تراوما و زخم انقلاب، یا چرا هیزم ما خوب نمی سوزد

علت روانی و ساختاری ناتوانی جامعه ی ما از «پوست اندازی نهایی» این است که نتوانسته ایم زخمهای چرکین انقلاب، تراوما و ضرباتش را به شیوه ی نمادین و بالغانه هضم و به تجربه و قدرت نو، به تحول ساختارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و فردی تبدیل بکنیم و بناچار آنها به شکل هذیان و کابوس و خشونت نو، یا بشکل یاس و نوستالژی نو، به حالت ممانعت و بازدارندگی قدرت عشق و اندیشه ی فردی و جمعی باز می گردند. بشکل هیزمی نیم سوخته برمی گردند و یا به شکل آتش زیر خاکستر و کین توز که می خواهد حال همه چیز را به آتش بکشد.

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

اگر درست و عمیق به زندگی شخصی خویش و به زندگی جمعی ما ایرانیان نگاه کرده باشید، می بینید که یکایک ما و یکایک رخدادها و حوادث تاریخ معاصر ما و حتی روابط عشقی و دوستیهای ما تحت تاثیر یک «تراوما، کابوس، زخمی چرکین و ضربه ی روحی هضم نشده» است که همان «تراومای تحول رویای تحول و آزادی به انقلاب ایران و ثمرات چند دهه ی اخیر» آن است. تراوما و زخم چرکینی که چون سوراخ سیاهی مرتب شور و شوق و هر تلاش نوی ما را بدرون خویش می کشد و مایوس یا کم اثر می کند و بسان یک نیروی بازدارنده عمل می کند. کابوس و زخمی چرکین که نمی گذارد که تحولات فاجعه امیز پس از انقلاب و اشکال مختلفش،_ از چالش روزبروز خشن تر شده ی حکومت نو و سازمانها تا تراومای سرکوبهای احزاب، اقوام، آزادی و تحقق خشونت و حجاب اجباری، از کشتار خاوران تا جنبش سبز، یا از تراوما ی اولین تبعیدها و فرارهای نسل اول بعد از انقلاب تا تبعیدها و فرارهای بعد از جنبش سبز و تا بحال_ ، هرچه بیشتر به تاریخ نگاری قوی و نو، به ساختارهای نو و دموکراتیک، به عبور هرچه بیشتر از «ایرانی سراسیمه و سرگشته و بدبین به یکدیگر» به «ایرانی مدرن و متفاوت و بسان ملتی واحد و رنگارنگ»، از تبعیدی به مهاجر چندفرهنگی و غیره بیانجامد و پوست اندازی رخ بدهد. با انکه قدمهای اولیه ایی در این مسیر توسط یکایک ما و تحولات جامعه ی ما رخ داده است، اما هنوز «پوست اندازی فردی و جمعی» رخ نداده است و سایه و نگاه سنگین این ترواماهای مختلف و زخمهای چرکین آنها چون زامبیها و ارواح سرگردان در درون یکایک ما و در روح و ضمیر جمعی در حرکتند، نوستالژی و یاس و یا خنده ی هولناک و کین جویی می افرینند. هنوز این کابوسها و فرارها به واقعیت نو و شاد و رسیدن به سرزمین موعود نو تبدیل نشده است که در درجه ی اول یک سرزمین نمادین و منظری جدید و دنیوی است که بایستی به ما امکان بدهد بیشتر پایمان روی زمین و لحظه باشد، بهتربا هم ارتباط شبکه وار و چون وحدت در کثرتی بگیریم، ساختارهای نوین و مدرن را در جامعه و شرایطمان نهادینه بکنیم و خالق اندیشه ها، هنر و خلاقیتهای علمی و غیره نو باشیم. یعنی به شکل فردی و همزمان جمعی قادر به لمس مشترک «ویرتو و قدرت فرزانه ی نسل رنسانس» باشیم، تا «فورتونا و نیکبختی» هم بهتر و خندانتر به سراغ ما بیاید.

علت روانی و ساختاری ناتوانی جامعه ی ما از «پوست اندازی نهایی» این است که نتوانسته ایم این زخمهای چرکین انقلاب و چند دهه ی اخیر را، این تراوماها و ضرباتش را به شیوه ی نمادین و بالغانه هضم و به تجربه و قدرت نو، به تحول ساختارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و فردی تبدیل بکنیم و بناچار آنها به شکل هذیان و کابوس و خشونت نو، یا بشکل یاس و نوستالژی نو، به حالت ممانعت و بازدارندگی قدرت عشق و اندیشه ی فردی و جمعی باز می گردند. بشکل هیزمی نیم سوخته برمی گردند و یا به شکل آتش زیر خاکستر و کین توز که می خواهد حال همه چیز را به آتش بکشد. ( زیرا بقول لکان «آنچه نمادین و واقعیت زبانمند نمی شود، مجبور است به حالت رئال و خشن، به حالت جنون و هذیان واقعی بازگردد).

یا ازینرو هنوز بخش اعظم جامعه ی ما مثل راوی داستان بوف کور هدایت از زخمی چرکین سخن می گوید که کمتر کسی آن را می فهمد و در دیگری پیرمرد جبار یا خنزرپنزری را می بینید که مانع آن است به رویای خویش و زن اثیری دست بیابد. یعنی نمی بیند که در حال تکرار یک فانتسم و دور باطل برخورد فاجعه بار به زخم چرکین و ترواما هستند. زیرا راوی دچار زخم چرکین آخر مجبور است با قتل لکاته و دیگری به پیرمرد خنزرپنزری نو و خشونت نو، به تکرار سنت مسخ و دگردیسی منفی بیابد. زیرا تراوما و ضربه روحی در چنین ساختاری نتوانسته است تبدیل به تجربه و شور نو، به قدرت یا «ویرتوی» فرزانه و خندانی نوی بشود که چون خنده ایی بزرگ، عاشقانه و کارناوالی این ساختارها و دملهای چرکین را می ترکاند، از آنها و جنگ خشن ناموسی شان می گذرد، همه ی گذشته و حال و اینده را پیوندی نو می دهد و راه را برای تاویلها و چشم اندازهای مختلف چندلایه،تراژیک/کمدی یا پارودیک و غیره از زندگی و تاریخ جمعی و از زندگی و تاریخ فردی و شکستها و تمناهایمان می گشاید. قدرت فرزانه و شور و شرارتی مهربان و خندان که می تواند چون یک برادری و همدلی نو ما را هرچه بیشتر به یک وحدت در کثرت درون و برون و به ملتی واحد و رنگارنگ تبدیل بکند و نوزایی و رنسانس را در همه ساختارها جاری بکند و بوجود بیاورد.

بر این اساس هنوز «هیزمی خوب نمی سوزد»، چه در تحولات جمعی یا در زندگی شخصی. ازینرو یاس و نوستالژی فراوان در هر شادی فردی یا جمعی ما نمایان است (و حرکت ما چون ماشینی است که با انکه ترمز دستی اش کشیده است، مرتب می خواهد گاز بدهد). چون ما همه در یک پروسه ی مشترک هستیم و تمنایمان تمنای دیگری و غیر و یکدیگر است.ازینرو هنوز حس نوستالژی و غم خوردن در تحلیلها و در یاد گذشته ی ازدست رفته یا زمان حال از دست رفته فراوان است و کین جویی پنهان و اشکار این زخمهای چرکین فردی، جمعی، قومی، جنسی یا جنسیتی و غیره که منتطر عقده گشایی خونین یا مضحک هستند.

زیرا هیچ راهی برای عبور از «تراوما، کابوس» و ضربه و گسستگی روحی و جسمی به همراهش نیست، مگر اینکه او را بپذیری، عقلانیت هولناکش را بپذیری و همزمان تمناها و شورها و رنگهای دیگرش، تجارب دیگرت در این سالهای وبا و بحران را در آن جاری بسازی، به همراه سوالها و مناظر نو، به همراه جستجوها و عشقهایی، شکستهایی که در این مسیر چشیده یا می چشی و حال بگذاری این تراوما هرچه بیشتر به تجربه و زبان نو، به خردمندی شاد و عشق بالغانه ی نو، به متن، گفتگو، طنز و نظربازی نو دگردیسی بیابد. تا بگذاری ارواح مردگانت و ترسهای از اینده ات که نمی گذارند هیزم فردی و جمعی ات سوزان و خندان و روایت گر بشوند، حال هر چه بیشتر تبدیل به «خاطره و روایات تراژیک/کمدی وار یا چندلایه» بشوند و بتوانی با انها گفتگو بکنی و اجازه بدهی که انها نیز سرانجام ارامش بیابند، چون در حافظه و تجربه ی فردی و جمعی وارد شده اند، چون به نماد و زبان و داستان تبدیل شده اند و یار تو گشته اند. ازینرو بایستی برای عبور از «تراوما» دوباره داستان و تاریخ و تمناهایت را بیاد بیاوری، با تراوما و زخم چرکینت روبرو بشوی و او را ملتهب بکنی، به سخن گفتن بیاوری و اینگونه تاویلی نو از آن بیافرینی. تاویلی راهگشا و منظری نو بر این تاریخ و لحظه و بگونه ایی که توسط آن گذشته و حال و اینده سبکبال و خندان و شاد بشود و با قطره ایی اشک در چشم. زیرا این تاویل و منظر نو قادر بوده است در قهقهرا بنگرد، قهقهرا را به زبان و تاویل نو تبدیل بکند و اینگونه از آن بگذرد و پا به سرزمین نو و بازی نو بگذارد و همزمان بداند که همیشه تفسیر و تاویلی دیگر ممکن است.همزمان بپذیرد که در زندگی، در بازی عشق و قدرت زندگی و تاویل افرینی همیشه نقطه ی «تراوماتیک، کابوس وار و بی زبان کننده ایی» وجود دارد تا مرتب بتوان از مسیر دیدار با او با کمبودها و ضعفهای خویش روبرو شد و حال به زبان و بلوغی و خنده ایی والاتر دست یافت. یا ابتدا اسیر بیزبانی و زامبی های درون و برون خویش ماند، تا آنزمان که «بینایی نو و رهایی یخش» هرچه بیشتر رخ بدهد، تحول ضروری صورت بگیرد و مرزهای درون و برونت گسترده تر بشود و نگاهت و بدنت چندوجهی و قادر به لمس کامجویی و تمناها و ماجراجوییهای نو بگردد.

همانطور که چنین «بلوغ و متامورفوزه ایی»، که از مسیر دیدار با امر هولناک و تراوماتیک رخ می دهد، پی برده است که در زندگی، یا درست تر در زندگی انسانی «حقیقت و منطقی مطلق» نیز وجود دارد و آن این است که تا رخدادهاو تمناها یا بحرانهایت به تاویلهای نو و راههای نو تبدیل نشود، تا انزمان «هیزمت مرتب نیم سوز» است یا مرتب دود می کند و دودش به چشمت می رود و مرتب زامبی می افرینی و بحران نو، حتی اگر جایت را عوض بکنی و سرزمین ات را. تفاوت جا فقط می تواند این گذار را راحت تر یا سخت تر بکند اما دیدار با این بحران و کابوس و زخمهای چرکین اجتناب ناپذیر است و همچنین ضرورت عبور از آنها و ورود به سرزمین و بدنی نو، به وحدت در کثرتی درونی و بیرونی نو. حقیقتی بنیادین که به تو نشان می دهد چرا زندگی دارای اخلاق و اتیک تمنامندی است، چرا زمین و تنانگی دارای منطق و خردی بزرگ است و چرا این حقیقت بنیادین فقط یک منظر و گشایشی به سوی هزار امکان تاویل و نقد و بازی نو است و تاویلی نهایی ندارد. اما همزمان به تو مرتب نشان می دهد که کجا تاویلت نو و تازه و بنابراین راهگشا و کجا تکرار خطا و بیزبانی یا جنون گذشتگانت است و بناچار دود تولید می کند و تف سربالاست، بدینوسیله که بهای تاویلت را، بهای گرفتاری یا رهایی ات را بر «تن و روابطت و بر بدنهای سیاسی یا فرهنگیت، بر متون و آثارت حک می کند». کاری می کند که یا مثل داستان «سیب سرخ و ادم چلاق» مرتب فرصتها را از دست بدهیم و گرفتار بمانیم، چون حاضربه دیدار قویتر با زخم و تراوماهایمان نبوده ایم، یا انکه به ما «قدرت و شوری» را اعطا بکند که می تواند حال همه چیز را از نو ارزشیابی بکند و واقعیتهای نو بیافریند. قدرت یا «ویرتویی» که خاص نسل رنسانس است و فقط در چنین مواقعی بروز می کند و انگاه که سبکبالی با عبور از قهقهرا و از مسیر دیدار با قهقهرا بوجود می اید.

زیرا ابتدا وقتی یکبار برای همیشه پذیرفتی که «هر انچه اتفاق افتاد، در آن و یا این شرایط و ساختارها عقلانی و اجتناب ناپذیر بود»، محتملترین راه ممکن بود، وقتی به قول هگل بپذیری که «واقعیت عقلانی است و عقلانیت واقعی است»، _ حتی و« بویژه» وقتی این عقلانیت هولناک و دردآور است_، آنگاه می توانی این صحنه ی هولناک و عقلانی را به تجربه و منظر راهگشا تبدیل بکنی و او را با رنگها و حالات و مناظر مختلفش ببینی، به حالت تراژیک/کمدیش، یا در سبکبالی و بازی کارناوالیش، با طنز و خنده اش. تا بتوانی بیاد بیاوری که حتی در آن لحظات دردناک نیز قرمه سبزی یا فسنجان می خوردی، عشق می ورزیدی، زندگی جریان داشت و اینگونه بگذاری دوباره شور زندگی وارد این فضا و زخم چرکین و تراوماتیک بشود و او را درمان بکند، به سخن و خنده و روایت افرینی از درد و شادی و تجاربش وادارد. زیرا چنین حقیقتی همیشه خندان و وراج و بازیگوش می اید و همیشه با قطره ای اشک در چشم و لبخندی بر لب. زیرا بقول باختین « خنده خصلت بنیادین حقیقت» است و تنها حقیقت خندان رهایبخش است. یا بدن دلیل « حقیقت بی امید یا مایوس» هنوز گرفتار تراوماست. حقیقت از جنس هاملت و انسان وسواسی است. یا وقتی حقیقت ریشخندامیز، سمی یا کین جو شده است و دودش دوباره به چشمش می رود. زیرا اینها حقایقی یا باورهایی گرفتار هستند و نگاهشان مثل نگاه کابوس تراوما در نهایت مطلق گرا و خشن است، گرفتار تمتع و کامجویی بیمارگونه ی وسواسی یا کین جویانه خویش شده اند و نتوانسته اند پا به عرصه و منظر نمادین و هزارفلاتش بگذارد که در آنجا هر حقیقتی همیشه دری به سوی حقایق و امکانات دیگر در زنجیره ی دالها و راهی برای توانایی به نگریستن و دیدار متفاوت و از جایگاه خویش و به سوی تمنامندی و تاویل افرینی نوین و متفاوت است.

باری دوستان! هرچه بیشتر وارد این جهان و زبان نو بشوید و « بیاد بیاورید که کیستید و از کجا امده اید و به کجا می روید و تمنا و سوالتان چیست»، بگذارید زخم و درد و کابوستان، تاریختان «راوی و روایت گر» بشود و شهرزاد خویش و داستان در داستان و هزارویکشب خویش و فرهنگتان بشوید. تا اینگونه «راوی و روایت گر»، تا بسان شهرزادی نو حال ببینید و بچشید که چگونه همه چیز از خاطره تا تراوما هرچه بیشتر تبدیل به «تاویلی مابعدی» و هزارمنظر می شود، داستان در داستانی از بازی جاودانه ی عشق و قدرت می شود و تو منظری متفاوت و امکانی متفاوت از آن را بوجود می آوری و در پیوند بینامتنی و شبکه وار با دیگر راویان و همعصرانت، با دیگر شهرزادها و عارفان و عاشقان زمینی یا خردمندان شاد و اینگونه شور رنسانس و سبکبالی را در همه ساختارها جاری می کنید و اینکه گسستها تبدیل به راهای نو و پیوندهای نو بشوند. همانطور که در این مسیر به این بلوغ دست می یابید که «پایان هر داستانی شروع داستانی نو است و بازی مرتب ادامه دارد»، زیرا در بطن زندگی همیشه نقطه ی تاریک، معماوار و تراوماتیکی وجود دارد که نمی گذارد معنای نهایی هیچ چیز یا داستان و شعر نهایی را بیابیم و بنویسیم. فقط حال این امر هولناک و نقطه ی کور ما را فلج نمی کند بلکه ما در او روی دیگر زندگی و تحول را می بینیم و اینکه زندگی همیشه بخشا تاریک و خطرناک و معماوار می ماند تا بتوان مرتب تاویلها و داستانهای نو از بازی جاودانه ی عشق و قدرت و تحول افرید. اینکه حال کابوس نیز خندان میشود و ما می توانیم با مارهای مدوزا و نگاه مرگبارش که سنگ می کند، بازی بکنیم و هیجان زیستن و خلاقیت را بهتر لمس بکنیم و «ملهتب بودن، چندنحوی بودن هرچیز و هر لحظه». زیرا همیشه ابهام و ایهامی باقی می ماند تا داستان سرایی ادامه یابد. زیرا همیشه در درون هر تاویل نو و ساختار نو نقطه ی کور و فقدانی می ماند که دیگر اما فقط هولناک نیست بلکه به یاد ما می اندازد که همیشه تاویلهای دیگرو نظربازتر ممکن است که منتظر شماست و اینکه شما او را بیافرینید و کام و نوشش را ببرید.

باری دوستان بچشید این فضا و قدرت فرزانه ی نو خویش را، پا بدرون این این جهان و تاریخ معاصر کارناوالی و خندان و چندلایه بگذارید، بدینوسیله که راوی شوخ چشم تاریخ و درد خویش و دورانتان می شوید، راوی تمناهای خویش و دورانتان می شوید و انچه باید بیاید. « داستانتان را بیاد بیاورید و بیان بکنید»، به درد و زخمتان تن بدهید و بگذارید او سخن بگوید و حال در این روایت مناظر و حالات و رنگهای دیگرش را وارد بکنید، تا هرچه بیشتر تاویل و داستانی بزرگ و چندنحوی بشود. تا اینگونه او را رنگارنگ و چندمسیری و چندنحوی یا چندلایه بسازید و تصویری قویتر و راهگشا و چندنحوی یا چندحالتی از خویش و دورانتان بیافرینید و او را از حالت درد و کابوس بی زبان یا سیاه/سفیدی به حالت تراژیک/کمدی و با حالاتش و امکاناتش تبدیل بکنید و ببینید که چگونه با این روایت نو همزمان خویش را نو می سازید و قادر به لمس و چشیدن جهان و واقعیتهای نو، کامجوییهای نو. ( یک نمونه ی موفق سینمایی چنین توانایی مثلا فیلم معروف ایتالیایی به نام « سحر مالنا» با بازی مونیکا بلوچی از دوران فاشیسم در ایتالیا است. در سینمای ایران بعد از انقلاب یک نمونه ی این توانایی نو فیلم معروف «پرسپولیس» اثر مرجان ساتراپی است و یک نمونه ی ناموفق و گرفتارش فیلم «فصل کرگدن» اثر بهمن قبادی ).

زیرا هر درد یا زخمی باید تبدیل به «تجربه ی فردی و جمعی» بشود و به روایت تبدیل بشود تا بتواند ترمیم بیابد. زیرا از مسیر گذار از زخم کور به تجربه و با لمس و درک شکست خویش، عقلانیت هولناکش و نقش خویش و دیگری در این شکست، آنگاه امکان تحول و پوست اندازی نو بوجود می اید و اینکه سرانجام به سرزمین موعودتان دست بیابید که به شما اجازه می دهد دوباره در روی زمین بایستید و بازی بکنید، به شکوه و قدرتی نو دست بیابید و همزمان همیشه یکجایش می لنگد تا بازی و داستان سرایی ادامه یابد. تا آن چیزی را بوجود بیاورید که می خواهید و او شما را می خواهد و اینگونه از جوجه اردک زشت به قوی زیبا دگردیسی بیابید و به بازی جاودانه ی بشری آری گفتن را یاد بگیرید..این گذار و مراحل سه گانه اش (رویای اولیه/ چشیدن کابوس و شکست آن/ لمس نقش و جای خویش و دیگری در شکست و دستیابی به رویا و ورود به سرزمین نو، به بلوغ نو) چیزی است که به زبان لکان «زمان منطقی تحول» و مراحل عبور از شکست و بیزبانی به سوی زبان و خلاقیت و بلوغ نو خوانده و نامیده می شود. زیرا ابتدا وقتی واقعیت و خاطره ی دردناک و فلج کننده، ابتدا وقتی زخم چرکین تبدیل به روایت و تاویل با نکات زشت و زیبایش، تراژیک و خندانش شد، انگاه شما از بار گذشته و حال و اینده رها شده اید و دوباره آن هستید که باید باشید، یعنی خدایانی فانی، تمنامند، دست و پاچلفتی و همزمان شکوهمند و تاویل افرین، مثل زندگی و همه ی خدایان.

دقیقا اینجا و در این عرصه نیز دو تمایز بنیادین متون ما، متون نسل رنسانس و نخستزادگانش در نقد و هنر و اندیشه، با متون و نظرات یا با خلاقیتهای همعصران گرفتار در نگاه «تراوما» برملا می شود، دو تمایز اصلی ما با نسلهای گرفتار در نگاه نوستالژی و یا گرفتار در کین توزی به دیگری و باصطلاح به مجرم، با نگاه ریشخندزن و سمی به زندگی و دیگری، خویش را نمایان می کند. اینکه اولا ما بنا به توان و جراتمان حاضر به دیدار با «امر هولناک و تراوماتیک و عقلانیت هولناکش بوده و هستیم»، حاضر به لمس بیزبانی، بحران و سرگیجگی و شکست و درد هستیم و همزمان نمی گذاریم این شکست و تراوما ما را سنگ یا کین جو بکند، بلکه او را، خویش را تبدیل به نگاهها و تاویلهای نو می کنیم. یعنی دقیقا با قبول دردها و زخمهایمان همزمان آنها را نمادین و بنابراین چندنحوی و رنگارنگ و خندان می کنیم. زیرا «قدرت سوژگی» دقیقا همین است که همه چیز را تبدیل به واقعیتها و مسیرها و تاویلهای نو و راهگشایی می کند و راه می گشاید، کاری می کند که تکرار پوچ و درداور به تکرار تفاوت افرین و تاویل راهگشا تبدیل بشود. تاویلهایی که بنا به ذات راهگشایشان حقایقی خندان و شرور و چندوجهی هستند و همیشه راهی به سوی تاویلهای دیگر می گشایند و می جویند. زیرا یاد گرفته اند بیزبانی شروع زبانهای نو است و هر بهشتی زمینی و فانی از درون جهنمی می گذرد و اینکه هر درد یا تراومایی می خواهد بیان بشود، نقل بشود تا تجربه بشود و بنا به ذات بیان و روایت بناچار همیشه چندنحوی می شود. زیرا هر دردی میخواهد به شادی بعدی دست بیابد و حتی در درد نیز تمتعی و میل کامجویی نهفته است و جانی عاشق و تمنامند که مرتب بیشتر میخواهد و رو به جلو و روایت شدن دارد. همانطور که حتی در سال وبا و طاعون نیز ما عشق ورزی می کنیم، چلوکباب با یک پرس کوبیده ی اضافه می خوریم و جوک تعریف می کنیم و یا اشک می ریزیم و بیاداوردن اینها، ورود این شورها بدرون درد بیزبان و چرکین باعث می شود که او شروع به روایت کردن و افریدن نو بکند. بشرطی که تو ومن «سوژه ی نوین و رنسانسی» باشیم، سوژه ی تمنامند و عاشق و خردمند و نظربازی بشویم که قادر است با «دم مسیحیایش» این شور زندگی را، با طنز و سوالهای رادیکالش این شورها و چشم اندازهای دیگر رخدادها را وارد صحنه بکند و رخدادها را به مناظر و چشم اندازهای نو و به تاویلها و اغواهای نو و متفاوت و خندان و شرور تبدیل بکند، بی انکه درد و زجر خویش و زمانه را سطحی بکند.

باید یاد بگیری که «میان دو مرگ بزییی» و بیافرینی تا زندگی، نگرش و متونت هم شور زندگی و هم شکست و کمبودهایت را دربرداشته باشد، اما به گونه ایی شوخ چشمانه، مهربان و شرور و تفاوت آفرین، راهگشا. تا متن و نگاهت اغواگر و درخشنده باشد، زیبایی درخشنده مثل زیبایی درخشنده ی «انتیگونه» داشته باشد. درخشندگی که ناشی از حضور شور زندگی و مالامال از تجربه ی مرگ و شکست و درد نیز هست. به زبان طنز یک تولد خدایی با همکاری شیطان است. اینکه نگذاری تحت تاثیر کابوسها و زخمهایت یک زامبی بشوی که نه می تواند بمیرد و نه می تواند زندگی بکند، بلکه بتوانی بشکل متفاوت در میان دو مرگ، میان مرگ و زندگی بزیی و بگذاری شور زندگی و زمین ترا حمل بکند و با «نیروی کلام و قدرت نام دهی،_ که نام دیگرش رانش مرگ است، زیرا کلام مرگ شئی است_»، بتوانی مرتب عشقها، تجارب و خردی خندان و شاد بیافرینی و ساختارهای کهن و بیمار را نوزایی بکنی، زیرا عاشق زیستن و زندگی و تمنامندی هستی. زیرا تنها ان کسی عاشق است، که مرگ و دلهره و امکان از دست رفتن دیگری و عشق را حس بکند ولی اسیرش نشود، بلکه عاشقی خندان و خردمندی شاد بشود و بتواند با نیروی مسیحایی کلام و نام دهی مرتب زامبیها و دردهایش را به تجربه و قدرت نو و اغوای نو تبدیل بکند و از نو پوست بیاندازد و جهانش را نو بیافریند.

پایان

1. ( اصطلاح « میان دو مرگ » از لکان است و از یکطرف به این معناست که هر مرگ یا رخدادی دو جنبه ی فیزیکی و نمادین دارد اما در واقع دگردیسی مرگ واقعی یا رخداد عشقی یا سیاسی به مرگ نمادین و به تجربه ی فردی یا جمعی است، که موضوع اصلی است و تا صورت نگیرد آن رخداد و یا شکست به حالت یک روح سرگردان و زخم چرکین، به حالت روح سرگردان پدر هاملت مرتب به زندگی ما برمی گردد و ما را به آشوب یا یاس می کشد. معنای دیگر آن معنای مورد استفاده در متن است و اینکه هر زیبایی یا نقد اصیل و قوی در خویش زشتی یا شکست و کمبودش را به همراه دارد، مثل زخمی بر صورت و تن که حتی تن و نگاه را اروتیکی تر یا جذابتر می کند. لکان از تراژدی «انتیگونه» و از زیبایی آنتیگونه به عنوان نمادی ازین درخشندگی و زیبایی و عمل ساختارشکن میان دو مرگ، میان قانون زندگان و قانون مردگان سخن می گوید. زیرا برای تحول قوانین زندگان باید حقوق و قانون مردگان در آنها تبدیل به تجربه و قانون نو بشود و حضور بیابد، بی انکه سایه ایی هولناک بر زندگی بشود بلکه در خدمت زندگی و قویتر شدن لمس زندگی باشد. ).

پانویس: این ناتوانی از پذیرش و هضم تراوما و عقلانیت نهفته در این تحولات باعث شده است که حتی روح شاه نیز هنوز در خاک نمادین سرزمینش ارامش نیابد و به تجربه تبدیل نشود، یا روح خاوران و یا میلیونها داستان تبعید، درد، شکنجه، شکست یا مباحث دیگر. همانطور که تاریخ نویسی ما هنوز دچار نوستالژی است. برای مثال به نقد من بر کتاب عباس میلانی در مورد «شاه» بنگرید که در بخش ادبیات می زنم و یا تاثیرات منفی این کابوسها را در خلاقیت هنری می توان بازیافت. برای مثال به نقد من در بخش کامنتها در مورد فیلم فصل کرگدن قبادی مراجعه بکنید،یا به بحث من در مورد «کمپلکس بادرماینهوف و نمونه های ایرانی آن».. یا به خاطر این عقلانیت هولناک و تحت آن شرایط و ساختارها جنبش سبز محکوم به شکست بود و با این حال تاثیرات خویش را بر حال و اینده ی ایران گذاشته است و به تحول مدنی کمک کرده و می کند و باید با قبول شکست و کمبودهایش هرچه بیشتر جلو برود و جنبش مدنی قوی و رنگارنگ بشود. یا شکل خشن حضور تراوما و این زخمهای چرکین را ما در نظریات قوم گرایان افراطی و جنگهای حیدری/نعمتی می بینیم که در رویاها و متونشان آشکار می شوند و بقول خودشان دشنه شان را برای روز انتقام اماده و تیز می کنند و نمی بینند که انها اسیر تراومایی مشابه مثل پدر و دشمن جبارشان هستند. آنها نیز شاه و امریکا را چون زخمی چرکین و شیطانی خطرناک می دیدند و هنوز هم می بینند یا می طلبند.

لینک نقد نگارنده بر کتاب عباس میلانی با تیتر «روانکاوی نگاه دکتر میلانی به شاه»

http://www.iranglobal.info/node/23179

لینک نقد نگارنده بر فیلم «فصل کرگدن» بهمن قبادی

http://www.sateer.de/2001/02/blog-post.html

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری