چراغها را روشن نگاه داریم

نگاهی به فیلم پرزیدنت به کارگردانی محسن مخملباف
اگر شعور و فهم در جامعه ای بالا نرفته باشد، تغییر حاکمان؛ تنها تغییر عکسها و تمثالها روی دیوار جاهای عمومی ست، نه بیشتر. معلمی بی خبر از حادثه انقلاب که از وقوع آن توسط زندانیان آزاد شده ی آواره آگاه میشود، سر از پنجره مدرسه بیرون کرده و بدون سوال از "ماهیت" دولتی که سر کار آمده، می پرسد: حالا عکس کی را باید به دیوار بزنیم؟

"ای کاش چراغها را خاموش نمی کردیم" یا فرمان به خاموشی چراغها نمی دادیم.

این صدای نازک و مستاصل از گلوی کودکی بیرون میآید که همراه پرزیدنت مخلوع و فراری، پدر بزرگش، درد و رنج ِ بی سامانی و بی جایگاهی و بی هویتی را می چشد.
آیا همه بینندگان فیلم پرزیدنت، این صدای نازک را شنیده اند؟ اشاره نوه ی پرزیدنت به زمانی ست که در آغوش پدربزرگ گوئی بر عرش نشسته و بر ستارگان فرمان میراند. زمانی که مشق ِبه دست گرفتن قدرت را در آینده از پدر بزرگ فرا می گرفت. کلام او قرار بود مثل کلام پدر بزرگِ قدر قدرت، امر اگر به خاموشی چراغهای شهر داد همه خاموش و آنگاه که دوبار اراده فرمود روشن شوند. اما بار آخری که این تمرین قدرت انجام می گرفت، از درون این قانون، داستان کاملا متفاوتی می روید، و بعد از فرمان پسر بچه دال بر خاموش شدن همه چراغهای شهر، دیگر آنها روشن نشده و انقلاب می شود.


به گمان فیلمساز، که از زبان کودک آواره بیان میشود، اگر شعور و فهم به امر حاکم در شهرخاموشی نمی گرفت، امکان قدرت گیری موجودات تاریکی و توحشی که بعد پدیدار شد نبود.
اما فیلمسازعزم جزم کرده این چراغها را در تمام طول فیلم برای شخص پرزیدنت فراری، صحنه به صحنه روشن کند. او را در موقعیتهائی قرار میدهد که بیرحمی و قانون شکنی ماموران سابق خودش ورنج مردم را از بی عدالتی هایش نظاره کند. درد آنها را بفهمد و حس کند و چهره با دست بپوشاند. تجاوز و غارت مردم را توسط نیرو های متکی به اسلحه مشاهده کرده، لب به دندان بگزد. او حتی زندانیان سیاسی آزاد شده را به دوش میکشد و از زبان آنها افکارشان و خشمشان را از نزدیک می شنود. به نفرت مردم از خودش پی می برد. می فهمد که در واقع هیچکس حامی واقعی او نبوده و مورد اعتماد ترین افرادش لحظه ای را برای پشت کردن به او از دست نمی دهند.
چراغها برای او روشن که می شوند هیچ، در تحول روحی و عاطفی احساسی تا آنجا پیش میرود که شانس فرار از راه دریا را بخاطر جلوگیری از به خطر افتادن جان نوه کوچکش، رها میکند با علم به اینکه موفق به فرار از دست تعقیب کنندگانش نخواهد شد. اما به آتش کشده شدن و خاکستر شدنش را هم فیلم با رقص همان نوه کوچک همراه میکند که بخاطر حفظ جان او فرار را به کناری گذاشته بود. فیلمساز در عین چشاندن همه رنجهای ممکن به او در مسیر روشن کردن چراغها برایش، از او یک مسیح خلق میکند، که نزدیکترین حواری او نیز در دمدمه های تصلیبش، انکارش میکند.
می توان گفت که فیلم در روشن کردن چراغها قبل از آنکه رو به مردم عادی داشته باشد، مورد خطابش حاکمان و خاموش کنندگان چراغ هستند. ولی چراغهائی را که آنها برای مردم روشن نمیکنند، اینگونه برایشان روشن میکند که بدانند اگر شعور و فهم در جامعه ای بالا نرفته باشد، تغییر حاکمان؛ تنها تغییر عکسها و تمثالها روی دیوار جاهای عمومی ست، نه بیشتر. معلمی بی خبر از حادثه انقلاب که از وقوع آن توسط زندانیان آزاد شده ی آواره آگاه میشود، سر از پنجره مدرسه بیرون کرده و بدون سوال از "ماهیت" دولتی که سر کار آمده، می پرسد: حالا عکس کی را باید به دیوار بزنیم؟
او که معلم فیلم هم هست، ابراز میکند که بدون روشن بودن دراز مدت چراغها، تغییر حکومتها، تغییر عکسها خواهد بود.

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: