صداهای ماندگار

شنیدن صدائی از عزیزان و عزیز محبوبی پس از سال های طولانی که از شهادت سرخ آنان می گذرد ، آن هم به طور غیرمترقبه که چنین انتظاری هم نداشتی، دنیائی از شعف و هیجان و احساساتی که به سختی قابل توصیفند به وجود می آورد...

  

شنیدن صدائی از عزیزان و عزیز محبوبی پس از سال های طولانی که از شهادت سرخ آنان می گذرد ، آن هم به طور غیرمترقبه که چنین انتظاری هم نداشتی، دنیائی از شعف و هیجان و احساساتی که به سختی قابل توصیفند به وجود می آورد. اخیراً نوارهائی به دستم رسیده که یکی از آن ها حضور همیشه زنده برادر انقلابی ام بهروز دهقانی را زنده تر از هر وقت دیگر در مقابل چشمانم قرار می دهد. چشمانم را می بندم و در حالی که به شعر خوانی روان و سرشار از احساسات انقلابی او گوش می دهم  چهره متین، نجیب و مهربان بهروز را می بینم. او را در اتاقش با میز تحریر کشودارش در یک سمت، سه تارش تکیه داده بر دیوار در کنار گرام و صفحه های بزرگ موسیقی اش می بینم. می بینم که با جمعی از رفقای جوان تر از خود روی زمین نشسته و با شوری سرشار از زندگی ، آن شعرها را می خواند و من دم در اتاق سرا پا گوش ایستاده ام.     

در نواری دیگر صدای رفیق فدائی گرانقدر ، مناف فلکی ضبط شده است. با شنیدن این صدا بلافاصله چهره مصمم و رنج دیده او در راهرو اوین - آن جا که رفقای پسر را در انتظار بازجوئی یک به یک در صندلی هائی می نشاندند و ما به بهانه ای از آن راهرو می گذشتیم و به دور از چشم ساواکی ها رفیقی را می دیدیم - برایم تداعی شد. آن لحظه ای برایم تداعی شد که مناف عزیز با دیدن من با هیجان به سویم خیز برداشت و نامم را صدا زد: اشرف! حیف، حیف، با غم و اندوه فراوان ، حیف که فرصت و امکان صحبت نبود. چند ماه بعد در همان سال 1350 در زندان قصر شنیدم که مناف در بیدادگاه شاه به چنان دفاعی از کارگران، طبقه ای که خود متعلق به آن بود پرداخته که آن بیدادگاه را به صحنه محاکمه دادستان و قاضی و کلیت رژیم شاه تبدیل کرده... و بعد در همان زندان در زمانی که خبر اعدامش را شنیدیم ، به یاد این چریک فدائی خلق و دیگر چریکهای فدائی خلق همراهش که سرود زندگی بر لب به میدان تیرباران چیتگر رفتند، سرود خواندیم. این ها و خاطرات قبل از زندان، کوه رفتن، جمع دوستان در خانه کاظم (سعادتی) و روح انگیز (دهقانی) که مناف هم یکی از آن ها بود...  همه و همه با شنیدن صدای این رفیق کارگرِ وفادار به آرمان های طبقه خود، برایم زنده شدند. 

امیدوار بودم صدای یکی از عزیزترین هایم یعنی کاظم سعادتی را هم در این نوارها بشنوم. ولی متأسفانه نتوانستم به درستی همه صداهای موجود در این نوارها را شناسائی کنم. در یک مورد یکی از یاران از "هوپ هوپ نامه" صابر یک شعر حماسی را با صدائی رسا می خواند و از کتاب تاپماجالار و قوشماجالار (متل ها و چیستان ها، تألیف مشترک صمد بهرنگی و بهروز دهقانی) قطعاتی را نقل می کند. با شنیدن این صدا، هم به یاد کاظم و هم به یاد شاگردان پیشین بهروز و صمد و دوستان جوان مشترک آن ها می افتم و تصویر رفقای شهیدی چون محمد تقی زاده، اصغر عرب هریسی، عبدالله افسری، جعفر اردبیلچی در مقابلم ظاهر می شوند. آیا این صدا متعلق به یکی از این عزیزان است؟

با تحقیقاتی که در مورد این نوارها کردم ، متوجه شدم که در دوره ای یک پژوهشگر مبارز اهل تُرکیه به ایران آمده و با رفیق بهروز دهقانی و دوستانش در ارتباط قرار گرفته است. البته این که آن فرد مبارز تُرکیه ای یا یک نفر دیگر نوار های موجود را ضبط کرده است ، برای من روشن نیست. ولی در این نوارها کاملاً مشخص است که ضبط صداها در ارتباط با یک پژوهشگر و علاقه­مند به فولکلور آذربایجان صورت گرفته ، کسی که زبان تُرکی اش با زبان تُرکی رایج در آذربایجان ایران متفاوت می باشد. برخورد با او نیز نشان می دهد که وی تازه با جمع دوستان بهروز آشنا شده است. مثلاً در بخشی از نوارها رفیق مناف در مورد داستانی به او توضیح می دهد که آن را رفیق صمد بهرنگی در ده نوشته است؛ یا او خود سئوالاتی مطرح می کند که نشان می دهد که وی از محیطی دیگر آمده و با رفقا در تماس قرار گرفته است. 

در یک بخش از نوارها صدای شاگردان رفیق بهروز را می شنویم که به دوره ای تعلق دارد که او در آذرشهر در دبیرستانی که از دهات اطراف هم به آن جا می آمدند ، تدریس می کرد.

آن چه از نوارها بر می آید این است که رفیق بهروز آن فرد پژوهشگر و علاقه­مند به فولکلور آذربایجان را به کلاس درس خود برده و او را با شاگردانش آشنا کرده است. این نوجوانان هریک از گنجینه فولکلوریک آذربایجان،  بایاتی (شعر دو بیتی)، چیستان، متل یا داستانی را تعریف می کنند؛ همچنین شعرهائی در وصف مبارزین آذربایجان و یا از شعرهای به تُرکی ترجمه شده از شاعران بزرگ ایران توسط رفیق صمد بهرنگی و یا شعری تُرکی از اوختای (رفیق علیرضا نابدل) را می خوانند. در آن جا فرد مزبور از شاگردان، اسم، شهرت، سن و این که اهل کجا هستند را می پرسد. در یک مورد شاگردی می گوید که متولد سال 1331 است و 17 سال دارد. از این جا معلوم می شود که ضبط این نوارها در سال 1348 یعنی یک سال پس از شهادت رفیق صمد بهرنگی صورت گرفته؛ و فرد مزبور هم اصولاً باید با پیچیدن آوازه صمد بهرنگی در اقصی نقاط ، به دیدار دوستان صمد آمده و با صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست او یعنی بهروز دهقانی تماس گرفته است. در سال 1348 ، بهروز در ارتباط با شکل دهی به جریان چریکهای فدائی خلق ، شدیداً از یک طرف دست اندر کار تحقیقات عینی ، نوشتن مقاله و ترجمه آثار انقلابی (بیشتر در رابطه با تجارب انقلابیون آمریکای لاتین) بود و از طرف دیگر به تربیت سیاسی – انقلابی و سازماندهی نزدیکان خود مشغول بود. اما انجام همه این وظایف ، مانع از آن نبود که او در رواج ادبیات مردمی و شعرهای ارزشمندی که توسط شعرای انقلابی و مترقی آذربایجان سروده شده ، لحظه ای غفلت ورزد.

همانطور که می دانیم با کودتای انگلیسی 1299 که رضا خان قلدر توسط انگلیسی ها به تخت شاهی نشست ، زبان تُرکی در کنار دیگر زبان های مردم ایران (به غیر از فارسی) غیر رسمی اعلام شده و شدیداً مورد توهین و تحقیر واقع شد. با این اقدام ارتجاعی ، همه آثار انقلابی و مترقی که به زبان تُرکی بودند از دسترس عموم خارج شدند، آثاری که به واقع حد رشد تاریخی مردم ایران را بیانگر بوده و هستند. به چند نمونه می توان اشاره کرد. از جمله به آثار اندیشمند مترقی ایران، میرزا فتحعلی آخوند زاده که نوشته های فیلسوفانه و خرد گرايانه وی ، یاد آور روشنگران قرن هیجده غرب می باشد؛ آثار نویسندگان و شعرائی چون میرزا علی اکبر صابر که انقلابیون مشروطه در سنگرهای مبارزه مسلحانه علیه استبداد ، آن ها را می خواندند و از آن ها شور انقلابی هر چه بیشتری می یافتند.  همچنین باید از شعرهای مترقی، صمیمی و طنزآمیز معجز شبستری به عنوان یک انسان ضد امپریالیسم و مدافع سوسیالیسم، شاعری که در تمام طول عمرش علیه آخوندهای مرتجع و جهل و خرافاتی که آن ها می پراکندند ، مبارزه کرد، کسی که در جامعه شدیداً مردسالار دوره خود ، یکی از پیشقراولان مدافع حقوق زنان بود ، یاد نمود. این آثار و نوشته های ارزشمند دیگر به زبان تُرکی به واقع به مردم سراسر ایران تعلق دارند. آن ها بیانگر جلوه ای از تاریخ مردم ایران می باشند که در صورت نشر آزادانه شان می توانستند در رشد و اعتلای فرهنگ و آگاهی توده های تحت ستم در سراسرِ کشورِ "به یغمای امپریالیسم رفته" ایران نقش بزرگ خود را وسیعاً ایفاء کنند. رفیق بهروز که به عظمت و اهمیت چنین آثاری واقف بود و از طرف دیگر گنجینه فولکلوریک آذربایجان و قدر و عزت آن را نیز به خوبی می شناخت و به زبان تُرکی نیز به عنوان زبان مادری خود عشق می ورزید، به طرق مختلف می کوشید امکان دسترسی به این گنجینه و همچنین دست یابی به آثار ارزشمند نویسندگان و شعرائی که به زبان تُرکی نوشته اند را به سهم خود فراهم آورد.

در این جا از رفقائی که این نوارها را در اختیار من قرار دادند و همچنین از کسانی که سال ها آن ها را حفظ کرده بودند ، سپاس و امتنان خود را ابراز می کنم. همچنین باید از رفقائی سپاسگزاری کنم که از مجموعه این نوارها کلیپ هائی تهیه کرده اند که به تدریج در اختیار بینندگان قرار داده خواهند شد.

مهر ماه 1395 

 

 -----
جهت تکمیل متن ترانه ی قاچاق نبی
به متن افزوده میشود:

ترانه با اشعار فولکلوریک مختلف خوانده شده که یک نوع آن در زیر میاید.بهرنگ

Xan Şuşinski – Qaçaq Nəbi

آی...
بوزآت( Bozat)  سنی سر طؤوله ده باغلارام       
آند ایچیرم سنی مخمل چوللارام  
آی بوز آت چوللارام.
       
بوزآت منی بو داوادان قورتارسان   
قیزیلدان گوموشدن سنی ناللارام
آی بوزآت ناللارام. 
 
نبی مینیب بوزآت سنین اوستونه
آینالی تفنگی آلیب الینه 
آی بالام الینه.
               
گول له نی یاغدیریر دشمن اوستونه            
قوی سنه دئسینلر آی قاچاق نبی             
هاجری اؤزوندن آی قوچاق نبی.
   
نبی نین بیغلاری ائشمه -ائشمه دی         
پاپاغی گول له دن دئشمه - دئشمه دی
           
نبی نین آتینی هئچ آت کئشمه دی 
قوی سنه دئسینلر آی قاچاق نبی             
هاجری اؤزوندن آی قوچاق نبی.
    ---------
بوزآت: اسم اسب نبی، قهرمان فولکلوریک آذربایجانی ست. معنی آن در فارسی« اسب خاکستری» ست.
"هاجر" نام همسر نبی.

 برگردان ترانه:  آ.ائلیار

آی «بوزآت»!
بر سرآمد اسطبلها می بندمت
سوگند می خورم  
بررویت جول مخملی می اندازم
می پوشانمت،  
آی «بوز آت»، 
[با جول مخملی] می پوشانمت
 
بوزآت! 
اگر از "چنگ دشمن" رهایم کنی 
نعلهایی از طلا و نقره برپایت میکنم
آی بوز آت!
[نعلهایی از طلا و نقره] برپایت میکنم
 
بوزآت!
نبی بر پشت توست

با تفنگ آینه دار بر دستش
آی فرزندم
دشمن را گلوله باران میکند

آی "قاچاق نبی"! 
بگذارتو را بگویند
که "هاجر"اش از خودش دلیرترست
 
سبیل های نبی قیطانی ست
کلاهش با گلوله سوراخ-سوراخ شده 
هیچ اسبی نتوانسته
اسب نبی را پشت سر بگذارد
آی  قاچاق نبی! 
بگذارتو را بگویند
که هاجرش از خودش دلیرتراست.
...
 

امتیازدهی به مقاله: 

منبع: 

http://www.siahkal.com/

بخش: 

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

نظر: 

آقای جداری مخالفت با نوشته شما دلیل بر مخافت با کمونیسم نیست . دلیل : همین کسانیکه شما به غلط و به عمد آنها "راناسیونالیست های ضد کمونیست آذربایجان، سرکوبگران آزادیخواهان " خوانده ای در مقاله ای در همین ساعت بنام " صداهای ماندگار نوشته اشرق دهقانی " است که قبل از این نوشته چاپ شده ونظر همین دوستان ملاحظه فرمایید . خود بزرگ بینی نتیجه اش همیمن می شود که انتقاد از نوشته های شما مساوی می شود مخالفت با کمونیسم . شما می توانید انتقاد کنید اما طرف مقابل اگرانتقاد کرد می شود ناسیونالیسم ! در زمان های گذشته با این مهر زدن ها طرف را مجبور به سکوت میگردید . وهنوزهم شما و همفکران شما ازاین لغت استفاده میکنند. شما به انترناسیونالیست خود ادامه دهید .

نظر: 

صادقانه و از صمیم قلب از تک تک شما عزیزان انسان دوست تشکر میکنم . تا افرادی مثل شما هست این انسان ها که جان عزیزشان را فدای راه آزادی کردند ،نه خودشان فراموش می شوند و نه راهشان . بازهم از تک تک دوستان که با کامنت خود این نوشته را تایید و تکمیل کردند نهایت تشکر میکنم .

نظر: 

با تشکر از دختر آزربایجان!، قهرمان دلیر خلق! بانوی گرانقدر اشرف دهقان! سمبل نبرد و آزادی! و به یاد تمام قهرمانان بخون خفته آزادی. مخصوصا به یاد قهرمان اسطوره ای خلق! زنده یاد " بهروز دهقان" قهرمانی که در مقابل رژیم سفاک پهلوی سینه سپرکرد. پاهایش را اره کردند. اما دست رد بر سینه رژیم زد. در مقابل ستمگران ایستاد. از آرمان انسانی، و آزادی ملتش دفاع نمود. در مقابل شکنجه گران و تیغ دژخیمان زندان اوین، خم به ابرو نیاورد! نتیجه تلاش و مبارزه خستگی ناپذیر چنین قهرمانانی بود که مردم بجان آمده جغرافیای موسوم به ایران، سلسه منحوس پهلوی را با خیزش خود بر زمین کوبیدند. آنرا به زباله دان تاریخ افکندند. یاد این قهرمانان پر آوازه گرامی باد.

نظر: 

با تشکر از دختر آزربایجان!، قهرمان دلیر خلق! بانوی گرانقدر اشرف دهقان! سمبل نبرد و آزادی! و به یاد تمام قهرمانان بخون خفته آزادی. مخصوصا به یاد قهرمان اسطوره ای خلق! زنده یاد " بهروز دهقان" قهرمانی که در مقابل رژیم سفاک پهلوی سینه سپرکرد. پاهایش را اره کردند. اما دست رد بر سینه رژیم زد. در مقابل ستمگران ایستاد. از آرمان انسانی، و آزادی ملتش دفاع نمود. در مقابل شکنجه گران و تیغ دژخیمان زندان اوین، خم به ابرو نیاورد! نتیجه تلاش و مبارزه خستگی ناپذیر چنین قهرمانانی بود که مردم بجان آمده جغرافیای موسوم به ایران، سلسه منحوس پهلوی را با خیزش خود بر زمین کوبیدند. آنرا به زباله دان تاریخ افکندند. یاد این قهرمانان پر آوازه گرامی باد.

نظر: 

یاد همه ایشان گرامی باد . اسم و فداکاریهای اینها سینه به سینه و نسل به نسل منتقل خواهد شد
همچنین تشکر از بهرنک، ائلیار، لاچین که این خاطرات را تکمیل کردند.

نظر: 

با تشكر از رفيق خلق خانم اشرف دهقاني،
با درود به روان پاك شهيدان فدايي خلق، كه در شب ارتجاع ستم شاهي هيمه ها افروختند و با ننگ و نفرت بر اناني كه ان راه روشن و پر رهرو را الودند و در حساسترين برهه از تاريخ معاصر ايران به سمت ارتجاع اخوندي منحرف كردند.

نظر: 

شعر "چال عاشیق"
متن فارسی از آ.ائلیار
عاشیق: خنیاگر

عاشیق بنواز!
ای داد بنواز!
ساز را به صدا دربیار
خواب چشمانم را گرفت.

روز تاریک
آب گل آلود
وطن مه گرفته
باد
گلهای آتشم را خاموش کرده است.

خنیاگر!
فرزند قهرمانت دیگر تحمل اش تمام شده است
آتش خاموش را
با مضرابهایت
آتش بزن و شعله ورکن .

عاشیق!
آن خونهای سرد را به جوش و خروش دربیار
و بر آسمان سرریزکن .

عاشیق!
بگذار خلق جان و نفسی گیرد
شال را برکمر بندیم و
بمانند پدرانمان در مقابل سیل [ویرانگر] ایستادگی کنیم.

فریاد در ده
نبی بیاید
با تفنگش
کوراوغلو با دلیرانش
و بابک زنده شود
همه دست در دست هم.

بگذار نسل دشمن ات
از ریشه بخشکد.

بنواز نغمه ی پیروزی را
که آهنگش در این دیار بپیچد.
.....

نظر: 

https://www.youtube.com/watch?v=BDWBICq-k2M
این هم ( سومقایت لار) با صدای لطف یار امیانف...صدای ظروچی در لینک بالائی ظرافت خودش را دارد...

نظر: 

دوستان جا دارد که از خانم دهقانی تشکر بکنیم که باز هم ما را به یاد قوجامان تبریز انداخت...(( شاه عباسین دوربینی یادش بخیر...خشکنابین خوش گونی یادش بخیر)).. و اما دوست عزیز آقای یوسف آذربایحان...نمره منفی دادن به کامنت شما درست همان افکار منفی بعضی ها را نشان می دهد.... مکتب تیریز همچون انقلاب پی گیر ادامه دارد...
https://www.youtube.com/watch?v=nLdeVqqWtlQ
(( چال آشیق ..علی رضا نابدل))... ادامه

نظر: 

یاد همه شان گرامی باد و یک خاطره از مناف فلکی و مادر ش فاطمه سلطان « فاتماستان خانم » .همسایه دیوار به دیوار در کوچه خیر خیر لار « خردمند نامگذاری شده توسط رژیم شاه » بودیم و آخرین روزهای مناف و مادرش را که در یک خانه کاه گلی تک اطاقه زندگی میکردندند را خوب بیاد دارم ولی بعد از اعدام مناف این پیر زن معصوم آنقدر از همگان کناره گیری کرد که زبان زد تمامی همسایه ها شد مادرم چند بار دیده بود که اشغال خانه اش را در تاریکی به محل اشغالی محله میبرد تا کسی با او صحبت نکند یعنی از دنیا قهر کرده بود تا اینکه یک روز مادرم گفت با فاتماستان خانم صحبت کردم و قرار شده تو که هر روز میروی و نان سنگگ میگیری یک روز در میان یک نان هم به ایشان بگیر و من اینکار را حدود یک و نیم سال کردم تا اینکه از محله ما کوچ کرد منتها این قهر کردن فاتماستان خانم آنچنان درد آور بود که هیچ وقت آنصورت معصوم و ملایم را از

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید.
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را بدون فاصله وارد کنید.