آن شب در انفرادی من، باران می آمد از چشم های من!

فرزانه سلطانی پیش از اعدام گفته بود که دارد سفره هفت سین را جور می کند و ماهی‌ قرمزش کم است! هنگامی که فرزانه را برای اعدام می بردند فریاد زده بود: بچه ها کمونیست ها هرگز نمی میرند! بیرون هنوز مردم هستند، عید را خوب برگزار کنید! ..... من در سلول انفرادی زندان اصفهان بودم و آن شب در انفرادی من، باران می آمد از چشم های من! .....

 

 

مرا در کدام گورستان به خاک خواهید سپرد؟ تمام گورستان های دنیا برای من کوچک است!

تابستان ۱۳۶۱ بود، فرزانه را اولین بار در بند نسوان شناختم، دختری زیبا، مبارزی مهربان، کمونیستی مقاوم، فرزانه معنای واقعی یک انسان بود، زندان اصفهان تبعیدگاه دیگری برای من بود که زیبائی اردیبهشت را به رنگ دیوارهای زندان می کرد و تغییر فصل را به بی روحی تبعید از زندان قم به اصفهان! اردیبهشت ۱۳۶۱ پروین ذبیحی هم با من به زندانی تبعید شد که از بهشت هشت بهشت و زاینده رود روان نه عطری می گرفت، نه رنگی، نه حسی! لاشه ای سیمانی که شکنجه در شکم داشت و رؤیای بهاری آن بیرون را با درد از مغزمان می شست! فسردگی خوراک چشم هایم بود، چشم هائی که طی یک سال اعدام های زندان سنندج را دیده بودند، وداع های زندان اصفهان را دیده بودند، اعدام دیده بودند، اعدام، اعدام، مرگ، شکنجه، مرگ و مرگ!

دیگر از ملاقات با خانواده ام هم محروم شده بودم! دیگر رؤیا نمی دیدم، دیگر حسی نمانده بود، چیزی در من نمی روئید جز تصاویر مرگ و اعدام! در خود فسرده بودم، بوی مرگ می دادم، بوی خون می دادم، لای پانسمان پاهای شکنجه شده افسانه دینعلی گردنش را می دیدم با گردن آویزی از طناب و کبودی هائی که خرخره اش را گرفته بودند و سنگینی سرش را خم کرده بود تا بالای دار بالاخره سر خم کند و هوای هواداری سازمان مجاهدین خلق از شش هایش به در شود! کاش تنش را دیده بودم پیش از آن که با تیر‌های سربی سوراخ شود و جهان کثیف آن بیرون را در حفره هایش تکرار کند! خودم زخم پاهایش را بستم تا لنگ لنگان تا مرگش پای بکشد بر زمین و سرش را بالا نگه دارد! مرگ می دیدم لای جعد گیس های بریده‌‌ سرخش! شب بر سرش حنا گذاشته بودم تا در برابر هجوم گلوله و مرگ، سرخیش سرافراز شود! افسانه سر خم نکرد، بر دار نرفت و تیرباران پاهای زخمش را تا سینه سوراخش خم کرد و سر سرخش را بر خاک کشید!

چشمانم سرخی می دیدند، صورت گر گرفته افسانه را، روزی که وصیت نامه احترام کارگر دستجردی از مجاهدین خلق و اعدامی قبلی را خواند، لرزه ای که بر اندامش بود، می دانست که بعدی اوست! وصیت را که می خواند باید وصیت بنویسد! صدای مرگ از دهان مرده بعدی صدای مرگی زایا بود! تداوم داشت و مرگ، مرگ می زائید! مانند پائیز آن سال که آمد و من پر از سوگواری مرگ بودم، دراز به دراز می خوابیدم آن گونه که گور همه را به آغوش می کشد، هر چه بالاتر می رفتم تا اشک هایم در خلوت و آهم به آسمان نزدیکتر شوند، از طبقه سوم تخت بند به خفگی سقف زندانی که گور ما شده بود چشم می دوختم و لب می بستم به هر غذائی! سرم پر از طعام مرگ می شد و تنها راه پائین آمدنم از سریر انتظار مرگ رها کردن فضولات کلیه و روده بود، رق زندگی بر این خاک! 

تا این که فرزانه به جسد آماده مرگم، به سریر انتظارم، به مغز پر از سوگم تجاوز کرد! روزی پتو را از سرم کشید و دست در موهایم کرد تا ریشه هایش را در مغزم قلقلک دهد، در گوشم گفت: "منو نگاه کن، حکمم مفسد فی الارضه و لعنت به من اگر طمع حکم حبس داشته باشم اما اون پائین هنوز کتاب هائی هست که بخونم، حتی اطلس جغرافیا به اطلاعات عمومیم اضافه‌ می کنه، ورزش می کنم، هنوز زنده ام!" فرزانه از هنگامی که حکم اعدام گرفت تا اجرای آن شش ماه زیر حکم بود با این وجود سراپا شور بود و عاشق زندگی، حرف هایش به مرگی که مغزم را قرق کرده بود و توی سرم رژه می رفت شلیک کرده بودند، بلندم کرد تا زنده بودنم را فراموش نکنم، دوباره نرمش صبحگاهی و پرش ارتفاع  و کاردستی و بقیه فعالیت ها را از سر گرفتم، خوب شدم، شاد شدم و سر جنباندم در هوای شیطنت ها و زندگی تا این که .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تعدادی از ما را به بند جدید انتقال دادند و مدتی بعد من را به خاطر سرپیچی از قوانین زندان به انفرادی بردند، انفرادی پشت همان بند قدیم نسوان بود و با یک در از حیاط زندان جدا می شد، بلافاصله بعد از رفتن نگهبان  فرزانه به در کوبید تا با من حرف بزند! از من پرسید: "کی هستم؟" و وقتی فهمید منم گفت: "رمزمون این باشه هر وقت با صدای بلند تو حیاط بند گفتم که بچه ها کی شیر میخواد؟ اگر نگهبانی پیشت نبود بگو من!"

فرزانه مهربان ساعت ها و روزها در انفرادی پشت همان در همدمم شد، دیوار تنهائیم را می زد و سختی انزوای انفرادی را برایم آسان می کرد، چله نشینی چهل روز انفرادی گوشم را با هوشم روی خط انگشتان فرزانه بر دیوار ضرب می گرفت، از حواسم پژواک می کرد و ثانیه هائی به بلندی روز و به تاریکی شب انفرادی را پر می کرد، حالا می دانستم پایتخت دورترین کشور آفریقا را، جمعیت بزرگترین کشور آمریکای جنوبی را، همسایگان شمالی و شرقی و غربی ویتنام را، جزیره های اقیانوس آرام را، محصولات اروپای شرقی را و مراکز ایالت های ایالات متحده آمریکا را ! با ضرب انگشتان فرزانه یاد گرفته بودم که مساحت شوروی چقدر است و مذاهب موجود در شبه جزیره هندوستان چیست؟ با فرزانه فهمیده بودم که عید در راه است، گفته بود که دارد تدارک عید می بیند، هفت سین را جور می کند و ماهی‌ قرمزش کم است، به او گفتم: "با کاموای قرمز یک ماهی بباف و بیندازش توی آب!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آن روزهای مرگ و انتظار، آن روزهای مرگزا، صدای هر دری که می آمد مرگ بیدار می شد و لب هایمان را می دوخت، نفس هایمان را می گرفت و بر سینه مان مشت می زد! آن روزها هر دری که باز می شد شبح مرگ به سه بند بزرگ نسوان سرکی می کشید! برّ و برّ نگاهمان می کرد، سکوت که بر تک تک ما حاکم می شد چشمکی می زد و با نیشخندی بیرون می رفت! همه منتظر بودیم فرزانه را صدا بزنند و ببرندش بالای چوبه دار! فرزانه با حکم اعدامش در صف اول مرگ ایستاده بود و به چشم های دریده مرگ خیره شده بود!

یکی از همین روزهای مرگ آلود در زندان را زدند، بند ساکت شد، قلب من هم ایستاد! دو نگهبان زن قلدرانه آمده بودند سراغ فرزانه! فرزانه آرام دست و رویش را شسته بود، کرم زده بود، چادر خوش رنگی قرض گرفته بود و در مقابل چشم های ترسیده و نفس های حبس همبندی هایش که دور تا دور سالن ایستاده بودند با آرامش و لبخند شروع کرده بود به دست دادن و تک تک روبوسی کردن! بعد هم رفته بود سراغ بند زندانیان عادی، باز هم وداع، بعد صدایش را در گلو انداخته بود و فریاد زده بود: "بچه ها کمونیست ها هرگز نمی میرند! بیرون هنوز مردم هستند، عید را خوب برگزار کنید!" او به استقبال مرگ می رفت؟ چه کسی این چنین استوار مرگ را به سخره می گیرد و سکوت و بهت زدگی را بر قلب های مرده نگهبانان و توابین می پاشد؟ فرزانه مرگ را در دستش گرفته بود و با قدرت بر سر آنها آوارش می کرد!

من اینها را ندیدم، در من تنها صدای پشت دیوار بود که انعکاس فرزانه را در لحظه بودنم معنی می داد، پشت دیوار سکوت شده بود و من در چشمم خیال آن سکوت، سکوتی که پر از صدا بود، صدای فرزانه، وداع فرزانه، پیام فرزانه و من نشنیده بودم تا بعدها ! بعدهای بی فرزانه، بعد‌های بی صدا که همبندی هایش برایم گفتند، از حضور فرزانه ای که تنها با مرگ سکوت کرد، فرزانه ای که وقت رفتن فراموشم نکرد، در انفرادی را زد و گفت: "هه والی بارگرانم! رفیقی که بارت سنگینه، بالاخره من را بردند!" فرزانه این سرود کردی دکتر شوان را یاد گرفته بود و دائم زمزمه می کرد، نه در صدایش مرگ بود و نه من آموخته بودم که با صدای پر از زندگیش لحظه ای به مرگ بیندیشم، دیگر وقت آن رسیده بود که فرزانه بار دیگر به هیچ دیگری هستی بخشد، این بار به مرگ!

زبانم نمی چرخید، بغض راه گلویم را بسته بود و در مغزم موج می ساخت، به بلندی چوبه های دار و به سختی دیوارهای بلند زندان، چیزی از درونم به لحظه هستیم چنگ می کشید و نفس هایم را خراش می داد، پنجه لای قفسه سینه ام می انداخت و می خواست با تمام توان قلبم را بفشارد، مشت شود و از حلقم بیرون زند تا زار بزنم و بگویم: "نرو!" چه حرف مسخره ای، چه خیال خامی، چه آرزوی بی بنیادی! سخت بود این کودتای وجودم علیه هستیم را سرکوب کنم، بر خود بمانم و پاسخی بدهم، زبانم تنها رمق چرخیدن لای زاویه های تیز و بی رحم یک کلمه را داشت: "خدانگهدار!"  

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آن شب در انفرادی من، باران می آمد از چشم های من! به اندازه تمام ستارگان آسمانی که از شیشه شکسته سقف آن سلول انزوا، به تعداد گلوله های نشسته به جان فرزانه آواز پروین را فریاد می زدند آواز شور ستارگان پروین را می خواندم تا ستارگان هم با من گریه کنند، فرزانه تیرباران شده بود، با سر سرخش، با ستارگان در جانش، با ضرب انگشتانش که حالا به خش لاستیک های اتومبیل هائی بدل شده بودند که از اتوبان ذوب آهن رد می شدند و جیغ می کشیدند: "فرزانه در یکی از آنها مسافر بی بازگشت باغ ابریشم است!" باغ ابریشم عید را با خون فرزانه جشن گرفت، مرگ با عشق فرزانه به زندگی هست شد، برای من، برای همه ما که با فرزانه زنده بودیم و با یاد او نوروز را هر ساله نو می کنیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

رفیق فرزانه سلطانی در ۹ فروردین سال ۱٣٣۵ در خانواده ای کارگری در آبادان به دنیا آمد، دانشجوی رشته معدن در دانشگاه صنعتی اصفهان بود و عضو سازمان پیکار و از مسئولین این تشکیلات و مسئول بخش کارگری در دال دال اصفهان شد، فرزانه در زمان دستگیری جزء جمع پنج نفره کمیته هماهنگی بود که مسئولیت جناح انقلابی‌ پیکار را در اصفهان به عهده داشت، وی در جریان دستگیری بزرگ اصفهان در سال ۱۳۶۱ سر یک قرار دستگیر و حدود یک سال و پس از شکنجه های زیاد در زندان های اصفهان و تهران در اواخر آن سال اعدام شد، رفیق فرزانه سلطانی از سرسخت ترین زندانیان زندان اصفهان بود که به خاطر سیلی زدن به گوش بازجو دستش را شکستند، دست شکنجه شده اش را مداوا نکردند، خودش می گفت: "چون می خواهند اعدامم کنند خرجم نمی کنند و گر نه دستم را مداوا می کردند تا بعدها در بیرون زندان مدرکی از شکنجه نداشته باشم!" او بعد از رفیق نزدیکش پروانه امام که بر اساس گفته رفقای هم تشکیلاتیش متأسفانه در بازجوئی ها بریده بود اعدام شد! پروانه امام تا آخرین لحظات از این که نتوانسته بود مقاومت کند زجر کشید و همیشه گوشه گیر و ساکت بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* " ..... مرا در کدام گورستان به خاک خواهید سپرد؟ تمام گورستان های دنیا برای من کوچک است! ..... " بخشی از وصیت نامه فرزانه سلطانی است!

منبع: 
http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=25731&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=cf06799072b85db7729175485ae91658
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با تشکر در بلاگ گفتگوهای زندان درج شد
http://dialogt.de/farzaneh_soltani-2
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
اعدام ددمنشانه فرزانه سلطانی یکی از ننگین ترین کردارهای رژیم ولایت فقیه در زندان اصفهان بود و گزارش های فراوانی در دست هستند که دژخیمان رژیم آخوندی چندین بار به فرزانه سلطانی که دختر مجرد و بسیار زیبائی هم بود تجاوز کرده بودند، بدبختانه درباره تاریخ اعدام فرزانه سلطانی در برخی تارنماهای اینترنتی سخنان نادرستی نوشته شده اند اما گمان بر این است که فرزانه در آغاز سال ۱۳۶۲ در زندان اصفهان تیرباران شد!