مارکس در سال ١٨٥٤، چنین گفت "فیلسوفان بە طرق گوناگون جهان را تفسیر کردەاند، اما سخن بر سر تغییر آن است." اما آیا منظور از این سخن، این است کە جهان اساسا پدیدەای است ایستا و اگر فیلسوف، حتی نوع محافظەکار آن هم، از تغییر آن سخن نگوید باز جهان ایستا و لایتغیر خواهد ماند؟ واضح است کە جواب منفی است، جهان چە بە تغییر معتقد باشیم و چە نباشیم، مدام در حال دگوگونی است، و مارکس بعنوان اندیشمندی کە بدان معتقد بود، میدانست کە ما در جهانی زندگی میکنیم کە اساسا بنیاد آن را تغییر و تحول تشکیل میدهد. بە زبانی دیگر، تغییر ذات و جوهر وجود است. آنی کە با فلسفە هگل آشنا باشد، فلسفەای کە مارکس بیش از دیگر فلسفەها از آن متاثر بود، نیک میداند کە بنیان اندیشە هگل بر تغییر استوار است، تغییر و تحولی کە او آن را در صیرورت روح مطلق ارزیابی میکند. اما آنی کە مارکس در پی آن است وجود یک ایدە یا سیستم در باب تغییر در وضعیت فعلی بە نفع یک جهان دیگر است. فرارویی از جهانی بە جهان دیگر. او کە فردی کمونیست بود، وقتی از تغییر میگوید منظورش تغییر در یک فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی و جایگزینیاش با فرماسیونی دیگر است. بە این ترتیب در این تعبیر، فیلسوف آیندەنگر میشود و جایگاە خود را از یک مفسر صرف بە جایگاە یک فرد با خصیصە انقلابی هم دگرگون میکند. فراتر از این، منظور مارکس از تغییر، تغییراتی نیستند کە بنابر منطق زندگی روزانە، ما با آن مواجەایم. او تغییر را در مسیری بە نفع انسان در معنای کلی خود میبیند. بە این معنی موقعی کە کمونیسم (بە عقیدە او ایجاد میشود) با محو طبقات، انسان از مناسباتی دوری میجوید کە بە ستم و فاصلە طبقاتی منجر میشدند. در نظام مورد نظر او، اگر چنین تحولی ایجاد شود انسان از ماقبل تاریخ خود خداحافظی کردە و تاریخ واقعی خود را شروع میکند. شاید بتوان گفت کە در نظر کارکس، بیشتر بحث بر سر چگونگی تغییر است و نە خود تغییر. کلمات "اما سخن بر سر تغییر آن است" بخوبی این گرایش را میرسانند. پس تغییر از یک پدیدە خودبخودی خارج میشود و بە امری آگاهانە فرا میروید. و فیلسوف کە بە تغییر معتقد شد، بەشیوە خود بخودی و بنابر ذات اندیشمند خود از تفسیر بە تغییر (بعنوان یک فرد فعال) وارد میشود. اما سئوالی مطرح است. آن هم اینکە آیا تمامی آن فیلسوفانی کە مانند مارکس بە ایدە شمولی کمونیسم نرسیدند، واقعا تنها جهان را تفسیر کردند!؟ بە نظر میرسد مارکس در این مورد کمی نادقیق سخن میگویند. مثلا آیا میتوان گفت کە کانت تنها جهان را تفسیر کردە، و یا خود هگل؟ و یا اپیکور کە مارکس خود از او هم متاثر بود؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
.شایعه لولوی کمونیسم.
شاید این اشرف مخلوقات، روزی مارکس را پدر آگاهی مدرن بداند . مارکس معلم روشنگری جامعه مدرن است و در پیشاپیش دانشمندانی مانند داروین و فروید قرار داشت .وی مفسر جامعه و نظام سرمایه داری است و آثارش از آغاز در خدمت فلسفه انقلاب جهانی بود . مارکس میگفت که فلسفه اجازه ندارد یکبار دیگر به خلق جهانبینی های ایده آلیستی بپردازد بلکه باید در عمل برای حرکت جهان و سیاست وارد عمل شود . برای حل معمای جهان باید عمل سیاسی و تجربه فلسفی با هم متحد شوند .
مارکس برای نخستین بار فلسفه را وادار نمود که به واقعیات اجتماعی هم نظری بیفکند . فلسفه نقد عمل روزی باید به عمل انقلابی تبدیل شود . مغز یک جنبش ، فلسفه و قلب آن ، طبقه کارگر است . فلسفه موظف به انجام اعمال مشخص است و نه خیالبافی هایی در باره حقیقت صوری .
مارکس بعد از هگل آخرین فیلسوف خالق سیستم فلسفی است . ماتریالیسم او خلاف ماتریالیسم فویرباخ ، علمی ، تاریخی و آته ایستی است . هگل خلقها را حامل جنبش دیالکتیکی میدانست و مارکس طبقات را عامل این حرکت بشمار می آورد . مارکس خالق نظریه ماتریالیستی تاریخ است و میگفت کمونیسم یعنی آموزش شرایط آزادی پرولتاریا..
در جامعه های نخستین، تقسیم…
در جامعه های نخستین، تقسیم تولید و شکار بطور برابر میان افراد آن رایج بود و بسا هم اکنون در برخی جوامع آفریقا این رابطه اجتماعی هنوز رایج است. مارکس میگفت کمونهای نخستین جای خود را گام بگام به جوامع شکار و پس از آن به دوران فئودال و سرمایه داری دادند و بدون برگشت، سرمایه داری جای خود را به کمونیسم خواهد. مگر مارکس در فلسفه خود باور به دگرگونی های تکراری نشدنی و فرگشت نداشت؟ مگر آن جامعه کمون اولیه، خود دچار دگرگونی و تکامل نشد؟ پس چرا باید تاریخ تکرار شود؟ در حالیکه نظرش براین بود که تاریخ تکرار نمیشود؟ آیا ایده کمونیسم تنها یک ایده نبود؟ ونه یک فرگشت طبیعی جامعه؟