الگوی ترک خورده ی یوسف بنی طرف، یا چرا شکست بارزانی آینده ی بنی طرف است

بارزانی و شکستش آینده ی هر گونه قوم گرایی یا استقلال طلبی افراطی و هیستریک است، آینده ی اجتناب ناپذیر کنگره ی ملل فدرال ایران و گروههای افراطیش هست و آینده ی تراژیک/ کمدی وار فیگورهایی چون یوسف بنی طرف. همانطور که اینها گذشته ی بارزانی هستند و به این خاطر با یکدیگر همدلی می کنند. زیرا مشکل بارزانی این بود که او می خواست شاه یکه تاز بشود و کسی باشد که استقلال کردستان با نام او گره خورده باشد و نمی دید که بقول لکان « شاهی که خیال بکند شاه و سلطان است، احمقتر از گدایی است که خیال می کند شاه است».

داریوش برادری، کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

شکست و سقوط اجتناب ناپذیر «بارزانی» باید برای قوم گرایان افراطی ایرانی از جنس حزب دموکرات کردستان، کنگره ی ملل ایران فدرال و فیگورهایش چون یوسف بنی طرف و غیره درس عبرتی باشد و از آن درسهای مهمی یاد بگیرند. زیرا انچه امروز برای بارزانی اتفاق افتاد، فردای آنهاست، اگر انها نیز خیال بکنند که مثل بارزانی می توانند فردا «شاه و سلطان» قوم و باصطلاح ملت خویش بشوند و نخواهند به قوانین و دگردیسی مدرن تن بدهند. زیرا تا وقتی که حاضر نباشی بهای مدرن بودن را بپردازی و مسئولیت برای سرنوشت و راهت و تاریخت بپذیری، تا وقتی نتوانی از دنیای سیاه/سفیدی و جنگ ناموسی بگذری و تن به گفتگو و چالش با دیگری و رقیب در یک ساختار دموکراسی و پارلمانی و غیره بدهی، تا انزمان مجبوری مرتب شکست خودت و شکست پروسه ی مشترک تحول مدرن کشورت را زمینه سازی بکنی. زیرا هر چیزی بهایی دارد. تاریخ شکست همه تحولات مدرن ایران و منطقه دقیقا بخاطر این زیربنای مشترک است که می خواستند مدرن و مرفه باشند،بی انکه حاضر به پرداخت بهای مدرنیت و تحول ساختارهای سیاسی/فرهنگی و فردی باشند. اینکه می خواستند و می خواهند یک شاه مدرن و دیکتاتور با لوای مدرنیت باشند و به بهای آن مجبورند گام به گام ضعیف تر بشوند، تحت تاثیر خودباوری و حالت پارانوییک ناشی از خودفریبی مرتب دچار خطاهای تاکتیکی و استراتژیک بیشتر بشوند و سرانجام از چاله به چاه بیافتند. اینکه سرانجام از راوی تحول نو به شکل جدید پیرمرد خنزرپنزری و بازتولید شکست سابق و خطای همیشگی قوم یا سازمان خویش مبتلا بشوند و مثل بارزانی باز هم درس نگیرند و حال او نیز مثل همه ی شاهان خودباور و سنتی سابق از «تئوری توطئه و خیانت» دیگران به او سخن می گوید و از انچه بلای جان او شد دفاع می کند که همان تفکر «کرد مظلوم و دولت ظالم» است و اینکه حاضر به دیالوگ و حرکت قانونی و پارلمانی برای خواست استقلال خویش و مردمش نبود. حتی حالا نیز او حاضر به قبول مسئولیتش در این شکست و بحران نیست، همانطور که افراطیون هیستریک و قومی هیچگاه نه برای تاریخ و کشور مشترکشان و نه برای شکستها یا دردهایشان مسئولیتی به عهده می گیرند، چون می خواهند در نقش مظلوم باقی بمانند و نمی بینند به بهایش مجبورند مظلومانه و احمقانه شکست بخورند یا ظالم بعدی در یک دور باطل بشوند، زیرا فرزند و روی دیگر همان پدر هستند و این حقیقت اصلی آنهاست که در لحظه ی شکست بروز می کند.

استعفا یا کناره گیری اجباری بارزانی و «بهت همگانی» پیشمرگه های کرد و هوادارانشان پس از اتفاقات اخیر و روشدن هرچه بیشتر اختلافات درونی احزاب کرد که حال هرکدام دیگری را مسئول خیانت یا شکست اخیر می داند، بار دیگر باید به همه طرفداران تحولات مدرن در کشورهای منطقه یا ایران و بویژه به افراطیون قومی ایرانی ثابت بکند که تو نمی توانی ارزوی مدرن داشته باشی بی انکه تن به قانون و چالش مدنی و پارلمانی مدرن بدهی. یعنی وقتی می خواهی به شیوه ی « از آب گل الود ماهی گرفتن» و از خلاء قدرت برای دست یابی به هدفت استفاده بکنی، همین میشود که اخر هم خواست ازادیت مسخ می شود، هم قدرت سیاستمداری مدرن را از دست می دهی و هم بناچار دقیقا دشمنانی سننتی و خشن و مشابه مثل داعش و حال حشدالشعبی و غیره را به میدان می کشی. به دست خودت قبرت را می کنی و در حقیقت تف سربالا می کنی. زیرا «انکه چاه می کند، خودش در چاه می ماند» و آزادی مدرن بدون قبول مسئولیت مدرن و چالش مدرن و شهروندی ممکن نیست. بدون این ممکن نیست که هم ساختارهای درون و برونت را هرچه بیشتر مدرن و موظف به قانون بکنی و با قبول مسئولیتها و محدودیتهای خویش و دیگری. یعنی حتی اگر می خواهی قانون را تغییر بدهی و مثلا تقاضای استقلال بکنی، بایستی اول حاضر باشی تن به پذیرش و رشد دموکراسی پارلمانی و «وحدت در کثرت درونی و برونی» و ساختاری بدهی و مسئولیت بپذیری، در این مسیر رشد بکنی و جامعه ات رشد بکند و انگاه گام بعدی به سوی یک تقسیم قدرت نو و یک «کثرت در وحدت چندصدایی» را برداری و فدرالیسمت را گسترده تر و چندزبانی بکنی و آنگاه گام بعدی و رفراندوم و بقیه را برداری و یا در این مسیر دیگر نیازی به آن نبینی. وگرنه محکوم به شکستی.چون در یک جامعه ی مدرن هیچ تصمیمی یکطرفه نمی تواند باشد و بدون توجه به قانون و مسیر قانونی آن. ( نمونه ی مدرنش را در کاتالونی اسپانیا می بینیم و اینکه دیروز پارلمان کاتالونی به دستور دولت مرکزی بحق و برطبق قانون منحل می شود. حتی وقتی ارزوی کاتالونیها محق است یا می تواند باشد). آنکه بخواهد به خواست مدرن به شکل فراقانونی یا با شیوه های سنتی دست بیابد، محکوم است خواست و ارزوی خویش را مسخ و مثله بکند، مثل انقلاب ایران و همه ی تحولات مشابه در منطقه.

علت این ضرورت اجتناب ناپذیر و این عقلانیت نهفته در هر شکست یا مسخی این است که زندگی و بویژه هستی نمادین انسانی دارای یک «اتیک یا اخلاق» خاص خویش، دارای «اخلاق تمنامندی یا آرزومندی» است و در آن سکون وجود ندارد. یا تو مرتب جلوتر می روی، بالغتر می شوی و بهتر تن به لحظه و گفتگو و چالش و سیاست ورزی بالغانه می دهی و یا بیشتر کودک و هیستریک و ناموسی می شوی، تفکر و متون و رفتارت سیاه/سفید و خیر/شری و سطحی می شود و گام بگام شکست و سقوطت را و دور باطل جدید شکستت را زمینه سازی می کنی. ازینرو وقتی به مباحث و مطالب قوم گرایان افراطی بنگری که همه به شکل مشابهی مفاهیم مدرن چون آزادی یا فدرالیسم را مسخ و در خدمت تئوری توطئه و تجاوز و جنگ ظالم/مظلومی قوم فارس برعلیه قوم ترک و کرد می گیرند، آنگاه می بینی که چرا زندگی و بویژه ساختار مدرن دارای اتیک و اخلاق است و هرکس جواب انتخابش را می گیرد و کسی نمی تواند به زندگی و به تحول کلک بزند. همانطور که این موضوع برای هرگونه ناسیونالیسم کور ایرانی و نافی حقوق اقوام محق است و انها نیز جوابشان را گرفته اند و می گیرند. زیرا حقیقت همیشه برملا می شود و اگر نخواهی با او روبرو بشوی و او را بپذیری، انگاه محکومی که مرتب خطاهای مشابهی را به اشکال مختلف تکرار بکنی و همیشه در حسرت خواستت بمانی، یا یکبار به شیوه تراژیک و بار دیگر به شیوه ی مسخره شکست بخوری و خودباوریت چون بادکنکی پوشالی بترکد و همه ببینند که «شاه لخت است». یا بار دیگر تحول مدرنی و تحقق ارزوی مردمی به شکست بیانجامد و درجا بزند، چون حاملان و نمایندگان تحول مثل پدر و دشمن دیکتاتورشان دچار جنگ ظالم/مظلومی و در پی نفی دیگری و نفی وحدت در کثرت درونی و بیرونی و دیالوگ آنها هستند و بناچار آخر از راوی مدرن به پیرمرد خنزرپنزری نو و بازتولید خطای کهن و سنت کهن دگردیسی و مسخ می یابند. زیرا در ساختار اساسیشان فرزند همان پدر جبار هستند و تک صدایی نو می خواهند. ( در این باب به مقاله ی من به نام تکرار فانتسم «بوف کور» در گفتمان «مام وطن» و «هفت ملت» مراجعه بکنید.).

بارزانی و سرنوشتش اینده ی هر گونه قوم گرایی افراطی و هیستریک است، آینده ی اجتناب ناپذیری کنگره ی ملل فدرال ایران و گروههای افراطیش هست و اینده ی تراژیک/ کمدی وار فیگورهایی چون یوسف بنی طرف. همانطور که اینها گذشته ی بارزانی هستند و به این خاطر با یکدیگر همدلی می کنند. زیرا مشکل بارزانی دقیقا این بود که او می خواست شاه یکه تاز بشود و کسی باشد که استقلال کردستان با نام او گره خورده باشد و نمی دید که بقول لکان « شاهی که خیال بکند شاه و سلطان است، احمقتر از دیوانه ایی است که خیال می کند شاه است» و آخر مجبور است چون همه شاهان و مطلق خواهان تن به قبول حماقت و شکست خویش، تن به قبول کستراسیون و فالوس بدهد. هرچند که این بار فالوس نمادین تحت شرایط کین توزانه به حالت فالوس قتال و تراژیک بوسط می اید و شاهان خود خوانده مثل صدام و قذافی و احمدی نژاد و داعش را به زیر می کشد، سرشان را بباد می دهد و یا مضحکشان می کند. یا ما این میل «شاه شدن» و این ساختار مشترک سیاه/سفیدی و ناتوانی به سیاستمداری مدرن، این میل دگردیسی به دیکتاتور قبیله ایی نو و سناریوی سینه زدن برای جنگ خیر/شری اقوام یا ملل تحت ستم اپارتاید قوم فارس را در همه ی مباحث قوم گرایان افراطی ایرانی چون بنی طرف می بینیم. اینکه برای دست یابی به این تمتع و کامجویی خویش چگونه دست به تحریف مفاهیم مدرن یا تاریخ می زنند تا تجاوز و ستم ملی را ثابت بکنند و نمی بینند که به بهای تبدیل مفاهیم مدرن به ساختارهای کین جویانه و سنتی و ناموسی مرتب سطحی تر و هولناکتر می شوند. اینکه آنها با این خودفریبی ها و افراطی گریها هرچه بیشتر در نگاه این ارمانهای جبارانه، در نگاه مام قومی و بهشتی دروغین حل و استحاله می شود که که گویا بوده است و فارسهای بدجنس آن را از انها گرفته اند. زیرا اسارت در نگاه ارمان جبار و ناموسی یا در حسرت بهشت مادری گمشده ایی و دگردیسی به سرباز جان برکف جنگی سیاه/سفیدی، به معنای از دست دادن هر چه بیشتر فردیت و قدرت سیاست ورزی و نقد و بلوغ مدرن است.( پدیده ایی که در روانکاوی لکان به آن استحاله یا افانیسیس می گویند. البته افانیسیس معانی دیگری نیز نزد لکان دارد). زیرا مسخ مفاهیم مدرن مثل حقوق شهروندی و یا فدرالیسم بناچار آنها و متونشان را هر چه بیشتر سطحی، تراژیک یا مضحک و هولناک می کند.

 

من چند سال پیش در مقالاتی چالشی این دگردیسی و مسخ ، مضحک یا تراژیک شدن متون و فیگورهای افراطی و کسانی چون یوسف بنی طرف، شاهو حسینی و حتی در متون قوم گرایانه رضا براهنی را نشان دادم که لینک چند تای آنها را در بخش ادبیات می زنم. امروز می خواهم برای هشدار جمعی و اکتوئل به مقاله ی اخیر آقای یوسف بنی طرف به یاد علی اشرف درویشیان اشاره بکنم و سوتیهای بزرگی که آنجا نشان می دهد. جاییکه ما دوباره می بینیم که چگونه یوسف بنی طرف ( به عنوان فرد پابلیک و نه فرد خصوصی) بخاطر میل تبدیل شدن به یک شاه قومی چگونه از یک روشنفکر ایرانی عرب و مترجم خوب چون « یوسف عزیزی » در طی این سالها گام بگام متاسفانه و بلاجبار به «یوسف بنی طرف» و یک قوم گرای افراطی و هیستریک، به یک پروپاگاندیست خشونت و نفی یکدیگر و نفی وحدت در کثرت مدرن تبدیل می شود. اینکه چرا هر چیزی بهایی دارد و هیچکس نمی تواند به زندگی کلک بزند. اینکه زندگی و بویژه ی هستی نمادین و زبانمند انسای بالذات دارای «اتیک و اخلاق خاص خویش» است و هر انسانی، یکایک ما بهای خیانت خویش را به تمناهایش، بهای خیانتش به حقایق و ضرورتها را می پردازد، بدینوسیله که گام بگام سقوط و مضحک شدن خویش را زمینه سازی می کند، گام بگام از راوی نو به فیگور خشن و جدید سنتی و تکرار پدر باصطلاح ظالم تبدیل می شود.

 

برای مثال چند روز پیش یوسف عزیزی بنی طرف در مقاله ایی به نام « درویشیان، الگویی که ترک برداشت» ( در بخش کامنتها لینکش را زده ام)، به مناسبت مرگ علی اشرف درویشیان اول از او تعریف می کند که از ستمدیدگان و اقوام تحت ستم دفاع می کرده است، چون خوب او کرد هم بوده است و بعد می گوید که اما او یکبار در مراسمی یک جوک زشت و راسیستی برعلیه عربها گفته بود و این او را خیلی ناراحت کرده بود ( بقول او حتی دولت ابادی هم ناراحت شده بود و بعد از جلسه ناراحتیش را به او ابراز کرده بود) و به این خاطر حال از مرحوم درویشیان با اصطلاح خنده دار « یک الگوی ترک خورده» نام می برد. مشکل انتقاد بنی طرف این نیست که به جوک زشت درویشیان اعتراض داشته یا دارد. مشکل اول اینجاست که چرا همانموقع جلویش وانایستادی و نگفتی که این جوک ضد اعراب و تبعیض گرایانه است، تا هم درویشیان متوجه ی خطایش بشود و یا بتواند از خودش دفاعی بکند، اگر منظورش این نبوده است. بعد هم بخاطر یک خطا حال به تنهایی به قاضی می روی و حکم صادر می کنی که روشنفکران ایرانی یا فارس همه یا اکثر قریب به اتفاق اینگونه اند ( و یادت میرود که میگویی نویسنده ی معروف دیگر محمود دولت ابادی هم ناراحت شده بود.با اینکه دولت ابادی هم می توانست مستقیم اعتراض بکند و بدینوسیله دیالوگ و چالش ایجاد بکند و نه انکه به شیوه ی خاله زنکی یا عمومردکی بعدش به تو بگوید او نیز شرمنده این جوک درویشیان شده است و به تو بزبان بیزبانی چشمک بزند که ببین من راسیست نیستم). حال نیز به عنوان عرب زخم خورده و ناراحت با تیتر بزرگ می نویسی که برایت «الگوی درویشیان ترک خورده است». مگر قوری چینی است که ترک خورده است. مگر می شود بخاطر خطایی که حتی در موردش با او گفتگو نکرده ایی، تنها به قاضی بروی و حکم صادر بکنی. یعنی مشکل بنی طرف مثل همیشه این است که نقش خودش را در این بازی تبعیض امیز و سیاه/سفیدی نمی بیند. اینکه او بجای دیالوگ گوشه ایی ایستاده است تا مُچ بگیرد اگر کسی جوک ضد عرب بگوید و انگاه سناریو تعزیه اش را راه بیاندازد که گریه کنید مسلمونها و عربها که گریه ثواب است و ما مظلومیم. یعنی نمی بیند که او در گفتگوی با دیگری و غیر در نقش نارسیستی و خودشیفتگانه قرار دارد و اصلا بدنبال جنگ حیدری/نعمتی و خیر/شری است و نه به دنبال دیالوگ و روشنگری که به بهایش خوب باید از نقش نارسیستی، یا از نقش کور و ناموسی به نقش نمادین و پارادوکس همراه با علاقه و نقد دیگری وارد بشود و به حالات سیاه/سفیدی و به کاتگوری سازی از نوع « روشنفکر ایرانی راسیست/ روشنفکر عرب مظلوم» بخندد.  او بدنبال نژادپرست خواندن کم یا زیاد همه ی روشنفکران و نویسندگان دیگر و مظلوم بودن و پاک بودن خویش و قوم عرب است و به این خاطر در مصاحبه ایی با شهروندنیوز با اسم برای او بامسمای « از نژادپرستی حاکمان تا نژادپرستی اهل قلم» دیگر نویسنده ایی ایرانی نیست که به باور او نژادپرست اشکار یا در خفا نباشد، از سیمین بهبهانی تا گلشیری و نمی بیند که این این دیگر اوج نژادپرستی و خودشیفتگی یوسف بنی طرف است که می خواهد تنها روشنفکر پاک و اصیل و بزبان طنز در خدمت مدافع قبیله ی بنی طرف و ملت عرب باشد و نمی بیند که چرا موقعیت خودشیفتگانه و نارسیستی اش در گفتگو او را کور و مضحک کرده است.( در باب سه نقش «نمادین/خیالی یا خودشیفتگانه/ هولناک در گفتگو به مقاله های من در مورد سمینار « نامه ی به سرقت رفته» از لکان مراجعه بکنید که در باب داستانی از ادگار الن پو است.)

برخلاف برداشت عمومی ما ادمها بهای اعمال خویش را بعد از مرگ یا در زمانی دور، یا در دادگاهی نمی گیریم، بلکه دقیقا از همان لحظه و زمان شروع به خیانت به خویش شروع به بهادادن و مکافات دیدن میکنیم، همانطور که روانکاوی از فروید تا لکان نشان می دهد. ما در همان لحظه که حقیقت یا متنی را در خود سرکوب می کنیم و پس می زنیم، _چون می خواهیم به کامجویی و تمتع مطلق گرایانه و ناموسی دست بیابیم و یا با ترسهایمان و کمبودهایمان روبرو نشویم_، در همان لحظه نیز مجبوریم حقیقت و خیانتمان به حقیقت و به تواناییمان را لمس بکنیم، زیرا بقول فروید تا لکان «آنچه سرکوب و پس زده می شود، سریع با لباسی دیگر در زبان و کلام و رفتار فرد بازمی گردد و خویش را نشان می دهد». ضمیر نااگاه بازمی گردد و حق خویش را می طلبد. ازینرو انسان نویروتیک یا روان پریشی که تن به واقعیت تمناهایش نمی دهد، مجبور میشود مرتب بخش دیگری از خویش و واقعیت را از دست بدهد و اسیر نگاه و حالتی بماند. زیرا حقیقت سرکوب شده در همان لحظه بازمی گردد و اینقدر تو و مرا سطحی و دچار بحرانها و اشتباهات نو می کند تا مجبور بشویم نوایش را استماع بکنیم، متن حذف شده را در کلام و نگاهمان بپذیریم، در خانه و متن مان را به روی دیالوگ با دیگری و غیر و رقیب بگشاییم و به کمبود و تمنایمان به دیگری اذعان بکنیم. زیرا وقتی مثلا مثل یوسف بنی طرف و امثالهم به منظر ناموسی و ظالم/مظلومی قوم سرکوبگر فارس/ قوم مظلوم عرب پناه می بری، انگاه با بستن در خانه و جهان خویش به دیدار چندنحوی و پارادوکس با دیگری و با قبول احتیاج متقابل به یکدیگر به عنوان اعضای یک فرهنگ و کشور، انگاه مجبوری مرتب زبان و کلامت را سیاه/سفیدی و ناموسی بکنی و گام به گام در یک دروغ نو و در تمتع یک مطلق گرایی نو حل و محو بشوی. از «یوسف عزیزی» روشنفکر قومی و مترجم خوب به «یوسف عزیزی بنی طرف» و در انتها هر چه بیشتر به «یوسف بنی طرف» و نماینده تفکر قومی تبدیل بشوی و اخر جز «بنی طرف» و میل شاه شدن قبیله ایی چیزی نماند. تا انگاه که به بهای خیانت به مباحث روشنفکری و به تواناییهایت هرچه بیشتر با تصویر خویش در «اینه دوریان گری» و با شکست خویش روبرو بشوی. ازینرو کافی است که مثلا به مقالات چندسال اخیر یوسف بنی طرف نگاه بکنید، تا ببینید چرا زندگی دارای اتیک و اخلاق تمنامندی است و انکه چاه می کند، در چاه می ماند و هر روز بیشتر خودباورتر و از سوی دیگر سطحی تر و خنده دارتر می شود و می توان براحتی با سوزن نقدی بادکنکش را ترکاند و یا از متون و مسخ او به یک فرد افراطی و گروتسک به عنوان مترسکی استفاده کرد و نشان داد که بهای خیانت به خویش و به اصول روشنفکری چیست. خیانتی که از ناسیونالیسم افراطی برخی روشنفکران در دوران رضاشاه تا بازگشت به خویشتن جلال ال احمد و غیره و تا به امروز و در قالب روشنفکری افراطی قومی امثال بنی طرف و در بازگشت به خویشتن قومی انها خویش را نشان می دهد و تاسف بار است. زیرا اینها نیز سرمایه های این مملکت هستند و جامعه ی ما برای پوست اندازی مدرن و وحدت در کثرت مدرن خویش به یکایک ما و به دیالوگ و همپیوندی درونی ما احتیاج دارد. ازینرو نقد ما بر انها نیز در عین رادیکال بودن سیاه/سفیدی نیست و دوستشان دارد، متاسف است که چرا یک روشنفکرقومی در تصویر قبیله ایی بنی طرف استحاله می رود و هر چه بیشتر گم می شود و مجبور می شود دست به تحریف تاریخ و لحظه بزند تا سناریوی تجاوز و اپارتاید و تبعیض ملی خویش را بوجود بیاورد، حتی شیخ خزئل فئودال و میل حکومت قبیله ایش را به عنوان نماد اولین حکومت ملی عربستان ایران بیان بکند، سیستم ملوک الطوایفی ممالک محروسه قبل از حکومت مدرنیزاسیون و دیکتاوری رضاشاه را بخواهد به عنوان « اولین نمونه ی حکومت فدرال» قالب بکند و اینگونه مباحث مدرنی چون فدرالیسم و حکومت ملی و شهروندی را مسخ و تعریف بکند. اخر هم به سراغ همراهی و پشتیبانی کشورهای عرب منطقه چون امارات و غیره برود که نماد و تبلور نفی مباحث مدرن و یک مدرنیزاسیون بحران زای عربی هستند و ما قبلا و فعلا تجربه اش را در  قیام شیخ خزئل دوران رضاشاه و در حکومت اسلامی داشته و داریم و لااقل چندقدم از انها جلوتریم. ( در این باب برای مثال به مقاله ی «جوکر با دیشداشه» در بخش ادبیات مراجعه بکنید و یا به مقاله ی دیگر من در بخش ادبیات در باب «سناریوی تجاوز» و اینکه چرا انکه مرتب از تجاوز دیگری به سرزمینش و قومش سخن می گوید، در واقع در پی تجاوز است و میل تجاوز و تخطی از قانون و کمبود را دارد. می خواهد شاه و کامجوی مطلق بشود، از تئوری تهاجم فرهنگی اسلامی تا بن لادن و نمونه های قومی جدیدش چون کنگره ی ملیتهای ایران و بنی طرفها. )

زندگی به ما مرتب نشان می دهد که کجا به خودمان و تمناهایمان خیانت می کنیم و چرا به بهایش زندگی و روابطمان دچار بحران و بی رمق بودن و یا خشونت است. زیرا هر طور به دیگری و زندگی بنگری، همانگونه زندگی به تو نگاه می کند و وقتی در دیگری و رقیب فقط نژادپرست و روشنفکر سرکوبگر فارس ببینی، انگاه زندگی و اخلاق تمنا با طنز خاص و رادیکال خویش برمی گردد و بتو نشان می دهد که چه گفته ایی و چه لو داده ایی و چرا حال متن و جهانت سیاه/سفیدی و سطحی یا مضحک میشود. چرا خنده ات چون خنده ی جوکر هولناک می شود. چرا در نهایت سرت را بباد میدهی چون نمی خواهی با قبول کمبود و نیازت به دیگری، با قبول کستراسیون در معنای روانکاوانه خط و هاشور بخوری و دست از مطلق گرایی و جنگ خیر/شری برداری. یعنی زندگی و اخلاق نمادین در چنین مواقعی مرتب بتو که مرتب کربلای حسینی و مظلومیت حسینی خویش و شمربودن دیگری را به نمایش می گذاری، برمی گردد و می گوید: « عجب مظلوم نژادپرست و شمری هستی.» زیرا بقول لکان « گوینده ی پیام حقیقت سخنش را بشکل معکوس از دیگری و گیرنده ی پیام می گیرد»، از مسیر واکنش او می گیرد و می فهمد که چه گفته است. زیرا وقتی دیگران ظالمند پس تو مظلومی و اسیر بازی ظالم/مظلومی و بلاجبار ظالم اینده و موضوعت دقیقا میل شاه بودن و دیکتاتور بودن و نفی کثرت گرایی است و به این خاطر مرتب در متونت خویش را لو میدهی و متونت به اینخاطر مرتب سطحی تر و مضحک تر می شوند. زیرا انچه سرکوب می کنی، سریع با لباس دیگر در متن ات بازمی گردد و این بار به شکل مضحک یا تراژیک و بشکل کمبود عقلانیت و روشنفکری. ازینرو حال متونت  فقط پروپاگاندای خنده دار یا هولناک و عمدتا نق نق های مسخره ی یک ملای امر به معروف و نهی از منکر قومی می شود.

دقیقا اینجاست که باید برایتان معنای رادیکال و قوی «اخلاق تمنا و زندگی» مشخص و قابل لمس بشود. یعنی وقتی بنی طرف برای کامجویی خودشیفتگانه، مطلق گرایانه و سیاه/سفیدی شخصی و قومیش در نقش مظلوم در صحنه حاضر میشود، انگاه بناچار همه چیز را اینگونه می بیند و همزمان به بهایش متن و نگاهش سطحی و مضحک و دچار یک خودباوری دروغین و مرشد گرانه می شود. هر چه بیشتر گرفتار دور باطل و قهقهرایی میشود تا انموقع که زنگ اخر زده بشود و پرده بیافتد و یوسف عزیزی کاملا به یوسف بنی طرف از جنس شیخ خزئل نو و از جنس شیوخ عرب امارات و منطقه تبدیل و مسخ شده باشد (و مثل نقاشی بالا از فرانسیس بیکن که روی اصلی نقاشی پاپ ولاسکز را برملا بکند، او نیز روی اصلیش را هرچه بیشتر نمایان بسازد). مسیری که از هم اکنون در حال حرکت در این مسیر است و رفت و امدش در این مناطق عرب و پشتیبانی انها از او بی دلیل نیست. موضوع تنها عدم فهم مباحث مدرنیت نیست بلکه گرفتاری در تمتع و کامجویی و سودهایی به بهای خیانت به روشنفکری و تحریف مباحث مدرن است. یا ازینرو متن بنی طرف در باب الگوی ترک خورده ی درویشیان بشخصه مالامال از ترک و سوتی دادنهای فراوان و در پی خودارضایی روحی خویش در نقش قوم عرب و بنی طرف مظلوم است و نمی بیند که مظلوم همان ظالم بعدی است و به این خاطر از همین حالا متونش و نگاهش سطحی و هولناک و ظالم و مظلومی و از سوی دیگر خنده دار است.  زیرا انکه چاه برای دیگری و غیر بکند، در چاه می ماند. زیرا دیگری همان فرد است و مرگ دیگری مرگ خویش است. زیرا وقتی در نگاه ارمانی مطلق خواه و سیاه/سفیدی هرچه بیشتر حل بشوی، انگاه هرچه بیشتر فردیت و قدرت و خلاقیت ات را از دست میدهی و محکوم به خشونت به خویش و دیگری و استحاله ی رو به سوی مرگ در فرمان و ارمانی یا عشقی دروغین هستی. پدیده ایی که در روانکاوی، از ارنست جونز تا لکان، همانطور که در بالا به آن اشاره کردم، به آن «افانیسیس» می گویند و لکان از جمله در نوشتار « ساد و کانت» به آن می پردازد و اینکه چرا ساد با تمامی قدرتهایش جایی اسیر نگاه این پدر جبار و لذت پرست بی مرز می ماند، در آن حل می شود و بناچار سنگ می شود. ما در گذار منفی و مسخ «یوسف عزیزی» به «یوسف بنی طرف» کنونی شاهد این افانیسیس و حل شدن در نگاه ارمانی جبار و خشن هستیم و بهایش را می بینیم و اینکه اخر او یک پیرمرد خنزرپنزری جدید ودر قالب شیخ خزئل نو و این بار با کراوات شده و می شود، عملا سنگ و مسخ می شود. یعنی مثل سخنان و اعمال این سالهایش از یکسو  هرچه بیشتر یک فیگور مضحک و سطحی می شود و از طرف دیگر یک فیگور با نظراتی خطرناک و خشن می شود. یک «جوکر با دیشداشه» می شود.

امیدوارم که لااقل بقیه عبرتی بگیرند و ببینند بهای خیانت به روشنفکری و مباحث مدرن، بهای از دست فردیت و تفاوت خویش چه در هویت مشترک ایرانی و یا در هویت قومی و زبان مادری چیست. همانطور که برای یوسف بنی طرف و یاران و هوادارانش بازنگری نقادانه ی نظراتش را آرزو می کنم و امیدوارم از منظر این نقد به فکر بیافتند، قبل از آنکه دیر بشود. همانطور که یکایک ما باید به رشد این بلوغ نو در انها و خویش مدد برسانیم، بدین وسیله که مثل این نقد بی پروا به بیان معضلات می پردازیم و همزمان از حقوق اقوام و موضوع دموکراسی و تقسیم قدرت تا فدرالیسم و رشد چندصدایی دفاع می کنیم، زیرا خواهان کثرت در وحدت مدرن چه در درون یا در برون و بسان ملتی واحد و رنگارنگ هستیم و این رنگارنگی را قدرت بزرگ خویش می دانیم.

پایان

پانویس: از انجا که من این خطرات را از سالها پیش احساس می کردم و به انها پرداخته ام، ازینرو مقالات متعددی از من در این زمینه در طی این سالها و از مناظر مختلف منتشر شده است که در گوگل می توانید بیابید و یا تعدادی از انها را در پایین لینک داده ام. من حداقل پانزده سال پیش این تز را در کتابم و مقالاتی مطرح کردم که حال پس از شکست بازگشت به خویشتن مذهبی و قبل از آن  شکست بازگشت به خویشتن ایرانی در دوران شاه،، مهمترین خطر آینده در برابر نهادینه شدن گفتمان مدرن موضوع بازگشت به خویشتن قومی است که باید خطرش را دید و مطرح کرد. زیرا هویت بحران زده ی ایرانی از سه بخش ایرانی مشترک، بخش اسلامی یا مذهبی و بخش قومی تشکیل می شود و ما شاهد ظهور و قدرت گیری دو بخش اول و تلفات سنگین اش بوده ایم و به این خاطر باید حال درس بگیریم ومانع از فاجعه ی سومی بشویم که وحشتناکتر است و به جنگ قومی و برادرکشی می کشد. همانطور که راه جلوگیری از این فاجعه ی نو از یکسو تلاش برای تولید ساختارهای مدرن دموکراسی و تقسیم قدرت تا فدرالیسم در ایران است و اینکه همزمان همه حاضر به پرداخت بهایش به عنوان ایرانی مدرن و رنگارنگ باشند. راه دیگر جلوگیری از مسخ مفاهیم زبان و فدرالیسم و غیره به جنگ سیاه/سفیدی و ناموسی اقوام عللیه یکدیگر است که دقیقا گروههای افراطی چون کنگره ی ملیتهای ایران و نمایندگانش چون بنی طرف و شاهو حسینی و مقتدی و دیگران اجرا می کنند و حتی مثل اداره ی ارشاد از روانشناس فارس/ روانشناس ترک یا کرد سخن می گویند. این البته جایی است که باید با خنده انها را قلقلک بدهیم و بگوییم: « جون من یکبار دیگه بگو تا بخندیم، چون جوک میگی».خنده و طنز یک وسیله ی مهم بر علیه این تحریفها و سناریوسازیهای افراطی است و اینکه همزمان بتوانید ببینید چرا آنها با هر تحریفی عملا خویش را ضعیفتر می کنند و مجبورند بهایش را با خنده ی دیگران و زندگی بپردازند و با سترونی خویش و خشونت راه و خیالشان.

ادبیات:
مقاله ی آقای یوسف عزیزی بنی طرف
http://www.iranglobal.info/node/62817
مقاله ی « شاهو حسینی و کابوس بعدی ایران»
http://www.iranglobal.info/node/12500
مقاله ی « روانکاوی یک فانتزی جمعی ایرانیان: فانتزی «تجاوز»
http://www.iranglobal.info/node/7761
مقاله ی «جوکر با دیشداشه»
http://www.iranglobal.info/node/17515
مقاله ی « تکرار فانتسم بوف کور در گفتمانهای مام وطن و هفت ملت»
http://www.iranglobal.info/node/10432

مقاله ی « آسیب شناسی ساختار گفتمان ستم ملی نزد براهنی»

http://www.iranglobal.info/node/14319

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

تصویر Y. Azerbaycan

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آنچه از مقاله غیرمنتظم مشخص است نویسنده بخاطر تاثیرات منفی محیط شغلی « بلحاظ روانی » یک طرف و از طرف دیگر تحت تاثیر تفکرات سوپر شونیستی و با استفاده از اصطلاحات خورد کننده و تحقیر آمیز خواسته افکار شونیستی را زیر زر ورق مدرنیزیم و آینده نگر و بهتراز دیگران نشان دهد حالا آنکه بدون تحقیر و بدون خود بزرگ بینی شونیستی انتقادات خود را میتوانست بنویسد و من خواننده براحتی میتوانستم از تفکرات انتقاد آمیز ایشان استفاده کنم ولی آنچه نویسنده با استفاده از یدک کشیدن شغل خود انتخاب کرده نه انتقاد سالم بلکه راه همیشگی شونیزم درمانده یعنی راه تحقیر و سرکوب « رژیم سرکوب را با استفاده از زور و سلاح و قلم بدستان شونیزیم سرکوب با استفاده از قلم » انتخاب کرده . گناه کبیره و نابخشودنی آقای بنی طرف اینست که جرئت انتقاد و انگشت گذاشتن بر غده چرکین شونیزم دارد و اگر کسی انگشت به نقاط ضعف بت های ساخته شده
تصویر سازاخ

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جمال عزیز،، ما ترکهای آزربایجان همیشه و همیشه از استقلال خواهی شما کردها استقبال کردیم، ولی شما ها هم بجای همیاری، همیشه با تفکرات زیاده خواهی مالیخولیایی مشابه پانفارسیسم، بشکل کوته بینانه، .شهر های ما را در نقشه های تخیلی خود به خاک کردستان بزرگ الحاق کرده اید، واقعا ما نمی دانیم که با شما کوردها چگونه رفتار کنیم دوست یا دشمن؟ متجاوز به خاک آزربایجان؟ ما نمی خواهم زمینه هائی برای سو استفاده پانفارسیسم در منطقه فراهم سازیم، تا آنها نتوانند از تضاد مقطعی ما سو استفاده کند، آیا شما راهی منطقی می توانید ارائه دهید؟
تصویر جمال

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ببینید جناب داریوش برادری اولأ کە من مقالەی بی سر و تە دراز شما را نخواندم چون از همان تیتر آن معلوم است از چە قماشی هست مسئلە رفراندوم کوردستان کسی کە رأی ٩٢،٧٢ ٪ یک ملت را بە رسمیت نشناسد حتمأ ریگی در کفش دارد شما کە از دمکراسی و مدرنیزم صحبت میکنید معلوم نیست چگونە تناقض خود را با راسیسیزم و هویت طلبی برتر و اشغالگری سرزمین دیگران توضیح خواهی داد ولی شما و امثال شما یک مسئلەی مهم در رابطە با رفراندوم استقلال کوردستان را نە میتوانید درک کنید و نمی خواهید درک کنید ، بدون رفراندوم نیز کاملأ معلوم بود کە بعد از جنگ داعش حکومت داعش شیعەی عراق همراه داعش شیعەی ایران ( مدرنیسم شما ) بە کوردستان حملە میکنند ،، ولی آن چیزی کە شما درک نمیکنید ملت کورد قبل از حملەی داعش شیعە بە کوردستان یک نظر خواهی بسیار مهم را بە دکمنت کردن آن موفق شد و حتی این امر مهم را در کرکوک و خانقین و شنگال مناطق
تصویر yaradiciliq

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
۲ "" گفتگو با روانشناس "" یکی‌ از ارکان مهم در گفتمان مدرنیسم و مدرنیته ، "" شفافیت بیان "" است، در اینجا، روانشناس ما، کلی‌ گویی کرده اند، >> نقل به مضمون " امیدوارم که لااقل بقیه عبرتی بگیرند و ببینند بهای خیانت به روشنفکری و مباحث مدرن، بهای از دست فردیت و تفاوت خویش چه در هویت مشترک ایرانی و یا در هویت قومی و زبان مادری چیست." موضوع تنها عدم فهم مباحث مدرنیت نیست بلکه گرفتاری در تمتع و کامجویی و سودهایی به بهای خیانت به روشنفکری و تحریف مباحث مدرن است. " پایان نقل قول، به طور شفاف بیان کنید جامعه فارسی‌ کجا قادر به استقرار گفتمان مدرن، پدیدهٔ مدرن، نهاد مدرن شده.
تصویر Anonymous

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
این مقاله درس عبرت باشد برای کردها تا دوست و دشمن خود را بهتر بشناسند. آنها که پرچم ترکیه را در مهاباد می سوزاندند از این به بعد یاد می گیرند که قبل از تصمیم به سوزاندن پرچمی کمی فکر کنند. ببینید اینها (فارسها) تا دیروز برای کوبانی با شما سینه می زدند و الان بر علیه شما چه فحاشی ها که نمی کنند. ما ترکها از اول نه برایتان سینه کوبانی زدیم نه خواستیم تیشه به ریشه تان زنیم. ولی شما به جای عقلانیت و دیالوگ با ما دشمنی کردید و فارسها را برادران عاریایی خود دانستید و ما را در خاکمان مهمان که باید به اولان باتور تبعیدمان کنید. حال فقط تنها کاری که باید کنید بروید و در خلوت به نادانیهای خود فکر کنید وافسوس فرصت های سوزانده را بخورید.
تصویر رضا دولت ترکپور - آستارا

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب برادری
مقاله ای بسیار زیبا و جامع را درج فرمودید. همانطور که گفتید مشکل افرادی مانند بنی طرف و براهنی این است که از قالب روشنفکی و مدرن خود جدا شده و به پروپگاندیست حرکتی قومی فروکاسته شدند. همانطور که تعاریف روشنفکری از زمان امیل زولا تاکنون مشخص است یک روشنفکر نبایستی وابستگی حزبی و گروهی داشته باشد. او همچون یک چراغی روشن دغدغه‌های انسانی، اجتماعی، ارزشی، فرهنگی و سیاسی یک جامعه را آشکار میکند. دغدغه روشنفکر در نهایت انسان و فرد است و برایش انسان ترک یا فارس و عرب فرقی ندارد.
وقتی جان استوارت میل میگوید "اگر همه مردم بر یک عقیده باشند و تنها یک نفر خلاف آنان فکر کند! خاموش کردن آن یک نفر توسط جمع به همان اندازه مصیبت بار است که آن یک نفر بخواهد جمع را خاموش کند" منظور او انسان و فرد و فردیت است و برایش انسان انگلیسی و اسکاتلندی و ویلزی و....
تصویر Anonymous

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
این آقا یک "ابر انسان" پوشالی از قوم و قبیله ی بختیاریهاست و به شدت عرب ستیز و زن ستیز است و طرفدار "ناسیونالیسم ایرانی" با مارک رضا شاه و هر چه مرتجع دیگر است.
تصویر Anonymous

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
چقدر چرت و پرت فرمودی آقا! همه شنیده ایم که بسیاری از روانشناسها خودشان دچار بیماریهای روحی مزمن هستند و با این وجود دست به تحلیل روانی این و آن می زنند و برای خلق الله نسخه می پیچند. آقا شما را چه به این مباحث؟ در صلاحیت شما نیست، چرا حد و حدود خودت را نمی شناسی؟ بیچاره مراجعانی که بسراغ داریوش برادریها می روند.
تصویر yaradiciliq

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
"" گفتگو با روان شناس "" آیا تیتر مقاله شما را، اینگونه نیز می‌‌شود نوشت؟ > """ چرا شکست بارزانی، آینده جامعه فارسی‌ است؟ """ چرا؟ ۱- برخلاف جامعه فارسی‌ و فارسستان، ترکیه و پاکستان، قادر به ایجاد حزب شدند. ۲- برخلاف جامعه فارسی‌ و فارسستان، ترکیه و پاکستان زنان رئیس جمهور داشتند. ۳- برخلاف جامعه فارسی‌ و فارسستان، ناسیونالیزم ترکیه‌ای / پاکستانی، نیازی به عقیده کزائی آریائی نداشت. ۴- برخلاف ناسیونالیزم فارسی‌ و فارسستان، ناسیونالیزم ترکیه‌ای / پاکستانی هویت خود را بر مبنای دشمنی با ترک / عرب / فارس بنا ننهاد. گفتمان کدام کشور، به مدرنیزم نزدیک بوده؟ آیا ناسیونالزیم ترک / پاکستانی / عرب نیازی به دروغ کزائی وجود شعر ی از سعدی بر سر در سازمان ملل داشت؟

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری