Skip to main content
پنج‌شنبه 2 بهمن 1404 - Thursday, 22 January 2026

● صفحه شما

دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.

افزودن دیدگاه جدید

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: درود به جناب حیدریان و جناب مرادی
دیدگاه:

.

جناب حیدریان، جناب مرادی کمی رودرواسی دارند که مستقیماً حرف خودشان را بزنند. منظور ایشان این است که آقای شاهزاده رضا پهلوی باید کنار خانم مریم رجوی بنشینند؛ آن‌موقع همهٔ نیروها، با احترام به عقاید مختلف و پذیرش تکثر، کنار هم بایستند و قدرت واقعی ساخته می‌شود.منظور ایشون این هستش.
لطفاً صحبت‌های خود شاهزاده رضا پهلوی را هم در مورد مجاهدین خلق بشنوید
https://www.youtube.com/watch?v=rnzYN5R3N4s

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: آیا تکثّر، نامها و نمایندگانی نیز دارند؟
دیدگاه:

درود بر آقای مرادی گرامی،
مختصر بدون روضه بحار الانواری.

من با نظر تحلیلی شما کار ندارم فعلا. هر کسی محقّ و مجاز است که رویدادها را بدانسان که میفهمد و برداشت میکند در زبان و قلم خودش تفسیر کند. اعتبار و بی اعتباری و کم اعتباری و بعضی بخشهایش اعتبار داشتن را تجربیات گذشته و امروز و بینشمندی آینده نگر هر فردی میتواند ارزیابی کند. صحبت من فقط بر سر این جمله پایانی شماست که تمرکز میکند و امیدوارم که در باره آن، عمیق بیندیشید؛ زیرا من این سئوام را مدام از زوایای مختلف، طرح کرده ام و همچنان بی جواب مانده است!.

شما نوشته اید: «اگر نیروها با احترام به عقاید مختلف و پذیرش تکثر کنار هم بایستند قدرت واقعی ساخته می‌شود.». قبل از هر چیز به شما بگویم که مسئله احترام به «عقاید» در همان عهد یونان، مزخرف بودنش از زبان «ارسطو» نقل شد که گفت: «من، افلاطون را دوست دارم، امّا جستجوی حقیقت را بیشتر دوست میدارم و طالبم». به هیچ عقیده ای؛ ولو داعیه الهی بودن و مزخرفاتی از این دست داشته باشد، نباید هرگز احترام گزاشت؛ بلکه فقط به انسان در مقام انسان. انسان است که شایسته ارجگزایست؛ نه عقایدش. عقاید، مجموعه ذهنیّت شکل گرفته آدمیان هستند که مملوّ از ناخالصیها و چرتیات و تناقضات و حتّا ابعاد هلاک کننده و خطرناک برای هم خود انسان، هم دیگر همنوعان میباشند. چند و چون عقاید را از راه سنجشگری است که میتوان ارزشمند بودن یا مزخرف بودن آنها را به محک زد. اینکه گفته اید. «پذیرش تکثّر»، چنین حرفی نه تنها گویای هیچ چیزی نیست؛ بلکه استتار و در سایه گذاشتن اصل قضیه است. من میپرسم که آیا «تکثّر»، نامهایی نیز دارند؟. فرض کنیم تکثّری که شما میگویید، مجموعه اش پانزده گرایش باشند. اکنون باید پرسید که این پانزده گرایش، کیانند؟. بعدش باید پرسید که آیا این پانزده گرایش، نماینده ای/لیدری/شخصیّتی/رجُلی/همآوردی نیز دارند یا نه؟. فرض را نیز بر این بگذاریم که پانزده گرایش، نماینده نیز دارند، حالا سئوال کلیدی طرح میشود که چرا نمایندگان پانزده گرایش مختلف [شما بخوانید تکثّر] حاضر نیستند در کنار یکدیگر بایستند و با همدیگر رایزنی و مشاوره و باهمپرسی کنند و به یک نتیجه واحد برسند تا به قول شما، «قدرت واقعی» را بسازند برای به مصاف رفتن با حکومت گیوتینداران الهی؟. مشکل کجاست آقای مرادی گرامی؟. آیا شما میتوانید به فرض کنیم پانزده گرایش تکثّری که میشناسید، نامه ای بنویسید و از آنها تمنّا کنید که برای کمک به مردم میهنتان و مسائلشان، لطفا نماینده خودتان را معرفی کنید و در فلان سالن در تاریخ فلان راس ساعت فلان حضور داشته باشید برای پاسخ دادن به سئوالات مردم برونمرزی.؟. صحبت از «تکثّر کردن» بدون نامیدن آنها و نمایندگانشان فقط سر کار گذاشتن مردم است و چوب لای چرخ آنانی گذاشتن که مرد میدان هستند برغم خطاهایی که ممکن است، مرتکب شوند و صد در صد، اشتباهاتشان اصلاحپذیرند. مهم این است که مرد میدان عمل هستند؛ نه شعارنده زیر چادری و نقزنیهای بی ربط از پشت صفحه مونیتور.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Muhammadi Sahrali
دیدگاه:

Muhammadi Sahrali

برخی عامدانه موازی با اتاق فکر نظام و نظریه پردازان امنیتی یک تئوری را تولید و برای باز تولید توسط هوادارانش بخارج منتقل میکنند .:" با سقوط جمهوری اسلامی ایران سوریه ای ، و تجزیه میشود " ." در خواست حمایت از مبارزات مردم یعنی در خواست ، بمباران ایران ،نابودی ساختار ،درخواست کشتار مردم ایران "
مگر حمایت از انقلاب نحس و نکبت و خمینی غربی ها منجر به بمباران گردید ؟مگر در خواست حمایت از غرب توسط ماندلا منجر به بمباران گردید ؟
یا مگر دخالت نظامی ویتنام در کامبوج منجر به سقوط جنایتکاران پول پوت ی نگردید ؟مگر قرار نیست دخالت نظامی پوتین ،منجر به نابودی "فاشیست های اوکراینی"و استقلال روس تباران شود ؟دخالت روس ها در اوکراین خوب ،اما دخالت غرب در مورد جنایات جمهوری جهل و جنایت بد و مداخله گری محسوب میشود.دخالت خامنه‌ای در سوریه ،عراق ،لبنان خیلی خوب ،ولی دخالت دیگران در مورد ایران بد محسوب میشود ؟مگر دخالت ،دخالت نیست ؟دخالت خوب و بد داریم .هر دخالتی که به نفع مردم ،منجربه رهایی مردم از چنگال خونخواران و ادمکشان چه از نوع خامنه‌ای ،چه از نوع میلوسویچ ها ،چه از نوع اسد ها را نباید بد دانست.
در تراکت بالا هم پرسش در مورد تهدید به ترور ترامپ سوال شده بود .مگر نزدیک به پنج دهه ایران شعار محو اسراییل از نقشه جهانی را نمی‌داد ؟به خامنه‌ای اعتراض کردید ؟

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: فرار از پاسخ
دیدگاه:

.

این متن «نقد» نیست؛ فرار از پاسخ است.
بهنام چنگائی به‌جای پاسخ‌دادن به ادعاهای مشخص مقالهٔ امیر جاوید، از همان خط اول به لحن گیر می‌دهد.
وقتی نمی‌توانی یک جمله را رد کنی، می‌گویی «غیراخلاقی نوشته‌ای». این تکنیک قدیمی است، نه نقد.
مسئله‌ی اصلی مقاله روشن بود:
انکار کشتار مردم ایران، تحقیر هویت تاریخی، و ترجیح ایدئولوژی بر رنج واقعی جامعه.
دوم، مثل همیشه دعوا را می‌بری سمت تاج و عمامه؛ چون آن‌جا ۴۵ سال حفظیاتی.
هیچ‌کس این‌جا از شاه دفاع نکرده، هیچ‌کس رهبرپروری نکرده.
ولی تو بلد نیستی درباره‌ی ایرانِ امروز و خونِ امروز حرف بزنی، پس پناه می‌بری به شاهِ پنجاه سال پیش.
سوم و مهم‌تر:
اسم فرخ نگهدار آمد، انکار کشتار آمد، تحقیر خون مردم آمد—
تو لال شدی.
نه گفتی درست است، نه غلط.
این سکوت، تصادفی نیست؛ همدستی است.
بعد هم طبق معمول، بساط «امپریالیسم، ترامپ، نتانیاهو» را پهن می‌کنی.
انگار هر وقت کم آوردید، این‌ها را می‌ریزید وسط تا بوی حقیقت گم شود.
چه ربطی دارد؟ هیچ.
فقط دود است برای فرار.
از توده‌ها حرف می‌زنی، اما یک خط از خانواده‌ی کشته‌شده‌ها نمی‌گویی.
از انسانیت می‌گویی، اما وقتی گلوله می‌شود تحلیل، سرت را برمی‌گردانی.
این انسانیت نیست؛ بی‌حسی ایدئولوژیک است.
آخرش هم ژست آزادی بیان می‌گیری،
اما هر صدای مخالفی شد «شاه‌طلب»، «تکرو»، «ضدمردمی».
آزادی بیان‌تان همیشه فقط برای خودتان بوده.
خلاصه‌اش این است:
تو نیامده‌ای جواب بدهی؛ آمده‌ای سابقه‌ی تاریخی‌ات را ماست‌مالی کنی.
اما بد خبر این است:
دیگر با این کلمات دهه‌ی پنجاهی نمی‌شود خون را انکار کرد.
این متن تو، ناخواسته، بهترین تأیید همان جمله‌ای است که از آن ناراحت شدی.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: شفّاف اندیشی مفاهیم
دیدگاه:

دروود دبر آقای چنگائی گرامی،
چند سخن مختصر بدون بحث و کشمکش.

برای اینکه بتوانیم به گفتگویی بارآور و نتیجه بخش دست یابیم، شما لطف کنید و برای من توضیح دهید بر شالوده تامّلات فردی که معنای «خرد و خردورزی» چیستند و تفاوت آنها با بدیلهایشان در زبان و فرهنگ یونانیان با مراجعه به متون اوریژینال متفکبران و فیلسوفان و شاعران آنها و دیگر مردم باختر زمین مثل آلمانیها، فرانسویها، انگلیسها، آمریکائیها چیست تا سپس با عنایت به «تعریف فردی شما» بپردازییم به صحبت در باره چند و چون مسائل وطنی و آنانی که ادّعای چپ با آرمانهای چنین و چنانی داشتند و هنوزم دارند. من تا زمانی که شما نتوانید «خرد و خردورزی» را تعریف دقیق بر شالوده اندیشیدنهای فردی خودتان و در کلام شخصی خودتان عبارتبندی کنید و تفاوتها را با بدیلهایشان توضیح دهید، دلیلی نمیبینم که بخواهم با شما بحث نظری کنم. بالاخره ما باید به قول معروف اول برادریمان را ثابت کنیم، بعد ادّعای ارث و میراث داشته باشیم. من ایرانی هستم و در زبان و تاریخ و فرهنگم، صحبت از «خرد و خردورزی» هست مدام. میخواهم بدانم که آیا شما و من میتوانیم به معنای «خرد و خر دورزی» متفق القول شویم یا اینکه نه؛ من در گستره خرد ورزی ساکنم و شما در گستره «بدیلهای یونانی وباختر زمینیان». کدامیک؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: سیاست‌ورزیِ ایرانیان
دیدگاه:

.

جمله‌ی «گذار دموکراتیک بدون بدیل ممکن نیست» در ظاهر عاقلانه است، اما در سیاست ایران به شعاری فرسوده تبدیل شده که بیشتر از آن‌که راه بگشاید، راه را می‌بندد. مقاله‌ی اقای کاظم علمداری نمونه‌ی روشن همین رویکرد است: تحلیلی که پس از هر سرکوب ظاهر می‌شود و نتیجه‌اش همیشه یکی است؛ خیابان اشتباه کرد.
مسئله این نیست که بدیل لازم نیست؛ مسئله این است که این بدیل قرار است کِی، کجا و چگونه ساخته شود. در کشوری که هر سازمان علنی نابود می‌شود، هر رهبر بالقوه زندانی یا حذف می‌شود، و هر ائتلاف آشکار جرم امنیتی است، اصرار بر «بدیل از پیش آماده» بیشتر شبیه توقع ناممکن است تا سیاست مسئولانه.
از ۸۸ تا ۱۴۰۱، یک مغالطه تکرار می‌شود: اگر شکست خوردیم، چون آماده نبودیم. این روایت، مسئولیت را از دوش سرکوبگر برمی‌دارد و به جامعه منتقل می‌کند. جمله‌هایی مثل «فراخوان بدون آمادگی قمار با جان مردم است» در ظاهر اخلاقی‌اند، اما در عمل اخلاق‌زدایی از سرکوب می‌کنند.
استناد به گفته‌ای از فردریک انگلس درباره قیام به‌مثابه «هنر جنگ» هم وقتی از زمینه تاریخی‌اش جدا می‌شود، چیزی جز ژست نظری نیست. انگلس از جوامعی سخن می‌گفت که امکان سازمان‌یابی واقعی داشتند، نه از جامعه‌ای زیر سرکوب عریان.
واقعیت تلخ این است: مشکل فقط نبود بدیل نیست؛ نپذیرفتن بدیل است. هر بدیلی که امکان تبدیل‌شدن به کانون اعتماد عمومی دارد، بلافاصله تخریب می‌شود و جامعه به انتظار نامحدود دعوت می‌گردد.
اگر قرار باشد سیاست فقط بعد از خاموش‌شدن خیابان آغاز شود، باید صریح گفت:
این سیاست‌ورزی نیست؛ تعلیق دائمی تغییر به نفع استبداد است.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: حکومت خلفای الله، به آمریّت الله، مصدر جانستانی است
دیدگاه:

دروود بر آقای علمداری گرامی،
توضیحی نه چندان مختصر برای هرگز از پا ننشستن در سمت و سوی نابودی سیستم گیوتینی خلفای الله و عزل و خلع ید زمامدارانش و در پشت میز محاکمه نشاندنشان برای پاسخگویی به جنایتها و خونریزیها و ویرانگریها و غارتها و ترورها و چپاولها و جان آزاریها و جانستانیهای سفّاکان تابع و مطیعشان در طول نیم قرن آزگار.
من نمیخواهم به موضوعات دیگر بپردازم؛ بلکه سعی میکنم در همین چارچوب صحبت شما، مطالبی را جهت عمیق اندیشی انتقادی بدون هیچ حُب و بُغض و جانبداریهای عقیدتی تحریر کنم. هدفم نیز مقابله به مثل کردن و موضع گرفتن با ذهنیّت شما نیست؛ بلکه انگیزاندن شما و دیگران است برای نقد ذهنیّت خودتان به همّت تامّلات فردی خودتان.

1- قبل از اینکه بخواهیم صحبتی در باره هر چیزی بکنیم؛ مخصوصا وقایع نیم قرن اخیر، باید ششدانگ حواسمان را جمع کنیم که در دایره «اصطلاحات و مفاهیم و زبانزدهای» گروههای درگیر حیطه سیاست وطنی أصلا نیفتیم؛ بلکه هنر فراروندگی از دامچاله اصطلاحات و برچسبها و غیره و ذالک را به تن خویش با تمام نبرو اجرا کنیم تا بتوانیم بی واسطه بدون هیچ غرضی و بغضی و مرضی، مسائل را بازشکافی و علّتیابی و ردّیابی دقیق کنیم و بفهمیم و سپس به اندیشیدن انتقادی همّت کنیم و نظرات شخصی خود را بدون رعایت آئوتوریته ها و همچنین رعایت نکردن معتقدان و مومنان و فلان و بیسار بر زبان برانیم؛ چنانچه بر آنیم که به کشف حقیقت و واقعیّتها بدانسان که بوده اند؛ نه بدانسان که تفسیر و تقلیب و دستکاری شده اند، دست یابیم. صفات و کلماتی مثل «استبداد سلطنتی»، «دیکتاتوری»، نه تنها توضیح دهنده مسائل و رویدادهای ایران نیستند؛ بلکه در دامنه پژوهشهای آکادمیکی بی غرض نیز، کاربرد ندارند و به رسمیّت شناخته نمیشوند و در حدّ شعا رهای تبلیغاتی و بی مایه و اصل محسوب میشوند. ناگفته نماند که «استبداد و دیکتاتوری» از لحاظ فلسفه سیاست و واقعیّتهای تاریخی، تفاوتی بسیار عمیق با یکدیگر دارند. اینهمانی و مترادف پنداشتن آنها، یعنی سُرنا را با تمام وجود از سر گشادش نواختن.
2- اینکه در فاجعه 1357، آخوندها و اعوان و انصارشان و فقها و مراجع تقلید و امثالهم توانستند دست بالا را بگیرند و خودشان را حاکم مطلق کنند، تمام این ماجرا به این جا باز میگردد که آخوند جماعت – صرف نظر از ریشه یابی شکلگیری آنها در تاریخ و فرهنگ ایران از عصر ساسانیان به این سو – نزدیک به هزار و چهارصد سال تمام، مصدر آئوتوریته فکری و اندیشیدنی در تاریخ ایران بودند, گیرم که پروسه اندیشیدن آنها در چارچوبهای متعیّن شده عقاید اسلامی و قرآنی و سپس شیعه گری کینه توز، فرمولبندی و اجرا و تبلیغ و ترویج و تحمیل و تلقین و توجیه شده باشد. حقیقت این است که جامعه ایرانیان در طول سیطره سلسله های مختلف از زمان سلسله طاهریان تا همین سلسله خلفای الله، در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت، تفته و پرداخته شده است. نبود و حذف و سرکوب پروسه تفکّر انتقادی در رویکرد به تاریخ و فرهنگ ایران از غالب بودن شریعت اسلامیّت با شمشیر خونریزش بر ذهنیّت و روان مردم برخاست که ریشه های عمیق آن تا دوران میترائیسم گسترده اند. سلطه و اقتدار آئوتوریته اسلامی و آخوندی تا توانست و در امکانهای کاتبی و عقیدتی و تعلیم و تربیتی و حقوقی و غیره و ذالک بود، هر چیزی را که نشانه ای از «استقلال فکر و بدعت و نو آفرینی و پیوند با بُنمایه های فرهنگ اصیل و جهان آرای» ایرانیان داشت، به شدّت سرکوبید و لت و پار کرد تا از این طریق فقط حاکمیّت بلامنازع اسلامیّت و آئوتوریته آخوندی را و فعّال مایشا نگه داشتن شمشیر خونریز الله را تثبیت ابدی کند. این موضوع به مباحث گسترده دیگر محتاج است که من نمیخواهم به آن بپردازم. فقط خواستم اشاره ای گذرا کنم که چرا آخوندها بلافاصله توانستند زمام کشور را به دست بگیرند و خود را حاکم مطلق کنند.
3- در این پروسه گیر و دارهای رویدادهای ایران از عصر مشروطیّت تا همین ثانیه های گذرا، طیفی که به نام مزخرف و بی معنی «روشنفکر!؟» نامیده شدند، نه تنها هیچ نقش مثبتی در جامعه ایرانیان نداشتند – من از نامیدن استثناهای انگشت شما پرهیز میکنم -؛ بلکه در شدّت دادن به معضل ویرانگری و نابودی ایران و کشتار و خونریزی و متلاشی شدن چفت و بست فرهنگ باهمستان ایرانیان نیز نقش به غایت مخرِّب و فاجعه باری را تا امروز ایفا کرده اند و همچنان کژ دار و مریز با شوق و شور تلقینات و توهمات فاخره مشغولند به خدمات ویرانگرانه خودشان. این طیف به جای آنکه بیایند به شناخت تاریخ و فرهنگ مردم خودشان همّت کنند و ببینند و بفهمند که مردم ایران، در «جامعیّت اقوامش»، چه «تصوّری» از «آیین فرمانروایی و کشورآرایی» دارند - مردم ما نخستین بنانگذار امپراطوری جهان بوده اند - ، آمدند و تمام نیرو و استعداد و هنر خود را بر این گذاشتند که به عنوان مقلّدین نونوار با کراوات به تابعیت و متابعت از هر چه باختر زمینیان گفته اند و نوشته اند و موضوع مباحثشان است، با زضایت خاطر و کبر و غرور آکادمیکی، همّت بی شائبه کنند بودن آنکه ذرّه ا ی بینش انتقادی نسبت به اینهمه حجم میراث فکری و فلسفی و اندیشیدنی باختر زمینیان داشته باشند و بدتر از همه، نفهمیدن اندیشه ها و ایده های متفکّران و فیلسوفان و استادان نامدار دانشگاههای باختری. این طیف فقط «مقلّد» ماندند در هر بعدی از گرایشهای عقیدتی که به خودشان دادند. از دامنه مارکسیسم – لنینیسم منحط گرفته تا دامنه اسلام راستین سازی و دامنه کپیه برداری و اقتباس بر اساس الگوهای نظری باختر زمینیان. انگیخته شدن و تاثیر پذیرفتن و سپس بر پاهای مغز اندیشنده و ایده آفرین خود شدن فرق میکند با تابع و مقلّد شدن و غرغره کردن اندیشیده های دیگران؛ آنهم نفهمیده و نگواریده!. وقتی که ذهنیّت تحصیل کرده و آکادمیکر ایرانی نتواند بین تجربیات و مایه های تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خودش و تجربیات و مایه های تاریخ و فرهنگ مردم دیگر کشورها، «تفاوتها و تمایزها و دیگرسانیهای تجربیات» را از یکدیگر بفهمد و دریابد، خود به خود پیداست که تمام اقدامات نظری و موضعی و رفتاری و کرداری اش بر کژفهمیهای فاجعه بار پایه ریزی خواهند شد و جامعه را به فلاکتهای سرسام آور در خواهند غلتاند که تاریخ یک قرن اخیر، سند اثباتی و عینی بر این حرف متّقن است.
4- ما در تاریخ معاصر خود، هیچگاه استادی/متفکّری/پژوهنده ای که توانسته باشد در باره مقوله «سیاست در عرصه مانیفست قرآنی و اسلامیّت/ و پولیتیک در عرصه تجربیات یونانیان و باختر زمینیان» اندیشیده باشد و تفاوت آنها را با «فلسفه رامیاری در تاریخ و فرهنگ ایرانیان» از یکدیگر تشخیص داده باشد، اصلا نداشته ایم. رویدادهای یک قرن اخیر و مخصوصا؛ نیم قرن اخیر اثبات کرده اند که مدّعیان عرصه «سیاست»، نه تنها هیچ سر رشته ای از «تئوری و فلسفه سیاست» ندارند؛ بلکه سیاست را روشی میدانند برای حذف دیگران در سمت و سوی تثبیت اعتقادات و گرایشها و تمایلات و خواسته ها و برنامه ها و در یک کلام، غرایز و سوائق و امیال گروهی/سازمانی/فرقه ای/حزبی و غیره و ذالک خودشان. سیاست در جامعه ایرانی تا امروز به معنای «باهمایی و باهماندیشی و باهمعزمی و همکاری و همدلی و همبستگی و ازهمپرسی» اصلا و ابدا و عمرا، مطرح نبوده است. آنانی نیز که بر این موضوع سالیان سال تاکید مبرم کرده اند – نمونه اش خودم – اصلا در این کشمکش قدرت طلبیها، محلی از اعراب نداشته ایم و مدام با قصد و غرض و هدفمند به حاشییه رانده شده ایم. من محتاج نیستم که به آثارم استناد کنم تا حرفهایم را بخواهم برای شما اثبات کنم. سی و سه سال است که من در باره سیاست و نقد بی محابا و رادیکال گرایشهای مدّعی سیاست تلاشها کرده ام و همینطور در باره کوششها به سوی باهمگرایی. مشکل کلیدی تمام اینهمه مدّعیان طاق و جفت سیاست در این است که هنوز کلیدی ترین، شالوده ترین، پر مغزه ترین و اساسی ترین و خدشه ناپذیرترین «پرنسیپ هنر رامیاری فلسفه ایرانی» را عمرا و اصلا و ابدا نفهمیده اند و نمیخواهند که هرگز بفهمند؛ آنهم اینکه پرنسیپ سیاست/رامیاری در فرهنگ ایرانیان همانا «همجانی» است؛ یعنی اینکه ما ایرانیان، همجان هستیم و در همجانی، با یکدیگر برابریم. تمام برنامه های سیاسی و اقدامها و روشها و جدالها و قلمسوزیها و کشمکشهای اجتماعی و اختلاف عقاید و آرمانها و ارزشها و غیره و ذالک باید بر این پرنسیپ کلیدی «همجانی» تمرکز کنند و در کنار یکدیگر بایستند تا بتوان صحبت از «سیاست» کرد. من با شما و میلیونها ایرانی و میلیونها انسان دیگر در سراسر کره زمین، «همجان» هستیم؛ امّا نه با شما نه با میلیونها نفر از هموطنانم نه با دیگر مردم جهان، همعقیده نیستم و تجربیات و دیدگاههای فردی خودم را دارم. این به معنای این نیست که من یا شما یا دیگران یا مردم جهان، هر کداممان «تافته های علیحده» هستیم و عقاید و تجربیاتمان، ربطی به یکدیگر ندارند. خیر هرگز؛ بلکه منظورم این است که ما برغم تفاوت تجربیات شخصی و عقاثد فردی در یک چیز «مشترک» هستیم؛ آنهم «همجانی» است و برای اینکه بتوانیم به نگاهبانی از «همجانی» یکدیگر کوشا باشیم، چیزی که «هویّت و پرنسیپ ایرانی بودن» را رقم میزند، در این است که عقاید و تجربیات ما باید در یک دایره باهماندیشی و ازهمپرسی و باهمازمایی به محک انتقادی زده شوند و به نتایج مقبول و ارزشمند و بار آور بیانجامند به منظور همچنان نگاهبانی و پرستاری از همجانی یکدیگر؛ نه قتل و کشتار یکدیگر. گرفتید چه میگویم؟.
5- نکته دیگری را برای اینکه نخواهم بحث را کشدار کنم و به دامنه هایی بروم که خیلی فنّی و آکادمیکی و فلسفی و غیره و ذالک هستند، این است که هیچکس با جان دیگری بازی نمیکند. شرایطی و اوضاعی باعث میشوند که عده ای بازی کردن با جان مردم را رمز و راز و تفریح و لذّت شهوانی بردن برای دوام اقتدار و قدرت خودشان میدانند. من به حیث یک انسان در جایی و زمانی که بالغ شده ام و میتوانم تصمیم بگیرم و زندگی خودم را رقم بزنم، حقّ انتخاب دارم. فرض کنید من در طول راه به سوی خانه مان ناگهان سر پیچی، چشمانم به دختری می افتد و به قول معروف، یک دل نه و صد دل، عاشقش میشوم و فوری میروم به خواستگاری او و اتفاقا ازدواج هم میکنیم و زیر یک سقف میرویم برای ساختن زندگی مشترک و بچه دار شدن و فلان و بیسار. در طول چند سالی که میگذرد، ناگهان اختلافاتی که منشا آنها متفاوت هستند، باعث میشود که مناسبات من و همسرم با یکدیگر زیر یک سقف، امکانپذیر نباشد. سئوال من از شما و دیگرانی که به جای عمیق اندیشی به سطحیات چسبیده اند، این است که آیا من یا همسرم یا هر دو نفر ما با همدیگر، حق نداریم که از یکدیگر جدا شویم و هر کس به راه خودش برود؟. آیا باید دوام مناسبات تحمّل ناپذیر من و همسرم که هیچکداممان احساس خوشبختی نمیکنیم، به جایی برسد که یا من، همسرم را بکشم یا همسرم مرا و قال قضیه را بکنیم برود؟. کدامیک معقول است آقای علمداری گرامی؟. کشتن یا طلاق دادن؟. اکثریّت مردم ایران که معادل نود و هشت در صد میشدند به «جمهوری اسلامی ایران» در سال فاجعه رای دادند. در پروسه حاکمیّت آخوندها، مردم کم کم متوجّه شدند که حکومتگران در فکر مسائل اجتماعی و زندگی و جان و آینده مردم و فرزندانشان نیستند. به همین دلیل تلاش کردند که از روشهای مسالمت آمیز و انتخاب اشخاصی که معتدل بودند و کمتر اهل خونریزی و سرکوب و شکنجه و جنایت و شعارهای خوشگلنمای اسلام راستینی سر میدادند، حمایت کنند تا شاید از این طریق بتوانند به آنچه که آرزومندش بودند بدون هیچگونه خونریزی و ویرانگری دست پیدا کنند. تاریخچه تلخ این کشمکش صلح آمیز و بدون خشونت و پرخاشگری مردم ایران با حکومتگران سلسله خلفای الله نشان داد و اثبات کرد که فقط آنانی علیه مردم ایران، اسلحه و ابزارهای کشتار را به کار بستند که میخواستند اقتدار و قدرت و امتیار و حکومت خود را ابدیّت بدهند؛ یعنی زمامداران سلسله خلفای الله. «رفسنجانی» در سال 1358 در یکی از سخنرانیهایش به صراحت گفت که: «هی میگویند این اخوندها کی میروند؟. ما برای میهمانی نیامده ایم که بخواهیم رفع زحمت کنیم!». من از شما میپرسم و همینطور دیگرانی که تمام عمرشان به حمایت و پشتیبانی از این حکومت مصدر خونریزی و سفّاکی توصیف ناپذیر تا امروز بوده اند و همچنان هستند، آیا در برابر حکومتی که در مقابل مردم و نسل جوان معترضش با دست خالی قیام میکنند و علنا میگویند که من حقّ انتخاب دارم و اگر پدرانم مرتکب خطا شدند، دلیل ندارد که من به نتایج خطای پدرانم گردن نهم، چرا باید قتل عام شود و خونش بر خاک ایران پخش و پایمالی شود؟. من ایرانی که علنا خواسته ام همسرم را صلح آمیز و طبق قوانین و قراردادها و سند ازدواج با تمام مزایا و فلان و بیسار طلاق بدهم، ولی طرف مقابل نه تنها حاضر نیست به این طلاق گردن نهد؛ بلکه تمام اعوان و انصارش را بسیج کرده است که مرا عمرا برده و ذلیل خودش داشته باشد با کاربست انواع ابزارهای خشونتی، آیا حقّ ندارم در مقابلش به پا خیزم و آزادی خودم را رقم بزنم؟. آیا آنانی که تا خرخره به سلاحهای مرگبار مجهّز شده اند و میخواهند فقط اراده جاه طلبیها و قدرتخواهیها و امتیازهای خود را به کرسی بنشانند، شعور و فهم حکم میکند که آدم تسلیم اراده آنها شود و لام تا کام هیچ چیزی نگوید و هر روز شاهد خونریزی و غارت و فلاکت مردم و میهنش باشد آقای علمداری گرامی؟. پاسخ معقول دهید نه ویراژ دادنهای آکادمیکی و توجیهی. آیا زمامداران حکومت فقاهتیست که با وقاحت سرسام آور به «بازی کردن با جان و زندگی مردم ایران»، غرّه است و رسالت خودش میداند که گیوتین الهی را در خونریزی مردم ایران و نابودی ایران همچنان رونق دهد و تحکیم کند. یا مردم ایران؟. کدامیک؟. کدام چاقویی تا امروز، دسته خودش را بریده است آقای علمداری؟. اگر حکومتی خدمتگزار کردمش باشد، آیا مریضند مردم که بخواهند آنها را سرنگون کنند؟. چرا مردم دانمارک، سوئد، فنلاند، سوئیس چنین کاری را نمییکند؟. مردم ایران محق و مجاز هستند که حتّا اگر شده تلفات سنگین بدهند؛ این حکومت جنایت و خونریزی و تبهکاری و رذالت و وقاحت کمپلکسی و خاصم سرسخت تاریخ و فررهنگ ایران را با زمامداران روانپریش و به شدّت جاه طلبش درهم بکوبند و نابود نابود کنند. جنگ ایرانیان با حکومت فقاهتی، محصول تبهکاریهایست که حکومت فقاهتی در فاصله نیم قرن تمام در حقّ مردم ایران اجرا کرد. آنانی که تصوّر میکنند، حکومت فقاهتی، «اصلاح پذیر» است، اگر به اندازه یک ارزن، شعور دارند، بیایند و به من و تمام متفکّران و فیلسوفان و اسانید مرده و زنده جهان توضیح دهند که «حقیقت را چگونه میتوان اصلاح کرد؟». این گوی و این میدان.
6- دست آخر تاکید کنم همچون سالها تاکید کردن. تا زمانی که مدّعیان عرصه بی مقدار سیاست وطنی نیاموزند و نفهمند که «ایران و فرهنگ و تاریخ و مردمش»، فراسوی تمام عقاید و مذاهب و ادیان ایمانخواه و ایدئولوژیهای مزخرف وارداتی و نظریّه های اکتسابی باختر زمینیان و امثالهم است و با دلاوری و رادمنشی دست در دست همدیگر ندهند برای ساختن و آباد کردن ایرانی بر شاوده «بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش»، این فلاکتهای هزاره ای در اشکال مختلف دوام خواهند آورد تا بالاخره یا از ایران و ایرانی، بقایی میماند یا برای همیشه – دیر یا زود – ایران و ایرانی از گستره تاریخ جهانی محو خواهند شد.
شا د زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: بهنام چنگائی
عنوان دیدگاه: جناب امیر جاوید و حیدریان؛
دیدگاه:

دوستان درود؛
شما به ما چپ ها و کمونیست ها با سبک ویژه ی نوشتاری تان هرچه را خواستید بی هیچ نشانه ای از گفتمان سالم، اخلاقی، سیاسی و دمکراتیک گفتید و سرشتید. این سبک گویش در پهنه گسترده ی داد و ستد نگرش های آرمانخواهانه ی انسانمداری و برابریجوئی های سیاسی ـ اجتماعی هرگز شایسته نبوده و نیست، با این وجود من شما را به دلیل داشتن چنین سبک ناخوانی که دارید سرزنش نمی کنم و همزمان پافشاری می کنم بر این حق آزاد بیان و زمینه داشتن و دادن سهم مسلم و برابر در آزادی عقیده که در هردو دوران شاه و شیخ متصور نبوده و نیست.

من یکی از آن کمونیست ها هستم که به این اصل پایبندبوده، مانده و خواهم ماند و شما می توانید آنگونه بنویسید که تاکنون نوشته اید. بگذریم!
در نوشته های شما پیوسته چنین آمده و همچنان می آید که ما چپ ها و کمونیست ها در غار تنگ و تاریک بی دانش سیاسی نشسته و خفته، و با هرگونه تحولخواهی و همفکری های رنگین سیاسی بیگانه می باشیم. آیا براستی چنین است؟ نه هرگز!

تقاوت ما با شما در این است که ما نمی خواهیم پشت به آموخته های سیاسی ـ تاریخی پیشین و تکروی های ضدمردمی و ویرانگر شاهی و شیخی تاکنونی داده، و به تجربه های خونین و تباهی های گذشته ی آنها دوباره تن دهیم.

اختلاف ما با شما تنها در همین نکته ی بسیار حساس، متناقض و ویرانگر دیروزی، امروزی و ای بسا فردائی هم هست. زیراکه ما آن شیوه سیاستمداری تکروانه و جدا از اراده و خواست اجتماعی ـ مردمی را بر پایه تجربه های مان برای همیشه رد کرده و درست نمی دانیم. مگرنه که ساختن سرکردگی جز به تولید قلدری پوچ، و تکرار رهبر پروری خداگونه و افسارگسیختگی و یکه تازانه ی شاه و شیخ نمی انجامد که آنجامیده است. تازه در خود این سیاست خودکامانه نیز نه سود توده های میلیونی راه و جائی داشته، و نه حتی خود تکروان سیاست شناس فرهیخته آن هم، از آسیب های مرگبار آن امنیت و آسایش داشته اند؛ زیرا همان شیوه ی سیاستمداری شاه را فراری داد و شیخ امروز هم فرجامی جز آن ندارد.

چرا ما باید میان بازی مرگبار تاج و عمامه همچنان گرفتار مانده و همچون امروز در جدال ثروت و قدرت آنان، هزاران تن از همدردان بیدادرس و گرسنه مان کشتار بیرحمانه شوند؟! کدامین وجدان بیدار، آگاه و دادرس می تواند اینگونه فجایع و تبهکاری های شاه و شیخ را فراموش کند؟

من از شمای سیاستورز و دانا می پرسم که چرا نباید این با دانش اجتماعی ـ طبقاتی و خردجمعی را جست، آموخت و بکار فرائی دیگر و انسانی بکارنبست. پرسیدنی ست! اگر دگرگونی و انقلاب کار توده هاست که بی گمان چنین است
پس باید اراده و اداره ی اجتماعی از پائین و نه از بالا مدیریت شود؟

دوستان گرامی؛ ما دیگر نباید در گود عمامه و ناج گردانی ویرانگر و دوباره آنها بچرخیم، چون هیچ بهره ای برای آینده ی ما نداشته و ندارند.
همچنین نباید در این بزنگاه سرنوشت ساز که همبستگی کلان، اجتماعی و طبقاتی ما را می طلبد از خودباوری و توان آینده سازمان دست برداریم و با امید به یاری امپریالیسم آمریکا و تبهکاری همچون ترامپ که بیمار انباشت سرمایه است دل ببندیم که اشتباه برزگی ست. همچنانکه نتانیاهو هم در مسیر هموندی انسانمدارانه و نوعدوستی نیست. چون خود او یک جنایتکار جنگی در نسل کشی تاریخ کنونی بیش نیست؛ همچنانکه خمینی و خامنه ای و داعش و طالبان و ... دیگران هستند.

بیآئید بیش از این شعار بی هوده ندهیم و دانش ِبرابریخواهی و راه سیاستورزی انسانی ـ اجتماعی و طبقاتی را بشناسیم و برگزینیم خود و نوع بشر را از بهره کشی ها نجات دهیم.
با سپاس و پوزش از اینکه در نوشته ام نارسائی باشد توان و فرصت دوباره خوانی ندارم
چون توان دارا ها از ناتوانی ندارهاست و دور چپاول ها دیر یا زود سپری خواهدشد بیائید به آن شتاب دهیم.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: وقاحت و رذالت حکومتگران خونریز
دیدگاه:

درووود!
نکته ای برای همچنان پیکار ریشه ای و متلاشی کننده علیه حکومت فقاهتی در تمام ابعاد نکبتی اش.

وقاحت آخوندی با وقاهت الاهشان اینهمانی دارد. معلومه که میگویند ما مُجرم نیستیم و از سر اقتضای دوام حکومت گیوتینی الله، یکی دو تا از جوانان روانی و عامل امریکا وصهیونیسم را سیاست کردیم. گرگ نیز وقتی که به گله، حمله میکند و شکم صدها گوسفند را میدراند و تکه پاره میکند و برای خدمات حیوانی اش و اثبات مدرک بیگناهی اش، یه تیکه از لاشه گوسفندی را به دندان میگیرد و به لانه اش میرود تا سپس به سلطان جنگل، پاسخ دهد که به پیر، به پیغمبر به تمام این یال قشنگت ای شیر عظیم، من فقط یه گوسفند دروندم؛ اونم از بس که گشنه ام بود. بیا اینم سند شکار من، خودت ببین. فقط یه گوسفند دروندم. اینها همه شایعه پردازیهای خاصمان بیضه اسلام و توطئه گران هستند حضرت عالی. خودتان ببینید اصلا من، جون دارم اینهمه گوسفند را در یه چشم به هم زدن، تیکه پاره کنم؟. من یه گرگ مظلوم هستم حضرت شیر و خاصمان هنوز نمیفهمند که «مَن تَوَكَّلَ عَلَى اللّٰهِ فَهُوَ الْغَالِبُ». = هر کس به تیربار و شاتگان ساچمه زنی و کاتیوشا و تفنگ و قمّه و شمشیر و توپ و تانک ایمان خالصانه داشته باشد، و شبانه روز از آنها استفاده عملی کند، حکومتش دوام می آورد!
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: درود بر شما جناب حیدریان،
دیدگاه:

.

من یک هفته در شهر وان ترکیه حضور داشتم. جناب آقای توکلی در جریان این سفر من به وان ترکیه هستند. دیروز بازگشتم.
در این مدت با صدها نفر از هم‌وطنانی که به‌تازگی از شهرهای مختلف ایران وارد وان شده بودند گفت‌وگو داشتم. در میان تمام این گفت‌وگوها، حتی یک نفر هم دغدغهٔ این‌که فردا جمهوری می‌خواهد یا پادشاهی، در ذهنش نبود. مسئلهٔ اصلی همه، آزادی و سرنگونی جمهوری اسلامی بود.
نکتهٔ مشترک دیگر در صحبت‌ها این بود که این افراد، برای عبور از جمهوری اسلامی، همه از شاهزاده رضا پهلوی حمایت می‌کنند.
به‌نظر می‌رسد این درگیری‌ها و دعواهای حیدر‌ـ‌نعمتیِ «جمهوری یا پادشاهی» اساساً پدیده‌ای خارج از کشور است و نسبتی با اولویت‌ها و مطالبات واقعی جامعه در داخل ندارد.

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: نقدی به بیانیه‌ی جمهوری‌خواهان
دیدگاه:

.

بیانیه‌ی منتشرشده از سوی جمهوری‌خواهان ایران، از نظر محتوا در محکوم‌کردن جنایات جمهوری اسلامی و تأکید بر ضرورت گذار از این نظام، با خواست عمومی جامعه هم‌صداست. اما مسئله‌ی اصلی نه آنچه گفته شده، بلکه زمان و شیوه‌ی گفتن آن است.
در مقطعی که جامعه‌ی ایران درگیر یک تقابل مستقیم و پرهزینه با حاکمیتی سرکوبگر است، و در حالی که خیابان‌های ایران با خون معترضان رنگین شده، اولویت اصلی جنبش اعتراضی نه تعریف هویت‌های ایدئولوژیک، بلکه تجمیع حداکثری نیروها حول هدف فوریِ سرنگونی جمهوری اسلامی است.
بیانیه‌هایی که با برچسب‌های هویتیِ جداگانه ــ چه جمهوری‌خواه، چه مشروطه‌خواه ــ صادر می‌شوند، ناخواسته این پیام را منتقل می‌کنند که اپوزیسیون خارج از کشور همچنان بیش از آن‌که بر «رفتن جمهوری اسلامی» متمرکز باشد، درگیر مرزبندی‌های پس از سرنگونی است. این پیام، چه بخواهیم چه نخواهیم، به تضعیف تصویر وحدت و قدرت جمعی منجر می‌شود.
پرسش ساده اما جدی این است:
این بیانیه‌ی جداگانه، در این مقطع مشخص، چه قدرت سیاسی تازه‌ای تولید می‌کند که یک فراخوان مشترک نمی‌توانست؟
اگر هدف، فشار رسانه‌ای، جلب حمایت بین‌المللی و تقویت روحیه‌ی معترضان داخل کشور است، تجربه نشان داده که تجمع‌های پراکنده و بیانیه‌های جداگانه، اثر کمتری از کنش‌های مشترک و فراگیر دارند. جامعه‌ی جهانی عدد، انسجام و پیام ساده را می‌بیند؛ نه ظرافت اختلافات نظری ما را.
بدیهی است که اختلاف‌نظر درباره‌ی شکل نظام آینده ــ جمهوری یا پادشاهی ــ واقعی و مشروع است. اما این اختلاف، موضوع پس از فروپاشی است، نه شرطِ اقدام مشترک پیش از آن. پافشاری بر برجسته‌سازی این تفاوت‌ها در میانه‌ی نبرد با یک حکومت جنایتکار، خطر آن را دارد که انرژی جنبش صرف رقابت‌های زودهنگام شود.
نقد حاضر، نفی هویت جمهوری‌خواهانه یا حق سازمان‌یابی مستقل نیست؛ بلکه تأکید بر این واقعیت است که در لحظه‌های تاریخی خاص، اتحاد عملی بر سر حداقل‌ها، بر نمایش هویت‌های سیاسی تقدم دارد. هر کنشی که به این اتحاد لطمه بزند، حتی اگر از نیت درست برخاسته باشد، نیازمند بازنگری جدی است.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: نقابداران مُغرض
دیدگاه:

دروود بر آقای آذری گرامی،
اشاره ای گذرا برای همچنان پیکار گسترده در جهت متلاشی و نیست و نابود کردن حکومت الله معمّم.
سالیان سال است که اینگونه ترفندهای مغرضین و حاسدین و آچمزها و بیسوادان تمام عیار و فعّالان فرقه های لابیگری و خزعبلات مشابه برایم روشن و آشکار هستند. ترفندهای آنها را در میکروسکوپترین طریقه هایشان میشناسم و با آنها آشنا هستم با زیر و بمهای خُدعه و حیله گریهایشان. اگر هزاران ماسک و البسه ریایی و فریب دهنده نیز به تن کلمات و رفتارهای خود بپوشند، باز من به آسانی میتوانم به ماهیّت آنها پی ببرم. فقط با طرح یک پرسش ساده که از زبان کودکان نیز میتوان شنید آن را، فورا ماهیّت کثیف اینگونه انگلهای جاه طلب و قدرتخواه و خاصم مردم و فرهنگ ایران را رسوا میکنم. سیاست در فرهنگ ایرانیان که همان «رامیاری» هست بر شالوده اصالت پهلوانی و رادمنشی برای آزمودن هنرهای خود در میدان همآوردیست که معیار آفرینگویی مردم و انتخاب دارندگان فرّ به فرمانروایی است. قایم شدن و امضاء محفوظ، کار آنانیست که خاصم تاریخ و فرهنگ و مردم ایران هستند. اینگونه حضرات به شدّت، مغرض هستند و رکابدار و متعگان مستقیم و غیرمستقیم حکومت گیوتینی الله معمّم در ایران. پهلوان عرصه سیاست باید مسئولیّت حرفها و اقدامهایش را با نام و عکس و هویّت واقعی خودش اثبات کند؛ ولو تمام جهانیان در تقابل با او باشند. یک موی گندیده «پرویز ثابتی» را من حاضر نیستم با چنین خبیثان نقابدار معاوضه کنم. همان فرّخ نگهدار حقیر و مُتعه، شرف دارد به اینگونه نقابداران؛ زیرا علنا با نام و چهره و حضوری شیک و پیک فریاد میزند که افتخار میکنم تمام عمرم متعه و رکابدار حکومت فقاهتی باشم. به چنین آدمی باید احترام گذاشت؛ زیرا در بلاهتهای مغرضانه اش صادق است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: نامهٔ سرگشاده‌ای که نه اسم دارد، نه امضا، نه آدرس،
دیدگاه:

.

درود بر شما جناب حیدری در فیسبوک دیدم یکی از دوستان نوشته بود شاید این‌ها همون افرادی هستند که از پرویز ثابتی شکایت کردند به خاطر مسائل امنیتی نخواستند نامشون فاش بشود

نامهٔ سرگشاده‌ای که نه اسم دارد، نه امضا، نه آدرس، اصلاً نامه نیست.
می‌گویند «جمعی از فعالان سیاسی در اروپا، کانادا و آمریکا»؛ خب اگر جمعید، اسم‌تان چیست؟ اگر سازمانید، کدام سازمان؟ اگر نیستید، این اداها برای چیست؟
این مدل نوشتن اسمش سیاست نیست؛ قایم‌باشک‌بازی است.
اتهام می‌زنند، اسم می‌برند، مطالبه می‌کنند، اما وقتی نوبت ایستادن پای حرف می‌رسد، همه چیز می‌شود «ناشناس».
نامهٔ سرگشاده بدون نام و نشان، نه شجاعت است نه اپوزیسیون؛
بیشتر بوی حساب‌سازی و دعوای پشت‌پرده می‌دهد تا کنش سیاسی جدی.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: نبرد هزاره ای
دیدگاه:

دروود بر آقایان جاوید و آذری گرامی،
سخنی کوتاه برای تداوم بی وقفه در راه سرنگونی و نابودی و متلاشی کردن سیستم و گیوتین ضحّاکیان حاکم.

نبرد مردم ایران، فقط نبردی با حکومتگران خونریز بر ای ساقط کردن آنها از مصدر گیوتین اقتلو اقتلویی نیست؛ بلکه نبردیست هزاره ای برای واقعیّت پذیر کردن بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش. مبارزه و پیکاری که هزاره هاست برپاست و قربانیان کثیری داده است؛ امّا مشعل پرفروزش هرگز خاموش نشده است. تمام حکومتگرانی که با پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران، خصومت و ضدیّت کمپلکسی دارند، همه بر دهانه آتشفشان بسیار فعّال طغیانها و انقلابها و خیزشها و نبردها و کشمکشهای مردم ایران علیه آنها فقط خیمه استبدادی زده اند و هرگز نخواهند توانست بر آتشفشان قویمایه مردم، ظفر یابند. هرگز.

سازمانها و تشکیلات و گروهها و حزبها و غیره و ذالک – چه مذهبی/ چه ایدئولوژیکی/چه انواع و اقسام دیگر - که در ایران از دوران شکلگیری «حزب توده» پا گرفتند، هرگز و هیچگاه، گرایشهای سیاسی نبودند؛ بلکه سازمانهای «عقیدتی/نحله ای/فرقه ای» بودند تا همین ثانیه های گذرا که کردانندگان و پایه گذارانشان و میراثخوارانشان هیچگونه دانشی از سیاست نداشتند و هنوزم ندارند. اینهمه گروههای عقیدتی، عین فرقه های مذهبی هستند که چارچوبهای عقیدتی خشک و نصوصی و آکبندی را در تار و پود وجودشان میتوان به عیان دید و تاریخچه نکبت بار آنها نیز مملوّ از آلودگیهای مسموم به عقاید سخیف و حقیر خودشان هست. هیچکدام از اعضاء و فعّالان اینهمه سازمانها، لام تا کام در باره «فلسفه و دانش سیاست»، جزوه ای پیش پا افتاده و مقدماتی در باره «چیستی سیاست» نخوانده بودند و اصلا در دروس عقیدتی آنها نمیتوان هیچ ردّپایی از «دانش سیاست و فلسفه سیاست» پیدا کرد. سراسر آثار و اعلامیه ها و مشقهایی را که آنها در طول تقریبا هشتاد سال آزگار نوشتند و منتشر کردند و همچنان مینویسند و منتشر میکنند و روضه میخوانند، محتویاتشان فقط از عقیده و مرام سخیف و مزخرف خودشان بحث میکنند. تمام تحلیلهای آنها، آیینه انعکاس عقاید مزخرف آنهاست. دریغ از نشانه ای خردلی در باره سیاست و مسائلش یا توضیحی تک خطی در باره هنر چگونه روبرو شدن با مسائل مردم.
بنابر این در جامعه ای که مدّعیان عرصه سیاستش تا خرخره به ایدئولوژی و اعتقادات بی مغز و مایه مبتلایند، نمیتوان انتظاری سوای کوششهایشان برای حقنه کردن و به کرسی نشاندن اراده تمامیخواه و جاه طلبیهای سرسام آورشان داشت. آنها در یک کلام، هر کدام به سهم خودشان بر این عقیده هستند که یا ما حاکم مطلق و ابدالدّهر باید بشویم یا هیچکس دیگر. تمام تقلّاهای آنها تحت نام دروغین «فعالیّت سیاسی» دقیقا بر همین محور ایران نابود کن و همدست شدن مستقیم و نامستقیم با حکومتگران در قتل عام مردم تا امروز چرخیده است. فقط کسانی میتوانند در «عرصه سیاست»، ادّعاهایی داشته باشند که در درجه نخست نه تنها از طریق گفتارها و مطالب تحریری خودشان؛ بلکه همچنین از طریق کردارها و مواضع عملی در انظار ایرانیان و جهانیان نشان دهند که میتوانند با در کنار یکدیگر ایستادن و همپایی با مردم به منظور گلاویز شدن با حکومتگران خونریز به واقعیّت پذیری «سیاست اجرایی» توانمند و مستعد هستند. کنشگرانی که به شدّت آلوده حسادت و رشک هستند و در چهره دیگران، نه رقیب سیاسی؛ بلکه خاصم خود را و همچنین ناکامیابی شانسهای خود را به عیان میبینند؛ چنان کنشگرانی هرگز بویی از سیاست به مشامشان نرسیده است و حقیرانی به ذات هستند که فقط چوب لای چرخ میگذارند و شبانه روز خودزنی میکنند تا دیگرانی که مستعد سیاست هستند هرگز به جایی نرسند؛ ولو در این حماقتهای خودخواسته هر روز هزاران هزار نفر ایرانی از دم تیغ جلّادان فقاهتی خونشان ریخته شود. مهم برای اینگونه «سازمانهای عقیدتی/ایدئولوژیکی» فقط حاکمیّت خودشان است و بس. من از استثناهایی که برای ایران و مردمش در جامعیّت وجودی هستند و در راه نگاهبانی و پرستاری از تاریخ و فرهنگ مردم ایران، «خویشکاریها» میکنند، صحبتی نمیکنم؛ زیرا استثناء همواره میدرخشد و وجودش محرّز و آشکار است. امّا هر چقدر پذیرش این حرف، تلخ و تهییج کننده باشد، باید قبول کرد و تصدیق کرد که در تاریخ یک صد ساله اخیر ایران، هرگز و هیچگاه سازمانی و تشکیلاتی و حزبی که بویی از «فلسفه و دانش سیاست» به مشام اعضاء و هوادارانش رسیده باشد، به وجود نیامده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: +آن که اصالت دارد به پنهانکاری محتاج نیست.
دیدگاه:

درووود بر کیانوش عزیز،
مختصر و مفید بدون توضیحات اضافی.

در توضیح اینکه از محتویات این مطلب و نحوه انتخاب واژه ها و به طور کلّی، عبارتبندی جملات آن میتوان به آسانی، به پسزمینه دلیل نگارش آن پی برد، من فعلا میگذرم و فقط بر یک نکته تاکید میکنم. من همواره از دیرباز بر این اندیشه بوده ام و هنوزم هستم که اگر انسانی شهامت و دلاوری و راستمنشی ندارد تا مسئولیّت سخنهایش را به نام و عکس واقعی و هویّتی خودش بر زبان براند و به عهده بگیرد، نیک است سکوت کند و زر مفت زیادی نزند. دوران اینگونه سیاه بازیها با اینهمه کشتارهایی که در وطن شده و همچنان به وفور اجرا میشود، سپری شده است. آن که ریگی به کفشش نیست، پهلوانوار وارد کارزار میشود با نام و هویّت واقعی خودش. لای چادر قایم شدن و حرفهای صد تا یه غاز زدن، این روزها هیچ خریداری ندارد. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: با درودابن مقاله ناشناس…
دیدگاه:

با درود
ابن مقاله ناشناس بنظر میآد بسیار مجاهد پسند باشه . اینها شدیدا ابن روزها فعال شدند. تمام کاسه کوزه ها را بر گردن شاهالهی ها انداخته . ‌ و اینکه یک گروه فاشیست منسجم اطراف مجله فریدون هم کشف کرده . طبعا چنین مقالاتی حتما رو ی یک سری واقعیت ها تنظیم میشه ، اما اینکه رضا پهلوی را همدست دانسته ، قطعا از جریان انحرافی است

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: سرنگونی و نابود کردن ترمیناتور الهی آخونهای خونریز
دیدگاه:

دروووود!
سخنهایی از سر دردهای عمیق و جانسوز.

صرف نظر از بیخوابها و اضطرابها و فشارهای روحی و روانی که این روزها بر وجدادنهای بیدار آوار شده اند و من خودم یکی از میلیونها نفری هستم که آسایشی ندارم، موجز و کوتاه همچون همیشه تاکید مبرم میکنم که در این جنگ خودخواسته حکومتگران فقاهتی علیه مردم ایران و تاریخ و فرهنگشان که از نیم قرن پیش با سفّاکی و جنایتهای هولناک آغاز شده است، هر فردی که بخواهد به هر طریقی که باشد – لسانی، تحریری، تصویری و غیره به جانبداری کردن از این جلّادان خونریز، میلیمتری گام بردارد، در همدستی و تبهکاری آنها بی برو برگرد، مجرم است و دستهایش به خون جوانان و مردم ایران، آلوده آلوده. این حکومت را باید با تمام نیرو فقط در سمت و سوی نابودی اش گام برداشت و مجرمان و زمامدارانش را در بند و محاکمه کرد. هر گونه مماشات و مصلحتکاریها و به میخ و به نعل زدنها با این سیستم مخوف، جنایت آشکار در حقّ مردم ایران و جهان است. با تمام قوا برای نابودی حکومت آخوندی باید ایستاد و سفت و سخت مبارزه کرد. کسانی که بخواهند از این به بعد بحثی از اصلاحات و مزخرفاتی از این دست سر بدهند، همه به سلاله جنایتکاران حکومتی متعلّقند. امروزه روز بعد از این قتل عام فاجعه بار فقط باید از سرنگونی و نابودی حکومت آخوندی سخن گفت و نوشت و فریادها زد و اقدامات عاجل کرد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: سخنهایی که هیچ گوش شنوایی نشنید آنها را.
دیدگاه:

این مطلبی که لینک آن را میگذارم، سه سال پیش، بحث امروز را طرح کرده بود.

سرنوشتِ ایران و ایرانیان در گزینشِ تصمیمِ شاهکلیدی

سرگذشت غمبار نیاکان ایرانیان در تحت سیطره سلسله های مختلف در طول فراز و نشیب تاریخ از حملات مهاجمین غارتگر گرفته است تا ظهور و نفوذ قدرتهای اقتصادی قرن نوزدهم و بیستم و نقش مخرّب رقابتهای سیاسی و اقتصادی مقتدرین عصر تکنیک و دنیای دیجیتالی امروز و فرداها به گرهگاهی در تحت سیطره حکومت فقاهتی مختوم شده است که برای ایرانیان معاصر، دو راه بیشتر نمانده است تا تصمیم شاهکلیدی خود را بگیرند و امروز و فردای خودشان و فرزندانشان را رقم بزنند پیش از آنکه ایران به کویری در خاورمیانه تبدیل شود همچون صحرای نوادا و صحرای کالاهاری و بیابانهای سوزان عربستان: [...... ادامه مطلب] https://iranglobal.info/fa/node/184974

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: چشمهای من اقیانوس خشک شده اشکهای چکیده اند.
دیدگاه:

دروود بر آقای دها گرامی،
صحبتهایی برای شاید روزی روزگاری .......

خشم، یکی از واکنشهای عادی انسان است. امّا اینکه چه چیزی یا چیزهای باعث میشوند که انسان از حالت طبیعی به بستر خشم درغلتیده میشود، میتوانند ریز و دُرشت باشند یا ناگهانی بر وجود آدمی حادث شوند و فریاد انسان را به آسمانها برکشند. میتوان در باره چرایی این وضعیّت میهنی و ریشه های آن، شبانه روز، قلمها فرساند و مشاجره ها کرد و مصاحبه ها و غیره و ذالک. امّا یک چیز را مدام برغم اینهمه پُرگوییها و زیاده نویسیها باید در پیش چشم خود داشت؛ آنهم اینکه تا زمانی که من ایرانی تلاش نکنم تا بخواهم بفهمم و بخواهم مصمّم بشوم که «شاهنشاه» سرفراز بر غرایز و سوائق و امیالم باشم، خواهی نخواهی در وجود من، اهرمهای نامرئی آنها، شعور و فهم و نیروی تمییز و تشخیصم را در چنگال آمریّتی خودشان خواهند داشت. منظورم این است که من انسان و ایرانی باید باشم که فرمانروای سوائق و غرایز و امیالم بشوم؛ نه بر عکس. آن که باید فرمانروایی کند، خود من باید باشم؛ نه سوائق و غرائز و امیالم و من تابع و ذلیل شده و قربانی آنها.

این صحبتی را که مقدّمه اش را گفتم میتوان در خلوت خویش، ساعتها در باره اش اندیشید و به نتایجی راهگشا رسید، چنانچه با خودمان صادق باشیم و صمیمی. من نمیخواهم بگردم دنبال مقصّر و متّهم؛ بلکه همواره تلاش کرده ام که از قعر تاریک روح و روان ایرانیان به سنجشگری معضلات غالب شده بر روح و روان و کاراکتر آنها و مناسبات اجتماعی و کشورداری، همّت کنم و در صدد راهگشاییهایی باشم به سهم خودم. چنین کاری خود به خود باعث میشود که من با تمام «قداستهای جعلی و قطعیّتها و حقیقتها و اعتقادات و باورها و ایمانها و وابستگیها و ادیان و مذاهب و ایدئولوژیها و قدرتها و سازمانها و فرقه ها و تشکیلات و مرام و مسلکها و بانفوذان و مشهوران و غیره و ذالک»، شاخ به شاخ شوم؛ ولو نه مستقیم؛ بلکه از لحاظ نظری و تئوریک باشد که هیچکس البته از چنین اقدامهایی خوشش نمی آید. امّا تنها راه برای به هم رسیدن ما در همین حرکت ریشه ای و رادیکال و آینده نگر و آفریننده است که امکانپذیر میشود. اگر نگاهی به مقالاتم بیندازید که در فاصله جنگ دوازده روزه نوشته و منتشر شدند و در سایت نیز در دسترس هستند، متوجّه خواهید شد که من در باره «بقای جمهوری سفّاکان خونریز» پیوسته هشدارهای فریاد گونه دادم - این کار از سی و پنج سال پیش تا امروز به طور رادیکال و فریادهای دلخراش با من همپا بوده است در تمام نوشته هایم- و تاکید کردم که اگر آنها بمانند، ایران را به حمام خون تبدیل خواهند کرد. شما نمیتوانید در جامعه خودتان از پس سیستمی مخرّب برآیید، وقتی که مدّعیان اپوزیسیون، مغلوب ذهنیّتهای سخیف و حقیر و ایدئولوژیهای آکبندی و چارچوبی ذهنیّت خود و کینه توزیهای وحشتناک نسبت به همدیگر هستند. تا زمانی که اینگونه اپوزیسیونها در مواضع به شدّت حقیر خودشان، میخکوب مانده اند و هر چیزی را بهانه ای برای بی عملیها و خصومتها و حسادتها و رقابتها و غیره و ذالک خودشان به کار میبندند، عملا نمیتوان به هیچ چیزی دست یافت؛ طوری که بتوان آن را کارمایه ای برای اقدامهای کلیدی و راهگشا محسوب کرد. - من مثل همیشه از استثناها سخن نمیگویم- بررسی رفتارها و گفتارها و کردارهای مدّعیان اپوزیسیون از هر تشکیلاتی و تحت هر نامی که میخواهند باشند در طول نیم قرن گذشته، به ما میگوید که فعّالان آنها، از یک طرف، میزان فهم و شعور و تجربه و دانش و آگاهی و نیروی تمییز و تشخیصشان و غیره و ذالکشان چقدر است و از طرف دیگر اثبات میکند که آنها چقدر به چیزهایی که ادّعایش را دارند در عمل، وفادار و مجری هستند. حقیقت تلخ و نتیجه محاسبه سرانگشتی بررسی کارنامه نیم قرنه مدّعیان اپوزیسیون، اثبات میکند که نود درصد کنشگران آنها، از لحاظ تئوریک، هیچگونه سررشته ای از «دانش سیاست و فلسفه سیاست» ندارند و از طرف اجرایی نیز به هیچ وجه من الوجوه، مردم میدان همآوردی نیستند و فقط خود قهرمانان مدام مقام اول به گردن آویخته در «رشته شعار دهی» هستند؛ آنهم از پشت مونیتور و شبکه های دیجیتالی!. تغییر در جایی آغاز میشود که من، تغییر کرده باشم یا بخواهم که تغییر کنم و دیگری را امتداد خودم بدانم، نه مقابل خودم. هر وقت مای ایرانیان از کشته های پشته پشته شده جوانان و مردم میهنمان، تکان روحی و روانی و شوک و سیلی به خود آمدن خوردیم، شاید همدیگر را پیدا کنیم بدون آنکه بخواهیم حتّا اسم و مرام و قوم و نژاد و زبان و رده اجتماعی و میزان تحصیلات و سبقه یکدیگر را بدانیم. آنچه که ما را باید به هم بپیونداند، نام ایران و تاریخ و فرهنگش و مردممان باشد. شاید همین کفایت کند که ما از محو شدن ایران و ایرانیان بتوانیم ممانعت کنیم و تاریخ دیگری را دست در دست همدیگر بیافرینیم در گستره فرهنگ و خاک میهنمان. شاید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: کوروش، تجسّم یابی بُنمایه های فرهنگ ایرانیان بود.
دیدگاه:

دروود بر آقای کردی گرامی،
بحثی مختصر در باره کوروش و کژفهمیهای رایج در باره او.

این صحبتهایی که میکنم از زوایای مختلف در مقالاتم به آنها پرداخته ام و اکنون از بعدی دیگر به مسئله میپردازم برای اذهان مشتاق و جوینده و شکّاک و پرسنده و ایراندوست. پرداختن به جهان باستان، کاریست بسیار شاق و مستلزم وقت و حوصله و دقّت و ژرفبینی و مهمتر از همه، زباندانی و شمّ فلسفی بسیار قوی و حسّاس.

قبل از اینکه بخواهم اشاره ای به کوروش بکنم، لازم میبینم که در باره زنده یاد «احمد شاملو»، صحبتی بکنم. قبلا هم در باره او، گاه گداری صحبت کرده ام. «شاملو»، خوش صدا و خوش تیپ بود و تا اندازه ای ذوق موسیقایی داشت؛ طبق تجربه تکاندهنده خودش در جوانی با شنیدن نوای موسیقی از خانه همسایه که از پشت بام خانه خودشان متوجّه آن شده بود. شاهکارش، کتاب کوچه است و بعضی شعرهای عاشقانه و دلچسبش. امّا در زمینه «تحقیق ادبی و تاریخی»، کلا آدم بیسوادی بود و نامطّلع. حتّا بلد نبود شعر خیّام را روخوانی کند. آنانی نیز که برایش همپایی موسیقی نوازی میکردند و به نشر نوارهایش همّت رفقایی کردند، سواد و شعور نداشتند تا خطاهایش را تذکّر دهند و تصحیح کنند. فاجعه بلاهتش نیز با مثلا تصحیح دیوان حافظ رسوا شد. امّا حماقت و شدّت بی سوادی اش با آلت دست شدن لو رفت. آن حرفهایی که در باره «فردوسی» زده است، أصلا حرفهای خودش نیستند؛ بلکه «مزخرفات یک بیسواد آکادمیکری» به نام «علی حصوری» بودند که ذهنیّتش در باتلاق ایدئولوژی مارکسیسم میخکوب مانده بود. در حقیقت، آقای «حصوری» به ذهن شاملو تحمیل و تلقین و حُقنه کرده بود که چه ترّهاتی را بگوید. شاملو نیز به دلیل بیسوادی و بلاهتی که داشت، تصور کرده بود، آقای «علی حصوری»، نابغه بی همتای تفحّص و جستجو و علّامه هفت فلک است!. خلاصه بگویم،. چرتیاتی که آدمهای بیسواد قنطور کرده اند، به وقتش رسوا شدند و تکرار و پرداختن به آنها، وقت تلف کردن است.
1- کوروش، به طور ناگهانی بر ایران نازل و حادث نشد؛ بلکه محصول فرهنگ جهان آرای مردم ایران در جامعیّت وجودی بود که در سلسله هخامنشیان تبلور پیدا کرد. کلمه «هخا» از صورتهای تحوّل یافته «اخه/ارشه/ارتا» هستند که واتاب دهنده و نسبت داشتن شاهان هخامنشی را با «سیمرغ» نشان میدهند. اگر بخواهم در یک کلام عبارتبندی کنم بدون پرداختن به بازشکافیهای فیلولوژیکی و ریشه یابیهای کلامی، میتوانم بگویم که «هخامنشیان»؛ یعنی «سلسله سیمرغیان». بر فراز تاجی و کلاهی که کوروش بر سرش میگذاشت، با گل نیلوفر که سه شاخه دارد، مزیّن بود. گل نیلوفر از نمادهای سیمرغ هستند؛ یعنی مجموعه سی و سه زنخدای ایرانیان. «سه و سی» در فرهنگ ایرانیان، اینهمانی تجربی عمیق و بسیار ریشه دار در همخوانی گیتی و زندگی و کیهانمداری دارند. وجود گل نیلوفر، بیانگر حقّانیت داشتن کوروش به فرمانروایی بوده است.؛ زیرا کوروش با توجّه به اصلاحاتی که در دیانت میترائیسم شده بود و در تخت جمشید میتوان آثار و نشانه های اصلاحات را به عیان دید، بر آن بود که فرمانروایی اش را بر شالوده «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» واقعیّت پذیر کند و رسالت جهانی ایرانیان را برای نگاهبانی از جان و زندگی و مهرورزی ودادورزی و راستمنشی تحقّق بدهد. نخستین اقدامهای او در اجرای چنین رسالتی نه تنها به رسمیّت شناختن و ارجگزاری به تمام ادیان و خدایان و بتها و اصنام و نژادها و اقوام و تیره ها و قبیله ها و غیره و ذالک بود؛ بلکه همچنین برای آزادی اقوام یهود که در اسارت بابلیان بودند، سنگ تمام گذاشت و حتّا آنها را در ساختن معابدشان کمکهای بی دریغ کرد. آگاهبود تاریخی-فرهنگی اقوام یهود که در «عهد عتیق» در باره «کوروش» واتاب یافته اند و از او به حیث «شبان» و «مسیح» ذکر میشود؛ سندیست بر اصلتهای فرهنگ ایرانیان. ما امروزیان با ذهنیّت التقاطی و به شدّت پاشیده و آش شله قلمکاری خودمان گمان میکنیم که «شبان» یعنی چوپان و گله دار!. در حالی که «شبان» در حقیقت همان «شاه – بان/شب -ان» هست . شب نیز نام سیمرغ است و ماه. ماه، زهدان بذرهای تمام موجودات است که از گردآمد آنها، روشنایی ماه، افشانده میشود. در حقیقت، تخمه هر موجودی به ذات خودش، خدائیست که در گردآمد با یکدیگر به ماه واگردانده میشوند و از زهدان ماه، خورشید، زاییده میشود. به »کوروش» نیز «خورشید چهر و سگ زاده» میگفتند تا اینهمانی او را با «سیمرغ» نشان دهند. همینطور کلمه «مسیح»، خلاف معنای رایج و جا افتاده در اذهان در حقیقت به معنای «عصّاره و روغن ماش» که با سیمرغ اینهمانی دارد، اطلاق میشود. به کلمه «مسیح» در زبان عبری میگویند: «ماشیح= مشیح». همین کلمه سپس در ترجمه عهد عنیق به زبان یونانی، تبدیل شد به: «خریستوس» که سپس در زبان لاتین و دیگر زبانهای اروپایی به «کریستوس/کریس» استحاله یافت. ولی ریشه و اصل کلمه «مسیح» از همان «ماش» در زبانهای باستانی ایران (اوستائی – پهلوی) برشکافته شده است. بحث را طولانی نکنم. کوروش فقط چهره ای تاریخی نیست؛ بلکه نماینده فرهنگ جهان آرای ایرانیست که متاسفانه متاسفانه به دست موبدان سلسله ساسانیان، بسیاری از ردّپاها و اقدامهای اساسی و کلیدی او در شکلدهی به امپراطوری ایران، نابود و سر به نیست شده اند. آنچه ما امروز در باره کوروش میدانیم، بر شالوده تکه پاره هائیست که در گوشه و کنار سرزمینمان پیدا کرده ایم. ناگفته نگذارم که تمام پژوهشهایی که بیگانگان در باره «کوروش و عصر هخامنشیان» تا امروز انجام داده اند، اکثرا بر شالوده داوریهائیست که یونانیها و یهودیان نقل کرده اند و نشانه های مادّی که بازمانده اند مثل تخت جمشید و امثالهم. امّا ما میتوانیم با مراجعه به تجربیات نیاکانمان و آداب و رسوم و سنّتها و زبانهای اقوام ایرانی به حقیقت دوران سلسله هخامنشیان با تیزبینی راه پیدا کنیم و متصوّر شویم که عصر هخامنشیان چگونه بوده است. اینکه «محمدّ رضا شاه فقید» بر آن بود که پروسه شکوفایی ایران را با دوران هخامنشیان پیوند بزند و برغم تمام رویاها و آرزوها و به قول احمقهای بیسواد و مغرض، «بلندپروازیها» [آنانی که به بلندپروازیهای محمّد رضا شاه فقید»، ایراد گرفته اند تا امروز، أصلا فرهنگ ایرانی نمیشناختند و هنوزم نمیشناسند. آنها نمیفهمند که یکی از فروزه های فرهنگ ایرانیان، بزرگی جویی و بلند پروازی هست] خودش را واقعیّت پذیر کند، امّا با موانع عدیده ایدئولوژی زدگان ابله و غربیان غارتگر و همسایگان حسود و بلاهت غالبی و خانه نشین شده ای به نام اسلامیّت گلاویز و روبرو شدند و متاسّفانه رویاهایش به باتلاق مسلخگاه ولایت فقاهتی و رکابداران و متعگانش درغلتیدند؛ طوری که حاکمان ناحقّ و خونریز دمار از روزگار ایرانیان تا امروز درآوردند. تراژدی غم انگیز فروپاشی سلسله هخامنشیان در این بود که «ایرانیان» در اقدامهایشان هرگز، شمشیر به منظور خونریزی به دست نمیگرفتند؛ بلکه برای نگاهبانی از جان و زندگی تلاشها میکردند و بر شالوده «رزم پرهیزی» اقدام میکردند. یعنی دفاع خاصم بدون خونریزی و جان آزاری. فلسفه «رزم پرهیزی» را تا امرز اینهمه عربده کش عرصه سیاست و تحصیلات آکادمیکی، لام تا کام در باره اش نگفته و ننوشته و نیندیشیده است. به همین دلیل، مردم ایرالن از کسانی شکست خوردند که شمشیر و خونریزی را مرام و مسلک و عقیده و هدف و مقصد خودشان از زیستن میدانند [دست خالی رفتن جوانان ایران برای تظاهرات اعتراضی و سلّاخی شدن آنها در آتش مرگبار سفّکان الهی]. بعد از فروپاشی سلسله هخامنشیان، سلسله های سلوکیان و اشکانیان و پارتیان بویژه دو سلسله «اشکانیان و پارتیان» [سلوکیان، یونانی بودند] بر آن بودند که شیوه های فرمانروایی خود را تا میتوانند با سبک و سیاق سلسله هخامنشیان، تطبیق دهند و اجرا کنند. امّا زهرچشم و معمّای تاریخ را ببینید که «کاهن بزرگ آتشکده شهر استخر» به نام «ساسان» با حقّه بازی و خدعه توانست به حیث بالاترین مقام «کاهن آتشکده آناهیتا» ارتقا یابد و مقدّمات فلاکت ایران را پی بریزد. آتشکده آناهیتا، به حیث آتشکده مادر محسوب میشد که مراتب هماهنگی و همپایی و همبستگی تمام اقوام ایرانی و شاهنشاهیهای امپراطوری ایران، حقّانیّت فرمانروایی خود را از آتش آن آتشکده، اخذ میکردند؛ یعنی اینکه آتشکده هایی که در اقصاء نقاط ایران وجود داشتند، شاهان و والیان و فرمانداران آنها، زمانی به فرمانروایی حقّانیّت میداشتند که آتش آتشکده های آنها از آتشکده مادر که همان «آتشکده آناهیتا» بود، گرفته و افروخته شده باشد؛ در غیر این صورت، رسیمّت نداشتند و پیش شرط چنین مراسمی نیز این بود که تمام شاهان و والیان به پرنسیپهای فرهنگ ایرانی پایبند باید میبودند. از این اصل و پرنسیپ خجسته، سلسله ساسانیان عدول کردند و «اردشیر بابکان» برای آنکه بتواند مسئله «پادشاهی» را در خانواده خودش قطعیّت مداوم بدهد با «رسمی کردن» دیانت زرتشتی به حیث دین ملّی، ذلالت و نابودی ایران را تا همین امروز رقم زد. او «دین و حکومت» را ادغام کرد و به جای آنکه حقّانیّت به فرمانروایی را از طرف مردم و آفرینگویی آنها به دست أورد، لژیتیماتسیون خودش را از موبدان و موبد موبدان اخذ کرد. همین موضوع باعث شدکه مابین مردم و حکومت، فاصله افتاد و ذلالت و نابودی و فروپاشیی امپراطوری ایران و خوار و زار شدن مردم اتّفاق بیفتد. تا قبل از سلسله ساسانیان، ایران مملو از أنواع و اقسام ادیان بود عین هندوستان. ولی سلسله ساسانیان به قلع و قمع همه آنها همّت اهورایی کرد!! جدا شدن ارمنستان از ایران، اولین فاجعه سیاست موبدان در حکومت بود و زمینه های شکلگیری باتلاق اسلامیّت و چیره شدن بدویّت آن را بر سرنوشت ایران و مردمش مهیّا کردند.
2- پیکار امروز مردم ایران با حکومتگران فقاهتی، پیکاری هزاره ایست نه فقط نبردی پنج دهه ای. ما با چیره شدن بر ولایت سفّاکان فقاهتی، در حقیقت بر معضلی و مشکلی هزاره ای به قدمت سه هزار سال، چیره خواهیم شد. بنابر این درک این مسئله و فهم آن باید وجدانهای بیدار را و مسئولین دریا دل و اندیشندگان دلیر را بیانگیزاند تا بفهمند که چرا باید حکومت فقاهتی را در تمام جلوه های ریز و درشتش نابود نابود کرد تا بتوان به واقعیّت پذیری بُنماایه های فرهنگ ایرانی کامیاب شد و «سلسله سیمرغیان دیگری» را رقم زد برای اکنونیان و آیندگان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: کمونیستِ منجمد در قرن بیستم
دیدگاه:

.

آقای تقی روزبه،
این‌همه حرف زدید تا یک واقعیت ساده را پنهان کنید:
آن چیزی که به آن استناد می‌کنید نه «جنبش خارج کشور» بود، نه «تکثر خیابانی»؛
یک تجمع مجاهدین خلق بود با جمعیتی که حتی به ۲۰۰ نفر هم نمی‌رسید.
کنارشان هم چند کمونیستِ منجمد در قرن بیستم ایستاده بودند و شعار پوسیدهٔ
«نه سلطنت، نه رهبری، آزادی، برابری»
را بالا گرفته بودند—شعاری که نه وزن اجتماعی دارد، نه خریدار، نه آینده.
بعد از این تصویر حاشیه‌ای، مقاله می‌نویسید و نسخهٔ «مرزبندی استراتژیک» می‌پیچید؟
بزرگ‌نمایی یک اقلیت منزوی برای زنده نگه‌داشتن یک ایدئولوژی مرده است.
این هم ویدیویی که آقای روزبه ازش یک مقاله نوشتند دوستان نگاه کنید لطفاً
https://www.instagram.com/reels/DTtBiwmlhkA/

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: مومیایهای دقیانوسی
دیدگاه:

دروود بر آقای روزبه گرامی،
مختصر و مفید بدون هیچ بحث کشّافی.

من نمیخواهم در باره اصطلاحات و مفاهیم نخ نما شده ای [مترقی، ترقی خواه، برگزیده، دمکراتیک و دیگر خزعبلات متعفّن شده در چرندیاتنویسی ایدئولوژی زدگان ایرانی] که از عصر حزب توده در مغز قربانیان زیادی تزریق شد و مسمومیّت وجودی آنها را رقم زد تا همین ثانیه های گذرا، صحبتی بکنم، چونکه خشت بر آب است و وقت تلف کردن و کوبیدن پتک بر آهن منجمد شده دقیانوسی. من میخواهم دقیقا خودم را در موضع و چشم انداز و خط مبارزاتی شما بگذارم و با شما همعقیده شوم. فقط شما لطف کنید و پاسخ دهید گرایشی که مدّعی هستید، شعارهایش عالی و مقبول هستند، «چهره ملّی - جهانی اش» کیست؟ یا چه کسانی هستند؟؛ یعنی افرادی که خوشنام و معروف و اهل فّن و سکّاندار باشند و در مجامع جهانی نیز حضور ممتد و موثرّ داشته باشند و مردم ایران، آنها را به حیث چهره های ملّی و جهانی و مقبول بپذیرند تا من بروم و زیر عَلَمشان را بگیرم و سینه هایم را خونین و مالین کنم؛ طوری که مومنان به شیعه گری از حسادت بترکند. نام ببرید لطفا.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: کمونیسم منجمد قرن بیستم در برابر سیاست واقعی قرن بیست‌ویکم
دیدگاه:

این یا بی‌سوادی تاریخی است یا فریب آگاهانه.

آقای تقی روزبه،
مسئلهٔ شما «خطر سلطنت» نیست؛ مسئلهٔ شما بی‌ربط شدن چپ منجمد قرن بیستم به جامعهٔ امروز ایران است.
شما از «پرهیز از تقابل» حرف می‌زنید چون جرأت رقابت ندارید.
شعار «نه رهبری، نه سلطنت» ترجمهٔ سیاسی‌اش روشن است:
نه برنامه، نه پایگاه اجتماعی، نه شانس رأی.

مشروطه‌خواهی امروز نه استبداد است، نه کودتا، نه نوستالژی؛
بلکه رجوع به رأی مردم، حاکمیت قانون و رقابت آزاد است—چیزی که شما از آن می‌ترسید.

اگر سلطنت بد است، بگذارید مردم در یک رفراندوم آزاد ردش کنند.
اما مشکل اینجاست که شما از داوری مردم می‌ترسید،
پس به‌جایش شعار خنثی می‌سازید و اسمش را «مسئولیت‌پذیری» می‌گذارید.

سیاست قرن ۲۱ با ترس از انتخاب مردم ساخته نمی‌شود.
ایدئولوژی‌هایی که رأی ندارند، همیشه «نه» گفتن را فضیلت جا می‌زنند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: همپا شدن با هنگام
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
موجز و فوری.

الان افکار عمومی جهانیان کاملا همسو و همدل با تراژدی خونبار جوانان ایرانی هستند که به دست دژخیمان الهی سلّاخی شدند. در این بین، سهم حضور اعتراضی و پافشارنده و فعّال و گسترده ایرانیان در سطح جهانی میتواند بر واقعیّت پذیری سرکوب و درهم متلاشی کردن ماشین کشتار حکومت فقاهتی شتاب بدهند. آنانی نیز که تا امروز تحت لوای جمهوریخواهی [از چپهای ایدئولوژیکی گرفته تا مصدّقیها و لیبرالها و سوسیال دمکراتها و قومگرایان و مجاهدین و غیره و ذالک]، نقش «ابومُجرم» را برای حکومت سفّاکان الهی ایفا میکنند، باید بکوشند که در همپایی با شاهزاده رضا پهلوی و افکار عمومی جهانیان چه از لحاظ لسانی و تحریری، چه از لحاظ کرداری و رفتاری از اینهمه خصومتها و کینه توزیهای کمپلکسی نیم قرنه خودشان دست بردارند و به رستاخیز مردم ایران علیه جبّاران الهی بپیوندند؛ وگرنه تاریخ ایران و وجدان فرهنگی مردم ایران، هرگز آنها را نخواهد بخشید. هرگز.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: راه دراز - راه میانبُر - راه ضربتی
دیدگاه:

درووود!
موجز و مختصر.

«شاهزاده رضا پهلوی» در آخرین سخنرانی اش به صراحت گفت که «ما بدون کمک یا با کمک خارجی، این حکومت را ساقط میکنیم. تفاوتش فقط در این است که با کمک خارجی، تلفات کمتر خواهد بود. ولی بدون کمک خارجی، هزینه ها میتوانند زیاد باشند». مسئله فقط بر سر کمک خارجی نیست. کلآ اگر اسرائیل و آمریکا در کنار ما نیز بایستند به دلیل هزینه هایی که به کار انداختن ابزارهای جنگی دارند، خواه ناخواه برنامه ریزی آنها به زمان و حسابشدگیهای عمیق محتاج است. بنابر این وجود کمک قطعی خارجی، هر چقدر نیز اطمینانبخش و اجرایی باشد، در اصل قضیه که وظیفه ما ایرانیهاست، علف هرز حکومت الهی را ریشه کن کنیم، خردلی نمی کاهد. رنج غم انگیز و فاجعه بار در این است که طیف ابومجرمان ایرانی – که من به ایرانی بودن آنها به شدّت مظنونم – تا زمانی که در کنار شاهزاده نایستاده اند و همچنان به کینه توزیها و ذهنیّت سخیف اعتقادات حقیر و بی مغز و مایه خودشان و ذلیل شده سوائق و غرائز و امیالشان؛ مخصوصا جاه طلبیهای استخوانسوز و حسادت مبتلایند، پروسه کشتار الهی در فرمهای مختلف تداوم خواهد داشت تا کمک خارجی بالاخره واقعیّت پیدا کند. اینکه در دخالت خارجی و سفّاکیها تبهکاران حاکم و نقشه هایی که آنها برای کشتار مردم و نابودی ایران در مخیله خود طرح ریزی کرده اند و به قول معروف به سیم آخر زده اند، مبحثیست که فقط از راه همبستگی تمام ایرانیان با شاهزاده میتواند از شدّت هولناکش بکاهد و بیگانگان را با مردم ایران در سراسر جهان، همپا و همعزم کند تا زودتری شرّ حکومت فقاهتی را بتوان برچید. یا اینکه دخالت خارجی با حرکتی ضربتی قال قضیه را میکند با پیامدهای نامعلوم. یا اینکه ایرانیان خودشان در داخل از پس حکومت فقاهتی با دادن تلفات میلیونی باعث شوند که سفّاکان و دژخیمان الهی را همچون کشتی تایتانیک در دریای خونهای جاری شده غرق کنند. حالا یا مدّعیان اپوزیسیونها این مسئله کلیدی را میفهمند و سریع پا به پای شاهزاده به حیث چهره و شخصیّتی ملّی-جهانی دست به کار میشوند یا اینکه باید خود را برای کشتار عظیمی که در پیش روست، آماده و همچنان «آچمزی» خود را وقیحانه اثبات کنند و در شبکه های اجتماعی فقط زر مفت زیادی بزنند کما فی السّابق.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: اعمال هر کسی، درجه لیاقتش را به محک میزند.
دیدگاه:

مجدّدا درود بر آقای اقبالی گرامی،
توضیحیی مختصر.

من در همان کلام اولم گفتم و تاکید کردم که مقصودم از صحبتهایم شما نیستید و چیزی را به حساب شخصی نگزارید؛ بلکه صحبتم عمومیست و مشمول همه انانی میشود که ابعاد فاجعه ایران را هنوز درنیافتند؛ مخصوصا برونمرزیها. اگر شما از فحوای کلام من، حسّ کرده اید که من به کسی یا کسانی توهین کرده ام، احتمالا اگر حسّ و برداشت شما صحیح بوده باشد؛ مطمئن باشید دیگرانی که خودشان را نسبت به تشخیص ابعاد هولناک فاجعه و واکنش خردمندانه نشان دادن و همبستگی و همپایی به کری و کوری زده اند و راه خودشان را میخواهند بروند؛ نه راه با هم بودن را، جدّا مستحق اهانت هستند. در مطلب من، هیچ غرضی نهفته نیست. فقط نکوهش به حقّ است در مقابل کسانی که «موقعیّت عاجل» را فدای اعتقادات پوسیده و مواضع به غایت مغرضانه خود میکنند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نوشته شده در: به کجا می رویم؟!
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ابعاد فاجعه کشتار الهی همچنان در تاریکی هستند.
دیدگاه:

مجدّدا درود بر آقای چرندابی گرامی،
اشاره ای و هشداری دیگر.

میزان و ارقام کشتار حکومت جلّادان الهی هنوز دقیق معلوم نیست؛ امّا از درجه سفّاکیها و قهّاریّت ترمیناتور الهی میتوان به ضرس قاطع گفت که بالای چهل هزار نفر را قتل عام و بالای ده هزار نفر را کور کرده اند. فاجعه وخیم تر این است که آنها اجساد را سرقت کرده اند، نه برای اینکه در جایی گم و گور کنند؛ بلکه در ابتدا «ارگانهای سالم مانده آنها را از بدنهایشان خارج کنند» و سپس جسدها را در جایی دفن کنند. در باره این مسئله هنوز، هیچکسی اشاره ای نیز نکرده است. امّا حقیقت دارد.
من قبلا در مقاله های متعدّدی هشدار داده بودم که دستگاه ترمیناتور آخوندی تا سرنگونی مطلقش، از کشتار واپس نخواهد نشست. برای اینکه ماهیّت اسلامّیت و رفتار مسلمانان را بتوانید اساسی بشناسید، نگاه کنید به فیلم شایان تامل: «Event Horizon» با بازیگری بسیار درخشان Sam Neil . در این فیلم دقیقا میتوان ملاحظه کرد که اسلامیّت و رفتار و گفتار مومنان به آن با سفینه فضایی در قتل عام و لذّت شهوانی بردن از خونریزی، مطابقت کامل دارند.

فرامرز حیدریان
تاریخ نگارش:21.06.2025

از فاجعه وحشتناک دوام حکومت الهی و کُشتار میلیونی ایرانیان

[..... هدفِ نهاییِ بیشترِ بیانیه ‌های سیاسی، توجیهِ نیتّهای بدخواهانهٔ دولتها و حکومتهاست — و اگر ممکن باشد، حتّا ستایش و زیبانمایی و خوشگوار و توجیه کردن آنها. فرهنگ و تمدّن، در مسابقه‌ای دائمیست میان آگاهی و فاجعه. آنچه که ما مدام «آموزش و پرورش» می‌نامیم، اغلب چیزی نیست سوای ادامهٔ سیاست؛ امّا با ابزارهایی نرمتر و دلپذیرتر.]

[Conscientious Objections –NEIL POSTMAN (1931–2003) –Alfred A. Knopf, Inc– New York - 1988 – P. 33/34]

چه بپذیریم، چه نپذیریم، چه با ریشخند، واکنش نشان دهیم و به نامحتمل بودنش مُقر بیاییم، چه نیاییم، یک استدلال و منطق بدیهی را هرگز نباید از یاد برد و مدام و ثانیه به ثانیه باید در باره اش عمیق اندیشید و به واکنشی کلیدی و اساسی کوشا شد. آنهم اینکه اگر مستبدّین الهی از جنگ خودخواسته ای که از نیم قرن پیش علیه جامعیّت مردم ایران و کشور اسرائیل و دیگر نقاط خاورمیانه و جهان آغاز کرده و گام به گام و لحظه به لحظه به اجرایش با تمام ترفندهای ممکن اقدام کرده اند، در گلاویزی آشکاری که فعلا مابین «خلفای الله جبّار و تشنه خونریزی» و دولت اسرائیل روی داده است، به هیچ وجه من الوجوه نباید هرگز و هیچگاه پس از خاتمه جنگ، از حکومت رُعب و توحّش اسلامی و کاست آخوندهای تبهکار در ایران و خاور میانه، کوچکترین اثری باقی بماند.
اگر متصدّیان «حکومت خلفای الله مکّار و میر غضّب» از این فاجعه میهنی و منطقه ای و جهانی، قسر در بروند و بتوانند همچنان در ارگانها و سازمانها و ادارات و تشکیلات اجرایی کشور ایران، مصدر آمریّتی داشته باشند، بی برو برگرد، ایران را به «کشتارگاهی عام» تبدیل خواهند کرد؛ طوریکه هر روز بدون کوچکترین ندامتی و مسئولیّتی، سراسر کشور را «از صدها استخر خونریزی و اعدام مردم ایران» انباشته کنند. اراده تمامیّتخواهی و مطلق حاکمیّتی و جاه طلبی سرسام آور کاست آخوندهای متفرعن و گند دماغ و رتوشگران فُکل کراواتی ابله با ریشهای آنکاردی و کراواتهای مدرن نما، به شدّتی غلیظ و خصومت بار و مملوّ از سبعیّت توصیف ناپذیر است که هر گونه خونریزی نه تنها آنها را حریص تر و شدّادتر به مرض جنون تسخیر جامع قدرت و اقتدار ترغیب و تهییج خواهد کرد؛ بلکه در بلعیدن جهان، همپای صفت بارز بلعندگی الله که به آن «صراط المستقیم» میگویند با تمام قدرت و سیّاسیگری که دارند، تقلّاهای شبانه روزی خواهند کرد.
جنگ خودخواسته حکومت خلفای الله مصدر اقتلو، اقتلو در کوتاه مدّت یا بلند مدّت باید به نابودی تمام و کمال ریزترین نشانه های سیستم فقاهتی در ایران بینجامد حتّا اگر در این گیر و دار، سراسر ایران با خاک، یکسان شود، در غیر این صورت، کشتار میلیونی مردم ایران، اجرا خواهد شد و تا دامنه ای کرانمند میشود که فقط مطیعان و مجیزگویان و تابعین و رجزگویان و قمّه کشان و روضه خوانان و متجاوزین و شکنجه گران و مزدوران جلّاد و دژخیمصفت را به گرداگرد «مقام معظّم بیت رهبری در سوراخ موش خزیده» در بر بگیرد.
اگر ایران، ویران شود، چه هدفمند، چه در اثر جنگ خودخواسته کاست آخوندها و حامیانشان، یک چیز نیز مسلّم و قطعیست و آنهم اینکه، ایرانیان اصیل به ذات خودشان آنقدر مایه و پتانسیل آفرینندگی دارند که از «خشت وجود خویشتن» میتوانند میهن را در کوتاهترین فرصت ممکن به بهشتی سرشار از خُنیاگریهای شادی آفرین واگردانند؛ زیرا خداوند مهرورزی (= سیمرغ گسترده پر)، ساقی و مطرب و نگاهبان جان و زندگی و مشعل فروزان فرا راه آنان است.
آنانی که دهه هاست به این توهّم خانه برانداز مبتلا هستند و نام بی مسمّا و بی عملی مطلق خود را نیم قرن تمام است با فضاحت و بی شرمی تمام، «اپوزیسیون» گذاشته اند و یک نفر را از میان آنها نمیتوان پیدا کرد که به اندازه یک ارزن، فهم و شعور و آگاهی فرهیخته و توام با مسئولیّت و بیداری وجدان داشته باشد، دیر یا زود خواهند فهمید که علّت کلیدی قتل عام وحشتناک مردم ایران، نه تنها از بلای حکومت فقها؛ بلکه بیش از هر چیز و مهمتر از همه، از «بی لیاقتی و بیسوادی و نفهمی و بی کرداری و دلاور نبودن و مبتلا بودن به امراض جاه طلبی و قدرتگرایی مطلق و اسیر و دربند بودن ذهنیّت آنها به ایدئولوژیهای مخرّب و مزخرف عقیدتی» مدّعیان «اپوزیسیون» برخاست که نیم قرن تمام نتوانستند حتّا «موقعیّت جغرافیایی ایران» را در جهان، تمییز و تشخیص دهند؛ چه رسد به اینکه بخواهند گامی ارزشمند را برای میهن و مردمش بردارند. حماقت توصیف ناپذیری که به تمام رفتارهای بروز داده شده و گفتارها و نوشته ها و صحبتهای مدّعیان اپوزیسون از ریز و دُرُشت در انواع و اقسام شبکه های اجتماعی و مطبوعات تحریری گفته و نوشته میشوند، همه تا امروز فقط و فقط بر جهالت و بلاهت و بی تجربگی و پدرکشتگی و انتقامخواهی و زر مفت زیادی زدن و نفرت و خصومتهای شخصی و خانوادگی و فرقه ای و سازمانی و تشکیلاتی و حزبی و گروهی مدّعیان اپوزیسیون گواهی داده است. سخن از استثناها گفتن، نه تنها هیچ دردی از مصیبتهای جاری و ساری را پاسخگو نیست؛ بلکه خودش نشانه ایست که چرا استثناها همواره در سایه، گذاشته و واپس رانده شده اند و نامها و فریادها و استدلالها و منطقدانی و ژرفاندیشیها و مسئولیّتهایشان با قصد و غرض و هدفمند در قبرستانهای متروک مدّعیان اپوزیسیون، همواره گورانیده شده اند و همچنان میشوند.
نه! نه! نه! هیچگاه از استثناها در شرایط قاعده های ملموس مدّعیان بحث نکنیم که تف سر بالاست؛ زیرا آنانی که به دلیل رقابتهای قدرت طلبانه و جاه طلبیهای جنون آمیز و امتیازها و منفعتخواهیهای افسار گسیخته به استثناها گوش نمیسپارند و ارزش و احترامی برای آنان قائل نیستند و به پشتیبانی و حمایت از آنها بر نمیخیزند، بی شک، اگر چنان مدّعیان قاعده مرسوم و مطلوب، مُجرم به تقصیر نباشند، حتما به سلاله ابلهان تبهکاری تعلّق دارند که حذف و کتمان و استتار و گورانیدن و ایزوله کردن استثناها را عین کامیاب شدن خودشان میدانند.
خوبترین خوبان و تحصیلکردگان و کنشگران ایرانی از دیر باز تا امروز به تکرار هزاران بار جویده و نشخوار و تفاله شده محصولات فکری و نظری بیگانگان، سعی بلیغ آکادمیکی-مبارزاتی کرده اند بدون آنکه یک کلمه از دنیای تفکّرات و ایده های فیلسوفان و متفکّران و پژوهشگران باخترزمین را فهمیده و گواریده باشند. آنها هیچگاه و در هیچ موقعیّتی و زمانی و مکانی، گوش شنوا برای نیوشیدن و فهمیدن و گواریدن «تجربیات تاریخی و ندای زندگی بخش شیرازه فرهنگ مردم میهن خود» نداشته اند و در عمل نیز اثبات کرده اند که استعداد و توانمندی به شناخت و آگاهی و پذیرش و تفکّر ندارند و هر آن چیزهایی را که در باره تاریخ مردم و میهن خود میدانند؛ از محصول تلاشها و تامّلات و جستجوها و تفکّرات و پرسشها و زحمات فردی و جمعی خودشان نیست؛ بلکه فقط از راه شنیداری و پامنبری دیگران بودن نصیب برده اند؛ آنهم از صدقه زحمات طاقت فرسا و مته به خشخاش گذاشتنهای پژوهشگران باختری و خاوری بدون آنکه مدّعیان وطنی، خودشان خردلی سهم در زحمات اندیشیدن پژوهشگران بیگانه داشته باشند.
برای ساختن و آباد کردن میهن در گام نخست، مهرورزی بی پایان به مردم میهن خود و احترام متقابل به مردم دیگر سرزمینهای جهان از اولویّتهاست. سپس دریادلی و شکیبایی و مسئولیّت پذیری و وجدان پاک داشتن و راستمنشی برای تصمیم گرفتن و اجرا کردن و دلیر بودن برای تقبّل پیامدهای عمل و گفتار و کردار خود. آنانی که نمیتوانند و نمیخواهند و اصلا گوششان به نیوشیدن سخنان دیگراندیشان و برهانمغزی استدلالهای سنجشگران، بدهکار که نه، دستکم هوشیار و بیدار نیست، هرگز و هیچگاه نخواهند توانست سکّاندار کشتی مسائل و معضلات میهن باشند؛ یعنی توانایی در افتادن با مصائبی که هزاره هاست مردم ایران در تلاطم هجومها و غارتگریها و ستمها و بیدادها و جانستانیها و دربدریها از طرف حکومتهای غاصب و خونریز در باتلاق رنجهای بی ساحلشان در حال دست و پا زدن هستند.
ملّتی که خوبترین خوبانش با ادّعای پوچ و بی مغز و مایه «اپوزیسیون» نیم قرن تمام است فقط همچون همترازان فقاهتی اش به رجزخوانی برای یکدیگر همّت هرکولی کرده اند، لیاقت «ایران و فرمانروایی بر مردمش» را اصلا و ابدا ندارند؛ زیرا مدّعیان در طول نیم قرن گذشته تا امروز هر چقدر در لفّاظیگریهای شفاهی و تحریری، گوی سبقت را از همدیگر ربوده باشند، امّا در عمل اثبات کرده اند که با حاکمان گیوتین الهی، اینهمانی دارند با این تفاوت که فقط ابزار اجرایی در اختیارشان نیست. آن مدّعیان اپوزیسیونی که گمان میکنند از مغزه مسئولیّت، به اندازه سر سوزن، چیزی میفهمند، این گوی و این میدان. بیازمایند هنر پهلوانیها و همآوردیهای خود را با مجهولاتی که در پیش روست - البته اگر از ایران و ایرانی بقایی بماند.

تاریخ:
نویسنده: اقبال اقبالی
عنوان دیدگاه: فراخوان همبستگی فراگیر جمهوریخواهان در شهر کلن آلمان روز یکشنبه
دیدگاه:

این فراخوان با هدف همبستگی علیه حکومت اسلامی و در حمایت از مردم ایران منتشر شده است. وارد منازعات شخصی و توهین‌آمیز نمی‌شوم.

تاریخ:
نویسنده: اقبال اقبالی
عنوان دیدگاه: فراخوان همبستگی فراگیر جمهوریخواهان در شهر کلن آلمان روز یکشنبه
دیدگاه:

این فراخوان با هدف همبستگی علیه حکومت اسلامی و در حمایت از مردم ایران منتشر شده است. وارد منازعات شخصی و توهین‌آمیز نمی‌شوم.

تاریخ:
نوشته شده در: به کجا می رویم؟!
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: حماقتهای زنگار گرفته
دیدگاه:

دروود بر آقای چرندابی گرامی،
صحبتی از اعماق تاریخ رنج و درد ایرانیان.

در اینگونه شرایط است که نباید بر سر خویشتن کوفت؛ بلکه به خود آمد و در اوج صبوری و بیداری، همچون «رستم دستان» به «نخجیرگاه» رفت. تا امروز به ما گفته اند که «نخجیرگاه» ؛ یعنی جای شکار. امّا هیچکس نپرسیده است که شکار چه چیزی؟. و منظور از شکار چیست؟. امروز روز سکوت نیست؛ بلکه روز اندیشیدن و عزم راسخ داشتن و نبرد تا آخرین نفسها و تواناییها و فروزند نگاه داشتن مشعل امیدها و آرزوهاست. «نخجیر» به بُز کوهی میگویند و بُزکوهی با «سیمرغ»، اینهمانی دارد. رستم در نخجیرگاه به ملاقات با «خداوند مهرورزی = سیمرغ» میرفت تا هنرهای خود را برای «پیکار با خصم»، بیازماید و ببه محک بزند. «سیمرغ»، نقش شکار را ایفا میکرد و رستم، نقش «شکارچی» را. در هنگام شکار است که شکارچی باید با تمام حواسش به پیرامون خود مسلّط باشد و تمرکز کامل کند تا بتواند «شکار» را به دام اندازد. این مسئله، فلسفه «رزمآزمایی ایرانیان» در رویارویی با خصم بوده است که هیچکس تا امروز در باره اش، یه جمله که ننوشته، هیچ، أصلا نیندیشیده است که فلسفه رزمیدن ایرانیان بر چه خمیرمایه و پرنسیپی استوار است.

این روزها، روز گسستن و گریستن نیست که اتّفاقا روزهای پیوستن سفت و سخت به یکدیگر است. این روزها، روزیست که ما به قول «فریدون دادگر»، وقتی «سرهای هر سه فرزندش» را گرداگرد خودش چیده بود، نالید و گفت که «مگر ما در جهان، چه چیزی سوای دادگزاری خواستیم؟». چرا باید سرنوشت دادگزاری من، سرهای بریده سه فرزندم باشند؟. این تراژدی هولناک تاریخ ایران را نمیتوان با کوبیدن بر سر، حلّ و فصل کرد آقای چرندابی. اگر به تاریخ فعالیتهای نیم قرن اخیر أنواع و اقسام مدّعیون «اپوزیسیونها» نگاهی گذرا و منصفانه بدون هیچ حبّ و بغضی بیندازید، خواهید دید که معضل و بدبختی دوام «فاجعه سر بریده شدن سه فرزند دادگزار جهان = سی هزار کشته شدن جوانان ایران و ده هزار تا کور شده» به کجاها برمیگردد. هیچکس در جهان، معصوم بی خطا نیست. در جامعه انسانها، همه خطا میکنند. کم و زیادش، بحث ثانویه. انسانها نیز از اشتباهات و خطاهای خود هست که درسها می آموزند؛ اگر در باره عواقب اشتباهات خود با دلیری و رادمنشی و صداقت بیندیشند. اگر از قلیلی انگشت شمار بگذریم، هیچکس از وقوع فاجعه 1357 به دامنه «چون و چرایی» نه تنها گام نگذاشت؛ بلکه در همپایی با حکومتگران نالایق با جدّیت همّت نیز کردند. نیم قرن تمام نتوانستند اینهمه مدّعیان هارت و پورت دار «اپوزیسیونها»، ده نفر شخصیّت را که سرشان به تنشان بیارزد، عرضه کنند تا در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستند و بگویند که ما با تو، همپیماییم؛ نه همعقیده. ما برای میهن و مردممان می ایستیم در کنارتان بدون کینه توزی و رقابت خصمانه. ما میهنمان را با همدیگر آزاد میکنیم از شرّ دژخیمان الهی و آنگاه بر سر «همپیمایی و همعزمی و همکاری» خود میمانیم و راه خود را در آزادی با استدلال و منطق و برهان میپیماییم؛ نه برای تقابل و مصاف با شما؛ بلکه برای یار شاطر و یاور ملّت ایران بودن. ما از سلاله تاجداران نیستیم؛ امّا از تبار «تاجبخشانیم» برای خوشزیستی و دیرزیستی مردم میهنمان و سرفرازی خاک نیاکانمان.
دریغگویی، اگر مرهمی بر دردهای آدمی بگذارد، دریغ باید گفت از هدر و هرز رفتن فرزندان ملّتی که تمام عمرشون علیه تاریخ و فرهنگ مردمشان فقط جنگیدند و هرگز برای شناخت خردلی از آن، تلاش نکردند تا بفهمند که تاریخ و فرهنگ شاهنشاهی ایران، هرگز تاریخ اعمال سلاطین و پادشاهان نبوده و نیست. آنها نفهمیدند و هنوزم نمیخواهند بفهمند که «سیاست؛ یعنی همپایی با رقیبان برای خشنودی و شادزیستی و دیرزیستی و بالندگی مردم و میهن». برای اینها، سیاست تا امروز؛ یعنی دست به هر کاری زدن برای حاکم کردن فرقه و تشکیلات و سازمان و حزب و عقاید مزخرف خود بر گرده مردم همیشه سرکوب و غارت شده ایران.
نخیر آقای چرندابی. بر سر خودتان نکوبید. بر آنانی بگریید که حماقت و بلاهت و کینه توزی و انتقامخواهی، انجیل مقدّسشان است و محکمه توجیهی اعمالشان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: اعلامیه تفرقه انداز آچمزهای «ابومجرمی».
دیدگاه:

دروود بر آقای اقبالی گرامی،
صحبتی از سر درد جانسوز و مسئولیّت وجدانی.

این حرفهایی که مینویسم، خطاب به شخص شما نیست. امیدوارم آنها را به خو د نگیرید؛ بلکه عمومی هستند و فراخوانی به وجدانهای بیدار جامعه ایرانیان؛ مخصوصا برونمرزیها. بحث جانبداریهای سیاسی و حزبی و سازمانی و امثالهم نیز نیست. همچنین جدال بر سر سهامدار شدن در پُست و مقامهایی نیست. کلّ صحبت من، تفهیم مسئله و شرایط حادّ میهنی است به آنانی که هنوز از خواب گران حماقتها و بلاهتها و ندانمکاریهای خودشان بیدار نشده و به خود نیامده اند.

اینانی که حتّا یک شخصیّتی که صنار سی شاهی، اعتبار و وجهه گروهی داشته باشد، چه رسد اجتماعی و جهانی، در بین خودشان ندارند و تحت «بیرق جمهوریخواهی» گرد آمده اند و در طول نیم قرن گذشته در حرف و عمل اثبات کرده اند که نه معنای «جمهوری» را می دانند، نه معنای دانش سیاست را، اگر به اندازه یک بچّه کودکستانی نیروی فهم و درک و شعور و درایت میداشتند، محال بود که حکومت آخوندی بتواند نیم قرن آزگار دوام آورد و آنقدر مستحکم بشود؛ طوری که شهامت داشته باشد نه تنها علیه مردم ایران و فرزندانشان به کثیفترین خونریزیها دست آویزد؛ بلکه حتّا تمام دنیا را به حیث حریف جنگی و خاصم مغازی خودش فرا خواند. اینانی که خود را جمهوریخواه مینامند، هیچوقت اشکهای چشمان مادران و پدران را ندیدند و درد عمیق رخنه کرده در سلول به سلول وجود آنها را درک نکرده اند. آنها ناامیدی و دلهره و رنج استخوانسوز مردم ایران را در یافتن جسد فرزندانشان نمیفهمند. آنها امیدها و آرزوها و رویاها و شب زنده داریها و تن دادن به هزارن خواریهای مردم را در تشکیل خانواده و فرزند دار شدن و به هر فلاکتی تلاش کردن برای بالاندن آنها نمیفهمند. آنها اینهمه اضطرابها و غمها و ترسها و وحشتها و بغضها و گریه ها و ناله های جانسوز والدین را بر سر قبر فرزندانشان نمیفهمند. آنها هیچگاه درد نان و آب نداشتن و هیچ پشتوانه ای برای امروز و فردای خودشان و فرزندانشان نداشتن، نمیفهمند؛ آنهم در سرزمینی که وجب به وجب آن، سرشار از ثروتهای افسانه ایست. اینهایی که خودشان را «جمهوریخواه» می نامند، همه بدون استثناء «جاه طلبان قدرتگرا» هستند که برغم شاهد بودن بر اینهمه جنایتهای حکومت فقاهتی هنوز که هنوز است برایشان نه تنها جان و زندگی مردم ایران و خاک ایران، مطرح نیست؛ بلکه فقط و فقط در فکر «اقتدار و قدرت و جاه طلبیها و انتقامجوییهای خود» هستند. چطور میتوان اینقدر احمق و نفهم بود که نتوان شرایط و وضعیت خطیر را فهمید و همچنان برهمان بلاهتهایی نقّاره زد که نیم قرن آزگار است از قبل آنها، آتش کوره کشتارگری حکومت الهی پُر رونق مانده است. چقدر باید احمق بود و نفهمید؟. چقدر و چند سال و دهه و قرن دیگر باید احمق بود؟.
اینها اگر بویی از سیاست به مشام همیشه زکام و نداشته شان رسیده بود، باید شهامت آن را میداشتند که مثل پهلوانان اسطوره ای ایران در کنار شاهزاده می ایستادند و به او رادمنشانه میگفتند که ای «شاهزاده گرامی»، من به هیچ نوع نظام پادشاهی اعتقادی ندارم، امّا در عشق به میهن و مردمم در کنار شما می ایستم تا با خاصمان مردم و میهنم بجنگم و بعدا در آزادی پای میز صحبت بنشینیم با همدیگر و برای سعادت و آبادانی و حفظ آزادی و پیشرفت و شکوفایی میهنمان با یکدیگر همکاری کنیم و از یاد نبر ای شاهزاده که ما همچنان «جمهوریخواهیم». امّا دریغا که این همیشه آچمزهای بی مغز و مایه، هر گاه که «شاهزاده»، دست به اقدامی زد یا مردم فریادها زدند که ما شاهزاده را میخواهیم، حضرات جزو وظایف و تکالیف روزانه خود دانستند که برای لگد زدن به دبه شیر با تمام حماقتهایی که از خصایص کاراکتری آنهاست، به اقدامهای بلاهت آمیز همّت کنند. اینها با چنین کارهایی فقط آب به آسیاب خونریزی حکومت فقاهتی سرازیر میکنند؛ ولو از صبح تا شب عربده بکشند که ما نفرت داریم از حکومت فقاهتی. اینها هیچکدامشان یک روزنامه یا جزوه پیش پا افتاده در باره آنانی که علیه حکومت «نازیسم» متّحد شدند و جنگیدند، نخوانده اند تا بفهمند و بدانند که برای از پا انداختن خاصم ملّت و آزادی و مردم بای در کنار یکدیگر ایستاد؛ ولو فرانسوی بود یا سپانیایی بود یا ایتالیایی بود یا هلندی بود ویا انگلیسی بود یا آمریکایی بود یا روسی بود یا فلان و بیسار. اینها هیچوقت مستعد آموختن نبودند؛ زیرا اگر ارزنی استعداد یادگیری داشند، محال بود که زمامداران حکومت آخوندی بتوانند نیم قرن آزگار، گیوتین تند و تیز خودشان را بر شاهرگ ایرانیان بگذارند و خون بریزند و مملکت را غارت غارت کنند.
اینگونه جمهوریخواهان، همان «ابومجرمهایی» هستند که آلت دست روانپریشان الهی از روز اول شدند و آخر و عاقبت خودشان به «خاورانها» مختوم شد. عین «ابومجرمها» در تاریخ ایران. امروز نیز با بلاهت بی نظیری به جای اینکه بپپیوندند به جمع ایرانیان در کنار شاهزاده رضا پهلوی، آمده اند و این اعلامیه های تفرقه آمیز را در سایتها منتشر کرده اند. خاک عالم بر سر تک تکشان باد که هنوز ذرّه ای از فاجعه میهن را نفهمیده اند و نچشیده اند و همچنان در بلاهت زنگارگرفته خودشان غرق غرق هستند. واقعا که باعث تاسف عمیق است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: بهنام چنگائی
عنوان دیدگاه: توچه به کانون نوشته
دیدگاه:

با درود دوباره به جناب علوی و جیدریان؛

من پانویس های شما را خواندم و شایسته می دانم توجه تان را بیشتر از همه به کانون نوشته ام جلب کنم که به گمان من با آن توجه نکرده اید.

نوشته ی من پیرامون آن است که ما یک قرن زیر سلطه ی مطلق فردی شاه و شیخ گرفتاربوده و بدین فرجام مرگبار و روزگار ویرانگر رسیده و کشانده شده ایم.

از سال 96 تا هماکنون توده های بجان آمده بپاخاسته اند و با آنهمه سرکوب و زندان و کشتار، پیگیر نشان داده اند که نمی توانند و نمی خواهند رژیم تبهکار ولائی را بیش ازین برتابند و گستره ی این معترضان بیش از 90% شهروندان مان می باشد که خواهان سرنگونی یکدست دین دولتی و حاکمیت یکه تاز ولائی آن هستند.

ما در انقلاب شکست خورده 57 به یاری دین و ریاکاری خمینی درآمده و ناآگاهانه، فریب سرکردگی فردی او را بنام خدا خوردیم و همان بی تجربگی ما سبب امیدواری مان شد که جای شاه را به با اشتیاق و اطمینان به شیخ خمینی بدهیم و در آن دوران، امپریالیسم آمریکا و شرکایش غربی اش نقش همراهی و یاوری حکومت دینمداری را خوب پذیرفتند و به شاه فرمان دادند که کشور را ترک کند. خود شاه هم با وجود بیماری مرگباری که داشت می دانست و بهتر پی برد که امکان درمان در آمریکای جهان خوار را ندارد و نیافت و سپس به مصر رفت و آنجا جان سپرد.

پرسیدنی ست! آیا ما علل و چرائی خیزش میلیونی که به سرنگونی نظام پادشاهی انجامید را می دانیم؟ بهتر بپرسم که نگرش خود شما دوستان پیرامون شکست انقلاب 57 چیست.

همه ی تلاش من این بوده و هست که بگویم که روش ها و شیوه های ساختار فردی، گروهی و مافیائی دورانش در ایران و برای ما درد و رنج کشیده ها برای همیشه سپری شده است. ما به خرد جمعی و همکاری گسترده و همبستگی آگاهانه طبقاتی و خودمدیریتی شورائی نیازداریم و نه سلسله بندی های دینی و باندبازی درباری شاهنشاهی و...

ما نیاز به تکرار بد و بدتر های تاکنونی را نداریم و نمی خواهیم دوباره تن به جایگزینی شاه بجای شیخ تن بدهیم و نمی دهیم.
اگرچه آقای رضا پهلوی بعنوان یک فرد پس از سرنگونی دین دولتی و امکان دمکراتیک برگزینی ساختار آتی، او حقوق برابر با همه دارد و وی می تواند برای رسیدن به بارگاه شاهی خود آزادانه و قانومند تلاش کند و همان حق و فرصت را بما هم بدهد.
باسپاس

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: برافراشتن پرچم ایران و پرچم کاوه
دیدگاه:

مجدّدا دروود بر ابوالفضل عزیز،
تحشیه ای دیگر.

روند مبارزه و نبرد با ضحّاکیان حکومتی نباید در خارج از کشور خاموش شود. باید در سراسر جهان، تا جایی که در امکانات ایرانیان هست، علیه این حکومت تا متلاشی شدنش قیام کنند و تمام پرچمهای نکبتی ولایت خونریزی سفارتها را پایین بکشند و آتش بزنند و سپس پرچم شیر و خورشید ایران را [در باره تغییر آن بعد از فروپاشی حکومت فقاهتی میتوان اقدام کرد؛ زیرا شیر و شمشیر با بُنمایه های فرهنگ ایرانیان در تضادند. این ارثیه از نمادهای مقبول و محبوب میترائیستهاست که باید به کنار گذاشته شوند؛ آنهم آگاهانه] و همچنین پرچم کاوه را برافرازند به هر قیمتی که شده است. هیچ سفارت خانه ای نباید از این اقدام اساسی مجّزا شود. همه سفارتخانه ها را باید تسخیر کرد و پرچم شیر و خورشید و پرچم کاوه را نصب کرد.
مبارزه ادامه دارد تا نابودی تمام عیار حکومت فقاهتی و در بند کردن عاملان آن.
شاد زی و دیر زی!
فرارمز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: کورزادان مغزی هرگز چشم بینا ندارند
دیدگاه:

دروود بر ابوالفضل عزیز،
اشاره هایی و زمزمه هایی.

این روزها که چه عرض کنم. سالیان سال است که میکوشم تا جایی که در توانم هست با فشارهای عصبی و بیخوابیها و بختکها و دلهره ها و وحشتها و خشم به حقّ و فریادهای شکسته در گلو و نغمه های غم انگیز در دلم، کنار بیایم و مشاعر خودم را از دست ندهم تا بتوانم بیندیشم و در کنار مردم سرزمینم باشم و همه جا در خواب و بیداری پا به پای آنها گام بردارم. از قبرستانها و سیاهچالها و شکنجه گاهها و زندانها بگیر تا بیا به کف خیابانوهای انباشته از خون جوانان ایرانی.

من در طول سی و اندی سال، فریادهای خودم را زده ام. هشدارها داده ام. راهگشاییهای کلیدی را عبارتبندی کرده ام و همچنان فریاد میزنم که نباید به هیچ وجه من الوجوه، حکومت آخوندی از این کشتار سرسام آور وسفّاکیهایش کمر راست کند. باید نابود نابودش کرد در تمام نشانه های حتّا میکرسکپی اش. چنین اقدامی، بزرگترین خدمت و هدیه بس بسیار یاقوتی و زمّردی و الماسی به جهان انسانهای امروز و فردا در سراسر کره زمین است و نه فقط خود ما ایرانیان. اینکه آیا کسانی کتابها و مقالات مرا خوانده اند یا نخوانده اند یا به هر دلیلی از شنیدن نام من،« کهیر میزنند و چنه می اندازند»، در هر صورت، نگاهی گذرا به «سر تیتر مقالاتم» کفایت میکنند تا بتوانند عمق فجایع و کشتارها و خونریزیها و غارتها و تجاوزات را که ناشی از دوام حکومت فقاهتی هستند به آسانی بفهمند و دریابند.
شاید هیچکس تا کنون به اندازه من در سنجشگری ذهنیّت فلک زده و عاجز و علیل و به شدّت عقب مونده طیفی به نام «چپ ایدئولوژیکی و فعّالان بیسواد آن» در سی سال گذشته قلم نزده باشد. توقعی هم ندارم که این طیف ذلیل شده، دلخوشی از من داشته باشند. در میان این طیف، آنانی که هنوز چراغ «وجدان فردی» در وجودشان سوسویی دارد، خودشان را از این طیف خوار و زار به کنار کشیده و میکوشند که اگر حرفی نمیزنند، دست کم ساکت باشند و آب بیار چرخهای آسیاب خونریزی حکومت فقاهتی نباشند. حکومت فقاهتی برچیده خواهد شد؛ ولو در این جنگ ناگزیر و جبری ایرانیان که حکومت فقاهتی به مردم ایران، تحمیل کرده است، به بهای تقلیل شدن جمعیّت ایران به صد هزار نفر مختوم شود. این جنگ را باید به پیش برد و به مقصد نهایی رسانید. صدای در خون خفته فرزندان زیبا و پاک و عاشق این سرزمین سوخته نباید هرگز خاموش شود. آنانی که در این نبرد بسیار خجسته و به حقّ و هرگز چون و چرا ناپذیر مردم ایران علیه نکبت حکومت فقاهتی و اسلامیّت کثیف و متعفّن بخواهند میلیمتری جانبداری از دژخیمان و جلّادان الهی کنند، همه بدون استثناء همدست خونریزان هستند و هیچ وجدان فردی ندارند و عامل و مطیع و رکابدار و سهامدار این خونریزی هولناک هستند. مهم نیست که همدستان با چه ادّعاها و اتکیتهایی بر پیشانی به رجزخوانیهای ذلّتبار برای توجیه حماقتهای خودخواسته متوسّل میشوند، مهم این است که بدانند و بفهمند که نان بقای خودشان و حکومت دژخیمان الهی را در «کاسه خون جوانان این مردم همیشه سرکوب شده» تیلیت میکنند و با رغبت تمام میخورند. تمام نشانه های این حکومت پلید را باید نیست و نابود ابدی کرد. نابود نابود و تمام عاملان ریز و دُرُشت آن را دستگیر و دربند کرد و مجرمان را به آباد کردن کویر لوت و کویر نمک عین توصیفی که از «جنّت» میکنند، محکوم کرد بدون آنکه خونی از آنها ریخته شود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محمود علوی
عنوان دیدگاه: امروز وقت جنگه!
دیدگاه:

جناب آقای بهنام چنگائی،
من همچنان بر عقیده ام هستم که امروز « وقت جنگه» و جلوی کامپیوتر نشستن و با همدیگر بحث قلمی کردن نه تنها تباه کردن وقت است، که هدر دادن نیروهاست. بنظرم امروز باید تا حد امکان از بحث های پلمیک احتراز و همه نیرو و قلم و بیان را متوجه بسیج همه نیروها برعلیه رژیم اشغالگر اسلامی در ایران کرد. رمز پیروزی ما در اتحاد ماست، بحثهای غیرلازم باعث تفرق بیشتر می شود حال آنکه ما باید از اختلافات پرهیر کرده و بر نقاط اشتراک تکیه کنیم.
شما خطاب به من و جناب حیدریان نوشته اید « پیشاپیش سپاسگزارم که مقاله مرا خوانده و پانویس خود را بازتاب داده اید».
خدمت شما عرض کنم که من اصلا میانه خوبی با کامنت گذاری و بحث و جدل ندارم و به همین جهت پای مطلب شما چیزی ننوشتم و فکر کردم اگر انتقادی به نظر مطرح شده در آن نوشته دارم بهتر است بصورت مقاله ای مستقل به نظر خوانندگان برسانم نه اینکه پانویسی کنم که حتما تعداد کمتری آنرا خواهند دید.
بنابراین با کمال احترام عرض می کنم که به مقالاتی مانند مقاله شما دیگر نباید واکنش نشان داد. بقول معروف در خانه اگر کس است یک حرف بس است. امروز همه ما باید بدانیم که کارهای واجب تری هست که به آن بپردازیم!
پیروز باشید!
محمود علوی

تاریخ:
نویسنده: محمود علوی
عنوان دیدگاه: امروز وقت جنگه!
دیدگاه:

جناب آقای بهنام چنگائی،
من همچنان بر عقیده ام هستم که امروز « وقت جنگه» و جلوی کامپیوتر نشستن و با همدیگر بحث قلمی کردن نه تنها تباه کردن وقت است، که هدر دادن نیروهاست. بنظرم امروز باید تا حد امکان از بحث های پلمیک احتراز و همه نیرو و قلم و بیان را متوجه بسیج همه نیروها برعلیه رژیم اشغالگر اسلامی در ایران کرد. رمز پیروزی ما در اتحاد ماست، بحثهای غیرلازم باعث تفرق بیشتر می شود حال آنکه ما باید از اختلافات پرهیر کرده و بر نقاط اشتراک تکیه کنیم.
شما خطاب به من و جناب حیدریان نوشته اید « پیشاپیش سپاسگزارم که مقاله مرا خوانده و پانویس خود را بازتاب داده اید».
خدمت شما عرض کنم که من اصلا میانه خوبی با کامنت گذاری و بحث و جدل ندارم و به همین جهت پای مطلب شما چیزی ننوشتم و فکر کردم اگر انتقادی به نظر مطرح شده در آن نوشته دارم بهتر است بصورت مقاله ای مستقل به نظر خوانندگان برسانم نه اینکه پانویسی کنم که حتما تعداد کمتری آنرا خواهند دید.
بنابراین با کمال احترام عرض می کنم که به مقالاتی مانند مقاله شما دیگر نباید واکنش نشان داد. بقول معروف در خانه اگر کس است یک حرف بس است. امروز همه ما باید بدانیم که کارهای واجب تری هست که به آن بپردازیم!
پیروز باشید!
محمود علوی

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ریشه یابی فلاکتها
دیدگاه:

دروود بر آقای جاوید و آذری گرامی،
اشاره هایی کوتاه و برای همچنان نبرد با فاجعه حاکم بر ایران.

یکی از خصوصیات من این است که خودم را در پوست و موضع دیگران میگذارم و تلاش میکنم که از چشم انداز آنها به مسائل بنگرم. به عبارت دیگر، اگر من گوسفندی را ببینم که در محاصره جانوران شکاری گیر افتاده باشد، آنگاه هم در پوست گرگ میروم. هم در پوست پلنگ میروم. هم در پوست شیر میروم. هم در پوست کفتار و هم در پوست پلنگ تیز پنجه و هم در پوست گوسفند اسیر و محاصره شده. این فقط یک مثال است برای تفهیم اصل مطلب.

1- بالطّبع میتوان برآمدن حکومت فقاهتی را اگر بخواهیم پسزمینه ها و ریشه های فرهنگی و تاریخی آن را فعلا به کناری نهیم و بپردازیم به آغازگاه مثلا شکلگیری بیدار شدن ما ایرانیان از خواب سنگین قرون و بر پا ایستادن خودمان از عصر مشروطیّت تا فاجعه هولناک 1357، آنگا میتوان در باره صف آراییهای مختلفی که در جامعه ایرانی رخ دادند، بررسیهای اساسی کرد؛ بویژه که ما نسلهای امروزی به تاریخ مشروطه خیلی نزدیکتر هستیم تا تاریخ فرض کنیم عصر هخامنشیان. اینکه در این پروسه تقریبا یکصد و بیست ساله از زمان اعلام مشروطیّت تا کنون، گرایشهای مختلف سیاسی از لحاظ نظری و تئوریکی و ایدئولوژیکی و اعتقاداتی متفاوت در جامعه ایرانی بر ذهنیّت مردم، چقدر موثّر بودند و چگونه شکل گرفتند و هر کدام نیز به فراخور خودشان، چقدر در تحوّلات و زیر و بمهای اجتماع و کشور، نقش داشتند و دیگر اینکه از برآیند کشمکشهای فرقه ای و تشکیلاتی، کدام گرایشها بیشترین تاثیر را در موجبیّت فاجعه 1357 داشتند، مبحثیست که به نظر من برغم دشواری و پیچیدگی بررسی آن که به ظرافتهای ژرفبینی و آزاد ببودن از گرایشهای سازمانی و فرقه ای و عقیدتی و غیره و ذالک منوط است و همچنین جانبداری نکردنهای آلوده به حب و بغض، کار هر کسی نیست. باید خیلی انسان وجدانپاک و رادمنش و بیدارفهم و دادگزار بود تا بتوان با مته به خشخاش گذاشتنها بتوان به علّتیابی و روند شکلگیری فاجعه کامیاب شد و سپس با درایت و دریادلی و بینش آینده نگر، نظرات سنجشی خود را بر زبان و قلم آورد. من یک مثال ساده از «تاریخ انقلاب فرانسه» می آورم و اشاراتی دیگر نیز میکنم. امیدوارم که دیگران به تن خویش با عنایت به وجدان فردی خود بفهمند و بدانند که مسئولیّت کشتار وحشتناک چندین هزار نفری فرزندان این آب و خاک به دست ضحّاکیان الهی فقط به گردن عاملان خونریزش آویزون نیست؛ بلکه به تمام آنانی که ادّعای اپوزیسیونی و مصدر استادی و آکادمیکری و روشنفکری!؟ و امثالهم میکنند، دو چندان است مسئولیّتش و درجه اتّهامش.
2- وقتی که انقلاب فرانسه رخ داد و حتّا مردم را دسته دسته در مقابل توپ میگذاشتند و قتل عام میکردند، فرزانه ای ژرفاندیش و بی همتا و بسیار عزیز و دوست داشتنی که چهره ای درخشان در « تاریخ تفکّر و فلسفه سیاسی» محسوب میشود به نام «الکسیس توکوویل» بر آن شد که در باره چرایی رویداد انقلاب فرانسه پژوهش کند و بیندیشد. وی به خانواده اشراف فرانسه تعلّق داشت و هرگز انسانی عقده ای نبود؛ بلکه فرزانگی او هنوز از چشمان مهربانش در تمام عکسهایش هویداست و میدرخشند. وی در آثار بسیار قویمایه ای که نوشت و منتشر کرد به کلیدی ترین علّت رویداد انقلاب فرانسه، پی برد و نظریّه اش را عبارت بندی کرد؛ یعنی نظریّه ای که هیچکس در تاریخ تفکّر سیاسی و فلسفه سیاست اروپایی به آن توجهی نکرد و آن را به حاشیه راندند. نظریّه کلیدی او بر سائقه «رشک/حسادت» تمرکز کرده بود؛ یعنی دقیقا همان گرانیگاهی که تاریخ «فاجعه بار ایران» را از عصر میترائیسم و از دوران سلسله ساسانیان در جامعه ایرانیان رقم زد و مردم را به فلاکت انداخت؛ یعنی سائقه «رشک و حسادت». [داستان فریدون و پسرانش در شاهنامه]
3- بین «رشک و حسادت» که غالبا ایرانیها آنها را مترادف میپندارند، تفاوتی اساسی و ظریف وجود دارد.«رشک» در واقعیّت اجرائی اش به سوی نابودی و کشتن رقیب متمایل است؛ ولی «حسادت» به این سو متمایل است که دیگری همان چیزی را نداشته باشد که مثلا من دارم. حسادت در بدترین حالت اغراق آمیزش ممکن است که به قتل دیگری نیز منجر شود، ولی دلیل هدفمند برای قتل نیست. امّا «رشک» به طور کلّی در صدد نابودی و قتل هدفمند رقیب است.
4- وقتی که شما بخواهید به دلیل یابی برای وقوع فاجعه نکبتی سال 1357 بپردازید، باید ششدانگ حواستان را بر این مسئله تمرکز دهید که در میدان کشمکشهای انواع و اقسام سازمانها و گروهها و تشکیلات و گرایشها و فرقه ها و غیره و ذالک در مصاف با دولتهای وقت، کدامین «سوائق و غرائز و امیال» به حیث موتور و پتانسیل انرژی دهنده به گرایشها، عملکرد داشتند؛ نه اینکه فقط وضعیّت عقیدتی و نظری حریفان درگیر، چه بود و در چه نوع مطالب و شعارهایی انعکاس پیدا میکرد. اینها همه، ظواهر بودند که در زیرلایه هایشان، «کوره شعله ور و سوزان سوائق و غرائز و امیال» عملکرد داشتند و انسانها را به اجرای اقدامها به سبک و سیاق خودشان متمایل میکردند. نگاهی به برنامه عقیدتی [برنامه اسلامی نواب صفوی، برنامه مجاهدین، برنامه فدائیان، برنامه حزب توده، برنامه ملی-اسلامیها، برنامه مصدّقیها و غیره و ذالک] تک تک گرایشهای دخیل در مسائل و تلاطمهای اجتماعی و کشوری ایران از عصر مشروطه تا فاجعه 1357 باید بتواند پژوهنده تیزبین و بیدارفهم را متوجّه ریشه های فلاکتهای میهنی بکند و در صدد راهگشاییهایی باشد که توانمند به چیره شدن بر بر اصل منبع بدبختیها موفّق شود. گمون کنم اکنون متوجّه بشوید که چرا من به عصر اساطیر ایران رو آورده ام و از اعماق تاریخ و فرهنگ ایران به طرف سطح مسائل ایران همچون آتشفشان، فواره میزنم.
5- فاجعه 1357، ریشه ای به قدمت دو هزار و پانصد سال دارد و یکصد و بیست سال نیز طول کشید تا زخم چرکینش در سال 1357 سر باز کند و سراسر جامعه را آلوده خبیثترین جنایتکاران و خونریزان تاریخ بشر کند؛ طوری که از جنایات آنها به نام «الله و قرآن»، چنگیز خان و هلاکو خان مغول در قبر نیز به وحشت افتاده اند. برای چیره شدن بر حکومت فقاهتی، فقط روشنگری درسطح ذهنیّتها کفایت نمیکند؛ بلکه باید بیشترین نیروی خود را نیز بر این گذاشت که با کمک نیروی خارجی به نابودی تمام چفت و بست و ردّپاها و نشانه های حکومت آخوندی همّت کرد؛ قبل از اینکه ایران برای همیشه و ابد از صحنه تاریخ بشر، محو شود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: هنر چیره شدن بر نفرتها
دیدگاه:

دروود بر آقای چنگائی گرامی،
توضیحی مختصر به سهم خودم برای همچنان عمیق اندیشیدن.

ایران در حقیقت وجودی اش برآیند اقوامش هست که معنا و تاریخ و فرهنگ دارد. بدون اقوامش أصلا چیزی به نام ایران، هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت. پروسه باهمآیی اقوامی که به زایش قویمایه ترین و نخستین و بی نظیرترین امپراطوری جهان در عرصه تاریخ جهانی پدیدار شد و سپس آیین کشورآرایی و اجتماعی اش به الگویی برای تمام کشورهای جهان به حساب آمد، مبحثیست که من نمیخواهم در باره تاریخش از عصر اساطیری تا همین امروز صحبت کنم. فقط اشاره هایی میکنم و خودتان میتوانید برای آگاهی و تامّلات عمیق به تحقیق و بررسی و پرسشگری و غیره و ذالک بکوشید.

1- وقتی که من میگویم کشوری به نام «ایران» در حقیقت وجودی اش، حاصل اقوامش هست؛ منظورم اینست که در تار و پودش همچون قالی بسیار زیبا و شور آفرین، اقوام ایرانی، نقش و نشانه و اثر و نماد و غیره و ذالک دارند. اگر هر قومی بخواهد سهم خودش را از این فرش ایران بردارد و به دنبال راه و کار خودش برود، آنگاه هیچ چیزی از ایران باقی نمیماند که کسانی بخواهند ادّعایی به داشتن میراث تاریخی و فرهنگی اش داشته باشند. امیدوارم حواستان جمع باشد که دارم چه میگویم. همینطور دیگران.
2- مشکلاتی که از گردآمد مردم ایران در جامعیّت وجودی – شما بخوانید اقوام گوناگون – و سلسله های ایجاد شده از دوران سلسله هخامنشیان به این سو و نقش و کاربست شاهان و موبدان – در زبان شما شاه و شیخ – به وجود آمده و بر سوخت و ساز تاریخ ایران و وضعیّت جامعه، تاثیر گذاشته اند، مباحثی هستند پیچیده و ملزم کاوشها و سنجشگریها و راهگشاییها از بهر حلّ و فصل کردن آنچه که هزاره هاست کوله باری به نام «تاریخ و فرهنگ» بر نسلهای مختلف مردم ایران گذاشته شده و نسل به نسل انتقال داده شده است تا امروز.
3- برای نقد تاریخ و فرهنگ میهن خود نباید از راه خصومت و انکار و ستیز علیه اقوام دیگر و مواضع انکاری یا تاییدی مطلق درآمد؛ بلکه باید کوشید که در درجه اول، تاریخ و فرهنگ خود را به حیث ایرانی بودن پذیرفت و سپس در این باره اندیشید که چه اتّفاقاتی در جامعه ایرانیان رخ دادند که پیامدهایشان فاجعه به دنبال فاجعه و خونریزی و ویرانی و نابودی منابع مادّی و معنوی و غیره و ذالک بوده اند. این کار را شما نمیتوانید با گلاویز شدن به دو کلمه «شیخ و شاه»، یکسره و پاسخ نهایی محسوب کنید و از پسش برآیید و قضیه را حلّ شده قلمداد کنید. چنین چیزی؛ یعنی نیندیشیدن در باره مسائل تاریخ و فرهنگ و مردم میهن خود.
4- پروسه تحوّلات فرهنگی و آیین کشورداری، از فراز و نشیبهایی عبور کرده اند؛ طوری که تک تک مویرگهای ما ایرانیان را رنگ آمیزی نیز کرده اند و هویّت ما را پی ریخته اند. مهم نیست که ما به چه قومی تعلّق داریم، مهم این است که بدانیم هر قومی، ردّپای تمام مصایبی را دارد که در حوادث تاریخ بر سر ایران رفته است. درسـت عین فرشی که از رودخانه های گوناگونی عبور کرده باشد و صدها چیز به وجودش آویخته باشند و بر تار و پودش موثر بوده باشند.
5- بحث «شیخ و شاه» که شما و بسیاری أمثال شما به آن متّکی هستید، أساسا برمیگردد به «عصر ساسانیان» که «پادشاهی با دیانت مزدائی» ادغام شد و فاجعه کشورداری را در ایران تا امروز رقم زده است. ادغام «پادشاهی و دیانت مزدائی» که ناشی از سوائق قدرتطلبی موبدان و مصدر آمریّت مطلق شدن آنها بود، باعث شد که شاهان را تابع أراده خود کنند. همین مسئله در اسلامیّت بدوی نیز دوام آورد و رسول الله، خلیفه را تعیین میکرد. البته در عصر محمّد رسول الله، خود محمّد، هم آخوند بود، هم خلیفه!. ولی بعد از مرگ محمّد، قضیه اینطور تفسیر شد که جانشین رسول الله میتواند خلیفه مسلمین را متعیّن کند. آخوندها در تمام مواضع قلمی و رفتاری و گفتاری و کرداری دقیقا کپی برابر اصل با موبدان دیانت مزدائی و میترائی هستند. اسلامیّت هیچ چیز دیگری نیست؛ سوای وضعیّت کاملا بدوی و متعفّن و تفاله شده اعتقادات میترائی و دیانت مزدائی. از یاد نبرید که تمام اقوام عرب از زیرمجموعه های امپراطوری ایران بودند و از لحاظ فرهنگی نیز همینطور. هنوز که هنوز است عالیترین ردّپاهای فرهنگ اصیل ایران را میتوان در زبان عربی و بعضی مراسم و اعتقادات اعراب پیدا و ملاحظه کرد.
6- برای اینکه بتوانیم مسئله «شیخ و شاه» را که شما و دیگران فقط ظاهرش را چسبیده اید و أصلا از أعماق و ریشه ها و چرایی شکلگیری اش مطّلع نیستید به گواهی صحبتهایی که میکنید هم شما، هم دیگران، باید سفت و سخت بر این بود که پروسه دگرگشتها و تقلیبها و تحریفها و چراها و چگونگیها را قدم به قدم در بازمانده های متون کتبی و اعتقادات مردم و غیره و ذالک زیر ذرّه بین سنجشگری گذاشت تا بتوان با بررسی و تحلیل میراث تاریخ و فرهنگ مردم سرزمینمان به آفرینش سیستمی جهانمدار و میهن آرا و مردمدوست کامیاب شویم که در سمت و سوی اصالتهای فرهنگی و بنیانهای تجربی آن که متاسفانه در طول تاریخ، زیر پا گذاشته شده اند، دست یابیم. این کار را فقط با نقد و صبوری و استدلال و منطق و برهان قاطع میتوان پیش برد؛ نه با گسست از فرش باهمستان و اعلام جنگ علیه آنچه که به نام «فرش ایران» شکل گرفته است. گسستن خود از دیگر اقوام به معنای همان «یکی بر سر شاخ و بُن می برید ...... » است که هیچکس با بریده شدن به مقاصدش نخواهد رسید تا بخواهد مثلا در مجامع جهانی، ادّعای هویّتی نیز داشته باشد؛ زیرا هویّت وجودی اقوام ایرانی، در فرش گرانبهای کشوری به نام ایران و تاریخ و فرهنگش است که اصالت وجودی شان را حفظ کرده تا امروز. با گسستن و تجزیه شدن از ایران، تک، تک اقوام ایرانی، فاقد تاریخ فرهنگی خواهند بود؛ زیرا هر تعریفی که بخواهند از خودشان بکنند، تاریخ ایران را باید پیش شرط آن بگذارند تا بتوانند اصالت قومی خودشان را در انظار دیگران اثبات کنند و توضیح دهند. گرفتید چه می گویم؟؛ یعنی بدون حفظ «فرش ایران»، هیچ قومی از اقوام ایرانی، اصالت و تاریخ ندارند!.
من وقت ندارم که زیاد بنویسم. ولی در مواقع ضروری به این موضوعات خواهم پرداخت.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: بهنام چنگائی
عنوان دیدگاه: پیشاپیش من سپاسگزارم که شما…
دیدگاه:

پیشاپیش من سپاسگزارم که شما مقاله ی مرا خوانده و پانویس خود را بازتاب داده اید.

دوستان گرامی؛
من و شما بی گمان تجربه های تاریخی دستکم این صده ی هولناک گذشته را خوانده، تجربه کرده و خود در بخش بزرگی از آن دوران خفقانزده ی شاهنشاهی و این دوران و بوران کشنده ولائی زندگی کرده ایم. بنابرین کم و بیش و البته بسته به جایگاه اجتماعی پیشین و کنونی خود، ما هردو ساختار شاهی و شیخی را می شناسیم و بر اساس چگونگی شناخت خود در برابر وظایف امروز و اهداف فردای پیشارو موضع می گیریم.

من اینک چنانچه بخواهم پیرامون خودکامگی محمدرضا پهلوی بنویسم، بی گمان گفته ی تازه ای نخواهم داشت؛ چراکه همگی ما شناخت کافی از وی و بویژه من لر خرم آبادی از پدرش رضا پهلوی بری گفتن هم شنیدن بسیار دارم که فرصتی بلند می خواهد و از گفتن آنها گذرمی کنم.
بنابرین برای من شناخت درست گذشته و سمتگیری بسوی آینده ای اجتماعی و طبقاتی اساس است و مهمتر از همه یافتن راه چاره برای یافتن و بکارگیری خرد و اراده ی و اداره جمعی و شورائی بسیار پایه ای و امیدبخش است.

ما درین راه سخت و تازه بی تجربه هستیم و بایسته و لازم است که راهکار آنرا با همفکری جمعی و متناسب با فرهنگ رنگین کشور و با همبستگی کلان، سراسری و اجتماعی، و بویژه فراملی جستجوکنیم تا بشود بسود همه شهروندان مان کشور باشد و بدرآید، و توسط خود آنها و سازمان های غیر سلسله مراتبی شان بکارگرفته شود تا بتدریخ راه بهینه ی آن بصورت تجربی دگرگون، پیشبرنده تر و یاریرسان ترشود.

و همزمان ما باید در برابر رهبرسازی های تاکنونی شاهی و شیخی بایستیم، چراکه چنین حکومت هائی که ما آنها را بخوبی می شناسیم، جز سرکردگی اراده ی مطلق و فردگرایانه آنها بنام شاه و شیخ نبوده و نیست و تکرار پیشین آن نباید دوباره فرصت ظهورداشته باشد،

موضع گیری طرفداران شاهی و خود آقای رضا پهلوی زمینه چنددستگی و پراکندگی در صفوف خیزش ملیت های آذری، کرد و بلوچ و ... شد و این سرکرده و رهبرسازی سبب نگرانی شد که بخش بزرگی از مردم و ملیت ها آینده خود در خطرمی دیدند.

پس بدون سازش ما باید در برابر رژیم تبهکار ولائی بایستیم و تاکنون ایستاده ایم و نباید دچار دسته بندی و یا محرک و زمینه هرگونه پراکندگی و چنددستگی شد و شویم چونکه که عملا بسود خامنه ای و دارودشته آدمخواراش تمام خواهدشد.

پیشنهاد من به شما و آقای رضا پهلوی این است که تصمیم آتی مردم را ملاک جایز برای جایگاه فردائی خود بدانید و ایشان بداند. من همچنین آرزومندم که ایشان در جایگاه خود بسود مبارزه علیه دین دولتی و امامت آن به مبارزه ادامه دهد و اعتماد مخالفانش را جدی بگیرد.
با سپاس

تاریخ:
نویسنده: بهنام چنگائی
عنوان دیدگاه: شناخت درست گذشته و سمتگیری بسوی آینده اجتماعی
دیدگاه:

با درود به جناب محمود علوی و فرامرز حیدریان ؛

پیشاپیش من سپاسگزارم که شما مقاله ی مرا خوانده و پانویس خود را بازتاب داده اید.

دوستان گرامی؛
من و شما بی گمان تجربه های تاریخی دستکم این صده ی هولناک گذشته را خوانده، تجربه کرده و خود در بخش بزرگی از آن دوران خفقانزده ی شاهنشاهی و این دوران و بوران کشنده ولائی زندگی کرده ایم. بنابرین کم و بیش و البته بسته به جایگاه اجتماعی پیشین و کنونی خود، ما هردو ساختار شاهی و شیخی را می شناسیم و بر اساس چگونگی شناخت خود در برابر وظایف امروز و اهداف فردای پیشارو موضع می گیریم.

من اینک چنانچه بخواهم پیرامون خودکامگی محمدرضا پهلوی بنویسم، بی گمان گفته ی تازه ای نخواهم داشت؛ چراکه همگی ما شناخت کافی از وی و بویژه من لر خرم آبادی از پدرش رضا پهلوی بری گفتن هم شنیدن بسیار دارم که فرصتی بلند می خواهد و از گفتن آنها گذرمی کنم.
بنابرین برای من شناخت درست گذشته و سمتگیری بسوی آینده ای اجتماعی و طبقاتی اساس است و مهمتر از همه یافتن راه چاره برای یافتن و بکارگیری خرد و اراده ی و اداره جمعی و شورائی بسیار پایه ای و امیدبخش است.

ما درین راه سخت و تازه بی تجربه هستیم و بایسته و لازم است که راهکار آنرا با همفکری جمعی و متناسب با فرهنگ رنگین کشور و با همبستگی کلان، سراسری و اجتماعی، و بویژه فراملی جستجوکنیم تا بشود بسود همه شهروندان مان کشور باشد و بدرآید، و توسط خود آنها و سازمان های غیر سلسله مراتبی شان بکارگرفته شود تا بتدریخ راه بهینه ی آن بصورت تجربی دگرگون، پیشبرنده تر و یاریرسان ترشود.

و همزمان ما باید در برابر رهبرسازی های تاکنونی شاهی و شیخی بایستیم، چراکه چنین حکومت هائی که ما آنها را بخوبی می شناسیم، جز سرکردگی اراده ی مطلق و فردگرایانه آنها بنام شاه و شیخ نبوده و نیست و تکرار پیشین آن نباید دوباره فرصت ظهورداشته باشد،

موضع گیری طرفداران شاهی و خود آقای رضا پهلوی زمینه چنددستگی و پراکندگی در صفوف خیزش ملیت های آذری، کرد و بلوچ و ... شد و این سرکرده و رهبرسازی سبب نگرانی شد که بخش بزرگی از مردم و ملیت ها آینده خود در خطرمی دیدند.

پس بدون سازش ما باید در برابر رژیم تبهکار ولائی بایستیم و تاکنون ایستاده ایم و نباید دچار دسته بندی و یا محرک و زمینه هرگونه پراکندگی و چنددستگی شد و شویم چونکه که عملا بسود خامنه ای و دارودشته آدمخواراش تمام خواهدشد.

پیشنهاد من به شما و آقای رضا پهلوی این است که تصمیم آتی مردم را ملاک جایز برای جایگاه فردائی خود بدانید و ایشان بداند. من همچنین آرزومندم که ایشان در جایگاه خود بسود مبارزه علیه دین دولتی و امامت آن به مبارزه ادامه دهد و اعتماد مخالفانش را جدی بگیرد.
با سپاس

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: در کهکشان رنجهای میهنی
دیدگاه:

مجدّدا درود بر آقای علوی گرامی،
این شعر را در سال 2007 میلادی سروده بودم که در آرشیوم پیدا کردمش. حکایت خیلی دردهاست و محتاج توضیح نیست.

-« سرود مهرورزی»:

سراسيمه و آشفته حال از خانه به کوچه دویدم،
ديدم که غلغله اي به پاست از مردم محلّ،
کف بر دهان، دشنامها ميدانند
و سنگ و کلوخ مي انداختند.
بر تندي گامهايم افزودم
تا او را ببینم،
که کشان کشان بر خاک
به قتلگاه ميبردند.
نگران و آکنده از وحشت،
خشمگين فرياد برآوردم:
« گناهش چيست؟ آنکه همچون من و شماست!. »
همه با چشماني از کاسه در آمده
و حالتي نفرت انگيز به من خيره شدند.
در اين بين، او برخاست
با پاهايي لرزان و لباسهايي پاره - پاره
و چهره اي آلوده به خاک و خون.
آن دم با نگاهي سرشار از مهر، غمگنانه آواز داد:
اين منم:
« رسواترين و مهر ورزترين عاشقان روزگار »
« رميده از بلاهت آبا و اجدادي »
» کاونده و جوينده راستي ».
اين منم:
« شکّاک ناآرام »
« پرسشگر و دلباخته شناخت ».
اين منم:
« پيکارگر تاريخ و فرهنگ سرزمين خويش »
« درخودنگر و بيگانه کاو »
« ناهمگن و وفادار به خويش ».
اين منم:
« فردگار در انديشيدن و گفتار و کردار »
« جوينده چند – و – چون ريشه هايم ».
اين منم:
« آزماينده و در تکاپوي خویشافريني »
« نيرومند و زاينده چشمه مهر »
« دلباخته گيتي و هر آنچه که در اوست ».
این منم:
« مشتاق دانش و خردورزي »
« بيزار از ستمکاري و جان آزاري »
« کوشنده آباداني و گيتي آرايي »
« نگهبان زندگي و خنیاگر دلشادي ديگران ».
اين منم:
« آرزومند شادخواري و دست افشاني و پايکوبي »
« خواهنده داد و دهش »
« نشاننده درخت دوستي و مهر ورزي ».
اين منم:
« همدرد و غمگسار شما »
« نگران و دلواپس تک، تکتان »
« سنجشگر باورها و اعتقادات متعفّن شما »
« پاسدارنده آرمانها و آرزوها و ايده آلهاي پويا و جانبخش شما ».
این منم:
« رانده و ملعون شده به دست شما »
« آواره غربت به دست شما »
« تنها و سرگشته وطن به دست شما »
« محکوم و آزرده به دست شما ».
اين منم:
« ستايشگر خورشيد و ماه و زمين و ستارگان »
« سپاسگزار ابر و باد و باران »
« نيايشگر جويبارها و رودخانه ها و درياها و چشمه سارها ».
اين منم:
« فراخواننده باهمانديشي و همآزمايي و همدردي »
« گامنورد گمراهه ها و بيراهه ها و درهمراهه ها ».
اين منم:
« نغمه خوان زندگي و شوریده حال پرندگان خوش آواز و جانوران و گياهان »
هنوز سرودخوان بود
که ناگهان شحنه اي عربده کشيد:
« دهانش را بدوزيد!؛ زيرا کفر ميگويد و لغز ميخواند! ».
- غوغا و همهمه اي به پا شد ،
او را بي درنگ به دار آويختند،
و تکه – تکه پيکر بي جانش را سوزاندند،
و خاکسترش را بر باد دادند.
آنگاه خيل حراميان با چشماني شهوت آلود و حريص،
آهسته آهسته به سوي من گام برداشتند.
به یاد دارم که من آنجا و آنزمان،
گريان و سوگوار ناليدم:
« پسندي و همداستاني کني
که جان داري و جانستاني کني »
و هنوز در شگفتم،
که چرا هيچکس با من همآواز نیست؛
تا برای «در بند کردن ضحّاکیان»
رسواترين مهر گستران روزگار شويم.

فرامرز حیدریان

فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: انگیزاندن به سوی استقلال فکر
دیدگاه:

درووود بر آقای علوی گرامی،
موجز و مختصر.

من اتفاقا میخواستم چند کلامی در پای مطلب آقای چنگایی بنویسم؛ نه برای مثلا نقد مطلب و حمله به او؛ بلکه جهت انگیزاندن او به اندیشیدن در باره ذهنیّت خودش. ولی دیدم که خشت بر آب است؛ زیرا من در تمام آثاری که منتشر کرده ام و مقالاتی که هنوز مینویسم و منتشر میکنم، بارها و بارها از زوایایی مختلف به نقد و سنجشگری رادیکال اینگونه ذهنیّتهای بسته اقدام کرده ام بدون آنکه از شخص معلوم و نامیده شده ای اسمی برده باشم. در حقیقت، انتقاداتم جنبه فراگیر دارند و مستثنی پذیر نیستند. مشمول همه است حتّا خودم به حیث نویسنده و اندیشنده مطلب.

به نظرم، دوران نصیحت و توصیه و اندرز و نمیدونم مصلحت و خیرخواهی برای همیشه و ابد در جامعه ایرانی با سیطره یافتن حکومت فقاهتی که خودش را «معلّم بی چون و چرای اخلاق» میداند، جدا و اصولا و أساسا و پرنسیپا سپری شده است. انسان میتواند فقط از راه اندیشیدنهای فردی و انتقادهای ریشه ای و مغز دار، دیگران را بیانگیزاند تا به خود آیند. تا زمانی که مورد علیحده قلمی با اشخاص، مطرح نشده، لزومی ندارد که آدم بخواهد وارد کشمکشهای قلمی شود. منظورم کلا اینه که حالا یا تلاشهای منتقدین موثر میشوند و دیگران در ذهنیّات خودشان تجدید نظر میکنند و به سوی استقلال فکر و قائم به ذات شدن گام برمیدارند یا اینکه در همان «خانه و آلاچیق حقیقت اعتقاداتی خودشان» میمانند و پیر میشوند و میمیرند. هیچکس را نمیتوان با زور و اجبار به تغییر ذهنیتش وادار کرد؛ نتیجه میتواند حتّا خلاف آرزو و نیّت و آرزوی ما باشد. امّا انتقاد اصولی و کلیدی میتواند کارساز باشد؛ ولو بطئی و در درازمدّت تاثیر کند. مثلا آقای چنگایی میتواند تا توی گور، در تب و تاب آنچه که اعتقاد دارد بماند. ولی باید تلاش کند که خودش را از چارچوبهای مقیّدی و اصطلاحات و مفاهیم نخ نما شده و بی خاصیّت که ارثیه آژیتاتورهای حزب توده است، فاصله بگیرد و فقط به توضیح آنچه که آرمان و آرزویش است، همّت کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: بی شرمی سرسام آور و وقاحت وجودی
دیدگاه:

دروووود!
توضیحی مختصر و گذرا.

در اینکه آقای خلجی و امثال ایشون، احمق و مغرض و به شدّت بیسواد هستند، هیچکس بر روی کره زمین نیتواند خلاف این سخن مرا اثبات کند. این آدم مغرض به تمام معناست و ابله، ولو خودش و هوادارانش نخواهند بپذیرند.

آقای خلجی، میگوید که حمایت خارجی نمیتواند دلیل ایجاد مثلا دمکراسی باشد یا حقّانیّت واقعیّت پذیری خواسته های مردم. یکی نیست از این بپرسد که ای نادان مغرض. در جامعه ای که حکومتگران حاکم بر آن، به هیچ وجه من الوجوه، انتخاب مردم نیستند و هرگز واتاب دهنده خواستها و آرمانها و آرزوهای جامعیّت مردم ایران نبوده اند و نیستند و هر نوع اعتراض و انتقادی را با تجاوز و قتل و اعدام و شکنجه و حبس و محرومیّت و تیرباران و غارت و چپاول و مصادره جواب داده و ارداده کثیف خود را به کرسی نشانده اند وهرگز هیچ منطقی را نمیپذیرند، با چه شیوه ای باید آنها را سرنگون کرد؛ اگر نخواهیم به خشونتهای ابزاری و کمک خارجی متوسّل نشویم؟. شماییکه ادّعای عقل کلّ میکنید همچون خالق جبّار و قهّار و حقیرتان، لطف کنید و در دو کلام ساده توضیح دهید با حاکمانی که به جای سخن گفتن به ابزارهای جانستانی و خشونت و سرکوب متوسّل میشوند برای حفظ و ابدیّت دادن به توجیه اقتدار و قدرت و امتیازخواهیها و غارت نجومی خودشان، چگونه باید پاسخ داد و روبرو شد؟. توضیح دهید چگونه میتوان با انسانی که سلاح به دست گرفته و با شمای دست خالی روبرو شده است و فرزند و مادر و خواهر و برادر کاملا ساکت شما را در برابر چشمانتان میکشد و سلّاخی میکند، چگونه باید برخورد کرد؟. آیا باید او را در آغوش کشید و بوسه بارانش کرد و تاجهای گل بر سرش گذاشت و جوایز نوبل و تقدیرنامه داد به او؟. اگر ارزنی شعور و فهم و مسئولیّت و وجدان در وجود خودتان سراغ دارید، اطف کنید و پاسخ دهید. آخه این چه حرفهای سخیف و بی مغز و مایه ایست که شمای نوعی میزنید آقای خلجی؟. خجالت هم خوب چیزیه؟. آیا شما بی شرمی مطلق را از استادتان الله آموخته اید که اینقدر وقیح هستید و ابله به تقصیر؟. هر وقت در عمرتان شهامت آن را داشتید که محتویات مملوّ از آمریـتهای خونریزی و کشتار و انفال و قتل و غارت را در قرآن و همچنین کارنامه ننگین اسلامیّت و حکومت فقاهتی را با زبانی همگانفهم نقد و سنجشگری و در برابرشان صف آرایی شفّاف کنید، آنگاه میتوانم به سهم خودم بگویم و بنویسم که انگاری آقای خلج دارد بالغ میشه و بیدا؛ وگر نه همان احمق به ذاتی هستید که هستید. این گوی و این میدان.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: از ایده تا واقعیّت
دیدگاه:

....... (ادامه 3 و ختم کلام)
در ادامه صحبتهایم تاکید کنم که نمیتوان از دیگران انتظار داشت به انتقاد از تاریخچه اعمال خود بپردازند؛ ولی ما خودمان هیچ انتقادی در حقّ گفتارها و رفتارها و کردارهایمان نداشته باشیم. تا امروز سنّت مدّعیون این بوده است که خطاها و اشتباهات دوران پهلوی دوم را مسبّب اقدامهای واکنشی خودشان علیه آن توضیح و تشریح و توجیه کنند؛ امّا در باره خطاها و اشتباهات خودشان نه تنها لام تا کام، سخنی نگفته اند؛ بلکه آنها را عین اقدامهای صحیح و به حقّ و ناگزیر قلمداد نیز کرده اند.

مثلا ملّیون هیچوقت نمیگویند که مصدّق، اشتباه کرده است؛ بلکه تمام ذهن و فکرشون، تمرکز کردن بر خطاهای محمد رضا شاه است. هیچکس نمیگوید مملکتی که قانون دارد – گیرم خیلی ایرادها داشته باشد قانونش – نخست وزیر حقّ ندارد، مجلس را سر خود منحل کند؛ زیرا با شاه مملکت، اختلاف نظر دارد؟. در کجای دنیا، چنین رسمی وجود داشته که مصدّق، سرخود اقدام کرده بود؟. چرا عمل مصدق، آنهم آدمی که ادّعای حقوقدانی میکرد، جای لم و بم ندارد؛ امّا اقدامهای شاه، جای چون و چرا دارند؟. مصدّق میتوانست مخالفت خودش را در مجلس علیه شاه، ابراز کند و ادامه دهد و به مقاصد خودش به کمک آرا دیگر نمایندگان مجلس برسد؛ ولی چنین کاری نکرد. در ایران خودمان خیال نکنید که پایبندی به چنین قواعدی معتبر بوده است؛ بلکه در تمام جهان اینطور است حتّا در حوزه دانشپژوهی. مثلا «کانت» موظّف بود که کتاب «متافیزیک اثر بائومگارتن» را تدریس کند برای دانشجویانش. امّا کانت هر وقت که کتاب «بائومگارتن» را باز میکرده است، به تهوع مبتلا میشده و حالش به هم میخورده از محتویات کتاب. برغم این إحساس تهوّع به تدریس کتاب میپرداخته و با زیرکی خاص خودش به نقد آن در لابلای صحبتهایش میپرداخته تا زمانی که بازنشست شد و آن کتاب معروفش را نوشت و زیر پای تمام «متافیزیکهای» دوران خودش و پس از خودش را درو کرد رفت. من می پرسم که آیا سوای این است که در تمام مجالس دنیا، احزاب سعی میکنند دیگر نمایندگان فراکسیونها را در خصوص خیلی از برنامه هایشان متقاعد کنند و مردم نیز حواسشان به همه چیز است و در انتخابات به فرض کنیم نظرات فراکسیون اقلیّتها رای بیشتر میدهند تا در مجلس، اکثریت آرا را نصیب ببرند؟. آیا سوای این است؟. کدام یک از اینهمه سازمانها و احزاب و گروهها و فرقه ها و تشکییلات سیاسی که به وجود آمده اند در تاریخ اخیر ایران، صادقانه به ارزیابی سازمان و تشکیلات خودشان همّت کرده اند؟. نام ببرید یکی را لطفا. بوده اند و هستند افرادی که گسیخته اند از سازمانها و بعضیها خاطراتشان را نوشته اند و بعضیها نیز سکوت کرده اند. ولی قاعده کتمان و استتار در باره سوخت و ساز سازمانها، همچنان مخفی و سرّی مانده است. چگونه میتوان از دیگران، ادّعای گشوده فکری و صداقت داشت ولی خویشتن مصدر ریاکاری و تظاهر کردن و مزوّری و شیّادی بود؟. چگونه؟. این در خصوص ملّیها بود. شما میتوانید ان را در خصوص تمام تشکیلات و گرایشها مشمول بدانید. من همچنان تاکید میکنم که مدّعیون اگر به راستی ریگی در کفششان نیست و واقعا و قلبا میخواهند که برای ایران و سرفراری آن و سعادت و خوشزیستی مردم ایران بدون هیچ استثنائی و تبعیضی، گامی ارزشمند بردارند، بهتر است به جای خصومتهای حذفی و ایرادهای بنی اسرائیلی گرفتن و توطئه ها و خدعه های سازمانی و لابیگری، بیایند پهلوانمنش وارد عرصه رقابت سالم شوند و شانس خود را بیازمایند. اگر هم نه که مردم ایران، منتظر عره و عوره و شمسی کوره نمیشوند؛ زیرا شکم گرسنه را با وعده های نسیه ای نمیتوان سیر کرد. مردم ایران، مرد عمل میخواهند؛ نه مرد نق زنی و قیافه گرفتن و اله بله کن. شاهزاده رضا پهلوی، مرد عمل است. بقیه که خودشان را رقیب شاهزاده میدانند، میدان برایشان باز است. شاهزاده با دلاوری در میان مردم، ظاهر میشود، ولی حضرات مدّعی رقابت در دهها سوراخ همچون «سیّد علی خامنه ای» قایم شده اند و مصدر آمریّتهای «نرونی» هستند. آیا این تفاوتها را تصوّر میکنید، مردم ایران نمیبینند و نمیفهمند؟. آیا خیال میکنید که مردم ایران، زمانی هوشیار و عاقل و بی هیجان هستند که مثلا بر وفق مراد دل من و سازمان من یا دیگران، رفتار کنند؟.من بارها پرسیده ام و گفته ام که چه کسانی هستند که کیفیّت ادّعایی مدّعیون را تعیین و مشخّص میکنند، مردم ایران یا لیدرهای حزبها و سازمانها و تشکیلات و گروهها و فرقه ها و غیره و ذالک مدّعیون عرصه سیاست؟. وقتی مردم، فریاد میزنند که «این آخرین پیامه، پهلوی برمیگرده»، نباید اخمها را درهم کشید که چرا مردم، این حرفها را میزنند یا بر در و دیوار مینویسند این ارزوی خود را. مدّعیون و رقبا نباید صدها تئوری ساخته و پرداخته ذهنی برای نادیده گرفتن واقعیّتها در مخیله خودشان بپزند یا بهانه ها آورند. مشکل اکثر مدّعیون رقابت در این است که چرا مردم ایران برای آنها تره خورد نمیکنند. سازمان مجاهدین ناراحت از این است که چرا مردم ایران نمیگویند: «ایران - رجوی، رجوی - ایران». چپهای عقب مونده ایدئولوژیکی ناراحتند که چرا مردم ایران نمیگویند: «برخیز ای داغ لعنت خورده بر خیز!». ملّیها ناراحتند که چرا مردم نمیگویند: «مصدّق مصدّق». همینطور الی آخر.
بنابر این، عدم همپیمایی و همکاری نکردن اینگونه طیفها به معنای همداستان شدن آنها با حاکمان خونریز است؛ ولو با تمام ابزارها و امکانهایی که در اختیار دارند به نفی چنین حقیقت عریانی بکوشند و حتّا منکرش باشند. آچمز بودن اینگونه گرایشات، برچسب اتّهامی من نیست؛ بلکه سندیّت و مدرکیّت عینی و تجربه شده نیم قرن آزگار رفتار و گفتار و کردار و مواضع مدّعیون است که آچمز بودن آنها را اثبات کرده است و من فقط وضعیّت آنها را در کلام بیان کرده ام. همین.
شاد زی و دیر زی!.
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: از ایده تا واقعیّت
دیدگاه:

...... ادامه (2)
من در باره ولایت فقیه، «اگر» فرضی رامطرح کرده بودم، زیرا دمکراسی محتویاتش در تمام دنیا یک شکل دارم، امّا نظام و ساختمان وچارچوبش میتواند متفاوت باشد. کماکان که دمکراسیهای سوئد و نروژ و آلمان و انگلیس و فرانسه و آمریکا و کانا و استرالیا و غیره و ذالک از یکدیگر متفاوت هستند. چرا مثلا «ولایت فقیه» به حیث یک فرم، مشمول آنها نباشد؟. چرا؟. میتواند «اگر»، محتویات دمکراسی را واتاب دهد و اجرا کند. آنگاه چه دلیلی دارد که من برای دمکراسی وطنی بگویم یا بخواهم که بی برو برگرد باید مثلا شبیه دمکراسی آمریکایی باشد تا من تصدیق کنم که دمکراسی در ایران نیز وجود دارد. به نظر شما مضحک نیست این حرف؟. وقتی سیستمی، محتویات دمکراسی را واتاب دهد و عرضه کند، مهم نیست که اسمش چیه؟. وقتی که من گشنه ام و باید حتما نان بخورم، مهم نیست که اسم نان، سنگک است یا تافتون یا بربری یا باگت یا لواش یا جاپاتی یا کروسان یا بریوش و غیره. مهم این است که من گشنه ام و نان میخواهم، اسم نان چیه، بحث حاشیه ایه. اینکه چارلز، سیستم کشوری اش پادشاهیه، برای من مهم نیست، مهم اینه که من آزادیهای فردی و اجتماعی خودم را دارم و شاه انگلیس نیز ادعای هیچ حقیقتی را ندارد که بخواهد آن را به من و همنوعانم اماله کند!. جالب اینجاست که شما «اگر» مرا خواسته اید نقض کنید؛ آنهم با «اگر ردیف کردنهای خودتان» در خصوص ایجاد ارگانها!

2- بحث از ارگانها و ایده دمکراسی بود. اگر مطالعه کرده یا شنیده باشید، «هیتلر» در آلمان از راه انتخابات آزاد به قدرت رسید؛ نه از راه جبر و کودتا و توطئه. و انتخاب او را حتّا اولین کشوری که گل سر سسبد دمکارسی بود؛ یعنی انگلستان، بلافاصله تایید و تصدیق کرد و به رسمیّت شناخت. پس چطور شد که دمکراسی در آلمان در یک چشم بر هم زدن به بزرگترین سلّاخ خانه اروپایی استحاله یافت؟. خیلی ساده. گروهی سازماندهی شده نظامی با ایدئولوژی مزخرف نازیسم به ارگانهای کشوری دست پیدا کردند و اراده خود را به کرسی نشاندند و مردم را به خاک سیاه درغلتاندند. چنین سودایی را سازمان مجاهدین خلق و سازمانهای مشابه در مخیله خود میپرورانند و ایده آل خود میدانند. مگه غیر از این است؟. آنگاه تا نرسیدن به این ایده آل خودشان مدام شعارها و فریادهای وادمکراسی نیز سر میدهند و با رقیبان در می آفتند به هر نحوی که باشه. ما قبل از اینکه بخواهیم در باره دمکراسی به فرضیه پردازیهای مفصّل و بال و پر دادن به خیالات رنگین کمانی خودمان همّت کنیم، باید بکوشیم در این باره بیندیشیم که موانع ایجاد دمکراسی چیستند و چگونه میتوان و باید بر آنها چیره شد و حتّا از شکلگیری آنها پیشاپیش جلوگیری کرد عین امراضی که انسانها را در مقابل آنها واکسینه میکنند مثل فلج و سل و غیره و ذالک. زایش و بال و پر گرفتن دمکراسی فقط به تئوری پردازی و وجود فلان و بیسار ارگانها مستلزم نیست، بلکه ریشه ای و کلیدی به گشوده فکری انسانها منوط و ملزم و مقیّد است و یعنی پذیرش اینکه اگر دمکراسی ویلای لب دریا باشد، آنگاه هر انسانی بخشی؛ ولو خردلوار از واقعیّت پذیری ویلای لب دریاست تا انسانها بتوانند در آن به تفریح و خوشگذرانی بدون هیچ جنگ و جدالی کامیاب شوند و هرگز به تخریب آن نکوشند؛ زیرا محصول تلاش و همّت تک تک خودشان أست. گرفتید چه میگویم؟. پیوند ایده و واقعیّت دمکراسی با ارگانهای کاربستی کشوری به این منوط است که ما انسانها چگونه می اندیشیم و چگونه رفتار میکنیم و چه چیزهایی در مخیله مان در حال تظاهرات و ماجراجوییها و پخت و پزهای شعبده کارانه مشغول هستیم. سازمانی که – در این جا مجاهدین خلق - بیش از نیم قرن آزگار است، هیچگاه در هیچ یک از مکتوبات انتشاراتی و شفاهی و غیره و ذالک خودش و همچنین رفتارهای اجرائی اش، تره گندیده نیز برای دمکراسی خورد نکرده است و گامی ارزشمند برنداشته است، وقتی که به هر دلیلی و از هر راهی به قدرت برسد و مصدر آمریّتها شود، هرگز به حفظ و پرستاری و نگاهبانی از دمکراسی نخواهد پرداخت؛ بلکه به نابودی ریزترین نشانه های دمکارسی به کمک همان نهادها و سازمانها و موسّسات و غیره و ذالک سعی بلیغ خواهد کرد تا بتواند اراده سازمانی و حزبی را به کرسی بنشاند و جامعه را به «کره شمالی یا دوران استالین در شوروی یا همین ولایت مزخرف الهی در مملکت خودمان» تبدیل کند.
3- من به بسیاری از تک جمله هایی که از برآیندهای تمییز ندادن تفاوت «ایده و واقعیّت پذیری دمکراسی با ارگانهای کشوری» هستند، صرف نظر میکنم؛ زیرا بحث، کشدار خواهد شد و عملا تکرار گفته شده ها. بر آنچه که میخواهم تاکید کنم، همان پذیرفتن و تایید و تصدیق این اصل و شاهراه و خمیرمایه است که انسانها اذعان کنند و بپذیرند که هیچکس «مالک حقیقت» نیست. محور و ستون و زیرساخت بنیانی دمکراسی بر این اصل است که گذاشته و بالیده و با دوام و موثّر میشود.
3- بحث محبوبیّت و درصدها. اینکه گفته اید، محبوبیّت، ملاکی برای انتخاب یا حقّانیّت به فلان مقام سیاسی و کشوری و غیره نیست، دلیل قانع کننده ای اگر برای شما محسوب نمیشود، برای آنانی که انتخاب میکنند، بی شک میتواند دلیل اصلی باشد. مثلا بین «عارف و معین و حمیرا و سیمین غانم و گوگوش و دیگران» میتوان تفاوت صداها را به آسانی تمییز و تشخیص داد. اگر کنسرتی در جایی برگذار شود و فرض کنیم جمعیّت یک میلیون ایرانی بخواهند به کنسرت بروند، به نظر شما اگر از میان یک میلیون نفر، ششصد هزار نفرشان به کنسرت معین بروند، آیا میتوان نتیجه گرفت که دیگر خوانندگان، صدایشان پشیزی نمی ارزد یا حتّا همان حضور یافتگان در کنسرت معین، به صدای دیگر خوانندگان اهمیّتی نمیدهند و ارزشی برای آنها قائل نیستند؟. آیا میتوان چنین نتیجه ای گرفت؟. در جایی و تحت شرایطی و وضعیّتهایی، مردم دوست دارند که به کنسرت معین بروند و در تحت شرایطی و اوضاعی دیگر، مردم به کنسرت عارف و حمیرا یا غانم و دیگران میروند. مسئله، درک وضعیّت و شرایط و حالت و روحیات عاجل مردم است. هیچکس پیشاپیش، پادشاه تعیین نکرده است. اگر هم روزی انتخابات برگزار شود و نوع نظام کشورداری، پادشاهی تعیین شود و شاهزاده نیز به حیث پادشاه انتخاب شود، دلیل بر آن نیست که رقیبان مدّعو هیچ شانسی ندارند در تحوّلات میهنی به سمت و سوی آبادانی و خوشزیستی و شادزیستی مردم. همچین دلایل و مدارک محروم بودن یا محروم شدن آنها در دسترس نیست و هیچکس نیز نمیتواند پیشاپیش، قصاص قبل از جنایت کند. من تاکید میکنم که مردم ایران میتوانند نان سفره خود را با دیگران قسمت کنند، امّا کشتن انسان را نمیتوان جبران کرد؛ ولو ما صاحب تریلدیاردها تُن الماس و جواهرات قیمتی برای دیه پردازی داشته باشیم. جان گرفته شده آدمی را نمیتوان از هیچ جایی، بازخرید کرد. آنچه که من بر آن پایورزی سرسختانه دارم، «گزندناپذیری جان و زندگی» است؛ زیرا بقیه مسائل و مشکلات را فقط در گرو این شرط اساسی است که میتوان واقعیّت پذیر کرد به مرور زمان. مشکل ما ایرانیان معاصر این است که همه چیز را با هم، در یک لحظه میخواهیم و همین خطای اساسی باعث شده است که مدام قربانی شویم و حتّا حدّاقلترین چیزهای داشته شده خودمان را نیز از دست بدهیم. محبوبیّت شاهزاده رضا پهلوی، صرف نظر از اینکه به سلسله پهلویها تعلّق دارد و در تاریخ ایران، سلسله پهلویها برغم بسیاری خطاها و اشتباهات که خواهی نخواهی در آن شرایط میهنی و وضعیّت مردم، پیش می آمده است و رفع آنها به تلاشها و کارهای اساسی منوط بوده اند، از بزرگترین خادمان ایران و مردمش در تاریخ چند هزار ساله ایران به شمار می آیند؛ گیرم که این حرف من به دهن خیلییها تلخ و هلاک آور مزه کند. شاهزاده تا امروز در مقایسه با بسیاری از آنانی که خودشان را رقیب او میدانند، از لحاظ پرستییژ شخصی و جهانی، چهره ای بسیار دوست داشتنی و مقبول و محترم بوده است و همچنان هست. وی همیشه همچون مادر بزرگوارش در کنار مردم ایران ایستاد و برای ایران آباد و آزاد به سهم خودش تلاش کرد. من صحبت از آدمهایی که به نام او و آرزوها و آرمانهای او، رفتارهایشان در خیلی جاها مشمئز کننده بوده است و شایدم هنوز باشند و جای انتقاد دارد، صحبت نمیکنم؛ بلکه از خود شخص شاهزاده رضا پهلوی سخن میگویم. اینکه نوشته اید «حتّا پنجاه نفر» را نیز نمیتواند به خیابان بیاورد، من هیچ مشاجره ای نمیکنم، مخصوصا با استناد کردن به واقعیّتهای عینی و ریاضی و انفورماتیکی و آماری که شما دائم از لحاظ زبانی به آنها آویزان میشوید ولی در عمل چشمانتان را بر آنها میبندید. در این باره، من هیچ حرفی نمیزنم؛ زیرا واقعیّتهای میهنی و برونمرزی میگویند که شاهزاده تا کنون نه تنها پنجاه نفر را میتواند به خیابانها بیاورد؛ بلکه حتّا میلیونها انسان را به خیابانها آورده است.

ادامه دارد ........................
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: از ایده تا واقعیّت
دیدگاه:

دروود بر آقای مرادی گرامی،
بحثی کشّاف در چندین خطبه با دست خالی!

مطلبی که شما نوشته اید به ابعادی اشاره میکند که نه تنها ملزم به بازشکافی گسترده هستند؛ بلکه همچنین دقیقکاوی مفاهیم و اصطلاحات و سنجشگری کژفهمیها. میکوشم که در دو یا سه خطبه، مسائلی را تشریح کنم؛ زیرا سر آن ندارم که توضیحات مثنوی وار بدهم. تلاش میکنم به اصل قضیه بپردازم به همراه طرح پرسشهایی که مستلزم تامّلات پیوسته هستند. قبل از اینکه کلامم را شروع کنم، کمافی السّابق تاکید میکنم که من در مسئله سیاست به هیچ تشکیلات و سازمان و حزب و گروه و فرقه و امثالهم در تمام عمرم از دوران بلوغ تا همین ثانیه وابسته و عضو و غیره و ذالک نبودم و نیستم و نخواهم بود. مواضع نظری من در باره و در دامنه سیاست و تشکیلات سیاسی به دلیل آن است که «سیاست»، بخشی از زندگیست که تصمیمهای برخاسته از دامنه آن میکوشند تا بسیاری از مناسبات اجتماعی و کشوری و رفتاری انسانها را متعیّن کنند؛ در نتیجه، اندیشیدن در باره آن، وظیفه همه انسانهاست؛ نه فقط من.

1- شما در توضیح ایده دمکراسی و واقعیّت دمکراسی، خلط برداشت دارید و تصوّر میکنید که بودن نهادها و امکانهای تثبیتی، ضامن اصلی ایجاد دمکراسی و ثبات آن است. چنین تصوری را هیچ کدام یک از متفکّران و فیلسوفان و اساتید علوم سیاسی باختری از عصر یونان تا همین عصر مدرنیته در مخیله نداشته اند و اصلا نیز ندارند. ایده دمکراسی مثل نقشه کشور یا به عبارت بهتر، نقشه راه است. امّا واقعیّت دمکراسی، پیچ و خمها، فراز و نشیبها، موانع، احتمالات وقوع تصادفات و دهها و صدها موراد دیگر است. ایده دمکراسی به ما کمک میکند تا نه تنها در باره واقعیّت پذیری آن بیندیشیم؛ بلکه همچنین کمک میکند که در باره تجربه ای که از کاربست تئوری در عمل داشته ایم، به سنجشگری نتایجش و و بهبود ایده نیز همّت کنیم. به عبارت دیگر، فرضیّه ما از امکان تماس گرفتن با دیگری باعث میشود که ما در عمل به اختراع یا اکتشاف چیزی کوشا شویم و سپس همینطور نتیجه فرضیات و آزمایشهای خود را بهبود دهیم و تکمیل کنیم [داستان اختراع تلفن از دوران گراهام بل تا تداوم آن در دست استیو جابز و همینطور ادامه داستان در آینده]. دمکراسی به هیچ وجه من الوجوه، سیستم نیست. در این باره من مطالب گوناگونی نوشته ام. «دمکراسی» عین وضعیّت آب و هوایی است که مدام تغییر میکند؛ چنانچه شرایطش مهیّا باشند. ناگفته نگذارم که حتّا ایده «حاکمیّت» نیز نوعی «وضعیّـت و چارچوب کلّی/جمعی» است که چگونگی نمادها و ساختارش از جامعه ای به جامعه ای دیگر فرق میکند. مثلا حاکمیّت در آمریکا با حاکمیّت در سوئد و حاکمیّت در آلمان و حاکمیّت در چین و کره شمالی و غیره و ذالک از یکدیگر متفاوت هستند. اینکه شما و دیگرانی مثل شما تصوّر کنند که وجود الزامی نهادها و موسّسه ها و سازمانها و ادارت و ارگانها هستند که واقعیّت پذیری دمکراسی را تامین و تضمین میکنند، خطایی آشکار است. دمکراسی به منش گفتاری و رفتاری و کرداری در هنگام منوط است و همچنین آموزش و پرورش و تایید و تصدیق این اصل که هیچکس، مالک حقیقت نیست؛ نه به حیث شعار؛ بلکه به حیث اصل و پایه و شالوده باهمزیستی. ارگانها به طور کلّی به حیث ابزارها محسوب میشوند که کاربست آنها به ذهنیّت آنانی وابسته است که مصدر تصمیمگیریها هستند. بالطّبع، کنشگرانی که ذهنیّت بسته و آکبندی و ایدئولوژیکی و مذهبی و غیره و ذالک دارند، از ارگانها در سمت و سوی به کرسی نشاندن مبانی ذهنیّت خودشان استفاده و اقدام میکنند. در هیچکدام یک از سازمانها و احزاب و گروهها و فرقه ها و تشکیلات سیاسی که در ایران از دوران مشروطیّت به وجود آمدند به افراد عضو سازمان هرگز درس دمکراسی داده نشد و نمیشود. نمونه ساده و دم دست آنها: حزب توده با انشعاباتش. سازمان چریکهای فدائیان خلق با انشعاباتش. سازمان مجاهدین خلق با انشعاباتش. در هیچکدام یک از این سازمانها، انسانه را دمکرات منش بار نمی آورند؛ بلکه هر انسانی را از صدر کادر سازمانی تا ساده ترین عضو به حیث تابع و مطیع و تسلیم محض شده اراده سازمانی و حزبی و اطاعت کردن از هر چی آقا گفت، ملزوم و مکلّف و مجبور و تهدید میکنند. در جامعه ای که سازمانهای بسته عقیدتی با دیسپلین نظامی بتوانند به ارگانهای کشوری دست پیدا و خودشان را حاکم کنند، بحث از دمکراسی کردن، بلاهت آشکار است. پس صرف بودن ارگانها و واحدها و سازمانها و غیره و ذالک، دلیل متّقن و برهان قاطع برای ایجاد و تضمین و بقای دمکراسی نیست. این مسئله خواهی نخواهی پیامدهای خاصّ خودش را دارد که شما اکثرا بر تک تک آنها انگشت گذاشته اید بدون آنکه اصل قضیه را که من توضیح دادم، متوجّه اش شده باشید. شما پیامدهای فقدان دمکراسی را نه در «اصل قضیه» که همان پذیرفتن و گردن نهادن به پرنسیپ و مالک پذیر نبودن حقیقت باشد، اصلا در نظر نگرفته اید؛ بلکه با مهارت کلامی سعی کرده اید که آن را کلّا استتار کنید و به حاشیه برانید. در کجا شما دیده اید یا شنیده اید که مثلا خانم مریم رجوی، راه را برای گفت و شنود با دیگر اندیشان، بر اعضا و هواداران سازمان خودش، باز گذاشته باشد و مسئولیّت پاسخگویی به مردم را با گشوده فکری تمام به عهده گرفته و در عمل اثبات کرده باشد؟. ارگانها همیشه وجود دارند. حتّا همین ولایت فکسنی فقیه فقط ارگانهای سرکوبگر و خونریز ندارد؛ بلکه همچنین دارای ارگانها و سازمانها و ادارات و موسّسه ها و آموزشگاهها و غیره و ذالک نیز هست. پس چرا هیچ خبری از دمکراسی در آن نیست؟. علّتش کاملا شفّاف است. ذهنیّت دربسته و ادّعای تملّک حقیقت محض و باطل شمردن تمام آنانی که در تحت سیطره و تابعیّت ولی فقیه به حیث اراده الله بر روی زمین تسلیم و تکریم و تعظیم نمیکنند و ذبح شدن و سلّاخی کردن آنها نیز از اهمّ واجبات کفایی است.
من به دلیل اینکه خوانندگان خسته نشوند، سعی میکنم کوتاه کوتاه توضیحاتم را بنویسم و پست کنم.
ادامه دارد..................
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: ما دیروز یک تظاهرات موفق در…
دیدگاه:

ما دیروز یک تظاهرات موفق در استهکلم داشتیم.

برگزار کننده هموطنان پادشاهی خواه بودند. گفته میشود تعدادمان ده هزار نفر بود. من و دوستانم و بخشی در دور و بر ما پادشاهی خواه نبودند. در آن جمعیت ده هزار نفری دو پلاکارد در مورد آرمان‌های آن انقلاب و سه پلاکارد دیگر با عناوین دیگر وجود داشت و آنها را من و دو دوست دیگرم برده بودیم. تا بخواهید پرچم شیر و خورشید در دست تظاهرکنندگان بود. شعار های اصلی در این تظاهرات جاوید شاه و پهلوی بر میگردد بود که اگر قطع می‌شد لحظه ای بود و اگر شعار دیگری داده می‌شد پشت بندش از طرف پادشاهی خواهان در جواب یا جاوید شاه بود، یا پهلوی بر میگردد و یا … . کوتاه کنم شاهزاده رضا پهلوی میگویند به لحاظ موقعیت ویژه ای که دارند می‌توانند همه ایرانیان را از چپ و راست، از پادشاهی خواه تا جمهوریخواه، اقوام ایرانی و بقیه را متحد بکنند معنای این حرف این است که:
۱- شعار جاوید شاه و بقیه شعار های مربوط به گرایش پادشاهی در همایش های مشترک داده نشود.
۲- اگر شعاری در حمایت از رضا پهلوی داده میشود از عنوان شاهزاده یا پرنس برای ایشان استفاده بشود.
۳- این انقلاب خونبار آرمان‌هایی دارد که فراتر و بسیار فراتر از بیرون کشیدن یک هموطن به عنوان پادشاه یا رئیس جمهور از دل آن است، آن آرمان‌ها مثل دموکراسی، حقوق بشر، سکولاریسم و ….. را باید مدام و مستمر در همایش ها چه به لحظ نوشتاری یا صوتی تکرار کرد.
۴- ادامه همایش ها به تصور من و از روی تجربه نتیجه ای جز از ختم شدن به تفرقه و زمینگیر شدن این خیزش خونبار ملی نخواهد داشت و بهتر است که عاملیت برای چنین سیه روزی و فاجعه ای را از هم اکنون هشدار داد.
همه این مواردی را که عرض شد در صورت خردمندانه بودن باید طرف ارگان رهبری شاهزاده و اجماع ملی به بدنه این جنبش و کنشگران اعلام بشود.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: با احترام و درود جناب…
دیدگاه:

با احترام و درود جناب حیدریان گرامی،
نقد شما را با دقت خواندم و پاسخ را نه از موضع تقابل شخصی بلکه با هدف شفاف‌سازی اختلاف دیدگاه‌ها ارائه می‌کنم. اختلاف ما بر سر نیت یا مخالفت با جمهوری اسلامی نیست. اختلاف بر سر تعریف سیاست اتحاد و مفهوم مسئولیت سیاسی است.

جناب حیدریان، این نوشته شما "اگر زمامداران ولایت فقیه بتوانند مفاد و اصول دمکراسی را در جامعه ایرانی، واقعیّت پذیر کنند، آنگاه جاذبه تمام تئوریهای دمکراسی نوع باختری برای همیشه از جامعه ایران، رخت برخواهند بست".
این گزاره بیش از آن‌که یک نظر تحلیلی باشد به یک فرض غیرواقعی و حتی شوخی فکری شباهت دارد. دموکراسی یک برچسب ایدئولوژیک یا کالای وارداتی نیست که با تغییر منبع تولید، اعتبارش از میان برود. دموکراسی یک وضعیت عینی است. مجموعه‌ای از آزادی‌ها نهادها و قواعد پایدار است که اگر در جامعه‌ای برقرار شود منشأ آن اهمیت درجه دوم پیدا می‌کند.
اگر در جامعه‌ای آزادی بیان وجود داشته‌باشد اگر انتخابات آزاد و رقابتی برگزار شود اگر حاکمیت قانون برقرار باشد و اگر شهروندان امکان انتخاب و نظارت واقعی داشته‌باشند پرسش از این‌که این وضعیت توسط چه نیرویی ایجاد شده عملا بی‌معناست. جامعه‌ای که به دموکراسی رسیده دیگر نیازی به جست‌وجوی دموکراسی ندارد. مسئله اصلی در چنین جامعه‌ای حفظ مراقبت و دفاع از آزادی موجود است نه تلاش برای کسب آن.
این تصور که اگر حاکمیت ولایت فقیه دموکراسی را محقق کند جاذبه دموکراسی نوع باختری از بین می‌رود ناشی از خلط منبع با محتواست. دموکراسی باختری یا شرقی ندارد. یا وجود دارد یا ندارد. یا حقوق تضمین می‌شوند یا سرکوب می‌شوند. یا قدرت پاسخ‌گوست یا خودکامه است.
مشکل اصلی این دیدگاه نادیده‌گرفتن ماهیت دموکراسی است. دموکراسی با ساختار اقتدارگرای ولایت فقیه ناسازگار است. اگر مفاد دموکراسی به‌طور واقعی اجرا شوند آن ساختار خودبه‌خود فرو می‌ریزد. بنابراین طرح چنین فرضی نه راهگشاست و نه تحلیلی بلکه بازی با واژه‌هاست.
در جامعه آزاد مسئله رقابت ایدئولوژیک پایان می‌یابد و جای خود را به رقابت برنامه‌ها می‌دهد. دموکراسی چیزی نیست که یک‌بار به‌دست آید و بعد کنار گذاشته شود. آزادی وقتی موجود است وظیفه اصلی پاسداری از آن است. نه بازتعریف آن برای توجیه ساختارهایی که ذاتا با آن در تضادند.
محبوبیت به‌خودی‌خود معیار مشروعیت سیاسی نیست.
محبوبیت زمانی معنا دارد که در چارچوب قاعده دموکراتیک سنجیده شود. وزن اجتماعی بدون سازوکار انتخاب آزاد پاسخ‌گویی و تصمیم جمعی می‌تواند حاصل هیجان و خشم لحظه‌ای باشد. سیاست را نمی‌توان صرفا بر احساس عمومی بنا کرد و سپس نام آن را اراده مردم گذاشت.
وضعیت اضطراری مجوز تعلیق اصول نیست.
بحران دقیقا زمانی است که عقل سیاسی باید فعال‌تر عمل کند. حذف قاعده به بهانه فوریت راه را به اطاعت کور و خطاهای پرهزینه باز می‌کند. همکاری بدون تعریف روشن قدرت مسئولیت و پاسخ‌گویی نه نجات‌بخش است و نه پایدار. تجربه تاریخی این نکته را بارها تأیید کرده است.
نقد رهبری به‌معنای کناره‌گیری از میدان نیست.
حضور سیاسی فقط با فراخوان خیابانی تعریف نمی‌شود. نقد ساختاری بخشی از کنش سیاسی مسئولانه است. کنار گود ایستادن زمانی رخ می‌دهد که فرد از نقد آگاهانه دست بکشد و خود را تسلیم هیجان جمعی کند.
جرأت دیده‌شدن جایگزین مشروعیت سیاسی نمی‌شود.
این‌که فردی بیشتر دیده یا شنیده شود به‌تنهایی دلیل شایستگی رهبری کل اپوزیسیون نیست. رهبری سیاسی زمانی معنا دارد که از فرآیند شفاف انتخاب و سازوکار پاسخ‌گویی بیرون بیاید نه از پیش‌فرض شدن نقش.
اختلاف سیاسی خصومت شخصی نیست.
نقد من متوجه ساختار و نقش سیاسی است نه شخصیت افراد. تقلیل این نقد به دشمنی احساسی یا پدرکشتگی راه فرار از پاسخ به پرسش‌های اساسی درباره شیوه رهبری و تعریف اتحاد است.
نقد نیروی فعال تضعیف مبارزه محسوب نمی‌شود.
فعال بودن مصونیت ایجاد نمی‌کند. تقدس‌سازی از هر نیرویی راه اصلاح را می‌بندد. مسئولیت‌پذیری سیاسی بدون نقد درونی معنایی ندارد و نبود نقد در لحظه بحران هزینه‌ها را چند برابر می‌کند.
اتحاد به‌معنای تبعیت از قوی‌تر نیست.
اتحاد سیاسی یعنی توافق برابر نیروها بر قواعد مشترک. همراهی بدون حق تصمیم‌سازی اتحاد نیست بلکه بیعت است. تفاوت این دو بنیادین است و نادیده‌گرفتن آن راه را به بازتولید اقتدارگرایی باز می‌کند.
شعار و زبان سیاسی موضوع حاشیه‌ای نیست.
شعار بازتاب نگاه سیاسی است. زبان خشن اتحادسوز است. زبانی که بخشی از جامعه را از پیش فاسد یا دشمن معرفی می‌کند امکان همکاری پایدار و همزیستی سیاسی را از بین می‌برد.
درباره نگاه شما به دموکراسی باید صریح گفت این دیدگاه بیش از آن‌که تحلیلی باشد فرضی غیرواقعی است. دموکراسی برچسب ایدئولوژیک یا محصول یک جریان خاص نیست. دموکراسی یک وضعیت عینی است. مجموعه‌ای از آزادی‌ها نهادها و قواعد پایدار. اگر آزادی بیان وجود داشته باشد اگر انتخابات آزاد و رقابتی برگزار شود اگر حاکمیت قانون برقرار باشد پرسش از این‌که چه کسی آن را ایجاد کرده اهمیت درجه دوم دارد. جامعه‌ای که به دموکراسی رسیده دیگر در پی به‌دست‌آوردن آن نیست بلکه وظیفه‌اش حفظ و مراقبت از آن است.
دموکراسی با ساختار اقتدارگرای ولایت فقیه ناسازگار است. تحقق واقعی اصول دموکراسی این ساختار را خودبه‌خود فرو می‌ریزد. بنابراین طرح امکان تحقق دموکراسی در چارچوب ولایت فقیه نه راهگشا است و نه تحلیلی بلکه بازی با واژه‌هاست.
این بحث‌ها تازه زمانی معنا پیدا می‌کند که همه ادعاهای شما درباره موقعیت اجتماعی رضا پهلوی درست فرض شود. تا امروز آنچه دیده می‌شود بیشتر بازنمایی رسانه‌های برون‌مرزی است تا داده واقعی. صداگذاری تبلیغاتی و جوسازی رسانه‌ای جای واقعیت میدانی را گرفته است. این تصویر با آنچه در داخل ایران جریان دارد هم‌خوانی ندارد و تحلیل شما بر چنین داده‌های نادقیقی بنا شده است.
من منکر این نیستم که بخشی محدود از جامعه از رضا پهلوی حمایت کنند. این واقعیت را می‌پذیرم. اما تبدیل این حمایت محدود به ادعای پایگاه اجتماعی گسترده فاقد شواهد میدانی است. در کردستان کرماشان و ایلام با جمعیتی نزدیک به دوازده میلیون نفر حتی یک‌بار نام رضا پهلوی به‌عنوان مطالبه خیابانی شنیده نشده است. این گزاره یک مشاهده عینی است نه تحلیل ذهنی.
رضا پهلوی تا امروز نتوانسته جمعیتی حتی در حد پنجاه نفر را به خیابان بیاورد. نه در داخل کشور و نه در خارج. فاصله میان ادعای رهبری ملی و توان واقعی بسیج اجتماعی کاملا روشن است و نمی‌توان آن را با تصویرسازی رسانه‌ای پنهان کرد.
با این حال پاسخ خود را آگاهانه بر این فرض بنا کرده‌ام که ادعاهای شما درست باشد. حتی در این حالت نیز مسئله اصلی حل نمی‌شود. مشکل همچنان فقدان اتحاد قاعده‌مند مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی است. این دقیقاً نقطه اختلاف ماست.
در نقد نوشته شما چند تناقض درونی و چند اشکال منطقی روشن وجود دارد که می‌توان آن‌ها را چنین جمع‌بندی کرد.
تناقض‌ها
دموکراسی به رأی و محبوبیت تقلیل داده می‌شود اما همزمان از آزمون انتخاباتی واقعی سخن گفته می‌شود.
سازوکار دموکراتیک حذف می‌شود اما نتیجه فرضی آن مبنای داوری قرار می‌گیرد.
وضعیت اضطراری بهانه کنار گذاشتن اختلافات معرفی می‌شود اما متن صرف تخطئه رقیبان فکری است.
اگر وقت نقد نیست این حجم از حمله نظری نیز توجیه ندارد.
بی‌اعتنایی به ایدئولوژی تبلیغ می‌شود اما کل تحلیل بر داوری ایدئولوژیک استوار است.
در گفتار نفی ایدئولوژی دیده می‌شود و در عمل گرفتار ایدئولوژی.
نقد به رضا پهلوی هم‌صدایی با حاکمیت معرفی می‌شود اما نقد به دیگران مشروع دانسته می‌شود.
این دوگانه‌سازی با اصل نقد برابر ناسازگار است.
بیعت عملی با نیروی فعال ضروری شمرده می‌شود اما همزمان از آزمون انتخاباتی سخن می‌رود.
بیعت و انتخابات دو منطق متضاد هستند و جمع آن‌ها ممکن نیست.
نکات غیرمنطقی یا نادرست
محبوبیت ادعایی بدون داده و سنجش معتبر مطرح می‌شود.
هیچ آمار یا نظرسنجی آزاد برای اثبات این ادعا ارائه نمی‌شود.
تقسیم جامعه به درصدهای ثابت و قطعی پایه علمی ندارد.
گرایش سیاسی سیال است و در شرایط آزاد به‌سرعت تغییر می‌کند.
تقلیل کل اپوزیسیون به نیروهای ترسو و آچمز ساده‌سازی افراطی است.
این نگاه واقعیت پیچیده جامعه سیاسی ایران را تحریف می‌کند.
کنش سیاسی صرفا به حضور خیابانی محدود می‌شود.
سیاست بدون سازمان قاعده و پاسخ‌گویی به بن‌بست می‌رسد.
تقدس‌سازی از نیروی فعال مانع مسئولیت‌پذیری است.
فعال بودن مصونیت از نقد ایجاد نمی‌کند.
تلقی نقد به‌عنوان خیانت یا هم‌صدایی با دشمن یک مغالطه است.
این استدلال هر نوع گفت‌وگوی اصلاحی را مسدود می‌کند.
شاد و تندرست باشید، با احترام مرادی

تاریخ:
نویسنده: بهنام چنگائی
عنوان دیدگاه: بررسی و نقد مقاله
دیدگاه:

با درود به شما،
ایکاس شما برای آگاهی من و خوانندگان ایران گلوبال می نوشتید که بر پایه ی کدامین سمتگیری و فاکتی توانسته اید نوشته ی مرا شعار مجاهدین اگاریده و دریابد، تامگر آنگاه می شد دستم پیرامون پانویس تان گفتمانی سازنده داشته باشتیم.
چراکه مجاهدین نیز جزو همین گروه شاه و شیخ اسلام پناه بوده و دشمنی آشکاری با فراروئی انسانمدارانه ی سکولار و لائیک دارد، اگرچه اندکی در گویش و پوشش با ساختار ولائی تفاوت ظاهری داشته و دارند.
باسپاس

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: اول شاه و بعد نوبت شیخ ؛…
دیدگاه:

اول شاه و بعد نوبت شیخ ؛ این استراتژی یعنی همراهی و یا سکوت با علی خامنه ای ومقابله با رضاپهلوی از امروز تا ابد ؛ اقای بهنام چنگائی مواظب خودت باش در ضدیت با پهلوی ؛ به نا کجا اباد ها نرید