با توام ای قابیل برادرکش!

صدای فریادی ما را برجا میخکوب می کند: "تکان نخور! اگر حرکت اضافه ای بکنید شما را به گلوله می بندیم!" دو فرد مسلسل به دست به سمت من و همسرم نشانه گیری کرده اند! به آنها نگاه می کنم و برادرم نادر را می بینم که یکی از دو فرد مسلح است! تازه بعد از این همه تعقیب و گریز متوجه می شوم یکی از کمیته چی ها برادر کوچک من است! .....

 

 

 

این حکایت دستگیری خود من است که برایتان و برای ثبت در تاریخ بازگو می کنم که توسط برادر تنیم که پاسدار است دستگیر شدم! با توجه به این که برادرم که پاسدار است و در خانواده ای سیاسی بزرگ شده بود و بسیاری از اعضای فعال گروه های سیاسی چپ و مجاهدین خلق را می شناخت از فردای به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی یکی از مأموریت های وی شناسائی و دستگیری افراد فعال گروه های سیاسی بود که من در این صفحه به دو فقره از این دستگیری ها اشاره خواهم کرد، برادر من دستمزد خوش خدمتی های خود را بعد از اتمام جنگ به صورت گرفتن بورس تحصیلی خارج از کشور برای خود و همسرش، گرفتن پست های دیپلماتیک و استفاده از بسیاری امکاناتی گرفت که عموما یکی از انگیزه های افراد حزب اللهی برای خدمات ذی قیمت اما دهشتناکی است که به جمهوری اسلامی کرده اند! به هر حال باهم این قصه واقعی که برادری قابیل وار برادر خود را دستگیر کرده و در شکنجه وی نیز شرکت می کند را بخوانیم:

اگر قصد فرار کنی تو و همسرت را خواهم کشت!

هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که برادری را که خود بزرگ کرده بودم با مسلسل یوزی به دست ببینم که در مقابل من و همسرم در خیابان و روز روشن و در مقابل چشمان وحشت زده رهگذران عربده بکشد و بگوید: "اگر تکان بخورید شلیک خواهم کرد!" اول وی را نشناختم، سال ها بود که زندگی مخفی داشتم و با خانواده ام قطع رابطه کرده بودم و حالا بعد از چندین سال به یکباره برادر کوچک خودم با مسلسلی آماده است که بر روی من و همسرم شلیک کند! آن هم برادری که من خود در زمان شاه الفبای مبارزه سیاسی و مذهب انقلابی را به وی آموخته بودم! آری، حکایت قابیل برادرکش تکرار می شود و برادری آماده است تا برادر خود را به خاک اندازد!

تهران - مرداد ۱۳۶۱ - زعفرانیه

مدتی است که خانه تیمیمان را امن حساب نمی کنیم! من و همسرم و اگر کسی دیگر از اعضای سازمان در خانه ما به سر ببرد شب ها به نوبت بیدار می مانیم که اگر خانه مورد حمله نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی قرار بگیرد فرصت داشته باشیم تا به سرعت مدارک مهم را از بین ببریم! علت نا امن شدن خانه تیمی نیز این است که مدتی پیش یکی از افراد گروه در حادثه ای اتفاقی دستگیر شده است، فرد دستگیر شده مدتی پیش به خانه ما آمده بود و با توجه به معروف بودن فرد مزبور احتمال این که وی زیر شکنجه های شدید قرار گرفته و مجبور به گفتن محل تقریبی خانه شود مطرح بود! البته ما نیز بی دقتی نکرده بودیم و فردی که از وی یاد کردم را با چشمان بسته به اینجا آورده بودیم که آدرس را نفهمد اما به هر حال می دانستیم که باید شرط احتیاط را به جا بیاوریم که حتی اگر وی حدود خانه را فهمیده باشد و زیر شکنجه مجبور به گفتن آدرس تقریبی خانه شود کمترین ضرر متوجه گروه شود، نهایتا تصمیم بر این شد که چند روز به خارج از شهر و به خانه یکی از هواداران برویم تا تصمیم نهائی برای تخلیه خانه و پیدا کردن محل زندگی جدید گرفته شود.

با توجه به این که فرد دستگیر شده ماشین مرا دیده بود قرار بود از ماشین خودمان استفاده نکنیم، یکی از مسئولین با ماشین خود برای بردن من و همسرم به خانه ما آمده است، وسائل شخصیمان را برمی داریم، مدارک مهم اما حجیم را در یک جاسازی که به شکل کپسول گاز بود جا دادیم و به صاحبخانه هم گفتیم که چند روز به شمال خواهیم رفت و خانه را ترک کردیم! اکنون در صندلی جلو ماشین وحید (مسئول سازمانیم) نشسته ام و همسرم هم در صندلی عقب با نگرانی از طریق آینه ماشین های پشت سر را در نظر دارد! من نیز در صندلی جلو و کنار وحید که رانندگی ماشین را به عهده دارد نشسته از زعفرانیه به سمت مصدق می رویم و به طرف میدان ونک سرعت می گیریم، قرار است که وحید ما را به خانه یکی از هواداران رسانده و از آنجا با ماشین آنان به باغی در خارج شهر برویم، به ناگاه احساس می کنم که یک ماشین مدل بالای ب - ام - و از سمت راست به ما نزدیک می شود و سرنشینان آن ماشین که دو نفر بودند به داخل ماشین ما نظر انداخته و به سرعت، سرعتشان را کم می کنند تا من نتوانم آنها را ببینم!

از وحید می پرسم: "متوجه ماشین سمت راست شدی؟" می گوید: "آره و الان از ما فاصله گرفته اند ولی از ما جلو نمی افتند و به فاصله چهل تا پنجاه متری ما را تعقیب می کنند!" به حوالی پارک ساعی می رسیم اما هنوز ماشین ب - ام - و سایه به سایه ما را تعقیب می کند! وحید می گوید: "احتمال دارد گشت کمیته باشند و با توجه به حضور یک زن در ماشین به مورد منکراتی مشکوک شده باشند!" نهایتا قرار می شود که از خیابان مصدق وارد پارک وی، از آنجا وارد شهید گمنام و نهایتا در میدان فاطمی، ابتدای خیابان فاطمی من و همسرم از ماشین پیاده شده و به اصطلاح تقسیم شویم تا تعقیب کنندگان نتوانند ما را پیدا کنند! وحید ماشین را نگه می دارد، ما پیاده می شویم و ضمن ایستادن در کنار در جلو ماشین وانمود می کنیم که در حال دادن کرایه به راننده هستیم! در عین حال متوجه می شوم که ماشین ب - ام - و کمی جلوتر، درست روبروی یک عینک فروشی پارک کرده و دو نفر سرنشین آن به عقب برگشته و ما را نگاه می کنند!

وحید ضمن بازی کردن رل یک مسافرکش با ما بر سر کرایه و بقیه پول چانه زده و بالاخره دور زده و به داخل خیابان جویبار می رود و ما بعد از اطمینان از دور شدن وحید به داخل پیاده رو رفته و به مسیر خودمان ادامه می دهیم، تا اینجا توانسته بودیم با به کار بردن روش ضد تعقیب از لو رفتن خانه آن هواداری که قرار بود به خانه وی برویم جلوگیری کرده و همچنین وحید را هم که از افراد رده بالای سازمان بود نجات دهیم! حالا این ما بودیم که در ته تور گیر افتاده بودیم و باید منتظر می شدیم ببینیم تعقیب کنندگان چه کسانی هستند و چه می خواهند؟ البته برداشت اولیه ما این بود که آنها گشت کمیته هستند و با دیدن شناسنامه های جعلی ما که نشان می داد ما ازدواج کرده ایم و زن و شوهر هستیم مسأله ختم به خیر می شود! من و سارا وارد پیاده رو خیابان فاطمی می شویم، هنوز چند قدم برنداشته ایم که صدای فریادی ما را برجا میخکوب می کند: "تکان نخور! اگر حرکت اضافه ای بکنید شما را به گلوله می بندیم!" به کمی جلوتر نگاه می کنم، دو فرد مسلسل به دست به سمت ما نشانه گیری کرده و ژست شلیک گرفته اند!

به آنها نگاه می کنم و برادرم نادر را می بینم که یکی از دو فرد مسلح است! (نام وی را قابیل می گذارم، همان شخصیت اساطیری که برادر خود را برای دستیابی به امکانات وی کشت!) تازه بعد از این همه تعقیب و گریز متوجه ماجرا می شوم، یکی از کمیته چی ها برادر کوچک من است و می دانستم وظیفه تعقیب و شناسائی فعالین سیاسی اپوزیسیون را به عهده دارد و باز می دانستم که یکی از وظایف وی جستجو برای پیدا کردن من بوده است! همان موقع که ماشین تعقیب کننده از سمت راست به ما نزدیک شده بود وی احتمالا خواسته است مطمئن شود که سرنشین جلو ماشین من هستم که وی در به در به دنبال دستگیری و تحویلش می گردد و بعد از دیدن من برای این که ما مشکوک نشویم سرعت ماشین را کم کرده اند و به تعقیب ادامه داده اند! قابیل (برادر من) با به کار بردن اسم مستعار و تشکیلاتی من می خواست به من بفهماند که بازی به سر آمده و آنها در جریان مستقیم فعالیت های سیاسی و تشکیلاتی من هستند!

قابیل در همان حالت آماده شلیک ایستاده و فرد دیگر به طرف ما آمده و با نوک مسلسل خود ما را به طرف ماشین که در آن را قبلا باز کرده بودند هل داد و من و سارا را وادار به نشستن در صندلی عقب ماشین کردند! به مجرد نشستن در ماشین، قابیل نیز در سمت شاگرد نشست و مسلسلش را مستقیم به سوی ما نشانه گرفته و گفت: "خوب، چه خبر؟" من گفتم: "من و همسرم مدت هاست در شهرستان هستیم و فعالیت سیاسی نداریم!" وی با پوزخندی گفت: "آره، تو گفتی و من هم باور کردم!" در این لحظه به فکر افتادم که اطلاعات او را محک بزنم و گفتم: "خوب، حالا فرض کنیم من سیاسی هستم، به عنوان برادر من همسرم را دستگیر نکن و اجازه بده او برود، او کاره ای نیست!" وی گفت: "همین ساراخانم در خانه تیمی قبلیتان به عنوان مسئول ارتباطات دائما پای تلفن نشسته بود! چطور وی سیاسی نیست؟" فهمیدم که در خانه تیمی قبلیمان تلفن ما تحت کنترل بوده است و وی این اطلاعات را از آنجا دارد!

موضوع آن خانه تیمی هم آن بود که در اوان سال ۱۳۵۹ هنوز ارتباطات فامیلی ما با بستگانمان برقرار بود و یکی از افراد کله گنده جمهوری اسلامی که از بستگان ما بود از طریق مادرش آدرس خانه ما را فهمیده بود و بعدا هم چند بار به دیگر بستگان ما گفته بود که به فرید و سارا بگوئید فکر نکنند ما در جریان فعالیت هایشان نیستیم و حتی اشاره ای هم به بعضی مکالمات تلفنی ما کرده بود! همان زمان ما توانستیم متوجه شویم که خانه ما تحت کنترل است و با مهارت بسیار و بدون گذاشتن رد پائی آن خانه را تخلیه کرده و به همین خانه خیابان زعفرانیه نقل مکان کرده بودیم! من به سرعت فهمیدم که اطلاعات قابیل مربوط به حداقل دو سال قبل است و اطلاعات جدید از ما ندارند!

ماشین از طرف یوسف آباد به طرف مرکز تهران حرکت می کرد و قابیل شروع به رجزخوانی کرد: "مدت ها بود به دنبالت بودیم، وقتی آن خانه را تخلیه کردید شما را گم کردم تا این که اخیرا یکی از رؤسایتان را دستگیر کردیم که شما مدتی پیش وی را با چشمان بسته برای جلسه ای به خانه خود برده بودید، خلاصه آن قدر سر به سرش گذاشتیم تا توانستیم بفهمیم محل زندگی شما باید در اطراف میدان تجریش باشد و الان چند ماه هست هر روز فاصله تجریش تا میدان ولیعصر را چند بار طی می کنیم تا به امروز که در خدمت شما هستیم!"

از پرگوئی های این مردک بازجو فهمیدم که آدرس خانه فعلی ما را نمی دانند! روابط فعلی ما را هم نمی دانند اما به طور کلی اطلاع دارند که تا حدود سال ۱۳۵۹ با چه جریان تشکیلاتی کار می کرده ام و نقطه مبهم برای من این بود که اگر آن فرد دستگیر شده به آنها گفته است که برای تشکیل یک جلسه مهم به خانه ما آمده است پس چرا قابیل در برخورد با من از اطلاعات چند سال پیش استفاده می کند؟ با توجه به این که آدرس خانه را نمی دانستند مطابق یک قاعده سازمانی من می بایست حداقل تا بیست و چهار ساعت آدرس خانه هائی را که می دانم در بازجوئی نمی دادم تا سازمان امکان اطلاع رسانی و تخلیه آدرس هائی را که من از آنها اطلاع دارم بدهد، از طرف دیگر و با توجه به این که وحید خود بعد از جدا شدن از ما در آن طرف خیابان ایستاده بود و دستگیری ما را به چشم دیده بود من مطمئن بودم که سازمان بسیار سریع شروع به تخلیه خانه ها از اسناد مهم و تغییر دادن محل زندگی افراد می کند!

در همین گفتگوها بودیم که قابیل با خشونت تمام به من و همسرم امر کرد که سرهایمان را پائین بگیریم! حالا دیگر در اطراف میدان فردوسی بودیم، من فهمیدم که ما را به کمیته مشترک واقع در توپخانه می برند! احتمال بارداری همسرم عاملی بود که امکان هر گونه فکر فرار کردن را از من گرفته بود و می دانستم اگر من فرار کنم و سارا در دست آنان بماند به مانند سگ های هار وی را پاره پاره خواهند کرد! وارد کمیته مشترک شدیم و ما را از هم جدا کردند، از همان نزدیکی های توپخانه قابیل به سرعت به ما دستبند زده و با چشمبند چشمان ما را بست، با خود عهد کردم نه تنها بیست و چهار ساعت که حدود چهل و هشت ساعت هیچ اطلاعاتی به اینان ندهم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به مجرد تعویض لباس و ..... با چشمبند در کنار راهرو نشستم، پنجشنبه شب است و از بلندگوی زندان صدای گوشخراش آهنگران می آید که مشغول خواندن دعای کمیل است، یعنی الان باید ساعت بیست و یک، بیست و دو باشد، در همین پنج ساعت که تغییرات بزرگی در زندگیم به وجود آمده اند قرار بود امشب با وحید و سارا و چند تن دیگر از افراد سازمان در باغ یکی از هواداران (حسین و افسانه) در اطراف تهران باشیم! آیا وحید که دستگیری ما را به چشم خود دیده است سرعت عمل به خرج داده است و همه کسانی را که من آدرس آنها را می دانم در جریان دستگیری من قرار خواهد داد؟ حتی اگر وحید سرعت عمل به خرج دهد می دانم که در بعضی از خانه ها و شرکت های متعلق به سازمان امکانات و تأسیساتی قرار دارند که منتقل کردن آنها به محل های دیگر نیاز به چند روز وقت دارد! حتی اگر تحت فشار شدید قرار گیرم برای دادن چنین آدرس هائی باید حداقل یک هفته شکنجه را تحمل کنم! منتظرم تا بازجوئی شروع شود و اگر بازجو لب بجنباند به سرعت خود را با اطلاعات زنده آنان از خود هماهنگ کنم!

در همین فکر ها بودم که چند نفر به من نزدیک شده و با بردن اسم من مرا وادار به بلند شدن کرده و گوشه آستین مرا گرفته و مرا به دنبال خود می کشانند! با چشمان بسته و بوی الکل ضد عفونی و پاهای ورم کرده که از زیر چشمبند می بینم و این برادران و فرزندان خدا که مرا مانند کور و نابینا به دنبال خود می کشند و عرعر آهنگران که تازه دعای کمیل را شروع کرده است به یاد کمدی الهی می افتم! وارد فضائی کوچک می شویم و بازجوی من خود را برادرحمید معرفی می کند! (ناصر سرمدی پارسا که بعدا سفیر ایران در تاجیکستان شد!) صدای قابیل (برادر من) هم می آید! شروع به نصیحت می کنند که ما می دانیم با کدام سازمان هستی! همه اطلاعات تو را داریم اما می خواهیم که خود بگوئی! برادرم نعره می کشد که به خدا قسم من خودم تعزیرت می کنم! اگر فقط یکی از اطلاعاتت بسوزد خودم حکم اعدامت را اجرا خواهم کرد! من مطابق اطلاعاتی که از پرگوئی های قابیل گرفته بودم شروع به مظلوم نمائی کردم و گفتم که من مدت هاست که فعالیتی ندارم و در یکی از شهرستان های کوچک با همسرم زندگی می کنم!

نمی دانم اولین ضربه مشت که به صورتم خورد را برادرم زد یا حمید یا کس دیگری اما تعادل خودم را از دست ندادم و همان جملات را تکرار کردم! استغاثه آهنگران به درگاه خدا بلند است و از بلندگو به گوش می رسد: "یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمِی!" خدایا به ضعف من رحم کن و به نازکی پوستم و به استخوان های نحیفم نظر افکن! حزب الله تنها نیروئی است که قیامت واقعی را برای کافران نه در آن دنیا که در همین دنیا برپا می کند! همین جملات دعای کمیل زبان حال من است و حتما آنها خود را مأموران اجرای حکم جهنم یک محارب می دانند! الهیات شکنجه تنها عبارت با مسمائی است که این واقعیت را توضیح می دهد! حمید و قابیل در عین تکرار جملات دعای کمیل اولین ضربات شلاق را بر کف پای من که اکنون به تختی فنری بسته شده ام فرود می آورند! برای آن که فریاد نزنم و شدت شکنجه ام بیشتر شود پارچه ای به دهانم فرو کرده اند و گاه گاه می گویند: "هر وقت خواستی حرف بزنی انگشت اشاره ات را تکان بده!" آخر دستانم هم از طرفین به تخت بسته شده بودند! نمی دانم که قابیل هم در این امر خیر شکنجه شرکت داشت یا نه اما گاه گاهی صدای وی را می شنوم که جملات دعا را تکرار می کند!

حمیدبازجو نیز بعضی وقت ها احساساتی می شود و ضمن تکرار جملات دعای کمیل در حالی که از شدت ضربات شلاق به من به نفس، نفس افتاده حالت گریه و ندبه به درگاه پروردگار جلاد خود را به خود می گیرد! یک حزب اللهی عجیبترین موجودی است که خدا خلق کرده است! حزب اللهی می تواند فرد دیگری را شکنجه کند و در همان حال شکنجه را عبادت به درگاه خدا حساب کند و اشک هم بریزد و از این حالت عرفانی شکنجه برای شدت دادن به ضربات شلاق استفاده کند! حزب اللهی می تواند در اموال عمومی دست ببرد و به خود و به دیگران بقبولاند که این دزدی و اختلاس برای محکم کردن اساس دین خدا صورت می گیرد! حزب اللهی می تواند مستقیم به تو دروغ بگوید و با شگرد خاص خود به تو که با ناباوری به وی نگاه می کنی بقبولاند که این دروغ و تقلب عینا و اساسا خود حقیقت است و اگر این شکنجه و اختلاس و دروغ صورت نگیرد اساس عالم به هم می ریزد!!! برای این قوم خدا مرده است! آنان در ازای موفقیت در حفظ حکومت، روح خود را به شیطان فروخته اند و هر کاری از آنان ممکن است سر بزند! یک حزب اللهی خطرناکترین موجودی است که من در عمرم دیده ام!

احتمالا الان ساعت دوازده شب است، دعای کمیل تمام شده، هنوز ضربات شلاق بر کف پای من فرود می آیند! من تجربه شکنجه شدن در همین کمیته مشترک را در زمان شاه دارم، در آن زمان بازجوی من سرگرد جلالی بود، با دیدن حمید و شکنجه اش به روح سرگرد جلالی رحمت می فرستم! یادم می آید که سرگرد جلالی از شکجه کردن من به شدت در رنج بود و این کار را نه از سر شوق که از روی وظیفه انجام می داد و آن موقع احساس می کردم از ته دل هم این کار را انجام نمی داد اما الان من با موجوداتی روبرو بودم که شکنجه را به عنوان عبادت انجام داده و برای بهتر شکنجه کردن آن از خدا طلب کمک می کردند! همین حاج نادر بعد از انقلاب سرگرد جلالی را دستگیر کرد و تحویل داد، زمان برگزاری دادگاه سرگرد جلالی که رسید وی از درون زندان و توسط همسرش به من پیغام داد که وی را ببخشم و به عنوان شاکی در دادگاه حاضر نشوم، همسر وی فکر می کرد اگر یک شاکی کمتر شود ممکن است در رأی دادگاه تأثیر داشته باشد، وی اعدام شد و چه خوشحالم که در دادگاه وی حضور پپدا نکردم و الان خون وی به گردن من نیست!

او مأمور بود و بیشتر از مأموریتش کاری بر علیه من نکرد اما مطمئنم که علیرغم این که از تقصیر ساواکی ها گذشتم اما از تقصیر این ساوامائی ها نخواهم گذشت و روزی در هر دادگاهی بر علیهشان شهادت خواهم داد! مأموران اجرای احکام خدا چند بار برای نفس گرفتن استراحت دادند و با پاهای ورم کرده از شلاق مرا وادار به راه رفتن کردند! تاول پاها ترکید و آنها بر روی آن محلول ضد عفونی ریختند اما از آنها اصرار و از من انکار! می دانستم اگر یک جمله از حرف های آنها را قبول کنم تا گرفتن آدرس خانه مرا راحت نخواهند گذاشت! من می گفتم: "بیائید باهم به شهرستان برویم و من خانه مان را به شما نشان بدهم و آنها بیشتر عصبانی می شدند!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صدای اذان صبح از بلنگوی مسجدی دوردست به گوش می رسد، به یاد مرگ و نیستی و خدای شکنجه گر و سیاهی می افتم، اذان صبح و ضربه شلاق و شتک زدن خون از کف پای من که اکنون دیگر آنها را حس نمی کنم، اسلام ناب محمدی با طعم شلاق و دروغ و خون و برادرکشی! بلندگوی بازداشتگاه روشن می شود، صدای اذان رادیوی جمهوری اسلامی است که مؤمنان را به خدای برادرحمید و حاج آقا نادر و برادرآهنگران می خواند! خدای آنان خدای شکنجه گران و دروغگویان و دزدان بیت المال است! مردم ما در دور بعدی خیزش و رستاخیز خود از این خدا و نمایندگان آن بر روی زمین تبری خواهند جست! حمید و حاج نادر (قابیل) و بازجوئی دیگر شلاق زدن را ادامه می دهند، از صدای رفت و آمد و پخش صبحانه متوجه می شوم ساعت باید هفت، هشت صبح باشد، طاقتم طاق شده است، هنوز تا ساعت پنج بعد از ظهر که بیست و چهار ساعت از دستگیری ما خواهد گذشت حدود ده ساعت باقی مانده است! البته من می خواهم که آدرس خانه خود را حتی بعد از بیست و چهار ساعت نه که بعد از حدود چهل و هشت ساعت بدهم اما آنها نیز کوتاه نمی آیند!

فکر بکری به نظرم می رسد که در صورت اجرای آن یا برای همیشه از دست آنان راحت خواهم شد و به سرای باقی خواهم شتافت و یا حداقل تا دو، سه روز امکان بازجوئی از مرا نخواهند داشت! نهایتا با بلند کردن انگشت اشاره ام اعلام می کنم که می خواهم حرف بزنم! پارچه ای را که در دهانم تپانده بودند بیرون می کشند و می پرسند: "آدرس خانه تان کجاست؟" می گویم: "برادرحمید، من باید کمی فکر کنم! نیم ساعت وقت می خواهم!" وی می گوید: "من برادر تو نیستم، برادران من در جبهه می جنگند اما حرفی نیست، همین جا بر روی تخت درازکش بمان و فکر کن!" به یاد فرازی از کتاب معروف: "روی مدودف" با نام: "در دادگاه تاریخ" می افتم که در آنجا به یکی از زندانیان کمونیست اشاره کرده است که در زندان استالین زندانبان خود را رفیق نامیده بود و زندانبان به وی گفته بود که رفقای تو در جبهه های جنگ فاشیستی بر علیه ما می جنگند، مرا رفیق خطاب نکن!

با توام ای قابیل برادرکش!

نادر آن قابیل برادرکش براق می شود که برادری به جای خود، به خدا قسم اگر این بار دروغ بگوئی خودم اولین ضربه شلاق را خواهم زد!" می گویم: "با توام ای قابیل برادرکش! مرا از تخت باز کنید و کاغذ و قلمی به من داده و به من نیم ساعت وقت بدهید!" بالاخره کوتاه می آیند، چشمانم را باز می کنند، خدای من! باور کردنی نیست، دو پای من از زانو به پائین سیاه و مانند دو پای فیل ورم کرده و سیاه شده اند! کف پاها خون آلود و پانسمان شده اند! نمی توانم بر روی پاهایم بایستم و به زمین می خورم! قابیل با بی تفاوتی تمام نظاره گر ماجراست! آیا ما انقلابیون و کسانی که مبارزه را بر علیه نظام سلطنتی شروع کردیم فکر می کردیم که روزی آموزش دیدگان ما برای مبارزه سیاسی و ساختن دنیائی بهتر خود به شکنجه گران ما مبدل شوند؟

یادم می آید بعد از استقرار جمهوری اسلامی و آن زمان که جمهوری اسلامی در حال مستقر کردن پایه های خود بود و دستجات زهراخانم و حزب الله مانند قوم یأجوج و مأجوج بر سر هر مخالفی می ریختند و با چوب و چماق بساط آنان را به هم می زدند با اصرار، نادر را که جوانکی حزب اللهی بود به دیدن فیلم زد (Z) بردم و شباهت کارهای فاشیست ها را در آن فیلم به کارهای دستجات حزب الله در ایران به وی نشان دادم، بعد از پایان فیلم متوجه شدم که چشمان وی از فرط گریه و احساساتی شدن سرخ شده اند! به وی گفتم: "می بینی که استفاده از عواطف مذهبی و ملی مردم کم سواد تنها منحصر به کشور ما نیست؟" وی تنها توانست بگوید: "آنانی که می گویند حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله از ما نیستند! ما می گوئیم حزب ما حزب خدا، رهبر ما روح خدا !" فعلا که از هر حزب اللهی افراطی تر عمل می کند! زیر بغلم را می گیرند و مرا داخل اتاقی می برند که یک صندلی با زیردستی و کاغذ و قلمی در آنجاست، بازجوحمید سفارش ها و نصیحت ها را می کند و از اتاق خارج شده و در را قفل می کند!

تصمیم من برای خودکشی قطعی است! به سرعت دست به کار می شوم و یک تیغ جراحی بسیار ظریف را که برای روز مبادا در جوف لباس زیرم جاسازی کرده بودم بیرون می کشم! شروع به بریدن رگ های مچ دستم می کنم! وای خدای من! درد جانکاهی بر تمام وجودم چنگ می اندازد اما این درد از درد شکنجه کمتر است! می بینم که قطرات خون با سرعت بسیار کم از مویرگ های مچ دستم خارج می شوند، مچ بعدی را نیز می برم! در عین درد شدید بریدن پوست و رگ و پی عصب اما شوق مرگ و راحت شدن از دست این شکنجه گران مسلمان مرا به تحمل دردی که می رود مرا دچار شوک کند وامی دارد اما هیچ خبری از مرگ و نیستی نیست! هر لحظه ممکن است که قابیل و حمید و نمی دانم علی و محمد و حسن و حسین برسند و نقشه ام نقش بر آب شود! نظرم به رگ های برجسته دستم در زیر بازو و قسمت داخلی آرنجم جلب می شود، تیغ را به روی یکی از رگ های برجسته آن ناحیه می کشم! پوست کنار می رود و رگ سیاه و متورم مانند شیلنگی متورم خودنمائی می کند! به محض کشیدن تیغ بر روی رگ متورم می بینم که جریان خون از درون رگ به بیرون فوران می کند!

احساس خوش مرگ و پرواز سقوط آزاد می کنم! به سال ها پیش برمی گردم که دست نادر را می گرفتم و او را که فقط چهار، پنج سال داشت با خود به گردش می بردم، حالا با نادر در آبشار دوقلو هستیم، به جای آبشار زیبا صحنه فیلم زد مانند اکرانی عظیم در مقابل ما گشوده شده است، دستجات حزب الله با چماق بر سرم می کوبند، نادر دارد اشک می ریزد و می گوید: "این من نیستم، باور نکن که من تو را به این روز بیندازم!" همسرم را می بینم که می گوید: "من باردار هستم، حمید تمام شب مرا زیر ضربات مشت و لگد گرفته و می ترسم که فرزندمان سقط شده باشد!" آن لحظات قبل از مرگ برای من شیرین ترین لحظات زندگیم بوده اند! سقوط آزاد از فراز قله ای رفیع به سوی دریای آبی و ابدی، این همه احساس من از آن لحضات است که نمی دانم چند دقیقه طول کشید، از روی صندلی به زمین می افتم، صدای بازجوحمید را می شنوم که می گوید: "چه کار کردی مرد؟" می شنوم که دکتر را فریاد می کنند، یکی می گوید: "آن همه اطلاعات را با خود به گور برد!" دیگری زوزه می کشد که من بدون بی حسی بخیه می زنم، من داروی بیهوشی را برای این سگ نجس به کار نمی برم، داروی بی حسی را برای جبهه ها نیاز داریم!

حمید می گوید: "یه کاری کن زودتر بتونیم بازجوئیش کنیم!" و من می شنوم که به هر حال اگر می خواهید زنده بماند باید به وی مرفین تریق کنیم که بتواند درد ناشی از بریدن رگ ها را تحمل کند و زودتر از فردا عصر به هوش نمی آید! من آرام خود را به خواب می سپارم، مقصود حاصل شد، تا چهل و هشت ساعت بعد از دستگیری هیچ اطلاعاتی نخواهم داد! از دست شکنجه گر و نوحه خوان و دعاگو و قابیل و ..... راحت شدی؟ خواب خوش! آسوده بخواب فرزند ملت! از حمیدبازجو (ناصر سرمدی پارسا) اصرار و از دکتر (که بعدا فهمیدم دکتر هم نیست و دکتر تجربی است!) انکار که نمی توانید این فرد را بازجوئی کنید، در خواب و بیداری و در حالی که دکتر تجربی رگ های بریده شده را بدون بی حسی بخیه می زد و من از درد به خود می پیچیدم آرزو می کردم بار دیگر شکنجه شروع نشود، از مجموعه گفتگوها حس کردم که بالاخره حرف دکتر پیش رفت و وی موافقت بازجو را برای جلوگیری از شوک درد و احتمال مرگ ناشی از شوک برای تزریق مرفین گرفت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آن چه در این مدت و در فاصله یک شبانه روز بعد از اقدام به خودکشی بر من گذشت را برگرفته از عنوان کتابی از: "صمد بهرنگی" تحت عنوان: "بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری" نام می گذارم.

احساس می کردم در سلولی هستم و همسلولی من سعی می کند با من حرف بزند و به من دلداری دهد اما درد پا، درد رگ های بریده شده و بخیه در شرایط غیر بیمارستانی کم کم داشت شروع می شد و شروع شدن درد بیانگر این بود که تأثیر مرفین در حال کم شدن و نشانه گذشت زمان بود، گذشت زمان به معنی این بود که به زودی نکیر و منکر جمهوری اسلامی به سراغم خواهند آمد و از رب و روب جریان تشکیلاتی که با آن مرتبط بوده ام خواهند پرسید! چه باید می کردم ؟ کم کم به هوش می آمدم، صبحانه آورده بودند، یعنی الان ساعت هفت صبح روز شنبه بود و از دستگیری ما حدود سی و هشت ساعت گذشته بود، من تصمیم گرفته بودم تا چهل و هشت ساعت هیچ اطلاعاتی ندهم، پس باید فعلا حداقل ده ساعت دیگر برادران را سر می دواندم! همسلولی من صبحانه را که یک لیوان پلاستیکی چای شیرین و یک قطعه نان ماشینی بود گرفت، وی سعی می کرد با من حرف بزند و به من روحیه و امید بدهد، من به صورت نجواگونه با وی کلماتی رد و بدل می کردم، می پرسید: "چی به سرت آمده؟ از کدام جریان هستی؟" و من زیر لبی می گفتم: "اشتباهی مرا گرفته اند!"

بعد از مدتی در حالی که چشمانم بسته بودند در سلول باز شد و شنیدم که فردی از همسلولی من می پرسد که حالش چطور است؟ وی در جواب گفت: "حالش خیلی خراب است و هر چی من با وی حرف می زنم جواب نمی دهد و چند بار فکر کردم مرده است!" همان فرد که احساس می کردم حمید است به بالای سر من آمد و سعی کرد با من حرف بزند اما من در آن حالت نیمه بیهوشی نه می توانستم و نه می خواستم جواب وی را بدهم، بعد صدائی شنیدم که می گفت: "زیر بینیش یه کم پنبه الکل بگیرم ببینیم واکنش نشان می دهد یا نه!" و بعد صدائی دیگر گفت: "حتی اگر به هوش بیاید هم امکان بازجوئی از وی نیست چون امکان پاره شدن بخیه ها وجود دارد، زودتر از بعد از ظهر امکان هوشیاری و بازجوئی از وی نیست!" حمیدبازجو غرغر زنان گفت: "لعنتی به هوش بیا ! چهل و هشت ساعت شد!" بعد هم خطاب به همسلولی من گفت: "دائما باهاش حرف بزن و به مجردی که دیدی هوشیار است به نگهبان بگو که مرا خبر کند، مواظب باش دست به خودکشی نزند!" و بعد با لحن تهدیدآمیز به وی گفت: "اگر اتفاقی واسه این مرتیکه بیفتد تو جوابگو هستی!" همسلول من هم با تظاهر به اطاعت گفت: "حتما برادر، حتما، هیچ اتفاقی نمی افتد!"

حمید در سلول را بست و رفت، همسلول من که بعدا فهمیدم استاد دانشگاه بوده است و به جرم سلطنت طلبی دستگیر شده است زیر لبی گفت: "مادر ..... جوون مردم رو به این روز انداخته و حالا هم منتظره به هوش بیاد تا باز هم شکنجه اش کنه، از من هم میخواد باهاش شریک جرم بشم!" و بعد به طرف من برگشت و گفت: "تا وقتی از من بپرسن میگم بیهوشه!" البته او فکر می کرد باندپیچی دست هایم از شکنجه است و بیشتر به آنها فحش و بد و بیراه می داد!

بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری

تحت تأثیر مرفین که برای جلوگیری از شوک درد به من تزریق شده است در حالت گیجی و نیمه بیهوشی هستم اما زمان را می فهمم و قصد دارم تا بعد از ظهر که چهل و هشت ساعت از دستگیری ما گذشته است آنها را بازی بدهم! شروع به محاسبه می کنم که وحید روز پنجشنبه عصر به سازمان خبر داده است و با توجه به امکان دستیابی وی به مراجع عالی تشکیلاتی در این مدت آنان توانسته اند عکس العمل نشان داده و به افرادی که من خانه و آدرس آنان را می دانم خبر داده و آنان محل زندگی خود را ترک خواهند کرد، تصمیم دارم ابتدا آدرس خانه محل سکونت خود را بدهم چون مطمئنم که سازمان قبل از هر اقدامی آنجا را تخلیه خواهد کرد، به همسرم می اندیشم، الان در چه شرایطی است؟ آیا وی را هم شکنجه کرده اند؟ البته حمیدبازجو می گفت: "اگر تو حرف بزنی و با توجه به این که وی باردار است به وی حتی تو هم نخواهند گفت!" اما از آن قوم هیچ چیز بعید نیست! هرچند من دیشب در آن بختک و رؤیاهائی که دیدم حمید را می دیدم که با مشت و لگد به جان او افتاده است!

سیاست در ایران جمهوری اسلامی هم بیشه گرگان گرسنه است، از فردی به نام نادر که از نظر بیولوژیک برادر من است زیاد ناراحت نیستم، در ایران و کشور ما این یک سنت سیاسی است که فعالان امور حکومت داری و سیاست برای حفظ حکومت به برادر و مادر و فرزند خود هم رحم نمی کرده اند! آن چه مسلم است این که جمهوری اسلامی مدعی انقلاب نیز نتوانسته است در این سنت ددمنشانه تغییری ایجاد کند و از این قابیل ها در تاریخ کشور ما زیاد بوده اند و این مردک را هم یکی از آنها به حساب می آورم و روزی در مقابل من جوابگو خواهد بود، قطعا در روزی که جمهوری اسلامی به نفس، نفس مرگ بیفتد نادر را پیدا خواهم کرد و با او همان برخوردی را خواهم کرد که با من کرد، نمی دانم، شاید بتوانیم در این سنت های حیوانی که جمهوری اسلامی هم به آن دچار شده است تغییری ایجاد کنیم و کشور را از این دور باطل استبداد نجات دهیم!

زندان توحید

استاد دانشگاه همسلولی من سعی دارد به من که حتی به او هم اعتماد نمی کنم و تظاهر به بیهوشی می کنم روحیه بدهد و گویا که با خود حرف می زند نجواکنان به من می گوید: "صبحانه ات رو نگه داشتم، اگر می خواهی چایت رو بخور، من نخواهم گفت!" و عکس العملی از من نمی بیند، می شنوم که نگهبان دریچه در سلول را به کنار می زند و فریادکنان می پرسد: "به هوش اومده؟" استاد می گوید: "نه والله! برادر فکر کنم بمیرد، از سنگ صدا درمیاد از این آدم صدا درنمیاد!" نگهبان به تمسخر می گوید: "پس عالیجناب آریامهر با کی صحبت می کردید؟" استاد با حالت ترس می گوید: "خوب برادر، من باید بفهمم که به هوش آمده یا نه که به شما خبر بدهم، ببینید حتی چای و نان و پنیرش هم دست نخورده است!" نگهبان در سلول را باز می کند و می گوید: "نشان بده ببینم، نکند خودت نان و پنیر را بخوری!" استاد ظاهرا نان و یک قطعه پنیر را نشان داده و می گوید: "نه برادر، امکان ندارد من این کار را بکنم!" و او در جواب می گوید: "والله از شما ضدانقلاب ها همه چی برمیاد، میلیون، میلیون دزدیدید و الان هم که به این حال و روز افتاده اید ممکن است آفتابه دزدی کنید!"

نگهبان در را با خشونت می بندد و می رود و استاد زیر لبی شروع به دادن فحش و بد و بیراه می کند و از خمینی گرفته تا خود این نگهبان همه را مستفیض می کند و می گوید: "به زودی قرار است خبرهائی بشود، وضع به این حالت نمی ماند!" کم کم صدای آمدن چرخ غذای نهار به گوشم می رسد، یعنی الان حدود ساعت دوازده ظهر روز شنبه است، فرشتگان مأمور اجرای عذاب الهی یعنی همین بازجو و ..... احتمالا تا دو، سه ساعت دیگر به سراغم خواهند آمد!

این حکومتگران حزب الله

وقتی فکر می کنم می بینم آن چه که در شکنجه گاه های جمهوری اسلامی اتفاق می افتد از نظر شکل و اجرا الگوی گرفته شده از فرهنگ مذهبی - شیعی مسلمانان کشورمان است، این که باید ما را هدایت کنند، این که ما در مقابل امام عصر و امت ایستاده ایم و باید حساب پس بدهیم، این که فردی که دستگیر شد مانند کافری است که مرده است و دیگر توبه اش به درگاه خدا پذیرفتنی نیست و فقط بایدعذاب ابدی بکشد و شکنجه ای که ما می شویم همان عذاب ابدی است که محارب باید تحمل کند و این که اینان می توانند از حق خود یعنی حقی که حکومت بر فرد دستگیر شده دارد بگذرند اما از حق الناس نمی توانند بگذرند بسیار شبیه به طرز برخورد مسلمانان صدر اسلام با کفار و مشرکان و حتی برگرفته از آیه های قرآن در برخورد با مخالف و محارب و منافق است! فرهنگ همان فرهنگ استبدادی در برخورد با مخالف سیاسی است که صدها سال حکومت های استبدادی هر کدام با چاشنی خود آن را اعمال کرده اند، استبداد و داغ و درفش با چاشنی ظل اللهی، با چاشنی سلطنتی و اکنون هم با چاشنی حکومت عدل علی! خلاصه همان فرهنگ عدم تحمل مخالف ادامه دارد!

با حسینی و جلالی و خلاصه با بازجویان ساواک می شد سر به سر گذاشت و جر و بحث کرد اما با کسی که تو را محاربی می داند که اگر تو را نکشته است به تو لطف کرده و اگر نیم کشته دستگیر شده ای حق داشته تو را تمام کش کند چه باید کرد؟ به خصوص که این خرافات با تئوری های مدرن هم درآمیخته باشند و توان روانی این افراد را ده چندان کرده باشند! مثلا حمیدبازجو دائما می گفت: "فکر نکن ما بیسوادیم و فقط شما روشنفکرید، من خود دانشجوی خط امام هستم!" نگهبان به سلول ما رسید و در سلول را باز کرد و غذای سلول ما را به همسلول ما داد و با طعنه گفت: "عالیجناب ساواکی، غذای این مرده رو هم نخوری، اگر گشنه موندی بگو، بهت یه کم دیگه میدم، سگ خور، بخور و بگو ما حزب اللهی ها شما رو شکنجه می کنیم!" و غرغرکنان با خود ادامه داد که والله خوبه چلوخورشت بهشون بده کوفت کنن و بعدشم دادشون بلنده که حزب اللهی ها بیرحم هستن!

قهر حزب الله

سناریو تکمیل شد، بوی خورشت قیمه اتاق را پر می کند، فضا کاملا اسلامی و آخرتی شد! به یاد هیأت های امام حسین می افتم و احتمالا ما افراد دستگیر شده از طایفه یزید و این آقایان از طایفه خونخواهان حسین و به همین خاطر هم حق دارند چنین با ما بیرحمی کنند! آیا اینان عقده های تاریخی خود را بر سر مخالفین خود خالی می کنند؟ آیا مسأله سیاسی است و اینها انتقام آن چه که در دوران حکومت شبه مدرن پهلوی ها بر آخوند و خمینی و سنتی و بازاری رفت را از مخالف خود می گیرند؟ مگر در زندان قصر در زمان شاه ریش آیت الله غفاری را که نمی خواست ریشش را بتراشند به زور نتراشیدند؟ مگر این حزب اللهی را از همه مناصب اقتصادی و فرهنگی نرانده بودند و شاه به آنان لقب کرم فاضلاب نداد؟ خوب حالا هم این آقایان به عنوان حکومتگرانی نادان و عقب مانده نگاه به دست خاله کرده و مانند آنان غربیله می کنند، همان برخوردی که با آنان شده بود را با مخالفین خود می کنند، غافل از این که در این صورت باید منتظر باشند که ملت همان برخوردی را که با قاجار و پهلوی کرد با اینان نیز خواهد کرد و از تخت ابهت و غرور حزب اللهی اینان را نیز به زیر خواهد کشید!

تفرعن و غرور حزب اللهی که روی دیگر فرهنگ سیاسی استبدادی است باید به خاک کشیده شود، آیا زمانی می رسد که فرزندان این آب و خاک این دور باطل استبداد و انقلاب را متوقف کرده و به جای ادامه دادن استبداد ی که نسل به نسل به ما منتقل شده و تا امروز هم ادامه دارد با مخالفین خود برخورد قانونی و عقلائی و نه از سر استبداد و حذف کنند؟ استاد شروع به خوردن قیمه پلو می کند و به عنوان چاشنی غذا حزب الله را به فحش می بندد که ببین مرتیکه یک لا قبا که باباشو نمی شناسه میخواد به من لطف کنه! باید کم کم خودم را آماده بازجوئی کنم، می دانم که حداقل امروز نمی توانند مرا سخت شکنجه کنند، استاد نهار را می خورد و بر روی پتوی سربازی که چهارلا کرده دراز می کشد، من نیز یک بار دیگر به خواب می روم.

این جانیان کوچک (دوزخیان روی زمین)

با صدای باز شدن در به خود می آیم، حمید و دکتر تجربی بالای سرم ایستاده اند و دکتر پنبه ای آغشته به ماده ای با بوی تند زیر بینیم می گیرد و من به طور غیر ارادی عطسه می کنم، حمید به دکتر می گوید: "به هوش آمده، می شود وی را بازجوئی کرد؟" دکتر می گوید: "فقط مواظب باش بخیه هایش پاره نشوند!" حمیدبازجو به نگهبان می گوید: "برو سریع یک برانکار بیار!" دو نگهبان مرا بلند کرده و روی برانکار می گذارند، دوباره نکیر و منکر و سؤال و جواب! از من انکار که من که گفتم من فعال نیستم! بازجو می گوید: "اگر کاره ای نیستی چرا دست به خودکشی زدی؟" می گویم: "با این شکنجه ای که شما می کنید هر کس دیگر هم بود دست به خودکشی می زد!" یکی از بازجوها با حالتی عصبی می گوید که ما تو رو شکنجه نکردیم، این تعزیری بود که به خاطر قیام در مقابل حکومت حق و دروغ هائی که می گفتی با رأی حاکم شرع دریافت کردی، ما حق شکنجه نداریم!

بالاخره بازجو به حرف می آید و می گوید: "مرتیکه، تو ما رو خر گیر آوردی یا خودت خری؟ بگم یا خودت میگی؟ اما اگر من بگم بعدا بابت هر دروغی که گفتی شلاق می خوری! همین چند ماه پیش چه کسی رو با چشم بسته بردید خونه تیمیتون؟ بازم بگم؟ خونه تون اطراف میدون تجریشه! بازم بگم یا خودت میگی؟" با عصبانیت سیلی محکمی به صورتم می زند و ادامه می دهد: "بدبخت، به خودت بیا و مثل برادرت انسان باش! برای نشان دادن صداقتت آدرس خونه رو بده وگرنه ما حکم تمام کش کردنت رو هم داریم!" می گویم: "این سیلی هم حکم شرعی داشت؟" می گوید: "آخر شما اعصاب آدم رو خرد می کنید!" و بعد با لحنی مؤمنانه می گوید: "استغفرالله ربی و اتوب الیه!" و ادامه می دهد: "بله من حق نداشتم این سیلی را به تو بزنم و تو حق داری هر وقت که توانستی مرا قصاص کنی!" من در دلم به این همه حماقت و بلاهت می خندم و فکر می کنم این جان های مردد و بی اراده چه سربازان خوبی برای حاکمین و سکه سازان روحانی هستند! از یک طرف شب تا صبح مرا شلاق زده اند و چون آن را اطاعت امر حاکم شرع می دانند خم به ابرویشان نیامده چون هر چه از بالا به وی بگویند انجام خواهند داد و حالا با تظاهر تمام دم از حق و حقوق من در مقابل خود که با پاهای سیاه شده از شلاق بازجوئی می شوم می زنند!

این آدم از خود اراده ای ندارد و مانند یک سرباز فاشیست، یک عضو معتقد احزاب توتالیتر هر چه رهبر بگوید انجام خواهد داد، او ذوب شده در رهبر است و شخصیت مستقل خود را از دست داده است، یک حزب اللهی مظهر تضادهای فکری و روانی تمام نشدنی است، یک حزب اللهی توازن فکری ندارد چون جهانبینی پر از تناقضی را در پیچ و خم میان دنیای مدرن و جهان اساطیری - دینی خود با خود حمل می کند، این جانیان کوچک با این دنیای پر از تناقض درونی با در دست گرفتن سکان امور مملکت با این مردم و این کشور چه خواهند کرد؟ اینان موجودات خطرناکی هستند، با سیلی دیگری به خودم می آیم و بازجوی دیگری می گوید: "این یکی حکم شرعی داشت، چون من روحانی هستم و بازپرس پرونده تو آدم کثیف هستم! به خودت و زنت رحم کن و فکر نکن چون عموی زنت وزیر مملکت است وی تعزیر نخواهد شد، لازم باشد خود ..... (وزیر) هم می آید اینجا شما را تعزیر خواهد کرد، اینجا مملکت آقا امام زمان است و همه ما سربازان آقا هستیم!" چشمانم را باز نکرده اند اما من می توانم از زیر چشمبند همه را ببینم!

بازجوی اصلیم با کفش هایش بر روی پاهای سیاه شده ام می رود و می گوید: "لازم باشد دوباره تعزیر را شروع می کنیم!" بالاخره من که متوجه شده ام چهل و هشت ساعت از دستگیریمان گذشته است و آنها نیز می دانند که من در تهران خانه ای دارم و از دست سیلی ها و شکنجه هایشان به امان آمده ام می گویم: "باشد، من آدرس خانه ام را می دهم!" شروع به دادن آدرس خانه می کنم: "زعفرانیه، خیابان ....." حمید سریع آدرس را می نویسد و از رفت و آمدش می فهمم که در حال آماده کردن چند گروه عملیاتی است! مرا که توان راه رفتن ندارم بلند کرده و بعد از محکم کردن چشمبندم وارد قسمت دیگری می کنند که چند ماشین در آنجا آماده حرکت هستند، مرا در یکی از ماشین ها و در میان دو نفر از اعضای گروه جای می دهند و ماشین به راه می افتد، نادر، آن مردک قابیل صفت قبل از این که ماشین ها به راه بیفتند به من گفت: "خدا کند دروغ نگفته باشی وگرنه بعدا سر و کارت با کرام الکاتبین است!" در دلم می گویم: "این هم یکی از همان جانیان کوچک بی مقدار است که در ولایت ذوب شده است!" بازجو می گوید: "چرا زودتر نگفتی؟" می گویم: "آن قدر شکنجه شده بودم که قاطی کرده بودم!"خلاصه به خانه می رسیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هنوز هوا روشن است، صاحبخانه که در تراس مشرف به کوچه نشسته است با دیدن من می خواهد از همان تراس با من حرف بزند که احساس می کند وضعیت غیر عادی است و بعد از این که دست و پای باندپیچی شده مرا می بیند بیشتر وحشت می کند که یکی از پاسداران می گوید: "ایشون تصادف کرده و نمی تواند حرف بزند، بعدا میاد خدمتتون!" صاحبخانه با چهره وحشت زده سکوت کرده و دیگر چیزی نمی گوید! وارد خانه می شویم، در بدو ورود متوجه می شویم که کپسول گاز که مدارک در آن جاسازی شده بودند باز شده و خالی است اما از فرط عجله آن را دوباره نبسته اند و دو نیمه جدا از هم هر یک به کناری افتاده اند! حمید که مسئول گروه است می گوید: "کار خودت را کردی، هم کسی در خانه نیست و هم جاسازی ها خالی شده اند!" بعد با تشر از من می پرسد: "آخر اینها از کجا فهمیده اند که شما دستگیر شده اید؟" برای این که وی را بیشتر بسوزانم می گویم: "آن ماشین که ما از آن پیاده شدیم مسافرکش نبود، وی وحید بود، از بچه های کمیته مرکزی!"

خدای من، هنوز جمله ام تمام نشده جیغش به آسمان که حکم اعدام خودت رو امضا کردی! تو و زنت وحید رو که مسئول امنیتی سازمان است فراری دادید! فقط خدا به دادتون برسه، وای خدا ! چه ماهی ئی از تور پرید! یکی دیگر از بازجوها می گوید: "برای جبران هیچ وقت دیر نیست، تو خونه بشینیم، به بچه ها هم بگو ماشین ها رو دورتر پارک کنند، شاید کسی از اینها رو خدا کر و کور کرد و به خانه بیاد، شاید هم تلفن بزنند!" حمید که تازه متوجه اهمیت تلفن شده سراسیمه گوشی را برمی دارد و می گوید: "خدا را شکر وصل است!" حمید رو به من کرده و می گوید: "ببین، دو روز است که ما را بازی داده ای، حالا هم ما را به خانه ای آورده ای که اسنادش خالی شده و هیچکس در آن نیست، بیا و تو را قسم به جان هر کس که دوستش داری در مورد تلفن با ما همکاری کن، به جان امام قسم که در بازپرسی کمکت می کنم!" می گویم: "چه باید بکنم؟" می گوید: "اگر بچه ها تلفن زدند آنها را به خانه بکش یا اگر نیامدند با آنها قرار بگذار که آنها را ببینی!" می گویم: "هر چه شما بگوئید من همان را می گویم تا بعدا نگوئید که من کسی را فراری داده ام!"

یادم می آید که همه کسانی که به این خانه رفت و آمد می کردند بر اساس یک قرار تشکیلاتی با یکدیگر علامت سلامتی خانه را تنظیم کرده بودند، یعنی هر کس قبل از این که به خانه بیاید موظف بود از نزدیکترین باجه تلفن عمومی به خانه تلفن بزند و بپرسد که مهمان ها آمدند یا نه؟ و من هم بیایم یا نه؟ فردی که در خانه است و به تلفن جواب می دهد اگر بگوید: "مهمان ها نیامده اند!" یعنی بیا، خطری نیست! اما اگر بگوید: "همه آمده اند!" یعنی خطر است و نیا ! و اگر مشخصا تأکید کند و بگوید: "عموجان و بابا و ..... همه اینجا هستند!" یعنی همین الان من تحت فشار پاسداران با تو حرف می زنم و به خانه نیا !

می پرسم: "اگر کسی تلفن زد چه بگویم؟" می گویند: "اگر می خواهی به ما کمک کنی خودت بهتر می دانی که چه باید بگوئی!" من می گویم: "وحید دیده است که ما دستگیر شده ایم، من بعید می دانم که کسی به خانه تلفن بزند اما کلمه به کلمه بگوئید من چه باید بگویم؟ اگر بگویم نیائید که خوب نمی آیند بهتر است بگویم که بیائید و گویا که اوضاع عادی است و برای ظاهرسازی هم می گویم همه آمده اند، شما هم تشریف بیاورید!" یکی از بازجوها می گوید: "نگو همه!" من می گویم: "آره، بهتر است بگویم عمو و بابا آمده اند!" خلاصه آن چه را که به عنوان علامت نا امن بودن خانه باید می گفتم تنظیم کردم و خود حمیدبازجو همین متن را نوشت و جلو من گذاشت و گفت: "به جان آقا قسم اگر یک کلمه پس و پیش بگوئی همین جا تمام کشت می کنم!" من مطمئن بودم که کسی به خانه تلفن نمی زند چون دیده بودم که جاسازی ها تخلیه شده اند!

در همین گیر و دار تلفن به صدا درمی آید! وای خدا من، این کیست؟ گوشی را برمی دارم، مسئول امور جعل و مدرک سازی سازمان است، می گوید: "چه خبر؟ کجا بودید؟ چرا گوشی را برنمی داشتید؟" دارم از تعجب شاخ درمی آورم! یعنی وحید حتی در این حد خبر رسانی نکرده است؟ وی ادامه می دهد و می گوید: "البته وحید گفت که پنجشنبه یک برخوردی با گشت کمیته داشته اید، پس ظاهرا به خیر گذشته است!" گفتم: "بله، به خیر گذشت، الان هم همه جمع هستند، شما هم بیائید، عمو، بابا و بقیه هم هستند!" می گوید: "یعنی واقعا بیایم یا نه؟" خدای من، چرا این، این قدر خنگ است؟ می گویم: "بله، حتما بیا، چرا نیائی؟" و دوباره علامت را تکرار می کنم و گوشی را می گذارم! حمید می گوید: "چرا نگفتی همین الان بیا؟" جواب دادم: "اگر می گفتم همین الان بیا مشکوک می شد!" در جواب شنیدم که آره، فکر کنم آدم شدی، خوب گفتی، حالا ببینیم کسی می آید یا نه!

دوباره تلفن به صدا درمی آید، یکی دیگر از مسئولین سازمان است و بعد از سلام و احوالپرسی می گوید: "چه خبر؟" می گویم: "امن و امان! شما چه خبر؟" می گوید: "باید برای برداشتن بعضی وسائل (منظورش مدارک جاسازی شده) به خانه تان بیایم!" می گویم: "بیا، اتفاقا مهمان هم داریم!" می پرسد: "چه خوب! کی ها آمده اند؟" و من علامت را می دهم و می گویم: "عمو و بابا و خلاصه همه جمع هستند!" بهرام سریع موضوع را می گیرد و با صدائی نگران می گوید: "خوب، چه بهتر! من هم الان میام!" یکی از برادران می گوید: "چرا بعد از این که گفتی عمو و بابا، همه هستند این قدر سریع قطع کرد؟" می گویم: "دیدید که من به همه می گویم بیائید اما من مسئول آمدن یا نیامدن آنها نیستم!" من مطمئن شدم که وحید خبر رسانی لازم را نکرده است و فقط مدارک خانه را تخلیه کرده است اما الان مطمئن بودم که بهرام مطلب را گرفته است و به سرعت جدی بودن دستگیری مرا خبر خواهد داد!

باز هم زنگ تلفن به صدا درمی آید، گوشی را برمی دارم، یکی از هواداران سازمان است که ما وی را برای عادی سازی روابط به عنوان مادر همسرم معرفی کرده بودیم! او با بچه کوچکش (دختر دو، سه ساله) به خانه ما می آمد، می گوید: "چی شده؟ خوبید؟" می گویم: "آره، خوبیم!" می گوید: "نگران شده بودم، هر چی زنگ می زدم کسی برنمی داشت!" من پیش دستی کرده و می گویم: "بیا، مهمان داریم، بابا هم آمده، عمو هم اینجاست، شما هم بیا !" با شک می پرسد: "یعنی بیایم یا نه؟" من که از این همه بی مسئولیتی وحید و خنگ بازی این خانم در حال دیوانه شدن هستم می گویم: "من که گفتم همه هستند، شما هم بیا !" می گوید: "باشه، پس با دخترم می آیم!" من دل در دلم نیست، چرا اینها این قدر بی مسئولیت عمل می کنند؟ چرا علامت سلامتی را نمی گیرند؟ نکند الان به اینجا بیاید و دستگیر شود؟

توسط بیسیم با حمید تماس گرفته می شود و یکی از پاسدار ها می گوید: "حمید، حاج امین است، می خواهد با شما صحبت کند!" حمید بیسیم را گرفته و در جواب سؤال: "چه خبر؟" می گوید: "فعلا که سر کاریم!" حاجی به وی می گوید: "تلفن بزن!" حمید می گوید: "نمی خواهم خط را اشغال کنم، زیاد نمی نشینیم، فکر نکنم کسی بیاید، چون این بابا یک کاری کرد که همه رو پر داد!" طرف مقابل می گوید: "دو تا از بچه ها رو اونجا بگذار، خودتان بیائید، کافی است!" دارد خیالم راحت می شود که به زودی خانه را ترک می کنیم!

در همین لحظه صدای توقف ماشینی به گوش می رسد، حمید همه را امر به سکوت می کند، پاسداران مانند گرگان گرسنه ای که در کمین شکار نشسته اند موضع می گیرند، کلید در قفل در می چرخد و در باز می شود، در میانه در همان خانم با بچه ای در بغل ظاهر می شوند! پاسداران مخفی شده اند، وی مرا می بیند که بر روی صندلی در میانه هال نشسته ام، تا پاهای باد کرده و دست های باندپیچی شده مرا می بیند جیغ می کشد! یکی از پاسداران با دستمالی جلو دهان وی را می گیرد که بیشتر جیغ نکشد! کودک سه ساله وی نیز به گریه می افتد، آن قدر دستمال را جلو دهانش نگه می دارند تا آرام می گیرد، همه چیز را فهمیده است اما اکنون دیگر دیر شده است! به حمید می گویم: "می بینی که من علامت ندادم؟" می گوید: "علامت دادی! اونا فهمیدن و این نفهمید و اومد، شما آدم بشو نیستید، کم کم شما رو آدم می کنیم!" و من با لبخندی به لب به طرف توالت می روم! ..........

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

منبع این نوشتار تارنگاری به نام: "کاوه فرزند ملت" و دو لینک زیر است:

لینــــــــــک یکم

لینــــــــــک دوم

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این نوشتار پر از نادرست نویسی های دستور زبانی بود که تا آنجا که این نوشتار از ریخت نخستینش نیفتد ویراسته شد، از این گذشته نویسنده در این نوشتار نام خودش را ننوشته است، نام خانوادگی برادرش را نیز ننوشته است، نام خانوادگی همسرش را نیز ننوشته است، نام آن وزیر رژیم ولایت فقیه را هم که خویشاوند همسرش بود ننوشته است، نام آن سازمان سیاسی را هم که با آن کار می کرد ننوشته است! چرا؟ روشن نیست! و سرانجام این یادمانده نیمه کاره مانده است و دنباله و فرجام آن نوشته نشده اند! همچنین حاج امین که در این نوشتار از او نام برده شده است نام مستعار آخوند خونخوار و آدمکش علی فلاحیان است که چندی وزیر اطلاعات رژیم ولایت فقیه شده بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: