مبارزه با جمهوری اسلامی از مبارزه با اندیشه تودهایستی در اپوزیسیون جدا نیست!
مبارزه با جمهوری اسلامی، بدون رویارویی بیپرده با گرایشهای تودهایستی در اپوزیسیون، از انسجام نظری و کارآمدی سیاسی برخوردار نخواهد بود.
مسئله صرفاً اختلاف تاکتیکی نیست، بلکه گسستی بنیادین در فهم آزادی، دولت و نسبت ایران با جهان همروزگار است.
در چارچوب لیبرال-دموکراتیک، گذار از جمهوری اسلامی مستلزم استقرار حاکمیت قانون، تضمین حقوق فردی و پذیرش تکثر سیاسی است—اصولی که مشروعیت قدرت را به رضایت شهروندان گره میزنند، نه به ایدئولوژی.
در مقابل، برخی رویکردهای تودهایستی، با بدبینی ساختاری نسبت به غرب و میراث مشروطهخواهی، ناخواسته در موقعیتی قرار میگیرند که تضعیف پروژه گذار را بهدنبال دارد؛ زیرا بهجای حداقلهای مشترک، بر مرزبندیهای ایدئولوژیک حداکثری تأکید میکنند.
پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی نیز باید در همین چارچوب فهم شود: نه بهعنوان بازگشت به اقتدار موروثی، بلکه بهمثابه عاملی برای تسهیل اجماع در دوران گذار.
تعیین شکل نهایی نظام—پادشاهی یا جمهوری—صرفاً باید از مسیر انتخاب آزاد شهروندان بگذرد، و هر صورتبندی از قدرت که بر اقتدار غیرپاسخگو استوار باشد، با اصول دموکراسی ناسازگار است.
در سطح گفتمانی نیز تمایز آشکار است: تأکید بر همبستگی، مسئولیتپذیری و پذیرش مخالف، در برابر زبان طرد و برچسبزنی قرار میگیرد.
از منظر جامعه باز پوپر، اولی شرط امکان دموکراسی است و دومی نشانه لغزش بهسوی انحصارگرایی.
در نهایت، این یک انتخاب میان دو افق است:
نظمی مبتنی بر آزادی، تکثر و پیوند با جهان،
یا بازتولید اشکالی از سیاست ایدئولوژیک که—ناخواسته—به محدودسازی همان آزادیها میانجامد.
تفاوت تعیینکننده در این است که در چارچوب لیبرال، حتی مخالفان نیز از حقوق برابر برخوردارند.

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
حقارت وجودی و تشنگی برای ریسمان حبل المتینی!
دروود بر آقایان اسدی گرامی،
تحشیه ای از عُمق آبهای تنگه به شدّت گشاد هرمز و سرگردان بودن کشتیهای بدون ناخدا!
من هرگز در سراسر زندگی خویش به روایتهای رایج و احساساتیِ «خدمتگزاری مردم» و «میهندوستی و مردمدوستی» که احزاب، سازمانها و فرقه ها و گروهها و تشکّلهای سیاسی بر زبان میآورند، اعتقادی نداشتهام و هنوز نیز ندارم. برای من اهمیّتی ندارد که این گروهها خود را با چه نامها و عناوینی میآرایند، چه شعارهایی سر میدهند و در خلوت خیال خویش چه آرمانشهرهایی میسازند. آنچه که داوری مرا شکل داده است، نه پیشداوری و نه دشمنی؛ بلکه تجربه زیسته و تامّلات پیگیر در باره تاریخ عینی نزدیک به یک قرن ایران است؛ یعنی تاریخی که پیوسته نشان داده است بخش بزرگی از مصائب و ویرانیهایی که بر ایران و مردمانش رفته، نه از دل خیرخواهی؛ بلکه از پیامدهای مستقیم یا غیرمستقیم عملکرد کنشگران، هواداران، نظریّه پردازان و مروّجان و مبلّغان تشکلهای سیاسی سر برآورده است. مسئله صرفا اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مسئله، مُعضلِ نیندیشیدن و فقدان فلسفه سیاسی در تار و پود تشکّلات سیاسی نهفته است. بسیاری از این مدّعیان، نه تنها فهمی ژرف از فلسفه و دانش سیاست و چیستی «مُعضل سیاسی» نداشتهاند و هنوزم ندارند؛ بلکه در ابتدایی ترین سطح نیز از تاریخ ایران، فرهنگ ایرانی و تنوّع قومی مردمان این سرزمین بی بهره بودهاند. این سخن من، اتّهام نیست؛ حاصل مشاهدهای و تحقیقی طولانی از ظهور، انحطاط، فروپاشی و تکرار مستمر همان الگوهای ذهنی و رفتاری است که دهه هاست در لباسهای متفاوت بازتولید میشوند.
من به دگرگونی ریشه ای ذهنیّتی که در باتلاق ایدئولوژی گرفتار آمده است، چندان امیدی ندارم. تشکّلهایی که تمام هستی و سوخت و ساز عقیدتیشان حول تصرّف و تسخیر قدرت میچرخد، دیر یا زود به همان چیزی بدل میشوند که مدّعی مبارزه با آن بودهاند و هستند. در نگاه من، چپ ایدئولوژیک، صرف نظر از نام و ادّعاهایش، صورت دیگری از همان ساختار ذهنیّتیست که پیشتر در قالبهای مذهبی ظهور کرده بود؛ زیرا استبداد پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، نوعی عادت فکریست. اگر امیدی وجود داشته باشد، نه به تحوّل جمعی این گرایشها؛ بلکه به بیداری معدود افرادی است که در اثر تجربهای تکان دهنده، جرئت بازاندیشی در باورهای خود را پیدا کنند و راه مستقل خویش را بجویند. امّا استثناها هرگز قاعده نمیشوند و نمیتوان سرنوشت یک ملّت را بر دوش استثناها نهاد. به ویژه در جاییکه ایدئولوژی مارکسیستی مطرح است، مسئله اصلی نه خودِ مارکسیسم؛ بلکه شیوه ایمان آوردن به آن است. انسانی که حقیقتا از مسیر تأمّلات فردی، پرسشگری بی امان و نقد ریشهای از هر دستگاه اعتقادی عبور کرده باشد، بهسختی میتواند بار دیگر در حصار یک دستگاه فکری بسته مأوا بگیرد. کسی که توانسته باشد از قید یک ایمان رها شود، معمولا به سوی استقلال اندیشه گام برمیدارد، نه به سوی جانشین ساختن ایمانی دیگر. از همین منظر است که بسیاری از ایدئولوژیهای مدرن را میتوان ادامه همان الگوی کهنِ ایمان آوردن دانست؛ زیرا در آنها نیز ایمان حبل المتینی جای پرسش را میگیرد و متابعت و مقلّدی و دنباله روی جای جستجو را.
طیفی که به ایدئولوژی مارکسیسم آلوده است، هرگز اهل تفکّر و انتقاد و سنجشگری و جویندگی و پرسشگری نبوده و نیست؛ زیرا این طیف قبل از ایمان آوردن به مارکسیسم باید تک تکشان به زبان خود نشان میدادند و اثبات میکردند که بر شالوده کدام تامّلات فردی از اسلامیّت یا دیگر اعتقادات و دیدگاهها گسسته اند و سپس به مارکسیسم ایمان آورده اند. چنین کاری از عهده آنان ساخته نیست؛ زیرا انسانی که بتواند به کمک تامّلات سنجشی و پرسشهای قردی از اسلامیّت یا دیگر ایدئولوژیها و عقاید و غیره و ذالک بگسلد، هرگز به مارکسیسم ایمان نمی آورد؛ بلکه به آفرینش استقلال فکری فردی و قائم به ذات شدن توانمند میشود. همین ایمان آوردن آنها به مارکسیسم اثبات میکند که حضرات همچنان در باتلاق تشیّع مخرّب اسیر و حقیر و ذلیل مانده اند؛ ولو شبانه روز، منکر آن باشند.
حتّا آنجا که فرد، خودش را «آته ائیست» مینامد، پرسش اصلی همچنان باقی است. آیا از ساختار ایمان رها شده است یا صرفا موضوع ایمان خویش را تغییر داده است؟؛ زیرا نفی یک عقیده، الزاما به معنای رهایی از ساز و کار روانی و معرفتی آن عقیده نیست. در عرصه سیاست ایران نیز، بخش بزرگی از خصومتها و واگراییهای موجود میان طیفهای مدّعی اپوزیسیون را باید در همین چارچوب فهمید. آنجا که منافع گروهی، جاه طلبیهای تاریخی، حسادتهای سیاسی و میل به انحصار قدرت بر خردورزی غلبه میکنند، امکان همگرایی ملّی از میان میرود. هنگامی که اراده معطوف به قدرت بر اراده معطوف به حقیقت پیشی بگیرد، حتّا رنج مردم و سرنوشت کشور نیز به موضوعی فرعی تبدیل میشود. به همین دلیل و به باور من، یکی از عمیقترین بحرانهای تاریخ معاصر ایران نه فقط تهاجم بیگانگان از عصر اسکندر مقدونی؛ بلکه ناتوانی بخش بزرگی از نیروهای سیاسی در عبور از ذهنیّت ایدئولوژیک/مذهبی/متابعتی/ هر چه اساتید باختر زمینی حُکم کردند و امثالهم بوده است. همپایی نکردن طیفهای مختلف مدّعی اپوزیسیون و خصومت آنها در حقّ «شاهزاده رضا پهلوی و سلسله پهلویها» فقط به دلیل حسادت و رشک است و همینطور نداشتن پایگاه اجتماعی. این طیفهایی که حاضر نیستند با رعایت سنجشگری و رفتارهای خردمندانه و شایان تامّل در کنار شاهزاده و پادشاهی خواهان بایستند و برای آزادی ایران و مردمانش همعزمی و همرزمی کنند، مطمئن باشید که آنچنان تسخیر سائقه قدرت طلبی و انتقامخواهی و عقده های سرکوفته اند که حاضرند هر روز، مردمان ایران در برابر چشمانشان تیکه پاره شوند، ولی شاهزاده هرگز شانسی برای انتخاب یا مطرح شدن نداشته باشد. اینها خاصمان همیشگی ایران هستند؛ ولی مهاجمین، غارتگران مقطعی بودند و سرانجام در تاریخ ایران، هضم و محو شدند. امّا این حضرات، خصومتشان با تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، عین دین آبا و اجدادیشان است که سفت و سخت به آن پایبندند و مطیع. ایران را همواره «شخصیّتها و رجال و هنرمندان و مبتکران و ایده پردازان و معماران و کلّا فردیتهای مستقل» پروریده اند و ساخته اند. این مسئله را میتوان به وفور در تاریخ ایران از کهنترین ایّام تا عصر به تخت نشستن «محمدّ رضا شاه فقید» ملاحظه کرد و مطمئن شد.
مهاجمان بیگانه، هر چند ویرانگر، در نهایت رخدادهایی مقطعی در تاریخ ایران بودند؛ امّا آنچه از درون، فرهنگ و حیات ملّی را فرسوده میکند، استمرار ذهنیّتی است که حقیقت را قربانی عقیده/مذهب/دین ایمانخواه/ایدئولوژی و امثالهم، انسان را قربانی آرمان، و ایران را قربانی قدرت طلبی میکند. تا زمانی که این ذهنیّت فاجعه بار دگرگون نشود، نامها عوض خواهند شد، پرچمها تغییر خواهند کرد و شعارها نو خواهند شد؛ امّا سرنوشت همچنان در مدار تکرار خواهد چرخید؛ زیرا آنچه باید تغییر کند، پیش از هر نظام سیاسی، شیوه اندیشیدن و نگرش ما به ایران و فرهنگ و تاریخ و مردمانش است. با اینهمه باید تاکید کنم که خانمانسوزترین فاجعه، خودِ ایدئولوژی نیست؛ بلکه نیاز روانی و وجودی انسان به پناه بردن در آغوش ایدئولوژی است. ایدئولوژیها میآیند و میروند، نامهایشان عوض میشوند، پرچمهایشان رنگ عوض میکنند و رهبرانشان جابجا میشوند؛ امّا آنچه پابرجا میماند، میل دیرینه انسان به گریز از دشواری اندیشیدن است. بیشتر آدمیان حقیقت را نمیجویند؛ بلکه به دنبال پناهگاهی برای آسودگی ذهن خویش میگردند. آنان نمیخواهند با پرسشهای بی پاسخ زندگی کنند؛ در نتیجه، به نخستین دستگاه فکریی که وعده یقین بدهد، پناه میبرند و مارکسیسم تحت لوای دروغین «علمی بودن» به تحمیق مومنان ساده لوح، در باغ سبز را نشان میدهد. امّا انسانی که به استقلال فکری دست یافته باشد، میداند که هیچ حقیقتی را نمیتوان همچون ملکی شخصی تصاحب کرد. او میداند که پرسش، شریفتر از بسیاری پاسخهاست و تردیدِ سنجشگرانه، از یقینی که از تقلید زاده شده باشد، ارزشمندتر است. به همین سبب، آزادی پیش از آنکه مسئله حکومتها و دولتها و قوانین اساسی باشد، مسئله قردیّتها و ذهنیّهای انسانهاست. بدبختی ملّتها را نباید فقط در حکومتگران نالایق جست؛ بلکه باید در عادت دیرینه تسلیم شدن به صاحبان یقین نیز جستجو کرد. ملّتی که صبح تا شب به آخوند و مُلّا فحش میدهد، ولی از صف شدن و میلیونها تومان پول خرج کردن برای رفتن به حج، لحظه ای تردید نمیکند، آن ملّت، قربانی حاکمان شیّادش خواهد ماند. هیچ مستبدی از آسمان فرود نمیآید؛ مستبدان از میان مردمانی برمیخیزند که مسئولیّت اندیشیدن را به دیگری واگذار کردهاند. جایی که انسانها از داوری مستقل خود دست میشویند، راه برای ظهور هر نوع سلطهای هموار میشود. نجات ایران نه از دل پیروزی این حزب بر آن حزب و نه از غلبه این ایدئولوژی بر آن ایدئولوژی یا ظفر یافتن این دین ایمانخواه بر آن دین و مذهب دیگر خواهد جوشید؛ بلکه از لحظهای آغاز میشود که شمار بیشتری از ایرانیان جرئت کنند بدون عصاهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوزیکی راه بروند، بدون مرشد بیندیشند و بدون ترس از تنهایی، مسئولیّت فهمیدن را بر دوش خویش بگیرند. آن روز، ایران فقط از بحران سیاسی عبور نخواهد کرد؛ بلکه به بلوغ تاریخی و فرهنگی خویش نزدیک خواهد شد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
روزی در عنفوان جوانی همانطور…
روزی در عنفوان جوانی همانطور که افتد و دانی گذر از سینمایی داشتم که پاپیون به فیلم نشان بدادی. به اندرون برفتم و تماشا همیکردم و حظ و حیرتی وافر همی بردم. به هنگام بیرون آمدن با یاد آن لحظه آخر فیلم که استیو مک کویین بگفتی کای حرومزادهها من هنوز هم زنده ام بارقهای از امید در دلم به آیندهام روشن شد. اما واقعیت آن بود که پاپیون زندگیش را باخته بود در آن جزیره شیطانی و به تخته پارهای آویزان و در دریای بیکران که معلوم نبود ساحلش به کجا میانجامد. راستی را که برنده پاپیون نبود برنده روزگار بود که روزگار پاپیون را سیاه کرد. برنده کشور فرانسه بود در مقابل یک مجرم که او را از خود راند. زندگی سیاسی چپ ایران امروز در چنین ورطهای قرار دارد و چیزی ندارد جز اینکه در تظاهرات چند نفرهاش در افسردگی تنهایی در میان دریای بیکران و تلاطم انسانها که او را از خود نمیدانند از سر نومیدی فریاد بزند حرومزادهها من هنوز زندهام. او نمیخواهد این واقعیت را باور کند که مرده است.