نقدی بر "نوروز شاملو"

تعداد مشاهدات: 
562
شخصیت فرهنگی و ادبی را باید از رویکرد و خط مشی سیاسی شاملو جدا کرد تا بتواند در فرهنگ ایران باقی بماند و دوام بیاورد.

من با تجربه ای که از مطالعه ی نسبی شاعران و ادیبان و اهالی فرهنگ به دست آورده ام، به این شناخت رسیده ام که باید شخصیت فرهنگی آنان را به کلی از شخصیت سیاسی و اجتماعی آنان جدا ساخت، بدین معنی که اگر موضع گیری مشخص سیاسی، علیه یا به سود کس یا جریانی دارند، به هیچ روی نشانگر رویکرد درست آنان نیست و هتا در بیشتر موارد می تواند بسیار نادرست باشد.

شاملو در ادبیات و درک گسترده ی احساسات آدمی و بیان معرفت انسانی به زبان شعر و انتقال مفاهیم و احساسات، بسیار شاخص و برجسته است، اما از دید سیاسی، یک چپ خلقی با درکی سست نسبت به سیاست و ناتوان در تجزیه و تحلیل منطقی است و همانگونه که می بینید، به مغلطه ی کلی گویی درمی افتد و به جای توضیح و به جای تجزیه و تحلیل و به دست دادن معیارهای علمی، به باد کردن و برافروختن احساسات سرکوب شده دست می زند. از لحاظ سیاسی، شاملو یک چپ است و نه تنها کسی است که فردوسی را دشمن ایران و شخصی بداندیش می داند و از درک حکمت فلسفه ی انسانی و اخلاقی و تاریخی و حماسی شاهنامه و خود فردوسی ناتوان می ماند، بلکه در پرداختن تحلیلی و فراوری سخن حافظ هم درمی ماند و کارش در حافظ پژوهی، به سرانجامی درخور و شایسته نمی رسد.

شاعر باید بپذیرد که او اهل دیدن اخلاقی جهان است و کارش با پردازش نغمه های احساس می باشد، نه اینکه او الزامن از سیاست چیزی به درستی درک می کند یا اینکه اگر می گوید "سلطنت"، بدین معنی است که همه ی تاریخ شاهنشاهی در سراسر جهان و به ویژه ایران، یکسره نادرست و کژ و درهم بوده است و اساسن نهادی نادرست است !! شاملو در تعصب خود که مد روز آن زمانه ها برای چپ ها و خلقی ها بود، اسیر آمده و گرفتار رویکردهای سیاسی چیره ی زمان خود شده است، چه بسا که اگر او در زمانه ای دیگر می زیست، از سنخ طبع چیره ی همان زمانه می شد.

نوروز نه تنها آن چیزی نیست که شاملو برای خودش و دوستان چپش تعریف می کند، بلکه دقیقن روزگاری است که ایرانیان شاهنشاهی جمشید را جشن می گیرند و این جشن بر اساس شاهنامه و اوستا، یادگار پادشاه ایران یعنی جمشید است و اگر ایرانیان این جشن را پس از هزاران سال همچنان با شور و شوق فراوان برگزار می کنند، بدین معنی است که در سرشت و روان کهن ایرانی، ارج به پادشاهی نهادینه شده است و ایرانیان عاشق کشوری شاهنشاهی هستند.

بهتر است دوستانی که این پیام های گرد و خاک گرفته در غبار چپ بازی های خلقی ۵۷ را منتشر می کنند نیز، به این آگاهی برسند و گوش های سنگین خود را ار نه، که چشمان خسته ی خود را بر این واقعیت باز کنند و شعارهای شاهدوستانه ی مردم ایران در قیام دی ماه امسال را به یاد آورند. در این شعارها، هتا یک نفر هم از چپ های خلقی و توده ای و مجاهدین دم نزد و وارونه ی آن، زنده باد شاهزاده و رضا شاه روحت شاد را هزاران نفر از مردم ایران در خیابان های در اشغال اهریمن جمهوری اسلامی، فریاد کشیدند. هیچ کس دیگر از این سخنان از حس نابهنگام و نادرست ویرانی وتن باد کرده، پیروی نکرد که یا دغدغه ی بی جای اسلام را داشته باشد یا اینکه دلش بخواهد در آغوش کمونیسم و روسیه غش کند !!

به برادران چپ خلقی باید گفت:
"آ...جان، بساط چپ بازی تمام شده و این مرده زنده نخواهد شد و اساسن این گوری که برایش فاتحه می خوانید، در خود مرده ای ندارد !! جماهیر کزایی شوروی برچیده شده و در عین حال یک خلیج به نام کره ی شمالی از آن طغیان چند صباحی کمونیسم شوروی بر جای مانده؛ به اینان، به این "متوهمین چپ خلقی داس و چکش باز چشم بادامی" بگویید: آ...جان، داری اشتباه می زنی، دکان کمونیسم بازی درش تخته شده، گنده ی شما جمع کرده رفته، شما از قافله جا موندی، پشت سر ولت کردند و رفتند و تو تاریخ ۵۰ سال پیش گیر کردی !!"

شما هم برای این ملت بیچاره از این نسخه ها نپیچید. شما هتا کمونیست واقعی هم نبودید، شما شماری کمونیست کتابی بودید که با خواندن چند جزوه و کتاب و شنیدن چند سخنرانی چند چپی که خودشان هم کمونیسم را از توی دفتر و دستک و مجله می شناختند، عاشق بهشت موهوم مارکسیسم شدید، ورنه می توانستید همچون "عطا الله صفا"، "نصرت الله جهانشاه لو افشار" و هتا بسیاری از سرکردگان توده ای، چشمتان به اشتباهات و کژوری ها و میهن ستیزی ها باز شود و شرح اشتباهات خود را بیان کنید، نه اینکه تاریخ و تاریخچه ی نوروز باستانی و پارسی و شاهنشاهی ایران زمین را به گزاف و به عاریه، تحریف و تعریف کنید.

۱. در بازگویی های زرتشتی و بيشتر نويسندگان ايرانی و عرب و چکامه سرایان و از همه بیشتر و پیشتر، فردوسی بزرگ، ریشه ی نوروز را به جمشيد پادشاه پيشدادی پیند می دهند و می گويند:
"جمشيد شاه تختی بساخت كه ديوان آن‌ را به دوش گرفته، به هوا بردند و به یک روزه از كوه دماوند به بابل فرود آوردند، مردم با تماشای اين کار در شگفت شدند و آن روز ویژه را نوروز خواندند".
فردوسی می گويد:

چـو خــورشيــد تـابـان ميــان هــوا
نشستــه برو شــــاه فـــرمـــــانـــروا
جهـــان انجمن شــد بر آن تخت او
شــگفتی فــرو مــانــده از بخت او
بــه جمشيــد بر گــوهـر افشـانـدنـد
مرآن روز راروز نوروز خــوانــدنــد
ســر ســال نـو هـرمـز فــــروديـــن
بر آســـوده از رنـــج روی زميـــن
بـــزرگان به شـــادی بيـــاراستنـــد
مـي و جـام و رامشگـران خواستنـد
چنيــن جــشن فــرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار

۲. حكيم عمر خيام در "نوروز نامه"، درباره ی جشن نوروز می گويد:
از آن بوده است كه آفتاب در هر ۳۶۵ شبانه‌ روز و یک چارم به آغاز دقيقه ی حمل، بازآيد و چون جمشيد از آن آگاهی يافت، آن را نوروز نام نهاده، پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان به او اقتدا كردند و آن روز را جشن گرفتند و به جهانيان خبر دادند تا همگان آن را بدانند وآن آیین و سرگزشت را نگاهدارند و بر پادشاهان بایسته است كه آيين و جشن و رسم پادشاهان را به‌ جای آرند. از بهر فرخندگی و خرمی كردن درآغاز سال، هر‌ كسی در نوروز جشن كند تا نوروز ديگر زندگی را در شادی گزراند.

۳. اين فرگرد یا هنگام "فروردگان" است كه جشن‌ آوری پدران و نياكان بود و چنان می پنداشتند كه در پنج شب پی در پی، روان های پاک مردگان، برای ديدار نهاد زندگی و احوال باز ماندگان به زمين فرود آمده و در خانه و آشيانه ی خويش سرگرم تماشا و سركشی می شوند، اگر خانه تميز و پاک بود، روان ها شاد برمی گردند، اما به جز اينگونه، آنان اندوهناک و ناراحت بر‌می گردند.

۴. بازگویی ديگر می گويد كه نيشكر را جمشيد، در اين روز پيدا كرد و مردم از كشف و ویژگی آن شگفت زده شدند. سپس جمشيد فرمان داد تا از انگبین آن شكر ساختند و به مردم پیشکش کردند. آن روز را "نوروز" ناميدند.

۵. می گويند: اهريمن، آسیب خشكسالی وتنگدستی را بر كره ی زمين فرو نشانيد، اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و سرانجام او را شكست داد. آنگاه خشكسالی وتنگدستی را از ريشه خشكانيد و به زمين بازگشت. با بازگشت وی، درختان و هر نهال و چوب خشکی سبز شد. بسا مردم اين روز را "نوروز" خواندند و هر كس به شادی و فرخندگی، در تشتی جو كاشت و اين رسم سبزی نشانيدن در روزهای نوروز از آن زمان تا به امروز بر جای مانده است.

بيرونی در یادگار "الباقيه‌" می نويسد:
"از آیین های جشن نوروز اين بود كه در میان سرای هر‌ خانه، به هفت ستون، هفت شماره از گندم و جو یا شالی می كاشتند و هر‌ یک از آنها كه بهتر می روييد، دليل پیشرفت و خوبی آنگونه گندم یا جو می دانستند".

در "المحاسن و الاضداد" نوشته شده است:
"بيست و پنج روز پیش از نوروز، در میان سرای كاخ شاهنشاهی، دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد كه بر هر‌ یک از آنها يكي از حبوبات را می كاشتند و آنها را نمی چيدند مگر با نغمه‌ سرایی و خواندن آواز. در ششمين روز نوروز، اين دانه ها را می كندند و در مجلس پراكنده می نمودند و تا شانزدهم فروردين كه "مهر روز" نام دارد، آن را جمع نمی كردند".

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
گاهی آدم نمیداند که باید بخندد و یا انگشت حیرت به دندان بگیرد. میفرمایند "....ایرانیان شاهنشاهی جمشید را جشن می گیرند و این جشن بر اساس شاهنامه و اوستا، یادگار پادشاه ایران یعنی جمشید است". بر اساس شاهنامه و اوستا, "جمشید یکی از پادشاهانِ اساطیری ایرانی است. ویکیپدیا", و اساطیر در لغت نامه دهخدا به معنی "سخنهای پریشان . بیهوده ها. افسانه ها. (از منتهی الارب ). || افسانه های باطل . (غیاث اللغات ). اباطیل و اکاذیب . احادیث بی سامان . قصه های دروغ" آمده است, یعنی هیچ و پوچ.

سپس میفرمایند "......دکان کمونیسم بازی درش تخته شده، گنده ی شما جمع کرده رفته، شما از قافله جا موندی..." و "..... شما هتا کمونیست واقعی [؟!] هم نبودید، شما شماری کمونیست کتابی بودید که با خواندن چند جزوه و کتاب و شنیدن چند سخنرانی چند چپی که خودشان هم کمونیسم را از توی دفتر و دستک و مجله می شناختند،....".
اینکه