اشو

تعداد مشاهدات: 
5795
ارشد مردی بود که در محیط بسته ی روستا نتوانست راه درست زندگی، راه مبارزه با ستم را بیابد و به کجراهه افتاد. و جان خود را از دست داد.
آنچه در مورد او برسر زبانها افتاد آرزوهای خود مردم تحت ستم بود که به او نسبت دادند.
برخیها ندیده و نشناخته عاشق حرکت او شدند. که مشخصه ی دوره ی شیفتگی به ناشناخته ها بود . این شیفتگی، ذهنیت خیالپرورانه، هنوز که هنوز است ادامه دارد....

ماشاالله رزمی( از محفل صمد بهرنگی-تبریز) میگوید : 

«محفل تبریز قبل از اینکه به مبارزه‌ی چریک شهری روی آورد، معتقد به مبارزه‌ی مسلحانه‌ی توده‌ای بود. علیرضا نابدل برای ارتباط‌گیری با گروه ملا‌آواره که در منطقه‌ی بانه و سردشت مبارزه‌ی مسلحانه می‌کردند با اسماعیل شریفی تماس گرفته بود تا در صورت امکان گروه تبریز به آنان بپیوند. صالح مهتدی نیز از فعالین کرد بود که با[ علیرضا] نابدل آشنائی داشت ، خود من هم در میان طایفه‌ی مامدی‌ها آشنایانی داشتم و هنگامیکه
ارشد مامدی در سال ۱۳۴۸ در اطراف سلماس شورش کرده بود، کوشیده بودم که به آنها بپیوندم. سایر اعضاء گروه تبریز هم هر یک به سراغ دیگر جنبش‌های دهقانی و شورش‌های محلی و حتی یاغی‌های منفرد رفته بودند که در گوشه و کنار آذربایجان به وجود می‌آمدند اما هیچیک از این تلاش‌ها و ارتباطات به جائی نرسید-مصاحبه ی اختصاصی سایت میللی شورا با ماشااله رزمی۲۱م فروردین, ۱۳۸۷»

پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران-شماره 181 ، تیر ماه 1393 مینویسد:

«... اشو – دقیق تر ارشد مامدی ،که در بین اهالی به این اسم خوانده می شد، دهقانی از اهالی غرب آذربایجان یعنی حوالی خوی و مهاباد و شاهپور می باشد که مدت ها با نبردهای شجاعانه خویش، ژاندارم های منطقه را از مقابله با خود عاجز نموده و وحشتی بر دل رژیم افکنده بود. دشمن برای دستگیری او از راه های مختلف اقدام نموده بود، ولی هیچگاه به هدف خود نرسید...»

این دو نقل قول از فدایی ها نشان میدهد «حرکت ارشد علیه دولت» حقدر برای آنها اهمیت داشت.
من در مقاله ی «عمل خاص، منطق ناقص» نوشته ام:

  او[محمود- یکی از زندانیان سیاسی ارومیه] در زندان به صنار مامدی ، رئیس یکی از طوایف کرد[ تیره ی مامدی] ، و پدر چنگیز مامدی (چنگیز، گویا در همکاری با ساواک عامل شهادت پسر عمومی خود ارشد مامدی بود. ارشد مشهور به « اشو»، سرکردهء گروهی از کردها علیه حکومت، که مبارزه اش در آن دوره شورو هیجان آزادیخواهی در دل اهالی منطقه ایجاد کرده بود) گفته بود « اگر چنگیز ،عامل شکست قیام اشو، گیرم بیفتد ، میدانم چکارش کنم! در برابر چشمان دهقانان و مردم منطقه ، همه یتان را رسوا میکنم! خجالت نکشیدید شعله را خاموش کردید؟» محمود نمیدانست صنار پدر چنگیز است. 
صنار مامدی در سال 1351 در زندان شهربانی ارومیه ( زندان دریا) محبوس بود. گفته میشد به اتهام قاچاق مواد مخدر. برخورد بالا مربوط به این سال است.

نه  تبریز از چبود دقیق جریان اشو خبر داشت و نه ارومیه.
گفته میشود: « ارشد مامدی برادر زاده ی صنار مامدی بود. ا و توسط چنگیز -پسر صنار-که با دولت همکاری کرده بود- کشته میشود. در روستایی. کنار یک اسطبل و اسب خود. 
گویا ارشد نخست به « اتهام قاچاق مواد مخدر» و بعد  به علت درگیریهای مسلحانه اش با برخی از « اهالی و دولتی ها»  از سوی ژاندارمری تحت تعقیب بود.
گفته میشد او در دبیرستان امیر کبیر ارومیه نیز تحصیل کرده بود.
کار قاچاق منبع در آمد بود. هم برای افراد فقیر- و هم دارا. 

صنار مامدی (سمت راست نفر اول)

آنچه در ماجرای ارشد زبان زد شد و دلها را به سوی خود کشید « ایستادگی او در برابر ژاندارمها-نیروی دولتی زورگو و ستمگر- بود».
کسی از فکر و هدف او خبر نداشت. اساساً کسی از خود نمی پرسید
این آدم  به چه علت یاغی شده و فکر و هدفش چیست. به کجا میخواهد برود. چگونه میتوان با او همراه شد یا نشد. این سئوالات جایی در ذهنها نداشت.

به خاطر اینکه شایع شده بود « اشو به مردم فقیر اذیت نمیکند- گوش ژاندارمها را می برد- یاور بیچیزان است ». در دل تعدادی از روشنفکران و مردم فقیر برای خود جا باز کرده بود. در حقیقت 
برخیها ندیده و نشناخته عاشق حرکت او شده بودند. این عشق در حرکت خمینی هم دیده میشود. مشخصه ی دوره، شیفتگی به ناشناخته ها بود.

 اشو با نزدیکانش


این شیفتگی، ذهنیت خیالپرورانه، هنوز که هنوز است ادامه دارد. در این رابطه به نوشته ی پیام فدایی نگاه کنیم و به عظمت این خیال پروری واقف شویم: 

«... اشو – دقیق تر این که ارشد مامدی ،که در بین اهالی به این اسم خوانده می شد، دهقانی از اهالی غرب آذربایجان یعنی حوالی خوی و مهاباد و شاهپور می باشد که مدت ها با نبردهای شجاعانه خویش، ژاندارم های منطقه را از مقابله با خود عاجز نموده و وحشتی بر دل رژیم افکنده بود. دشمن برای دستگیری او از راه های مختلف اقدام نموده بود، ولی هیچگاه به هدف خود نرسید. اشو نیز، اگرچه ناآگاهانه، برای نشان دادن ضعف دشمن در مقابل اراده خلق، درست فردای روزی که ژاندارم ها تمام دهات را به خاطر پیدا کردن او می گشتند، به پاسگاه حمله نمود . ولی راز موفقیت اشو در این بود که از حمایت دهقانان فقیر منطقه برخوردار بود. نه حمله های ناگهانی ژاندارم ها به دهات، نه جنگ رو در رو با آن ها و نه توسل جستن دشمن به حیله های مختلف (برای او پیغام فرستادن، دعوت به سازش کردن و غیره)، هرگز نتوانست آسیبی به او برساند و او را به تسلیم وادارد. رژیم از تاثیر نبردهای او بر خلق منطقه هراسناک بود و ژاندارم ها را در دستگیری او عاجز می یافت، برای دستگیریش چریک های دولتی استخدام نمود. دشمن فکر می کرد که چون این افراد محلی هستند، راه های کوهستان را می شناسند و با زبان و آداب و سنن دهقانان آشنائی دارند، آن ها خواهند توانست به آسانی اشو را پیدا نموده و به دست دژخیمان بسپارند. ولی چریک های دولتی یا دقیق تر این که عناصر ضدچریک نیز کاری از پیش نبردند.  در این مورد، واقعه ای را نقل میکنند که در این جا قابل ذکر است: یک روز اشو در هنگام عبور از یک کوهستان به دو شخص برخورد می کند و در ضمن صحبت با آن ها درمی یابد که ضد چریک هستند و به دنبال او می گردند. اشو به آن ها می گوید:

مگر اشو به شما و دهقانان فقیر چه بدی کرده است که قصد کشتن او را دارید؟

آن مزدوران صریحا جواب می دهند که:

با این موضوع کاری نداریم و اگر بتوانیم او را دستگیر کنیم، هر کدام صاحب مقدار زیادی پول خواهیم شد.

اشو سعی می کند که با صحبت، آن ها را به عمل نادرست شان واقف سازد و ضمن بر شمردن فقر و بدبختی مردم، چهرۀ دشمن را به آن ها بشناساند. ولی گوش آن ها به حرفهای اشو شنوا نبود و تنها در فکر بدست آوردن پول و زندگی راحت خویش بودند و غیر از این، به هیچ مسئله دیگری توجه نداشتند. در این حال، اشو تصمیم می گیرد به بهانه ای از آن ها جدا شده و راه دیگری برای مقصد خود انتخاب نماید تا بعد از پیمودن مسیری، زودتر از آن دو برسر راه آنان واقع شود. اشو، پس از خداحافظی از آن ها، راه دوم را طی می نماید و برسر راه آن دو مزدور، خود را پشت سنگی مخفی می کند. وقتی که آن دو نفر به آن جا می رسند، ناگهان به آن ها حمله کرده یکی از آنان را می کشد ولی در مورد نفر دوم، فقط به بریدن دو گوش او اکتفا می کند و به او میگوید:

من همان اشوئی هستم که شما بدنبالش بودید. برو به اربابانت بگو که با این کارها نمی توانند مرا دستگیر نمایند. اگر بار دیگر، به چنین اقدامی دست بزنید، انتقام شدیدتری در انتظار شماست.

این واقعه، هراس بیشتری در دل دشمن افکند، و خلق نیز جسارت و بی باکی او را ستود. اشو، علیرغم پیگرد شدید دشمن ، همیشه در شهر و ده، آزادانه می گشت، بی آن که کسی بتواند او را بشناسد. در این مورد، خلق داستان های زیادی نقل میکند، از جمله این که: چطور به یک فرد شجاع و بسیار با گذشت و دست و دل بازی برخورده اند و مورد محبت و مهربانی او واقع گردیده اند و بعد متوجه شده اند که او اشو بوده است.

از راست:شمس الدین، برادر اشو. فردین (کوچولو ، پسرش) . اشو مامدی. نوری. مشو. علی. 

اشو برای دشمن به راستی کسی بود که همه جا هست و هیچ جا نیست. او به تاکتیک های مختلفی توسل می جست و اعمال او، قدرت کذائی دشمن را در ذهن خلق منطقه درهم می شکست .یک بار، وقتی که ژاندارمری نقشه جدیدی برای دستگیری او کشیده بود، به یک سلمانی واقع در نزدیک محل پاسگاه مراجعه می نماید و بعد از اصلاح سر ، از سلمانی می خواهد که نامه ای را از طرف او به پاسگاه برساند. سلمانی خواسته او را انجام می دهد. اشو در این نامه با لحن مسخره آمیزی نوشته بود:

آقایان روسای ژاندارمری، این قدر به قدرت نیروهای نظامی و توپ و تفنگ خود ننازید. شما در مقابل اراده ما ، هیچ کاری نمی توانید بکنید. من اشو، دشمن خونی شما هستم و همین چند لحظه قبل، پیش سلمانی همسایۀ پاسگاه شما داشتم سرم را اصلاح می کردم. در حالی که میدانستم که شما در بدر به دنبال من می گردید و نقشه قتل مرا کشیده اید.

مردم درباره این واقعه ،ضمن تمسخر ژاندارمری چنین نقل می کنند: در فاصله ای که سلمانی نامه را به ژاندارمری می برد، اشو یک مقدار پول در گنجه سلمانی گذاشته و می رود. بعد ها، دشمن، سلمانی را – با این که نمی دانست که فرد نامه دهنده اشو است – مورد اذیت و آزار قرار داد، ولی این موضوع تنها توانست ددمنشی عوامل رژیم را هرچه بیشتر به خلق اثبات کند.  اشو به کشورهای مرزی یعنی ترکیه و عراق نیز رفت و آمد می کرد. در آن نواحی مردمی را می بیند که اغلب به علت تنگدستی و بیکاری، قاچاق می کنند.  ولی در آن جا زمینداران بزرگی نیز وجود دارند که با باندهای مخصوص به خود ،به قاچاق تریاک مشغول می باشند. 

به خصوص یکی از زمینداران بزرگ ،که اکثر زمین ها و باغ های ده را در تصاحب خود دارد، با ساخت و پاخت و دادن رشوه به ژاندارمری محل ، آزادانه به قاچاق می پردازد. یک بار اشو، لباس ژاندارم را بتن می کند و راه را بر عوامل آن زمیندار می بندد و تمام پول های شان را ضبط می کند. زمیندار که از جریان اطلاع پیدا می کند – به خیال این که مصادره پول های او واقعا توسط یک ژاندارم صورت گرفته ، به پاسگاه ژاندارمری شکایت می برد که یکی از ماموران فضول شما، راه را بر افراد ما بسته است و با این که افراد من، جواز شما را نشان داده و اضافه کرده اند که رئیس ژاندارمری از جریان اطلاع دارد، با این حال، آن ژاندارم جسور اعتنائی نکرده و تمام پول ها را غصب کرده است .زمیندار مذکور درخواست کرد که آن ژاندارم فضول شدیدا مورد مجازات قرار گیرد. ولی به زودی پی بردند که مصادره کننده پول ها کسی جز اشو نبوده که این بار، به چهره یک ژاندارم به آن ها ضربه زده است.

دشمن بخوبی پی برده بود که خود با هیچ تلاش مذبوحانه ای قادر به دستگیری اشو نیست و بدون فریب دهقانان، به هدف خود نخواهد رسید. و بالاخره نیز از همین طریق به مراد خود رسید: اشو، در سال 1349 بر اثر خیانت عمویش، از پشت مورد هدف تیر قرار می گیرد و کشته می شود.

اشو ، در طول مبارزات خود، ضعف رژیم را، با آن همه نیرو و تجهیزات و وسایل تکنیکی، در مقابل اراده خلق،که بی دریغ از اشو حمایت می نمودند، نشان داد. در واقع، حمایت دهقانان از اشو – که او را در کنار خود قدرتی در مقابل رژیم می دیدند–و وفاداری و شجاعت و تسلیم ناپذیری اشو عامل پايداری اش بشمار میرفت. بطوری که یکبار، بعد از یک حمله اشو به یک پاسگاه ژاندارمری ،رئیس پاسگاه ،ضمن یک سخنرانی برای افراد خود، به ضعف نیروهای خود در مقابل خلق اعتراف نمود و چنین گفته بود:

خودمان هستیم و بیگانه در بین ما نیست، واقعیت این ست که روستائیان اشو را دوست می دارند و سخت از او حمایت می کنند، والا با این همه نیروئی که ما برای دستگیریش پیاده کرده ایم – اگر حمایت روستائیان وجود نداشت- ،مگر اشو می توانست از چنگ مان در برود؟  آخر او که نمی تواند مدام به ترکیه و عراق بگریزد. او در این جا ،در یکی از همین دهاتی بسر می برد که ما آن ها را برای پیدا کردن اشو، زیر و رو کرده ایم...»

 روستای عبدویی - سلماس. از مناطق محیط زندگی اشو

**
در این نوشته چنین برخوردی- به حرکت یک روستایی، در کار قاچاق و درگیریها- نشاندن آرزوی خود به جای واقعیت موجود، معنی داده است.
نویسنده توجه اش به این است که چون« او علیه دولت بود» از این رو نیز « حرکت اش ارزشمند» بود.
همان دید ساده نگرانه است که میگفت « فلانی زندانی سیاسی ست»، پس او انقلابی ست.
او ضد آمریکاست ، او ضد شاه است ، پس مترقی ست . و مثالهای دیگر. که دیدیم چه کلاهی برسرمان رفت ...

 نه تنها حرکت  یاغی ها، حتی حرکت گروههای سیاسی نیز نباید به این سادگی خیال پردازی شوند. لازم است توجه نمود یک حرکت چرا و برای چه آغاز شده است؛
رهروان از چه مشخصات ذهنی و روحی برخوردارند. 
و دهها پارامتر دیگر. 
ذهنها بدون حساب و کتاب - بدون چرا و چراها- بدون دلیل و مدرک-علاقمند میشدند و هنوز هم  میشوند و این روند ادامه دارد.
ارشد مردی بود که در محیط  بسته ی روستا نتوانست راه درست زندگی، راه مبارزه با ستم، را بیابد و به کجراهه افتاد. و جان خود را از دست داد. و به جانهای دیگر نیز صدمه زد.
 آنچه  در مورد او برسر زبانها افتاد آرزو و خیالات خود مردم تحت ستم بود که به او نسبت دادند. و چه بسا -چون نوشته ی دوستان در بالا- هنوز هم میدهند. 

 در ایامی که اشو مشغول حرکت خود بود، گروههایی در ارومیه و تبریز و تهران و مشهد و جاهای دیگر به  راه جنبش فدایی گذر کردند؛ هر چند که این راه نیز اشکالات زیادی داشت.

از اینکه  از دیر باز، مدام جوانان تحت ستم ، به مانند ارشد، در گوشه-گوشه ی مملکت، قربانی « فقر و ستم و دیکتاتوری و کم آگاهی» همیشه موجود جامعه میشوند، و از زندگی 
انسانی محروم اند، و چه بسا  پای به بیراهه ها نیز میگذارند، دل هیچ آزادیخواهی را آرام و قراری نیست. درست. اما مسئله ی اساسی این است « چاره چیست، راه کدام است؟
از کجا معلوم راههای امروزی نیز بیراهه نیستند؟ آیا تضمینی هست؟»

منطقه ی کوهسار سلماس- از مناظر محیط زندگی اشو 
 همینطور روستاهای قیزل کند و هلپران در اطراف سلماس. منطقه ی بین سلماس و ترکیه نیز محل رفت و آمد او بود
 
حرکت اشو( درگیری با نیروی دولتی)
در 1348 مورد توجه عده ای از اهالی منطقه و روشنفکران قرار گرفت.
متأسفانه نشد که روشنفکران با پیوستن به او،  مبارزه را مضمون اجتماعی-سیاسی بدهند. و هیچ هم معلوم نبود که چنین چیزی ممکن بود یانه.( دقیق تر باید گفت این فکر-از سوی برخیها- بر پایه ی خصلت ماجراجویی قرار داشت).
 آنچه در مورد او برسر زبانها افتاد در کل برایش مثبت بود و نشانه هایی از جوانمردی داشت. 
 
 برخورد او  با افراد حاجی زبید ایوری در مسجد،  که قصد داشتند اشو را به دولت تحویل بدهند- و موضوع کشتار - هنوز روشن نبود.( همانطور که اکنون نیز درست معلوم نشده که دقیقا جریان چگونه بود - چه تعداد کشته شده اند و چرا. و یا اصلا موضوع صحت داشت یانه. )
 
در هر صورت اگر در مسجد از سوی اشو کشتاری شده باشد - خطاست و غیر قابل دفاع. 
حتی اگر کشته شده یک نفر هم  باشد، که جهت صحبت با اشو طبق نقشه به مسجد دعوت شده باشد، باز عملی ست ناجوانمردانه و عیر اخلاقی. 
چه رسد به اینکه فرضاً کسی دهها نفر را جهت صحبت به مسجد دعوت کند و آنوقت همه را به گلوله ببندد. گیرم که دشمن باشند.
 
گفته شده  زدن اشو از پشت ، کنار اسبش، توسط چنگیز پسرعمویش ، و دریافت کلت کمری از ساواک به عنوان تشکر، نقطه ی غم انگیز دیگر ماجراست. در غم انگیز بودن این فرجام شکی نیست.
اما غم انگیزتر از هر چیز دادن « محتوای سیاسی-اجتماعی» به حرکت اشو از سوی برخی از روشنفکران بود و هست. که نمونه اش را در متن دیدیم. چرا که چشم خرد را کور میکند و عواقب جبران ناپذیری دارد. 
 
حرکت اشو فاقد محتوای سیاسی-اجتماعی بود. زندگی و حرکت او تنها از این زاویه که زندگی یک جوان روستایی تحت ستم (در تبعیض و فقر و محیط عقب مانده) را نشان میدهد، پدیده ای اجتماعی ست. ولی اشو برای رفع این مشکلات حرکت آگاهانه ای که مضمون سیاسی داشته باشد انجام نداد. وحتی نپایید که روشنفکران ماجراجو بیاریش بشتابند.
 
 برای اشو
 
 
 
 
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
Ismail عزیز نوشته :
-« او[اشو] مثل رابین هود و کوراوغلی از اربابان به زور پول میگرفت و ما بین فقرا تقسیم میکرد.»
سئوال اساسی مقاله هم همین است که :
- « از کجا معلوم او از اربابان پول میگرفت و بین فقرا تقسیم میکرد؟ آیا میتوان این موضوع را با دلیل و شاهد و مدرک اثبات نمود؟»
اگر چنین چیزی ممکن نیست پس چرا باید « خیالپردازی کرد، و خود را فریب داد؟!»
این دقیقا آن چیزی ست که نوشته میخواهد پاسخ اش را بداند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
زمانی که 10 - 9 ساله بودم که همیشه مردم در شهر و روستاهای ارومیه از اشو و ماجراهایش میگفتند. داستانها از جسارت، جنگجویی، حمایت او از دهقانان و مردم فقیر، دشمنی با فئودالها، دشمنی با دولت و ژاندارمها بود. اشو برای مردم کسی مثل کوراوغلی، بابک خرمدین یا رابین هود شده بود.
بعضی وقتها اگر بچه ها زیادی شلوغی میکردند پدر و مادرها برای آرام کردن آنها میگفتند آرام بنشیند اگر آرام نشوید اشو را صدا میکنیم ها. اشو موضوع همه روزه مردم شده بود. میدانستیم که اشو در کردستان است. کردستان هم درپشت کوههای بلندی است که از شهر و روستاها دیده می شدند.
سال سوم دبستان بودم. زمستان بود بخاطر سختیهایی زندگی، فقر و فرضهای پدر و فشار ژاندرمها به احواز رفتیم. پدر و پدر بزرگم هر روز روزنامه می خریدند. اواخر زمستان یا بهار بود که عکس اشو را به روزنامه زده بودند. در آن عکس اشو در دست یا شانه اش تفنگی داشت
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

گفت و گو در باره ی اشو
-----------------
به نقل از شبکه های اجتماعی:

saber
اسمش رو خيلي شنيدم ولي هيچ وقت كامل قضيه اش رو نفهميدم هركسي يه چيزي ميگه هركسي به نفع خودش تعبير و تفسير ميكنه ولي دردناك ترين قسمتش اينه كه هميشه خود نزديكاي ادم بدترين خيانت ميكنه...

matin
داداش حرف زدن در مورد اشو خیلی وقت میخواد ولی کسی نمیتونه جوانمردیشو کتمان کنه به قوله شما متاسفانه تو تاریخ ما کردها اینجور برادر کشیها بوده وخیلی دردناکه

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ان فداکاری ها در حال حاظر چه سودی برای مرد م ایران دارد؟ نباید به ان اقدامات تروریستی اکنون با شک وتردید نگریست؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
احتمالا کرد بوده . یاغیگری فئودالی آخرین اشتیاه بعضی روشنفکران بود که خط ومرز خود را با دفاع از رمانتیک فئودالیسم تعیین نکردند . غالب اینها روح ماجراجویی داشتند . عکسهای وی نیز نشان از فروتنی انقلابی نیست بلکه خودنمایی و پهلوان بازی تک روانه . در استانهای دیگر ایران نیز این پدیده آنزمان دیده شد . فیلمی از همنشین بهار در باره ترکهای قشقایی شیراز در این سایت منتشر شد . گویا اسمش امام قلی و ضرغام و غیره بود