یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 - Sunday, 17 May 2026
● ادبیات
سروده منوچهر برومند م ب سها
مرگ ندارد هراس
گر ز پیِ زندگی است
زندگی ایستادگی است
گوی به زورآوران:
گر ز پیِ زندگی است
زندگی ایستادگی است
گوی به زورآوران:
اسد سیف
چهلویکمین شماره آوای تبعید که در واقع آخرین شماره آن است در حجمی نزدیک به هزار صفحه در سه جلد منتشر شد.
ابوالفضل محققی
ریش توپی سیاهی داشت، با دهانی بزرگ که همیشه خندان بود. یک گوشواره نقره ای در گوش چپ. دور چشمهایش را سرمه می کشید. پیراهن و تنبان سیاه می پوشید با یک جلیقه رنگ و رو رفته خاکستری. تمام هفته کار می کرد. صبحها خیلی زود و با عجله از پله ها بالا می آمد، سطلهای آشغال را که پشت در آپارتمانها می گذاشتند بر می داشت و با همان عجله از پله ها سرازیر می شد. سطلها را خالی می کرد و دوباره پشت درها مینهاد.
فرزانه سید سعیدی
صورتش شبیه زنان ژاپنی بود و پوست سفید و چشمان کشیده ای داشت. اما چشمانش از زنان ژاپنی درشت تر بود. آرایش جزوی از وجودش بود و در حالیکه اشک می ریخت خط چشمش را هم ترمیم میکرد.
ابوالفضل محققی
مهر ماه نامی زیبا بر پیشانی ماهی که با مهر آغاز می شود وبا نخستین روز مدرسه در هم می آمیزد ونخستین خاطره در ذهن کودک رها شده از خانه و قرارگرفته در جمع بزرگ همسالان را نقش می زند .شاید به گونه ای نحستین قدم در راستای فردیت و قائم به ذات گردیدن .تهداب نهادن ساختمان آینده خود.
ابوالفضل محققی
در آن جا شهری بود با مردمان پاکیزه و راست گوی ! امانت دار! که به قول چنگیز ایتماتوف "هر بار که کودکی به دنیا می آمد گوزن شاخ طلائی ننوئی برای آن کودک نوزاد می آورد زمانی که راستی از آن شهر رخت بر بست دیگر هرگز آن گوزن ننوئی برای کودکی نیاورد ."
ابوالفضل محققی
این بدین معنی نیست که باید گذشته را بدست فراموشی سپرد و فراموش کرد. درتلخی وشیرینی دوران سپری شده بعنوان برگی از یک تاریخ که باید جنبه های مثبت ومنفی آن را دید،آموخت و درحیات اجتماعی ،سیاسی بکار گرفت جای بحث نیست !
ابوالفضل محققی
مادری با بارانی سفید ،مادری با عکس چهار فرزندش و مادری نشسته بر چرخ دستی داغدار پنج فرزند .همه رفته اند .با اندوهی عمیق بر دل
هاجر خسروانجم ( هاله )
آتشی در سینه دارم شعله ای افسون گرا
کوه غم در دل نشسته مملو از فریاد ها
کوه غم در دل نشسته مملو از فریاد ها
منوچهر برومند (م. ب. سها)
نه او را بال استغنا که بینم اوج افلاکش
نه او را نور پژواکی که ظلمت را زداید موج ادراکش
نه او را نور پژواکی که ظلمت را زداید موج ادراکش
ابوالفضل محققی
آیا آرزو های ما در خواب هایمان نقش می بندد؟ چیست این دنیای جادوئی خواب وخواب دیدن که گاه سرشار از ترس وگاه سرشار ازشادیت می کند.گاه چون بختگ بر سرت آوار می شود .وحشت زده از خوابت می پراند .گاه غرق در لذتی سکر آور میان ابر ها بپروازت در می آورد .بملاقات عزیزانی می برد که سال هاست از دستشان داده ای .دیداری چنان روشن مانند یک واقعیت . که روحت را نوازش می کند.
ابوالفضل محققی
ازگذرمان نوشتم برجسم که که قامت کمانی می کند .از توان رفتن می کاهد. آرام آرام ترا به گوشه محدوده ای که حیات ترسیم کرده است می راند. تلاش می کند بر روحت جنگ اندازد وپایان یک راه را رقم زند.
هاجر خسروانجم ( هاله )
مانده ام در کشوری افسرده با نوری که نیست
شاعری هم درد توماجم که در دنیای خویش
شاعری هم درد توماجم که در دنیای خویش
ابوالفضل محققی
دوحیاط بود اولی حیاط بیرونی در وسط یک اطاق پذیرائی و کتاب خانه قرار داشت ، دومی حیاط اندرونی نامیده می شد .آن اطاق که بزرگتر بود، اطاق مهمان بود؛ وکوچکتر کتابخانه. در اطاق کتابخانه قفسههای پر از کتاب بود وچند تابلو قدیمی. زیباترینشان تصویری ازیک زن بود که به سختی، با گاوآهنی زمین را شخم می زد. خسته و با چشمانی غمگین!
ابوالفضل محققی
آن کس که چاقو خورد مردی بود بنام "ژنرال حسیب" .مردی بلند قد با چهره ای سبزه و خوش آیند .چهل سال بیشتر نداشت .از بزرگان قوم منگل بود.یکی از اقوام قدیمی پشتون .رئیس یکی از ادارات امنیت دولتی که برمهمانان خارجی نظارت میکرد. مردی که ژنرال حسیب در خانه او چاقو خورد مردی بود بنام "فرمانده عصمت مسلم" یکی از سر کردگان مخالف دولت . هر دو پشتون بودند .هر دو فرمانده .یکی در خدمت دولت مرکزی ودیگری فرمانده یک گروه مخالف د ولت که سال ها بود با یک دیگر می جنگیدند
ابوالفضل محققی
بر بلندای تخته سنگی مشرف بر دره ای زیبا در پامیر ایستاده ام .همه چیز ساکن و آرام است ، هیچ صدائی شنیده نمی شود جز خش خش علف ها.
ناهید باقری-گلدشمید شاعر مهربان ایرانی بر اثر ایست قلبی و به مرگی ناگهانی درگذشت و دوستان و دوستدارانش را در سوک خود نشاند.
ناهید باقری- گلدشمید، شاعر، نویسنده، مترجم ادبی و روزنامه نگار، زادهی تهران بود. او دارای تحصیلات در رشتهی زبان و ادبیات فارسی بود و به زبانهای فارسی و آلمانی می نوشت. وی از سال 1980 میلادی در شهر وین (تریش) زندگی می کرد.
ناهید باقری- گلدشمید، شاعر، نویسنده، مترجم ادبی و روزنامه نگار، زادهی تهران بود. او دارای تحصیلات در رشتهی زبان و ادبیات فارسی بود و به زبانهای فارسی و آلمانی می نوشت. وی از سال 1980 میلادی در شهر وین (تریش) زندگی می کرد.
ابوالفضل محققی
کفشی از نمد
شنلی ازکرباس
ایستاده بر بالای یک سکوی سیمانی
گوی پادشاهیش توپیست رنگین بر سرچوب
شنلی ازکرباس
ایستاده بر بالای یک سکوی سیمانی
گوی پادشاهیش توپیست رنگین بر سرچوب
ابوالفضل محققی
مقابل در چوبی بزرگی می ایستد. دری که خوب بخاطر دارد. اشتباه نمیکند در، خانه خودشان است .با آن گل میخ های فلزی! تنها کوبه ای بردر نیست .بجای آن یک چشم الکتریکی با یک صفحه کوچک تلویزیون نهاده اند. دکمه زیر صفحه را فشار می دهد. لحظه ای بعد تصویری بر صفحه ظاهر می شود. "که هستید؟ با که کار دارید؟ "چهره مردی که در صفحه ظاهر شده را نمی شناسد .اما سایه ای مبهم در چهره اوست که حس های درونش را بیدار می کند. حسی دور ." منم بهروز! مگر این جا خانه آقای فلانی نیست ؟من پسر او هستم !
ابوالفضل محققی
دخترکی زیبا فرو افتاده بر خاک
تکرار می کند.
کیان جان
در بهاری نه چندان دور!
تکرار می کند.
کیان جان
در بهاری نه چندان دور!
هاجر خسروانجم ( هاله )
امنیت کی اخر آمد شاه خوبان را چه شد؟
سرزمین فرّ و فرهنگ مرده از جلّادهاست
راه کورش سد گرفته شهریاران را چه شد ؟
ظلمِ ظالم بر گرفته بند دار بر گردن است
سرزمین فرّ و فرهنگ مرده از جلّادهاست
راه کورش سد گرفته شهریاران را چه شد ؟
ظلمِ ظالم بر گرفته بند دار بر گردن است
رضا بی شتاب
خدایا طاقتِ مادر تمامه
گُلم کُشته کنون وقتِ قیامه
عزیزم کُشته ای ظالم نگفتی
صدایش را نگاهش را نهفتی
دلِ مادر برای دیدنش زار
گُلم کُشته کنون وقتِ قیامه
عزیزم کُشته ای ظالم نگفتی
صدایش را نگاهش را نهفتی
دلِ مادر برای دیدنش زار
اصغر جهانگیر، سخنگوی قوه قضائیه امروز (سهشنبه، ۱۶ مرداد) در نشست خبری گفت شروین حاجیپور با وکلایش به رای دادگاه تجدیدنظر اعتراض نکردهاند و حکم او «در موعد مقرر به اجرا گذاشته خواهد شد.» وکیل شروین حاجیپور هم گفت تغییری در حکم ایجاد نشده است و او باید یک سال و نیم به زندان برود.
هوشنگ اسدی سوادکوهی
دن آرام برایم نوع دیگری از نمایش پیش هنگام نکبت ۵۷ ، انقلاب نکبت سرخ اسلامی بوده است
رضا بی شتاب
برای بهاره هدایت؛که بیمار است وُ زندانی ولی فریادِ بیداریست:چطور شما نمی تونید صدایِ مردم رو بشنوید...این مردم رو قدر بدونید...
احمد افرادی در تاریخ ۲۰۲۴.۰۶.۲۵ در کنار خانواده جهان را ترک کرد. تا واپسین نفس مهربانی در چهره اش پدیدار بود. زندگی فناپذیر است اما عشق به پدر فنا ناپذیر.
ناهید حسینی
یکی از ویژگیهای منصور یاقوتی به عنوان معلم، تشویق رشد اندیشه و تقویت مهارتهای دانشآموزان بوده است، تعدادی از کتابهای او، داستانهای برگرفته از دانش آموزان ابتدایی خود اوست. کتابهای "یه جور زندگی و بچه های کرمانشاه" از آن نمونهها هستند که در سال 57 در ایران چاپ شدند. منصور آمریت معلم و تلنبار کردن بیهوده انبوهی از مطالب در ذهن دانش آموزان و امتحان دادن بدون اندیشیدن و آفریدن و خلاقیت را مردود میدانست.
رضا بی شتاب
نفرت انگیز وُ پلشت وُ پرت وُ پَست
عده ای الدنگ وُ دنگ وُ خودپرست
نُخبه در دزدی وُ جلادی وُ جهل
مومیایی مردگانی مات وُ مست
از کرامات وُ خراباتِ زُغال
عده ای الدنگ وُ دنگ وُ خودپرست
نُخبه در دزدی وُ جلادی وُ جهل
مومیایی مردگانی مات وُ مست
از کرامات وُ خراباتِ زُغال
مسعود نقره کار
برای رفع مشکل جنسی پادشاه نیشابور،"طغان شاه" پسرآلب ارسلان سلجوقی و نوه طغرل سلجوقی، " حکیم ابوبکر ازرقی شاعر" کتاب مصور" الفیه و شلفیه" را نوشت وبه طغان شاه تقدیم کرد. امید ازرقی این بود که پادشاه را به مجامعت با زنان غنی و تشویق کند. ازرقی هروی بیشتر عمر خود را در هرات گذراند. قصیدههای ازرقی غالباً در مدح شاهزادگان سلجوقی به ویژه شمسالدوله طغان شاه ست.
ابوالفضل محققی
در فاصله دو نگاه ، دو لبخند
جهانی که به زیبائی متولد می شود!
بپاکیزگی یک کودک .
جهانی زیبا غرق در سایه روشن ها .
جهانی که به زیبائی متولد می شود!
بپاکیزگی یک کودک .
جهانی زیبا غرق در سایه روشن ها .
رضا بی شتاب
آبادان شهرِ جادو وُ چشم بندو...اروند رود نَفَس در سینه حبس کرده است زیرا که بانویِ رود نشسته است و به دوردست می نگرد.سراپا سپیدپوش و به سانِ پنجۀ آفتاب می درخشد.نسیمِ بازیگوشِ ساحل به گیسوانش دست می کشد و گلهای رودخانه قد می کشند و آب به رقص می آید و مواج می شود و پاهای برهنۀ بانویِ رود را می بوسد.اقلیمِ اقاقیا سَر خَم می کند بانویِ رود می ایستد؛عشق شکوفه می دهد و گلهای بهاری بیدار می شوند و از آسمانِ آبادان باران می بارد می بارد می بارد...: مُو یونِسُم همۀ ایی ستاره ها رفیقامَن؛طَبعُم مهتابی؛دل
ابوالفضل محققی
یک ظهر گرم از پنجره به آخرین قسمت حیاط خیره شده است .درست همان جا که برگهای تاک مو روی خرند چوبی پخش شده اند . آفتاب از لابلای برگ ها عبور می کند سایه روشن ها ی رقصان بر دیوار وحوض کوچک زیر آن حسی عجیب را در او زنده می سازد .حسی رخوت انگیز که گاه میل به خوابی آرام دارد وگاه غرق شدن در رویاهای دور دست .
امیر ممبینی
میگویند «شاهنامه آخرش خوش است». اگر نه مقصود این جمله که معنای واژهای آن را در نظر بگیریم این بی پایهترین حرف در بارهی شاهنامه است. شاهنامه یک نظم عظیم حماسی است با تلخترین پایانها در بزرگترین داستانهایش.