Xum-baba خوم بابا

تعداد مشاهدات: 
2227
Yuxumu ağaclara verərkən
Oyaqlığı almışam
Göz yaşımdan su verərkən
Susuzluğu almışam
بدانگاه که خوابم را به درختان بخشیدم

بیداری را برای خود برداشتم
بدانگاه که درختان را با اشک چشمانم سیراب کردم
تشنگی را برای خود برداشتم

1

Tüstü qalxmır obalardan
Sanki sönüb ocaqları...

Başın sürtən buludlara
Yaşıl yarpaq meşələri
Yel-babaya bir xəbər:

“ Öldü Xum-baba
Bil-qəmiş əlində
Qaldı talana
Meşələr bağlar
O könlü dərin yaralı dağlar!

Qorxmuram ki
Birdə dirilməyə cəkəm mən
Talanıza qarşı üsyanım
Edəcək ə
bədi məni.

Talayın!
Nə qədər talayacaq sız
Talayın məni!

Yuxumu ağaclara verərkən
Oyaqlığı almışam
Göz yaşımdan su verərkən
Susuzluğu almışam
Canımı çoxdan ormana
Qurban demışəm

Qorxmuram ki
Birdə dirilməyə cəkəm mən

Talayın!
Nə qədər talayacaq sız
Talayın məni!
Üsyanım edəcək
Əbədi məni.

2
تاریلار سوسارکن 
اؤلوم سکوتوندا
باغیردی خومبابا 
یئره یئخیلارکن:

نه آتام اولوب ، نه آنام
نه کیمسه بویودوب منی

داغدان دوغولموشام
اورمانی قوروموشام
بو قدر ظالیم اولمایین
براخین گئدیم منی

مئشه لر دن سنه
قصر لر تیکره م 
اولارسان منه
قارداش بیل قمیش
براخین گئدیم منی

گورخوم یوخدور اؤلومدن
مئشه م گئتمز گؤزومدن
سئوگیم ائدر ابدی منی....

 

 

 1 

دودی از اوبه ها بر نمی خیزد
...گویی اوجاقها خاموش اند
 
  شما ای بیشه هایی که سر بر ابرها می سایید
: برای خدای باد و توفان پیامی دارم
 
خوم بابا به دست گیل گمیش
کشته شد
بیشه ها و باغها
آن کوههای ژف دل زخمی
.برای غارت  رها شدند
 
باکم نیست که دگر باره زنده
نخواهم شد
 
عصیانم علیه  چپاول
.مرا جاودانه خواهد ساخت
غارت کنید
.تا میتوانید مرا غارت کنید
 
بدانگاه که خوابم را به درختان بخشیدم
بیداری را برای خود برداشتم
بدانگاه  که  درختان را با اشک چشمانم سیراب کردم
تشنگی را برای خود برداشتم
.من دیریست که جانم را فدای جنگل نموده ام
 
باکم نیست که دگرباره زنده نخواهم شد
 
 
غارت کنید
تا میتوانید مرا غارت کنید
 عصیانم 
 .مرا جاودانه خواهد ساخت
 
2
------
بدانگاه 
که با خاموشی خدایان 
خومبابا در سکوت مرگ 
بر زمین افتاد
فریاد زند:

نه مادری داشته ام و نه پدری
و نه کسی مرا پرورده است

کوه زادم، نگهبان جنگلها 
این قدر ستمگر نباشید
رهایم کنید بروم

با درختانم قصرها برایت میسازم ، گیل گمیش
دوست و برادر میشویم
رهایم کنید بروم

از مرگ ترسی ندارم
نمی توانم بیشه هایم را از چشمم دور کنم
شیفتگیم مرا جاودانه خواهد کرد.... 
. 

 -------
خوم بابا یا هوم وا وا در داستان گیل گمیش شخصیتی ست
که جنگلها را محافظت میکند. او در داستان به دست
گیل گمیش و دوستش انکیدو گشته میشود.
 

 

 

 

 

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جهت آگاهی:
برخی از دوستان آذربایجانی اشعاری به زبان ترکی جهت درج در سایت برای من ارسال میکنند. لطفا به این نکات توجه کنند:
1- مطلب ترکی لازم است به همراه ترجمه ی فارسی ارسال شود.
2- لازم است مستقیماً به ایمیل خود سایت فرستاده شود.
3- شعر یا مطلب ادبی لازم است مرز خود را با مقاله ی سیاسی حفظ کند.
قبلا از توجه دوستان تشکر میکنم.

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
متن کامل نوشته با حروف عربی-فارسی، ترجمه در مقاله آمده:

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
تیکان الوب، اؤزگه لرین گؤزونه باتیریق! خاری شدیم و در چشم بیگانگان فرو میرویم!

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
روزی ملا نصرالدین برای اینکه بچه ها را از خوداش دور کند که اذیت اش نکنند گفت مگر نمیدانید در خانه ملانصرالدین حلوا خیرات میکنند.
بچه ها هم با شنیدن این جمله شروع به دویدن به طرف خانه ملا کردنند
خود ملا هم پس از چند لحظه به دنبال بچه ها شروع به دویدن کرد و میگفت "نیک ندانم شاید الان واقعا در خانه خودام حلوا خیرات میکنم "
حکایت تورک ها و سومری ها هم شده حکایت ملا نصر الدین
یک واژه تمدنی و انتزاعی در زبان عقیم اش وجود نداره ادعای تمدن سومر با دها هزار کیلومتر فاصله از خاستگاه اولیه اجداد تورک اش را هم دارد
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای یزدانی عزیز، مرسی از توجه شما. سیزده ساغ اولون.
امید وارم در آینده داستانی را که به همین دنیاها مربوط میشود منتشر کنم.
و چیزهای لازم را آنجا بخوانیم.
ذوب دو دنیای دیروز و امروز شاید کمی عطش دلها را سیراب کند.
با احترام

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
اللریز آغریماسین ائلیار بک!
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نه آتام اولوب ، نه آنام
نه کیمسه بویودوب منی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
و هومبابا در سکون مرگ بر زمین افتاد... آنها (گیلگمش و انکیدو) به کنار او رسیدند. او نفس خود را چون صدائی که از بوسه ای تند برخیزد فرو کشید. مثل گاو وحشی پرهیبتی که با طناب به کوه بسته باشند یا جنگجوئی که آرنجهایش را به یکدیگر بسته باشند، نزدیک شد. اشگ چشمانش را پر کرده بود. و رنگ از رخسارش پریده بود. " گیلگمش بگذار سخن بگویم. من هرگز مادر یا حتی پدری را بیاد ندارم که مرا پرورده باشد. من از کوه زائیده شدم و او مرا پرورد و آن لیل مرا نگهبان این جنگل کرد. گیلگمش مرا آزاد بگذار تا بروم و من خدمتگذار تو خواهم شددو تو خداوندگار من خواهی بود همه درختان جنگل که در کوهستان پرستار آنها بودم به تو تعلق خواهد داشت و من آنها را خواهم برید و برای تو قصری بنا خواهم کرد".