تنزّل انسان به کارت ِبازی در معادلات قدرت

پس شاید اساسی ترین کار برای تک تک ما باور ، پذیرش و استفاده از هویتمان به عنوان برزیگران تخم نیکی در زمین باشد. چه در موقعیت تبعیدی و مهاجر قرار داشته باشیم چه در داخل نظام. آنجاست که اجازه نخواهیم داد غل و زنجیر اسارت به دست و پایمان ببندند و ما را از آنچه هوای درون سینه ماست، یعنی آزادی، محروم کنند.

هرگز فقر وبدبختی انسانها اینچنین به صورت کالای عریان درمعادلات سیاسی ِقدرت بازی نشده بود. آنچه در طی قرنها مبادله شده و حرص و طمع بر میانگیخت، ثروت بود. اما در انتهای مسیری که هویت انسان بعنوان نیکی آفرین در زمین، پاک شده و همۀ وجودش تا بُن استخوان به صورت کالا درآمده، بدبختی ها و مسکنتش نیز در این مرحلۀ نهائی کالائی شده که میتوانند تصاحب و مهندسی کرده و معادلات سیاسی را با آن جابجا کنند.

آقای ترامپ در مورد بحران مهاجران در نشست "ژ 7" در اتاوا به نخست وزیر ژاپن، شینزو آبه گفت که برای توکیو این مشکل بی اهمیت است، اما او می تواند 25 میلیون مکزیکی را بفرستد و آنگاه شینزو آبه خیلی زود پست خود را از دست خواهد داد.
به عبارت ساده تر و با منطق دو تا دو چهار تای جناب ترامپ ، روانه کردن سیل آسای فقرا و مسکینان با قایقهای زوار در رفته به ساحل کشور ها، همان و تغییر رهبران سیاسی و گرایش های مسلط سیاسی بر آن خطه، همان.
اخیرا کتابی خواندم با عنوان "مرگ عجیب اروپا" به قلم "دوگلاس موری"، که دیدگاه مهاجر ستیزان را در تمام اجزای آن به نمایش می گذاشت. از جمله اینکه با سرازیر شدن مهاجران، موجود غربی، و در اینجا انگلیسی، احساس میکند خاک او در معرض تهاجم و تعرّض قرار گرفته است.
به نوشته های این کتاب ایراد های اساسی وارد است. محض نمونه بیحوصلگی نویسنده ازینکه اگر هم مهاجران برای کار های صنعتی به این کشور ها آورده شده اند، چرا برخلاف توقع اروپائیان در پایان ماموریت محوله کشور را ترک نکرده اند، فقط از بی اطلاعی نگارنده از زندگی مهاجرتی نشات می گیرد و چه بسا از بی تفاوتی به کوه مشکلات آنها. او گمان میکند مهاجرت، کار راحتی ست که مرتب میتوان رفت و از صفر شروع کرد. نمیداند مهاجر بعد از سی چهل سال زندگی در یک کشور، بند ها و اتصالات خود را حتی با کشور مبدا از دست میدهد و بازگشتش، نه باز گشت به وطن بلکه خود مهاجرتی دیگر است. اما نویسنده منتظر بوده کارگران وارداتی بعد از آنکه به اندازه ی مورد نظر به کار گرفته شدند، به سرزمین مبدا عودت داده شوند حال هر چه سر بچه های آنها که دیگر متولد سرزمین تازه و آموزش یافته آن هستند، آمد، آمد.
از باقی اشکالات اساسی بحث های این کتاب میگذرم. روزنامه گاردین بر آن نقدی نوشته و به موارد متعددی اشاره کرده است. از جمله ازین بابت، که نویسنده پای دریغ و افسوسش از فروپاشی اروپا که می رسد، برکسیت و جدائی انگلیس از اروپا را فراموش کرده و حرفی از آن نمیزند و این فروپاشی را سوغات مهاجرین جا میزند.
اما گاردین هم به این نکته نمی پردازد، که خود برکسیت از طریق بازی با کارت ایجاد ترس و وحشت از مهاجران پیروز شد. اشاره نمیکند که اگر اروپا و آمریکا دست از تجاوز به برخی کشور ها بردشته و با ایجاد جنگ و و عدم امنیت، مردم را وادار به خروج از موطن خود نکنند، آنها اشتیاقی به ترک خانمان خود چرا باید میداشتند.
اما واقعیت امروز اینست که تمامی مهاجرین، از جنگ گریختگان و از نا امنی گریختگان نیستند. عده ای براستی چون کالای تغییر معادلات سیاسی، کشتی کشتی و قایق قایق به کشور های اروپائی گسیل میشوند و اگر روزی با کار در کارخانه ها و تولیدی هائی مشکوک خطر مرگ را خواسته ناخواسته پذیرا میشدند، امروز نیز وارد زمینهائی میشوند که نه فقط خبری در آن از امکانات وعده داده شده ی سوداگران نیست بلکه با نفرت از آنان مین گذاری شده و پا روی خطر میگذارند. محال است این مهاجرانِ کالائی ، نفرت یا تحقیر محیط را نسبت به خود حس نکنند. آیا قرار است در سمت و سوی فروپاشاندن قدرت اروپا در برابر قدرت امریکا، از این زمین مین گزاری شده و ازین نفرت نیز روزی برای جنگها و نزاع های شهری استفاده شود؟ یا مسئله تا فراسوی ِسر کار آوردن نیرو های نژاد پرست و جدائی جوینده از اروپا و تضعیف این قاره پیش بینی شده است نه دورتر؟
البته فشاری که امروز آنجلا مرکل متحمل میشود و اولتیماتومی که برای تغییر روش در مورد مهاجران به او داده شده، با همین کارت بازی شده است. همانطور که در ایتالیا بازی شد . همین چند وقت پیش بود که سفیر آمریکا در آلمان طوری به نفع حزب راستگرای آلترناتیو برای آلمان موضع گرفت که به دخالت در امور آلمان متهم شد. و امروز آقای ترامپ فرصتی را برای توسری زدن به آنجلا مرکل و یاد کردن از کلاف سر در گمی که در آن گیر کرده، از دست نمیدهد. و همه اینها، بخاطر پذیرش مهاجرین! اختلافات در دیدگاههای سیاسی و اقتصادی با آنجلا مرکل زیر سرپوش قرار می گیرند.علاقه به روی کار آمدن راست افراطی زیر سرپوش قرار می گیرد.
شاید وقتی این کارت، کارت مسکنت مردمانی که به امید رسیدن به جهانی بهتر فریب تبلیغات را خورده اند، تا نهایت بازی شد و ثمره خود را با استیلای نژاد پرستی و افراط گرائی در اروپا به نهایت عرضه کرد، وکارتهای بازی جابجا شد، دوباره این آوارگان موج سوار ِ خطرات را بگویند که حالا برگردید سر جایتان.

ادعای "دوگلاس موری" دایر بر فروپاشی اروپا بخاطر مهاجرینی که مهاجمان و اشغالگران اروپا احساس میشوند، حامل تغییر رنگ سیاسی اروپا و نه فرو پاشی آنست. اما فرو پاشی حیاتی از آنِ این مهاجران تهیدست ِهمه چیز باخته خواهند بود، آنگاه که سترده از خاک میزبان و خاک خودی و آب اقیانوس های فیمابین، تهاجم را در وجود خودشان آنهم تا بُن استخوان، به هویت انسانیشان به عنوان پیام آوران نیکی بر زمین حس خواهند کرد.

امروز مصاحبه ای با خانم شعله پاکروان را شنیدم که ایشان از مردم ایران در برابر حکومت بعنوان "گروگان" یاد می کردند. بنظر من این تمثیل نافذ نیست. چرا که گروگان بالاخره اعتباری دارد و وقتی مطالبه ی گروگان گیر به پاسخ رسید، آزاد میشود و چه بسا در جامعه بین المللی پشتیبانی و حمایتی نیز از هویت او به عمل آید. اما آنچه نه تنها در مورد مهاجران بی نام و نشان بلکه مردم ایران نیزمی توان از آن بعنوان تشبیه استفاده کرد، "کارتِ بازی" ست که بعد از استفاده می توان آنرا دور انداخت، پاره ، مچاله یا با کارتهای تازه ای تعویض کرد. این کارتها ارزشی جز برای بازی شدن ندارند. اینجاست که در بررسی هر مورد حقوقی باید پرسید وضع کننده آن حقوق و ایجاد کننده آن موقعیت، چه جایگاه و هویتی برای خودش قائل است، چه جایگاهی برای دیگری و چه تلقی از رابطۀ بین خودش با آنان دارد. چه در بررسی امواج کارت پناهندگان چه در مورد مردم ایران می بینیم، رابطه مالک با کالاست، آنهم کالای بی ارزش که باید به کالا تلقی شدن خود منت پذیر مالک باشد.

آقای کدیور در مقاله ای که اخیرا در مورد اصلاح سیستم قضائی بعنوان پیش فرض وطلایه دار امید اصلاح و تحول شرایط کشور نوشته اند، روی تلقی زمامداران از قانون تکیه میکنند. و به احساس عدم عدالت ناشی از فقدان عدالت می پردازند.
اما بنظر من این موارد وابسته به نمای ساختمانی ست که پایه های آن را تلقی قانون گزاران از هویت و جایگاه خودشان از یکسو و هویت و جایگاه غیر خودشان، و رابطه این دو طرف با هم تشکیل میدهد.
شواهد حاکی از آنست که ما به طور گسترده ای در داخل تثلیث "مالک، کالا، بازی بازی" قرار داریم. و آنچه به تاراج رفته هویت آزاد، تصمیم گیرنده و با هم برابر انسانی ست. چگونه می توان توقع داشت مهاجرانِ پای بر موج، آینده محترمانه ای داشته باشند وقتی زندگی و فرصت عمر آنها در دایره چنین تثلیثی تصمیم گیری میشود. و چگونه میتوان سیستم قضائی انسانی و مستقلی در افق ِدید داشت وقتی قانون گزار خود را مالک مشتی کالا می پندارد؟

پس شاید اساسی ترین کار برای تک تک ما باور ، پذیرش و استفاده از هویتمان به عنوان برزیگران تخم نیکی در زمین باشد. چه در موقعیت تبعیدی و مهاجر قرار داشته باشیم چه در داخل نظام. آنجاست که اجازه نخواهیم داد غل و زنجیر اسارت به دست و پایمان ببندند و ما را از آنچه هوای درون سینه ماست، یعنی آزادی، محروم کنند.
فرو پاشی اروپا هم، اگر قانونی ست که "خود مالک پنداران" نوشته اند و می خواهند از هر راهی از جمله رسانه ها جاری کنند، به پیشگیری آن تنها با با خروج مردم اروپا از تثلیث " مالک، کالا، بازی بازی" و در روشنائی قرار دادن این روابط می توان امید بست.
پانوشت:
لینک مربوط به نقد گاردین
https://www.theguardian.com/books/2017/may/06/stra...
کتابی که در متن به آن اشاره شد
The strange death of Europe
نوشته
Douglas Murray
لینک مصاحبه خانم شعله پاکروان
http://www.iranglobal.info/node/66649
لینک مقاله آقای کدیور
http://kadivar.com/?p=16619

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: