"هفده" و "سی و سه"

رسم بر این بود که پنجشنبه ها از تهران بسوی ساری می رفتم سوار بر "سواری"!(1)
رسم بر این بود که شنبه ها، در نخستین ساعات بامداد، سوار بر "سواری" به سوی تهران می رفتم.
"سواری" را تنها می شد در "گاراژ پیرزاده" کرایه کرد.
بالا می رفتی، پایین می آمدی، مدلش "بنز 190" بود با دندۀ بر روی فرمان.
--------------------
"هفده" و "سی و سه"
--------------------
رسم بر این بود که پنجشنبه ها از تهران بسوی ساری می رفتم سوار بر "سواری"!(1)
رسم بر این بود که شنبه ها، در نخستین ساعات بامداد، سوار بر "سواری" به سوی تهران می رفتم.
"سواری" را تنها می شد در "گاراژ پیرزاده" کرایه کرد.
بالا می رفتی، پایین می آمدی، مدلش "بنز 190" بود با دندۀ بر روی فرمان.
همۀ این بنز ها رنگ آبی داشتند، انگار خواهر و برادر بودند و گوییا همه را در یک هنگامه زاییدند.
رانندگانشان هم زبان خاص داشتند، زبانی آشنا.
این "بنز" را می شد در گاراژ"پیرزداۀ" شهر ما کرایه کرد.
گاراژ پیرزاده واقع شده در بخش شمال غربی دروازۀ بابل شهر ساری، سالیان سال بعنوان نه تنها گاراژ که یکی از محل های تجمع انسانها بود.
داستان بدین شکل بود که "خانوادۀ پیرزاده" مسافربرها به این سو و آنسوی ایران را راهنمایی می کردند و اندکی انعام می گرفتند و این در حالی بود که در کنارشان "ایران پیما" و "تی بی تی" و "لوان تور" بهترین سرویس های اتوبوس رانی و مسافربری را به ایرانیان پیشنهاد می کردند. سرویس های مسافربری نام برده در بالا در هنگامۀ خود، بهترین سرویس های مسافربری در خاورمیانه و نزدیک بودند و نمونه ای همانند آنها پیدا نمی شد.
اما:
"گاراژ پیرزاده" تافته ای جدابافته بود.
پدر و پسران پیرزاده آژانس دیگری را بنیان نهادند که داستانی دگر داشت.
داستان اینگونه بود که یا پدر و یا پسران، تا هنگامۀ پُر شدن مسافر در کنار "بنز" می ایستادند. "بنز" که پُر می شد از پنج مسافر بسوی "شاهی" یک تومان به یکی از پسران داده می شد. اگر بسوی "بابل" دو تومان. اما اگر بسوی تهران بود، باید رسما به ثبت می رسید.
بالاتر گفتم، شنبه ها در نخستین ساعات بامداد سوار بر سواری ، از ساری بسوی تهران می رفتم.
این بار اما نه!
ساعت از دوازده گذشته بود، این پا و آن پا می کردم.
در روزهای گذشته اتفاقات عجیبی افتاده بود.
هشت هزار نفر را در یک روز دستگیر کرده بودند و از جمله خواهرجون و آقاجون رو.
همۀ خیابانهای بهاری ساری که می بایست بوی بهار نارنج را می داد، بسیار خشک و بی بو شده بودند.
....
 
دروازۀ بابل ساری
 
گاراژ پیرزاده
.....
در همۀ مدتی که پیش تر ها از ساری به تهران می رفتم، هیچگاه و هیچپکس مرا بدرقه نکرد.
آن روز اما، ساعت 14 شده بود. "فرهاد" تنها کسی از غیرخانواده بود که خبر داشت، من "می روم"!
به پایم نشست که نروم و بمانم.
بدو گفتم:
"من می روم!"
برای نخستین بار، نزدیک به ساعت چهار بعد از ظهر به "گاراژ پیرزاده" رسیدم.
برای نخستین بار "مادر" و "ننه جون"(مادر بزرگم) ، همراه من بودند.
یکی از آقایان پیرزاده، مرا به یکی از ماشین های "بنز" رساند.
این آقای پیرزاده هیچگاه مادر و یا مادر بزرگم را در بدرقۀ من ندیده بود.
این آقای "پیرزاده" همه چیز دستگیرش شد.
این آقای "پیرزاده" فهمید من دارم برای همیشه می روم!
این آقای "پیرزاده"، برای نخستین باردر همۀ این سالها که من مسافرش بودم، مرا در آغوش گرفت و گفت:
"برو! دیگر بر نگرد، تا همه چیز درست شود!"
از آن هنگام تا کنون:
دیگر به شهرم بازنگشتم.
 
ساعت "هفده و سی وسه دقیقه" بود.
هفدهم اردیبهشت سی و سه سال پیش!
ساری!
 
کیانوش رشیدی قادی
در عکس همراه، گاراژ پیرزاده را می بینید، که دیگر "نه گاراژ" است، و نه "پیرزاده"
------------------------
(1)-"سواری"، در اینجا همان ماشین بنز 190 می باشد، که همه دوست داشتند بر روی آن سواری بخورند.
از "دوست-انسانی" که این عکس را برای من فرستاد سپاسگزارم.