پیمان عارف: قشلاق در تورس (بخش سه)

من هم پیمانم. اهل ایرانم. در صورتجلسه بازداشت نوشته شده در بی بی سی فارسی اظهاراتی علیه اردوغان داشته ام. اهل رسانه ام.
+حالا احتمالا در تفهیم اتهام به فتو (هواداران فتح الله گولن) نسبتت میدهند!
– نمیدانم والا. اینجا که رد اسب و سگ قاطی شده* ؛ دیشب انقدر کتکم زدند که چشم چپم تار میبیند.

با صدای بلند سوت و فریاد "هر کس بلند شود" از خواب بیدار میشوم.هوا روشن شده و آفتاب ۱۰ دسامبر طلوع کرده است.حال فرصتی است تا سالنی که دیشب درست نتوانسته ام نگاهش کنم را کامل ورانداز کنم. یک سالن سرپوشیده به طول تقریبی ۱۰۰ متر در ۳۰ متر با سکوهایی که دورتا دور آن را احاطه کرده. زندانیان اجازه رفتن به سکوها را ندارند جز ساعات صبحانه و ناهار و شام که در قسمت سکو دریافت جیره را امضا میکنی و بعد حق داری جیره غذایی ات را تحویل بگیری.
روی سالن را هم با موکت پوشانده اند که زندانیان موظف اند در طول روز روی آن بنشینند و با اجازه ماموران در ساعاتی مشخص راه بروند ؛ در ساعات خاموشی نیز تشک و پتوهایی برای زندانیان داده میشود که چون دیشب موقع ورودم اینجا خیلی شلوغ بوده و پتو و تشک ها هم سر شب توزیع شده بوده دیگر پتویی برایم نبوده و مجبور شده ام با سوئیشرتم بخوابم.
در همین افکار و ورانداز کردن سالن غوطه ورم که نفر کناری ام به سراغم میاید.
سلام. خوش آمدی برادر. من نوری هستم. اتهام تو چیست؟ اسمت چیست؟
-علیکم السلام. والا اتهامم این است که میگویند علیه اردوغان حرف زده ام. اسمم پیمان است و اهل ایران هستم.
+چی؟ ایران؟ اینجا چکار میکنی پس؟ کجا حرف زده ای؟
در بی بی سی فارسی و به زبان فارسی. من به عنوان کارشناس رویکرد انتقادی داشته ام. دقیقا نمیدانم کدام حرفم را میگویند!
+ پس روزنامه نگاری؟
– بله اهل رسانه هستم. شما اتهامت چیست؟
+ ما هم مثل خودت هستیم. از اردوغان انتقاد کرده ایم. مثل تو هم در رسانه حرف نزده ایم برادر. بین جماعت و دوستانمان در بازار گفته ایم که اردوغان طاغوت است و باید برود و جایش خلیفه بیاید.معنای طاغوت را که میدانی؟ عربی که بلدی؟
– تازه دقتم به محاسن بلندش جلب میشود و میگویم بله طاغوت یعنی طغیان کننده در برابر خداوند. ما در ایران عربی را تا پایان دبیرستان میخوانیم و در رشته های علوم انسانی و بویژه در حقوق در دانشگاه نیز عربی خواندن مان تداوم میابد. حال بگو ببینم کدام خلیفه حالا باید بیاید که شما راضی شوی؟ اینکه خودش را ادامه خلافت عثمانی میداند!
اینطرف و آنطرف را نگاه میکند و میگوید خلیفه ابوبکر را میگویم!
تازه فهمیده ام با چه کسی همسخن شده ام. با تعجب میگویم شما داعشی هستی؟
+ داعشی داعشی هم که نه ؛ ولی از طرفداران خلیفه هستیم.
– آن وقت شما مشکلتان با اردوغانی که حامی تان بوده چیست؟ مشکل او با شما چیست؟
-باهاش خیلی مشکلی نداشتیم. اوایلی که آمده بود و ما هم هنوز چشممان به تعالیم خلیفه روشن نشده بود فکر میکردیم مسلمان است و به فکر احیای خلافت است اما بعدها فهمیدیم نه کسیکه نمیخواهد شریعت را در کشور اجرا کند مسلمان نیست! البته ما در فاز عملی نیستیم و هنوز هم اردوغان را به ح د پ ایهای کمونیست کافر (حزب دموکراتیک خلق ها، حزب اصلی کردها را میگوید) ترجیح میدهیم اردوغان هم ما را لازم دارد ولی برای اینکه به امریکایی ها نشان دهد که با ما میجنگد ما را از در جلویی می گیرد و میاورد و از در پشتی آزاد میکند.
هاج و واج به صورت نوری بیک زل زده ام که یک گروه ۷،۸ نفره که در حال پیاده روی وسط سالن هستند به سمتم میایند.
مردی که ریش توپی و صورتی موجه و تحصیلکرده دارد دستش را دراز میکند که بلند شو راه برویم تازه وارد.
بلند میشوم. میگوید من سلیمان هستم ؛ در وزارت بهداشت معاون وزیر بوده ام ؛ ایشان مصطفی بیک است در تی آر تی مسئول پخش خبر بوده ؛ ایشان هم احمد بیک و حسین بیک و محمت بیک و ..... هستند. منهای مصطفی بیک که اهل تی آر تی است همه ما کارکنان وزارت بهداشت هستیم. بازنشسته و مشغول بکار که همه بعد از کودتا اخراج شده ایم. حال تو بگو ببینیم کیستی تازه وارد؟!
من هم پیمانم. اهل ایرانم. در صورتجلسه بازداشت نوشته شده در بی بی سی فارسی اظهاراتی علیه اردوغان داشته ام. اهل رسانه ام.
+حالا احتمالا در تفهیم اتهام به فتو (هواداران فتح الله گولن) نسبتت میدهند!
– نمیدانم والا. اینجا که رد اسب و سگ قاطی شده* ؛ دیشب انقدر کتکم زدند که چشم چپم تار میبیند.
سلیمان بیک به چشمم نگاه میکند و سریع محمت بیک را صدا میکند. او هم نگاهی میکند و میگوید احتمال آسیب دیدن کره چشمت زیاد است. سلیمان بیک میرود و به نگهبان اطلاع میدهد که حتما باید دکتر ببیندم.
+ حالا چرا کتکت زدند؟
– ساعت ۱ شب آمده اند بدون حکم قضایی ؛ من و همسرم هم در را باز نکردیم تا حکم بیاورند. بعد که آوردند من هم در را باز کردم البته ؛ ولی اینها شروع به ضرب و شتم کردند که چرا در را دیر باز کردی و معطلمان کردی؟! راستی صبحانه کی میدهند؟
+ همین موقعها میدهند. البته صبحانه که چه عرض کنم. یک بطری آب سرد است با نان و مقداری کره!
پیش خودم میگویم واقعا باز دست اطلاعات ایران درد نکند که غذای خوبی میداد لااقل.
– راستی شما متهم به فتو هستید؟
+ البته فتو چیزیست که آنها میگویند ؛ بله همه ما غیر از اون گروه ۱۵ نفره ریشدارها که داعشی هستند ؛ متهم به جماعت خدمت هستیم. بالای سالن سمت راست جماعتی های های نظامی میخوابندند و سمت چپ هم ماها. پایین سالن هم داعشی ها.
– من کجا باید بخوابم؟
میخندد و میگوید شما را هم عجالتا "فتوئی غیر نظامی" تلقی میکنیم ؛ بیا پیش ما. راستی اینجا همیشه انقدر شلوغ نیست ها. امروز یک ۱۵۰ نفری از سربازان و افسران جزء به استانبول و پولادلی منتقل میشوند اینجا قدری خلوت تر خواهد شد.
صدای سوت بار دیگر بلند میشود و فرمان حرکت به سمت سکوها را میدهد. به صف می ایستیم ؛ موقع ورود به سکو پیرمردی ۷۰، ۸۰ ساله میگوید شما جلوتر بفرما جوان و دستش را دراز میکند. با او دست میدهم. میگوید خوش آمدی. حرفهایت را با سلیمان بیک شنیدم. رفتی بیرون داستان مرا هم بنویس لطفا. من هم وزارت بهداشتی (ساغلیک چی) هستم. ۵ سال پیش بازنشسته شده ام ؛ اما یکباره در "قرارنامه در حکم قانون" جدید دیدم اسمم در لیست اخراج ها قرار دارد ؛ از کاستامونو ** به آنکارا آمدم تا به دادگاه قانون اساسی شکایت کنم ؛ در محل دادگاه قانون اساسی بازداشتم کردند و به اینجا آوردند.
-خب حال چه میگویند پدر جان؟
+ میگویند شکایت به دادگاه قانون اساسی پروژه فتح الله گولن است و شماها به دستور فتح الله گولن همه تان راه افتاده اید و به اخراج از کارتان شکایت میکنید و به دادگاه قانون اساسی مراجعه میکنید. میگویند تو بایلوگ*** داشته ای در گوشی ات در صورتیکه من اصلا گوشی هوشمند نه داشته ام و نه بلدم با آن کار کنم. مسیج زدن عادی را هم اخیرا نوه ام یادم داده. داستان مرا هم بنویس لطفا.
دیگر صف جلو رفته و خود را جلوی نگهبان میبینم. میگوید شماره ملی ات را بنویس و امضا کن و برو صبحانه ات را بردار.
میگویم من خارجی هستم و شماره ملی خارجی ها **** را دارم!
+خارجی هستی؟ برای چه آورده اندت اینجا؟
– شما مامور امنیت هستی! همکارانت گفته اند علیه اردوغان حرف زده ام.
+علیه اردوغان حرف زده ای؟ تو حق نداری نان برداری! خارجی که میاید علیه رئیس جمهور ما حرف هم میزند! کجایی هستی حالا؟
– آذری هستم.
سری تکان میدهد و میگوید باید اعدامتان کنیم ولی حالا اشکال ندارد نان هم بردار حالا که آذری هستی! حودمان اعدامت نمیکنیم ؛ میدهیم علی اف اعدامت کند.
میگویم البته آذری ایرانم و سمت سبدها میروم. یک بطری آب یخ که آنقدر در سرمای زیر صفر درجه بیرون مانده که قسمتی از آن یخ زده با یک نان به اندازه نصف کف دست که بسته بندی هم شده با یک کره کوچک و مربایی کوچک تر.
میخواهم بروم پایین که سلیمان بیک میگوید نه حق نداری اینها را از محدوده سکوها بیرون ببری ؛ مراقب باش پلیس ها خیلی بی ادب هستند. یک چیزی بهت میگویند ناراحت میشوی. بیا با هم بخوریم همینجا! تازه خدایت را شکر کن که امروز مربا هم داده اند ؛ قند خونت نمی افتد ؛ خودت را برای گرسنگی کشیدن حسابی اینجا آماده کن. من خودم ۱۸ روزه اینجام و شلوارم برایم کلی گشاد شده است.
روی سکو مینشینم ؛ کره و مربا را داخل نان میمالم ؛
حال زمان خوردنش است بدون چایی یا هر نوشیدنی گرمی!
به آب نیمه یخ زده نگاه میکنم که چگونه تا دقایقی دیگر دندانهایم را خواهد لرزاند. نان پخت ۶ روز قبل است و بیات ، اما هر طوری شده با آب یخ میخورمش.
بلافاصله دل درد میگیرم ؛ از سلیمان بیک آدرس دستشویی را سوال میکنم ؛ حمام و توالت بیرون سالن است و برای رفتن بدانجا باید دمپایی بپوشی اما برای یان جمعیت تنها ۵ جفت دمپایی وجود دارد. منتظر میشوم تا دمپایی برسد.
وای یادم نبود که اهل سنت کف پاهایشان را هم در وضو میشورند و نتیجتا دمپایی ها همیشه خیس خواهد بود!
به سمت توالت میدوم اما در تمامی توالت و حمام ها را درآورده اند و این یعنی هر کس باید در حضور سایر حضار در توالت اپن رفع حاجت کند. یاد ۳۵۰ می افتم که وقتی دوربین ها را طوری نصب کردند که داخل حمام ها دیده میشد خیلی از دوستان موقع استحمام از کیسه زباله یا حوله خودشان برای پوشاندن قسمت بالای در حمام استفاده میکردند. یاد کیسه زباله میفتم اما فعلا وقت این فکرها نیست باید رفع حاجت کرد.
به سالن بازمیگردم و نوری را صدا میکنم و میگویم شما از مسلمانی فقط خلافت خلافتش را یاد گرفته اید؟ چرا به این توالت های بدون در اعتراض نکرده اید؟ سرش را پایین می اندازد که خب چه کنیم گفتیم درها را وصل کنند گفتند نمیشود. "در" میتواند ابزار خودکشی زندانی یا ابزار قتل در کشمکش های بین زندانیان بشود.
میگویم خب کیسه زباله بزنیم. میگوید خودت برو بگو.
نزد حاجی ریش سفید میروم. میگویم حاجی شما ماشالا ریش های قشنگی داری ها!
+ریش دستور پیامبر است پسرم . شما ایرانی ها هم که ریش میگذارید.
– بله ولی در کنارش نمیرویم در توالت ها را بکنیم که عورتین مسلمان دیده شود.
+ چه کنم؟ دستور است دیگر!
– خب مرد مومن بده کیسه زباله بکشند!
دقایقی بعد همه حمامها و توالت ها با کیسه زباله سیاه پوشانده میشوند. خبرش سریع بین همبندیان میپیچد ؛ یکی یکی برای تشکر میایند. گوکخان و حمید افسران تحصیل کرده وزارت دفاع هستند ؛ گوکخان مهندس برق مخابرات است و حمید فوق لیسانس فیزیک؛ پیشم مینشینند و دیگر تکان نمیخورند. کم کم محرم بیک به جمع مان اضافه میشود ؛ سرگرد است و محافظ شخصی فرمانده کل قوای ترکیه خلوصی آکار ؛ در شب کودتا هم همراه با خلوصی آکار گروگان گرفته شده و حتی توسط کودتاگران مورد ضرب و شتم هم قرار گرفته اما اکنون اینجا به اتهام همکاری با کودتاگران بیش از ۲۰ روز است که بازداشت شده و زیر بازجویی است تا اعتراف کند همکار کودتاگران بوده و از نقشه گروگانگیری فرمانده کل قوا و انتقالش به پایگاه هوایی گازان خبر داشته!
مشغول صحبت با سرگرد محرم هستم که سرهنگ طغرل به جمع مان اضافه میشود. او هم رئیس رفتر فرمانده نیروی زمینی است و باز جزو گروگانهای شب کودتا همراه با فرمانده نیروی زمینی ؛ او هم همزمان با محرم بیک بازداشت شده و تحت فشار برای اعتراف با کودتا قرار دارد.
جمع مان به ۶،۷ نفر که میرسد صدای سوت بلندی میاید ؛ نگهبانی که شبیه کار باغ پدر بزرگم در اسکوی تبریز است داد میزند که آهای ایرانی تو در "تجرید" (حالت انفرادی) قرار داری ؛ با کسی حرف نزن و برو بنشین یک گوشه!
میگویم در صورتجلسه بازداشت من قرار تجرید ندیدم. میگوید تو مگر خواندن نوشتن ترکی بلدی؟
میگویم بهتر از تو بلد نباشم کمتر از تو بلد نیستم. میگوید هست و قرار میشود برایم بیاورد.
داد میزند هر کس بویژه ارتشی ها با این خارجی حرف بزند ؛ با من طرف است و بیرون میرود.
او که بیرون میرود من هم گوشه ای مینشینم ؛ گوکخان میاید پیشم مینشیند و میگوید نگران نباش ظهر شیفتش تمام میشود و میرود و تو به حالت عادی برمیگردی ؛ سرهنگ که ۲۰ روزه اینجاست گفت جلویش در بیاید قطعا عقب مینشیند چون امکان ندارد چنین چیزی در دستور بازداشت وجود داشته باشد.
حمید نیز میاید اینطرفم مینشیند و میگوید اسم این نگهبان "ساتی" است. اسمش را یادت داشته باش و بیرون بگو. دست ما که به جایی نمیرسد. تو زبان ما باش! این بابا اینجا با ما مثل قاتلان اهل بیت در کربلا رفتار میکند.
هنوز ظهر نشده است که برای بازجویی صدایم میکنند ؛ بیرون سالن بعد از افسرنگهبانی ۳ اتاق کوچک برای بازجویی وجود دارد ؛ مرد قد بلند مو فرفری روبرویم ایستاده است ؛
میگوید افسر پلیس امنیت است و این فقط برای آشنایی اولیه است نه بازجویی. میگویم من باید وکیل داشته باشم و بدون وکیل بازجویی پس نمیدهم.
+ وکیل هم برایتان خواهد آمد. اگر بخواهید به سفارت کشورتان هم اطلاع میدهیم. مترجم هم میاوریم اگر بخواهید.
فکری شیطنت آمیز در ذهنم میگوید خب مترجم بخواه که هم اینها قدری خرج کنند و هم "فارسی آموخته" ای در این دیار به نوایی برسد. میگویم بله بله من اصلا ترکی ام خوب نیست باید برایم مترجم بیاورید.
نگاهی به سرتا پایم میندازد و میگوید البته تقریبا ترکی را بدون لهجه حرف میزنید اما باشد مترجم میاوریم. حال چند سوال معمولی ازتون دارم.
+ شب کودتا کجا بودید؟
– رفته بودیم دیکیم اوی که برای گربه مان غذا بخریم.
+ از چای یولو رفته بودید دیکیم اوی که برای گربه تان غذا بخرید؟ *****
-بله چون آنجا همه چیز ارزان تر است. همان غذای خشکی که آنجا کیلویی ۲ لیر است در چای یولو میشود ۸ لیر و ما هم معمولا دو بسته ۵ کیلویی میخریم که تفاوت قیمتش در کل میشود ۶۰ لیر.
+ بعد چکار کردید؟
– قدم زنان از دیکیم اوی به سمت قیزیل آی آمدیم که حوالی پارک کورتولوش دیدیم دو هواپیمای با ارتفاع پرواز پایین دارند پرواز میکنند ؛
فکر کردیم لابد مانوری چیزی هست ؛
بستنی گرفتیم و به راهمان ادامه دادیم که دیدیم در قیزل آی پلیس ها آژیرکشان رد میشوند و آنجا بود که احساس کردیم اتفاقی دارد میفتد ؛ سریعا سوار مترو شدیم و به خانه مان رفتیم.
۳۰ دقیقه طول متروی ماست و ۱۰ دقیقه هم از مترو تا خانه مان ؛ وقتی بعد از ۴۰ دقیقه به خانه رسیدیم و تلویزیون را روشن کردیم دیدیم تی آر تی اعلامیه پیروزی کودتا را میخواند.
+ نظرتان درباره کودتا چیست؟
– قطعا محکوم است و بین من و کودتا هیچ نسبتی وجود ندارد.
بازجوی مو فرفری دستش را به موهایش میکشد و میگوید پس کودتا را محکوم میکنید هان؟ پس چرا از اردوغان انتقاد میکنید؟ چرا کنار اردوغان نیستید؟
– دوست من اولا من شهروند ترکیه نیستم و قرار نیست اینجا کنار کسی قرار بگیرم. من اینجا پناهنده ای هستم که منتظر رفتن به امریکا هستم. ثانیا این چه منطقی است که یا باید با اردوغان باشی یا نمیتوانی کودتا را محکوم کنی؟!
+ این منطق ماست. ما میگوییم کسی که کودتا را محکوم میکند باید پیش رئیس جمهورش باشد وگرنه کودتاگر است.
– یعنی دوگانه کودتاچی-اردوغان چی؟
+ بله این واقعیت کشور ماست.
– پس در این منطق کمال قلیچداراغلو و حزب جمهوری خلق بنظر شما کجای داستانند و که هستند؟ کودتاچی یا اردوغان چی؟
+ از نظر من قلیچداراغلو یک آدم عوضی بیش نیست که فعلا داریم تحملش میکنیم بنابر دلایلی! (چقدر شبیه حرفهای بازجوی سپاه درباره خاتمی در بازداشت سال ۸۲ است)
– بهرحال این مسائل به من ربطی ندارد. من اساسا ترکیه ای نیستم.
+ ترکیه ای نیستید اما ترک که هستید! همزبان ما که هستید ؛
اینجا که از امکانات کشور ما دارید استفاده میکنید ؛
زندگی تان از من مامور دولت ۲۳ سال خدمت بهتر است ؛
اینجا داشنگاه میروید و درس هم میخوانید ؛ فردا هم که دکترایتان را از ترکیه گرفتید لابد بجای خدمت به ترکیه میروید امریکا!
– من هیچ خدمت رایگانی از ترکیه نگرفته ام. برای همه چیز دارم پول میدهم. برای دانشگاه بیشتر از شهروندان ترک شهریه میدهم. من هیچ دینی به ترکیه ندارم. اصلا بفرمایید ببینم من الان به چی متهمم دقیقا؟
به اینکه به امریکا خواهم رفت و در ترکیه نخواهم ماند؟! به چی دقیقا؟ مثل اینکه اگر فارس بودم بهتر بود. گیری داده اید به ما !!!
+ نه بحث اتهام نیست ؛ فقط خواستم آشنا بشویم. اسم من کمیسر ارکان هست؛
الان هم میتوانید بروید تا یکساعت دیگر یک تیم دیگر میاید با شما حرف بزند که البته از پلیس نیست ولی یکی از ماموران ما حضور خواهد داشت چون در تحویل ما هستید ؛
آنها تصمیم گیر درباره شما هستند. با آنها راه بیایی شب را در خانه ات خواهی بود.
– و چشمم که زدید کور کردیده اید چه؟ واقعا درد دارم.
+ برای اتفاق چشمتان متاسفم. تا عصر میگویم برایتان دکتر بیاید ؛
برادرانه توصیه میکنم سعی کنید با تیم بعدی راه بیایید!
به سالن برمیگردم و با این سوال که تیم بعدی دیگر که هستند و از جانم چه خواهند خواست ؛ به انتظار می نشینم.
* رد اسب و سگ قاطی شده یک ضرب المثل ترکی استانبولی است و حکایت از بی سامان بودن شرایط دارد.
** شهری ساحلی در ساحل دریای سیاه در شمال ترکیه
*** بایلوگ یک اپلیکیشن پیام رسان است مانند واتساپ یا تلگرام که میت ترکیه مدعی است مختص اعضای جریان گولن بوده و دستورات از محل سکونت فتح الله گولن در پنسیلوانیا از طریق آن بین اعضای شبکه منتشر میشده و هرکس آن را دانلود کرده باشد عضو شبکه فتح الله گولن است.
**** در ترکیه به تمامی اتباع خارجی که کوتاه مدت یا بلند مدت در این کشور اقامت نمایند یک شماره هویتی خارجی داده میشود که بدان yabancı kimlik numarası گفته میشود.
***** صحبت از مسافتی حدود ۲۲ کیلومتر از جنوب غربی تا شمال شرقی آنکارا است.

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای پیمان عارف لطف کنند در مورد سلسله مقالات خود بنام ترمینولوژی اجساد هم توضیح دهند و بنویسید که این مقالات به سفارش کدام قسمت از وزارت اطلاعات نوشته شده است و ایشان بعنوان یک روزنامه نگار فراری از دست رژیم ایران چرا در لبنان تشریف دارند که زیر حوزه نفوذ جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی میتواند و میتوانست راحت او را در آنجا سر به نیست کند و آب از آب تکان نخورد.
آقای عارف یک جای کار شما میلنگد.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من زندانى سياسى دهه ٦٠ بودم، وقتى جلادان خمينى مرا در حين خدمت در ستاد نيروهاى مسلح بازداشت كردند. ( شغلم معاون أمور مالى ستاد كل استان شهر تهران و كرج بودم) سرم را در ماشين دادستان بين دو پاسدار روى زانوهايم فشردند كه جايي را نبينم.يكسره به اوين برده و اول لخت مادر زاد كرده تا نشين بنده را بازرسى فرمودند. بعد يكسره به ٢٠٩ و خدمت جناب حسبن شريعتمدارى( برادر حسين) بردند. با چند كلمه سوْال و جواب كه إقرار كنم به رابطه تشكيلاتى با منافقين (مجاهدين خلق- أمروزه فرقه رجوى)، وقتى من إنكار كردم، تهديهم كرد كه با شكنجه( تعذير) بهتر حرف خواهم زد، من هم گفتم هرچه صلاحتان است.....
در واقع باور نمى كردم شكنجه اى وجود دارد!!!!!!!فكر مى كردم فقط دارد تهديدم مى كند. هر چند از انواع شكنجه هاى ساواك قبل از انقلاب هم بى بهره نبوده ام، اما دريغ كه دجاليت خمينى به امثال من در نيروهاى مسلح پاك و منزه بودن

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
"پیش خودم میگویم واقعا باز دست اطلاعات ایران درد نکند که غذای خوبی میداد لااقل"
حق با شماست مخصوصا اگر زندانی کهریزک باشی. حالا از یکم هم از زندگیت در ضاحیه بیروت زیر سایه حاج شیخ نصرالله بنویس

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری