آن که باد می کارد … آنچه سیاست غربی در خاور زمین به بار می آورد

اگر به سیاست غربی بنگریم، با درنظرداشت مناسبات در خاورمیانه و نزدیک، آنگاه باید گفت که این سیاست نسبت به بسیاری از بحران ها و خیلی ناهنجاری ها که در این منطقه جریان دارند بی تقصیر نیست. گناه اولیه در این منطقه که کتاب من نیز با آن شروع می شود، کودتای نظامی بر ضد نخست وزیر ایران، مصدق بود که به صورت دمکراتیک انتخاب شده بود و در سال 1953 مشترکن توسط سیا و ام.آی.سیکس با کودتا برکنار شد.

میشاییل لودرس

برگردان: آرش برومند

دکتر میشاییل لودرس، ادبیات عرب، علوم اسلامی، سیاست شناسی و روزنامه نگاری تحصیل کرده است. او سال های طولانی خبرنگار نشریه هفتگی دی سایت در خاورمیانه بوده است. وی امروز به شغل آزاد روزنامه نگاری و مشاور سیاسی در برلین مشغول است. او در نشستی در موسسه آلمان-آمریکا در شهر هایدلبرگ کتاب جدید خود را با عنوان «آن که باد می کارد…؛ آنچه سیاست غربی در خاور زمین به بار می آورد» معرفی کرده و ایده های اصلی آن را توضیح داده است که برگردان خلاصه شده آن را می توانید در زیر بخوانید. هر چند این سخنرانی جدید نیست، اما محتوای آن کماکان تازگی دارد.

ترجمه این مطلب به معنای موافقت با جزء جزء نظریه های مطرح شده در آن نیست، بلکه پیش از هر چیز هدف اطلاع خوانندگان از این نظریه ها است. من دستکم در سه نکته زیر با نظریات دکتر لودرس موافق نیستم:

نخست این نظر که ایالات متحد آمریکا و بریتانیا برنامه ای برای عراق پس از سرنگونی صدام حسین نداشتند و از فردای سرنگونی صدام دست به حماقت های پی در پی زده اند. به نظر من برنامه اصلی ایالات متحد برای حفظ سرکردگی خود بعنوان یگانه ابرقدرت دنیا، دولت زدایی کشورها به ویژه در منطقه ی استراتژیک خاورمیانه است. انداختن کشورها در کام هرج و مرج ناشی از دولت زدایی، زمینه را برای دخالت و حضور نظامی و سیاسی ایالات متحد آمریکا و مؤتلفانش در این کشورها و در نهایت حفظ سرکردگی خود در این منطقه ها فراهم می کند.

دوم این نظر که علت عقب ماندگی کشورها در منطقه خاورمیانه و نزدیک را در ناتوانی رژیم هایی باید جستجو کرد که فقط به قدرت خود می اندیشند و علاقه ای به پیشبرد سازنده جامعه خود ندارند. بحثی است باز و طولانی در این مورد که در تحولات اجتماعی چه عاملی نقش درجه اول را بازی می کند، عامل داخلی یا عامل خارجی؟ دستکم سرنگون کردن دولت دکتر مصدق، کودتاهایی در آفریقا علیه پاتریس لومومبا و توماس سانکارا و عقیم گذاشتن فعالیت های صلح آمیز در افغانستان با پشتیبانی از طالبان و به قدرت رساندن آنان، نشان می دهد که عامل تعیین کننده دخالت خارجی بوده است.

سوم این نظر که ایران در فضای گسترده میان مراکش و اندونزی تنها کشوری است که سیاست طرفدار غرب را دنبال نمی کند و به همین دلیل آماج تهاجم های ایالات متحد است. در فضای نامبرده، دستکم می توان کشور هند را نیز نام برد که دنباله روی سیاست های هژمونیستی ایالات متحد آمریکا نیست و بدون هیاهو و جنجال سیاست خود را به پیش می برد. متاسفانه دولت جمهوری اسلامی همواره با سیاست های خود زمینه را برای پیشبرد سیاست های سرکردگی ایالات متحد آمریکا در منطقه هموار ساخته است. به درازا کشاندن جنگ با عراق، دامن زدن به اختلافات شیعه و سنی (در داخل و خارج از کشور)، اقدامات تحریک آمیز علیه اسراییل که به نیروهای افراطی این کشور بهانه برای کارشکنی و تهاجم به ایران می دهد، چند نمونه کوچک در این رابطه است.

با این حال، آشنایی با نظریات دکتر لودرس، به ویژه نگرش به رویدادهای منطقه از منظر فاجعه ای که در 28 مرداد 1332 در ایران اتفاق افتاد، مفید و حایز اهمیت است.

 

خیلی خوشحالم که امروز اجازه دارم درحضورتان صحبت کنم. جمع پرشماری در اینجا گرد آمده است و مسئولیت سنگینی بر گردن من است که در پایان این نشست همگی شما این احساس را داشته باشید که آمدن به اینجا و پرداختن به این مساله برایتان ارزش داشته است. البته در یک نکته من هیچگاه موفق نبوده ام. در بسیاری از سخنرانی ها، در پایان از من خواسته می شود که راجع به جنبه مثبت قضیه هم توضیحی بدهم. از جمله این که دورنمای «پایان خوش» قضیه چیست؟ روی این فصل کماکان دارم کار می کنم. [خنده حضار]

اگر به سیاست غرب بنگریم، با درنظرداشت مناسبات در خاورمیانه و نزدیک، آنگاه باید گفت که این سیاست نسبت به بسیاری از بحران ها و خیلی ناهنجاری ها که در این منطقه جریان دارند بی تقصیر نیست. برای اینکه بتوانیم پس زمینه ها را بفهمیم می بایست کمی به عقب برگردیم. همان طور که می دانید استعمار دنیای غرب به ویژه بریتانیایی ها و فرانسوی ها مصیبت های بسیاری برای خاور نزدیک، شمال آفریقا و شرق دور به بار آورده است. چون ساختارهای اصلیِ از لحاظ تاریخی شکل یافته را در اقتصاد و سیاست و همزیستی اجتماعی ویران کرد. این ویرانگری تا به امروز نیز تداوم یافته است. اگر از خود در مورد چرایی ددمنشی دولت اسلامی (داعش) که امروزه شاهد آنیم پرسش کنیم، آنگاه بدون نگاه به اینکه این سازمان چگونه امکان یافت تا این حد نیرومند شود، نمی توان پاسخ قانع کننده ای به این پرسش داد. به این ترتیب ما در میانه موضوع یعنی داعش و اسباب پیدایش آن توسط مداخله نظامی آمریکا در سال 2003 درعراق قرار می گیریم. اگر با فاصله، از دید امروز به این مساله نگاه کنیم، آنگاه می توان گفت که مداخله غرب در این منطقه در فاصله هایی که مدام کوتاه تر شده، تاثیرات همواره بزرگ تری داشته است.

گناه اولیه در این منطقه که کتاب من نیز با آن شروع می شود، کودتای نظامی بر ضد نخست وزیر ایران، مصدق بود که به صورت دمکراتیک انتخاب شده بود و در سال 1953 مشترکن توسط سیا و ام.آی.سیکس با کودتا برکنار شد؛ چون او دو سال پیشتر از آن در سال 1951، صنایع نفت را دولتی کرده بود و این کار از دید بریتانیایی ها امری جنجالی بود؛ چون آنان با دست یازی استعماری بر صنایع نفت در غرب ایران، در مرزهای ایران با عراق استفاده ای هنگفت می بردند.  بخش غالب نفتی که تا اواخر دهه 1950 در اروپا به فروش رفت، از پالایشگاه آبادان در ایران آمد. ایران صادر کننده بسیار مهم نفت بود. درباره این مسایل صحبت کردن، گشت وگذار در گذشته از دید یک تاریخ دان نیست و همچنین نمی توان گفت که «زمان زیادی گذشته و به ما چه ربطی دارد»؛ بلکه آنچه که در سال 1953 به وسیله کودتا علیه مصدق آغاز شد، تا به امروز تداوم یافته است.

مصدق نخست وزیری بود که به صورت دمکراتیک انتخاب شده و از پشتیبانی ایرانیان برخوردار بود که به هیچوجه  حال و هوای انقلاب را نداشتند و در واقع فقط عدالت اجتماعی و تقسیم عادلانه درآمدهای نفت را می خواستند. اما بریتانیایی ها نمی خواستند این اجازه را به آنان بدهند. این ایده وینستون چرچیل بود که به وسیله کودتایی موجبات راندن این «آشوبگر» از قدرت را فراهم آورد؛ با این که مصدق به اصطلاح امروزی، به ارزش های غربی ما باور داشت، یک دولتمرد طرفدار غرب بود و با فعالیت های انقلابی و چپی بیگانه بود. اما او بنا به دلایل به حقی، طرفدارعدالت اجتماعی بود. بریتانیایی ها سودهای سرشاری از صنعت نفت ایران می بردند. دوران استعماری به پایان خود رسیده بود، ولی بریتانیایی ها نمی خواستند این مساله را ببینند و بپذیرند.

وینستون چرچیل و آنتونی ایدن، وزیر خارجه او آن قدر هوشمند بودند که می دانستند کودتا علیه مصدق را تنها با اتکا به نیروی خود و رهبری خود نمی توانند انجام دهند. برای این کار آنان به حمایت یک قدرت دیگر، سرکرده جدید در منطقه و در جهان عربی-اسلامی نیاز داشتند و این نیرو ایالات متحد آمریکا بود. ایالات متحد آمریکا ابتدا نمی خواست به انجام کودتا تن دهد. ابتدا می بایست پیروزی انتخاباتی جمهوری خواهان اتفاق بیافتد تا سیاست آمریکا در برابر مصدق تغییر کند. مصدق البته صنایع نفت را ملی کرد. آمریکا ابتدا زیرعنوان «دمکرات ها» این نکته را تحمل کرد و نشریه «تایم» حتی در سال 1951 به او عنوان مرد سال را داد. یعنی او بعنوان یک انقلابی چپ مطرح نبود، به هیچوجه. بلکه برعکس نشریه تایم تایید کرد که او واقعن خواستار اصلاحات است.

او توسط یک کودتا برکنار شد. اخیرا مطلع شده ایم که کل ماجرا چگونه بوده است. من در کتابم نیز به این مساله پرداخته ام. شصت سال پس از کودتا در سال 2013 اسنادی در اینترنت از طرف دانشگاه جرج واشنگتن منتشر شده اند. به وسیله حق «آزادی اطلاعات» در ایالات متحد، امکانپذیر شد که بخش زیادی از این اسناد را بتوان از طبقه بندی محرمانه خارج کرد و آنها را در دسترس عموم قرار داد. به جز چندین استثناء برخی سندها کماکان محرمانه اند. وقتی این پروتکل ها را می خوانیم، بسیار جالب است ببینیم با چه مهارت حرفه ای و با چه دژآگاهی و دژمانی چنین کودتایی علیه رییس حکومتی که به صورت دمکراتیک انتخاب شده بود، صورت می گیرد. برای چنین کودتایی نیاز به یک سطح کلان و یک سطح خرد بود. به صورت میان مدت باید کارها آماده می شد، مثلن در یک مدت طولانی در رسانه های گروهی از مصدق یک دیو درست کرده و او را به عنوان مظهر شرّ معرفی کردند تا افکار عمومی را برای کودتای در پیش رو آماده کنند. و سپس نیاز به نیروهای فعال در محل است تا بتوانند از این کودتا پشتیبانی کنند. افسران و فرماندهان عالیرتبه ارتش را خریدند. اراذل و اوباش را وارد میدان کردند تا در خیابان های تهران آشوب به پا کنند.

جالب است وقتی می بینیم که آنتونی ایدن، بعنوان اولین نفر دست به کاری زد که تا به امروز می توان آن را مشاهده کرد. وقتی یک سیاستمدار، نه فقط در جهان عربی-اسلامی، به هر دلیلی مغضوب می شود، از او دیوی می سازند و او را همطراز هیتلر می نامند. آنتونی ایدن از تکرار این نکته خسته نمی شد که مصدق هیتلر دومی است که هدفش آن است جهان را به ورطه نابودی بکشاند. او به صورت یکجانبه علیه ارزش های جمعی غرب، مردم را تحریک می کند.

البته فقط مصدق نبود که هیتلر خوانده شد، بلکه در مورد جمال عبدالناصر، رییس جمهوری مصر -که 3 سال بعد در سال 1953 کانال سوئز را برخلاف میل سهامداران فرانسوی و بریتانیایی که کانال سوئز متعلق به آنان بود، ملی کرد- نیز چنان صحنه پردازی شد که هیتلر است. جالب، اصطلاحات و عبارت هایی است که به کار برده شده بود. همواره چنین مطرح می شد که نقش آفرینانی مانند مصدق و ناصر، نامعقول اند، متعصب اند، غرب ستیزند، قابل اعتماد نیستند، سرشار از پرخاشگری تنفرآمیزند و اصلن حرف حساب سرشان نمی شود. وقتی این نکته ها را به زبان اصلی بخوانیم، می توان جای چهره هایی که مورد نظرند را عوض کرد و مو به مو این حرف ها را در مورد نقش آفرینان دیگری که سر و کله شان پیدا شده، بکار برد. از جمله صدام حسین یا قذافی یا بشار اسد، حاکم سوریه و همچنین هوگو چاوز در ونزوئلا (که فرد محبوبِ سیاست آمریکا نبود) و همینطور ولادیمیر پوتین.

وقتی مساله بر سر این است که طرف مخالف بعنوان مظهر شرّ برجسته شود و یک مداخله نظامی یا عملیات مسلحانه تدارک دیده شود که مناسبات را در جهت منافع نقش آفرینان غربی، بطور مشخص ایالات متحد آمریکا «بزداید» -تا آنها بعنوان قدرت مسلط در منطقه و همچنین قدرت سرکرده باشند- تقریبن اصطلاحات یکسانی چه دیروز و چه امروز بکار برده می شوند.

پس از سقوط مصدق چه کسی بر سر قدرت آمد؟ شاه که فرد محبوبی در رسانه های گروهی آلمان بود، از جمله به خاطر همسر جذابش که صفحه های مجله ها را در دهه های 60 پر می کرد. اینجا [آلمان] به شاه همیشه نگاهی مثبت می شد. و این البته محرک شورش های دانشجویی شد، از جمله ناآرامی های 1967 در برلین. در این رابطه ما رودی دوچکه را که آن موقع با شلیک گلوله ای به قتل رسید و بنو اونه زورگه که کشته شد را به یاد می آوریم. همه اینها در رابطه با دیدار شاه از آلمان در برلین صورت گرفت. شاه در غرب همیشه مهمانی محبوب بود. چرا که شاه کسی بود که بصورت بی حد و مرز با تصورات آمریکایی و غربی همخوانی داشت. او سیاستی را به پیش می برد که تبدیل به متحد بسیار نزدیک و مهم ایالات متحد آمریکا و اسراییل در منطقه شد. او در آنِ واحد مجری چندین کارکرد راهبردی برای سیاست غربی بود. از یکسو او یک متحد مهم بود؛ در کنار اسراییل، مهم ترین متحد غرب در منطقه، مستقیمن در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی سابق بود. بطور همزمان شاه با دستگاه امنیتی اش ضامن آن بود که همه جنبش های دمکراتیک و ملی گرا نه فقط در ایران تحت پیگرد قرار گرفته، بلکه در همسایگی سرکوب شوند. به این ترتیب او متحد بسیار بسیار نزدیکی بود.

اما شاه موفق نشد کشورش را مدرن و نو کند. او مدرن سازی را از بالا به پیش می برد، از جمله اینکه بر انرژی اتمی اتکا کرد که در سال 1975 وارد ایران شد. آن موقع این امر مورد شادمانی فراوان سرمایه گذاران غربی بود که به او با کمال میل هر نوع سلاحی می فروختند. وی تا زمان سقوط اش بزرگترین خریدار سلاح های آمریکایی در منطقه بود. البته او در داخل پیش از هر چیز با توسل به سرکوب شدید حکومت می کرد. او ورای قشر بالایی جامعه و دستگاه حاکمه بلاواسطه اش که ساواک –یعنی سازمان امنیت بسیار خشن و مخوف اش که توسط ایالات متحد آمریکا و اسراییل آموزش دیده بود- سمبل آن بود، هیچ پایگاهی در میان مردم اش نداشت.

انقلاب ایران از محیط روحانیان و بازاریان صورت گرفت که در سال 1979 دیکتاتوری شاه را برچید. هیچ تاریخ دانی نمی تواند با این نکته مخالفت کند که انقلاب اسلامی 1979، جوابی با تاخیر به کودتا بر ضد نخست وزیر منتخب، مصدق بوده است. نه تنها او در سال 1953 با کودتا ساقط شد، بلکه ساختارهای یک تحول دمکراتیک در ایران نیز از طریق کودتا و دیکتاتوری شاه که حاصل آن بود، ویران شدند. بگونه ای که تنها روحانیت باقی ماند که در کنار بازار بعنوان نیروی تغییرات اجتماعی عمل کرد. نتیجه آن شد که انقلاب اسلامی صورت گرفت.

شما می دانید که آن موقع از دید ملاها، یک شیطان بزرگ و یک شیطان کوچک وجود داشت، یعنی ایالات متحد آمریکا و اسراییل. چنین انتسابی را می توان به دلیل همکاری تنگاتنگ میان ایالات متحد آمریکا و اسراییل با دستگاه امنیتی شاه توضیح داد. تا حد معینی این نکته پاسخ ملایان بود که جهت گیری بسیار شدید ضدآمریکایی و ضد اسراییلی داشتند و بخشن هنوز هم دارند. هر چند که این جهت گیری دارد تضعیف می شود. باید این ارتباطات را دانست. چون در غیر این صورت در ارزیابی سیاست نقش آفرینان در منطقه به نتیجه های نادرستی می رسیم. مهم بخاطر سپردن این گزاره اساسی است: بدون کودتا علیه مصدق در سال 1953، انقلاب ایران در سال 1979 وجود نمی داشت.

این انقلاب اسلامی و به قدرت رسیدن آیت الله خمینی به مَهبانگِ (بیگ-بنگ) اسلام سیاسی -یعنی تحولی درون اسلام که روحانیت اسلام را تفسیر سیاسی کرده و آن را به سلاحی در درگیری های سیاسی تبدیل می کرد- بدل شد. البته انقلاب ایران یک انقلاب شیعی یا قیامی بود که حاملین آن شیعیان بودند. شما می دانید که در دنیای اسلام دو گروه و جریان بزرگ وجود دارد: سنی ها و شیعیان. سنی ها جریان اکثریت اند. آنان 90 درصد 6/1 میلیارد مسلمان جهان را تشکیل می دهند. در حالی که شیعیان 10 درصداند که اکثرا در عراق، ایران، لبنان، بحرین و آذربایجان، اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند. با این که تفاوت زیادی در حال حاضر میان سنی ها و شیعیان وجود دارد باید گفت که توسط این انقلابِ خمینی، جرقه قیام موسوم به اسلام به قسمت های سنی جهان عربی-اسلامی نیز افتاد. اگر با فاصله به این قضیه بنگریم، بطور جالبی می توان دید که چگونه یک رخداد به رخداد دیگر منجر می شود و به یکباره زنجیره ای از علیت ها پدید می آید که احتمالن هیچیک از نقش آفرینانی که در سال 1953 معتقد بودند این ایده خوبی است که [با کودتا. م] کمکی به روند تاریخ در منطقه شود، به آن نیندیشیده بودند.

سال 1979 نه تنها یک مکث تاریخی به خاطر انقلاب در ایران است، بلکه رویداد بزرگ دیگری در سیاست جهانی در این سال رخ داد و آن ورود ارتش اتحاد شوروی به افغانستان بود. آن موقع توضیح رسمی این بود که شوروی ها این کشور را اشغال کرده اند تا آن را به زیر یوغ خود درآورند و این کشور را به منطقه زیر نفوذ شوروی ملحق کنند. همچنین تحولات داخلی در این کشور رخ داد از جمله به قدرت رسیدن حزب کمونیست در افغانستان. اما از نگاه امروز می دانیم که آمریکاییان با زیرکی فراوان شوروی را در افغانستان به دام انداختند. چون شوروی ها نمی خواستند وارد افغانستان شوند و آمریکاییان هر کاری از دست شان برمی آمد کردند تا این امر اتفاق بیافتد. یک مصاحبه قابل توجه با زبیگنیو برژینسکی، که دهه های طولانی مشاور امنیتی چندین رییس جمهور آمریکا (از جمله جیمی کارتر) بود، هست. او در سال 1998 در مصاحبه ای با مجله فرانسوی نوول ابزرواتور -که صراحت چشمگیری داشت- توضیح داد که چگونه آمرییکان همه چیز را طوری ترتیب دادند که شوروی ها وارد خاک افغانستان شوند؛ با علم به اینکه آنان در این جنگ پیروز نخواهند شد. این جنگ قرار بود نیروهای اتحاد شوروی را به تحلیل برده و به این ترتیب یک شکست مفتضخانه در افغانستان نقشی در سقوط اتحاد شوروی بازی کند. مصاحبه گر از جمله از او می پرسد: «اما شما با این کاری که کردید در جعبه پاندورا را گشودید. چون در آنجا اسلام گرایان افراطی سربرآوردند و این نکته نمی تواند به صلاح شما بوده باشد». پاسخ برژینسکی این بود که چه چیزی برای تاریخ جهانی از اهمیت بیشتری برخوردار است، سقوط اتحاد شوروی یا ظهور چند مسلمان افراطی در جایی از جهان؟ این مصاحبه ای قابل ملاحظه است. من آن را بطور مفصل نقل کرده ام، چون در اساس آشکار کننده نوعی تکبر است که برای ایالات متحد آمریکا هزینه زیادی دربرداشته است. می توان مسایل را سطحی نگریست و گفت: «خُب! عالی است که اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد. نیروی رقیب و هماورد ایالات متحد آمریکا دیگر وجود ندارد». اما تحول جدیدی صورت گرفته که تا به امروز ما درگیر آنیم. برای پیروز شدن بر اتحاد شوروی، آمریکاییان با عربستان سعودی و پاکستان وارد یک ائتلاف عجیب و غریب شدند. پیامد این ائتلاف آن بود که مجاهدین را در مبارزه بر ضد اشغالگران شوروی مسلح کردند و خسارات شدیدی به شوروی ها وارد کردند. از این مجاهدین پس از خروج اتحاد شوروی در سال 1989 از افغانستان، طالبان و القاعده سر برآوردند و اسامه بن لادن یکی از آنهایی بود که ارتباطات نزدیکی با کنسولگری آمریکا در پیشاور در شمال غربی پاکستان داشت و مقدار زیادی پول و اسلحه از طریق سازمان های امنیتی ایالات متحد آمریکا و به ویژه سیا با هدف پیشبرد جنگ در افغانستان دریافت کرد.

حالا چرا عربستان سعودی؟ عربستان سعودی رقیب بزرگ ژئواستراتژیک ایران است. عربستان سعودی مدعی رهبری جهان سنی است. عربستان سعودی هراسی سراسیمه وار از تحولات انقلابی دارد. چرا که شاخصه سیستم آنجا یک سیستم سنی مافوق محافظه کارانه با گرایش وهابی است. وهابی گری چیست؟ این نام فردی است که بنیانگذار یک گرایش مافوق محافظه کارانه و حتی می توان گفت ارتجاعی در اسلام سنی است که نگرشی تمامیت گرا (توتالیتر) نسبت به جهان را موعظه می کند. اسلام برای عبدالوهاب که در سده هیجدهم زندگی می کرد، تبعیت تمام و کمال نه فقط از پروردگار بلکه پیش از هر چیز خاندان آل سعود بود که عربستان سعودی نام خود را از آنان گرفته است. آل سعود خاندانی در میان شمار زیادی از خاندان های دیگر بوده است؛ قبیله ای که طی 150 سال بطور مرتب تلاش کرده است عربستان سعودی را زیر رهبری خود متحد کند. آنان با خشونتی بسیار زیاد موفق نیز شده اند. خاندان آل سعود از طریق ورود به ائتلاف با جماعتی مافوق ارتجاعی، مشروعیتی مذهبی برای جنگ های تصرف گرانه خود دست و پا کرد. در عین حال سعودی ها می بایست توجه می کردند که متناسب با وهّابیان، یعنی پیروان عبدالوهاب باشند تا آنها روزی به این فکر نیافتند که بگویند شما سعودی ها به هیچوجه مذهبی و مؤمن نیستید و از راه ایمان منحرف شده اید. این محافظه کاری فوق العاده وهابیان علت آن است که چرا تا به امروز زنان در عربستان اجازه رانندگی ندارند. چرا که از دید وهابیان این یک امتیازدهی است که در عین حال به معنی اعتراف به آن است که از یک ایدئولوژی مشکوک پیروی می کنند و دوم اینکه این امر به مثابه از دست رفتن قدرت شان تلقی می شود. می گویند «ما نمی خواهیم زنان رانندگی کنند چون در عصر هیجدهم رانندگی نمی کردند. به همین دلیل موجبی نمی بینیم که تن به این سازش نادرست بدهیم». خاندان آل سعود نیز می بایست این حساسیت ها را مراعات کند. این نکته برای حاکمان در هر زمانی یک آکروبات بازی بزرگ است که چنان اعمال قدرت کنند که وهابیان پیمان شکن نشوند. شاه عبدالله که چندی پیش درگذشت، آدم زیرکی بود. او متوجه شد که باید کشورش را توسعه ببخشد، چون در غیر این صورت در معرض خطر به بن بست کشانده شدن توسط این فوق محافظه کاران قرار خواهد گرفت. او متوجه شد که عاقلانه نیست مشی مقابله با وهابیان را – که در سرزمین خود گرداگرد شهر ریاض اند- در پیش گیرد. او بجای آن تلاش کرد هفت مرکز اقتصادی ایجاد کند، بویژه در منطقه شمالی و جنوبی جده در کنار دریای سرخ؛ با این هدف که در آنجا جزیره هایی  ویژه ایجاد کند که بعنوان قطب اقتصادی اثرگذارند، جوانان را جذب می کنند و وقتی کسی آنجا کار می کند، بسیار بازتر به جهان برخورد خواهد کرد تا این که در کوه های پیرامون ریاض در کنار این روحانیان مافوق محافظه کار زندگی کند. این یک حرکت ماهرانه بود. اما پیشرفت درعربستان سعودی مانند حلزون است. انقلاب در ایران از دید عربستان تحریکی خطرناک بر ضد دعاوی قدرت طلبی شان بود و برای اینکه از ایرانیان و انقلاب ایران در انقلابی بودن و مترقی بودن پیشی بگیرند، تصمیم گرفتند این کار را در خارج از مرزهای شان انجام دهند. آنها گفتند که ما از جهاد علیه اشغالگران شوروی که توسط مجاهدین صورت می گرفت، از طریق پاکستان حمایت می کنیم. یکی از کسانی که جنگ مجاهدین را سازماندهی کرد اسامه بن لادن بود. تخمین زده می شود که در میانه سال های 1980 حدود 30 هزار باصطلاح افغانِ عرب پیش از همه در منطقه پیشاور در پاکستان زندگی می کردند و منتظر بودند که به جنگ با شوروی ها بروند. اسامه بن لادن -اگر مجاز باشیم چنین بگوییم- چنین ایده بکری به ذهن اش خطورکرد که «این همه رزمنده اینجا هستند. من فهرستی از این برادران عقیدتی که اینجا به نبرد می روند، درست می کنم. او شروع کرد به درست کردن یک فایل از هزاران رزمنده ای که از کشورهای عربی داوطلبانه به آنجا می آمدند و از لحاظ مالی از طرف پاکستان و سعودی ها حمایت می شدند تا در افغانستان علیه شوروی ها بجنگند. او یک بایگانی درست کرد. این بایگانی (به عربی القاعده) مشهور شد. به این ترتیب این سازمان شکل گرفت. اسامه بن لادن وفاداری خود را تغییر داد. ابتدا کنار آمریکاییان بر ضد شوروی ها جنگید. سپس آمریکاییان برای او و دیگر اسلام گرایان افراطی تبدیل به دشمن خونی شدند. دلیل اساسی آن بود که پس از آن که صدام حسین به کویت حمله کرد، بن لادن این ایده بکر به سرش زد که مجاهدین خود را در جنگ با عراق به کویت ببرد. اما سعودی ها مخالف بودند. از نظر آنها او خیلی افراطی بود. بسیاری از عرب ها، بویژه شهروندان عربستان سعودی –نه فقط افراطیون- از حضور بسیار نیرومند آمریکاییان در عربستان سعودی خشمگین بودند. آنها این نکته را بعنوان توهین به مقدسات شان می دیدند. به یکباره آمریکاییان به دشمن بزرگ تبدیل شدند و اسامه بن لادن تصمیم گرفت نه تنها با آمریکاییان بلکه با رژیم هایی که همکاری بویژه تنگاتنگی با ایالات متحد آمریکا داشتند، مبارزه کند. این شامل سعودی ها نیز می شد و تا به امروز نیز می شود.

همه چیز با هم مرتبط است. صدام حسین در سال 1990 به کویت حمله کرد. چرا دست به این کار زد؟ ما باز به سال 1953 و سقوط مصدق بازمی گردیم و انقلاب اسلامی بعنوان پاسخی به آن در سال 1979. درهمین سال صدام حسین با کودتا به قدرت رسید. او باور داشت که ایران ضعیف شده بر اثر انقلاب، شکار ساده ای برایش خواهد بود؛ می توان وارد بخش هایی از غرب ایران شد که در آنجا کل نفت وجود دارد و به این ترتیب قلمروی عراق را کمی گسترش دهد. البته او بشدت ایران را دستکم گرفته بود. ایران در دو سال اول مشکلات بزرگی در پاسخگویی به حمله بزرگ عراق داشت. اما بعد ورق نظامی برگشت و ایرانیان در موقعیتی بودند که بر عراق پیروز شوند. پس از حدود دو سال و نیم (جنگ 1980 شروع شده بود) در تابستان 1982 آشکار شده بود که اگر معجزه ای اتفاق نمی افتاد، ایران وارد بغداد می شد. این معجزه آنگاه به شکل دخالت فعال برادران آمریکایی ما اتفاق افتاد که گفتند «نباید ایران در این جنگ پیروز شود». به این دلیل شروع کردند صدام حسین را تا بن دندان مسلح کردن. به او همه گونه وام و اعتبار داده شد. این جنگ شش سال دیگر طول کشید تا سال 1988. در آن واحد همان زمان معلوم شد که صدام حسین از گاز سمی استفاده کرده، نه فقط علیه کردها در کشور خودش (1988 در حلبچه که منجر به خفگی بیش از پنج هزار نفر شد)، بلکه به سربازان ایرانی در جبهه ها نیز با گاز حمله شد و بسیاری کشته شدند. ایران بارها کوشید این مساله را در سازمان ملل مطرح کند. اما آمریکاییان همواره این موضوع را بلوکه کردند. از جمله بخاطر اینکه گازهای سمی که صدام حسین داشت، بطور عمده در ایالات متحد، فرانسه و آلمان تولید شده بود. در مورد این مساله حتی اطلاع رسانی هم نشد. نخست پس از اینکه صدام حسین، متحد بزرگ ایالات متحد آمریکا در نبرد با ایران، در سال 1990  به کویت حمله کرد (که می توان گفت در کنار عربستان سعودی مهم ترین پمپ بنزین ایالات متحد آمریکا در این منطقه است)، درست در چنین لحظه ای، صدام حسین مغضوب واقع شد. مسلمن این کار او مجاز نبود. آمریکاییان متناسب با این وضع واکنش نشان دادند. آنها نه تنها صدام حسین و ارتش اش را، به کمک یک ائتلاف بین المللی، بیرون کردند و کویت را آزاد ساختند، بلکه یک دوره بسیار طولانی رنج و محنت برای عراقی ها آغاز شد که بهای گزافی بابت آن پرداختند که صدام حسین به کویت حمله کرده بود. تحریم هایی در مورد عراق اجرا شد که تا آن موقع در تاریخ معاصر سابقه نداشت.

اما چرا صدام حسین به کویت حمله کرد؟ او دیگر پولی نداشت. میلیاردها دلار هزینه جنگ شده بود. عراق ورشکست بود. سعودی  ها و کشورهای خلیج فارس به او پول داده بودند که به جنگ با ایران بپردازد. آمریکاییان وام ها و اعتبارهای دست و دلبازانه به او داده بودند. آنها اما این وام ها را مشروط به آن کرده بودند که نیاز خود به گندم را، فقط و فقط از ایالات متحد وارد کنند. به هر حال در سال 1988 عراق ورشکست بود. این کشور دیگر پولی نداشت. رژیم عراق آن موقع از روی درماندگی تلاش کرد که آمریکاییان و سعودی ها را به سمتی بکشاند که قرض هایش را ببخشند و به او وام بدهند. سپس تشنج هایی با کویت به ویژه بر سر حوزه مشترک نفتی رمیله بالا گرفت. مدت کوتاهی پس از آن صدام حسین و سران رژیم اش گفتند ما به کویت حمله خواهیم کرد، دوباره تبدیل به بزرگترین صادرکننده نفتی جهان خواهیم شد و می توانیم قیمت ها را به بازار نفت دیکته و به این وسیله کشور را بازسازی کنیم. قاعدتن او می بایست بداند که دکترین های مختلف آمریکایی -از جمله یکی مربوط به سال 1980- وجود داشت که به روشنی می گفت که آمریکایی ها در صورت لزوم با قدرت تمام بر ضد همه کسانی که منافع امنیتی و نفتی آمریکا را تهدید می کنند عمل خواهد کرد. به این ترتیب مساله به ورود آمریکا به کویت و بیرون کردن صدام حسین انجامید.

نکته اسرارآمیز در این رابطه این بود که آمریکاییان به دقت می دانستند عراقی ها واحدهای خود را در مرزهای کویت متمرکز کرده اند. اما یک هفته پیش از حمله، سفیر آمریکا آپریل گلاسپی (April Glaspie) در بغداد با صدام حسین دیدار کرد و به او توضیح داد که آمریکاییان دعواهای مرزی او را با کویت می توانند درک کنند و اینکه او به طور اضطراری نیاز به پول دارد تا کشورش را بازسازی کند و از دید آمریکاییان، این مساله ای منطقه ای است که در آن دخالت نخواهند کرد. صدام حسین این نکته را به مثابه دعوت به حمله فهمید. این که چرا سفیر آمریکا آن هنگام چنین گفت، تا به امروز موجب شگفتی تاریخ دانان است. اگر او آن زمان به شدت بر روی میز می کوبید، شاید جریان تاریخ بگونه ای دیگر می بود.

پس از اینکه صدام حسین وارد کویت شد، سازمان ملل تحریم های گسترده ای علیه عراق اعمال کرد. حالا کویت در فوریه 1991 آزاد شده بود و در تئوری می بایست تحریم ها برداشته شوند. اما چنین اندیشیدن به معنای دستکم گرفتن امپراتوری است. چرا که از دید آمریکاییان غیرقابل قبول بود که حاکمی به این فکر بیافتد که به کشور دیگری حمله کند. آمریکاییان و بریتانیایی ها به طور مشترک در شورای امنیت سازمان ملل شلاق کشان قطعنامه ای در پی قطعنامه دیگر را به تصویب رساندند که فعالیت های اقتصادی در عراق را تا آن جا که امکان داشت متوقف کردند. این امر پیامدهای فاجعه باری بویژه برای شهروندان عادی عراقی داشت. به ویژه آنکه حتی اجازه صدور دارو به این کشور را هم ندادند. نتیجه آن بود که طی 2-3 سال دیگر دارویی در این کشور پیدا نمی شد. من در آن زمان دوبار در عراق بودم. حتی چسب زخم یا باند پانسمان را هم به زحمت می شد تهیه کرد. بیماری هایی مانند سرطان و قند و یا بیماری هایی که در اساس قابل معالجه اند -مانند حساسیت های مختلف- در عراقِ آن زمان به معنی حکم مرگ بود؛ اگر کسی پول نداشت که به اردن سفر کند و خود را در آنجا معالجه کند. هیچ دارو و امکانات دارویی در این کشور پیدا نمی شد. یعنی به اصطلاح مجازات شهروندان معمولی عراق بخاطر اینکه صدام حسین در قدرت است. به نظر می رسد این امید وجود داشت که مردم علیه سرکوبگر قیام کنند. برعکسِ این مساله اتفاق افتاد. مردم در این شرایط اضطراری از صدام حسین بیشتر تبعیت کردند. حاصل این تحریم ها مرگ بیش از یک میلیون انسان، از جمله 500 هزار کودک بود. تا اینکه در سال 2003 جنگ رخ داد.

می توان گفت که این جنایت سیاست غربی است که در خودآگاهی عمومی به هیچوجه بطور آگاهانه حضور ندارد. وقتی از خود بپرسیم که خشونت اخلاقی و وحشی گریِ داعش را چگونه می توان توضیح داد، می بایست به این مرحله در دهه 1990 پرداخت. در آن هنگام عراق کشوری بود صاحب یک قشر شاخص و نیرومند میانی بورژوایی که درآمد خوبی داشتند. مثلن اگر استادان دانشگاه با خانواده شان به سوییس برای مرخصی می رفتند، آن هنگام یک امر عادی بود. نتیجه تحریم ها این بود که کل قشر میانی به ورطه فقر رانده شد. در عراق دو قشر اجتماعی باقی ماند. آنهایی که در بالا بودند، شاید پنج درصد جمعیت و باقی فقیر به معنی واقعی کلمه. آنها نمی دانستند چگونه گذران زندگی کنند. به دلیل تورم نجومی، اگر فردی کارمند معمولی یا دولتی بود، با درآمد ثابت و تورم 500 درصدی پس از یک سال دیگر آه در بساط نداشت. آنها در شرایط وحشتناک اجتماعی به سر می بردند. معلوم است که در چنین شرایطی، هر آنچه که مربوط به زندگی شهری و ارزش های اخلاقی در یک جامعه می شود، بر باد می رود. تخمین زده می شود که نیمی از جان باختگان، کودک بودند. مادلین آلبرایت که آن موقع وزیر امور خارجه بود، مصاحبه ای با نشریه آمریکایی Sixty Minutes داشت که در سی بی اس پخش شد. مصاحبه گر پرسید: 500 هزار کودک در عراق مرده اند، یعنی بیش از تعداد کودکانی که در هیروشیما مردند. آیا این بهای گزاف ارزش دارد؟ مادلین آلبرایت پاسخ داد: بله! این بهای سنگینی است. اما ما فکر می کنیم که ارزشش را دارد که این بها پرداخته شود.  بی تفاوتی و لاقیدی ای که قدرتمندان در جهان تصمیم می گیرند در کجای جهان انسان هایی کشته شودند و در کجا نه بی مثال است.

نتیجه حمله صدام حسین به کویت این بود که برای آمریکاییان روشن شد که او باید برود. اما چگونه می توان این کار را کرد. چگونه می توان از دست او خلاص شد. تحریم ها نتوانست موثر واقع شود. مردم بهای گزافی پرداختند اما رژیم کماکان پابرجا بود و محکم بر مرکب قدرت سوار. سپس ضربات 11 سپتامبر 2001 رخ داد. به این ترتیب شمارش معکوس برای ورود به خاک عراق دو سال بعدتر شروع شد. در واقع یک روز پس از 11 سپتامبر مسئولین در واشنگتن گرد آمدند تا تصمیم بگیرند که جنگ را اول از کجا شروع کنند؛ از افغانستان یا از عراق؟ این کالین پاول بود که مطرح کرد ابتدا بهتر است افغانستان جمع و جور شود، چون برای افکار عمومی قابل قبول تر است، چون طالبان در آنجا بودند و اسامه بن لادن در آنجا لانه کرده بود؛ ابتدا افغانستان و سپس عراق. هر چند همان موقع هم آشکار بود که صدام حسین با 11 سپتامبر هیچ ربطی ندارد.

به موازات تحریم هایی که در سال های 90 در عراق اجرا شد، ادعا شد که صدام حسین صاحب سلاح های کشتار جمعی است. بازرسان سازمان بین المللی انرژی اتمی سال ها جستجو کردند و چیزی نیافتند. نتیجه آن نبود که گفته شود «حال که چیزی پیدا نشده، پس سلاح های کشتار جمعی وجود ندارد». بلکه پیام این بود که ما هنوز به اندازه کافی جستجو نکرده ایم. چون تحریم ها گره خورده بود به مساله سلاح های کشتار جمعی. شما می بینید که اگر قدرتمندان این جهان مصمم شوند ملتی را از بین ببرند یا کشوری را ویران کنند، تقریبن با زحمتی اندک می توانند این کار را بکنند. یک صحنه سازی و آماده سازی رسانه ای لازم است. کافی است بتوان از یک فرد شریر چنان غولی ساخت که حتی فکر حرف زدن با این سیاستمدار کوتاه آمدن به شمار آمده و راه را برای هیتلرگرایی باز می کند. چون «خوب»ها با «بد»ها نمی توانند حرف بزنند، تنها این آلترناتیو تمدنی باقی می ماند که «شر» را از سیمای جهان بزدایند. این شامل افرادی چون صدام حسین و نیز قذافی و دیگران می شود.

در حال حاضر شاهد صحنه سازی مشابهی پیش از هر چیز در رابطه با ولادیمیر پوتین هستیم. منظور اینجا دفاع از افرادی چون صدام حسین نیست. مسلمن او انسان وحشتناک و دیکتاتور مخوفی بود. اما او به چنان هیولایی تبدیل شد چون آمریکاییان به او کمک مالی و تسلیحاتی می کردند. می توان گفت که سیاست غرب، عمومن از همه تبهکاران تا زمانی که طرفدار غرب اند حمایت می کند. نخست هنگامی که آنها دیگر طرفدار غرب نباشند، به دشمن تبدیل می شوند و در صورت لزوم تلاش می شود آنان را از راه تعرض نظامی و یا به کمک تحریم حذف کنند. همه چیز در این منطقه بهم مرتبط است و تواتر (پی هم آیی) زمانی رخدادها همواره کوتاه تر می شود. 26 سال بین سقوط مصدق و انقلاب ایران در سال 1979 فاصله زمانی بود. اما اکنون رویدادها به صورت ضربان متوالی می آید و فاصله شان مدام کوتاه تر می شود. دو سه سال پیش چه کسی بغیر از چند کارشناس داعش را می شناخت؟ امروزه همه آن را می شناسند. بسیاری تظاهر می کنند که از وجود داعش غافلگیر شده اند. خیر! این بهیچوجه یک غافلگیری تمام و کمال نیست، بلکه پیامد منطقی سیاستی است که علیرغم همه تجربه های اندوخته شده، در این منطقه ادامه می یابد.

همانگونه که می دانید آمریکاییان در سال 2003 در چارچوب «ائتلاف خواستاران» برخلاف حقوق بین المللی وارد عراق شدند. نیازی به بحث جدی درباره اینکه صدام حسین یک جنایتکار بود، نیست. اما چه هنگامی می توان جنایتکاران را سرنگون کرد ؟ اگر برنامه ای برای فردای این سرنگونی وجود نداشته باشد، آنگاه چنین برنامه ای بد خواهد بود. آمریکاییان درست با همین مساله مواجه بودند. آنان صدام حسین را در چارچوب «ائتلاف خواستاران» با کمک وفادارترین متحد خود یعنی بریتانیایی ها سرنگون کردند. این تداوم همکاری آمریکایی ها و بریتانیایی ها با هم از زمان مصدق تا به امروز نیز جالب توجه است. آنها متحد تنگاتنگ اند.

سال 2003 سقوط صدام حسین بود و برای فردای آن هیچ برنامه ای نداشتند. آمریکاییان سپس مرتکب حماقت های زیادی شدند. بزرگترین حماقت شان منحل کردن ارتش، نهادهای امنیتی و حزب بعث صدام حسین بود. به این ترتیب طی یک روز صدها هزار نفر بیکار شدند و اکثر این بیکاران می دانستند که چگونه می توان از اسلحه استفاده کرد. وقتی یک دولت درهم می شکند و دیگر نظمی وجود ندارد و انسان ها تلاش به حفظ بقای خود می کنند، چکار می کنند در چنین وضعیتی؟ در اینجا دیگر فردیت مطرح نیست، بلکه آدم نیاز به یک گروه، به یک جمع، به یک اجتماع همبسته دارد که به حفظ بقا کمک می کند. و این در مضمون جامعه های خاور نزدیک ابتدا ایل، سپس قبیله ای که فرد به آن تعلق دارد، و بعد گروهبندی مذهبی و یا گروه قومی است. در عراق این سوال مطرح می شود که آیا من کردم یا عرب. یا از لحاظ مذهبی، من سنی ام یا شیعه. تا زمان سقوط صدام حسین در عراق این پرسش که آیا فردی سنی یا شیعه است مساله درجه دو بود. در زندگی روزمره به هیچوجه نقشی بازی نمی کرد و بسیاری مورد ازدواج های مختلط وجود داشت. بغداد یک شهر مختلط بود. در این خیابان اینجا شیعیان و آنجا سنی ها زندگی می کردند و هیچ مساله ای نبود. البته سنی ها همواره در عراق از زمان عثمانی ها صاحب قدرت بودند، گر چه آنها فقط 20 درصد جمعیت را تشکیل می دادند. اکثریت جمعیت با شیعیان است. حال سقوط صدام حسین و «انتخابات دمکراتیک» صورت می گیرد. در غرب این طور فکر می شود که اگر به شکل صوری انتخاباتی انجام شود و یک پیروز انتخاباتی وجود داشته باشد، همه چیز مانند غرب است. چنین چیزی البته در مورد عراق صدق نمی کرد. بلکه ما با موقعیتی روبرو شدیم که به یکباره شیعیان در قدرت قرار گرفتند و این منطقی است. شیعیان یک حزب شیعه را برمی گزینند و سنی ها هم یک حزب سنی را و کردها یک حزب کردی را. به این ترتیب شیعیان به قدرت رسیدند. آنها چکار کردند؟ اول از همه شروع به انتقامجویی بخاطر سرکوب های چند صد ساله کردند. نفت در عراق در شمال در نزد کردها و در جنوب در نزد شیعیان پیدا می شود. سنی ها در مرکز دست شان خالی است. در آنجا نفتی وجود ندارد. به این ترتیب آنها نیازمند پول از بغدادند. و مهم ترین کارآفرین در عراق دولت است. شیعیان گفتند که شما هیچ انتظاری از ما نداشته باشید. سیاستمداران شیعه دست به هر کار ممکنی زدند تا سنی ها را به حاشیه برانند. نتیجه آن شد که قبیله های سنی به قیام بر ضد حکومت مرکزی شیعه و بر ضد اشغالگران آمریکایی برانگیخته شدند تا بتوانند از دست دادن قدرت شان را جبران کنند. یکی از گروه هایی که آن موقع دست به قیام زد القاعده بود. ولی این تنها یکی از گروه ها بود. در اینجا می توان از خیزش جمعی سنی ها سخن گفت. آمریکاییان مساله را همواره طوری وانمود می کردند که گویا دارند با القاعده می جنگند. در واقع اما داشتند با قیام مردم سنی مبارزه می کردند که واکنشی در برابر تصمیم بی معنی حکومت آمریکا، بطور مشخص معاون وزیر دفاع، پاول ولفوویتس بود، که ارتش عراق را منحل کرد. القاعده در عراق به سرعت توانست تجدید حیات کند، بویژه بیشتر به خاطر آنکه القاعده در عراق با این شعار که «ما یک 11 سپتامبر دوم می خواهیم برپا کنیم» دستور کار انترناسیونالیستی داشت. اما سنی های عراق چنین چیزی را نمی خواستند. مساله آنها بغداد بود. اینجا بود که پس از کشته شدن ذکاوی رهبر القاعده در عراق در سال 2006 توسط آمریکاییان، جنبش جدیدی شکل گرفت. این جنبش جدید پس از مدت کوتاهی نام خود را دولت اسلامی در عراق (داعش) گذاشت. این دولت اسلامی که رهبران مختلفی داشت، تا موقعی که خلیفه ابراهیم در سال 2008 رهبری را به دست گرفت یک گروه درون عراقی بود که شبکه اش در بین قبیله ها خوب شکل گرفته بود. اگر یک درگیری دومی در آنجا اضافه نشده بود که به صورت انفجاری همه چیز را بیرون ریخت -یعنی جنگ در سوریه- احتمالن این «دولت اسلامی» تنها یک جنبش محلی باقی می ماند.

جنگ در سوریه ابتدا از قیامی بر ضد بشار اسد پدید آمد. این جنبش قیام گونه به سرعت تبدیل به جنگ نیابتی شد. در خاورنزدیک دولت ها شروع به فروپاشی کردند. باید اینجا یک پرانتز باز کنم که در جریان درگیری های خشونت بار در عراق، بغداد تبدیل شد به یک شهر تجزیه شده. سنی ها می بایست از محله های تحت کنترل شیعیان بیرون بروند و برعکس. چون اگر یک سنی به چنگ یک پست خیابانی شیعیان می افتاد، جان سالم نمی توانست بدر ببرد و بالعکس. به این ترتیب خانواده ها از هم گسیختند، محله ها از هم جدا شدند و همه جا در بغداد دیوارکشی شد. شما حتمن اخبار را تعقیب کرده اید که ارتش عراق تهاجمی به تکریت، زادگاه صدام حسین و پایگاه اصلی سنی ها کرد. این تهاجم را متوقف کردند. چرا؟ آنجا پایگاه اصلی سنی ها است. ارتش عراق هجوم می آورد. ارتش عراق کیست؟ شیعیان اند. نه تنها ارتش عراق بلکه شبه نظامیان شیعه که از سوی ایران حمایت و مسلح می شوند. سنی ها حتی در خیال هم تصور نمی کنند که بدست آنان آزاد خواهند شد. اگر آنان اجازه انتخاب بین داعش و یا شبه نظامیان شیعه داشته باشند، داعش را برمی گزینند. اینجا مساله ایدئولوژی نیست، بلکه ادامه حیات است. چون اگر شبه نظامی شیعه تکریت -زادگاه صدام حسین را که بدبختی های زیادی بر سر شیعیان آورد- تسخیر کند، بعنوان سنی نمی توان از آنجا جان سالم بدر برد. انسان هایی که آنجا تحت شرایطی زندگی می کنند که دولت درهم ریخته و ویران شده است، در سپهر بلندمرتبه ای مانند دمکراسی، آزادی و حقوق بشر نمی اندیشند. شاید یکی رییس قبیله ای در یک روستا باشد. آمریکاییان می آیند و می گویند: «آهای برادر! ما به تو نیاز داریم. به تو اسلحه و پول می دهیم، با القاعده یا داعش بجنگ». و رییس قبیله می گوید: «باشد! می جنگم! چرا نه! من با آمریکاییان درنمی افتم». اگر دو ماه بعد خط جبهه تغییر کند و سپس سروکله رزمندگان داعشی پیدا شود و بگویند: «آهای دهاتی! یا با ما می آیی و همراه ما بر ضد آمریکاییان می جنگی یا اینکه روستایت را با خاک یکسان می کنیم»، معلوم است که فرد مزبور با آنان همکاری می کند. به این ترتیب اتحادها از امروز به فردا می توانند تغییر کنند. این نکته هیچ ربطی به ایدئولوژی یا چیز دیگری ندارد. مساله فقط حفظ بقا است. و این یک انگیزه بسیار نیرومند است. می بایست این نکته را دانست تا بفهمیم که چرا نمی توان در چنین درگیری هایی که همه چیز در هم ریخته و ویران است، میان خیر و شر تمایز گذاشت.

در سوریه یک اکثریت سنی وجود دارد، برعکس عراق که در آنجا شیعیان اکثریت دارند. اما چه کسی صاحب قدرت است؟ علوی ها، یک اقلیت مذهبی که شاید 15 درصد جمعیت را تشکیل می دهند و بعنوان یک فرقه شیعی مطرح اند. آنها صاحب قدرت اند. منظور افرادی هستند که پیرامون حافظ اسد، پدر دیکتاتور فعلی بشارالاسد بودند. وقتی من بعنوان اقلیتی کوچک بر تمام کشور حکم می رانم نیاز به مؤتلف دارم. بشارالاسد چه می کند و پدرش چه می کرد؟ آنها به قشر میانی سنی ها (تاجران و پیشه وران) در دمشق و در متروپل اقتصادی، آلپو، پیام دادند که «شما می توانید هر چقدر دل تان می خواهد پول درآورید. مساله ای نیست. هر کاری خواستید می توانید بکنید اما مساله قدرت را پیش نکشید. قدرت در دست ما است. ما اجازه می دهیم شما پول درآورید». همین پیام را علوی ها خطاب به دیگر اقلیت های مذهبی، پیش از همه مسیحیان و دروزیان فرستادند. «هر چیزی را که می خواهید بپرستید.  دعای خیر ما نصیب تان. ما رسالت مذهبی در برابر شما نداریم. زندگی خودتان را بکنید. اما مساله قدرت را پیش نکشید». این معامله دهه ها کارکرد خوبی از خود نشان داد. سپس خیزش در سوریه پیش آمد. چه کسی در این خیزش شرکت داشت؟ پیش از همه قشرهای فقیر سنی مذهب در حاشیه شهرهای بزرگ و از مناطق روستایی. روستاییان زیادی مجبور بودند بخاطر خشکسالی و فاجعه های دیگر مهاجرت کنند. اینها قشر پایینی سنی مذهب بودند که قیام کردند. اما برخلاف مصر که تقریبن تمامی ملت علیه مبارک بپا خاست، در سوریه هیچگاه بیش از نیمی از جمعیت علیه بشار اسد بپا نخاست. در کشورهای غربی گفته شد: «عالی است! قیام چیز خوبی است. بشار اسد باید برود». چرا؟ نه بخاطر اینکه او یک دیکتاتور است. این مساله برای آنها اهمیتی ندارد. بلکه به این خاطر که سوریه نزدیک ترین متحد ایران در دنیای عرب است. از طریق سوریه ارسال سلاح به حزب الله، یک گروه شبه نظامی شیعه در لبنان صورت می گیرد. شما می بینید که همه چیز با هم در ارتباط است. محاسبات غرب، بطور مشخص ایالات متحد، اروپا و ترکیه و کشورهای خلیج فارس این بود که «عالی است! ما بشار اسد را سرنگون می کنیم. یک رژیم سنی مذهب را سرکار می آوریم». چه خواهد شد؟ مناسبات ممتاز با تهران به پایان خواهد رسید. حزب الله دیگر سلاحی از ایران دریافت نخواهد کرد. به این ترتیب داستان پایان خوشی خواهد داشت.

اما قضیه جور دیگری شد. چون قیام آن قدر قوی نبود که بتواند بشارالاسد را سرنگون کند. و چون ایران، روسیه و چین به بشارالاسد چسبیدند. چرا؟ چون آنها نمی خواهند که غرب پس از رویدادهای لیبی، یک کشور دیگر را به چنگ آورد. اینجا نمی خواهم وارد جزییات شوم. می توانید آنها را در کتابم بخوانید. همه این درگیری ها واقعن کلاف درهم پیچیده ای هستند. قضیه شبیه یک داستان جنایی نیست، بلکه واقعن ماجرایی جنایی است. و این سیاست قدرت به معنای واقعی آن است. حال این پرسش مطرح می شود که قضیه به کجا خواهد انجامید؟ در سوریه موقعیت به گونه ای بود که غرب زمانی متوجه شد که بشار اسد را نمی توان سرنگون کرد و بشار اسد آدم احمقی نیست. او بیرحم و ماکیاول گرا، اما بسیار زیرک است. او فهمید که نمی تواند کل کشور را پس بگیرد، نیروی خود را متوجه هسته اصلی کشور کرد؛ یعنی منطقه های تحت سکونت علوی ها و شاهرگ های اقتصادی، حدودا از مرزهای اردن تا دمشق و آلپو و خط ساحلی دریای مدیترانه. کل منطقه های هم مرز با ترکیه و عراق را به حال خودشان گذاشت. در اینجا یک خلأ قدرت پدید آمد و این خلأ قدرت توسط گروه های شبه نظامی مختلف اسلام گرا پُر شد و سپس داعش که از عراق به سوریه سرازیر شد، در آنجا قلمروی بزرگی را تصرف کرد؛ بویژه مناطق نفت خیز در «دیرالزور» در شرق سوریه، بعنوان منبع اصلی درآمد داعش. این گروه چنان نیرومند و صاحب نفوذ شد که در آنجا تابستان گذشته به مناطق سنی نشین در عراق که هنوز تحت کنترل اش نبودند، سرازیر شد. آن موقع بود که غرب بیدار شده و گفت: «آها! جنبشی به نام دولت اسلامی وجود دارد. آنها از کجا می آیند؟» اما آنها تمام مدت در آنجا حضور داشته اند، فقط متوجه شان نشده بودند.

روشن و واضح باید گفت که داعش ساخته و پرداخته ایالات متحد آمریکا است. این گروه درست مانند القاعده به دست ایالات متحد ایجاد شده. چون در ایالات متحد نمی فهمند که از دخالت نظامی قاعدتن آن نتیجه ای که انتظار می رود حاصل نمی شود. در آن لحظه که رژیم ها سرنگون می شوند، در آن لحظه که در سیاست داخلی کشورهای مشخصی مداخله می شود، هنگامی که تلاش می شود از خارج نظمی مطابق منافع سیاست غربی برقرار گردد، آشوب، فروپاشی دولت و هرج و مرج برقرار می شود. نتیجه، حرکت های افراطی اسلام گرا نظیر داعش هستند. در لیبی می توان مشاهده کرد که پیامد سرنگونی قذافی آن بود که مزدوران به ویژه از آفریقای سیاه آمدند و در جستجوی متحد و غنیمت، مسلحانه به سمت جنوب حرکت کردند. نتیجه آن بود که به موازات سرنگونی یا به مدت کوتاهی پس از سرنگونی قذافی، نخست بوکو حرام پا گرفت که در سال 2012 رونق بی حدی درنیجریه داشت و بطور همزمان جنگ در مالی شروع شد که شورشیان توارگ همراه اسلام گرایان کوشیدند باماکو(پایتخت) را تسخیر کنند. فرانسوی ها ابتدا به همراه بریتانیایی ها و آمریکاییان در لیبی مداخله کردند تا قذافی را سرنگون کنند. سپس می بایست یک عملیات نظامی دیگری در جنوب به سمت باماکو را آغاز کنند تا شورشیان را از آنجا به سمت شمال برانند. به این نکته به تازگی در زبان آلمانی گفته می شود «پذیرفتن مسئولیت بیشتر». این سیاست دولت آلمان است. همانطور که می دانیم، یوآخیم گائوک از زمان ریاست جمهوری خود، این اصطلاح را بعنوان فرآورده ی نشست های مشترک با اندیشکده های مختلف، بکار برد.

ایده آمریکاییان آن است که جنگ های شان را در سطح جهان دیگر به تنهایی انجام ندهند، بلکه آن را به متحدین متمایل واگذار کنند، از آن جمله اروپاییان. منظور از «پذیرفتن مسئولیت بیشتر» همین است. «بریتانیایی ها و فرانسوی های عزیز، لطفن در آنجا قذافی را سرنگون کنید. ما از لحاظ لجستیکی به شما کمک خواهیم کرد. کمی هم بمباران می کنیم. اما شما عهده دار مسئولیت جزییات هستید». آلمانی ها هم حاضرند این مسئولیت را بپذیرند. ارسال سلاح به کردها در شمال عراق تدارک دیدن آن بازی ای است که در آینده در این رابطه انتظار می رود. در مجموع از دهه 1990 ایالات متحد آمریکا به هفت کشور در دنیای عربی-اسلامی دست اندازی نظامی کرده، یا با دخالت نظامی مستقیم و یا به کمک پهباد. اما در هیچ جا آرامش برقرار نشده، بلکه برعکس آشوب وهرج و مرج برقرار شده و دیگر قابل کنترل نیست. اگر اکنون به سخنان سیاستمداران در مورد آنچه که در لیبی اتفاق می افتد گوش فرادهیم، گفته می شود که باید از لحاظ نظامی دخالت کنیم تا آشوب را از ساحل های مان دور نگاه داریم. ابتدا آشوب برپا می کنند و سپس سربازان بیشتری فرستاده می شوند تا آشوب را مهار کنند. طبیعی است که چنین چیزی موفق نخواهد بود. هیچگاه یک ارتش منظم موفق نشده است بر یک ارتش پارتیزانی پیروز شود. بر داعش نمی شود پیروز شد چون داعش یک حرکت قبیله ای در نبرد بر ضد قیمومیت توسط شیعیان در بغداد است. ایدئولوژی داعش از آسمان نیافتاده است، بلکه روایت جدیدی از اسلام وهابی است. اسلام وهابی عربستان سعودی و ایدئولوژی دولت اسلامی مثل برادر و خواهرند. به همین دلیل بر دولت اسلامی نمی توان پیروز شد. شاید بتوان آنها را از لحاظ نظامی پس راند اما این ایده تا زمانی که دولت ها در حال فروپاشی اند و تنها پس مانده ای از دولت بودن را به نمایش می گذارند، در سرها باقی خواهد ماند.

ابتدا می بایست اراده ای برای شناختن این ارتباط ها وجود داشته باشد. اغلب چنین اراده ای وجود ندارد. بخاطر اینکه آسان تر است، در مورد این ناآرامی ها چنین گفته می شود: «همه این کشورها اسلامی اند، چه لیبی باشد، چه عراق، چه سوریه، افغانستان و عربستان سعودی. هر جایی که سر و صدا و آتش به پا است، مسلمانان در کارند. پس مشکل از اسلام است. از این دین و از قرآن است که کتاب راهنمای ترور است». این نظر مسلط است. و افرادی مانند سامویل هانتیگنتون هستند که درباره «نبرد فرهنگ»ها و یا «تصادم تمدن»ها پرگویی می کنند. خیر! نبرد فرهنگ ها در اینجا وجود ندارد. نبردی بر سر بهترین مکان در کنار دیگ پرگوشت است. مساله بر سر آن است که برخی ها در تقسیم منابع همه چیز را برای خود می خواهند و نمی خواهند به دیگران چیزی برسد. این نبرد فرهنگ ها نیست. اکثر قربانیان داعش و حرکت تروریستی اسلامی ما نیستیم، بلکه خود مسلمانان اند، آنهم مسلمانان معتدلی که با ایدئولوژی آنان همخوانی ندارند.

وقتی دولتی از هم می پاشد، آنچه که اکنون در عراق و سوریه مشاهده می کنیم، اتفاق می افتد. اگر می خواهیم چرایی این خشونت باور نکردنی را درک کنیم، می بایست به آنچه که در سال های 1990 در عراق اتفاق افتاده است، توجه کنیم. شما بعنوان یک انسان دوست (هومانیست) در عراق نمی توانید جان سالم بدر برید. انسان دوستی آن موقع که تحریم ها بر ضد عراق اعمال شد، مُرد. از آن پس دیگر فقط مساله حفظ جان مطرح است. هیچ خانواده ای را پیدا نمی کنید که بر اثر تحریم ها یا جنگ، عضوی از خود را از دست نداده باشد. بیش از 2 میلیون عراقی از سال 1990 به این سو مرده اند، به این رقم باید صدها هزار نفر قربانی جنگ با ایران را هم افزود. علت عقب ماندگی، خشونت های فراوان و بی دورنما بودن در این بخش از جهان را در ناتوانی رژیم هایی باید جست که علاقه ای به آن ندارند که جامعه های شان را بگونه ای سازنده به پیش ببرند، بلکه فقط به حفظ قدرت خود می اندیشند؛ حفظ قدرت یک خاندان مشخص، یک گروه مشخص، به بهای دیگران. آنهایی که در قدرت اند بخوبی می دانند که اگر قدرت را از دست بدهند، قتل عام می شوند. ایدئولوژی شان آن است که تا آخرین قطره خون از قدرت خود دفاع کنند. این درست منش افرادی مانند بشار اسد است. مشکل اینجا است که فکر و عمل مخالفانش نیز غیر از این نیست. آنها بهتر از او نیستند. آنها هم بمب های بشکه ای بر روی شهروندان خواهند انداخت تا دشمنان خود را تضعیف کنند. اینجا یک تصور قبیله ای حاکم است؛ «افراد من، افراد تو. من همه قدرت را می خواهم و تو دشمنی. تو باید از من تبعیت کنی و گرنه ترا می کشم». این سببیت ها بسیار ناخوشاینداند و از طریق سیاست مداخله گرانه غربی تشدید می شوند که موجب می شود از یک جنگ، جنگ دیگری پدید می آید و پایان این چرخه خشونت را نمی توان دید.

حال به پایان سخن می رسیم. چیزهای زیادی است که باید گفته شوند و درباره شان صحبت شود. به دعوای اتمی با ایران اصلن نپرداختم. دعوای اتمی با ایران هم آشکارا محصول کودتا بر ضد مصدق است و انقلاب اسلامی. چرا غرب می خواهد ایران را از پا افتاده ببیند؟ بطور رسمی گفته می شود «بخاطر سیاست افراطی اش، چون اسراییل را تهدید می کند» که البته موساد این مساله را انکار می کند و می گوید نشانه هایی دال بر اینکه ایران بمب اتمی می سازد وجود ندارد. سازمان های امنیتی آمریکا نیز همین را می گویند. با این حال موضوع ایران تبدیل به چیز عظیمی می شود. چرا؟ چون ایران در فضای گسترده میان مراکش و اندونزی تنها کشوری است که سیاست طرفدار غرب را دنبال نمی کند. این دلیل آن است که چرا ایران می بایست منزوی بشود، چرا باید خوار و خفیف شود. هر کس که از منافع سرکردگی غرب، بطور مشخص از قدرت ایالات متحد آمریکا دنباله روی نمی کند، تا حد امکان خوار و خفیف اش می کنند. این تنها شامل جهان عربی-اسلامی نمی شود. شامل دیگر منطقه های بحران زده جهان نیز می شود. در آن واحد شاهد آنیم که جهان در حال تحول است. آن دوران که دو بلوک قدرت مقابل هم ایستاده بودند –دنیای غرب و اتحاد شوروی- به سر آمده. دوران سرکردگی یک جانبه ایالات متحد آمریکا نیز از سال 1998 به پایان خود نزدیک می شود. نقش آفرینان دیگری در سیاست بین المللی ظاهر می شوند مانند چین، روسیه، هندوستان، کشورهای عضو بریکس و همچنین نقش آفرینان فراملی مانند شرکت های بزرگ اینترنتی همچون آمازون، گوگل و دیگران. یک بافت بطور فزاینده بغرنج از مناسبات و گروه های قدرت در حال بوجود آمدن است که خواهان اعمال نفوذ است. پاسخ ایالات متحد آمریکا آن است که از سرکردگی خود به هیچ بهایی نکاهد. تصورشان آن نیست که به نقش آفرینان دیگری مانند روسیه و چین نزدیک شوند، مطابق این شعار که «بیایید با هم معامله کنیم. شما منافع خود را دارید و ما هم منافع خودمان را. ما اینجا در مورد خیر و شر صحبت نمی کنیم بلکه می کوشیم بگونه ای مصلحت گرایانه به سازشی دست یابیم». بلکه تصورشان آن است که هر کس از ما دنباله روی نکند، می کوشیم آن را منزوی و مهار کنیم. شما این مساله را در رابطه با درگیری های اوکرایین  بخوبی می توانید مشاهده کنید. بسیاری انتقادات در رابطه با سیاست روسیه و بطور مشخص ولادیمیر پوتین وارد است. اما غول ساختن از پوتین و شیوه ای که در رسانه های گروهی درباره پوتین گزارش دهی می شود که گویا شیطانی است که تا کنون خباثت آن به تمامی هویدا نشده، همه نامعقولانه است و برای منحرف کردن حواس از آن است که نقش آفرینان غربی در اوکرایین صاحب منافع اند. اما نقش آفرینان غربی هیچگاه در مورد منافع خود صحبت نمی کنند. آنها درباره اخلاق و «ارزش»هایی که به دفاع از آنها می پردازند، سخن می گویند. اما اگر دقیق بنگریم متوجه می شویم که همه اش دورویی و تزویر است.

در پایان موضوع دیگری که در آن این دورویی و تزویر سیاست غربی را پایدارتر از همه موردهای دیگر می توان مشاهده کرد، درگیری اسراییل و فلسطینی ها است. مشکل اینجا است که اگر به این مساله به صورت بی طرف و با فاصله با نگاهی تحلیل گرانه بنگریم باید بگوییم که سیاست اسراییل در برابر فلسطینی ها، صاف و ساده نقض همه نُرم ها و موازین حقوقی است. اسراییل در سال 1967 چیزی از دست نداد. آنها منطقه هایی را تصرف کردند. هر شهرکی که در آنجا ساخته می شود ناقض حقوق ملت ها است. اگر این نکته را به یک سیاستمدار اسراییلی یا به کسی که سیاست اسراییل را خوب و درست می داند بگویید، بی درنگ موضعی دفاعی گرفته می شود که «بله! اسراییلی ها با تروریست ها نمی توانند پیمان صلح ببندند». اما اگر به آنها بگوییم که «ایجاد دولت اسراییل نیز با ترور و خشونت صورت گرفته»، اگر اشاره کنیم که ایجاد دولت اسراییل با بیرون راندن تقریبن نیمی از شهروندان فلسطینی (حدود 800 هزار انسان) صورت گرفته، آنگاه باید حساب کار خود را بکنید. چون پس از گفتن این حرف ها جوّ بدی درست می شود. من از تجربه خودم می گویم. به محض اینکه شما در برابر افکار عمومی نکته ای انتقادی، آن هم با نامِ مشخص درباره سیاست اسراییل بگویید، باید منتظر باشید که از فردای آن روز حداقل 100 تا رایانامک (ایمیل) در روز به نشانی شما بیاید. بسیاری از آنها مضون شان این است که «خیلی سپاسگزاریم! بالاخره یک نفر روشن و واضح صحبت کرد». اما بخش دیگر آن، از جمله حاوی صدور حکم در مورد شما است. مشکل این است که سیاست اسراییل به آن سمت می رود که کرانه غربی رود اردن را بصورت استعماری از آن خود کند. مساله، گسترش سرزمین اسراییل تا مرز رود اردن است. نوار غزه به حال خود رها خواهد شد. آن جا محاصره شده و بطور مرتب مورد دست اندازی قرار می گیرد، بی تفاوت به اینکه چند نفر کشته می شوند. این مساله برای هیچکس در عرصه ی سیاست غرب اهمیت ندارد. سازمان ملل متحد می گوید که در سال 2020 نوار غزه دیگر به هیچوجه قابل سکونت نخواهد بود، چون در آنجا دیگر منابع طبیعی وجود نخواهد داشت، زمین شوره زاری خواهد شد. در آنجا دیگر نمی توان دست به کشاورزی زد. دیگر شغلی وجود نخواهد داشت. خانه ها ویران اند. مردم تحت شرایطی اسفبار زندگی می کنند، دورنمایی ندارند و بحال خود رها شده اند. یک دولت فلسطینی وجود نخواهد داشت. این بصورت رسمی گفته می شود. چرا؟ چون ناسیونالیست های افراطی در اسراییل که تعیین سیاست می کنند از لحاظ ایدئولوژیک هرگز کرانه غربی اردن را به فلسطینی ها واگذار نخواهند کرد. چون از دید آنان کرانه غربی رود اردن، یهودا و سامریه بخشی از منطقه اعلام شده در تورات بعنوان اسراییل و سرزمین یهودیان است. چرا فلسطینی ها آنجا باشند؟ دنیای عرب بزرگ است. آنها بهتر است بروند به عراق یا سودان. به هر حال اینجا سرزمین یهود است. کرانه غربی رود اردن را به جهنمی برای فلسطینی ها تبدیل کرده اند. اگر کسی آنجا رفته و هبرون را دیده باشد، بسیار بسیار تامل انگیز است. وضع آنجا را از لحاظ عقلی و منطقی دیگر نمی توان توضیح داد. آنچه که در آنجا اتفاق می افتد را به هیچوجه نمی توان بیان کرد چون اگر کسی به چشم خود ندیده باشد، باور نمی کند. به هر حال اکنون پیروزی انتخاباتینتانیاهو را داریم. نتانیاهو در تبلیغات انتخاباتی خود گفته بود که «دولت فلسطینی وجود نخواهد داشت». و به وجود هم نخواهد آمد.

هر کسی که بطور جدی از واژه هایی مانند «روند صلح» استفاده می کند یا نمی داند از چه دارد صحبت می کند یا اینکه مردم را احمق فرض می کند. «روند صلح» طی دهه های طولانی رونمایی است که حفظ می شود تا در پس آن سیاست شهرک سازی استعماری اسراییل پیش برده و تعمیق شود و در عمل چنان شود که دیگر سرزمینی برای دولت فلسطینی ها باقی نماند. شهرک های بزرگ اسراییلی چنان در اعماق کرانه غربی اردن پیش رفته اند که آنجا به سه بخش تقسیم شده، به گونه ای که نمی توان از یک بخش به بخش دیگر، بدون گذر از منطقه شهرک نشین اسراییلی رفت. حال یک فلسطینی می تواند بگوید: «خب! از دولت مستقل خود صرفنظر می کنیم. ما می خواهیم شهروندان اسراییل بزرگ باشیم با همان حق و حقوق یک اسراییلی». اسراییلی ها ابله نیستند. ناسیونالیست های افراطی قانونی گذرانده اند که به موجب آن «اسراییل یک کشور یهودی است». می توان گفت: «خب! این که چیز تازه ای نیست». اما منظور این قانون چیست؟ ایده آن است که «اسراییل شامل کرانه غربی رود اردن نیز خواهد شد. اما یک سرزمین مادر وجود دارد. چون این سرزمین به ما یهودیان تعلق دارد. فقط ما یهودیان حق تعیین در این سرزمین مادری را داریم». این حرف منطقی است چون اسراییل کشور یهودی و نه یک کشور چند فرهنگی است. به عبارت روشن یعنی اینکه فسلطینی های بومی باید بپذیرند که در این کشور یهودی، حق حرف زدن ندارند. آنان نمی توانند بعنوان شهروند اسراییل بزرگ حق شهروندی بطلبند. اسراییل خود را یک نظام مردم سالار می نامد. اما در راه تبدیل شدن به قوم سالاری است که در آن اقلیتی یهودی میان مدیترانه و رود اردن بر یک اکثریت غیریهودی حکم می راند. همین امروز هم تعداد غیریهودیان در آنجا بیشتر است. چون به هیچوجه دورنمایی برای فلسطینی ها وجود ندارد، کاملن واضح است که  افراط گرایی تداوم خواهد یافت. البته تلاش هایی از سوی دولت اسراییل وجود دارد که به زور حماس را با داعش یکسان جلوه دهند که کاملن مزخرف است. اما آنها این کار را می کنند و این خطرناک است. در آنِ واحد ناسیونالیست های افراطی می خواهند که دسترسی به مسجد الاقصی داشته باشند. می خواهند در آنجا دعا بخوانند. این یک بازی بسیار بسیار خطرناک ناسیونالیست های افراطی است. اگر روزی داعش به این فکر بیافتد که بگوید «جنگ بخاطر اورشلیم مساله اعتقادی همه ما است». آنگاه می تواند کل قضیه بسیار بسیار خطرناک شود.

این قضیه به کجا ختم خواهد شد؟ عرب ها می گویند «الله اعلم». امروزه هیچکس نمی تواند بگوید که منطقه خاورمیانه و نزدیک طی یک سال، دو سال یا پنج سال آینده چه وضعی خواهد داشت. اما در هر حال بهتر نخواهد شد. در حال حاضر در اسراییل یک ناسیونالیست افراطی، یعنی نتانیاهو را داریم. در ایالات متحد رییس جمهوری داریم که ته مانده ای از عقل در سرش است. حکومت اوباما تلاش کرد که با ایران معامله ای انجام دهد. کل منطقه از لبنان تا هندوستان مانند انبار باروت است. همه جا دولت ها متلاشی شده اند. تنها در حال حاضر ایران است که دولت مرکزی اش هنوز کارکردی دارد. حال ویران کردن آن حماقت محض است. جمهوری خواهان الآن چنین چیزی را می خواهند. اگر در آمریکا یک رییس جمهور جمهوری خواه سر کار بیاید و یا هیلری کلینتون رییس جمهور شود، جنگ با ایران دوباره در دستور کار قرار خواهد گرفت. این سخنان مرا 2 یا 3 سال دیگر بخاطر بیاورید. ایران یک عقده روحی برای ماورای افراطوین در اسراییل و در ایالات متحد است. همه اینها بخاطر کودتا در سال 1953 بر ضد مصدق است. کل این جنون از آنجا شروع شد.

حال بحران آنجا را با بحران اوکرایین پیوند بزنید. این دو بحران از هم بسیار دورند، اما تبلورعملکرد سیاسی یک قدرت سرکرده، یعنی ایالات متحد آمریکا، است که اکنون شاهد محدودیت های قدرت خود است. آنان می دانند که جنگ ها هزینه گزافی دارند. می بایست تمایز گذاشت و دست دیگران را نیز بند کرد. ما در حال حاضر شاهد این نکته ایم. طرز برخورد با اوکرایین، طرز برخورد با ایران و دیگر منطقه های بحران زا، بطور خلاصه سال های آینده صلح آمیز نخواهند بود. هیچکس نمی داند چه خواهد شد. اما برای اولین بار پس از دهه ها وضعیتی ایجاد شده که جنگ ها دوباره قابل تصورند، حتی در مقیاس بزرگ. این نکته می بایست ما را به اندیشیدن وادارد. آدم احساس می کند که نقش آفرینان سیاسی در پایتخت های غربی فراتر از نوک بینی شان را ندیده و به فراتر از حساسیت های استراتژیک خود نمی اندیشند و نکته های بنیادین را در نظر نمی گیرند. به جای اینکه از پیش دست به اقدام بزنند بیشتر واکنش نشان می دهند. بزرگترین منتقدان سیاست روسیه، بویژه سبزها هیچ برنامه ای ندارند که مناسبات آلمان با روسیه ده سال آینده کجا خواهد بود. این نکته توجه ام را بخود جلب کرده که درست سبزها که در صورت ضرورت اگر مساله حقوق بشر در روسیه و عربستان سعودی مطرح باشد، صدای رویش چمن را هم می شنوند، هرگز در مورد سیاست اسراییل انتقاد نکرده و نخواهند کرد. آنها ترجیح می دهند دست راست شان قطع شود تا اینکه بگویند «دوستان عزیز اسراییلی! کاری که شما در آنجا می کنید درست نیست». بنابراین اگر سیاستمداری در غرب برای ارزش های غربی تلاش می کند باید با تردید بسیاری به او نگریست. در اصل این یک پرگویی است که درباره منافع و درباره فقدان ایده ها و طرح ها صحبت نشود.

منبع: 
مجله هفته
بخش: 
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری