ایرانیان و عدم شرکت در سیاست محل اقامت

شصت و سه در صد ایرانیان در نظر سنجی مؤسسه غیر انتفاعی "بیکدو" اذغان داشته اند که به اندازه کافی در فضا ی اجتماعی سیاسی کشور محل سکونت خود حضور ندارند. پس چرا بجای ایجاد اهرمهائی برای شرکت بیشتر، دنبال سخنگو و "خانۀ ایران" می گردند که نقش حاشیه ای آنها را پررنگ تر و تأئید خواهد کرد؟
آیا نوعی تمایل به حفظ جایگاه "حاشیه ای"بودن در این انتخاب دیده می شود؟ آیا ایرانی تبار ها همچنان خود را هنوز "خارجی" می بینند؟ فکر می کنند موقعیتی برای ورود به حیطۀ تصمیم گیریهای اجتماعی سیاسی ندارند؟ چرا؟

چرا ایرانیان خارج کشور حتی با داشتن تحصیلات عالیه ، موقعیت گاه ممتاز اجتماعی، اجازه اقامت و حق شهروندی، به فعالیت در سیاست کشور محل اقامت خود رو نمی آورند یا بسیار اندک؟

صدیق خان، شهردار لندن پسر یک پاکستانی مهاجر است که با رانندگی اتوبوس معاش خانواده پر اولادش را تأمین آنوقت طبق نظر سنجیِ سازمان "بیکدو" ایرانیان مقیم انگلیس کمبود خود را داشتن یک "خانۀ ایران" یا سخنگو و نماینده مطرح میکنند. آیا ازین نگرش چنین بر می آید که تمایلی پنهان به حفظ جایگاه حاشیه ای خود در جامعۀ محل زندگی فعلی آنان وجود دارد؟ آیا  داشتن سخنگو و نه سخن گفتن ِخود، و مجهز شدن به خانۀ ایران و نه خود را همخانه در جامعه محل تنفس خود دیدن، تشدید و تأئید ِدر "حاشیه زیستن" ی نیست که بی تردید اگر نه دلیل اصلی بلکه از دلایل مُهّم همان افسردگی، تنهائی و مشکلات روانی ست که سازمان غیر انتفاعی بیکدو در نظر سنجی خود بیست و سه در صد ایرانیان را مبتلا به آن معرفی میکند؟

و چرا در فرانسه حضور چهره هائی چون "رشیدا داتی" برآمده ازخانواده پرجمعیت مهاجر مراکشی تبار، در پست وزارت دادگستری دولت نیکلا سارکوزی یا خود نیکلا سارکوزی مجارستانی الاصل یا امانوئل والس نخست وزیر فرانسوا اولاند، اسپانیائی الاصل که از هیجده سالگی ملیت فرانسه گرفته، باعث آن نشده که ایرانی های مقیم فرانسه نیز به داشتن جایگاه مهم تری در تصمیم گیری های سیاسی اندیشیده نقش مهمتری در آن بازی کنند؟

 بی تردید این نه از ناتوانی ست و نه از کم دانی. پس موضوع چیست؟

شصت و سه در صد ایرانیان در نظر سنجی مؤسسه غیر انتفاعی "بیکدو" اذغان داشته اند که به اندازه کافی در فضا ی اجتماعی سیاسی کشور محل سکونت خود حضور ندارند. پس چرا بجای ایجاد اهرمهائی برای شرکت بیشتر، دنبال سخنگو و "خانۀ ایران" می گردند که نقش حاشیه ای آنها را پررنگ تر و تأئید خواهد کرد؟

آیا نوعی تمایل به حفظ جایگاه "حاشیه ای"بودن در این انتخاب دیده می شود؟ آیا ایرانی تبار ها همچنان خود را هنوز "خارجی" می بینند؟ فکر می کنند موقعیتی برای ورود به حیطۀ تصمیم گیریهای اجتماعی سیاسی ندارند؟ چرا؟

آیا در این ملاحظات، این ذهنیت و پیش فرض که غرب است که دهنۀ سیاست و تصمیم گیری ها را به دست دارد نه ما، مؤثر است؟ بخصوص نه ما در مورد"آنها" و نه حتی ما "با آنها"؟

آیا خستگی های ناشی از کار و زحمتی گاه طاقت فرسا که بخشی از زندگی هرمهاجر را، حداقل در دوره ای، تشکیل  می دهد، موجبات این بی اعتنائی نسبت به لزوم و فوائد شرکت در تعیین راه حل های اساسی در محل زندگی فعلی خود شده و مهاجرین ایرانی را بسوی دلگرم کردن خود نسبت به اظهار نظر در مورد مسائل به ایران رانده است؟

یا نه، چیدمان سیاسی فضای پشت سر و هویتی که از آن می زاید، دست آنها را بسته و نگذاشته پا پیش بگذارند؟ ترس از تحویل گرفته نشدن؟ بیمِ پس زده شدن و به حساب نیآمدن، حتی مورد سوءظن و تردید قرار گرفتن؟

کدامست آن دیوار و مرز فکری که باید از آن می پریدند تا خود را شایسته، مسئول، موفق و بخصوص شائق در امر شرکت در تصمیم گیری های سیاسی کشور محل اقامت خود ببینند؟

 این سوالات را همراه با نتیجه گیری های به دست آمده از نظر سنجی "بیکدو" به گروهی از ایرانیان موفق در زمینۀ علمی، اجتماعی در کشور های مختلف می فرستم و منتظر جوابی، عکس العملی می مانم، که نمی رسد.

 

پس به گفتگو هائی رودرد با برخی از آنها می پردازم.

یک جراح موفق در زمینه پزشکی و مدیریت بیمارستانی می گوید:

ایرانی ها بیشتر دنبال پول و علم رفته اند نه سیاست و تصمیم گیری های سیاسی. در این دو زمینه هم هر جا خوب کار کرده اند موفق بوده اند.

پرسیدم چرا از موقعیتشان برای تشریک مساعی سیاسی در محل سکونت استفاده نکرده اند؟ مثلاً خود شما.

جواب می دهد: اختلاف فرهنگی!

و ادامه میدهد که در محیط کاری خودش چطور بتدریج به این اختلافِ بافت و هندسۀ ذهنی پی برده است. در نتیجه نه آنها می خواهند وارد سیستمشان بشوی نه تو می توانی. اصلاً ریتم و سرعت و زمان برای ما متفاوت است.

موافق است که در ما این ذهنیت عمل میکند که می توانیم در زمینه علمی و کسب رفاه خوب عمل کنیم. اما به اینکه در مدیریت سیاسی هم همانقدر توانمند باشیم نزدیک نمی شویم. شاید چون فکر میکنیم کار ما نیست. آنها هستند که برای ما تصمیم می گیرند فوقش می توانیم معترض باشیم.

گفتم حالا اگر نگاهمان را عوض کنیم که کسی قرار نیست بر دیگری ریاست کرده تصمم بگیرد، بلکه قرار است اندیشه و استعدادمان را برای استفاده جامعۀ جهانی به "اشتراک" گذاشته و معطل نگاه نداریم، آنوقت چطور؟ آیا اصلاً ایرانی های این عصر به یک برداشت "جهانی" از هویت خود انسانیشان رسیده اند یا نه؟ خودشان را خاورمیانه ای و ایرانی و تنها در سیاست آن منطقه میتوانند تعریف کنند یا در پهنۀ یک سیاست جهانی؟

می گوید در مورد خودش و بعضی دوستانش می تواند نظر بدهد که هر چه احساس اختلاف فکری و کادر ذهنی بیشتر شده، از محیط میزبان عمیقتر کَنده شده و پس می کشند تا صرفاً در کادر شغلی خود خدمات ارائه دهند.

یعنی بنظر شما ایرانی تبار ها به خاطر اختلاف فرهنگی جز عده نادری، نخواهند خواست در تحول سیاسی پیرامون خود فعال باشند؟

می گوید چرا! و معتقد است که جامعۀ فرانسه را مهاجرین از جمله تُرک ها ( در زمینۀ بهداشت) متحول کرده اند. و میگوید خارجی ها هستند که جامعۀ اُنس گرفته با چگونگی های خود و ناتوان از دیدن اشکالاتش را به جلو رانده تغییر میدهند.

و در این زمینه بنظر شما نقش ایرانی ها بعنوان "خارجی"در این کشورچقدر بوده؟

می گوید در زمنیۀ کاری بوده اما در تغییر چهار چوبهای ذهنی و فکری اگر هم زور زده اند، نقشی ایفا نشده است.

می پرسم مگر ارگانی برای ابراز نظراتشان به زبان فرانسه ایجاد کرده اند که بتوانند در درجۀ اول این نظرات و این چهار چوبهای فکری متنوع و متفاوت را در زمینۀ مسائل بین المللی به گوش اطرافیان مخابره کنند؟ بدون ارتباطات گسترده که نمیتوان انتظار وتوقعی از تغییر داشت.

سری می جنباند، فکر میکند و می گوید نه! البته که نداشته ایم. در مورد مسائل پشت سر که ایران باشد نظر داده ایم.

می گوید نیازش را حس نمی کردیم.

می گویم مقصودتان "کارآئی" آنست؟

هنوز متوجه تفاوت این دو نشده ولی ادامه میدهد: هدف اولیه مان این بود که خودمان را به لحاظ شغلی جا بیندازیم. اقامتمان را رسمی و طویل المدت کنیم.

تقریباُ وسط حرفش می دوم: آیا نمیشد همزمان از قدم های اولیه برای فعالیت و تغییر جامعه شروع کرد؟ از شرکت در کمیته های محلی، شهرداری و غیره؟ نه برای مخالف خوانی بلکه کمک به پیشرفت امور کشور متبوعه و به گوش مسئولان رساندن پیشنهادات و ابتکار عمل ها.

کمی فکر میکند و می گوید امکانش که البته بود ولی به فکرش نیفتادیم. گرفتار بودیم. خیلی. حداقل به فکر من نرسید. هر چند با مسئولین سیاسی مملکت سر وکار داشتیم ولی در کادر درمانی و شغلی، نه چیز دیگر.

 

ایرانی فرهیختۀ دیگری که یک نسل تجربه دار تر از اولی ست اعتقاد دارد علت رسیدن صدیق خان به شهر داری لندن، بخاطر انبوه جمعیت پاکستانی های انگلیس است که از او حمایت کرده اند. می گوید هر کس بخواهد وارد سیاست بشود و به جائی برسد باید حامی داشته باشد. اگر هر کدام از ما بخواهد برای پست های مهم وارد عرصه فعالیت شود، هموطنان کمک که نمیکنند سنگ هم می اندازند. باید پشت کسی را گرفت، حمایت کرد تا پیروز شود.ما نداشته ایم پاکستانی ها داشته اند.

موافق حرفش نیستم و نمونه می آورم. نمی پذیرد و سر حرف خودش می ماند.

می پرسم اصلاً اینطور بپرسم: چرا حمایت نمیکنند؟ مگر داشتن یک نمونه و مدل که در جهان سیاسی غرب موفق بوده باشد، هویت ایرانی ها را هم رو نمی آورد؟ مگر برای همه خوب نیست؟ خیلی از افسردگی ها و مشکلات روانی بعدی را هم تسکین می دهد.

هم صحبتم گویا آنقدر از عدم حمایت ها ضربه خورده یا به آن وابسته مانده که انگار حرفم را نمی شنود. شروع میکند نمونه آوردن از عدم حمایت ها در حق ایرانی های موفق.

سوال دیگری مطرح میکنم: آیا امیدوارید نسل بعدی راحت تر بتواند این موانع را پشت سر بگذارد؟

امیدوار نیست. می گوید من از بچه های خودم می بینم که نسل بعدی چنان فرهنگ اینجا را می گیرد که دیگر متوجه اشکالاتی نیست که بخواهد تغییر دهد یا حداقل نه از آن زاویه که ما دوست داریم تغییر کند. در مورد شرکتشان در امور سیاسی غرب هم تردید دارم. چون دیگر موضع یک مهاجر را ندارند که به زور مشکلات و تفاوت دیدگاهها می خواهد اطرافش را متحول کند.

مقصودتان اینست که چون الگوی ذهنیش مثل محیط اطراف شده و تفاوت در سطوحِ درک وجود ندارد، دینامیک تحول هم از آن برانگیخته نمیشود؟

بله همینطور است. شما وقتی می بینید راه های بهتری برای حل مسائل وجود دارد و بخصوص می بینید شما دارای دانشی هستید که محیط اطراف ندارد، اراده تغییر در شما به وجود می آید و الاّ شما هم همراه جریان می روید چه بسا بخاطر آنکه پدر و مادرتان مهاجر بوده اند تازه شما کُند تر هم حرکت کنید.

از بچه های خودش مثال میزند که نه تنها تحول طلبی های او و تفاوت ریتمش را با معیار های جامعه مهمان پیروی نمی کنند تازه به او ایراد هم می گیرند.

می گوید آنها، یعنی نسل بعدی مهاجرین از خود خارجی ها به  ما منتقد ترند و با چشم عیبجوئی بیشتری نگاه میکنند.

سوال آخرم را مطرح میکنم: بنظر شما منطقی تر، عملی تر و بارآور تر آن نیست که آدم در همانجائی که دارد زندگی میکند و درمسیر تحولات آن از نزدیک قرار گرفته، فعال باشد تا برای دوردستی که اصلاً از مسیر تعییراتش کنار کشیده و برایش قابل لمس نیست، تعین تکلیف کرده و بخواهد خط و خطوط تعین کند؟

میگوید اینها دلخوشنک است. یعنی ما هم هستیم و البته کمی دلخوشی بد هم نیست و گرنه از پا می افتیم.هر چند نتیجه ای ندارد.

حرفش را نمی پذیرم.

گفتگویم با نفر سوم دور همین مسائل دور میزند ولی او به نکته ای اشاره میکند که دو نفر دیگر طرح نکرده اند. می گوید ایلیت روشنفکری ایران یا بالاخره کسانی که فرهنگ گذشته را داشتند بیشتر در فرانسه و انگلیس مقیم شدند. اینها آنقدر به فرهنگ و سیاست گذشته متصل بودند که نتوانستند وارد کنش و و اکنش های جامعه میزبان شده از آن یاد بگیرند. اما خیلی جوانتر ها که آمدند و چیزی از آن فرهنگ را دیگر نداشتند، (بیشتر هم رفتند هلند و سوئد و اسکاندیناوی و کانادا) اینها خیلی زود و راحت فرهنگ محیط را گرفتند و وارد سیاست هم شدند.

یعنی وابستگی به فرهنگ گذشته مانع شد؟

بله وابستگی به مخاصمات گذشته، آرمانهای گذشته.

می گویم فکرش را بکنید اگر آنهمه انرژی را صرف شرکت در تحول سیاسی جامعه میزبان کرده بودند، با تحول اینها، غیر مستقیم در تحول کشور خودشان هم شرکت کرده بودند.

می گوید: شاید!

 

 

سازمان غیر انتفاعی بیکدو

http://kayhan.london/fa/1395/11/21/%da%af%d8%b1%d8...

انتشار از: