● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
دلیلش خیلی ساده ... گم کردن سوراخ دعا
آقای نوریزاده گرامی، اینها چپ شدند برای چه؟ از مارکس برای رفاه انسان ها چه آموختند؟ یک چپ در مفهوم امروزین باید در کنار مردمان درد کشیده باشد و از مطالبات آنها پشتیبانی کند. مطالبات مردم ما چیست؟ آیا مثل سال 57 آب و برق مجانی را کم دارند؟ یا شغل، امنیت، رفاه، و و و .. میخواهند. یک چپ اگر شده با شیطان هم باید دست بدهد تا این مهم را برای مردمان فراهم کند. این شیطان هرکس میتواند باشد اگر استالین میدهد استالین، لنین میدهد لنین، خمینی میدهد خمینی و شاه و شاهزاده میدهد این دو. یک چپ واقعی نباید تابو داشته باشد. شکم گرسنه و کار شاق کارگر تابو بردار نیست. کمبود دارو و نان مسکن و ازادی را امروز چه کسی میتواند براورده کند؟ مردم؟ البته مردم.. اما مردم تا ساز و کار مرتبی در کار نباشد سرخود نمیتوانند گندم بکارند، و فولاد تولید کنند. این ساز و کار در جوامع انسانی نیاز به دست اندرکارانی دارد که هرکه باشند مهم نیست مهم آن است که از پس مطالبات مردم بر بیاید. مشکل این جماعت این است که مطالبات مردمی را با کینه شتری خودشان و مطالبات شتری شان اشتباه گرفته اند. کینه شتری شان میگوید مهم نیست کارنامه استالین چیست اما مهم است که زشتی های یک به هزار نیک پهلوی ها برجسته و از آن هراس شود. از این ها آبی برای کارگر و زجمت کش و مزد بگیر گرم نمی شود. حیف وقت که بخواهید صرف شان کنید. بگذارید برای مطالبات ابلهانه شان بی بی سی و صدای امریکا بادشان کند. مردم بهتر به یادشان خواهند آورد که در روز آزادی ایران اینان گنجشک را جای قناری به مردم نفروشتند. همین کافیست. اینها نمی فهمند که اگر حقوق بشر است، حقوق بشر ایرانی مهمتر از حقوق بشر فلسطینی است. آن فرخ نگهدار اگر کینه شتری نداشت نباید برای حسن نصرالله انیرانی ضجه بزند. فرخ نگهدار هرگز برای مهسا امینی اشکی نریخت. فرخ نگهدار اگر در آن استادیوم برای حسن نصرالله اشک میریخت مردم در آن استادیوم فریاد می کشیدند پرچم فلسطینو بکن تو.... سطل! اینها هیچ ارتباطی با مردم ایران ندارند و حق ندارند خود را نماینده مردم ایران بدانند.
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تامّلتی چند به همراه پرسشهایی بدون طول و تفصیل.
1- نخستین پرسش این است که چرا صحبت شما، توافق را به طور ضمنی، عقلانیتر از عدم توافق فرض میکند؟. آیا هر توافقی، صرفا بهدلیل جلوگیری از جنگ، ذاتا به حقّ و مطلوب است؟. آیا صلحی که بر پایه ترس، موازنه قدرت و مصالحههای اضطراری بنا شود، واقعا صلح است یا صرفا تعویق خشونت به آیندهای نزدیکتر؟. مسئله فقط امنیت یا اقتصاد نیست؛ بلکه معنای خود «نجات»، مشکوک و پرسشی است. شما بقای ساختار سیاسی موجود را به عنوان یک دستاورد معرفی میکنید، گویی بقای یک نظام سیاسی، هم ارز بقای یک کشور و رضایت خاطر مردمانش است. امّا آیا چنین هم ارزی، دفاع پذیر است؟. اگر یک ساختار سیاسی خودش بخشی از منشأ بحران باشد، آیا تثبیت آن به معنای نجات کشور است، یا بهمعنای استمرار بحران در قالبی پایدارتر؟. آیا ثبات، همیشه فضیلت است، یا گاهی میتواند صورت منجمد بیدادگری باشد؟. بزرگترین نقطه ضعف ادّعاهای شما در نحوه تصویر کردن مردم نهفته است. چه کسانی هستند که دوام و ثبات یک حکومت را تضمین و تعیین میکنند؟. آمریکا و اسرائیل یا مردم ایران در جامعیّت وجودی؟. چرا مردم در روایت شما و أمثال شما همیشه خدا فقط بهعنوان دریافتکنندگان پیامدها، نه به عنوان کنشگران تاریخ مطرح میشوند؟. چرا مردمان ایران، هیچ محلی از اعراب ندارند؟. هنوزم صغیرند و علیلند؟. آیا مردمان ایران، محقّ و مجاز نیستند که آینده خودشان و فرزندانشان را تعیین کنند؟. آیا هر کسی که گیوتین و اسلحه بر سر آدم گرفت، باید به اراده جبّار و خونریزش تسلیم ابد الدّهر شد؟. تصوّر شما و امثال شما از انسان ایرانی، خیلی حقیر آمیز و بی اصل و پایه است. شما و امثال شما، انسان را به مثابه مصرف کننده رفاه، نه آفریننده آزادی تصوّر میکنید. در چنین نگاهی، آزادی سیاسی به توسعه اقتصادی حواله داده میشود؛ گویی اقتصاد میتواند جایگزین اراده و عرّت و شرافت و ارجمندی و سرفرازی انسانی شود.
2- صحبت شما بهشدت به عقلانیت قدرت اعتماد دارد. فرض میکنید که اگر محاسبات استراتژیک بر خود بزرگ بینی غلبه کند، مسیر خروج از بحران هموار خواهد شد. امّا قدرت، در لحظاتی که بیشترین عقلانیت لازم است، بیشترین توهم را تولید میکند. بسیاری از فاجعههای بزرگ انسانی، نه از جنون ناگهانی؛ بلکه از دل محاسبات سرد و دقیق زاده شدهاند. بنابر این اعتماد به عقلانیت قدرت، اگر بدون نقد باشد، میتواند به ساده لوحی تبدیل شود. شما سرنوشت یک ملت را به مجموعهای از متغیرهای اقتصادی و امنیتی فرو میکاهید مثل تحریم، انرژی، سرمایه، بازار، کشتیرانی. این رویکرد، هرچند در تحلیلهای ژئوپلیتیک رایج است، اما یک ملت، صرفا یک سیستم اقتصادی نیست. ملتها حافظه دارند، زخم دارند، ارجمندی دارند و تاریخی از امید و شکست را در خود حمل میکنند. تجربه قتل عام هولناک دیماه را دارند. قطعی کامل اینترنت را در فاصله دو ماه دارند و شاهد انواع اعدامهای سرسام آور هستند و أمثال این کثافتکاریهای الهی که أصلا و ابدا در قلم و زبان شما و أمثال شما، هیچ ردّ پایی و نشانه ای از آنها نیست که نیست. حذف این عناصر انسانی از تحلیل، یک حذف خنثی نیست؛ بلکه حذف معنای انسانی سیاست است. از سوی دیگر، حرفهای شما، صلح را به عنوان هدفی نجاتبخش معرفی میکند، اما نمیپرسید که صلح برای چه کسی و به چه قیمتی؟. صلحی که تنها ثبات ساختارهای قدرت پسمانده های گیوتین فاجعه بار را تضمین کند، فقط دوام بیدادگری و حمام خونریزی را تثبیت کرده است. چنین صلحی، نه رهایی، بلکه انجماد بحران است. صلح قدرتها به معنای صلح ملّتها با حکومتهای ناحق نیست؛ زیرا صلح حکومتها میتواند به ابزاری برای کنترل و سرکوب وحشیانه مردم معترض تبدیل شود.
3- شما مدّعی هستید که توسعه اقتصادی اغلب مقدمهای برای گشایشهای اجتماعی و سیاسیست. این ادّعا، اگر چه در برخی تجربههای تاریخی صادق بوده، اما اگر بهصورت یک اصل کلی پذیرفته شود، میتواند به ابزاری برای تداوم استبداد گیوتینی تبدیل شود. توسعه بدون آزادی، بارها به تمرکز قدرت و تثبیت اقتدارگرایی انجامیده است. اقتصاد میتواند رفاه ایجاد کند، اما رفاه بدون آزادی، اغلب به کشتارگاه مردم معترض تبدیل میشود، نه به ارجگزاری به انسان در مقام موجودی آرزومند و جویشگر آزادیهای فردی و اجتماعی. همچنین شما از سناریوی فروپاشی به عنوان تهدیدی جدّی سخن میگویید و آن را در برابر گزینه مذاکره قرار میدهید. آیا ترس از فروپاشی پسماندهای فقاهتی در سایه سار نیابتیهای دستت به ماشه برای قتل عامهای دیگر همچون دیماه، همیشه ابزار به حقّ بودن و توجیه تحلیل است، یا گاهی میتواند به ابزاری برای تولید اطاعت ذهنیّت آچمز شده تحلیلگر تبدیل شود؟. چه کسی تعیین میکند که کدام خطر واقعی است و کدام خطر بزرگنمایی شده برای محدود کردن تخیل سیاسی؟. ترس، اگر چه میتواند هشدار دهنده باشد، اما اگر به ابزار دائمی تحلیل تبدیل شود، ذهن را از امکان تصوّر بدیلهای دیگر [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان] منحرف میکند و در خدمت پسمانده های ولایت گیوتینی سوق دهد.آیا وظیفه شما همین کار است که در خدمت گیوتینداران باشید یا در تقابل با آنها؟. آیا تمام تلاش و بال و پر زدنهای شما و امثال شما برای بی اعتبار کردن شاهزاده و پادشاهی خواهان نیست؟. کدامیک؟.
4- ضعف اخلاقی صحبت شما این است که در باره رنج انسانها و قربانیان حکومت گیوتینی سکوت کرده اید. در حالی که در باره نفت، بازار، کشتیرانی و سرمایه با جزئیاتش سخن گفته اید. شما هیچ کلامی در باره تجربه زیسته انسانها، از رنج، سرکوب، ترس، شکنجه، اعدام، تجاوز، مصادره اموال، تهدیدات مکرّر، اخّاذیها و صدها کثافتکاری الهی و همچنین أصلا در باره امید و شرافت و آرزو و آینده بر زبان و قلم نمی آورید. چرا؟. مشکلتان در چیست؟. چرا دلیر نیستید که شفّاف حرف بزنید؟. سیاست برای شما و امثال شما ، فقط مسئله ای فنّی و تنظیم متغیّرها برای هوچیگری است، نه مسئله زندگی انسانها. آنچه که در صحبت شما به عنوان «لحظه انتخاب» معرفی شده و لحظهای بسیار مهم تر از یک انتخاب ژئوپلیتیک است، انتخابیست میان دو نوع فهم از جهان. یکی فهمی که کشور و مردمانش را به مثابه یک ماشین مکانیکی تنظیم پذیر میبیند، و فهمی که آن را به مثابه یک واقعیت انسانی پیچیده در نظر میگیرد. در نگاه نخست، مذاکره میتواند ابزاری عقلانی برای جلوگیری از جنگ باشد. اما اگر عقلانیت بر پیشفرضی استوار باشد که مدّعیست ساختارهای قدرت ایدئولوژیکی و ذهنیّت متعفّن مذهبی که بر «ظلوم و جهول بودن انسان» سنگبندی شده اند، ذاتا مهار پذیرند، آنگاه این عقلانیت شما و أمثال شما آچمزهای وطنی، به خوش بینی خطرناکی تبدیل شده است که مردمان ایران را گوسفند قربانی در سلّاخ خانه الهی محکوم خواهد کرد. قدرت؛ مخصوصا از نوع متعفّن الهی اش، کمتر از آنچه تصور میشود، پیشبینی پذیر نیست. بسیاری از ساختارهای قدرت، دقیقاً زمانی که خود را عقلانی میپنداشتهاند، بزرگترین خطاها را مرتکب شدهاند. مشکل ادّعاهای بی اصل و پایه شما در این است که کشور و مردمانش را به مثابه یک ماشین میبینید؛ یعنی ماشینی که با تنظیم چند اهرم مثل تحریم، سرمایه و امثالهم میتوان آن را به حرکت در آورد. امّا کشور و مردمانش، ماشین نیستند. کشور و مردمانش، شبکهای از حافظه ها، ترسها، امیدها و آرزوهای انسانی هستند. هیچ توافقی، هر چقدر هم هوشمندانه باشد، نمیتواند این لایه انسانی را نادیده بگیرد و همچنان مدّعی نجات باشد. خطر واقعی نه در امید به توافق؛ بلکه در نوع تخیلی است که سطحی نویسی شما میخواهد به خواننده تلقین کند و آنهم تخیل ثبات بدون دادگزاری، توسعه بدون آزادی، و صلح بدون میلیمتری تحوّل رفتاری در چارچوب گیوتیینداران پسمانده های فقاهتی. این تخیل، اگر چه برای شما و امثال شما، آرامش بخش به نظر میرسد، امّا در بلند مدت میتواند به خطرناکترین شکل توهم سیاسی تبدیل شود؛ زیرا کشوری که فقط از فروپاشی میترسد، اما از بیدادگری و خونریزی و قتل عام و تجاوز و شکنجه و اعدام و زورگویی و تعرّض و امثالهم نمیترسد، ممکن است از جنگ بگریزد، اما از واقعیّتهای تلخ روزمره نخواهد توانست که بگریزد. بزرگترین خطر نه در شکست مذاکره؛ بلکه در توافقی است که بیدادگری و دوام گیوتین الهی را پایدار کند. شما در کدام سمت ایستاده اید و میجنگیید. برای دوام گیوتین الهی یا برای آزادی مردمان ایران و سرفرازی ایران؟. کدامیک؟. دلیر و شریف باشید و شفّاف حرف بزنید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود!
تذکری کوتاه.
خوشبختانه نظر من در باره مطلب آقای تجلّی مهر در سایت ایران امروز منتشر شده. من هیچوقت و هچ جا، قضاوتی تا امروز در باره مدیر محترم سایت ایران امروز نکردم. ایشون کاملا در باره منع و نشر مطالب ارسالی مختارند. دیگر مدیران سایتها نیز به همینطور. ولی اگر قرار است که ما به آفرینش فضای دمکراتیک و گفت و شنود بارآور دست یابیم، باید از همین گامهای تقابل نظرات آغاز کنیم و تاکید کنم که نظردهی را نباید با «مجلس عربده»، عوضی گرفت.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای گذرا از فراز منبر مسجد جامع اتّحادیه اسلامی کشورهای اروپایی [EU]
احتمالا باشند کسانی که فیلم «جوجه فکلی» را با بازی درخشان زنده یاد «ظهوری» دیده باشند. مخصوصا کلاسهای درسش: کلاس چاقوکشی/ کلاس قمه زنی و زنجیرکشی/کلاس فلان و بیسار. حالا حکایت آقای شریعتمداری کپک زده است که میخواهد دروس شریف اسلامیّت گیوتینی و باتلاق شیعه گری را به مردم امریکا تعلیم دهد. خودشان از کاربست اینهمه جنایت در ایران، أصلا طرفی نبستند و فعلا به تفنگهای نیابتیهای مزدور آویزونند؛ آونوقت میخواهند به دیگران درس آدمکشی بدهند. کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از تریبون اتّحادیه اسلامی کشورهای اروپایی [EU]
همانطور که قبل از آغاز جنگ در باره رفتارهای فیزیکی و گفتاری ترامپ نوشتم، فراسوی تمام اینهمه جنجالها و بلندگوهای مساجد شبکه های اجتماعی و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده های محشر کبرایی باید به اصل قضیه توجّه داشت و آنهم مسائل استراتژیک و توازن و تقارن قدرت در سطح جهانی و تامین منابع اقتصادی و نفوذ سیاسی. کار ترامپ را مثل شخصی در نظر بگیر که قرار است از جنگلی عبور کند و سالم نیز به مقصد خودش برسد. بالطّبع در این جنگل مسائل جهانی، گرگ هست. روباه هست. خرس هست. کفتار هست. مار هست. پلنگ هست. شیر هست. باتلاق هست. دام و چاله چوله های مخوف هست و غیره و ذالک. بنابر این کسی که میخواهد از این جنگل مولا عبور کند، باید حواسش به خیلی چیزها باشد.
میماند مسئله پسمانده های فقاهتی. اینها برای ماندن در قدرت و حکمرانی به هر ذلّتی تن در خواهند داد؛ زیرا میدانند که هیچگونه پشتیبانی مردمی سوای آنهانی که نفع میبرند، اصلا و ابدا در ایران ندارند و همینهای خودی نیز چندان تمایلی به پسمانده های فقاهتی ندارند. در نتیجه، پسمانده ها تنها امیدشان برای بقا، متوسّل شدن به نیابتیهاست که اتّفاقا برچیدن نیابتیها نیز در برنامه شروط ترامپ مشمول میشوند. از طرف دیگر، پسمانده ها میدانند که یک آلترناتیو بسیار نیرومند مثل «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» در بیخ گوششان به حالت آماده باش ایستاده اند. چیز دیگری که کاملا محرّز است، فرستادن شمار بیشتری از نیروهای رزمی آمریکا به منطقه در حین مذاکرات است [دیپلماسی با گرفتن هفت تیر بر شقیقه حریف]. از طرف دیگر تاکید تمام سیاستمداران اسرائیل بر خلع و عزل و نابودی پسمانده های فقاهتی. از طرف دیگر، پیوستن دیگر کشورها در توافق برای برچیدن سیستم الهی در ایران. همینطور تمرکز کشورهای عربی خلیج فارس برای نابودی پسمانده های الهی. نکته دیگر، وضعیّت هولناک مردم از لحاظ معیشت و اینترنت و اعدامهای سرسام آور روزانه و بگیر و ببندها و آزار مردم و وجود ایستهای بازرسی برای باجگیری و تعرّض و غیره و ذالک. و همچنین بسیاری نکات ریز و درشت دیگر. همه اینها را که جمع کنیم، متوجّه میشویم که به فرض اگر همین امروز نیز به توافق برسند، باز هیچ دلیل متّقنی وجود ندارد که وضعیّت ایران به شرایط قبل از جنگ بازخواهد گشت. محال است. بنابر این نباید عجول بود؛ بلکه باید صبور بود و همه چیز را زیر نظر داشت.
نکته دیگری که لازم میدانم همچنان بر آن تاکید کنم، مسئله اسرائیل است. قبلا هم گفتم که یار صمیمی و متحّد ابدی ما فقط «اسرائیل» است و باید سفت و سخت در مبارزه با پسمانده های الهی و حزب الله و نیابتیهای مزدور در کنار اسرائیل تا رسیدن به هدف با نمام توان خود بایستیم و بعد از برچیدن پسمانده ها، حتما و همچنان در کنار اسرائیل، متّحدی قویمایه و وفادار بمانیم؛ زیرا تنها برگ برنده ما در خاور میانه، همین اسرائیل و یهودیان جهانند و دیگر هیچکس در هیچ نقطه ای از جهان. سیاستهای مثبت آمریکا در قبال ایران به حاکم شدن «جمهوریخواهان» منوط است؛ نه دمکراتها؛ زیرا دمکراتها به شدّت اهل مماشات هستند و ریاکاریهای نوع اسلامی دارند. امّا جمهوریخواهان دلیرند و مثل کابویی هستند که هفت تیر را از رو به کمر خودشون بسته اند و مبارزه جوانمردانه میکنند. به همین دلیل باید با آمریکا نیز خیلی زیرکانه مناسبات اساسی داشت. بقیه کشورهای دنیا، ککشون نیز برای ما نمیگزه. ما باید تا میتوانیم به خودمان متّکی شویم و مطمئن باشیم که تنها رفیق صمیمی ما، همین اسرائیل و یهودیان هستند.
فعلا صبر کنیم ببینیم نتیجه آتش بس دو هفته ای به کجا ختم میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مطلب ذیل را در پای مقاله آقای تجلّی مهر در سایت ایران امروز نوشته بودم که منتشر نشد. جهت اطّلاع عموم، آن را در ایینجا بازنشر میدهم. لینک مقاله آقای تجلّی مهر را نیز در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی،
تحشیه ای برای عمیقکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه «آرنت» معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوما عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی کنند و همچنین قطع شدن گفت و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفا دغدغه اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقّانیّت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در باره «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به گونهای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفه شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقی بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانه آگاهی؛ بلکه اغلب نشانه توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. «آرنت »کوشیده است تا نشان دهد که شرّ میتواند نه از موجودات هیولا صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیدهاند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در نوشته شما موج میزند، دقیقا وارونه این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفه اخلاق، خودش نوعی بی مسئولیّتی است؛ چونکه اگر همه انسانها مقصّر باشند، دیگر هیچکس به طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقا از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه، همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملا این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شدهاند و همچنان میشوند. این همان نقطهای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظهای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده میانجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوه سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظهای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظهای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظهای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشهای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقا در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته شما به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظهای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگری و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای تجلّی مهر: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127049/
مطلب ذیل را در پای مقاله آقای مصباحی در سایت ایران امروز نوشته بودم که منتشر نشد. جهت اطّلاع عموم، آن را در ایینجا بازنشر میدهم. لینک مقاله آقای مصباحی را نیز در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای مصباحی گرامی،
تحشیه ای برای عمیقکاوی و تامّلات پیگیر.
من بارها در نظر داشتم که در ذیل نوشته های شما، دیدگاههای انتقادی خودم را به رشته تحریر درآورم؛ امّا هر بار که یکی دو بند مینوشتم، ناگهان رشته سخن را رها میکردم و از ادامه بازمیایستادم. این توقف، نه از سر بی میلی؛ بلکه از سر دشواری کلیدی بود که در متن گفتار شما نهفته است. دشواری از آنجا آغاز میشود که سخنان شما، هر چند از زمینهای ایرانی شروع میشوند، امّا به سرعت در دامنه هایی گسترش مییابند که با تجربه زیسته ایرانیان، سنخیّت عمیق و ارگانیک و اینهمانی ندارند. مراد من از این سخن آن است که هنگامی که شما بحث در باره مسئلهای، موضوعی، یا دقیق تر بگویم «تجربهای» را در بستر تاریخ و فرهنگ ایرانی میگشایید و سپس از این بستر، به گستره هایی چون یونان یا دیگر حوزههای فلسفی جوامع دیگر گذر میکنید، غالباً نکتهای کلیدی از یاد میرود و آنهم توضیح تفاوت و حتّا تضادِ نقش «تجربه ایرانی» با «تجربه یونانی» یا دیگر جوامع است. البته تضاد نه به معنای نفی متقابل؛ بلکه به معنای تمایز در بنیانهای زیستن و فهمیدن.
من در اینجا قصد ندارم در باره برداشتهای شما از اصطلاحات و مفاهیم یونانی - به ویژه مفاهیمی که در دستگاههای فکری افلاطون و ارسطو صورتبندی شدهاند- به تفصیل سخن بگویم؛ زیرا این عرصه، در اصل، میدان تجربه زیسته مردمانی است که در بطن اساطیر، تاریخ و روان جمعی خاصّ خود بالیدهاند و فهم عمیق آن مفاهیم، بدون مشارکت در آن چندلایگیهای اسطورهای و تاریخی، کاری بس دشوار و گاه حتّا - اگر نخواهم اغراقگوی کنم-، ناممکن است. با این همه، من فرض را بر این میگذارم که شما و دیگر پژوهشگران، با نهایت کنجکاوی میکوشید تا به معنا و مقصود آن مفاهیم نزدیک شوید. امّا حتّا با پذیرش این فرض، نمیتوان در مرز بازگویی آنچه که یک فیلسوف یا متفکّر گفته است، متوقف ماند. وظیفه اندیشیدن، فقط نقل اقوال دیگران نیست؛ بلکه کوششی است برای برجسته سازی تفاوتها - تا آنجا که ممکن است - و برای توضیح نتایجی که از تجربههای متفاوت در جوامع گوناگون سر برمیآورند. این برجسته سازی، نه صرفا برای ثبت تفاوتها؛ بلکه برای فهم این پرسش اساسی است که چرا ایرانیان، دیگرگونه زیستهاند و می زییند؟ و چگونه دیگرگونه زیستن، در تقابلی نامتعارف با شیوههای زیستن یونانیان یا دیگر جوامع شکل گرفته است؟.
من هر بار که میکوشیدم در حاشیه سخنان شما، «تجربه ایرانی» را از دیگر تجربهها منفک کنم و سپس تفاوتهای آن را با تجربه یونانی یا دیگر سنّتها در جوامع باختری توضیح دهم، درمییافتم که این کار، مرا به سرودن مثنویهایی قطور خواهد کشاند؛ زیرا سخن از تفاوت تجربه ها، سخن از لایههای عمیق تاریخ، اسطوره، زبان، حافظه جمعی و شیوههای بودن در جهان است و این لایهها را نمیتوان با اشارهای گذرا یا قیاسی ساده به طور روشن، بیان و عبارتبندی کرد. همین دشواری بود که مرا بارها از ادامه نوشتن بازداشت. امّا اکنون، اگر بخواهم مقصود خودم را در چند جمله خلاصه کنم، باید بگویم که اصل هر بحث اصیل، باید به گرداگرد «تفاوت تجربه ها» و «توضیح نتایج برآمده از آنها در تاریخ، جامعه و فرهنگ» بچرخد؛ نه آنکه صرفا به ذکر شباهتهایی بسنده شود که در ظاهر، همانندی مینمایند، اما در باطن، از یکدیگر به شدّت متفاوت هستند. حقیقت اینست که شباهتها، غالبا بدیهی و آشکارند؛ ولی آنچه که هویّتها را میآفریند و سرنوشت ملّتها را رقم میزند، تفاوتهاست؛ یعنی تفاوتهایی که در ژرفای تجربههای زیسته نهفتهاند، نه در سطح الفاظ و مفاهیم. به همین دلیل، هر فرهنگی و تمدّنهای برآمده از آن را نباید از خلال آنچه که با دیگران مشترک دارد شناخت؛ بلکه از رهگذر آنچه که او را ناگزیر کرده است به شیوهای خاصّ بیندیشد و خاصّ احساس کند و خاصّ عمل کند. تجربه ایرانی، همچون هر تجربه تاریخی دیگر، صرفاً مجموعهای از مفاهیم یا متون نیست؛ بلکه شیوهای از بودن در جهان است. شیوهای که در آن، نسبت انسان با قدرت، با حقیقت، با تقدیر، با تاریخ و حتّا با خویشتن خویش، به گونهای خاصّ شکل گرفته است. اگر این نسبتها فهمیده و سنجیده نشوند، هر گونه قیاسی میان ایران و یونان، یا هر سرزمین دیگر، به سطحی ترین مشابهتها فرو خواهد کاست.
اندیشیدن در باره تفاوت تجربههای زیسته به معنای اندیشیدن در باره ماهیّت هویّت است. هویّت، نه در تکرار مفاهیم مشترک؛ بلکه در نحوه زیستن تفاوتها پدیدار میشود. هر گاه تفاوتها را به دُرُستی نشناسیم، نه تنها گوهر و روح و روان خود را دُرُست نخواهیم شناخت؛ بلکه دیگران را نیز آلوده به خطا خواهیم فهمید و شاید یکی از عمیق ترین بحرانهای اندیشه در روزگار ما، همین میل به یکسانسازی تجربهها و فرو کاستن آنها به قالبهایی مشترک باشد. منظورم قالبهایی که در ظاهر جهانشمولند، امّا در باطن، تفاوتهای زنده و زاینده فرهنگها را خاموش و بی خاصیّت میکنند.
از این نظر، فهم تفاوت تجربه ایرانی با تجربه یونانی یا دیگر سنّتها، تنها یک مسئله تاریخی یا فلسفی نیست؛ بلکه مسئلهای وجودی است؛ زیرا هر ملّتی، در ژرفترین لایههای تجربه زیسته خود، پاسخی متفاوت به پرسشهای شالوده ای زندگی داده است. حقیقت چیست؟. قدرت چیست؟. دادگزاری چیست؟. حکومت چیست؟. و انسان چگونه باید در جهان باشد؟. و امثالهم. در این زمینه، پاسخها باید از دل تجربههای زیسته برآیند، نه از دل مفاهیم مجرّد.
در خاتمه میپرسم که آیا ما هنگامی که از مفاهیم و تجربههای دیگر فرهنگها و تمدّنها سخن میگوییم، حقیقتاً در پی فهمیدن تفاوتهای زنده و سرنوشت ساز آنها هستیم یا اینکه ناآگاهانه میکوشیم همه تجربهها را در قالبی واحد فرو بریزیم و بدینسان، پیش از آنکه دیگران را از دست بدهیم، تجربیات بنیانی خویشتن را گم و گور کنیم؟. باید پرسید و اندیشید که چرا تجربه ایرانی با تجربه یونانی یا تجارب دیگر ملل از یکدیگر متفاوت هستند؟. تجربه یونانی از «شهر» (polis) چه تفاوتی با تجربه ایرانی از «شاهنشاهی» داشت؟ . تجربه «قانون» در یونان چه تفاوتی با تجربه «فرّ» و «خویشکاری» در ایران داشت؟ و الی آخر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای مصباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127041/
دروود بر کیانوش عزیز،
اندکی صحبت از مراسم توبه نصوح پاپ کاتولیک و مسلمان شدنش!
آخوندها و زمامداران گیوتین الهی حتّا اگر تمام مردمان ایران مُقر بیایند که ما حاضریم شما حاکم دائمی باشید به شرطی که ما ایرانیان از کوچک و بزرگ، هر روز و هر کجا و هر زمانی که دلمان بخواهد لخت و کونپتی شویم و در سراسر ایران برهنه برهنه بگردیم و بر سینه هایمان بنویسیم لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و بر پشتمان بنویسیم محمداً رسول الله و بر دست راستمان بنویسیم علی ولی الله و بر دست چپمان بتویسیم، قربونت برم رهبر معظّم، من تضمین قطعی میکنم که آنها توافق خواهند کرد و کاری به کار ملّت نخواهند داشت. باورت نمیشه، این گوی و این میدان. رذالت و شرارتی که آخوند جماعت و تابعینش به آن مبتلایند، فقط خودشان میزان و درجه سبعیّت و ریاکاری اش را میشناسند و دیگر هیچکس. خشت به خشت اسلامیّت، مخصوصا شیعه گری از رذالت انباشته شده است. بنابر این، تعجّب نکن از این معرکه گیریهای تبلیغاتی.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
بیکارید اصلا حرفهای اینا رو میخونید؟ یکی دو بار برای شناختن شان کفایت می کند.
بسیاری ایرانیان از اختلال شخصیت ناریسیسم - خودشیفتگی- رنج می برند. گاه آنقدر در آنها عمیق است که به جفنگ گویی می افتند و رامین پرهام یکی از مشکل دار ترین آنهاست. من زیاد تجعب نکردم که این آدم توانست خود را به شاهزاده نزدیک کند.
بسیاری ایرانیان از اختلال شخصیت ناریسیسم - خودشیفتگی- رنج می برند. گاه آنقدر در آنها عمیق است که به جفنگ گویی می افتند و رامین پرهام یکی از مشکل دار ترین آنهاست. من زیاد تجعب نکردم که این آدم توانست خود را به شاهزاده نزدیک کند. متاسفانه اطراف شاهزاده را افرادی که سیاست روز را درک نمی کردند کم نبودند. یکی از یکی پرت تر و طول کشید تا شاهزاده متوجه شود که از آنها آبی گرم نمیشود. همه آنها پس از کنار نهاده شدن به جای آن که پی ببرند که مشکل ناتوانی خودشان بوده شدند دشمن شاهزاده. شاید بی تجربگی شاهزاده و توانایی خودشیفته هفت خطی مثل رامین پرهام باعث شد که شاهزاده پی نبرد که این چه ماری هست. شد مشاور شاهزاده. شروع کرد به تراوش دادن آب پهن های مغزش را عنوان مشروطه نوین. وقتی به او گفته شد که مشروطه نوین مجموعه ای از مقالات داریوش همایون است از وجود چنین کتابی اظهار بی اطلاعی کرد. خود یک طرح مشروطه نوین داده بود. میگفت هر ده سال یک بار از میان اقشار مختلف جامعه، بقال و چقال و پرستار و خلبان و کفتار و شغال و درخت بید و مهندس سازه های هسته ای و کوفت و زهر مار یکی انتخاب و شاه بشود!!!!!!!! فکرش را بکنید.. شاه انتخابی!! از میان پرستار و سایر اقشار که تحصیلکرده باشند!!!! در اینجا در مناظره با ایرج مصداقی ادعایش کون خر را پاره میکند و با وقاحت و بیشرمی تمام ایرج مصداقی را با یک فخرفروشی به بیسوادی و بیشعوری متهم میکند. متهم نه.. حکم میدهد که ایرج مصداقی فاقد سواد و شعور است. در میان ایرانیان متاسفانه کم نیستند کسانی که به استدلال بر نمی آیند و مخالفین فکری خود را بیسواد میخوانند. در اصل رامین پرهام که مخالفانش را بیسواد میخواند هدفش این است که اثبات کند که چون طرف مقابل از نظر من بی سواد است پس شما تولیدات پهن مغز مرا بی کم و کاست بپذیرید!! ینی نمیشه خزعبلات این مردک را شنید و کفرتان از میزان وقاحت و بلاهت و ادعایی که کون خر را نزد این مردک پاره می کند در نیاید.. واقعا کفر آدم در میاد. ایرج مصداقی همینجوریش به قول قدیمی ها به دمبکش دست بزنی دامبی صدا میکند و آدمی است هیجانی. وقتی خزعبلات این مردکه رامین پرهام را بخصوص توهین هایی که روز روشن با بیشرمی و وقاحت به مصداقی نسبت میداد می شنیدم نزد خود میگفتم من که اینقدر کفری شدم ببین مصداقی الانه که فوش خارمادر بکشه به جان این میمون. اما خب.. مصداقی فقط توانست یک سری حرفهای متقابل را بار او کند. ینی حجب و حیا بخرج داد مصداقی اگر من بودم. نامرد پست فطرت.. پس از این همه سال که مصداقی مجاهدین را رسوا کرده باز تلاش میکرد از سابقه مصداقی که خود مصداقی بارها در موردش صحبت کرده برای زدن او استفاده کند. ینی عین نامدردی و پست فطرتی است. خود فلان فلان شده اش به آب و آتش زد تا به شاهزاده نزدیک شود و مدتی هم دیگه .... را سابیده بود از بس مالیده بود بعد به مصداقی بابت همکاری با شاهزاده تکه میپراند. چند سالی است که حتا یک مصاحبه پرهام را هرکجا می بینم بلافاصله رد میکنم و تماشا نمیکنم. این بار هم تحمل خزعبلات این مردک را نداشتم اما خواستم ببینم مصداقی چه میگوید. فشارم رفته بود بالا در آخر مصاحبه. اما آنچه میخواهم بگویم این است که رسانه هایی که این مریض روان پریش را بعنوان کارشناس دعوت می کنند چه حرامزاده هایی هستند. خزعبلات رامین پرهام را کسی به پشم اش هم نمیگیرد. ایرج مصداقی نباید شان خود را پایین میاورد تا پاسخ مزخرفات این مردک را بدهد. مصداقی میگوید شاهزاده با همه رسانه ها مصاحبه میکند و در معرض چالشی ترین پرسش ها قرار میگیرد اما رامین پرهام عقیده دارد که شاهزاده از این گونه سوالات و انتقادات می گریزد. البته منظور رامین پرهام را می فهمم. او خیال میکند شاهزاده به او و امثال او بدهکار است که بیاید و سوالات نامربوط و انتقادات بلاهت آمیز رامین پرهام را بدهد. میگوید بیانیه دادم که شاهزاده از مردم دعوت به آمدن به خیابان نکند چرا که رژیم آدم می کشد. این را همان ها که به خیابان آمدند می دانستند اما آگاهانه به خیابان رفتند. جانشان را بدست گرفتند و رفتند و دلسوزی ها و خونشوری های امثال رامین پرهام را به تخم شان هم نگرفتند. و این عقده ای بار کشتار را از دوش خامنه ای میخوواهد به دوش شاهزاده منتقل کند. رامین پرهام در نبرد نرماندی کشته شدن فرانسویان به هنگام حمله متفقین را از دوش هیتلر اشغاگر بر میدارد و به گردن ژنرال دوگل و پارتیزان های فرانسوی می اندازد. روزی در ایران باید مجسمه های بلاهت را از رامین پرهام و امثال او که شاهزاده از خود راند را در موزه مجسمه های مومی بسازند و ملت مسخره شان کنند.
دروووود!
اندکی حرفهای شاید شایان شنیدن. شاید!
چرا ما – به ویژه در فضای ایرانیان مدّعو – در دایره «گفت و شنود» ناتوان ماندهایم؟. چرا بسیاری از آنانی که به میدان مصاحبه پا میگذارند، به جای آنکه در باره «موضوع» سخن بگویند، صرفاً در آینه ذهنیّت خویش خیره و میخکوب میمانند و نیّات و مقاصد و پیشفرضهای خود را بازمیگویند؛ گویی مصاحبه نه میدان تقابل اندیشه ها و دیدگاهها و تجربیات و تامّلات انتقادی؛ بلکه صحنه تکرار اعتقادات از پیش منجمد است؟. چرا مجریانی که میبایست میانداران مسیر بحث باشند، خودشان نخستین عاملان آشفتگی موضوع بحث میشوند و از هدایت گفتار به سوی معنا و نتیجه ارزشمند ناتوان میمانند؟. من به شخصه، اینگونه هیاهوهای لفظی را هرگز «گفت و شنود» نمیدانم و به رسمیت نیز نمیشناسم. آنچه که در بسیاری از این مصاحبهها - به وفور در شبکه های اجتماعی عین مور و ملخ وجود دارند و هر روز نیز هزاران هزار نوع بر آنها افزوده میشود - رخ میدهد، نه دیالوگ است و نه حتّا جدال فکری و نظری؛ بلکه نوعی کشمکش غریزی و بی مهار است و چیزی شبیه زد و خوردهای «کوچه مردها» (با این کمداشت که زنده یاد «حسین واثقی» زنده نیست تا ریتم تنبک را پا به به پای زد و خورد حریفان گلاویز شده بنوازد!). گوش سپردن به چنین مشاجراتی، نه تنها اتلاف وقت است؛ بلکه نوعی فرسایش روح و روان نیز است؛ زیرا ذهن و مغز و حواس آدمی را از تأمل، تهی میکند و گوش را به سر و صدا عادت میدهد.
کسانی توان سخن گفتن دارند که «حرفی» برای گفتن داشته باشند و «حرف حساب»، چیزی نیست که از میل و هوس یا از تعصّب و جانبداری بجوشد. حرف، زاده اندیشیدن است. زاده تأملی که از مرز خودخواهی عبور کرده و به قلمرو حقیقت نزدیک شده است. انسانِ اهل گفت و شنود، انسانی است گشوده فکر؛ یعنی کسی که میتواند میلیمتری از اصل موضوع منحرف نشود و به جای درگیر شدن با اشخاص، به کاوش محتوا بپردازد؛ زیرا موضوع بحث، میدان حقیقتیابی است و اشخاص، تنها حاملان موقّت آن. گفت و شنود اصیل، با «بازشکافی موضوع» آغاز میشود و با «نقد اندیشمندانه» ادامه مییابد. نقدی که بر شالوده تفکّر استوار است، نه بر نیّات پنهان، علایق شخصی، سوائق غریزی، یا وفاداریهای گروهی و تشکیلاتی و حزبی و سازمانی و عقیدتی و غیره و ذالک. آنجا که نقد از تعصّب زاده شود، دیگر نقد نیست؛ بلکه واکنش است و واکنش، هرچند پر صدا و توام با جیغ و فریاد و کف بر لب آوردن، هرگز زاینده معنا و استدلال نیست. مثلا مشارکین بحث باید بدانند و از قبل فهمیده باشند که تفاوتی بنیانی و سرنوشت ساز وجود دارد میان «اندیشیدن در باره ایده دادگزاری» و «جبههگیری برای توقّعات حقوقی». میان «ایده پادشاهی» و شخص «پادشاه». اندیشیدن، حرکتی است به سوی کشف یا ساختن حقیقت. امّا جبههگیری، حرکتی است به سوی چیره و غالب شدن بر حریف مقابل. مثلا اولی میپرسد که «حقّ چیست؟» و دومی در مقابلش میپرسد که «حقّ من کجاست؟». نفهمیدن این تمایز کلیدی، نه تنها نشانه ناآگاهی از یکی، بلکه گواه بی خبری از هر دو است. کسی که فرق میان اندیشه و جانبداری را درنیابد، نه مدافع حق است و نه جوینده حقیقت؛ بلکه او صرفاً بازیگری است در میدان منافع.
به همین دلیل، بسیاری از آنچه که این روزها «مصاحبه» نامیده میشود، در حقیقت صورتکی مضحک و حقیر است بر چهره گفت و گوی شایان تامّل و بارآور. واژهها حضور دارند، اما معنا غایب است. صداها بلندند، امّا اندیشه کوتاه. چنین میدانهایی را من نه فقط بی ثمر؛ بلکه زیانبار میدانم؛ زیرا به تدریج ، هنر گفت و شنود را به میدان جدال و جنگ لفظی و أعصاب خوردکن تقلیل میدهند و انسان را از اندیشیدن به واکنش نشان دادن ندافعی تنزّل میدهند و شاید ریشه این ناتوانی، عمیق تر از آن باشد که در سطح مهارتهای گفتاری، جست و جو شود. شاید ما هنوز نیاموختهایم که «گوش دادن و نیوشیدن» پیش از «سخن گفتن» قرار دارد. همچنین فهمیدن، مقدم بر پاسخ دادن است و اینکه حقیقت، نه در صدای بلندتر؛ بلکه در اندیشه ژرف تر آشکار میشود. گفت و شنود، پیش از آنکه یک فنّ باشد، یک منش رفتاری و زیستی است. نوعی انضباط درونی که انسان را وادار میکند پیش از داوری، بیندیشد و پیش از دفاع، بفهمد. جامعهای که در آن، گفت و شنود به جدال لفظی بدل شود، به تدریج، توانایی تفکر جمعی خود را از دست میدهد؛ زیرا اندیشه، در فضای احترام و دقّت میروید؛ نه در میدان هیاهو و غلبه و هنگامی که شعله های تفکّر خاموش شود، تصمیمها نیز کور میشوند و کورترین تصمیمها، آنهایی هستند که با بیشترین اطمینان گرفته میشوند. من تاکید میکنم که اینگونه مصاحبهها را بیش از آنکه میدان تبادل اندیشه ها باشند، صحنه نمایش هیجانهای ناشی از غلظت شدید تستسرون میدانم و آنها را صراحتاً و حقیقتاً به قول جوانان امروز، «کنسل ابدی» میدانم؛ نه از سر خشم؛ بلکه از سر دفاع از شأن اندیشه و احترام به ارجمندی انسان؛ زیرا اندیشه و سخن مغزدار، اگر به بازی گرفته شود، دیگر توان هدایت انسان را نخواهد داشت. آیا ما واقعاً خواهان «گفت و شنود» هستیم؛ یعنی رویارویی صادقانه با حقیقت یا تنها در پی آنیم که در هیاهوی واژهها و صداهای گوشخراش، تصویر خود را بر دیگران تحمیل کنیم و نام آن را گفت و گو بگذاریم؟.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
Alireza Rezai
اقای توکلی ؛ از نظر من در اين نقطه زمانى لازم نيست اين افراد را معرفى كنيد، انتقاد و مخالفت كردن باشه بعد از سر نگونى.
Kiya Chahzad
سفرهای خودتان چه تاثیری در مبارزه شما داشته آقای فرخی ؟
ازخودتان و هم رزمان خودتان بنویسید ؟ اگر خوب تار میزنید بفرمایید بزنید !! راه مبارزه بی امان شما را کسی نبسته است . تحلیلهای آبدوغ خیاری شما نه تنها مشکلی از مبارزه حل نمیکند بلکه بهانه ای برای سایبری ها و زامبیهای رژیم هم میشود. راست میگویید بنویسید کدام رهبر سیاسی یا جریانی به اندازه یک هزارم رضا پهلوی اعتبار جهانی دارد ؟ غیر از اینکه بگویم سوالات و ابهامات شما نه یک انتقاد سازنده است که مسئولانه باشد بلکه کاملا موضع تخریب است .
Navid Farzan
نوشتن مقالات مکرر با کمک چت جی بی تی با تمرکز روی کوبیدن مشاوران و تیم شاهزاده ، صرفاً برای عقدهگشایی از اینکه افرادی مثل تو جایی در آن ندارند تخریب یک جنبش ملی بخاطر منافع حقیر شخصی است.
حضور شاهزاده در هر سطحی برای رساندن صدای مردم ایران و در جهت سرنگونی رژیم ارزشمند است. این برای یک تازه وارد سیاسی هم قابل فهم است.
برای مثال مجاهدین با خرج بسیار و فرستادن افرادشان به شهرداری فلان ده کوره اروپا و استفاده از هزار دروغ و تحریف (در خیلی موارد انها فکر میکنند از مبارزات دمکراسی خواهانه مردم ایران حمایت میکنند و نمیدانند از یک کالت اسلامی ضد دمکراتیک مزدوران سابق صدام حسین حمایت کرده اند) بعد نامه حمایت را با بوغ و کرنا در تلویزیون و سایتها و شبکه های اجتمایی برای ماها تبلیغ میکنند و مدتها راجع به ان سخنرانی و مصاحبه میکنند انوقت تو احمق عقده ای سفر موفقیت امیز شاهزاده به پارلمان سوئد و ایتالیا را همصدا با رژیم و دشمنان شاهزاده، یعنی سه فاسد، ناچیز و اشتباه عنوان میکنی؟
خود خواهی و حسادت به تیم ایشان تو را به مرز خیانت و مزدوری کشانده بیدار شو تا دیر نشده
.
همه ما میدانیم مزدوران جمهوری اسلامی خیلی فعال شدن بر علیه اپوزیسیون این روزها
تخریب و بیاعتمادی اپوزیسیون وظیفه اینها هست,
مسئله صرفاً یک تحلیل ضعیف یا یک برداشت اشتباه نیست؛ با یک الگوی تکراری و کاملاً قابل شناسایی طرف هستیم. نویسندهای که هیچگاه سخن جدی و مستقیمی درباره ریشههای بحران در جمهوری اسلامی ندارد، اما بهطور مداوم و هدفمند تمام انرژی خود را صرف تخریب مشروطهخواهان، مشاوران شاهزاده و شخص شاهزاده رضا پهلوی میکند، دیگر در حال «نقد» نیست—بلکه در حال انجام یک مأموریت مشخص است.
تناقض زمانی آشکارتر میشود که همین فرد در موضوعاتی مانند جنگ، ناگهان نگران «منافع ملی» و «زیرساختها» میشود، اما حتی یکبار هم درباره حضور و نقش مزدوران جمهوری اسلامی—از جمله نیروهای حشدالشعبی، فاطمیون و دیگر نیروهای نیابتی—در خیابانهای ایران سخنی نمیگوید. این سکوت، تصادفی نیست؛ انتخابی است معنادار.
اینکه در برابر حکومتی با آن حجم از سرکوب، فساد و بنبست سیاسی سکوت شود، اما همزمان با ادبیاتی آکنده از اتهام، شائبهسازی و تحریف، تنها جریانهای جایگزین هدف قرار بگیرند، اتفاقی نیست. این یک جهتگیری است—و هر جهتگیری، پیامد خود را دارد.
ما بهخوبی میدانیم که لابیهای جمهوری اسلامی در خارج از کشور فعال هستند و یکی از کارویژههای اصلی آنها، تخریب، تفرقهافکنی و بیاعتبارسازی نیروهای مخالف است. وقتی یک نویسنده دقیقاً در همان مسیر حرکت میکند—با همان ادبیات، همان تاکتیکها و همان هدفگذاری—دیگر سخت است این همراستایی را صرفاً تصادفی بدانیم.
در چنین شرایطی، مسئله این نیست که این فرد چه ادعایی درباره خود دارد؛ مسئله این است که خروجی کار او به چه کسی خدمت میکند. پاسخ روشن است:
متنی که اعتماد عمومی را فرسایش دهد، دستاوردها را کوچک جلوه دهد و امید به آلترناتیو را تضعیف کند، عملاً در همان مسیری حرکت میکند که جمهوری اسلامی درخواست از مزدوران خود دارد, یاویگوییهای فرماندهان سپاه را همه در تلویزیونها شنیدیم دقیقاً همین ادبیات نویسنده را دارند.
ما در مقابل مزدوران حکومت اسلامی سکوت نخواهیم کرد,
چند سئوال ساده از آقای فرّخی.
روضه ای تطهیر نشده از فراز منبر پاپ مسلمان شده!
چه چیزی برای شما اولویّت و ارجحیّت دارد؟. دوام گیوتین الهی و نابودی ایران و مردمانش؟. یا خلع و عزل و نابودی حکومت سفّاکان خونریز؟. کدامیک؟. مماشات با حکومت پسمانده های افلیج مغز فقاهتی؟ یا سرنگونی آنها؟. کدامیک؟. چرا در آنچه تا امروز نوشتهاید، نشانی روشن و بی ابهام از صفآرایی انتقادی در برابر ساختار حکومت فقاهتی و ذهنیّت متشرّع زمامدارانی که سرنوشت یک ملت را به تیغ ایدئولوژی نکبتی سپردهاند، أصلا و ابدا دیده نمیشود؟. چگونه است که آنهمه ادعا، به جای آنکه به سوی ریشههای حقیقی سلطه نشانه رود، گاه در میدانهای فرعی فرسوده میشود و انرژی خودتان را به جای شکافتن سدّ قدرت الهی، در جدالهایی مصرف میکنید که بیش از آنکه راه بگشاید، غبار بر افق مینشاند؟. من میپرسم که دشمن حقیقی در این معادله کیست؟. در ساختاری که جنایت و کشتار و گروگانگیری یک ملّت کهنسال را در پوشش ایمان متعفّن و حفظ نظام خونریزی و تجاوز و کشتار و شکنجه و غارت و مصادره و ترور و صدها کثافتکاری تقدیس میکند؟. یا کسانی که از الگوهای دیگر حکمرانی سخن میگویند و خود را در سوی مقابل آن تعریف کردهاند؟. جای شما در این میانه کجاست؟. آیا در کنار حافظان چرخهای ایستاده اید که دهههاست با چوبههای دار و خشونتِ نهادینه شده، بر حیات یک ملت، سایه افکنده اند، یا در کنار آنانی که خواهان گسستن این زنجیر و پایان دادن به تسلط ایدئولوژی بر سرنوشت انسانند؟ .
چرا در گفتار و نوشتار شما و أمثال شما و بسیاری از مدّعیان نقد، نشانی از سنجشگری اساسی نسبت به سرچشمههای اعتقادیِ لژیتیماتسیون به قدرت الهی اصلا و ابدا دیده نمیشود؟. آیا میتوان نظامی را که از ایمانِ سیاسی شده تغذیه میکند، بی آنکه سرچشمه آن ایمان را واکاوی و سنجشگری کرد، از اریکه اقتدار فرو کشید؟ . قدرت ناحقّ و ویرانگر، تنها با تغییر چهرهها از میان نمیرود؛ بلکه زمانی فرو میپاشد که بنیانهای عقیدتی اش در معرض نقدی بی امان و آگاهانه قرار گیرند. اگر ریشهها دست نخورده باقی بمانند، چرخه سلطه، با نامی تازه اما با ماهیتی کهنه، بازتولید خواهد شد. در کجا و در چه زمان، صفآرایی انتقادی شما در برابر تاریخ و روایتهایی که تقدّس را به ابزار قدرت بدل کردهاند، به روشنی صورتبندی شده است؟. در کدام متن، در کدام موضع و مواجهه شما نه در حاشیه کلّی گوییهای میلیارد تفسیری، بلکه در متنِ نزاع تن به تن دیدگاهها، آشکار و بی پرده بیان شده است؟ .
آنچه که تاریخ را دگرگون میکند، نه زمزمههای محتاطانه و به در بگو، دیوار بشنوه؛ بلکه شجاعتِ نام بردن از ریشهها و نشان دادن سرچشمههاست. از سوی دیگر، هر نقدی که تنها به نفی یک جریان خاص محدود شود، اما افقی روشن برای برونرفت ارائه ندهد، در نهایت به نوعی از بنبست فکری میانجامد. مخالفت، اگر از بیان طرح و ایده های کارساز تهی باشد، بیش از آنکه راهگشا باشد، به تکرار خستگی و افزودن بر سردرگمی جمعی میانجامد. نسلها میآیند و میروند، اما آنچه میماند، نه نامها و نه شعارها، بلکه مسئولیّت اندیشهها در برابر سرنوشت انسان و سرزمین است. آنچه فرومیریزد، اندیشهای است که نتواند در عمل، میلیمتری به بهبود زندگی انسان بیفزاید.
من میپرسم که دشمن شما کیست؟. ولایت گیوتینداران الهی یا شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان؟. شما در کجای این معادله ایستاده اید؟. در کنار مُجریان قتل عام دیماه و متصدّیان چوبه دار از چهل و هفت سال پیش تا کنون یا در کنار آنانی که در نابودی و خلع و عزل اشغالگران میهن، همّت حماسی میکنند؟. کدامیک؟. هدف شما از شبانه روز علیه شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، موضع خصمانه گرفتن بدون آنکه بتوانید برای برونرفت از فلاکتهای میهنی پیشنهادی داشته باشید، چیست؟. دنبال چی میگردید شما؟. شما و نسل شما در همان واقعه فاجعه بار 1357 برای همیشه و ابد، منقرض شدید رفت. این به در و دیوار کوبیدن شما و نسل شما، خشت بر آبند. نسلهای پس از فاجعه 1357، أصلا تره گندیده برای شما و نسل شما خورد نمیکنند؛ زیرا تره گندیده را میتوان حتّا به کود بارآور تبدیل کرد ولی نقش و مواضع شما و نسل شما در طول نیم قرن اخیر اثبات کرده است که فقط برای نابودی ایران و مردمانش تا امروز دوندگی کرده اید و هرگز نتوانسته اید میلیمتری گام مثبت برای خودتان بردارید؛ چه رسد برای ایران و مردمانش. رها کنید اینهمه عبثگویی را. رها کنید.
آیا اگر دیدارهای شاهزاده رضا پهلوی، رسمی تر، پرجمعیت تر، و سازمان یافته تر بودند، آنگاه مسئله حل میشد؟. آیا مشکل در شکل دیدارهاست، یا در اصلِ نمایندگی؟ آیا مشکل در «مشاوران بد» است؟. شما و أمثال شما که خداوندگار مشاوره و استادترین استادان دانشگاههای کائنات هستید، کی و کجا یک جمله ای مشاوره ای توانسته اید بنویسید یا بگویید؟. شما از «فرسایش اعتبار نمادین» سخن میگویید. اما این اعتبار از کجا آمده است؟ از تاریخ؟ از نام خانوادگی؟ از خاطره جمعی؟ یا از رأی واقعی مردم که فریاد زدند: « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده». صحبت شما با «امید» پایان مییابد. اما امید، در سیاست، اغلب جایگزین تحلیل میشود. آیا امید، در اینجا، نوعی توهم روانی نیست؟. آیا امید، وقتی بر بنیانهای ناپایدار بنا شود، چیزی جز تأخیر برای اقدام عاجل نیست؟. در جهان امروز، سیاست بیش از آنکه میدان شعار و ادّعا باشد، میدان تصویر و عمل به هنگام است. من میپرسم که آیا این سفرها شکست هستند؟ یا نشانه موفقیت یک سیاست مبتنی بر تصویر و عمل به هنگام؟ پادشاهی خواهی ایرانیان بهعنوان ایده، بر حافظه تاریخی و فرهنگی و تجربه زیسته هزاران ساله بنا شده است. مسئله، نه تعداد دیدارهاست و نه سطح رسمی بودن آنها؛ بلکه مسئله، خودِ نمایندگی کردن خواسته میلیونی ایرانیان است. گزینش و حقّانیّت در سالنهای کوچک و در سالنهای بزرگ متولد نمیشود؛ بلکه فقط از دل اراده واقعی مردم برمیخیزد. [= جاوید شاه]. خطای رایج این است که آچمزهای ورشکسته سیاسی، برای توجیه بی عملیهای خود به هر بهانه ای متوسّل میشوند تا بی خاصیّتی و خودشان را مدام رسوا کنند و به همگان نشان دهند.. بس کنید اینهمه عبثکاریها را. بس کنید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای علوی گرامی،
توضیحی کوتاه با چند مثال دم دست.
عرض شود که در دو نکته کلیدی، کلّ صحبتم را در بررسی مطلب آقای پرپنچی بیان کرده بودم. مشارالیه به دلیل کژفهمی رویدادها و واقعیّتها و چیدن صغرا و کبراهای خودش به نتایج غلطی رسیده بود. من دقیقا با زوم کردن بر همان صغرا و کبراهایش نشان دادم که اشکال حرفهای او در کجاست. وی تمام صحبتش را بر این گذاشته است تا بگوید که مثلا اقدام نظامی و حذف آمران حکومتی، الزاما به معنای خیزش مردم علیه حکومت و تغییر سیستم منجر نشد. من امّا نشان دادم که صرف بمباران و حذف آمران را نباید دلیلی برای سقوط سیستم دانست؛ بلکه اصل کلیدی تغییر سیستم و نابودی حکومت فقاهتی، خود مردمان ایران هستند به شرطی که بدانند «آلترناتیوی» دارند تا بخواهند و بتوانند جایگزین حکومت فقاهتی کنند. دقیقا وحشت حکومت نه از بمباران و حذف سران و آمران؛ بلکه از «مطرح شدن آلترناتیو [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان]» بود که آنها را به قتل عام و برقراری حکومت نظامی و فراخواندن و گماردن نیابتیها برای کشتار جمعی و اعدامها و کثافتکاریها و جنایتهای دیگر تا امروز واداشته است. قطعی کامل اینترنت تا همین امروز و سپس باز گذاشتن آن از طریق کارت سفید برای حامیان و مبلّغان حکومتی و دادن میدان فعّال به سایبریها و حمایت از صادراتیها و دیگر ابلهان ایدئولوژیکی تابع و همکار و طرفدار آنها و غیره و ذالک فقط برای این بوده و هست تا حکومت بخواهد به مردمان ایران تلقین و تحمیل کند که حکومت فقاهتی، هرگز و در هیچ زمانی و روزگارانی، «آلترناتیو» ندارد و دوام و استقرار حکومت آخوندی تا تریلدیاردها سال آینده نیز ابدیّت دارد. مشکل درک غلط آقای پرینچی در این است که «علّت و معلول» را جابجا فهمیده و به نتایج خطا رسیده است. و امّا مثالهای تفهیمی.
- شما اگر برای مسافرت به محلی بروید که فقط پانصد دلار پول نقد در جیبتان باشد و فراموش کرده باشید که کارت اعتباری و بانکی خودتان را به همراه برده باشید، سعی میکنید به اندازه پول نقدتان خرج کنید و هرگز کاری نمیکنید که دست خالی وسط بیابون بمانید. این یعنی دوراندیشی و بینش محتاط داشتن و صبوری تا سر فرصت مناسب و بی گدار به آب نزدن؛ یعنی کاری که مردمان ایران در تحمّل حکومت فقاهتی تا مطرح شدن و انتخاب آلترناتیو اجرا کردند.
- هر صخره نوردی، زمانی جای خودش را در کمرکش صخره عوض میکند که پیشاپیش، دستش به مهاری مطمئن آویزان شده باشد، در غیر این صورت، هیچ حرکتی نمیکند. مردمان ایران با گزینش شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، دقیقا همچون صخره نورد، دستشان به مکان محکمی برای جایگزینی، اطمینان حاصل کرد.
مردمان ایران در دیماه علنا «آلترناتیو» خود را با صدایی رسا و بلند اعلام کردند که آنهم «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» هستند. ظهور و حضور و رقم خوردن «آلترناتیو» به معنای قطعیّت نابودی و برچیدن کامل استیلای آخوندی و سپاه است. دقیقا از همین جا بود که حکومت فقاهتی متوجّه شد که اراده مردمان ایران به منظور نابودی حکومت فقاهتی و اسلامیّت شیعه برای همیشه و ابد در ایران، قطعی شده است. اینکه آمریکا و اسرائیل به این روند و خواسته مردمان ایران با اقدام نظامی میتوانستند سرعت دو چندان بدهند، بحث ثانویست. ولی اصل قضیه، خود مردمان ایران هستند و انتخاب آلترناتیوشان [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان] که آقای پرپنچی متوجّه آن نشده بود. فراموش نکنید که آمریکا و اسرائیل از همان روز اول گفتند که ما شرایط را مهیّا میکنیم تا خود مردمان ایران به آرزویشان برسند و بساط سیستم الهی را برچینند. مسئله فعلی در این است که پسمانده های حکومت گیوتینی میخواهند بگویند که هیچ اتّفاقی نیفتاده است و همه چیز را تفسیرهای قرآنی-اسلامی میکنند کما فی السّابق. در حالیکه آتشفشان طوفانی مردمان ایران و تداوم جنگ همچنان به جای خود باقی هستند تا به نتیجه نهایی برسند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مقاله آقای پرپنجی حاوی یک نکته اساسی است و آن اینکه ترامپ و آمریکا با توقف جنگ و باز کردن باب مذاکره با رژیم اسلامی یک فرصت طلایی در اختیار آن گذاشت تا نفسی تازه کندو برای بقای خود دنبال راههای تازه ای بگردد.
مقاله آقای پرپنجی حاوی یک نکته اساسی است و آن اینکه ترامپ و آمریکا با توقف جنگ و باز کردن باب مذاکره با رژیم اسلامی یک فرصت طلایی در اختیار آن گذاشت تا نفسی تازه کند و برای بقای خود دنبال راههای تازه ای بگردد. ترامپ بعدا با طرح محاصره دریایی این امکان را برای جمهوری اسلامی تکمیل کرد و وضعیتی را بوجود آورده که در آن رژیم اسلامی می تواند مطمئن باشد که قرار نیست از طریق نظامی به حیاتش پایان داده شود، بلکه آمریکا قصد دارد با فشار اقتصادی و تحریم و محاصره دریایی رژیم را وادار به تسلیم کند.
رژیم اسلامی نشان داده است که استاد استفاده از چنین موقعیتهایی است. آنها می توانند ماهها مذاکرات را کش بدهند. این سیاست حتی در صورت موفقیت و کسب نتیجه معنایش ماندن و بقای رژیم اسلامی به قیمت نابودی اقتصاد کشور و گرسنگی مردم است، چیزی که برای رژیم مانند مائده ای آسمانی است. رژیم اسلامی تهران بهیچوجه از رنج و درد مردم و نابودی زیر ساختهای کشور نگران نیست، آنها فقط می خواهند حکومت خود را حفظ کنند.
بنابراین می شود گفت که ترامپ بهترین هدیه را در لحظه ای که آنان اصلا انتظار نداشتند در اختیارشان گذاشت. آنها حالا اطمینان دارند که می توانند ماهها با محاصره دریایی هم بر سر قدرت بمانند. همین محاصره می تواند دلیلی برای توجیه کمبودهای اقتصادی و معیشتی که روز به روز بیشتر هم خواهد شد، باشد. رژیم اسلامی حتی نگران ریزش نیروهای سرکوبگرش نیز نیست، آنها را می توانند با مزدوران حشد الشعبی عراقی و فاطمیون افغانستانی جایگزین کنند.
با ادامه محاصره دریایی و تمدید مداکره گاه و بیگاه با آمریکا، رزیم اسلامی می تواند به ادامه حیاتش تا ماهها و حتی چند سال آینده نیز امیدوار باشد.
تنها راه خلاصی از رژیم قرون وسطایی اسلامی زدن سر مار در تهران است. این نتیجه سالها مبارزه با جمهوری اسلامی از طرق گوناگون است و در پایان مقاله آقای پرپنجی بوضوح بیان شده است. ایشان می نویسد " اگر جنگ پایان یابد رژیم نتیجه می گیرد که تهدید هرمز به عنوان اهرم فشار موثر بوده و به استفاده از ان ادامه می دهد. چه خواهد شد؟ ..... در صورت پایان جنگ مشکلات عمیق باقی خواهد ماند ..... اگر آمریکا و اسرائيل در این نقطه متوقف شوند، ( مردم ایران ) یک فرصت کم نظیر را برای تغییر واقعی از دست داده اند. برای مردم ایران، نتیجه تلخ است: بار دیگر نقش انان معلق شد. و سرنوشت کشور به همان ساختاری بازگشت که آن را به این وضعیت رسانده است". من این نتیجه گیری را بارها از طرف جناب آقای فرامرز حیدریان نیز در مقالات و پانویسی هایشان و با استدلالات زیاد دیده و خوانده ام، ولی امروز وقتی انتقادشان را به مقاله آقای پرپنجی خواندم، حقیت اینکه کمی گیج شدم. جناب آقای حیدریان، ممکن است به زبان ساده، آنگونه که کم سوادانی چون من هم بفهمند، بنویسید اشکال مقاله آقای پرپنجی در کجاست!؟
پاسخ نویسنده ( ترانه جوانبخت )به کامنت مخاطب:
مسلما هدف از پرداختن به فلسفه فقط شکگرایی در افکار و باورهای کهنه نیست بلکه آفرینش مفاهیم و کاربردهای جدید نیز میباشد اما توجه کنید که هدف نگارش این مقاله بررسی اهداف و کارکردهای فلسفه نبوده بلکه موضوع اصلی این مقاله معضلهای حقوق بشر در ایران میباشد که ربطی به بررسی اهداف و کارکردهای گسترده فلسفه ندارد.
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای شایان تامّلات عمیق.
این نوشته بسیار سطحی و نیندیشیده و در ظاهرش یک تحلیل سیاسی مینماید، اما در پس آن، توهّمی از «لحظه نجات» را تولید میکند؛ یعنی لحظهای که گویا تاریخ میتوانست به مسیر دیگری «هدایت شود»، اما با یک «اشتباه مرکزی» از دست رفت. این دقیقاً نقطهای است که باید علیه آن ایستاد. مشارالیه از فرضِ وجودِ یک «نقطه نجات تاریخی». از «روزنه»، از «لحظه تعیینکننده»،از «فرصت از دست رفته» سخن میگوید. اما باید پرسید که آیا تاریخ واقعاً روزنه دارد یا ما پس از شکستها، روزنه تولید میکنیم؟. چه کسی حق دارد تعیین کند «لحظه تعیین کننده»، کدام لحظه است؟. اگر هر لحظه میتواند تعیین کننده باشد، آیا این مفهوم اصلاً معنایی دارد یا فقط یک ابزار روایی برای ساده سازی پیچیدگی رویدادهای تاریخ است؟. خطر اینجور صحبتها در این است که تبدیل تاریخ به داستان اخلاقی با نقاط اوج و سقوط ساختگی» تعبیر میشوند. در سراسر متن، یک سوژه بیرونی [= دانای کلّ] دائماً تعیینکننده است: آمریکا، اسرائیل، ترامپ، نتانیاهو. باید پرسید که اگر مردم ایران فقط «مفعول شرایط نظامی» هستند، پس سیاست داخلی چه میشود؟. آیا نویسنده محترم، ناخودآگاه مردم را از «فاعل تاریخی» به «ابژه استراتژی خارجی» تقلیل نمیدهد؟. آیا این نوع نگاه، همان چیزی نیست که خودش ادّعا میکند علیه آن است؛ یعنی حذف عاملیّت مردم؟ . منظورم تناقضی اساسیست که میخواهد «رهایی مردم» را توضیح دهد، اما آنان را از ابتدا حذف میکند با توهّم مهندسی انقلاب از بیرون. فرض مرکزی ادّعای نویسنده محترم اینست که فشار نظامی + تخریب ساختار سرکوب = امکان قیام. اما این ادّعا به ساده سازی خطرناک منجر میشود. آیا جامعه انسانی مثل یک سیستم مکانیکی واکنشپذیر است؟. چرا فرض میشود «فشار بیشتر» الزاماً به «کنش سیاسی» منجر میشود و نه به ترس، انسداد یا بازتولید اقتدار؟. مشارالیه تصوّر میکند که خشونت خارجی اغلب به انسجام داخلی حکومتهای اقتدارگرا منجر میشود، نه فروپاشی آنها؟ این اعتقاد نویسنده محترم؛ یعنی دچار نوعی فیزیک زدگی سیاست؛ چنانکه گویی سیاست یک معادله فشار - واکنش است.
حذف اخلاق از سیاست در لحظهای که نویسنده محترم بیشترین ادعا را دارد مبنی بر اینکه هدف از جنگ، «رهایی مردم» است، آنهم همزمان با کشتارها و تخریب ساختارهای امنیتی و حذف هدفمند آمران به عنوان ابزار «روزنه سیاسی». آیا رهایی، اگر از مسیر تخریب سیستماتیک انسانهای آمر بگذرد، هنوز «رهایی» است یا صرفاً تغییر قدرت؟. چه کسی مرگ را به «هزینه گذار تاریخی» تبدیل میکند؟. آیا صحبت نویسنده محترم مرز میان تحلیل و توجیه را عمداً محو نکرده است؟. توهّم «لحظه ناب سیاست» در باره حرفهای نویسنده محترم که فرض میکند با وجود یک لحظه آنی، بلافاصله رژیم در آستانه سقوط قرار میگیرد و مردم، آماده قیام هستند و فقط یک تصمیم اشتباه همه چیز را تغییر میدهد، باید عرض کنم که این یک تصور کاملاً مدرن اما بسیار خطرناک است. اگر سیاست همیشه در وضعیت عدم قطعیّت است، چگونه میتوان چنین «نقطههای قطعی» را شناسایی کرد؟. آیا این «نقطهها» پس از شکستها بازسازی نمیشوند تا حسّ از دست رفتن معنای بقا را تولید کنند؟. صحبت نویسنده محترم، بیش از آنکه تحلیل جنگ باشد، یک روایت متافیزیکی از فرصت از دست رفته است. بزنگاههای تاریخ به جای شبکهای از نیروها . تبدیل پروسه رویدادها به خط داستانی شده . تحوّل مردم به تماشاگر آماده. تبدیل انفجار قدرت خارجی به عامل نجات یا شکست و «لحظه» تصمیم تاریخ. اما تاریخ چنین چیزی نیست؛ تاریخ نه لحظه دارد، نه روزنه، نه برنامه از پیش هدایت شده.
باید خود مفهوم «فرصت تاریخی» را بازتعریف کنیم. جنگ - هرگونه جنگ -نه یک ابزار ساده تغییر رژیم، بلکه گشایش میدانهای پیچیدهای از ترس، امید، بازدارندگی و بازتولید قدرت است. هیچ نقطهای در آن ذاتاً «لحظه رهایی» نیست؛ بلکه هر لحظه همزمان حامل امکانهای متضاد است. فروپاشی، انسجام، انفعال یا انفجار. در چنین شرایطی، خطای اساسی سیاستورزی بیرونی این است که تصور کند جامعه انسانی را میتوان از بیرون به آستانه «کنش تاریخی» رساند. جامعه نه یک موتور تحت فشار؛ بلکه یک میدان زنده از حافظه، ترس و عقلانیتهای پراکنده است. فشار نظامی میتواند ساختارهای قدرت حاکم را تضعیف کند، امّا نمیتواند به صورت خطی به کنش جمعی منجر شود. از این دید، مسئله اصلی نه «اشتباه یک تصمیم سیاسی»؛ بلکه خودِ تصور تصمیمپذیری رویداد تاریخی است. تاریخ به ندرت در قالب لحظههای شفاف تصمیمگیری حرکت میکند؛ بلکه بیشتر در لایههای تدریجی تغییر مییابد که تنها پس از وقوع، به شکل «لحظههای تعیینکننده» بازخوانی میشوند.
در مورد جمهوری اسلامی نیز، بقا نباید بهسادگی معادل پیروزی فهمیده شود؛ ولو بوقهای مساجد و منابر تبلیغاتی حکومتی چنین بگویند و بنویسند. بقا در نظامهای سیاسی اقتدارگرا اغلب نه نشانه قدرت؛ بلکه نشانه ظرفیت سازگاری با بحران است؛ یعنی ظرفیتی که میتواند همزمان نشانه فرسایش درونی نیز باشد. امّا این فرسایش، برخلاف تصور خطی، الزاماً به گذار سیاسی منجر نمیشود. ممکن است به تثبیت موقت، بازتوزیع قدرت درونی یا حتّا سخت تر شدن ساختار سرکوب بیانجامد. در این میان، نقش نیروهای خارجی اگر چه تعیین کننده و اساسی است، اما هرگز جایگزین پویایی درونی یک جامعه نیست. هیچ مداخلهای- حتّا اگر با نیّت گشودن فضاهای سیاسی انجام شود - نمیتواند به جای کنش سیاسی درونزا بنشیند؛ زیرا سیاست، در نهایت، نه در تخریب ساختارها؛ بلکه در شکلگیری اراده جمعی برای ساختن بدیلها معنا پیدا میکند [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان به حیث عالی ترین بدیل زنده و کارگزار و آماده جایگزینی]. بنابر این اگر چیزی در این میان از دست رفته باشد، نه «روزنهای تاریخی»، بلکه تصور سادهانگارانه از وجود چنین روزنهای است؛ گویی تاریخ، لحظهای دارد که اگر درست هدایت شود، به رهایی منتهی میشود. در حقیقت، سیاست نه هنر استفاده از لحظههای استثنایی؛ بلکه فهم پیچیدگی لحظههای عادی است؛ یعنی لحظههایی که در ظاهر، هیچ چیز در آنها رخ نمیدهد، اما در عمق، امکانهای واقعی و کلیدی آینده در آنها شکل میگیرد [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان].
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
سیامک نادری عضو جدا شده از مجاهدین خلق در فیسبوک خود می نویسد:
منفوریت زدایی صدای امریکا( علی جوانمردی) از فرقه پلید مجاهدین
مصاحبه از قبل«هماهنگ شده» فهمیه خضر حیدری با محمد سیدالمحدثین نمایی کامل از عدم پاسخگویی به مردم و افکار عمومی است.
صدای امریکا حتی در یک اقدام بی سابقه این مصاحبه با 7 تیتر وعنوان مختلف تبلیع و به نمایش گذاشته شده است. سید المحدثین یکی از 142 بازجو، شکنجه گر و زندانبان شواری ملی مقاومت است وی در محاکمات 700 زندانی سال74 درجلسات محاکمه اعضا که مسعود رجوی رئیس دادگاه بود حضور داشت. من در این دادگاه های رجوی حضور داشتم و مریم عذرا علوی با نام مستعار سوسن در حضور رجوی و حدود 20 تن از اعضا که محاکمه میشدند با تهدید گفت:
اگر از این جلسات با کسی سخن بگویید کشته میشود!دراین دوره بیش از 100 تن از اعضا به وحشیانه ترین شکل شکنجه شده و 7 تن کشته شدند.
یکی از آنها قربانعلی ترابی زیر شکنجه ها کشته شد و شاهدین جنایت وجود دارند
جداشدگان این تشکیلات تبهکار و مخوف و آدمکش میتوانند در هر دادگاه و رسانه ای شهادت دهند.
اگر صدای امریکا تحت سیطره علی جوانمردی نبود من در صدای امریکا حضور می یافتم و حقایق را به مردم و افکار عمومی روشنگری میکردم.
بارها گفته ام هیچ کس نمی تواند در برابر حقیقت بایستد.
ثريا نديمپور:
در پاسخ به ایرج گرامی،
هدف از نگارش این نامه، ارائهی یک تحلیل کلی از وضعیت سیاسی یا بررسی همهجانبهی اپوزیسیون ایران نبود. همچنین قصدی وجود نداشت که در چارچوب رفتار رایج و متأسفانه قطبیشده در بخشی از فضای سیاسی، به حذف یا کنار گذاشتن فرد یا جریان خاصی از اپوزیسیون، از جمله رضا پهلوی، پرداخته شود.
هدف اصلی این نوشته، تأکید بر نقد موضعگیریهای سیاسی دو حزب راستگرا سوئد بود؛ احزابی که از چهرههایی در اپوزیسیون ایران حمایت میکنند که بهطور علنی از ایدهی حمله نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران پشتیبانی میکنند. تمرکز نقد، بر همین پیوند سیاسی و پیامدهای آن است، نه بر شخص خاص بهعنوان موضوع اصلی بحث.
در این چارچوب، تلاش شده است بر ضرورت شنیده شدن صدای نیروهای ضدجنگ و طرفدار صلح نیز تأکید شود؛ صداهایی که معمولاً در فضای غالب سیاسی و رسانهای به حاشیه رانده میشوند.
بنابراین پیام اصلی این نامه، مخالفت با جنگ و نقد سیاستهایی است که به عادیسازی یا مشروعیتبخشی به گزینهی مداخله نظامی علیه ایران منجر میشود، بهویژه زمانی که این مواضع از سوی جریانهای سیاسی راستگرا مورد حمایت قرار میگیرند.
دروود بر کیانوش عزیز،
اندکی تامّلات پرسشی در باره مطلب آقای فراستی گرامی و خطاب به مشارالیه.
در نوشته شما، با دقت و حساسیّت، از مدرسهای در میناب و مرگ کودکان سخن گفته شده است؛ از رنج، از ویرانی، و از فاجعهای که هر وجدان انسانی را به درد میآورد، هر چند پرونده آن مدرسه، هنوز گشوده است و پسزمینه ها و مقصّرین اصلی هنوز معلوم نیستند. این اشاره شما، در ظاهر، نشانهای از انسانیت و همدلی است. اما درست در همین نقطه است که من میخواهم بپرسم که چرا در روایت شما، مرگ آن کودکان با چنین تاکیدی بازگو میشود، اما وقتی به قتل عام هزاران دختر و پسر جوان و زیبا و رشید در فاجعه دیماه میرسید، سکوتی سنگین و معنادار بر نوشته شما سایه میافکند؟. این سکوت، یک فراموشی ساده است یا انتخابی آگاهانه و مغرضانه و استتاری؟. مسئله اینجا صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی نیست، بلکه یک بحران اخلاقی است؛ زیرا اگر درد و رنج انسانی، معیار قضاوت است، این معیار نمیبایست گزینشی و جانبدارانه باشد. نمیشود برای قربانیانی که از سوی مثلا دشمن خارجی کشته میشوند اشک ریخت و در برابر قربانیانی که در درون یک نظام قدرت طلب و به شدّت خونریز و پلید، جانشان را از دست میدهند، خاموش ماند و حرفی نزد. چنین سکوتی، نه بی طرفی است و نه احتیاط؛ بلکه نشانه نوعی همدستی معنادار و تائیدی با مواضع قدرت حاکم است،؛ یعنی همدستی که خودش را پشت واژههای ملّیگرایی و شیک و پیک یا دفاع از میهن پنهان میکند.
در روایت شما، شجاعت به وضوح در برابر آمریکا ظاهر میشود؛ زبانتان تند، بی پروا و قاطع است. اما همین زبان شما، وقتی به قدرت داخلی نزدیک میشود، ناگهان محتاط، نرم و مطیع و ساکت میشود. این دگرگونی لحن، پرسشی جدی در باره ماهیت شجاعت مطرح میکند. آیا شجاعت فقط زمانی معنا دارد که در برابر دشمنی دور دست قرار گیرد؟. یا شجاعت واقعی، آن لحظهای سنجیده میشود که انسان جرأت کند در برابر قدرتی که به او نزدیک تر است، موضعی انتقادی بگیرد؟. در حقیقت، محکوم کردن خشونت، اگر قرار است معنایی اخلاقی داشته باشد، باید جهانشمول باشد. اگر خشونت، هنگامی که از سوی دشمن خارجی اعمال میشود، جنایت است، پس همان خشونت، هنگامی که از درون ساختارهای قدرت داخلی نیز زاده میشود، باید محکوم شود. در غیر این صورت، آنچه «اخلاق» نامیده میشود، به ابزاری سیاسی تبدیل میشود که نه برای دفاع از انسان، بلکه برای دفاع از یک جبهه و گرایش دلخواه به کار میرود.
روایت شما، تقریباً تمام خشم خود را متوجه دشمنی با آمریکا کرده است؛ گویی تمام رنجهای این سرزمین، از بیرون آغاز شدهاند و در بیرون پایان مییابند. اما تاریخ ملتها نشان میدهد که بسیاری از عمیق ترین زخمها، نه از حمله بیگانه، بلکه از تصمیمهای زمامدان و حاکمین داخلی و ساختارهای قدرت خودشان زاده شدهاند. من میپرسم که چرا روایت شما فقط به بیرون نگاه میکند و از درون میگریزد؟. آیا این تمرکز بر آمریکا، نوعی سپر ذهنی نیست که مانع از دیدن واقعیتهای تلخ میهنی میشود؟. اشاره به یک مدرسه و کودکان کشته شده، بدون تردید میتواند وجدان عمومی را تکان دهد. اما وقتی چنین اشارهای با حذف رنجهای دیگر همراه شود، خطر آن وجود دارد که این تصویر به ابزاری عاطفی تبدیل شود؛ ابزاری برای شکل دادن به احساسات مخاطب در مسیری از پیش تعیین شده. آیا انتخاب برخی قربانیان و حذف برخی دیگر، نوعی مهندسی احساسات نیست؟. آیا ممکن است آمریکا، در این روایت، بهانهای باشد برای فرار از نقد قدرت خونریز و هرگز لژیتیم نبودن داخلی و هرگز هیچ حقّانیّتی نداشتن بر سرنوشت ایران و ایرانیان؟. بی شک، رفتار قلمی و موضعی شما از اینجا نشات میگیرد که نقد آمریکا و ترامپ و نتانیاهو، هر چند مهم، اغلب هزینهای ندارد؛ اما نقد قدرت سفّاک داخلی، همواره با خطر و دشواری همراه است. به همین دلیل، سکوت در برابر قدرت نزدیک، بسیار معنادارتر از فریاد علیه دشمن دوردست است. در چنین شرایطی، باید پرسید هدف نهایی این روایت شما چیست؟. کشف حقیقت یا ساختن روایتی که برای یک جبهه سیاسی خاصّی مفید باشد؟.
اگر حقیقت هدف است، چرا همه حقیقت گفته نمیشود؟ .چرا فقط بخشی از رنجها برجسته میشوند و بخشهای دیگر به حاشیه رانده میشوند؟. حقیقت، اگر تکه تکه شود، دیگر حقیقت نیست؛ بلکه به تبلیغات تبدیل میشود و تبلیغات، هر چقدر هم پر شور و پر هیجان باشد، نمیتواند جایگزین صداقت اخلاقی شود. اگر قرار است برای کودکان میناب سوگواری کنیم، آیا نباید برای جوانانی که در خیابانهای همان سرزمین، جان دادند نیز سوگواری کنیم؟. اگر سوگواری برای یکی، وظیفه اخلاقی است، سکوت در برابر دیگری چگونه توجیه میشود؟. آیا ما واقعاً در جست و جوی دادگزاری هستیم، یا فقط به دنبال ذکر روایتی هستیم که آمریکا را محکوم کند و جبّاران داخلی را تبرئه؟. دادگزاری اگر جهانشمول نباشد، دیگر دادگزاری نیست؛ بلکه تنها نامی زیبا برای دفاع از قدرت حاکم است و شاید شجاعت واقعی نه در فریاد علیه آمریکا و اسرائیل، بلکه در لحظهای آشکار میشود که انسان بتواند در سکوت خود، حقیقتی را ببیند که پیش از آن، از دیدنش گریخته است.
و امّا بقیه صحبت شما. بزرگترین خطر برای یک ملت، همیشه دشمن خارجی نیست. تاریخ بارها نشان داده است که خطر واقعی، اغلب از درون آغاز میشود؛ از لحظهای که ترس، آرام و بی صدا، به ایدئولوژی تبدیل میشود و جای اندیشیدن را میگیرد. متعاقبش نیز تصمیمها نه بر شالوده خرد و حمایت از مردمان جامعه خویش، بلکه از اضطراب زاده میشوند و اضطراب، هرگز مشاور خردمندی و بیدارفهمی نبوده است. در این میان، ایدهای شکل میگیرد که به ظاهر عقلانی و حتّا ضروری جلوه میکند؛ آنهم معضل بازدارندگی. بازدارندگی هستهای، در نگاه نخست، شبیه راهی برای حفظ صلح است؛ اما در عمقش، چیزی بسیار هولناکتر را پنهان میکند. این ایده، در حقیقت، افقی خاموش برای زیستن در سایه مرگ است. منظورم جهانی که در آن امنیت، نه از بستر اعتماد، بلکه از ترس متقابل زاده میشود. اگر امنیت بر پایه تهدید نابودی جمعی بنا شود، آیا هنوز میتوان آن را امنیت نامید؟ یا این فقط شکل پیچیده تر و متمدّن نمایی از همان ترسی است که انسانهای اولیه را به خشونت وامیداشت؟. بمب اتمی، در این معنا، فقط یک سلاح نیست. یک نماد است؛ نماد لحظهای که انسان تصمیم میگیرد برای زنده ماندن، امکان نابودی أبناء بشر را مُجاز بداند. در چنین لحظهای، مسئله دیگر صرفاً نظامی یا سیاسی نیست؛ مسئله، ماهیت انسان است. آیا انسان، در نهایت، موجودی است که برای بقا، هر حدی و مرزی را میشکند؟ یا موجودی است که میتواند مرزی برای قدرت خودش تعیین کند؟.
یکی از خطرناکترین جملاتی که در چنین مباحثی تکرار میشود، این است که «داشتن بمب، به معنای استفاده از آن نیست». این جمله، در ظاهر آرامش بخش است، اما در ژرفایش، نوعی فریب روانی است؛ زیرا چیزی ساخته نمیشود مگر اینکه امکان استفاده از آن در نظر گرفته نشده باشد. آیا دیگ و قابلمه را به دلیل استفاده نکردن از آنها میسازند؟. حتّا اگر هرگز استفاده نشود، نفس وجود آن، تهدیدی دائمی است و تهدید به نابودی جمعی، خودش شکلی از خشونت است؛ ولو هیچگاه عملی نشود. جهانِ مملو از سلاح هستهای، جهانی نیست که از خشونت رها شده باشد؛ بلکه جهانی است که خشونت در آن به حالت تعلیق در آمده است. هیچ ملتی با نیت تبدیل شدن به هیولا آغاز نمیکند. همه چیز معمولاً با جملهای ساده شروع میشود: «ما فقط میخواهیم زنده بمانیم.» این جمله، در ظاهر، بی گناه و مجاب کننده است، اما تاریخ نشان داده است که همین جمله، بارها به سلاح توجیه بزرگترین فجایع تبدیل شده است؛ زیرا وقتی بقا به هدف نهایی بدل شود، هر وسیلهای میتواند توجیه پذیر جلوه کند. در چنین شرایطی، مرز میان دفاع و تهدید به تدریج محو میشود،و آنچه روزی ابزار دفاع بود، به ابزار ترس جهانی تبدیل میشود.
تناقضی عمیق در این منطق توجیهی پنهان است. در صحبتهای شما از یک سو، استفاده از بمب اتمی در گذشته محکوم میشود و به عنوان جنایتی تاریخی اتیکت زده میشود. اما از سوی دیگر، همان ابزار به عنوان راه نجات پیشنهاد میشود. من میپرسم که اگر بمب اتمی جنایت بود، چگونه ساختن آن میتواند فضیلت تلقی شود؟. آیا اخلاق، تنها زمانی معتبر است که علیه دشمن به کار رود، اما وقتی به خودمان میرسد، به مصلحت تبدیل میشود؟. بزرگترین فریب دوران مدرن شاید همین باشد که نابودی جمعی، با واژههای عقلانی و علمی شما توصیف میشود. در زبان نظامیگری، انسان به «هدف» تبدیل میشود، شهر به «نقطه استراتژیک»، و مرگ به «خسارت جانبی». اما پشت این واژهها، واقعیتی ساده و بی رحم مستتر است و آنهم اینکه هر تصمیم هستهای، در نهایت، به معنای پذیرش مرگ بی گناهان است. باید پرسید که چه تعدادی از انسانها باید نابود شوند تا یک ملتی، احساس امنیت کند؟ و آیا امنیتی که بر مرگ میلیونها انسان بنا شود، هنوز ارزش حفظ شدن دارد؟.
در نهایت، همه این استدلالها به مسئلهای اساسی بازمیگردند؛ آنهم بقا. اما بقا، خودش به تنهایی ارزش نهایی نیست؛ زیرا باید تامّل کرد که زنده ماندن برای چه؟. برای ساختن جهانی انسانی تر، یا برای حفظ چرخهای بی پایان از ترس و تهدید؟. اگر بقا به قیمت از دست رفتن آدمیگری و أبناء بشر به طور کلّی باشد، آنچه باقی میماند، فقط زندگی زیستی است، نه زندگی انسانی. در جهان سلاحهای هستهای، انسان، دیگر یک چهره منحصر به فرد با ارجمندی شاهنشاهی و خدایی نیست؛ بلکه او به عدد محاسبه ای تبدیل میشود. در محاسبات نظامیگری، عبارتی وجود دارد که شاید یکی از خطرناکترین مفاهیم تاریخ بشر باشد: «تلفات پذیرفتنی». در لحظهای که مرگ انسانها پذیرفتنی شود، آدمیگری از معنا تهی میشود. تمدّنی که بتواند مرگ میلیونها انسان را در قالب یک محاسبه منطق ریاضی بپذیرد، شاید هنوز از نظر فنی پیشرفته باشد، اما از نظر اخلاقی، به مرز فروپاشی نزدیک شده است. مسئله نهایی این نیست که کدام کشور حق دفاع از خود را دارد؛ زیرا این حقّی، بدیهی است. مسئله واقعی این است که آیا دفاع از خود میتواند تا مرز نابودی جمعی پیش رود و همچنان اخلاقی باقی بماند؟. اگر پاسخ مثبت باشد، اخلاق به ابزاری تزئینی تبدیل شده است که تنها برای آرام کردن وجدان به کار میرود. اما اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه باید شجاعت آن را داشت که بپذیریم برخی ابزارها برای بقا نباید ساخته شوند. شاید عظیم ترین تهدید برای بشریت نه یک کشور خاصّ باشد، نه یک ایدئولوژی خاص، بلکه نوعی عقلانیت باشد؛ عقلانیتی که نابودی جمعی را به عنوان راه حل منطقی میپذیرد [ = شعار حکومت الهی آخوندها: اسرائیل و یهودیان باید از روی کره زمین محو شوند]. چنین عقلانیتی، در ظاهر سرد و محاسبهگر است، اما در عمق، نشانه نوعی شکست اخلاقی است. شکست در یافتن راههایی برای زیستن بدون تهدید متقابل. آیا ما واقعاً از دشمنان خود میترسیم، یا از این حقیقت که ممکن است روزی، در مسیر دفاع از خود، آرام آرام شبیه همان چیزی شویم که از آن نفرت داریم؟ و شاید سرنوشت واقعی تمدّنها نه در میدانهای جنگ، بلکه در پاسخ آنها به همین پرسش تعیین میشود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای اقبالی گرامی،
تحشیه ای گذرا.
وقتی که نوشته شما را میخوانم، حس میکنم که برنج خیلی خوش طعم و خوش بویی را پخته اید که بوی آن تا هفت محله آنطرف تر نیز میرود. امّا وقتی که یک قاشق آن را در دهانم میگذارم، یک دفعه سنگ ریزه ای زیر دندانم میرود و تمام آن مزّه و بو و خاصیّت نوشته شما را لطمه میزند. من به برخی از سنگریزه ها در نوشته شما اشاره ای گذرا میکنم.
بزرگترین خطر در نوشته شما در همین جمله نهفته است: «دوستی با همه، دشمنی با هیچ کس». این جمله زیباست، انسانی است، شاعرانه است؛ اما آیا سیاسی هم هست؟. یا صرفاً اخلاقیِ است؟. آیا در جهانی که بر تضاد منافع بنا شده، «دشمنی با هیچ کس» اصلاً ممکن است؟. آیا تاریخ کشور خودمان، حتّا یک نمونه موفق از سیاست بدون دشمن نشان میدهد؟. آیا این جمله، به جای راهبرد، فقط تسکین روانی است؟. اگر قدرتی به شما حمله کند، آیا باز هم «دشمنی با هیچ کس» را حفظ میکنید؟. آیا این شعار، در نهایت، ملت را اخلاقی اما بیدفاع نمیکند؟.
از دید فلسفی، این جمله نه یک اصل سیاسی، بلکه یک آرزوی اخلاقی خام است. سیاست، بر خلاف اخلاق فردی، میدان قدرت است، نه میدان نیتّهای خوب. شما بارها از «ملت ایران» سخن میگوید؛ اما ملت چیست؟. آیا «ملت»، واقعاً یک اراده واحد دارد؟. یا مجموعهای از تضادها، منافع متناقض و گرایشهای چندگانه است؟. چه کسی حق دارد بگوید «ملت ایران چنین میخواهد»؟. آیا این جمله خودش نوعی سخن گفتن به جای دیگران نیست؟. شما ملت را به یک موجود اخلاقی واحد تبدیل میکنید. اما واقعیت تلخ اینست که ملت، میدان نزاع نیروهاست؛ نه فقط یک روح یگانه. همین الانش وضعیّت ایران، حکایت از نزاع نیروها میکند. شما میگویید که صلح فقط نبود جنگ نیست، بلکه عدالت و رضایت همگانی است. امّا این جمله، با وجود زیباییاش، بهشدت انحرافی است؛ چونکه اگر صلح فقط در عدالت کامل معنا داشته باشد، پس صلح تقریباً هرگز ممکن نیست. آیا جامعهای وجود دارد که رضایت همگانی در آن، وجود داشته باشد؟. آیا عدالت کامل اصلاً تحقق پذیر است؟. اگر عدالت کامل شرط صلح باشد، آیا هر نارضایتی، توجیهکننده جنگ نمیشود؟. این نظر شما میتواند ناخواسته صلح را غیرممکن کند. شما از صلح سخن میگوید، اما در عین حال مینویسید که استفاده از همه اشکال مبارزه. من میپرسم که «همه اشکال» یعنی چه؟. آیا خشونت هم؟. آیا ترور هم؟. آیا جنگ داخلی هم؟. اگر پاسخ مثبت است، پس صحبتهای شما در حال تولید همان چرخه خشونتی است که میخواهد به آن، پایان داده شود. اگر پاسخ منفی است پس چرا این جمله مبهم نوشته شده است؟. ابهام در سیاست، اغلب پوشش خشونت در آینده است. شما میگوید که نظارت بینالمللی لازم است، اما مداخله خارجی را نمیتوان تحمل کرد. میپرسم که مرز نظارت و مداخله کجاست؟. یا شما به مردمان میهن خودتان اعتماد دارید یا ندارید؟. آیا نظارت سازمان ملل بدون قدرت مداخله معنا دارد؟. آیا تاریخ ایران و جهان نشان داده که قدرتهای جهانی بی طرف هستند؟. آیا اعتماد خشک و خالی، خودش سادهلوحی سیاسی نیست؟. صحبتهای شما به شدت اخلاق محور است مثل: صلح، عدالت، کرامت، رضایت همگانی؛ امّا سیاست، نه با آرزو، بلکه با مهار خشونت تعریف میشود. آیا شما به جای فهم قدرت، در حال آرایش اخلاقی آن هستید؟. تقریباً هیچ تحلیل واقعی از قدرت در نوشته شما وجود ندارد. در حالیکه سیاست بدون تحلیل قدرت، فقط خطابه است. باید معلوم کرد که چه نیرویی، قدرت را منتقل میکند؟. چه ساز و کاری آن را تثبیت میکند؟. چه چیزی مانع بازتولید استبداد میشود؟. بدون پاسخ به اینها، حرفهای شما، نقشه ای برای راه نیست؛ بلکه آرزو است. شما، ریشه جنگ را به یک ایدئولوژی خاص نسبت میدهید. اما واقعیت این است که جنگها معمولاً محصول ترکیب قدرت، ترس، اقتصاد و رقابت هستند؛ نه صرفاً ایدئولوژی که ابزار توجیه نیّات و سوائق و غرائز و امیال است.
نجات یک ملت، نه با شعارهای زیبا، بلکه با شناخت دقیق و بی واسطه واقعیتها آغاز میشود. ملتها نه با آرزو، بلکه با قدرت، عقلانیت و مسئولیت تاریخی خودشان زنده میمانند. بزرگترین خطر برای یک جامعه، نه فقط دشمن خارجی، بلکه توهم اخلاقی در باره سیاست است. سیاست، بر خلاف اخلاق فردی، میدان نیتهای خوب و دلچسب و دلسوزانه نیست؛ بلکه میدان تضاد منافع و مدیریّت خشونت است. جامعهای که این حقیقت را انکار کند، دیر یا زود، قربانی همان خشونتی میشود که از فهم آن گریخته است. شعار «دوستی با همه، دشمنی با هیچ کس» اگر چه انسانی و آرمانی است، اما بدون فهم واقعیت قدرت، میتواند فریبنده باشد.. در جهانی که بر رقابت منافع بنا شده است، مسئله اصلی نه حذف دشمن، بلکه مدیریت دشمنیها است. سیاست خردمندانه، نه نفی تضاد، بلکه مهار آن است. صلح نیز واژهای مقدّس نیست؛ صلح، یک وضعیت شکننده و موقت است که تنها در سایه تعادل قدرت و وجود نهادهای پاسخگو دوام میآورد. صلح پایدار نه از بستر آرزو، بلکه از مهار قدرتهای بی مهار متولد میشود. ملت نیز یک موجود یکپارچه و مقدّس نیست. ملت، مجموعهای از منافع، تضادها و خواستههای متفاوت ترکیب اعضاء جامعه است. بنابر این، سخن گفتن از «اراده ملت» بدون ساختارهای واقعی نمایندگی، چیزی جز فانتزیبافی سیاسی نیست. اگر قرار است نظمی نو، شکل بگیرد، نخست باید به این پرسش پاسخ داد که چه چیزی قدرت را محدود خواهد کرد؟. نه شعار، نه نیت، نه امید؛ بلکه تنها نهادهای پایدار و مسئول و ناظران بیدارفهم و فرهیخته و دریادل و چشم سیر از هر گونه قدرت و امتیازی، همچنین قوانین شفاف و کاربست آنها و نظارت واقعی میتوانند مانع شکلگیری استبداد شوند. آیندهای مبتنی بر صلح و آزادی، تنها زمانی ممکن است که افراد جامعه، شجاعت داشته باشند نه فقط با دشمنان خود، بلکه با توهمات خودشان نیز رو به رو شوند؛ زیرا بزرگترین دشمن هر ملت، نه قدرتهای خارجی، نه حکومتهای داخلی، بلکه ناتوانی در فهم واقعیت قدرت و مسئولیت تاریخی خویش است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
تحلیل یا یاوهگویی؟ وقتی «جرأت نام بردن» وجود ندارد
در دنیای سیاست، یک اصل ساده وجود دارد:
اتهام بدون نام، تحلیل نیست—فرار از مسئولیت است.
این متن منتشر شده از فردی که خود را تحلیلگر میداند، اما حتی حداقل جرأت لازم برای ورود به این میدان را هم ندارد. با واژههای سنگینی مثل «انحراف»، «کودتا» و «حلقههای پنهان» بازی میکند، اما وقتی نوبت به پاسخگویی میرسد، همه چیز را پشت عباراتی مثل «برخی افراد» و «اطرافیان» پنهان میکند.
سؤال ساده است:
اگر واقعاً مسئلهای وجود دارد، چرا اسم نمیبرید؟
چه کسانی؟ چه تصمیمی؟ کِی؟
سیاست، جلسه خانوادگی نیست که با اشاره و کنایه اداره شود.
اینجا صحبت از یک کشور است، از آینده یک ملت، از سرنوشت میلیونها انسان. در چنین سطحی، هر حرفی که زده میشود باید شفاف، مشخص و قابل پاسخ باشد.
کسی که جرأت ندارد نام ببرد، در واقع جرأت ندارد مسئولیت حرفش را بپذیرد.
و کسی که مسئولیتپذیر نیست، تحلیلگر نیست صرفاً تولیدکننده ابهام است.
این نوع نوشتن، نه نقد است و نه هشدار؛
یک نوع یاوهگویی سیاسی در لباس دلسوزی است.
بدتر از آن، این روش آگاهانه یا ناآگاهانه، فقط یک نتیجه دارد:
ایجاد بیاعتمادی، شکاف و تضعیف انسجام.
اگر ادعایی هست، صریح گفته شود.
اگر شجاعتی وجود دارد، نامها اعلام شود.
و اگر نه، بهتر است این نمایشهای مبهم پایان پیدا کند.
درودد بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای بدون شرح!
خانم کاکا باوه، حرف دهنش را نمیفهمد و میزنه. خیلی زور داره که در کشور پادشاهی باشی. مثلا نماینده حزب چپشم باشی و بعد بیایی ادّعای بر ما مگوزید کنی که نظام پادشاهی، غیر دمکراتیک است!. به این میگویند بی شعوری هزار طبقه ای که أصلا الفبای پادشاهی را نیز نیاموخته، ولی با بی شرمی تمام، اظهار لحیه میکند. کلمه «مردم» نیز شده عین لنگ حموم که هر کسی به خودش میبندد تا اغراض و امراض و نفرتهایش را در آن قنداپیچ کند بدون آنکه معنای مردم را توضیح دهد، کدام مردم؟.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای ریگهای بیابون.
بدون هیچ بحث و مشاجره ای. شما و کسانی که آنها را فراخوانده اید، چرا و به کدامین دلایل متّقن، وارد میدان اقدامهای خودتان علیه پسمانده های فقاهتی و شمشیر خونریز الهی گلاویز نمیشوید، اگر به راستی در فکر مردمان ایران و ایران هستید؟. شما و آنانی که خطاب کرده اید و در اوهام و خواب و خیالهای خودتان تصوّر میکنید که مثلا وجود فیزیکی دارند، تا امروز در میان دیاسپورای ایرانیان در سراسر جهان، کی و کجا و در کدام میدان و در برابر کدام ساختمان دولتهای مغرب زمینی وارد میدان عمل شده اید و فریاد زده اید؟. شرافتمندانه بگویید و نام ببرید. آقای فرِخی، بس کنید این پرت و پلاگوییهای خودتان را. بس کنید. مردمان ایران نیم قرن است که اینجور حرفهای خاله سوسکه ای را زیاد شنیده اند و الان فقط دنبال مرد میدان میگردند و شاهزاد رضا پهلوی و پادشاهی خواهان از دلیرترین پیکارگران میدان نبرد هستند. یا شما و آنانی که فرامیخوانید – اگر ریگی به کفشتان نیست – برغم هزاران هزار تریلدیارد انتقاداتی که میتوانند وجود داشته باشند- رادمنشانه در کنار شاهزاده و پادشاهی خواهان می ایستید و برای ریشه کن کردن این فاجعه هولناک تاریخ ایران اقدام میکنید به سهم خودتان یا اینکه شما و همانانی که فرامیخوانید و مردمان ایران و ایران در برابر سیلاب خونریزیهای وحشتناک فاجعه الهی نیست و نابود خواهید شد و دیگر فرصتی برای اینهمه معرکه بازیهای مضحک هرگز نخواهید داشت. نه شما. نه چپهای ایدئولوژیک ذلیل و ذوب شده در باتلاق شرایع شیعه گری. نه ملّیون دخیل بسته به خاطره کپک زده مصدّق، نه آنانی که آویزون مرغ طوفان بختیار مونده اند و معنای لیبرال را عمرا نمیدانند و همچنان بیسواد بیسوادند هرگز نخواهید توانست حریف این گیوتین خونریز الهی شوید؛ زیرا مماشاتگری صفت و خصلت تک تک شماها هست. یا شما و آنانی که فرامیخوانید در این موقعیّت ناگزیر، کاری ولو پوست پیاز جمع کردن از روی زمین باشد، اقدام همپایی با شاهزاده و پادشاهی خواهان میکنید؛ ولو نظراتتان به شدّت انتقادی باشند یا عرض خود میبرید و زحمت ما میدارید. بپردازم این بار نیز به پرت و پلا گوییهایتان.
قبل از صحبتم تاکید کنم که شاهزاده رضا پهلوی از روز اول تنها کسی بود که از هر نوع انتقادی با گشوده فکری استقبال کرد و حریف دلیر میدان بود. در این فاصله نیم قرنه شاید صدها نفر و صدها فرستنده رادیویی و تلویزیونی و انواع و اقسام شبکه های اجتماعی و کثیری از دولتهای جهان، او را دعوت کرده اند و پرسشباران کرده و شاهزاده نیز با سرفرازی تمام از همه این میادین بیرون آمده است. بنابر این به جای جیغ و فریادهای بیهوده یاد بگیرید شما و آنانی که فرامیخوانیدشان، «یار شاطر باشید، نه بار خاطر».
نخستین پرسش کلیدی اینست که آیا صحبت شما واقعاً نقد قدرت است یا صرفاً جا به جایی مرکز قدرت؟. شما از «کودتای خاموش» سخن میگویید؛ اما خود این تعبیر، پیشا پیش گونه ای حکم مطلق است، نه پرسش شایان اندیشیدن. آیا ما حق داریم پیش از اثبات متّقن و مستدل چیزی، واژهای چنین سنگین را به کار ببریم؟. یا همچنان همان منطق جانبداریها و از خود متشکریهای سیاسی است که در تاریخ معاصر ایران بارها دیدهایم. نامگذاری تند به جای تحلیل دقیق و اندیشیده شده. صحبت شما از «شاهزاده» بهعنوان «چهره نمادین» سخن میگوید، اما در لایههای عمیقتر، همچنان فرضی را حفظ میکند که هرگز نقد نمیشود. آیا اصلاً جامعهای که هنوز به نماد فردی میاندیشد، از چرخه اقتدارگرایی رها شده است؟. آیا مشکل ایران، «مشاوران بد» است یا فرهنگ سیاسی وابسته به شخصیتها؟. آیا ما به دنبال اصلاح حلقه اطراف قدرتیم، یا به دنبال نقد خود مفهوم تمرکز قدرت؟. اگر فقط مشاوران را مقصر بدانیم، آیا این به معنای فرار از پرسش اصلی نیست؟. چرا همیشه حلقه اطراف شخصیّتها مقصر هستند، اما خود مرکز، مقدّس باقی میماند؟. شما میان «وفاداری» و «تبعیت بی چون و چرا» تمایز میگذارید. باید پرسید که وفاداری به چه؟ به شخص؟ به نماد؟ یا به اصولی که حتّا شخص مقبول را کنار بزنند؟. اگر وفاداری هنوز به یک فرد، گره خورده باشد، حتّا در قالب مشروطه، آیا وفاداری در لحظه بحران به پرستش قدرت تبدیل نخواهد شد؟. تاریخ ایران پُر است از این تناقضها. وفاداریهایی که به نام وطن آغاز شدند و بهنام قدرت پایان یافتند. آیا وفاداری اصولی، اصلاً میتواند شخص محور باقی بماند؟. جمله «سکوت، خیانت است» از نظر خطابی و شعاری، طنین انداز است، ولی از نظر فلسفی بسیار خطرناک؛ زیرا همه سکوتها خیانت نیستند. برخی سکوتها، شکل بالاتری از تفکرند. آیا هر فریادی، اثبات کننده آگاهی بخشی برآمده از اذهان فرهیخته است؟ یا گاهی فریاد، پوششی برای بروز نادانی و جهالت و حماقت است؟. آیا جامعهای که دائماً فریاد میزند، فرصت اندیشیدن دارد؟. اگر نقد، بدون تأمل باشد، به هیاهو تبدیل میشود، نه به روشنگری.
صحبت شما از «خطا»، «ضعف تحلیل» و «انحصارگرایی» سخن میگوید. اما اینها بیشتر خطاهای اخلاقی معرفی میشوند، نه مسائل ساختاری. من میپرسم که آیا مشکل ایران، خطای افراد است، یا ساختارهایی که خطا را اجتناب ناپذیر میکنند؟. اگر ساختارها نقد نشوند، تصوّر میکنید که چنانچه افراد در مقامهایشان عوض شوند، حتمّا خطاها ریشه کن خواهند شد. پس چرا برغم عوض شدن انواع و اقسام افراد در سیستم فقاهتی، گیوتین الهی همچنان به خونریزیهای خودش پایبند ماند و آب از آب نیز تکان نخورد؟. این همان تراژدی تکرار شونده تاریخ سیاسی ایران است. عبارت «ایران در آستانه پیچ تاریخی حساس» بسیار رایج و شایع است. اما باید پرسید که کدام لحظه در تاریخ ایران، «پیچ تاریخی» نبوده است؟. اگر هر لحظه را استثنایی بدانیم، آیا خودمان را از مسئولیت تحلیل بلند مدت معاف نکردهایم؟. شاید خطر واقعی این باشدکه ما بیش از حد به لحظه حساس ایمان داریم، و کمتر به پروسه های طولانی. آیا ما واقعاً به آزادی باور داریم، یا فقط به نسخهای از قدرت که به اعتقادات و تشکیلات و سازمان و حزب و گروه و فرقه و دسته جات ما نزدیکتر است؟. آیا نقد ما از قدرت، زمانی که قدرت در دست ما قرار گیرد، همچنان باقی خواهد ماند یا تقدیس میشود و هرگز جای چون و چرا ندارد؟. آیا ملتهایی که منتظر نجات دهندهاند، هرگز آزاد میشوند؟. آیا ممکن است بزرگترین دشمن آزادی، نه استبداد، بلکه حماقت زنگار گرفته باشد؟. آیا ما از تاریخ، درسی انگیزنده به فکر آموختهایم، یا فقط روایت تازهای از اشتباهات درگذشته را برای خودمان ساختهایم؟. هیچ جامعهای بدون نهادهای نقد پذیر آزاد نمیشود، حتّا اگر بهترین افراد را داشته باشد. قدرت، وسوسهگر است و حافظه جمعی، کوتاه و فراموشکار . آزادی، فقط محصول فضیلتهای فردی نیست؛ بلکه همچنین محصول ساختارهای پاسخگو و مسئول و با وجدان است. آیا ما در پی ساختن انسانهای خوبیم، یا در پی ساختن نظامهایی که حتّا انسانهای بد را نیز مهار کنند؟؛ زیرا تاریخ معاصر ایران و حتّا تاریخ جهان نشان داده است که امید بستن به انسانهای خوب، آغاز استبداد است؛ اما امید بستن به نهادهای پاسخگو و مسئول و با وجدان و وفادار به آب و خاک و مردمان و تاریخ و فرهنگ ایرانیان، آغاز آزادی است و شاهزاده، انسانیست که ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش را دوست میدارد و برای آنها در میدان پیکار، راست قامت ایستاده است.
من میپرسم که چه کسانی قطب نمای مشروطه را منحرف کردند؟. آیا مشروطه خواهان، أصلا قطب نمایی نیز داشتند یا آیا ما امروزیان هنوز قطب نمایی داریم، یا تنها به سایههای گذشته چنگ زدهایم؟. در لحظههایی که سرنوشت ملتها رقم میخورد، خطر، همیشه از دشمنان آشکار نمیآید. گاه از درون حلقههای اعتماد برمیخیزد [= ملّیون، لیبرالها، چپهای ایدئولوژیکی، اصلاح طلبان، جمهوریخواهان، قومگرایان، از خود متشکرها و امثالهم ]، از جایی که نقد جای خود را به وفاداری خاموش میدهد و پرسش، به مصلحت اندیشی بدل میشود. سکوت، آنگاه که آگاهی ممکن است، نه آرامش، که نوعی مشارکت در تداوم خطا باشد. اما نقد نیز، اگر از تأمل و مسئولیت تهی باشد، به هیاهویی بدل میشود که حقیقت را میپوشاند. آنچه که امروز نیازمند آنیم، نه فریاد بیشتر، بلکه اندیشهای انتقادی در رویارویی با ذهنیّت خود است. باید از خود بپرسیم که آیا راهبردهایی که به نام نجات ایران طراحی میشوند، واقعاً در خدمت آزادی هستند، یا در حال بازسازی همان الگوهای تمرکز قدرت در چهرهای تازهاند؟. آیا مشکل در اشخاص است یا در ساختارهایی که تصمیمسازی را در حلقههای بسته محصور میکنند؟. تجربه تاریخ معاصر ایران نشان داده است که هر گاه قدرت در حلقههای محدود متمرکز شده و نقد به حاشیه رانده شده است، سرمایه اجتماعی نه تنها افزایش نیافته، بلکه به تدریج فرسوده شده است. هیچ شخصیت، هر قدر نمادین، نمیتواند فراتر از نقد قرار گیرد؛ زیرا نقد، نه دشمن وفاداری، که شرط بقای آن است. آیا شما میتوانید در طول نیم قرن اخیر، مسترابی را در دنیا پیدا کنید که بر سر شاهزاده و خاندان پهلوی و سلسله پهلویها خراب نشده باشد؟. نشان دهید؟. آیا مستراب خالی کردن در دیدگاه شما و آنانی که فرامیخوانید، معنای انتقاد میدهد؟.
وفاداری حقیقی، نه اطاعت، بلکه ایستادن بر سر اصولی است که حتّا نزدیکترین افراد را نیز بررسی میکند. وفاداری به اصول، یعنی آمادگی برای کنار گذاشتن هر شخص یا ساختاری که از آن اصول فاصله بگیرد بدون هیچ تعارفی و جار و جنجالی. نه اینکه شخص کنار گذاشته شده برود و دشمن شاهزاده شود و شبانه روز لیچارگویی یکند. ایران امروز، بیش از هر زمان، به بلوغ سیاسی نیاز دارد؛ بلوغی که نه در شعار، بلکه در پذیرش مسئولیت جمعی برای پرسیدن پرسشهای دشوار شکل میگیرد؛ زیرا ملتهایی که از پرسش میترسند، ناگزیر به پذیرش پاسخهای تحمیل شده تن میدهند. امروزیان و آیندگان، نه بر شالوده نیتها، بلکه بر حسب نتایج حاصله داوری میکنند. آنچه از ما باقی میماند، نه ادعاهای وفاداری، بلکه شجاعتی است که در لحظههای حساس، حقیقت را اگر تلخ باشد بر مصلحت و هیاهو و جنجال و گیس کنیهای فاطومه باجی ترجیح میدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای دیگر از زیر چادر «مری جیغ کش» و ریش سوخته سنجاق یقه «خالیباف گریان!».
پسماندههای حکومتِ فقاهتی، اگر بخواهند بمانند، ناگزیرند که دیر یا زود در برابر مردمانی بایستند که سالهاست نه فقط زیر بار قدرت استبدادی، بلکه زیر سایه تحقیرِ عقل و اراده خویش زیستهاند. گریز از این رویارویی با مردمان ایران، برای سیستمی که لژیتیماتسیون خودش را سالهای سال است از دست داده، ناممکن است؛ زیرا قدرتی که پشتوانه خرد و رضایت مردمان را از کف بدهد، دیر یا زود ناچار میشود برهنه در برابر حقیقتِ خویش بایستد. در افکار عمومی، هنوز مهِ ابهام نشسته است؛ نه به این علّت که حقیقت وجود ندارد، بلکه از آن جهت که هیاهوی بلندگوهای تبلیغاتی از منابر و رسانهها گرفته تا شبکههای اجتماعی و تریبونهای رسمی، چنان غوغایی برپا کرده اند که صدا از واقعیّتها پیشی گرفته است.
اما در پس پردههای دیپلماسی، آنجا که مشارکین بزرگتر تاریخ و قدرت حرکت میکنند، بعید است که صحنه بدون طرح و نقشه قبلی رها شده باشد. قدرتهای جهانی هرگز با خلأ نمیزیند. آنها خلأ را به برنامه بدل میکنند. در نتیجه، پسماندههای فقاهتی نیز ناچارند از نقطهای آغاز کنند؛ زیرا هیچ قدرت فرسودهای نمیتواند تا ابد در حالت تعلیق بماند. تعلیق، برای نظامی که بر اجبار و خونریزی و اعدام و سرکوب و تجاوز و غارت و مصادره استوار است، خودش نوعی فروپاشی تدریجی است. هر اقدام آنان، در سایه حکومت نظامیِ سخت و فضای امنیتیِ گسترده در تهران و دیگر شهرهای ایران، معنایی دو گانه خواهد داشت. از یک سو، تلاشی برای حفظ بقای خویش، و از سوی دیگر، اعترافی ناگفته به فرسودگی بنیانهای خویش. اگر به فرضی دور از ذهن، آتش بسی طولانی شکل گیرد و در این فاصله، توان نظامی آمریکا و اسرائیل به اندازهای انباشته شود که امکان ضربهای قاطع فراهم آید، آنگاه واقعیّت زمخت و عریان میتواند به یکی از دو مسیر سهمگین بلغزد. یا رویارویی تمام عیار و ویرانگر در سطحی گسترده، یا انفجاری درونی از دل مردمی که دیگر تاب تحمّلِ زیستن را در وضعیت اضطرارِ دائمی ندارند.
اما مسئلهای بنیانی تر از همه این احتمالات وجود دارد. فقدانِ عقلانیتی که در لحظات بحرانی بتواند به جای لجاجت، به تدبیر روی آورد. عقلانیتِ درمانگر؛ یعنی نیرویی که در شرایط اضطراری میتواند راهی برای نجات جمعی بگشاید. امّا عقلانیّت درمانگر در قاموس نظامهایی که به جای اندیشه، به تکرارِ اعتقادات متعفّن و بوگندو و منجمد خودشان خو گرفتهاند، جایی ندارد. مخصوصا که ذهنیّت و مغز آدمی به کپکِ عادت و اعتقادات پوسیده آلوده شود، تصمیمها نه بر اساس واقعیت، بلکه بر اساس توهّمِ بقا گرفته میشوند؛ و توهّم، هرگز تاریخ را نجات نداده است. انتظار مردمان ایران، هر چند تلخ و فرساینده ، گاه تنها امکان باقی مانده است. انتظاری نه از سر انفعال، بلکه از سر آگاهی به این حقیقت که جامعه انسانی، هنگامی که به نقطه اشباع برسد، خودش راهی برای گشودن گره ها مییابد. هر سیستمی که بر انکارِ عقل و تحقیرِ انسان استوار باشد، نتوانسته است از آزمون زمان جان سالم به در برد؛ زیرا زمان، بی رحم ترین داورِ خطاهای تاریخی است. باید پرسید آنانی که سالهای سال، حقیقت جان و زندگی را کتمان و استتار کردند، آیا آمادهاند همین امروز و فردا در برابر حقیقتِ بی پرده بایستند، یا باز هم خواهند کوشید با انکارِ واقعیت تلخ و اضطراری، سرنوشتِ خویش و یک ملّت را به قمارِ توهّم اعتقادات متعفّن و خشونت سر سام آور بسپارند؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای بیخود از سر تصادف!
صحبتهای آقای طاهری و هم نسلانش برای من کلا بی اعتبار بی اعتبارند. آقای طاهری و هم نسلان او، نه فقط از نظر زیستی، بلکه از حیث تاریخی و ذهنی، سالهاست که از متنِ زمان و به روز بودن بیرون افتادهاند. آنچه امروز از ایشان شنیده میشود، بیش از آنکه اندیشه عمیق و کارگزار باشد، پژواکِ حافظهای فرسوده است که هنوز میکوشد با تکرارِ واژههای کهنه، حضور خودش را به رخ زمان و معاصرین بکشد. اما زمان، به تکرار، رحم نمیکند؛ زمان تنها به زایش نو و بینش آینده نگر پاسخ میدهد. سخنان ایشان، همچنان که سالها بوده، اغلب خشک و سترون است؛ نه به این دلیل که فاقد آرمان است، بلکه به این علّت که آرمان را از خاکِ واقعیت جدا کرده و در آسمانِ وهم آویخته است. این همان «یابس و طوبا بافی» مزمنی است که ذهنیّت او را به جای رویارویی با حقیقت، به پناهگاهِ خیالهای بی هزینه میکشاند [= الکساندر دوما + ژول ورن + ذبیح الله منصوری + والتر اسکات و امثالهم ]؛ خیالهایی که نه رنجِ اندیشیدن دارند و نه مسئولیتِ عمل. تکرارِ شبانه روزی این گفتارها، بیش از آنکه نشانه ایمان به یک فکر باشد، نشانه هراس از سکوت است؛ زیرا سکوت، بی رحمترین داورِ اندیشه های توخالی است. اندیشهای که از درون تهی شده باشد، ناگزیر خود را با هیاهوی واژگان میپوشاند؛ زیرا که میداند اگر لحظهای خاموش شود، پوچیِ پنهانش عریان خواهد شد. به همین سبب، نپرداختن به این گفتارهای بیریشه، نه بی اعتنایی، بلکه نوعی فضیلتِ عقلانی است؛ فضیلتِ آنکه ذهنِ بیدار، اسیرِ هر صدای بلند نمیشود. خردِ بیدارفهم میداند که هر سخنی شایسته شنیده شدن نیست، و هر صدایی ارزش آن را ندارد که به میدان اندیشه راه یابد. بی اعتناییِ سنجیده، گاه خودش شکلی از مقاومت است. مقاومتی در برابر ابتذالِ تکرار و استبدادِ عادت.
اما مسئله، تنها آقای طاهری و هم نسلان او نیستند؛ مسئله، ما هستیم. ما که یا جرأت عبور از میراثهای سترون را داریم، یا در سایه آنها به زیستی نیمه جان خو میکنیم. تاریخ نشان داده است که خطرناکترین انحطاطها نه از جهل، بلکه از عادت به اعتقادات مرده آغاز میشوند. از جایی که انسان، به جای جست و جوی حقیقت، به نگهبانِ خاطرههای بی جان بدل میشود عین افاضات آقای طاهری و هم نسلانش. من میپرسم که آیا ما هنوز توان آن را داریم که با شجاعتِ فکری، میان «احترام به گذشته» و «اسارت در گذشته» مرز بکشیم، یا همچنان ترجیح میدهیم با تکرارِ واژههایی که دیگر جان ندارند، خود را از مسئولیتِ اندیشیدنِ تازه معاف کنیم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از میان پنجره شکسته «مری جیغ کش!».
در برابر پسمانده های بر جای مانده از یک نظام فقاهتی، مسئله تنها یک نزاع سیاسی یا رقابت بر سر قدرت نیست؛ بلکه پرسشی است در باره بقا، مسئولیت تاریخی و نسبت یک حاکمیت نالایق با زمامداران تروریستش و با حقیقتِ زمانهای که دیگر به زبان دیروز سخن نمیگوید. در چنین بزنگاهی، گویی سه افق پیش روی این پسماندهها گشوده است: دو افق برای بقایی حداقلی و افقی دیگر که به فروپاشی کامل می انجامد؛ نه فقط فروپاشی یک ساختار، بلکه فروپاشی تمام آن ساز و کارهایی که سالها خود را پشت نقاب دین و تقدس پنهان کردهاند.
نخستین راه، راه عقلانیتی دیرهنگام است؛ عقلانیتی که اگر چه دیر میرسد، اما هنوز میتواند از سقوطی تمام عیار جلوگیری کند. در این مسیر، انحلال سپاه و نهادهای نظامی و شبه نظامی وابسته به سپاه، ابطال و انحلال و بازگرداندن نیروهای نیابتی به سرزمینهای خودشان، آزادی زندانیان سیاسی و پایان دادن به چرخه اعدامها که این کارهای ابتدایی نه صرفاً اقدامات اداری، بلکه اعترافی تاریخی به خطاهای انباشته شده خواهد بود. سپس سپردن امور انتظامی به نهادهای حرفهای مثل ارتش و شهربانی و پذیرش یک انتقال مسالمت آمیز قدرت که به معنای تسلیم در برابر حقیقتی بزرگتر است. اینکه هیچ قدرتی نمیتواند تا ابد بر ضد خواست مردم و منطق زمان بایستد. در چنین وضعیّتی، حتّا برای گرایشهای مذهبی معتدل یا لیبرال نیز مجالی برای بقا در عرصه سیاسی آینده باقی میماند؛ زیرا تاریخ نشان داده است که اصلاح، هر چند دیر، میتواند از نابودی مطلق جلوگیری کند. اما همین راه، با وجود عقلانیت ذاتیاش، به سبب ساختارهای سخت و ذهنیتهای منجمد، بیش از آنکه یک احتمال واقعی باشد، به آرزویی شبیه است که در مرز خیال و واقعیت معلق مانده است.
راه دوم، ادامه لجاجت و ایستادن بر همان مواضعی است که پیشتر کشور را به بن بستهای خطرناک کشانده است. در این مسیر، هر روز تأخیر در تغییر، هزینهای تازه بر دوش جامعه میگذارد و میدان را برای مداخلههای بیرونی گسترده تر میکند. تاریخ بارها نشان داده است که وقتی یک قدرت در برابر اصلاحات ضروری مقاومت میکند، سرنوشتش نه به دست خود، بلکه به دست نیروهای بیرونی رقم میخورد. در چنین وضعیتی، تحولات دیگر از درون جامعه اسیر و میخکوب در قفس و بیخبری مطلق از جهان نمیجوشد، بلکه از بیرون بر آن تحمیل میشود و این تحمیل، همواره با رنجهای پیشبینی ناپذیر همراه است. متعاقبش نیز مردم و نیروهای سیاسی داخلی ناگزیر خواهند شد در میانه ویرانه های یک نظم فرو پاشیده، بار دیگر بنیان آینده را از نو بنا کنند.
اما راه سوم، راهی است که از دل جامعه برمیخیزد. خیزشی یکپارچه و فراگیر که ریشههای قدرت موجود را هدف میگیرد. این مسیر، اگر چه ممکن است به پایان یک نظم فرسوده بینجامد، اما بهای آن میتواند سنگین و گاه جبران ناپذیر باشد. هر انقلاب، حتّا اگر از دل رنج و ناامیدی زاده شود، نه تنها حامل امید است، بلکه حامل خطر نیز هست. با این حال، هنگامی که فشارها چنان انباشته میشوند که مردم احساس کنند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، اراده جمعی آنان میتواند به نیرویی بدل شود که هیچ قدرتی توان مهارش را ندارد.
در این میان، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، نه پیشبینی قطعی آینده، بلکه حفظ هوشیاری و درک عمیق از لحظه تاریخی است. جامعهای که چشم به آینده دوخته، باید بداند که هر راهی -اصلاح، مداخله، یا خیزش - هزینههای خود را دارد و هیچیک بدون رنج و مسئولیت نخواهد بود. زمان، داوری بی طرف است که نه با احساسات، بلکه با پیامدها حکم میکند. مسئله این است که آیا آنانی که امروز بر سر دو راهیِ اصلاح یا إصرار بر خواسته های خود ایستادهاند، خواهند فهمید که بزرگترین قدرت، نه در پافشاری بر گذشته، بلکه در شجاعتِ پذیرش حقیقت و گشودن راهی برای آینده نهفته است یا اینکه باز هم کما فی السّابق، زمان را از دست خواهند داد تا تاریخ و شرایط ناگزیر، خودش به جای آنان تصمیم بگیرد؟. فعلا باید منتظر بود و هوشیار و بیدار. ببینیم بعد از سپری شدن دو هفته چه خواهد شد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Hoshang Asadi
قضاوت من نسبت به او، صرفاً محدود به این یک مقاله نیست؛ بلکه ناظر بر نقش و جایگاهی است که امثال او در این فضا پیدا میکنند.
نمونه او از دیدگاه من، گلادیاتور های سیاسی کوچکی هستند که صفره ایران گلوبال برایشان گسترده است . این طیف، پلتفرمهای خاص خود را در میان جریانهای چپ و اصلاحطلبان سرخورده دارند، که برخلاف ایران گلوبال کمترین بازديد کننده دارند.
همه ما بهخوبی با مفهوم پلورالیسم و آزادی بیان آشنا هستیم. اما اینکه صرف مخالفت با تریبون دائمی دادن به چنین افرادی، از سوی کیانوش عزیز به «سانسورخواهی» احتمالی ما تعبیر شود بی انصافیست. ما منتقد حضور دنبالچه های عیان و پنهان جمهوری اسلامی هستیم.
این افراد با کوچکترین فرصت، به براندازان حمله میکنند؛ کافی است روزنهای باز شود تا با نوعی شتابزدگی و اضطراب، به تخریب ما بپردازند. خود نیز بهخوبی میدانند که عملاً در بنبست قرار دارند، چرا که تأثیر واقعیشان بر فضای سیاسی داخل ایران ناچیز است. کارکرد اصلی آنان، در بهترین حالت، همراستا شدن با دستگاه تبلیغاتی خارجی جمهوری اسلامی است.
در شرایطی که مردم ما با وضعیت مرگ و زندگی دستوپنجه نرم میکنند، از همین طیف تنها طعنه و بیاعتنایی دیدهاند. هنوز اتفاقی نیفتاده، اما این افراد دادگاهی علیه اپوزیسیون برانداز به راه انداختهاند، گویی ما آغازگر جنگ بودهایم. حال آنکه ما، بهعنوان بخشی از اپوزیسیون برانداز، از جمله پادشاهیخواهان و حامیان رهبری شاهزاده، خواهان مقابله با دستگاه سرکوب و ساختارهای آن بوده و هستیم. این موضع، انتخابی است برآمده از خواست و آرزوی مردم، نه تحمیلی از بیرون.
با این حال، این «دادستانهای کوچک» در کنار همفکرانشان، بهجای مواجهه با واقعیتها، به بازتولید فضای اتهامزنی و پروپاگاندای علیه ما روی آوردهاند.
دروود بر آقای پناهنده گرامی،
تحشیه ای شایان تامّل.
صحبت شما در باره شاهزاده رضا پهلوی، در ظاهر ،گفتاری سیاسی - احساسی و آکنده از امید، ستایش و آرمانخواهی است، اما در لایههای عمیقتر، حامل نوعی نگرش خاص به قدرت، حقیقت و رهبری است که نیازمند تأمل فلسفی جدی است. مسئله اصلی نه در نامها یا مصادیق، بلکه در شیوهٔ اندیشیدن نهفته است؛ یعنی شیوهای که میتواند از امید، بن بست بسازد و از نقد، خاموشی. بی بدیل سازی، اگر چه ممکن است در سطح عاطفی و شرایط فعلی میهن، آرامش بخش یا الهام آفرین باشد، در سطح معرفتی، خطرناک است؛ زیرا نقد را به تردید، و تردید را به تهدید تبدیل میکند. در چنین وضعی، جامعه به تدریج از فضای گفت و گوی عقلانی فاصله میگیرد و به سوی پذیرش تصویری از قدرت مجهول حرکت میکند. از سوی دیگر، زبان صحبت شما به شدت، متکی بر استعارههای شاعرانه و هیجانی است. از لرزش کوهها تا چراغ رهایی و ترانه آزادی. این زبان، هر چند از نظر زیبایی شناختی تأثیر گذار است، اما از منظر معرفت شناسی این پرسش را به ذهن متبادر میکند که آیا تأثیرگذاری احساسی میتواند جایگزین استدلال شود؟. فلسفه میان «آنچه احساس میشود» و «آنچه اثبات پذیر و سنجش پذیر است» تمایز قائل میشود. هنگامی که زبان سیاست بیش از حد شاعرانه میشود، خطر آن وجود دارد که واقعیت، جای خود را به تصویر بدهد، و تحلیل جای خود را به احساس. در ادامه حرفهایتان، بحث اکثریّت مطرح میشود . اکثریت نه معیار حقیقت است و نه تضمین کنندهٔ درستی. حقیقت، مستقل از شمار موافقان یا مخالفان وجود دارد و باید بر پایهٔ استدلال و امکان نقد سنجیده شود. تکیه بر ارقام و داده های ریاضی، زمانی که از سنجش واقعی تهی باشد، بیشتر کارکرد روانی دارد تا معرفتی؛ یعنی ایجاد حس قطعیّت، نه کشف حقیقت. شاهزاده به ارقام و آمار، نیازی ندارد؛ زیرا حضور او در بستر واقعیّتهای میهنی و دیاسپورای ایرانیان و شبکه های متنوّع اجتماعی و جهانی، کفایت میکند تا بتوان کیفیّت موثّر و ارزشمند نقش او را در مقایسه با دیگرانی که ادّعاهایی دارند به طور تخمینی برآورد کرد.
یکی دیگر از عناصر مهم این نوع گفتار شما، دو گانه سازی شدید میان «ما» و «آنها» است؛ جایی که مخالفان نه به عنوان افراد دارای دیدگاهها متفاوت، بلکه بهعنوان دشمن، مزدور یا حتّا موجوداتی عوضی متصوّر میشوند. البته هستند شمار کثیری که مستقیما در خدمت حکومت داغان شده فقاهتی کار و فعالیّت میکنند از طُرُق مختلف. ولی نمیتوان نتیجه گرفت که هر کسی با شاهزاده و پادشاهی خواهی مخالف است، الزاما مزدور حکومت داغان شده فقاهتی است. هستند همچین کثیری که چشم دیدن حکومت نکبنی فقاهتی را ندارند ولی در اثر ذهنیّت و مواضع عقیدتی/ایدئولوژیکی خودشان، غیر مستقیم به دوام پسمانده های حکومت فقاهتی ممکن أست کمک کنند، با این حال نمیتوان آنها را مزدور مستقیم نامید. اینگونه گرایشها را باید دقیق شناخت و فقط هوشیارشان کرد و مواضعشان را سنجشگری منطقی و مستدل. زبان اتّهام، اگر موثق نباشد، پیامدهای ناگواری خواهد داشت. این نوع زبان، در سطح اخلاقی، نوعی «غیر انسانی سازی» را بازتولید میکند. تاریخ اندیشه و سیاست نشان داده است که حذف گوهر ارجمندی مخالفان در هر وضعیّتی که باشند، اغلب مقدمهای برای حذف امکان گفت و گو و در نهایت، کاربست خشونت است. جامعهای که در آن، مخالف به رسمیت شناخته نشود، در حقیقت، توان اصلاح خود را از دست میدهد؛ زیرا نقد، مهمترین ابزار بازسازی خطاست؛ نه توجیه و استتار خطاها.
دیگر اینکه، تجربهٔ تاریخی نشان داده است که پایداری سیاست بارآور و مسئول نه بر دوش افراد یا شخصیّتها، بلکه بر پایهٔ باهمخوانی و هارمونی مردمان و شخصیّتها و مسئولان راهبردی شکل میگیرد. فرد در منش شخصی اش، خواه خوب یا بد، گذراست؛ اما اگر همه چیز به فرد وابسته شود، جامعه در برابر فقدان او یا خطای او صدمه پذیر خواهد شد. ناگفته نماند که گذشته هر چقدر نیز با شکوه بوده باشد، همواره ترکیبی از دستاورد و خطاست، نه یک کل یکدست و بی نقص. ایدهٔ بازگشت کامل به یک «دوران طلایی سپری شده» بیش از آنکه پروژهای تاریخی باشد، یک تخیّل سیاسی است. مسئله اصلی در صحبت شما، امید به رهایی، به جای آنکه بر آگاهی جمعی و مسئولیت فردی استوار شود، به انتظارات جادویی از شاهزاده رضا پهلوی وابسته شده است. در حالیکه در سنتهای فلسفی مختلف، از اگزیستانسیالیسم تا فلسفهٔ سیاسی مدرن، تأکید اصلی بر این است که آزادی نه داده میشود و نه هدیه گرفته میشود، بلکه ساخته میشود و این ساختن، نیازمند مشارکت آگاهانه همه مردم از هر نوع گرایش فکری و اعتقادی و مرام و مسلکی که میخواهد باشد و همچنین نقد پذیری و پذیرش پیچیدگی است. در نتیجه، آزادی زمانی پایدار خواهد بود که در دل جمع آگاه و پرسشگر شکل بگیرد؛ زیرا امیدی که از نقد عبور نکند، ممکن است به جای رهایی، به تکرار فلاکت ناخواسته درغلتد.
با این تفاصیل، جای هیچ تردیدی نیست که شاهزاده رضا پهلوی در پروسه نیم قرن اخیر ثابت کرده است که مرد میدانهای آزمونگری است و در همه جا و تا امروز سرفرازی ایران و مردمانش را آرزومند بوده و به دفاع از مردمان ایران و آب و خاک کهنسال برآمده است و در مقایسه با بسیاری از آنانی که خودشان را اپوزیسیون میدانند و مدام از میدان آزمونگری میگریزند، از محبوبیّت و کارآرایی بسیار بالایی برخوردار است. موضع تمام دوستداران شاهزاده و حتّا مخالفان شاهزاده و پادشاهی خواهی باید بر این محور شکل بگیرد که تا میتوانیم از امکانهای شکلگیری تنشهای علقه ای و جانبداری و احساسهای رقیق فاصله بگیریم و اصل قضیه را که همان آزادی ایران و مردمانش است، موضوع صحبتهای خود بدانیم و انتقاد را به معنای حذف و نادیده گرفتن و اتّهام زدن به دیگری و سپس تقدیر و ستایش از دیگری تمرکز ندهیم؛ ولو شخص محبوب ما در حرف و عمل اثبات کرده باشد که واقعا لیاقت تقدیر شدن را دارد. مسئله نقش شاهزاده رضا پهلوی را در وضعیّت خطیر امروز نباید از دامنه مسائل ایران بیرون گذاشت؛ بلکه باید پا به پای شاهزاده آمد و همانطور که خودش صمیمانه گفته است از «سیستان و بلوچستان» آغاز کنیم و این یعنی، من نیز مانند شما هستم و ما با دست در دست همدیگر گذاشتن است که «سیمرغشاه» میشویم و سربلندی میهن و آزادی تک تک خودمان را رقم میزنیم، یعنی آزادیی که از میان انتقادها و خرّاطی شدنها و پرداختهای مسئولانه به زیباترین شمایل شایسته آفرینگوییها تبدیل میشود. از شاهزاده رضا پهلوی، هیچوقت «قدّیس» نسازیم؛ زیرا وی شاهزاده ای زمینی است که هنر «خویشکاریهایش در لحظه های سرنوشتساز میهن» میتوانند قداست زندگی و جان و سرفرازی ایران کهنسال را در لبه پرتگاه هراسناک سقوط تاریخ و فرهنگ ایران و آخرین امیدهای رو به شعله ور شدن همچون افسانه ای با شکوه برای تمام قرون آینده ایران و جهان رقم بزند.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر کیانوش عزیز.
تحشیه ای فوری.
من، گوش دادن به صحبتهای امثال آقای زیباکلام را کفّاره حواسپرتیهایی خودم میدانم. آقای زیبا کلام و صدها نفر أمثال ایشون، أصلا کاره ای نیستند و حرفی برای گفتن ندارند که کسی بخواهد وقت خودش را تلف کند برای شنیدن پرت و پلا گوییهای آنها. اگر من در این باره صحبتی میکنم برای آنانی است که خاموشند و منتظر پاسخی به اینجور آدمها. یعنی افرادی امثال آقای زبیا کلام که أصلا تفاوت آ را از ب نمیدانند؛ ولی همه جا بر منبر میروند و اظهار لحیه های آنچنانی میکنند. فعلا بپردازم به اصل قضیه و نشان دهم که آقای زیبا کلام و أمثال او، کلّا بیسوادند و بی خبر از همه چیز.
انسانی که درک غلط و ناسنجیده از ایدهٔ دمکراسی دارد، اغلب دمکراسی را نه به مثابه یک «شدنِ تاریخی»، بلکه همچون «شیئی آماده» میبیند؛ گویی دمکراسی کالایی مونتاژی است که میتوان آن را از جایی خرید و در جایی دیگر نصب کرد. این خطا، در بنیان خودش، خطای فهم و نداشتن شعور فرهیخته برای تمییز و تشخیصص دادن تفاوت نسبت میان اندیشه و زیست است؛ زیرا دمکراسی پیش از آنکه یک نظام حقوقی یا ساختار سیاسی باشد، نوعی «اخلاقِ زیستن با دیگراندیشان و دیگر معتقدین و کلّا هر دیگری نامتعارف و خلاف آمد با ذهنیّت من» است؛ یعنی اخلاقی که باید در طول زمان، در بطن فرهنگ و حافظهٔ تاریخی یک جامعه، آرام آرام رسوب کند. انسانی که دمکراسی را تنها در قالب واژهها، نهادها یا آیین نامهها میفهمد، در حقیقت، به پوستهٔ دمکراسی دل بسته است و از جانِ آن بی خبر مانده است. او میپندارد که با نوشتن قانون، برگزاری انتخابات، یا تکرار واژههایی چون «آزادی» و «حقوق» و امثالهم میتوان جامعهای دموکراتیک پدید آورد. اما این تصور، از نادیدهگرفتن یک حقیقت کلیدی ناشی میشود. دمکراسی از متن قانون آغاز نمیشود، بلکه از متن بُنمایه های فرهنگ باهمستان.
فرهنگ، در اینجا، تنها مجموعهای از رسوم یا آیینها و امثالهم نیست، بلکه شبکهای از عادتهای ذهنی، اخلاقی و منشی و تجربه زیسته و تاریخی است که انسانها در طول آمد و شد نسلها در رفتار و کردار و گفتار با خود حمل میکنند. دمکراسی زمانی میتواند واقعیت یابد که این شبکهٔ فرهنگی، ظرفیتِ پذیرشِ «دیگران نامتعارف» را در خودش پرورش داده باشد؛ یعنی جامعه یاد گرفته باشد که اختلاف را نه تهدید، بلکه امکان بداند. بدون چنین پیشزمینهای، هر ساختار دموکراتیک، همچون بنایی خواهد بود که بر خاکی سست بنا شده است؛ یعنی عمارتی زیبا در ظاهر، اما لرزان در زیرساختهایش. دمکراسی، اگر بر بُنمایه های فرهنگ و تاریخ زیستهٔ یک جامعه تکیه نکند، به صورت نمایشی بدل میشود با آیینهایی بدون روح، صندوقهایی بدون اعتماد و گفتارهایی بدون تعهد و وفاداری به اجرا. انتقال صوری ایدهٔ دمکراسی؛ یعنی ترجمهٔ واژهها، تقلید از نهادها، یا تکرار شعارها که هرگز زایندهٔ مناسبات دموکراتیک نمیشوند؛ زیرا مناسبات، از دل تجربهٔ زیسته میرویند، نه از دل تقلید. آنچه تقلید میشود، شکل است؛ اما آنچه باید زاده شود، معناست.
به همین دلیل، گفت و گو در بارهٔ دمکراسی، هر چند ضروری، ولی به تنهایی کافی نیست. سخن گفتن، اگر به نقدِ موانع نیانجامد، میتواند به نوعی خودفریبی جمعی بدل شود. اسلامیّت و موکّلانش در ایران از بزرگترین خاصمان ایده دمکراسی و خونریزترین مانع در سر راه دمکراسی بوده اند و هستند و احتمالا اگر بقایی ازش در ایران بماند، همچنان مانع دمکراسی خواهد بود. جامعهای که میخواهد دموکراتیک شود، باید پیش از هر چیز، با موانعِ درونیِ خودش رو به رو شود؛ یعنی با عادتهای دیرپایی چون اطاعتِ بی پرسش، تقلید، دنباله روی از هر چی آقا و رهبر معظّم حکم کرد، وداع با ترس از اختلاف، مقابله شدید با تقدیسِ کردن قدرت الهی، و نبرد با بی اعتمادیِ تاریخی میان افراد. این موانع، اغلب نامرئی هستند، اما ریشه دارتر از هر مانع حقوقی یا سیاسی. من میپرسم که کی و کجا آقای «زیبا کلام» با محتویات قرآن و ذهنیّت اسلامیّت شمشیر اقتلویی، برخورد شفّاف انتقادی داشته است؟. مشارالیه حتّا علنا به زبان خودش گفته است که من ایرانی نیستم و افتخاری به ایرانی بودن ندارم. کسی که ایرانی نیست، چطور به خودش حقّ و اجازه میدهددر باره چیزی فضولی کند که هیچ علقه ای و مهری و نسبتی با آن ندارد؟. صفآرایی انتقادی در برابر موانع دمکراسی، نخستین گامِ واقعی به سوی دمکراسی است. نقد، در این معنا، نه تخریب، بلکه نوعی پالایش است. پالایشِ ذهنیّت خود از عادتهایی که آزادی را ناممکن میکنند. دمکراسی، پیش از آنکه در پارلمانها و مجالس تشخیص مصلحت نظام!!؟؟ متولد شود، باید در زبانِ روزمره، در مناسبات خانوادگی، در مدرسه، و در شیوهٔ مواجههٔ انسانها با یکدیگر، به تدریج زاده شود.
دمکراسی، اگر اصیل باشد، همچون بارانی آرام است. «نم نم» میبارد، نه طوفانی. بارانِ آرام، در طول زمان، خاکِ مناسبات اجتماعی را نرم میکند و بذر اعتماد را در آن میرویاند. هیچ جامعهای نمیتواند با آمریّت و مستقر کردن شمشیر اقتلویی و اعدامهای شبانه روزی یا تقلید، دموکراتیک شود؛ همانگونه که هیچ درختی با چسباندن برگهای مصنوعی به شاخه های خشک، زنده نمیشود. انسانی که دمکراسی را تنها در سطح صوری میفهمد، از یک حقیقت بنیانی غافل است. دمکراسی نه یک مقصد، بلکه یک پروسه است که از دلِ تاریخ، فرهنگ، و خودآگاهبود انتقادیِ افراد جامعه زاده میشود. شاید بزرگترین خطای انسان این باشد که میخواهد دمکراسی را «داشته باشد»، بی آنکه حاضر باشد دمکراسی را «زندگی کند»؛ زیرا دمکراسی، پیش از آنکه نظامی برای حکومت باشد، شیوهای برای بودن است. بودنی که در آن، انسان میآموزد دیگران نامتعارف را حذف نکند، بلکه به رسمیت بشناسد و نگاهبان آنها باشد؛ نه جانستان آنها.
آقای زیبا کلام و همعقیدگانش کی و کجا، دیگران نامتعارف را به رسمیّت شناختند و رادمنشانه برای بودن آنها در کنار خودش، قد علم کرد و در برابر شمشیرکشان اقتلویی الله کریه منظر ایستاد و پافشاری کرد؟. کی و کجا؟. ایشون فقط تا امروز سوای بروز دادن جهالت و بلاهت خودش، کوچکترین گامی برای واقعیّت پذیری دمکراسی بر نداشته است؛ زیرا ذهنیّت خودش به شدّت در باتلاق شرایع اسلامیّت توع شیعه گری، ذوب شده و فقط به دفاع از نظام خونریز فقاهتی پایبند مانده است. به همین دلیل، ترّهات ایشون، پشیزی ارزش ندارند. ایشون خیلی خطیب تشریف دارند، لطف کنند و ذهنیّت خود را از حقیقت کوری برهانند که باعث و بانی حاکم شدن چهل و هفت سال گیوتین الهی بر شاهرگ زیباترین فرزندان این آب و خاک شد. همین.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر ابوالفضل عزیز و درود بر آقای تابان گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر.
من در این مطلبم بر آنم که پاسخی به صحبتهای آقای تابان بدهم به منظور انگیزاندن او برای تامّلات اساسی. لینک مطلب آقای تابان را نیز در خاتمه صحبتهایم میگذارم. بنابر این خطابم در این صحبتها، آقای «تابان» است و دیگرانی که با او همعقیده اند.
صحبت شما که پیش روی ماست، صرفاً یک نوشته سیاسی یا واکنشی به یک واقعه نیست؛ این صحبت شما تلاشی است برای معنا دادن به تجربهای مرزی؛ یعنی تجربهای که میان مرگ و بقا، میان امید و هراس، و میان واقعیت و توهم ایستاده است. اما درست به همین دلیل، اگر قرار است که صحبت شما بر ذهنها اثر بگذارد و در حافظه جمعی ماندگار شود، باید نه تنها دیگران، بلکه خودِ بنیانهای عقیدتی شما را نیز زیر ذرّه بین پرسشگری گذاشت. صحبت شما فقط نباید برای اظهار نظر باشد در مواقع خالی نبودن عریضه و اعلام وجود؛ بلکه باید جرأت داشته باشید که حتّا بدیهی ترین گزارههای خود را نیز به عرصه سنجشگری فراخوانید. سرتیتر تکیه کلام شما - «فعلاً زندهایم» - است. این جمله، به ظاهر ساده، در عمق خودش حامل نوعی اضطراب وجودی است. اضطراب بقا. اما همینجا نخستین پرسش مطرح میشود که آیا زنده بودن، صرفاً به معنای نمردن است؟. یا زنده بودن، مستلزم داشتن افق، معنا و امکان کنش است؟. اگر جامعهای نفس بکشد، اما امیدش تحلیل رود، قدرت عملش فرسوده شود و آیندهاش به مهی قیرگون و تاریک فرو رود، آیا هنوز میتوان گفت «زنده است»؟. یا باید گفت در حال تعویق است. تعویق مرگ، تعویق معنا، تعویق آینده، تعویق زندگی و زیستن. خطر پنهان در تأکید بیش از حد بر بقا این است که جامعه به تدریج به «زندگی حداقلی» رضایت دهد و آزادی را به رؤیایی دور یا حتّا دست نیافتنی بدل کند و تقلیل دهد.
بحث مرکزی صحبت شما، شکستن معضل «جنگ تمیز» است؛ یعنی معظلی که در آن، جنگ همچون جرّاحی دقیق و نجاتبخش تصویر میشود. باید پرسید که آیا نفی «جنگ تمیز» به معنای نفی هر گونه تمایز میان انواع جنگ است؟. آیا همه جنگها، فارغ از زمینه و هدف، یکسانند؟. اگر جنگی برای دفاع از بقا رخ دهد، آیا همچنان باید آن را با همان زبانی توصیف کرد که جنگی تهاجمی را؟. اگر جامعهای میان نابودی تدریجی و جنگ قرار گیرد، آیا همچنان میتوان با قطعیت مطلق، جنگ را نفی کرد؟. اخلاقی که هیچ تمایزی را نمیشناسد، ممکن است در لحظه تصمیمگیری واقعی، ناتوان شود. صحبت شما با قدرت اعلام میکند که در جنگ، اخلاق، نخستین قربانی جنگ است. این گزاره از نظر عاطفی نافذ است، اما از نظر فلسفی نیازمند تأمل بیشتر است. آیا اخلاق فقط قربانی جنگ است، یا گاه فقط چیزی است که در دل جنگ باقی میماند؟. تاریخ وقایع گذشته نشان داده است که حتّا در تاریکترین لحظات خشونت، معیارهایی اخلاقی بروز پیدا کرده اند. مفاهیمی چون «جنایت جنگی» یا «مسئولیت اخلاقی» دقیقاً در دل تجربه جنگ شکل گرفتهاند. من میپرسم که آیا جنگ، اخلاق را نابود میکند یا صرفاً نقاب تمدّن را کنار میزند و ماهیت واقعی انسان را آشکار و رسوا میکند؟.
در بخشهایی از صحبت شما، قاطعیتی دیده میشود که از نظر سیاسی فهمپذیر، اما از نظر فلسفی خطرناک است؛ به ویژه آنجا که ستایش جنگ بهطور مستقیم معادل خیانت دانسته میشود. این نوع گزارهها، ناخواسته همان منطقی را بازتولید میکنند که خود صحبت شما با آن میجنگد. توجیه کردن حذف. اگر هر خطای تحلیلی به خیانت تعبیر شود، دیگر مجالی برای خطای صادقانه باقی نمیماند. اما آیا سیاست را میتوان بدون امکان خطا متصوّر شد؟. آیا نمیتوان مخالف جنگ بود و در عین حال به پیچیدگیهای تصمیمگیری در شرایط بحرانی اذعان کرد؟. شاید مهمترین مسئله این باشد که آدم باید بفهمد و شعور داشته باشد که نقد اندیشه را از محکوم کردن انسانها تمایز دهد و تفکیک کند.
یکی از بحث برانگیزترین گزارههای صحبت شما، این ادعاست که آزادی یا از درون جامعه میروید، یا اصلاً آزادی نیست. این جمله از نظر الهامبخشی بسیار نیرومند است، اما از نظر بینش و فهم تاریخی نیازمند ظرافت بیشتری است. آیا واقعاً آزادی همیشه صرفاً محصول نیروهای درونی اجتماع بوده است؟. در بسیاری از لحظات تاریخی، فشار بیرونی یا حمایت خارجی در شکلگیری فرصتهای آزادی، نقش کلیدی داشته است. من میپرسم که آیا میتوان میان وابستگی و تعامل تمایز قائل شد؟. آیا نفی مطلق هر گونه تأثیر بیرونی، خودش نوعی ساده سازی پیچیدگیهای رویدادهای تاریخ جوامع درگیر با حکومتگران برای آزادی و حقّ زیستن نیست؟ در جایی دیگر، صحبت شما بر نقش رهبری مسئول تأکید میکند و هشدار میدهد که شجاعت مردم بدون مسئولیت رهبران میتواند به فاجعه بینجامد. این نکته مهم است، اما اگر بیش از حد بر نقش رهبران تمرکز شود، خطر تقلیل مسئله به افراد پدید میآید. آیا شکست جنبشها همیشه به دلیل ضعف رهبری بوده است؟. یا به دلیل نبود نهادهای پایدار؟، نبودن بینش سیاسی و شدّت حسادت و رقابت و تنگ نظریها و مسئولیّت ناپذیری و مواضع بی اصل و پایّه مدّعیان کنشگری سیاسی؟، یا فقدان اعتماد اجتماعی؟. جامعهای که بارها شکست میخورد، ناگزیر باید نه تنها به رهبرانش، بلکه به ساختارهای درونی خودش نیز شکّاک شود.
صحبت شما در بخشهایی، اعتراض مکرّر را نشانه زنده بودن جامعه میداند. آیا اعتراض مکرّر همیشه نشانه قدرت است، یا گاه نشانه نبود راهبرد؟. تاریخ گذشته، مخصوصا تاریخ معاصر ایران از عهد قاجار نشان میدهد که نسلهای جوامع، بارها برخاستند، اما هر بار فرسودهتر شدند. آیا بازگشت مکرر به خیابان، بدون انباشت و کاربست تجربه و آفریدن باهمایی و همبستگی خجسته میتواند به ظفریابی بینجامد؟. در صحبت شما، سازمانگری و تشکیلات به عنوان سلاح اصلی معرفی میشود. این گزاره، از نظر عملی مهم و ضروری است. اما در اینجا نیز باید پرسید که چه چیزی تضمین میکند که سازمانها خودشان به ابزار سلطه تبدیل نشوند؟. تاریخ بارها نشان داده است که سازمانهایی که برای آزادی شکل گرفتند، در غیاب نظارت اخلاقی، خودشان به ماشینهای سرکوب بدل شدند. سازمانگری بدون اخلاق، میتواند خطرناکتر از بی سازمانی باشد. فاجعه چپ ایدئولوژیک در این نهفته است که أصلا «اخلاق ندارند و به شدّت بی اخلاقند». مهمترین خلأ فلسفی صحبت شما، نبود تعریف روشن از «انسان» است. صحبت شما از جنگ، آزادی، قدرت و جامعه سخن میگوید، اما کمتر روشن میکند که انسان در این میان چه موجودی است. قربانی؟ کنشگر؟ خطاکار؟ یا موجودی که همواره در معرض فریب است؟. تا زمانی که تصویر انسان روشن نشود، تصویر سیاست نیز مبهم باقی میماند.
من همچنان مایلم بپرسم که آیا ما حقیقتاً در حال نقد جنگ هستیم، یا در حال ساختن روایتی تازه برای آرام کردن ترسها و دلداری دادن به خودمان؟. آیا آنچه را که مینویسیم، تلاشی برای مواجهه با حقیقت است، یا تلاشی برای گریز از آن؟. در سراسر صحبت شما، تنشی بنیانی حضور دارد؛ یعنی تنشی که شاید خودِ روح پنهان نوشته را شکل میدهد. تنش میان ترس و آگاهی. روایت شما از عبور از آتش، از زنده ماندن در مرز نابودی، تنها توصیف یک واقعه نیست؛ بلکه توصیف یک وضعیت ذهنی جمعی است. منظورم وضعیتی است که در آن ترس نه فقط یک احساس، بلکه یک تجربه تاریخی میشود. اما همینجا باید پرسید که آنچه صحبت شما بازگو میکند، صرفاً تجربه جنگ است، یا تجربه مواجهه با ترس جمعی؟. و مهمتر از آن، آیا ترس در صحبت شما به آگاهی تبدیل میشود، یا صرفاً به بروز خشم ترجمه میشود؟؛ زیرا ترس، اگر فهم نشود، به انفعال میانجامد؛ اما اگر فهم شود، میتواند به خردمندی دگریسه شود. صحبت شما که فقط خشم تولید کند، ممکن است برای لحظهای ذهن را برانگیزد، اما لزوماً آن را عمیق بین و بیدارفهم نمیکند. پرسش اساسی اینجاست که آیا صحبت شما، ترس را به سطحی از شناخت میرساند؛ طوری که خواننده بتواند خود را در آینه آن ببیند، یا فقط زخمی را نشان میدهد که هنوز فرصت فهمیدن نیافته است؟.
در صحبت شما، جنگ به مثابه نیرویی کور و نابینا تصویر میشود؛ یعنی «نابینایی مسلح». این تصویر، از نظر ادبی و اخلاقی، موثّر است؛ اما از منظر فلسفی، این تصویر میتواند حامل خطری پنهان باشد. خطر انسان زدایی از عامل جنگ. اگر جنگ را صرفاً نیرویی کور بدانیم، چه کسی مسئول است؟. چه کسی تصمیم میگیرد؟. چه کسی از آن سود میبرد؟. آیا جنگ واقعاً نابیناست، یا بسیار دقیق و حساب شده از طرف انسانهایی آگاه هدایت میشود؟. آیا توصیف جنگ به عنوان نیرویی کور، ناخواسته مسئولیت اخلاقی عاملان آن را پنهان نمیکند؟؛ زیرا اگر جنگ صرفاً کنشی نابینایی باشد، آنگاه جنایت به تقدیر تبدیل میشود و تقدیر، دشمن مسئولیت است. جنگ، اگر چه در میدان ویرانی بی رحم است، اما در سطح تصمیمگیری، محصول ارادههایی انسانی است. نادیده گرفتن ارادههای انسانی، خطر آن را دارد که ما را از نقد ساختارهای قدرت باز دارد.
در لایهای دیگر، نوعی گرایش به قطعیت اخلاقی در صحبت شما دیده میشود. نوعی اطمینان که برخی مواضع را به شکل حقیقتهای بی چون و چرا بیان میکند. اما فلسفیدن پرسشگرانه، دقیقاً از همینجا آغاز میشود. از شک به قطعیّتها. یقین، اگر بیش از حد سخت شود، میتواند به مانعی برای یادگیری تبدیل شود. جامعهای که فقط پاسخهای قطعی دارد، ممکن است به تدریج، توانایی پرسیدن را از دست بدهد. آیا یقین، خودش نوعی خطر نیست؟. آیا اندیشهای که دیگر تردید نمیکند، نمیپرسد، شک نمیکند، جوینده نیست عین ادیان ایمانخواه و ایدئولوژی مارکسیسم، آیا هنوز زنده است؟ زیرا نشانه زنده بودن یک اندیشه، نه در داشتن پاسخهای نهایی، بلکه در حفظ توانایی پرسشگری و شکّاکیّت است.
در عمق صحبت شما، مسئله قدرت، حضوری پر رنگ دارد؛ اما ماهیت قدرت، کمتر مطرح شده است. قدرت، فقط در دست زمامداران حکومتها نیست. قدرت در زبان، در روایت، در سازمانها، در شبکه های اجتماعی و حتّا در تصوّرات جمعی نیز حضور دارد. من میپرسم که آیا صحبت شما، قدرت را فقط در بیرون میبیند، یا در درون خودتان نیز، آن را جست و جو میکنید؟. جنبشی که با معضل قدرت، مبارزه میکند، اگر از خطر تبدیل شدن به شکلی تازه از قدرت، آگاه نباشد، ممکن است ناخواسته همان چیزی شود که با آن میجنگد. این یکی از تراژدیهای تکرار شونده تاریخ ایران بوده است. قدرتهایی که در نام آزادی متولد شدند، اما در عمل، آزادی را محدود و حتّا سر به نیست کردند. شاید مهمترین پرسش فلسفی که بتوان از صحبت شما استخراج کرد، پرسشی درباره ماهیت امید باشد. امید در نوشته شما حضوری محسوس دارد. امید به آگاهی، به سازمانگری، به بازسازی. اما امید، اگر به درستی فهم نشود، میتواند به توهم تبدیل شود. امید واقعی، نه یک احساس زودگذر، بلکه نوعی مسئولیت است. مسئولیتی برای دیدن محدودیتها، برای شناخت شکستها و برای یادگیری از تجربیات اندیشیده شده و برای تجدید نظر کردن عمیق در مبانی ذهنیّت اعتقاداتی خود. آیا شما به شخصه شهامت آن را دارید که در مبانی اعتقادات مارکسیستی خودتان تجدید نظر انتقادی کنید؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای تابان: https://akhbar-rooz.com/1405/01/21/47242/
امیر دها:
این نوشته بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، نمونهای از همان وارونهسازی آشناست: پاک کردن نقش جمهوری اسلامی در بحرانها و نسبت دادن پیامدهای آن به مخالفانش.
نخست باید به اصل مسئله پرداخت. اگر امروز ایران در معرض جنگ، تحریم، انزوا و ناامنی قرار گرفته، ریشه آن در سیاست چهار دهه ماجراجویی منطقهای، صدور شبهنظامیگری و دشمنتراشی ساختاری جمهوری اسلامی است. حکومتی که میلیاردها دلار از منابع کشور را صرف شبکههای نظامی در منطقه کرده، طبیعی است که کشور را در معرض تنشهای خطرناک قرار دهد. نسبت دادن این پیامدها و از جمله جنگ جاری و پیامدهایش به اپوزیسیون، چیزی جز فرار از مسئولیت واقعی نیست.
دوم، ادعای «دعوت به بمباران ایران» تکرار همان اتهام تبلیغاتی شناختهشده جمهوری اسلامی است. واقعیت این است که رضا پهلوی بارها و صریح گفته است که با جنگ علیه ایران مخالف است. آنچه او بعد از قتل عام ده ها هزار نفر تنها طی ۴۸ ساعت توسط این رژیم جنایتکار، مطرح کرده، درخواست اقدامهای بشردوستانه برای جلوگیری از کشتار مردم در اعتراضات خیابانی بوده است؛ یعنی جلوگیری از سرکوب خونین شهروندانی که تنها خواستهشان آزادی و حقوق اولیه است. تبدیل چنین موضعی به «دعوت به بمباران» نه تحلیل سیاسی، بلکه تحریف آگاهانه واقعیت است.
سوم، نویسنده میکوشد سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» را نتیجه «توهمات اپوزیسیون» جلوه دهد. این نیز وارونه کردن حقیقت است. عامل اصلی ناکامی هر جنبش مدنی در ایران ماشین سرکوب جمهوری اسلامی است: گلوله، زندان، شکنجه و اعدام. مسئول خون جوانانی که در خیابان کشته شدند، کسانی هستند که فرمان تیر دادند، نه کسانی که خواهان آزادی بودند.
چهارم، تجربه همین تنشها و جنگ اخیر بار دیگر چهره واقعی رژیم را آشکار کرد: حکومتی که برای بقای خود حاضر است کشور را به میدان جنگ تبدیل کند و ایران را عملاً به سرزمینی سوخته بدل سازد. در چنین شرایطی، تأسفبار است که هنوز کسانی یافت میشوند که بهجای نشانه رفتن قلم خود به سوی عاملان این فاجعه، همصدا با تبلیغات رسمی رژیم، مبارزان برانداز را هدف قرار میدهند.
تاریخ نشان داده است که در بزنگاههای سرنوشتساز، مرزها روشن میشود. یک سو کسانی هستند که با وجود همه خطرها برای آزادی و آینده ایران تلاش میکنند؛ و در سوی دیگر، کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه با همان ادبیات و همان اتهامهایی سخن میگویند که سالها از تریبونهای جمهوری اسلامی شنیدهایم.
قضاوت نهایی را نه جدلهای رسانهای، بلکه حافظه جمعی یک ملت انجام خواهد داد؛ ملتی که بهخوبی میداند چه کسانی برای آزادیاش ایستادند و چه کسانی، در حساسترین لحظات تاریخ، قلم خود را در کنار تفنگ سرکوب قرار دادند.
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای تامّلاتی و شاید نکوهنده!
من بر آن نیستم که به وضعیّت ذهنی شما بپردازم که دیگران را به «کوتوله های سیاسی» انگ میزنید و خودتان را میخواهید در مقام «نابغه سیاسی» جا بزنید. این فقط معضل روانی شما نیست؛ بلکه آقای «احمد پورمندی» نیز خودش را در دایره «بزرگان صاحب اندیشه و کارکُشتگان مجرّب عرصه سیاست» میداند و همچنین آقای «بهزاد کریمی»، خودش را متخصّص «فنّ سیاستورزی و خرد نقّاد روشنفکری!!؟؟» میداند و کثیری أمثال این حضرات مثل آقایان «شهریار آهی، امیر طاهری، حسین لاجوری» و دیگرانی که به ذکر نامشان ضرورتی نیست و در همه جا حضور شبانه روزی دارند. سئوال این است که گیریم، دیگران کوتوله های سیاسی بودند یا باشند، شمایانی که ادّعای «نبوغ سیاسی و دارنده منظومه وسیع تجربیات» را دارید، در فاصله نیم قرن فعّال بودن گیوتینداران الهی بر شاهرگ این ملّت همیشه قربانی، کدام میلیمتر گام کارگشایینده و ارزشمند را برداشتید از برای خلع و عزل موکّلان الله کریه منظر؟. کدام گام را؟. کدام اقدام را ابتکار داشتید؟. کدام موضع شفّاف و دلیرانه را در برابر گیوتین خونریز و ایدئولوژی متعفّن الهی از خودتان بروز دادید؟. کدام؟. نام ببرید و رو کنید لطفا. فعلا بگذرم و بروم سراغ مشقی که نوشته اید. ناگفته نگذارم که تکلیف پسمانده های عقده ای حکومت الهی هنوز معلوم نشده است که شما بخواهید قضاوت نهایی کنید. حتّا اگر بر فرض محال، آتش بس دائمی برقرار شود، تازه جنگ ملّت ایران با حکومت فقاهتی تداوم خودش را حفظ خواهد کرد تا نابودی کامل گیوتین فقاهتی؛ ولو هر روز به اندازه دریای مازندران، خونها ریخته شود.
آنچه در این مطلب شما بیش از هر چیز به چشم میآید، نه صرفاً موضعگیری سیاسی؛ بلکه نوعی اخلاق خشمآلودِ قضاوت است؛ اخلاقی که میکوشد پیچیدگی واقعیت تاریخی را به داوریهای تند و واژگان سنگین فروبکاهد. چنین صحبتی در ظاهر، خود را در قامت دفاع از منافع ملی و نقد خطاهای سیاسی نشان میدهد، اما اگر از سطح خطابه عبور کنیم و آن را در محک فلسفی قرار دهیم، روشن میشود که بنیانهای آن بیش از آنکه بر استدلال استوار باشند، بر پیشفرضهای اثبات نشده، تعمیمهای شتابزده و اخلاقی سازیهای بدون هیچ پشتوانه استدلالی- بُرهانی تکیه دارند.
نخستین و بنیانیترین لغزش این صحبت شما، تبدیل اختلاف تحلیل به خیانت است. واژه «خیانت» در سنت اخلاقی و فلسفی، واژهای بسیار سنگین است؛ نه هر خطا، نه هر خوشبینی، و نه حتّا هر تحلیل نادرست را میتوان خیانت نامید. خیانت مستلزم قصد آگاهانه برای زیان رساندن است، نه صرفاً خطا در پیشبینی یا ناتوانی در تحلیل. هنگامی که شما بدون اثبات قصد و آگاهی، گروهی را «خائن» مینامید، در حقیقت، از قلمرو استدلال خارج شده و وارد قلمرو هیجان اخلاقی و از خود متشکری شده اید. در چنین فضایی، واژهها دیگر ابزار فهمیدن و استدلال و منطق نیستند؛ بلکه سلاحی برای تخریب دیگران هستند و هر جا که واژهها به سلاح تبدیل شوند، حقیقت، بی برو برگرد، نخستین قربانی آن میدان است.
لغزش دوم، افسانه سازی در باره «مسیر طبیعی» جنبشها است. این تصور که یک جنبش میتوانست در «مسیر طبیعی» خود پیش برود و تنها با دخالت برخی افراد منحرف شد، بیش از آنکه تحلیل تاریخی باشد، نوعی خیالپردازی پسینی است. تاریخ، برخلاف میل ما، مسیرهای از پیش تعیین شده ندارد. جنبشها نه رودخانههایی آرام، بلکه میدانهایی از برخورد نیروها، تصادفها، ترسها و امیدها و کنشها و واکنشها و کژفهمیها و برآوردها و احتمالات هستند. هیچکس نمیتواند با قطعیت بگوید اگر فلان تحلیل یا فلان شعار مطرح نمیشد، نتیجه الزاماً متفاوت بود. این نوع استدلال، در حقیقت، ساختن گذشتهای خیالی برای تسکین حسرت حال است، نه تبیین واقعی تاریخ. اما شاید خطرناکتر از این دو لغزش، تقلیل یک فاجعه پیچیده به یک عامل واحد باشد. شما میکوشد سرکوب و کشته شدن انسانها را به خطاهای برخی گرایشها؛ بویژه پادشاهی خواهان نسبت دهید. این نوع تحلیل، اگر چه ممکن است از نظر احساسی و ترضیه اعتقادات شخصی و فرقه ای و سازمانی و گروهی رضایتبخش باشد، اما از نظر فلسفی نادرست است. در هر نظام سرکوبگر، مسئول نخست خشونت، همان قدرتی است که خشونت را اعمال میکند [= زمامداران ولایت گیوتین الهی]. حتّا اگر تحلیلهای نادرست یا امیدهای اغراقآمیز وجود داشته باشد، نمیتوان مسئولیت اصلی خشونت را از عامل آن جدا کرد. جا به جایی این نسبت علّیّتی، نوعی بیدادگری معرفتی و بیسوادی کور است؛ زیرا به جای فهم دقیق علل، روایت را به گونهای تنظیم میکند که خشم و نفرت نویسنده را ارضا کند.
از سوی دیگر، صحبت شما، گرفتار توهّم حقّانیّت پیشینی نیز هست. هنگامی که نهادی یا شخصیتی به عنوان «سرمایه ملّی» یا «محور طبیعی همبستگی» معرفی میشود، این فرض در پسِ آن نهفته است که لژیتیماتسیون تاریخی از پیش وجود داشته و تنها با خطاهای دیگران آسیب دیده است. اما در فلسفه سیاسی مدرن، لژیتیماتسیون نه میراثی مقدس؛ بلکه نتیجه اعتماد و رضایت مردم است. هیچ نهادی صرفاً به دلیل پیشینه یا خاطره تاریخی، به طور خودکار به محور جامعه تبدیل نمیشود. اگر چنین محوری شکل نگرفته، باید امکان خطای خود آن نهاد نیز بررسی شود، نه آنکه همه شکستها به دیگران نسبت داده شود. جامعهای یا گرایشهایی یا گروهها و حزبها و رقیبانی که میخواهند فقط دیگران را مقصر بدانند، هرگز به بلوغ سیاسی نمیرسند تا بتوانند خود را از لحاظ موضعی و بینشی و اعتقاداتی و رفتاری اصلاح کنند. همچنین، صحبتهای شما به نوعی رمانتیسیسم تاریخی گرفتار است؛ آنجا که از «قضاوت بی رحم تاریخ» سخن میگویید و آینده را همچون دادگاهی قطعی تصویر میکنید. این تصور، اگر چه از نظر ادبی جذاب مینماید، اما از نظر فلسفی ساده انگارانه است. تاریخ، دادگاه نیست، بلکه عرصهای از روایتهای متکثر است. آنچه که امروز خیانت نامیده میشود، ممکن است فردا خطا تلقی شود، و آنچه که امروز قهرمانی است، شاید فردا نقد شود. کسی که با قطعیت از «زباله دان تاریخ» سخن میگوید، در حقیقت، بیش از آنکه تاریخ را بشناسد، به دنبال تسلی خشم کف بر لب آورده خویش است.تاریخ هرگز زباله دان نیست؛ بلکه گستره تجربیات عمیق دفن شده است که باید شعور داشت برای کشف گنجهای تجربیات گمشده در آن.
اما عمیقترین نقص این صحبت شما در سطحی ژرف تر نهفته است. جانشینی اخلاق خشم به جای اخلاق مسئولیت. مطلب شما میکوشد جهان را به دو گانه ساده «خائن» و «میهنپرست» تقسیم کند؛ دو گانهای که در نگاه نخست فریبنده است، زیرا پیچیدگی جهان را به یک داستان ساده فرو میکاهد. اما همین ساده سازی، بزرگترین خطر برای تفکر است. تاریخ نشان داده است که بسیاری از فاجعه های انسانی نه از خیانت آگاهانه، بلکه از ترکیب ترس، امید، نادانی و خطا زاده شدهاند. فهم این پیچیدگی، شرط نخست بلوغ سیاسی است. پاسخ واقعی به صحبت شما، نه دفاع از یک جناح و نه حمله به جناحی دیگر است، بلکه دفاع از عقلانیت در برابر هیجان اخلاقی است. جامعهای که هر خطا را خیانت بنامد، به تدریج توان تمایز میان اشتباه و دشمنی را از دست میدهد و جامعهای که این تمایز را از دست بدهد، محکوم است بارها همان خطاها را تکرار کند؛ زیرا هر بار، به جای فهمیدن، فقط محکوم خواهد کرد. در هر صورت، بزرگترین خطر برای یک ملت، نه فقط در وجود دشمنان بیرونی یا خطاهای داخلی، بلکه در ذهنیتی نهفته است که به جای اندیشیدن، داوری میکند و به جای فهمیدن، برچسب میزند. چنین ذهنیتی اگر خود را در لباس میهندوستی بیارایددر عمل، همان کاری را میکند که استبداد میکند. خاموش کردن تفکر و جایگزین کردن آن با اعتقادات شتابزده و سمنتی و نصّی.
اتّفاقا خلاف ادّعای شما، تنها کسی که از میان آتش آزمایش اینهمه پُرمدّعیان «اپوزیسیونها» بسیار سربلند و اصیل و عالی بیرون آمد، «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» بودند و هستند و خواهند بود. آنانی که رسوا شدند، دقیقا همانانی بودند و هستند و خواهند بود که مثل شما و امثال شما داعیه «نبوغ سیاسی» دارند و عملا نمیتوانند بیل و کلنگ نیز به دست بگیرند؛ چه رسد به اینکه بتوانند مصدر کاری سیاسی شوند.
تاریخ را کسانی نمیسازند که بیشترین خشم را دارند، بلکه کسانی میسازند که توانایی دیدن خطای خود را نیز دارند. ملتی که همه شکستهایش را به خیانت دیگران نسبت دهد، شاید برای لحظهای آرامش روانی بیابد، اما هرگز به آن بلوغی نخواهد رسید که بتواند آیندهای متفاوت خلق کند؛ زیرا آینده نه از دل خشم؛ بلکه از دل عقلانیّتی زاده میشود که شهامت پرسیدن از خود را دارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
نویسندهای که دیگران را «کوتوله سیاسی» مینامد،
پیش از هر چیز باید به کارنامه و جایگاه خودش نگاه کند.
کوتوله سیاسی واقعی همین نویسنده است—
نه بهخاطر اختلاف نظر،
بلکه به این دلیل که در برابر واقعیتهای روشن جامعه ایران، عمداً چشم میبندد و آنها را تحریف میکند.
اگر نوشتههای نویسنده حتی دو درصد ارزش واقعی داشت،
اگر حتی دو درصد حمایت خوانندگان را پشت این ادعاها بود،
میشد آن را جدی گرفت.
اما واقعیت این است که این نوع نوشتار نه بازتاب جامعه است و نه صدای مردم.
مشکل اصلی اینجاست:
نویسنده، آگاهانه یا ناآگاهانه، در مسیری حرکت میکند که در عمل به سود روایتهای رسمی جمهوری اسلامی تمام میشود.
وقتی اعتراض میلیونها ایرانی نادیده گرفته میشود،
وقتی اپوزیسیون بهطور کلی با برچسبهای تحقیرآمیز تخریب میشود،
و وقتی مسیرهای مختلف برای تغییر بهعنوان «خیانت» معرفی میگردد،
نتیجه چیزی جز تضعیف صدای مردم نیست.
اما یک واقعیت را نمیتوان انکار کرد:
طرفداران جمهوری اسلامی حتی اگر در پوشش تحلیل ظاهر شوند—با چنین مقالاتی نمیتوانند مردم ایران را ناامید کنند یا از مسیرشان منصرف سازند.
مردمی که سالها هزینه دادهاند،
مردمی که با وجود سرکوب، همچنان صدای اعتراض خود را حفظ کردهاند،
با این نوع روایتهای تحقیرآمیز عقبنشینی نخواهند کرد.
نویسنده از «توهم» سخن میگوید،
اما بزرگترین توهم این است که بتوان اراده یک ملت را با چند مقاله جهتدار تضعیف کرد.
تناقض در نوشته کاملاً آشکار است:
از یکسو مخالفان را «بیاثر» مینامد،
و از سوی دیگر همانها را عامل بحران و تخریب معرفی میکند.
این نشان میدهد که با یک تحلیل منسجم روبهرو نیستیم، بلکه با روایتی متزلزل و هدفدار مواجهیم.
در نهایت، مشکل نویسنده نه صرفاً خطای تحلیلی،
بلکه ایستادن در مسیری است که—خواسته یا ناخواسته—در جهت تضعیف امید و اراده مردم عمل میکند.
و تجربه نشان داده است:
اینگونه تلاشها، نه مسیر مردم را تغییر میدهد و نه آینده را تعیین میکند—
بلکه فقط گویای فاصله عمیق گوینده با واقعیت جامعه است.
درووود!
تحشیه ای فوری!
اگر قدرتهای سیاسی [= در اینجا، آمریکا و اسرائیل] در برابر خواستههایی که ریشه در توهّم، تعصّب یا ادّعاهای بی پایه دارند سر فرود آورند، در حقیقت نه تنها مسئلهای را حل نمیکنند، بلکه کفهٔ معادله را به سود همان ادّعاهای واپسماندگان فقاهتی سنگینتر میکنند. تسلیم شدن در برابر ادّعاها و خواسته های بی اساس و بی شرمانه، بیش از آنکه نشانهٔ خرد باشد، دعوتی است به گسترش جسارت؛ جسارتی که از دل آن، اطمینان به تحقق دیگر خواستههای موهوم سر برمیآورد. ایستادگی در برابر چنین روند بی شرمی آشکار، بیش از آنکه به معنای شدت عمل باشد، به معنای روشنیِ مرزها و قاطعیت در اصول است؛ یعنی قاطعیتی که نشان دهد ارادهٔ جمعیِ ملت ایران علیه حکومتگران غاصب و اشغالگر نه بازیچهٔ ادّعاهای بی پایه پسمانده های گیوتین الهی است و نه تسلیم تهدیدهای پنهان و آشکار آنان. آنچه که باید بر فراز این معادله مذاکره آویخته باشد، نه تهدیدها و ادّعاهای بی شرمانه، بلکه آگاهی از پیامدهای هر تصمیم است که نتیجهٔ مستقیم انتخابهای امروز حضرات است. ایران هیچ ربطی به لبنان ندارد.
اگر تیم ترامپ و نتانیاهو به این خواسته بی شرمانه پسمانده های فقاهتی گردن نهند، کفه معادله را به نفع پسمانده ها تغییر داده و آنها را در موضع اطمینان خاطر داشتن از رسیدن به بقیه ادّعاهای کذّایی خودشان تشویق خواهد کرد. دقیقا در همین نکته اساسی است که باید «بی بی نتانیاهو» همچنان به متلاشی کردن «حزب الله در لبنان» با شدّت و حدّت تداوم دهد تا حساب دست حضرات پسمانده بیاید که اگر نخواهند تسلیم فوری و بی امّا و اگر اراده ملّت ایران شوند، شمشیری برّنده تر از گیوتین الهی بر فراز گردن آنها به مویی بند است و سریع فرود خواهد آمد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود بر خانم جوانبخت گرامی،
تحشیه ای تامّلاتی.
تفکّر فلسفی را نباید به خطایی رایج، صرفاً ابزاری برای برانگیختن شکّ و فروپاشاندن اعتقادات کهنه دانست؛ گویی فلسفیدن فقط مأمور ویرانی است و رسالتش چیزی جز شکاف انداختن در بنیانهای پیشین نیست. امّا خمیرمایه فلسفیدن، در ژرفترین لایههای خودش، بر سختمایه آفرینندگی استوار است. بر توان زایش و بنیانگذاری. فلسفه، اگر به حقیقتِ خویش وفادار بماند، از آنچه که میگسلد [= ادیان ایمانخواه/مذاهب/ایدئولوژیها/نظریّه ها و غیره و ذالک]، خلأ نمیآفریند؛ بلکه از دلِ گسیختگیها، ستونهایی استخواندار برمیکشد که بر شانه های آگاهی قد میافرازند. فلسفه، اگر فقط بگسلد و نسازد، به بیابانسازی ذهنیّت میانجامد، نه به آزادی آن. گسستن، اگر به ساختن نیانجامد، صرفاً رها کردن انسان در برهوت است. برهوتی که در آن، آدمی از ادیانِ ایمانخواه، مذاهب، ایدئولوژیها و نظریهها میبُرد، اما به جای آنکه به افقی روشنتر دست یابد، هاج و واج، مضطرب و بی پناه، در خلأیی از معنا سرگردان میشود. چنین گسستنی نه شجاعت فکری است و نه آزادگی؛ بلکه نوعی بی مسئولیتی در برابر سرنوشت اندیشه و انسان است.
پروسه انتقاد و سنجشگری، اگر فلسفی باشد، باید همچون گاوآهنی بیدار و مسئول با وجدان اخلاقی بسیار حسّاس عمل کند. به این معنا که از یک سو، زمینِ کهنه و سخت شده اعتقادات را میشکافد، و از سوی دیگر، بذرهای اندیشه های نو را در همان خاک شخم خورده مینشاند. شخم زدن بدون کاشتن، جز برهنه کردن خاک و سپردن آن به فرسایش بادها و سیلابها، حاصلی ندارد. نقدی که به آفرینش نیانجامد، در حقیقت، نیمی از وظیفه خویش را وانهاده است؛ و نیمهکاری در قلمرو اندیشه، گاه از جهلِ خام نیز خطرناکتر است. نمونه اش فعالیتهای تحصیل کردگان و آکادمیکرها و فعّالین سیاسی [= آچمزهای ایرانی] و اجتماعی در دوران پهلوی اول و دوم که به فاجعه انقلاب اسلامی انجامید. آنها، اعتقادات مردم را متزلزل کردند، امّا به دلیل سترونی فکری هرگز نتوانستند به جای اعتقادات متزلزل شده، افکاری نو بیافرینند که با تاریخ و فرهنگ مردم ایران، پیوند داشته باشند؛ در نتیجه بر اثر خلائی که ایجاد شده بود، اسلامیّت همچون تحته پاره ای برای غریقی در دسترس مردم گذاشته شد و فجایع ایران و سرنوشت انسانها را تا همین امروز رقم زد. تفکّر فلسفی باید با آفرینش افکار و ایده ها همپا باشد تا موثر شود.
با این تفاصیل، «پرنسیپ امید» تنها زمانی معنا و افقی روشنگر مییابد که در مسیر و جهت تفکّر فلسفی قرار گیرد؛ امید، اگر به اندیشه تکیه نکند، به رؤیایی بی ریشه بدل میشود. امیدی که نتواند خود را در قالب فهم، نقد و آفرینشِ مفاهیم سامان دهد، در ذهنها میپوسد و به تسلّایی موقّت فروکاسته میشود. تسلّایی که به جای برافروختن مشعلی فرا راه، فقط لحظهای دل را گرم میکند و سپس خاموش میشود. امید بدون افق اندیشیدن، نه نیروی رهایی بخش، بلکه توهّمی آرامبخش است. امیدی که چشم انداز نداشته باشد، شبیه شمعی است در برابر تندباد حوادث. لرزان، بی پناه و محکوم به خاموشی. اما امیدی که به تفکّر فلسفی گره خورده باشد، دیگر شمعی لرزان نیست؛ بلکه مشعلی است که راه را میگشاید، حتّا در میان تاریکترین پیچ و خمهای تاریخ. چنین امیدی، نه از سر سادهلوحی، بلکه از ژرفای فهم و مسئولیت زاده میشود؛ امیدی که انسان را از اسارتِ تاریکی استیصال میرهاند و او را به کنش آگاهانه فرامیخواند. باید پرسید که آیا ما جرأت آن را داریم که پس از هر ویران شدنی، دست به ساختنی ژرفتر بزنیم یا آنکه در لذتِ ویرانی متوقف میشویم و نام آن را به خطا «تفکّر فلسفی» میگذاریم؟. باید پرسید که از پس ویرانی، چه چیزی شایسته ساختن است؟. آیا ما در روزگار خود، بیشتر شاهد فیلسوفان شخمزن و بذرکار هستیم یا فقط تماشاگرانِ ویرانی که میخواهند از خاکِ بی بذر، نام «آزادی فکری» بسازند؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای عاجل.
آنچه امروز بر میز مذاکره گسترده شده است، بیش از آنکه میدان گفت و گو باشد، صحنهٔ تقابل ارادهها و تلاقی منافع عاجل و مستمر است. به همین دلیل، امید بستن به سرانجامی سازنده، در شرایطی که خواسته های پسمانده های حکومت فقاهتی هیچ سنخیتی با اهداف راهبردی قدرتهای تعیینکننده ندارند، بیشتر به خوشبینی سادهدلانه میماند تا تحلیل واقع بینانه. مذاکرات، آنگاه به بن بست میرسند که زبانها هنوز در حرکتند و چک و چانه میزنند، اما افقها از پیش بسته شدهاند. در حقیقت، سرنوشت مذاکره را نه واژههایی که در اتاقهای بسته رد و بدل میشوند تعیین میکند، و نه لبخندهای دیپلماتیک و وعدههای موقت؛ بلکه آنچه نتیجه را رقم میزند، چشم انداز موازنهٔ استراتژیک قدرتها است [چین، روسیه، انگلستان در تقابل با آمریکا و اسرائیل]؛ یعنی همان هندسهٔ ناپیدای نیروهایی که پیش از آغاز هر گفت و گویی، نتیجهٔ آن را در سکوت ترسیم کردهاند. در جهانی که قدرتها نه بر پایهٔ دوستی، بلکه بر بنیان منافع شکل میگیرند، هر کشوری که سودای استقلالی جهت دار و اثرگذار در سر داشته باشد، ناگزیر در معرض مقاومت همان قدرتهایی قرار میگیرد که نظم موجود را میراث خود میدانند. از این لحاظ، مذاکراتی که ظاهراً برای حل بحرانها آغاز میشوند، گاه از همان لحظهٔ نخست، حامل بذر شکست هستند؛ زیرا آنچه که در ظاهر گفت و گو است، در باطن، رقابت برای تعریف آیندهٔ منطقه و تثبیت وضعیّت نیروهای مسلط است و در این میان، ترامپ که در واپسین سالهای قدرت خویش قرار دارد، بیش از هر زمان دیگر، به میراثی که از خود به جا خواهد گذاشت میاندیشد. او میداند که تاریخ، نه نیتّها، بلکه نتایج را به یاد میسپارد و نامها را نه با وعدهها، بلکه با اقدامها ثبت میکند. سقوط یا بقای پسمانده های فقاهتی، نه صرفاً محصول فشار بیرونی، بلکه نتیجهٔ فرسایش درونی و ناتوانی یک ساختار در پاسخگویی به نیازهای زمانه است. حکومتی که از فهم تحولات جهان باز بماند، دیر یا زود، نه به دست دشمنانش، بلکه به دست اهرمهای تاریخساز که همان مردمان جامعه ایران هستند، از صحنه کنار زده خواهد شد. در نتیجه، مهمترین مسئله نه فقط سرنوشت این یا آن مذاکره، و نه حتّا تصمیم این یا آن سیاستمدار؛ بلکه این است که آیا مردمان یک سرزمین، در لحظهٔ تعیینکنندهٔ تاریخ خود، توان آن را دارند که از دل بحران، افق تازهای برای خویش بیافرینند یا همچنان چشم به ارادهٔ دیگران خواهند دوخت؟. آیا سرنوشت یک ملت را میزهای مذاکرهٔ قدرتهای بزرگ رقم میزنند، یا ارادهٔ بیدار مردمانی که سرانجام تصمیم میگیرند تاریخ را نه تحمل، بلکه خودشان آن را متعیّن کنند؟. با این تفاصیل، مهم این است که ما در خاتمه کار ترامپ و بی بی به آرزوی خودمان نیز بتوانیم برسیم و قال حکومت فقاهتی را کنده باشیم. مهم و اصل مطلب همینه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود بر کیانوش عزیز!
تحشیه ای تامّلاتی.
کشورهای عضو اتحادیّه اروپا، نه در دیروز و نه در امروز، و نه در هیچ مقطع تعیین کنندهای از تاریخ معاصر، آنگاه که رنج مردمانی در فراسوی مرزهایشان به اوج میرسید، آنچنان که شایسته شأن انسانی است، سر بر شانه اندوه آنان ننهادند. لبنان و غزه، ایران و دیگر سرزمینهای سوخته در آتش استبداد و خشونت، برای آنان بیشتر «خبر» بود تا «درد»، بیشتر «موضوع» بود تا «مسئولیت». گویی در قاموس سیاستِ مدرنِ قدرتمحور، انسان تا آنجا اهمیت دارد که در ترازوی منفعت و برتری بگنجد و آنجا که سودی در میان نباشد، اشک و حقوق بشر نیز کالایی لوکس میشوند که تنها در ویترین نمایشهای اخلاقی عرضه میشوند، نه در میدان عمل. برای آنان، چندان مهم نبود و نیست که در کمتر از چهل و هشت ساعت، دهها هزار تن از زیباترین و جوانترین فرزندان ملّتی به دست سفّاکانی که خود را به نام الله و رسول و دین، توجیه میبخشیدند، به خاک و خون کشیده شدند؛ مهم نبود که هزاران چشم برای همیشه به تاریکی سپرده شد، و هزاران جان، در سکوتی تحمیلشده، طعم تحقیر و تجاوز را چشید. مهم نبود که ملتی، در طول نیم قرن، نه زندگی کرد؛ بلکه «رنج را زیست» و «درد را نفس کشید»؛ گویی زیستن برای او نه حق، بلکه مجازاتی ممتد بود. در منطق مزخرف بسیاری از قدرتهای اروپایی، جهان نه خانهای مشترک برای انسانها، بلکه بازاری بی پایان برای معامله است و در این بازار، آنچه که بیش از هر چیز خرید و فروش میشود، نه کالا، بلکه «سرنوشت انسانها» است. تجارت، برای آنان، تنها داد و ستد کالا نیست؛ بلکه گاه معامله بر سر حقیقت، دادگزاری و حتّا ارجمندی انسانی است. گاه رفاه و آسایش، نه بر شانههای تولید و خلاقیت، بلکه بر لبههای تیز رنج ملتهایی بنا میشود که سهمشان از این جهان، بیشتر خون است تا نان. در بزنگاههایی که مردمان ایران با استبدادی خشن و بی رحم رو به رو بودند، آنچه که بیش از همه آشکار شد، نه همدلیِ فراگیر، بلکه حسابگریِ سرد بود. گویی جان انسان، تا آنجا ارزش دارد که در معادلات قدرت و منفعت، اختلال ایجاد نکند و آنجا که نظمِ منافع به خطر نیفتد، مرگِ روزانه انسانها میتواند به عادتی خبری بدل شود. مگر نه اینکه هر روز، جوانانی در اوج شور زندگی، به پای چوبه های مرگ سپرده میشوند؟ مگر نه اینکه خبر این مرگها، گاه چنان عادی میشود که حتّا پژواکش نیز از مرزهای رسانهای عبور نمیکند؟. این سکوت، خود نوعی سخن گفتن است، سخنی که میگوید: «منفعت، بر انسان پیشی گرفته است.» با این همه، حقیقتی بنیانی را نباید فراموش کرد. هیچ ملتی با تکیه بر خشمِ صرف، به آزادی نرسیده است. آزادی، نه محصول نفرت، بلکه ثمره آگاهی، ایستادگی و مسئولیّت تاریخی است. اگر ملتی بخواهد از چرخه تحقیر و وابستگی رهایی یابد، باید پیش از هر چیز، ریشههای استبداد را در درون و بیرون خویش بشناسد و با خرد و اراده، آن را بخشکاند. به همین دلیل، مبارزه با هر شکلی از استبداد؛ به ویژه آنجا که به نام دین و تقدس، خشونت را توجیه میکند نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی تاریخی است؛ زیرا که هر نظامی که ارجمندی شاهنشاهی و خدایی انسان را قربانی قدرت کند، دیر یا زود، خودش نیز قربانی همان خشونتی میشود که خالقش است و در دل این تاریکیها، باید به یاد آورد که ملتی با ریشههای عمیق فرهنگی و تاریخی، هرگز تنها مصرف کننده تاریخ نبوده است؛ بلکه در مقاطع درخشان خودش، آفریننده معنا، فرهنگ و افقهای تازه برای جهان بوده است. ما ایرانیان امروزی - نه حکومتیان و اعوانشان - تداوم نیاکان، تنها به تکرار نامها نیست. به زنده نگه داشتن روح آفرینندگی، جسارت اندیشیدن و توان برخاستن از خاکستر است. پرسشی که همچون آینهای در برابر وجدان تاریخ ایستاده، این است که آیا ما میخواهیم صرفاً از بیدادگری دیگران بنالیم، یا آنچنان آگاه، توانا و مستقل شویم که جهانیان ناگزیر شوند نه از سر ترحم، بلکه از سر احترام، به ما بنگرند؟.
اروپائیان هیچوقت دوست مردمان ایران نبودند؛ بلکه فقط غارت ایران و ذلالت مردمان ایران را آرزومندند. به همین دلیل باید تا نابودی میکروسکپترین نشانه های حکومت فقاهتی جنگید و جنگید و جنگید. اروپائیان باید رورزی روزگاری بفهمند که ما بودیم که همه چیز را به آنها دادیم و هنوزم میتوانیم صاحب و آفریننده همه چیز شویم. ما این را ثابت خواهیم کرد که تداوم نیاکان خودمان هستیم، همانهایی که آغازگر تاریخ و فرهنگ جهانی بودند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای تامّلاتی
آنچه که تا کنون گام به گام در باره «تارتوفِ بازیهای ترامپ» گفتم، در اصل، تلاشی بود برای خواندنِ نشانهها در دلِ ابهام؛ برای دیدنِ آنچه که در پسِ واژههایی چون «آتش بس» پنهان میشود. این آتش بسِ ظاهری که هنوز نه مرزهایش روشن است و نه ضمانتش قطعی ،ـ بیش از آنکه پایانِ جنگ باشد، شبیه مکثی است در میانهٔ طوفان. مکثی برای سنجش، برای محاسبه، برای بازچیدن مهرهها بر صفحهای که هنوز بازی در آن پایان نیافته است. تا زمانی که پسمانده های الهی به نقطهٔ «تسلیمِ کامل» نرسند، وضعیت نه صلح است و نه جنگ؛ بلکه تعلیقی است خطرناک، جایی میان امید و تهدید. در چنین لحظاتی، آنچه بیش از هر چیز تعیینکننده میشود، نه شعارها و نه هیاهوی بلندگوهای مساجد شبکه های اجتماعی، بلکه زمان است؛ زمانی که قدرتها آن را همچون سرمایهای استراتژیک خرج میکنند و محاسبهای سرد که در سکوتِ اتاقهای بسته شکل میگیرد. در این میان، آنچه محتمل تر از هر روایتِ شتاب زدهای به نظر میرسد، منطقِ فرصت و سنجش دقیق قدرتهاست. منطقی که بر اساس آن، هیچ حرکت بزرگی بی زمینه و بی محاسبه رخ نمیدهد. هر اقدام نهایی، اگر قرار باشد رخ دهد، نه از سرِ هیجان، بلکه از دلِ ترازوی سنگینِ هزینه و فایده برخواهد خاست و در چنین برنامه ریزیهایی، پایتختها تنها شهر نیستند؛ بلکه نمادِ تمرکز قدرت هستند. سقوط یک پایتخت، در معنای نمادین خودش یعنی فروپاشی مرکز تصمیمگیری و گسستنِ رشتههایی است که پیرامون آن تنیده شدهاند.
اما در دلِ این همه تحلیل و گمانه، یک اصل کهن همواره پا برجاست و آنهم صبری که نه از سرِ انفعال، بلکه از جنسِ هوشیاری است. صبری که چشم را به جزئیات باز نگه میدارد و ذهن را از فریبِ ظاهرها میرهاند. در جهانِ سیاست، آن که زودتر فریاد میزند، لزوماً آن کسی نیست که برنده میشود. گاه آن که دیرتر حرکت میکند، اما دقیقتر میسنجد، سرنوشت را رقم میزند. به همین دلیل، شاید مهم ترین توصیه در چنین زمانهای نه شتاب در قضاوت، بلکه پایداری در فهم باشد. صبور ماندن، قوی ماندن و بیش از همه، هوشیار ماندن نسبت به آنچه در زیرِ لایههای خبر و تحلیل جریان دارد؛ زیرا تاریخ بارها نشان داده است که سرنوشت ملتها نه در لحظههای پر هیاهو، بلکه در لحظههای خاموشِ تصمیمسازی شکل میگیرد. فقط آنچه که محتمل است، مسئله فرصت و محاسبه دقیق آمریکا و اسرائیل در حمله نهایی است. من مطمئنم که نیروی زمینی امریکا وارد ایران میشود و نیروی هوایی اسرائیل نیز به صورت پشتیبان اقدام خواهد کرد. نیروی زمینی و ضربتی آمریکا، تهران را محاصره خواهد کرد و در کمترین فرصت ممکن، مهره های کلیدی را قلع و قمع و بعدش تمام. تهران که سقوط کند، یعنی بند و بست پسمانده های الهی نیز در سراسر ایران، سقوط کرده اند. فعلا باید صبور بود و قوی و هوشیار.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
سوال بسیار خوبی است.
دروود!
تحشیه ای تامّلاتی.
همانگونه که پیشتر نیز بارها گفتهام. حرفهای «ترامپ» و همپیمانان او را نباید صرفاً به منزله واژههایی پراکنده یا هیاهویی زودگذر تلقی کرد. سخنان او و همپیمانانش، اغلب برآمده از برآوردها، محاسبات و تاکتیکهایی هستند که در لایههای عمیقترِ استراتژی قدرت در مقیاس جهانی شکل میگیرند. در جهانی که قدرت، نه با شعار بلکه با سنجش و موازنه تعریف میشود، هر کلمه میتواند نشانی از طرحی ناپیدا باشد و هر سکوت، حامل معنایی که هنوز مجال ظهور نیافته است. با این همه، حقیقت این است که هنوز هیچ چیز در افق آتش بس به قطعیت نرسیده است. مفاد هر قرارداد، هر پیمان و هر وعده، تا زمانی که از ساحت گفتار به میدان اجرا نرسد، همچنان در قلمرو امکان و تردید باقی میماند. امروز سخن از مذاکره است و بازارهای نفت و گاز، که همواره حساسترین دماسنجهای مناسبات قدرت بودهاند، فعلا نشانه هایی از رضایت نسبی بروز دادهاند؛ امّا تاریخ بارها آموخته است که رضایت بازار، الزاماً نشانه آرامش واقعی نیست، بلکه گاه تنها سایهای است از انتظاری که هنوز تحقق نیافته است.
ابهام، همچنان بر بسیاری از ساحتها سایه افکنده است. معلوم نیست ساختارها و پسمانده های قدرت الهی گیوتینداران، چگونه بازچیده خواهند شد. چه کسانی در کدام پُست و موضع خواهند نشست و چه ذهنیّتهایی، تصمیمهای کلیدی امروز و فردا را رقم خواهند زد حتّا در سادهترین جلوههای زیست روزمره از گشوده یا بسته بودن مسیرهای ارتباطی و اطلاعاتی – مثل اینترنت - گرفته تا نحوه تعامل نیروهای رسمی و غیررسمی با جامعه. همه چیز در تعلیقی نگرانکننده قرار دارد. این تعلیق، حالتی میان بودن و نشدن، میان وعده و واقعیت است.
در چنین فضایی، هیاهوی بلندگوهای مساجد شبکه های اجتماعی در ایران و دیگر اقصاء نقاط جهان نباید معیار حقیقت تلقی شوند. تاریخ اندیشه ژرفمایه و تیزبین به ما هشدار میدهد که بلندترین صداها، لزوماً ژرفترین حقیقتها را بیان نمیکنند. آنچه که اهمیت دارد، نه فریادها، بلکه نشانههایی است که در سکوت رخدادها شکل میگیرد. بنابر این، شتابزدگی در داوری، همانقدر خطرناک است که بی اعتنایی به نشانهها. در فاصلههای زمانی کوتاه، مانند دورههای آتش بس یا تعلیق تنش، آنچه که بیش از هر چیز اهمیت مییابد، نه هیجان و نه نومیدی، بلکه «هوشیاری» است؛ یعنی هوشیاری به مثابه فضیلتی عقلانی و اخلاقی. مردمان ایران، چه در درون مرزها و چه در بیرون از آن، اگر بخواهند آیندهای متفاوت را تصور کنند، ناگزیرند نیروی اندیشه و همبستگی خویش را بهگونهای سنجیده، منظم و آگاهانه سامان دهند؛ نه از سر خشم لحظهای، بلکه از سر درک عمیق از پیامدهای هر کنش و هر سکوت؛ زیرا تجربههای تلخ تاریخ نشان داده است که هر گاه جامعهای در برابر ساختارهای ناکارآمد یا خطرناک، دچار فراموشی یا سستی شود، بهای آن را در تکرار رنجها و فجایع خواهد پرداخت. تاریخ، نه صرفاً دفتر وقایع گذشته، بلکه آینهای است که آینده را هشدار میدهد و آنانی که این آینه را نادیده میگیرند، محکومند همان خطاها را دوباره زندگی کنند. در نهایت، شاید کلیدیترین حقیقت این باشد که آینده، نه در وعدههای قدرتهای بزرگ و نه در هیاهوی شبکه های اجتماعی، بلکه در سطح آگاهی و مسئولیت پذیری مردمان شکل میگیرد. آنچه که سرنوشت را رقم میزند، بیش از هر چیز، کیفیت فهم ما ایرانیان از زمانه و میزان آمادگی ماست برای دیدن واقعیت، آنگونه که هست، نه آنگونه که آرزو داریم باشد.
من همچنان تاکید میکنم تا زمانی که هیچ چیزی بفهمی نفهمی معلوم نیست، نمیتوان به بوقها و بلندگوهای مساجد شبکه های اجتماعی در سراسر دنیا، اهمیّتی داد یا آنها را به جدّ گرفت. فقط باید منتظر شد و دید که در این فاصله دو هفته آتش بس، چه نتایجی حاصل میشود و چه تغییراتی در ایران رخ میدهند و چگونه بعدش تصمیم گرفته خواهد شد. در این فاصله باید مردمان درونمرزی و برونمرزی، هوشیار بمانند و نیروهای خود را برای سرنگونی و خلع و عزل پسمانده های الهی، منسجم و استوار و منظّم کنند. کوتاه آمدن در برابر گیوتینداران الهی و عزل و خلع نکردن آنها به معنای تکرار فجایع قتل عام دیماه خواهد بود. الان هر ایرانی باید به تن خویش تصمیم بگیرد که در کدام سوی معادله بایستد. در کنار پسمانده های گیوتینداران الهی یا در کنار مردمان ایران و آزادی ایران و آینده ای سرشار از زیباییها. من هیچ آلترناتیوی را سوای «شاهزاده رضا پهلوی و تداوم شاهنشاهی ایران»، برای عبور از این بن بست فاجعه بار نمیبینم و نمیشناسم و یقین دارم که هرگز نیز به وجود نخواهد آمد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروووود!
تحشیه ای بدون شرح.
انسان وقتی در دل یک سرزمین زندگی میکند، نه از پشت نقشهها و گزارشها، بلکه از میان چهرهها، نگاهها و رنجهای واقعی، حقیقت را لمس میکند. من، که نزدیک به یک سال و نیم در کردستان زیستهام و از نزدیک شاهد بسیاری از صحنههای پر تنش و درگیریها بودهام، به تجربه ای رسیدهام که با هیچ روایت کلیشهای و تبلیغاتی سازگار نیست. میان «مردم کردستان» و «احزاب و سازمانهای مسلّحی که به نام آنان سخن میگویند»، فاصلهای وجود دارد که نه با خطکش جغرافیا، بلکه با مقیاس حقیقت و انسانیت سنجیده میشود؛ یعنی فاصلهای از زمین تا آسمان، و از منظومهای تا بی نهایت منظومه های ناشناخته. مردم کردستان، آنگونه که من دیدهام، مردمانی مهربان، نجیب و سرشار از حسّ باهمزیستی هستند. مردمانی که رنج را همچون مردمان سیستان و بلوچستان، بیش از هر کس و هر قومی دیگر چشیدهاند و در عین حال، دل از مهر به دیگران خالی نکردهاند. اما در کنار این چهره انسانی، ساختارهایی نیز شکل گرفتهاند که گاه به نام دفاع از مردم، به ابزاری برای تداوم بحران و بازتولید رنج تبدیل شدهاند. بسیاری از این گروهها، به جای آنکه نماینده آرمانهای فراگیر ملّی و انسانی باشند، درگیر رقابتهای درونگروهی، طایفهای، عشیره ای، قوم و خویشی و قدرتطلبانه شدهاند و چه بسیار که سلاح را نه به عنوان آخرین چاره، بلکه بهعنوان نخستین زبان گفتگو برگزیدهاند.
فاجعه آنجا رخ میدهد که «نام مردم» به پوششی برای توجیه سلاح بدل شود. آنهم وقتی رنج انسانها به سرمایهای برای توجیه بخشی به قدرت تبدیل گردد. در چنین وضعیتی، آنچه که بیش از همه آسیب میبیند، نه فقط امنیت، بلکه اعتماد و آینده یک ملت است. مخصوصا برای مردمی که میخواهند زندگی کنند، بسازند، دوست بدارند و در کنار دیگر اقوام، در چارچوب یک سرزمین مشترک، به صلح و شکوفایی برسند. اگر ادعاهایی در باره حمایت یا تجهیز این گروهها از سوی قدرتهای خارجی مطرح میشود، خواه از زبان «ترامپ» یا هر سیاستمدار دیگری باشد، آنگاه معیار صداقت، واکنش شفاف و مسئولانه است. حقیقت، اگر حقیقت باشد، از روشنی نمیگریزد. اگر اتهامی بیاساس است، باید با صراحت و از مجاری معتبر رد شود؛ نه با هیاهو، نه با شعار، بلکه با سند و مسئولیت پذیری؛ زیرا در جهان سیاست، سکوتهای مبهم و تکذیبهای نیم بند، اغلب بیش از خود اتهام، تردید میآفرینند. اما در لایهای عمیقتر، مسئله تنها به این یا آن ادعا محدود نمیشود. مسئله اصلی، نسبت «قدرت» با «مسئولیت» است. هر گروهی که به نام مردم سخن میگوید، باید پیش از هر چیز، پاسخگوی رنج همان مردم باشد. هیچ سلاحی، اگر به جای حفاظت از جان انسانها، به چرخهای از خشونت و بی ثباتی دامن بزند، نمیتواند ادعای نمایندگی اخلاقی داشته باشد.
آینده کردستان و هر سرزمین دیگری، نه در انبارهای سلاح، بلکه در دلهای آگاه و در ارادهای برای باهمزیستی و خرد جمعی شکل میگیرد. مردمی که در عمق وجود خود، پیوندهای انسانی و ملی را پاس میدارند، هرگز خواهان استمرار نزاع نیستند. آنان، بیش از هر کس، تشنه آرامش و دادگزاری هستند. من میپرسم که آیا آنانی که به نام مردم سخن میگویند، حاضرند روزی در برابر خودِ مردم بایستند و بی هیچ شعار و سلاحی پاسخ دهند که کدام رنج را کاستند و کدام رنج را افزودند؟ و آیا حقیقت، اگر روزی بیپ رده در برابر همگان بایستد، آنان را تبرئه خواهد کرد یا محکوم؟. با توجّه به اینکه احزاب مسلّح کردی، لابی بسیار پر نفوذی در آمریکا دارند، اقدام برای تبرئه خودشان، خیلی کار آسانی است. امّا اگر همینطور تکذیب کنند، بدون تایید ترامپ؛ نه دیگران؛ - یعنی اینکه دقیقا خود ترامپ باید تکذیب را تایید کند -، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که احزاب کردی، واقعا شیّادند و هرگز نباید به آنها اعتماد کرد و مردم کردستان را باید از دام این شیّادان به موقعش آزاد کرد هر چه زودتر. همین.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
درووود!
تحشیه ای دم دست.
من فعلا با تفسیرها و دیدگاههای آقای ویسی به طور کلّی کار ندارم؛ زیرا ارزیابی اساسی دیدگاههای او به فرصتی مناسب محتاج است. امّا در این خصوص ارقامی که ذکر کرده است، کاملا درست میگوید و مطلبیست اظهر من الشّمس. امّا چند نکته کلیدی را نیز از یاد برده که ذکر کند و من آنها را بیان میکنم:
35- حضور نیابتیها و آدمکشها و گانگسترهای حرفه ای و خاصمان ایرانیان در میهن و اسکان دادن آنها که بر نفرت ایرانیان از پسمانده های حکومت الهی و نابودی قطعی آن، هزار چندان میافزاید.
36- ترغیب و تشویق کردن کودکان و نوجوانانان صغیر و دادن اسلحه و اجازه قتل به آنها
37- اخراج آقازاده ها از کشورهای محتلف
38- تروریست شناختن سپاه در سطح جهانی
39- خسارات و ویرانیهایی که مویرگهای حیاتی گیوتینداران را به شدّت مسدود کرده اند.
40- بی اعتباری کامل اسلامیّت و طیف آخوندهای تبهکار و ورافتادن آنها برای همیشه و ابد در ایران
41- برافتادن نقابها از چهره های کسانی که تا دیروز، مثلا مخالف حکومت فقاهتی بودند و در این فرصت نشان دادند و اثبات کردند که مزدور مستقیم و غیرمستقیم حکومت فقاهتی بودند و همچنان هستند از چپ ایدئولوژیکی بگیرید تا بیایید به اصلاح طلبان و اسلام راستین سازها و مثلا سلبریتیهای ابله و غیره و ذالک
42- معلوم شد که دوستان و دشمنان ایران چه کسانی هستند. دو خاصم خونی و خبیث کهن به نامهای «روسیه و انگلستان»، این بار در کنار چین و کشورهای اتحادیه اروپا ثابت کردند که همچنان از خاصمان تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران هستند و از طرف دیگر معلوم شد که اصیلترین و بهترین دوستان صمیمی و وفادار و دلبسته به ایرانیان فقط اسرائیل در درجه اول و سپس آمریکا و دست آخر نیز کشورهای خلیج فارس که از دیر باز به امپراطوری تاریخ و فرهنگی ایران، تعلّق داشتند. ترکیه ثابت کرد که کما فی السّابق، همیشه ابله خواهد بود و تفاوت دوغ را از دوشاب نخواهد دانست. اردوگان احمق و خنگ نفهمید که مردم ایران بودند که اقتصاد ترکیه را رونق دادند و چرخاندند؛ نه حکومت فقاهتی.. باید از مردم، حمایت میکرد؛ نه آخوندها.
43- و امّا مهمترین و کلیدی ترین و اساسی ترین اهرم که وجودش به معنای آزادی ایران و آینده با شکوه خواهد بود و آنهم:
- شکلگیری آلترناتیو شالوده ای و کلیدی و اساسی «شاهزاده رضا پهلوی و تداوم شاهنشاهی پهلوی» با رویکردی عظیم و ریشه ای به بُنمایه های تاریخ و فرهنگ ایرانیان. این مهمترین اصل است که نباید از یاد برد و باید مدام آن را تا به ثمر رسیدنش، برجسته و پشتیبانی کرد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای دیگر.
الان شروع شده اند روایتها از دو طرف درگیر جنگ: همه ما داستانش را میدانیم: «من بودم، حاجی نصرت، تقی پونصد. علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود» ........
همانگونه که دیروز نیز تأکید کردم، آتش بس را نباید به سادگی و با خوش باوری، به مثابه پایان جنگ تعبیر کرد. آتش بس، در ذات خود، نه خاتمه نزاع، بلکه وقفهای حساب شده در دلِ نبردی ناتمام است؛ فرصتی برای برآورد دوباره توانها، برای بازچینی صفوف، برای ترمیم کم و کسریهای لجستیکی، برای تنظیم دوباره مواضع، و در نهایت، دمی کوتاه برای نفسگرفتن پیش از آنکه گردباد بعدی برخیزد. آنچه این روزها در شبکههای اجتماعی و منبرهای تبلیغاتی جهانی روایت میشود، بیشتر به صحنهآرایی شباهت دارد تا به حقیقت. روایتها، اغلب، نه انعکاس واقعیت، بلکه بازتاب آن چیزی هستند که باید دیده شود، نه آنچه واقعاً در حال وقوع است و این همان فاصلهای است که همواره میان «نمایش قدرت» و «حقیقت قدرت» وجود دارد؛ فاصلهای که تنها با فهم خواستههای بنیانی مشارکین اصلی میتوان آن را درک کرد. از همان آغاز، آنچه در باره «تارتوف بازیهای» ترامپ نوشتم، ناظر بر همین اصل بود. درک واقعیت، نه از راه گوش سپردن به شعارها و بلندگوهای مساجد شبکه های اجتماعی، بلکه از راه تمرکز بر خواستهای واقعی و اهداف راهبردی قدرتها ممکن است. باید دید که آمریکا و اسرائیل چه میخواهند، و مهمتر از آن، چگونه در پی تنظیم دوباره کفههای ترازوی نظم جهانی هستند؛ یعنی نظمی که در ظاهر میکوشد شاهین ترازو را «پنجاه ـ پنجاه» نشان دهد، اما در باطن، همواره به سوی تثبیت برتری استراتژیکی متمایل است.
اما به نکتهای اساسی تر بپردازم؛ نکتهای که کمتر کسی درنگی جدی بر آن کرده است.
چرا سیاستمداران، در اغلب موارد، از توضیح شفاف برنامههای خود میگریزند؟ چرا سخن آنان غالباً از روی کاغذهایی خوانده میشود که از پیش تنظیم شدهاند؟ چرا سخنگویان، واسطه تفسیر و بیان میشوند، و چرا واژهها، پیش از آنکه ادا شوند، پالایش و مهار میشوند؟ پاسخ را باید در ماهیت قدرت جست. قدرت، ذاتاً با ابهام زیست میکند؛ زیرا شفافیت کامل، دست قدرت را میبندد، و ابهام، میدان مانور را گسترده میسازد.
سیاستمداری که بی پرده سخن بگوید، در حقیقت، بخشی از قدرت خود را واگذار کرده است؛ زیرا رازداری، همواره یکی از ستونهای اقتدار بوده است. در این میان، استثناهایی نیز دیده میشوند؛ چهرههایی که به ظاهر بی واسطه سخن میگویند، بی کاغذ، بی پرده، و بی ملاحظه عین ترامپ. اما همین «بی پروایی ظاهری» نیز میتواند گونهای دیگر از نمایش باشد؛ نمایشی که سادگی را به عنوان ابزار پیچیدگی به کار میگیرد. و اینجاست که مسئله آتش بس، در معنای حقیقی خود، آشکار میشود.
آتش بس، توافق نیست؛ وقفهای برای بازآرایی است. تنفسی است برای ادامه جنگ، نه برای پایان آن. در تاریخ نبردها، آتش بسها اغلب مقدمه فصلهای سخت تر بودهاند، نه نقطه پایان آنها. در سطح راهبردی، تمرکز نیروها در یک نقطه، همواره محاسبه هزینه و فایده را دگرگون میکند. همانگونه که شکارچی، وقتی بداند که همه تهدیدها در یک محدوده گرد آمدهاند، با قاطعیت بیشتری تصمیم میگیرد، قدرتها نیز هنگامی که میدان تهدید را متمرکز ببینند، اراده خود را برای اقدام نهایی تقویت میکنند. اما آنچه از همه اینها اساسی تر است، نقش آگاهی جمعی است. هیچ تحول تاریخی، تنها با اراده قدرتهای بیرونی رقم نمیخورد؛ بلکه آنچه سرنوشت ملتها را تعیین میکند، درجه بیداری و انسجام درونی آنهاست. تاریخ، بارها نشان داده است که ملتهایی که در لحظات حساس، دچار تردید، پراکندگی یا خودفریبی شدهاند، فرصتهای خود را به دشمنانشان واگذار کردهاند. در چنین بزنگاههایی، مسئله اصلی نه فقط شناخت دشمن، بلکه شناخت خود است؛ شناخت ضعفها، ترسها، امیدها، و میزان آمادگی برای ایستادن بر سر آرمانها. زیرا بزرگترین شکستها، نه در میدان نبرد، بلکه در میدان اراده و تصمیم رخ میدهند. جنگها پیش از آنکه با گلوله پایان یابند، در ذهنها آغاز یا شکست میخورند و این همان نقطهای است که هر ملت، ناگزیر باید با آن رو به رو شود. آیا توان ایستادگی دارد؟ آیا میتواند بر تفرقه غلبه کند؟ آیا میتواند از فرصتهای کوتاه، پلی برای آیندهای بلند بسازد؟ آیا ما حقیقتاً لحظههای تاریخ را میشناسیم، یا همچنان در سایه روایتها و نمایشها سرگردانیم و اگر فردا تاریخ از ما بپرسد که در لحظه تعیینکننده چه کردیم، آیا پاسخی خواهیم داشت که شایسته یک ملت باشد، یا تنها سکوتی که بوی فرصتهای سوخته میدهد؟
مسئله کلیدی این است که ایرانیانی که به طور کلّی در سمت و سوی سرنگونی و برچیدن بساط الهی و بازپس گرفتن میهن هستند، تا چه اندازه در این فاصله از قتل عام دیماه تا آتش بس موقّت به این معضل کلیدی پی برده باشند که باید سفت و سخت در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستند و با تمام نیرو برای برچیدن پسمانده های فقاهتی و دست نشاندگان صادراتی و رکابداری و متعگی و مزدوری آنها یکپارچه و متّحد همصدا بمانند و هرگز میلیمتری تا به ثمر رسیدن اهدافشان واپس ننشینند؛ وگر نه باقیمانده های گیوتین الهی فرصت به دست خواهند آورد و در نابودی ایران و ایرانیان، هرگز تعلّلی به خود راه نخواهند داد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
بجای این همه داستانسرائی و کشاندن موضوع به شاهزاده رضا پهلوی و بیاعتمادی مردم از ایشان - که نمیدانم این تحقیقات را کی و چگونه انجام دادید - از گروهها و سازمانهای کُرد ایرانی مقیم اقلیم کردستان عراق، خواهش کنید - همانطور که گروه کوموله (علیزاده) رسماً دریافت سلاح را تکذیب کردند - آنها هم رسماً با دادن اطلاعیه به فارسی و انگلیسی اتهام ترامپ را رد و از کاخ سفید تقاضای تصحیح این اتهام را بکنند.
سپاسگزارم اگر چنین تقاضایی را انجام دهید
دروود بر کیانوش عزیز،
توضیحی مختصر.
آنچه از سخن «ترامپ» برداشت شده، بیش از آنکه حقیقت باشد، حاصل شتاب در داوری است. این حرف ترامپ، ایجاد سوء تفاهم کرده است. منظور ترامپ از «تمدنی میمیرد»، دقیقا تمدّن معیوب و خون آلود اسلامیّت است که اوج سفاکیّت و سبعیّتش در ولایت فقیه، واقعیت پیدا کرد و با نابود شدن آن، بلافاصله «آتشفشان فرهنگ ایرانیان» شعله افشان خواهد شد و هرگز بازگشتی برای «تمدن خونریز اسلامیّت» جایی نخواهد بود، نه در ایران، نه خاور میانه، نه هیچ کجای جهان. سخن از «مرگ یک تمدن»، اگر به درستی فهم نشود، میتواند هراس بیافریند؛ اما اگر ژرفتر در آن تأمل کنیم، در حقیقت، فروپاشی صورتهای بیمار و منحرفی است که به نام حقیقت، خشونت را تقدیس میکنند و به نام ایمان، خون میریزند. تمدن، زمانی میمیرد که از درون تهی شود؛ یعنی زمانی که کشورداری و قدرت و اقتدار به ابزار سرکوب و غارت و چپاول و تجاوز و خونریزی و اعدام و فلاکتهای سرسام آور بدل شود و حقیقت، در سلّاخ خانه سیاست جبّاراران روزگار قربانی شود. آنچه که امروز در ساختارهای قدرت دژخیمان الهی دیده میشود، نه شکوه یک سنّت، بلکه سایهای از خشونت و ارعاب فاجعه بار است که بر چهره فرهنگ ایرانیان افتاده است؛ یعنی سایهای از ترس، سرکوب و سبعیّت و خونریزی و کشتار که اگر ادامه یابد، نه تنها انسانها، بلکه معنای انسان بودن را نیز نابود میکند.
اما تاریخ، بارها نشان داده است که هیچ صورت تحمیل شدهای بر روح یک ملت، جهرگز ابدیّت ندارد. هنگامی که لایههای تحریف و خشونت فرو بریزند، آنچه که از زیر خاکستر برمیخیزد، نه خلأ، بلکه جوهر زنده فرهنگ است؛ همان نیرویی که در ژرفای حافظه جمعی یک ملت نهفته است و چون آتشفشانی خاموش، بلافاصله شعلهور میشود. فرهنگ اصیل ایرانیان، هرگز با آمریّتهای مقتدرین حکومتی زاده نمیشود و با سقوط یک قدرت جبّار نیز نابود نمیشود؛ بلکه در سکوت، در حافظه، در زبان و در وجدان مردمان زنده میماند تا زمانی که فرصت ظهور دوباره فرا رسد. پایان سبعیت الهی، نه فقط به سقوط یک ساختار، بلکه همچنین به دگرگونی در فهم انسان از قدرت مختوم خواهد شد. آن روز که قدرت، نه وسیله تسلط، بلکه ابزار پاسداری از ارجمندی انسان شود، میتوان گفت که تمدنی تازه زاده خواهد شد؛ یعنی تمدّنی که به جای خونریزی، بر آگاهی بنا میشود. فعلا منتظریم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مطلب ذیل را در پای صحبتهای آقای پورمندی در «ایران امروز» نوشتم که منتشر نشد. مدیر محترم سایت ایران امروز، گاهی نظرات مرا نشر میدهد و گاهی نشر نمیدهد. در هر صورت جهت اطّلاع عموم، مطلبم را اینجا بازنشر میدهم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////////
درود بر آقای پورمندی گرامی،
صحبتی نه برای مشاجره و کشمکش نظری؛ بلکه برای تامّلات عمیق و راهگشائیها.
صحبتهای شما بیانگر تصوّری هستند که جهان را همچون میدان رقابت قدرتهای داخلی و بین المللی میبیند و تاریخ را به مجموعهای از بازیها، محاسبه ها و حرکتهای تاکتیکی فرو میکاهد. مشکل اصلی نوشته شما، نه در دادهها و نامها و فاکتها؛ بلکه در همین تصوّر ذهنی نهفته است؛ یعنی تصوّری که جهان انسانی را به منطق بازی ورزشی تبدیل میکند که از دل این تبدیل، نوعی بی حسّی اخلاقی آرام و نامرئی زاده میشود. وقتی زبان تحلیل به زبان تفسیر بازی ورزشی بدل شود، متعاقبش واقعیّت انسانی به تدریج از متن حوادث، حذف و به کنار گذاشته میشود. واژگانی چون «سواره و پیاده»، «محاسبه»، «بازی صفر صفر» یا «خنثا شدن اهمیّت» در ظاهر بی خاصیّت مینمایند، امّا در عمق خودشان حامل یک پیشفرض گمراه کننده اند و آنهم اینکه تاریخ را به مثابه مجموعهای از حرکتهای عقلانی در صفحه ای انتزاعی ترسیم میکند. امّا آیا واقعاً چنین است؟. آیا تاریخ، چیزی فراسوی تودهای از رنجهای انباشته، ترسهای واقعی، بدنهای زخمی و امیدهای شکسته و بر باد رفته است؟. اگر چنین است، چگونه میتوان آن را به صفحهای از مهره های شطرنجی تقلیل داد بیآنکه نوعی کژگویی مفهومی مرتکب نشد؟.
کژگویی مفهومی در جایی رخ میدهد که انسان از متن حوادث، حذف میشود و جای آن را «ساختار قدرت و مناسبات کنترلی/آلگوریتمی» میگیرد. در صحبتهای شما، ساختار قدرت چنان برجسته میشود، پنداری که انسان واقعی با گوشت و پوست و خونش، با ترس، تردید، و تجربه زیسته، تقریبا به سایهای در حاشیه جامعه و رویدادهایش رانده میشود. مشکل مطلب شما در این است که مردمان در پایان حرفهایتان ظاهر میشوند، نه در آغاز که همچون متغیّری کلیدی میتوانند در شرایط خاصّ، تمام معادلات قدرتهای اقدامی و ذینفوذی را فعّال کنند یا کاملا از کار اندازند یا خنثا و حتّا سر به نیست کنند. شما رویدادهای انسانی را در گستره تاریخ از چشم انداز قلّه میبینید، نه از چشم انداز بستر زمینی؛ منظورم این است که از منظر چشم انداز قدرتمندی، برانداز میکنید، نه از منظر زندگی جاری و معضلاتش. امّا حتّا در سطح تحلیل قدرت نیز، صحبتهای شما، گرفتار نوعی ساده سازی است. تقسیم جهان به «دگماتیست» و «پراگماتیست» در ظاهر، تحلیلی به نظر میاید، امّا در بطن و جزئیاتش، نوعی جزمیّت سازی از عقلانیّت/راسیونالیته است.؛زیرا پراگماتیسم در اینجا نه به معنای خردورزی و عقلانی اندیشی کارآمد؛ بلکه به معنای سازگاری و تقلّا کردن برای برای بقای قدرت و ماندن در حکمرانیست و بقای سیاسی و قدرت و اقتدار، هر چند ضروری، امّا معیار حقیقت و به حقّ بودن زمامداران از سوی مردم معترض نیست. اگر بقای قدرت سیاسی، معیار باشد، آنگاه هر قدرتی که بیشتر دوام آورد، عاقلتر تلقی میشود و این دقیقا همان جایی است که اخلاق از سیاست تبعید و به دور افکنده و گورانیده میشود.
در این میان، تمایل شما به مقایسه های تاریخی مثل چین، شوروی، پاکستان، نشان دهنده نوعی اضطراب معرفتی است. شما میخواهید که با قرار دادن اکنون در قالب گذشته، آینده را پیش بینی و محاسبه کنید. امّا تاریخ، نه آزمایشگاهی برای تکرار الگوها؛ بلکه گستره مجهولات برای رخدادهای یگانه است. هر جامعه، ترکیبی از کنشها و گرایشها و تجربه ها و پیچیدگیهای آمیخته به ابعاد تاریک و غافلگیر کننده را در رفتار جمعی و فردی انسانها حمل میکند. بنابر این من میپرسم که آیا این قیاسهای شما واقعا ابزار تفهیمند یا صرفا نقابهایی برای پوشاندن ناتوانی ما در مواجهه با ناشناخته ها و غافلگیر شدنها و شبیخونهای پاتکی؟. در لابلای صحبتهای شما، نوعی میل به پیش بینی آینده را میتوان استخراج کرد، پیش بینی کودتا، فروپاشی یا گذار. ولی پیش بینی، اغلب بیش از آنکه نشانه دانش متّقن باشد، نشانه اضطراب است. انسان از آینده میترسد و برای فرار از این ترس، آن را در قالب داستانهای توجیهی و فهمپذیر تشریح و تفسیر میکند. نباید از یاد برد که آینده، ذاتا پیش بینی ناپذیر است. هر گونه پیش بینی قطعی در باره آینده، در حقیقت نه کشف تار و پود واقعیّتها؛ بلکه ساختن روایتی تسلّا دهنده برای ذهن ناآرام و اسیر دلهره است. اگر فرض را بر این بگذاریم که قدرت و کاربست آن میتواند واقعیّت نهایی تاریخ یک ملّت را رقم بزند و از این لحاظ، همه چیز - از جنگ گرفته تا مذاکره -را به نتایج نزاع قدرتها تقلیل دهد، پس معنای تاریخ برای ملّتها در چیست؟. معامله قدرتها با همدیگر در پشت پرده برای تعیین سرنوشت مردمان است یا اینکه حضور و نقش مردمان برای تعیین نقش قدرت و سرنوشت خودشان و آینده فرزندانشان در جامعه؟.
قدرت میتواند ساختار ایجاد کند، امّا اگر بدون معنایی باشد که مردم آن را تایید و تصدیق نکنند، هیچ ساختاری پایدار نمیماند. امپراتوریها نه فقط به دلیل شکست نظامی؛ بلکه به دلیل فرسایش معنای قدرت و کاربست آن در بیراهه های هرز و کاربست هدر دادنش و خلاف آرمانهای مردم است که فرو میریزند. وقتی که انسانهای جامعه به روایت رسمی و تکراری زمامدارانی که هنرشان و استعدادشان فقط شبانه روز نیز دروغگویی است، اعتقادی نداشته باشند، متعاقبش قدرتمندان حتّا اگر در اوج نظامیگری مسلّحانه نیز باشند، قطعا فروخواهند پاشید. این حقیقتی است که در بسیاری از فروپاشیهای تاریخی دیده شده، امّا تاکید بر این مسئله در صحبتهای شما غایب است. من مایلم بدانم که آیا تاریخ را باید به عنوان میدان رقابت قدرتها فهمید و تفسیر و تاویل و سنجشگری کرد یا به حیث میدان گلاویزی ارزشها و معناها و بینشهای آدمیان در قبال زندگی و شیوه زیستن در جهان ؟. اگر پاسخ دوم درست باشد، آنگاه بسیاری از تحلیلهای صرفا قدرت محور، هر چند که دقیق نیز به نظر برسند، در اوج خودشان سطحی خواهند بود؛ زیرا در زیر همه این لایهها، یک پیشفرض متافیزیکی پنهان وجود دارد که جهان را همچون داده های ریاضی و انفورماتیکی، کنترل و محاسبه پذیر میداند. خلط بودن این تصوّر کاملا محرّز است و همان رؤیای عقلانیّت مدرن محسوب میشود؛ یعنی رؤیایی که میخواهد جهان را به مجموعهای از متغیّرهای اندازهگیری تبدیل کند و تحت سیطره در آورد. ولی خلاف اینگونه تصوّرات واهی، واقعیّتهای انسانی، سرشار از رخدادهای غافلگیر کننده و پیش بینی ناپذیر با نتایج به غایت متفاوتی هستند. انقلابها، فروپاشیها و خیزشهای اجتماعی اغلب در لحظه هایی رخ دادهاند که تحلیلگران، وقوع آنها را ناممکن میدانستند. در نتیجه میتوان به ضرس قاطع گفت که پروسه رویدادهای جهانی همواره از قالبهای صوری و نظری میگریزند. اگر تاریخ فقط بازی قدرتها است، پس چرا لحظههایی وجود دارند که مردم، نه قدرتها، میتوانند معادلات را تغییر دهند؟. اگر چنین لحظههایی واقعاً وجود دارند، پس آیا تحلیلهایی که قدرت را مرکز جهان قرار میدهند، از ابتدا بر بنیانی ناقص بنا نشدهاند؟. مشکل نه در سیاست؛ بلکه در هستی شناسی پنهان در کنشها و واکنشهای سیاسی لمیده است. جهان انسانی، سیستم نیست؛ بلکه رخدادهای مملوّ از شگفتییها و غافلگیر کردنها و حتّا وحشتها آفرینیها است. رخداد، چیزی است که نمیتوان آن را به طور کامل، پیش بینی یا مدلسازی کرد؛ چونکه چیزی نو و معمّایی در آن پدید میآید. «نو» نیز چیزی است که فلسفه، آن را «امکانِ آزادی یا اسارت بشری» مینامد. اگر رخداهای جهان صرفا سیستماتیک و قیراطی محاسبه پذیر بودند، آنگاه، آزادی، یک توهّم میشد. امّا اگر جهان، دامنه رخدادها باشد، آزادی امکانپذیر میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای پورمندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127097/