Skip to main content
دوشنبه 16 شهریور 1405 - Monday, 7 September 2026

● ادبیات

ابوالفضل محققی
ازگذرمان نوشتم ،از حکومتی که پیوسته بر روحت چنگ می زند ! آزارت می دهد وهرگز تصویری جز کشتار ،جنگ ویرانی ، و خون ریزی مقابل جشمانت نمی نهد .هرگز نوائی جر ضجه مادران وفریاد درد آور پدران که در جستجوی جنازه فرزند از سرد کانه ای به رد خانه دیگر می روند نمی شنوی از آن دست فریاد هائی که پیوسته در گوشت می چرخد " سپهر بابا کجائی ؟"
زبان پارسی میانه یا پهلوی ساسانی، مانند بسیاری از زبان‌های دیگر، در درازای زمان دگرگون شد، بالید و کم‌کم به زبانی نزدیک به فارسی امروز درآمد.
احمد پناهنده
جشنی سزاوار شادمانی که روزش با ماه همنام می گردد
محمود معمار نژاد
از پیچِ کوچه‌های کودکی‌ام،
از بوی نانِ تازه
که صبح را
پیش از طلوع آفتاب
محمود معمار نژاد

جای گلوله‌ای
در تنم درد می‌کند؛
گلوله‌ای
که هرگز شلیک نشد
و هرگز
به من نرسید.

عجیب است...
بعضی زخم‌ها
پیش از آن‌که خون بریزند،
در جان آدم
دهان باز می‌کنند.

من سال‌هاست
جای زخمی را لمس می‌کنم
که هیچ گلوله‌ای
به آن نخورده است.

شاید بدن
حافظه‌ی ترس است؛
حافظه‌ی مرگ‌هایی
که از کنارمان گذشتند
و نایستادند؛
اما صدای شلیک‌شان
هنوز
جایی میان استخوان‌هایم
پیر می‌شود.

من از گلوله‌ای درد می‌کشم
که به تنم نرسید؛
از مرگی
که اتفاق نیفتاد،
اما یک‌بار
در خیال من
مردم.

بعضی زخم‌ها
نه جای گلوله دارند،
نه خو
محمود معمار نژاد
اتاق همیشه بوی دارو می‌داد؛ بوی ملحفه‌هایی که هر صبح عوض می‌شدند و هوایی که از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌آمد و پیش از رسیدن به تخت، سرد می‌شد.
احمد مطیعی
ما در کنار هم بودیم ،هنگامیکه با هم در بازیهای کودکانه ، از آسمان شب ، ستاره میچیدیم و در همان نقطه صفر ، با هلیکوپتر های دست ساخته چوبی که بچه های محله ما ساخته بودند به زمین فرود می آمدیم ، بچه های محل به افتخار ما کف میزدند
ابوالفضل محققی
چگونه رقصیست این رقص بر مزار عزیزان ؟ پای می کوبند ، دف می زنند! هلهله می کنند تا فضای تیره وغم آلود مرگ و عزا را که نماد حکومت اسلامیست بی مقدار کنند !
م. روان‌شید
منتخب شعرِ زنان ایران، ملهم از قتل‌عام زمستان 1404
به انتخاب و با مقدمه: م. روان‌شید
نیکروز اعظمی
"ناخویش‌آگاه" اشاره به وضعیتی دارد که انسان هنوز به خویشتنِ خویش آگاهی نیافته است؛ یعنی خویشتن به‌ نحوی وجود دارد، اما خودآگاهیِ لازم برای بازشناسی، فهم و دریافت آن هنوز پدید نیامده است. از این منظر، "خویشتنِ ناخویش‌آگاه" خویشتنِ فردی و فرهنگی‌ای است که هنوز به آگاهی از خود نرسیده و ازاین‌رو قادر نیست خود را به نقد کشد
احمد پناهنده
آریو برزن سرداری که چون آرش اسطوره ای برای ماندگاری ایران جانش، جان بداد
احد قربانی دهناری
پرسش بنیادین این است: چگونه ممکن است فرهنگی که در سطح اندیشه و ادبیات، اعتدال را به‌عنوان فضیلت می‌شناسد، در سطح کنش جمعی و اجتماعی به افراط و تفریط گرایش پیدا کند؟ پاسخ کوتاه آن است که میان «گفتمان فضیلت» و «سازوکارهای تربیت و پرورش رفتار» شکافی عمیق شکل گرفته است. با این حال، این پدیده را باید در چند لایهٔ هم‌زمان تحلیل کرد:
یوسف جاویدان

سیدعلی آخر نشد در جنگِ کافر سر شوی
یا روی بر مومنان روسیه مهتر شوی

روسیه حیدر ندارد حیف شد سهمت نبود
تا روی بر شیعیان مسکوویج حیدر شوی

رخت خود از راه دریا یا هوا آنور کشی
چندتایی شیعیان روس را سرور شوی
حسن جداری
فصل پائیز، فصلی غم انگیر و آکنده از خاطره  است. در باغ ها و پارک ها، برگ های زرد  درختان به زمین  میریزند  و  وقتی  راه میروی ، زیر  پایت خش خش  میکنند. در محلی که  اینک  زندگی میکنم،  در باغ  بیرونی  یکی از خانه ها ، هنوز بوته  های  گل سرخ  بی اعتنا  به  غرش  باد های  پائیزی، گل میدهند و سرمست غرور،  جلوه گری میکنند. اکنون که  این  خاطرات را مینویسم ،  گذشته ها همچون صحنه های  سینما ،  از نظرم میگذرند. خودم  باور  نمیکنم  که  بیش از  نود ویک سال  از  عمرم  سپری میشود. عمری سرشار از خاطرا
ابوالفضل محققی
کیست این سرو قامت آزاده ؟این دلاور ایستاده بر فراز جهان ! که با طناب داری بر گردن دستهای بسته خود را بالا می آورد وبا آنها علامت قلبی می سازد ونثار مردمان سرزمینش می کند .
این جشن به دلیل تغییرات سالشمار دیروز با امروز، چهار روز زودتر از سالشمار قدیمی برگزار می شود
سروده منوچهر برومند م ب سها
چشمت ای ماه کجا بود نهان ؟!

گفتی افسوس که سوخت ؟!

چشم بیدار تو ای ماه که دوخت ؟!


احمد پناهنده
تیرگان جشنی سزاوار شادمانی است که با آب همراز است
سروده منوچهر برومند م ب سها
دیده:
برشانه پگاه پرند سپید می تنید
و
محمل فرصت:
به برق خیالی چشم می مالید
احمد پناهنده
ماهی دودی چاشنی غذاهایی است که با خورشت های باقلا قاتوق و ترشه تره و فسنجان میل می شود
سروده منوچهر برومند م ب سها
دشت سبزی که درهمهمهٔ هزار فریب باران خون گرفت
سروده منوچهر برومند م ب سها
تاراجِ دی

اژدرِ تاراجِ دی
سوز اسفند را
در نایِ بهار دمید
احمد پناهنده
باشد که برای پاسداری از این میراث ارزشمند بیدار باشیم و اجازه ندهیم بیگانه پرستان آنها را تاراج کنند و به سرقت ببرند
رضا مقصدی
یک زن که از تبار درخت است
در سایه سار ِ خاطره هایم نشسته است.
لب برلب ِ ترانه سُرای سپیده هاست.

وقتی که عشق در نفسم آه...می کشد
در روبروی سینه ی من مثل آتش است-
سرمست وُسربلند.
سروده منوچهر برومند م ب سها
دیده ام از همه جا جوراجور
زایش و رویش و رفتن تا گور
دیده ام:
شیردلی برسردار
دخت بیدار دلی در پیکار
دیگ در وای دلی برسرِ بار
دیده ام از همه سو رنگارنگ
جام سرشار زشوق و شرر و شور و شرنگ
سحر در آسمانِ تیره‌ی شب گسترِ بيمار،
نداى آتشین سر داد:
شما اى رهروانِ كوچه هاى سرد ظلمانى،
من و اين مشعل جانم،
چراغ راهتان بادا !
این اپیزود به یکی از پنهان‌ترین لایه‌های استبداد می‌پردازد: جایی که سلطه فقط در بیرون باقی نمی‌ماند، بلکه به درونِ روانِ ما نفوذ می‌کند و به صدایی سرزنش‌گر، مطیع‌ساز و ترسان بدل می‌شود.
احمد پناهنده
فرهنگ ایران سرشار است از جشن و شادمانی بطوریکه در هر ماه حداقل یک جشن ماهانه داشتند
ابوالفضل محققی
سی و اندی سال قبل بود. در بیمارستانی در مسکو بستری بودم. سلیمان لایق شاعر خوب افغان که آن زمان وزیر اقوام و قبائل بود در اطاق پهلوئی من بستری بود. اکثرا در طی روز همدیگر را می دیدیم. عاشق افغانستان! به پشتو شعر می گفت و دلبسته بیدل و حافظ. عصر هنگام بود که به من گفت: «رفیق ساعتی دیگر «رسول حمزه تف» شاعر بزرگ داغستان به دیدارم خواهد آمد.
ابوالفضل محققی
داشتم به نقد کتاب خاطرات زمان چریکی خود گوش می کردم و نگاهم در آن دوران نسبت به حکومت ،به امپریالیسم امریکا و اردوگاه سوسیالیسم و به واکنش های سپاه پاسداران در روزهای اخیر در ارتباط با جنگ و برخورد با معترضان وقتل عامی که راه انداخت . به تفکری که خود را در قامت مبارزانی می داند که بر علیه ظلم بپاخواسته و مجاز است
ابوالفضل محققی
پلک ها بر هم گذارد . سایه ای محو در آن دور دست هامی چرخد سایه کودکی حیران در میان صد ها سپیدار که نسیم در برگ هایشان می پیچد
جشنی سزاوار شادمانی که برخاسته از فرهنگ ناب شادی سالار ایرانی است
فرهنگی که شادی و شادمانی را پاس می دارد و از سیاهی و تیرگی بیزار است
منوچهر برومند (م. ب. سها)
افغانهای مهاجر را کلاًمتّصف به صفت ناستوده تروریست کردن،گفتهٔ بی ربط در خور نکوهشی است،که ناشی
از سطحی نگری گوینده ای نا آشنا به حقایق وقایع جامعه ایران و نقش سازنده مهاجران افغانستانی است که گروهی از آنان با کمال سخت کوشی به ترفیه و ترضیه خاطر ایرانیانی می پردازند.که هموطنانش از عهده تقبل امورشان برنمی آیند .و گروهی دیگر از آنان در مسیر اعتلای فرهنگ هزار ساله ای که میراث مشترک آنهاست ،بر غنای علم و ادب و زبان فارسی می افزایند
رستگاری در سالا
رعایت روایت در متن، متنی که در مقدمه اتفاق افتاده است.

تصورِ نخست
لوله‌ی اسلحه را گذاشتم روی پیشانی‌ام، سرد بود. درست وسطِ پیشانی‌ام میانِ دو ابرو گذاشتم و شلیک کردم. از پشت؛ سرم به تمامی متلاشی شد، از هم پاشید؛ و یک تکه از مغز با گلوله رفت و به دیوارِ پشتِ سر چسبید.
مجتبی امینی، تهیه‌کننده سریال‌های حکومتی از جمله گاندو در یک تجمع حامیان جمهوری اسلامی، با تهدید ورزشکاران و سلبریتی‌ها گفت: «بعد جنگ پوست سلبریتی‌های مخالف را می‌کنیم».