همین بود، دل بستن و جدائی!

در سال شصت، دو شب در هفته صدای تیرهای خلاص را می شمردیم و گاه به عدد دویست می رسید! زنان بارداری بودند که در زیر شکنجه سقط جنین کردند و با امضای بازپرسان شعب بازجوئی و حکم قاضی زنان بارداری نیز اعدام شدند! منصور نجاتی نیز که در ۱۶ آبان ماه ۱۳۶٤ دستگیر شده و در یکی از بیدادگاه های رژیم محکومیت گرفته بود در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در شهریورماه خونین ۱۳۶۷ سر به دار شد و بدون نام و نشان در خاوران دفن شد .....

 

خردادماه ۱۳۶۵ ، زندان اوین، بند چهار، طبقه بالا، اتاق شش

همراه شصت و نه متهم دیگر در اتاق شماره شش، بند چهار، طبقه بالا که از بندهای چهارگانه زنان بود حبس می گذراندم! اکثر هم اتاقی هایم در ارتباط با گروه های چپ دستگیر شده بودند، زمستان سال ۱۳۶۰ و اوائل ۱۳۶۱ را در همین بندها سپری کرده بودم، از جوانی و نوجوانی در چهره متهمانی که در سال شصت دستگیر شده و هنوز در زندان می بودند خبری نبود! تحمل انفرادی های طولانی مدت و محیط پر از استرس، شکنجه های دردناک و شنیدن صدای تیرهای خلاص جوانی بسیاری را گرفت و برد! زنده ماندن و سر حال بودن در آن شرایط به معجزه می مانست! پرپیشینه ترین زندانی اتاق بودم که پس از تحمل چهار سال آزار و شکنجه و گذر از دهلیزهای زندان قزلحصار و زندان مخوف گوهردشت و دالان های تاریک و سینه خیزهای شبانه و ..... دوباره به اوین منتقل شده بودم.

اغلب هم اتاقی هایم دستگیر شده سال ۱۳۶٤ به بعد بودند، روحیات و رفتارهایشان متفاوت با قدیمی ترها بود، به همین دلیل تحت شکنجه جسمی کمتری قرار می گرفتند و با تغییراتی که توسط قوه قضائیه در زندان ها داده شده بود احکام اعدام زنان معلق گشته بودند، مأموران وزارت اطلاعات به تفاوت روحی و شخصیتی متهمان تازه دستگیر شده و قدیمی ترها پی برده و این شناخت و آگاهی از میزان فشار بر جدیدی ها می کاست، زندانیان از چگونگی دستگیری های آن سال روایت های متفاوتی می کردند و بخش عظیمی از چپ ها در تور دادستانی گرفتار آمده بودند، بند ما همان جائی واقع شده بود که در سال شصت، دو شب در هفته صدای تیرهای خلاص را می شمردیم و گاه به عدد دویست می رسید! در طول سال ها زندانیان زیادی از آنجا به بالای تپه رفتند! منیژه البرزی، فخری لک کمری، منیژه هدایی، ناهید تهرانی، وجیهه، فاطمه مدرس تهرانی، فروزان عبدی، اشرف فدایی، فهیمه جامع کلخوران، سیما محمودی، صنوبر قربانی و .....

همچنین عده ای با نام مستعار اعدام شدند و نیز در میان اعدامیان متهمانی بودند که برای جلوگیری از گسترش بازداشت ها و دست نیافتن دادستانی بر خانوادها و دوستانشان از اعلام نام خود خودداری کردند! خانواده دار بودند، از خانواده گذشتند و ناشناس کشته شدند تا دیگران زنده بمانند و چون شرایط سخت زندان را می دیدند حاضر نشدند که دیگران به زیر شکنجه کشیده شوند و با این کار که مصلحت خویش در آن می دیدند کار دادستانی را آسان ساختند زیرا قوه قضائیه جمهوری اسلامی و زیر مجموعه هایش نیروی انتظامی، وزارت اطلاعات و دادستانی مسئولیتی در قبال جان آنها نمی پذیرند و مشخصاتی از آنها در جائی درج و ثبت نگردیده است! گر چه سازمان های مخالف رژیم لیست بلند بالائی از اعضاء و هوداران اعدام شده خود تهیه کرده اند اما در این مورد در غفلت دائمیند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خردادماه ۱۳۶۵ بود، صبح یک روز بهاری، بلندگوی بند روشن شد و یکی از نگهبان ها گفت: "اسامی که خوانده می شود جهت رفتن به بازجوئی (دادسرای اوین) با چادر و چشمبند به دفتر بند مراجعه کنند!" در میان اسامی نام خودم را شنیدم، همچنین محبوبه مجتهدزاده را صدا کردند! تصور می کنم دو ماهی بود که از آشنائی ما می گذشت، در پی جا به جائی های جمعی که در اردیبهشت و خرداد انجام گرفته بود هم اتاق شده بودیم، به اتهام هواداری از راه کارگر همراه با همسرش در پائیز ۱۳۶٤ بازداشت شده بود، او هنگام دستگیری باردار بود و در ۲۹ آذرماه ۱۳۶٤ در زندان و در حداقل امکانات موجود زایمان کرده و نام پسرش را یاشار گذارده بود، او را با نوزادی در بغل دیدم و در اولین برخوردها و شناخت از روحیه اش دریافتم نباید تنهایش بگذارم، شرایط زندان سخت و تحمل آنجا دشوار بود.

پس از زایمان نیاز به پرستاری داشت که نمی دانم چه کسی از او مراقبت و پرستاری کرده بود، با وجودی که از بچه داری چیزی نمی دانستم در همه موارد به او کمک می کردم، خوشبختانه توسط خانواده اش لوازم مورد نیاز یاشار از قبیل پوشاک تأمین می گشت و ما هم چند نفری بودیم که سعی می کردیم وجودمان مثبت باشد، در بعضی از روزها محبوبه می گفت: "چرا این بچه هر وقت در آغوش تو می آید، می خوابد؟" سر به سرش می گذاشتم و پاسخ می گفتم: "زیرا که آغوش امنی یافته است!" و این کنایه ای بود به آن دست از زندانیان که برای دیگران دردسرساز بودند! سیمین می گفت: "معلوم نیست این بچه را چی کار کرده، تا صدایش را می شنود بال درمی آورد!"

آن روز بهاری ما را برای بازجوئی صدا کرده بودند، در مجموع محیط دادستانی و شعب بازجوئی با همه تفاوت های سال شصت و سال های بعد، آن اندازه نفرت برانگیز بودند که هر گاه اسم ما را می خواندند با نگرانی و بی میلی به سمت بیرون بند گام برمی داشتیم، از دفتر بند که گذشتیم نگهبانان زن ما را به نگهبان دیگری تحویل دادند که آن مرد مسئولیت بردن زندانیان به دفتر دادستانی را داشت، چشمبند زده بودیم و تکه ای از چادرهای یکدیگر را گرفته و در پشت سر هم در یک صف مسیر را می پیمودیم، وارد محوطه باز و حیاط زندان شدیم، نگهبان تا یاشار را دید او را در جلوی صف قرار داد، محبوبه درد می کشید، نمی توانست بنشیند چه رسد به راه رفتن! کمردرد داشت و در آن روزها قادر به انجام ابتدائی ترین کارهایش نبود، من در پشت سر او گام برمی داشتم و می دانستم با چه دشواری راه می رود!

سریع تصمیمی گرفتم و خطاب به نگهبان گفتم: "آقا ببخشید، من می توانم کمک کنم و این بچه را تا دادستانی بیاورم، مادرش مریضه، کمردرد دارد و نمی تواند راه برود." نگهبان مکثی کرد و هنوز پاسخ نداده بود که ادامه دادم: "ما هم اتاقی هستیم و حرف زدنمان با یکدیگر اشکالی ندارد." نگهبان با شنیدن این حرف یاشار را از مادرش جدا کرد و به من سپرد، در گوش یاشار زمزمه می کردم و او با چشمبندم بازی می کرد و همین باعث شده بود تا کمی بالا برود و در مسیر راه که پوشیده از پاره سنگ بود زمین نخورم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سرانجام به دفتر دادستانی رسیدیم و از چند پله بالا رفتیم، نگهبان ما چند نفر را بر روی نیمکت سمت راست نشاند و محبوبه را از ما جدا کرد و همراه خود برد، دو نیمکت در سمت راست و چپ درب ورودی دادسرا و نیمکت سوم را در سرسرای دادسرا یا کریدور گذاشته بودند که از زاویه دیدم دور بود و نمی دیدم، در مدتی که آنجا نشسته بودم نور خورشید بر صورتم می تابید، چه لذتی می بردم! حس کردن گرمای آفتاب عالمتاب که بی دریغ بر من می تابید! از زیر چشمبندم محوطه باز زندان را دید می زدم، همه چیز از روشنائی می درخشید، برگ درختان و گل های رز و نسترن براق براق بودند.

مدت زمانی نگذشته بود که مردی نعلین پوش با شلوار سبز تیره (مخصوص کمیته چی ها) سر رسید و طوری که دستش به دست من نخورد از بالای سرم یاشار کوچولو را از بغلم بیرون کشید، یکباره گفتم: "آقا چه کار می کنید؟" او پاسخم را نداد و چند قدمی از ما دور شد! چشمانم بسته بودند، نمی توانستم تشخیص بدهم کدام یک از مسئولان زندان است، برای لحظاتی با خود مرور کردم و به یاد آوردم شعب بازجوئی و اتاق های شکنجه و اعتراف گیری را که دقیقا چند متر آن طرفتر بنا شده بودند، تنها چیزی که در آن شعب اهمیت نداشت جان انسان ها و زن بودن (جنسیت) زندانیان بود! زندانیانی بودند که در زیر شکنجه سقط جنین کردند و با امضای بازپرسان شعب بازجوئی و حکم قاضی، زنان باردار اعدام گردیدند! مسئولان زندان ها که غالبا از سوی آیت الله خمینی بدین سمت ها گمارده شده بودند با اختیارات تام سلیقه ای عمل می کردند! هر گونه که می خواستند با زندانیان رفتار می کردند و در همه زندان ها اعلام می کردند: "متهمان از حق و حقوق برخوردار نیستند!"

مرد نعلین پوش داخل کریدور شده بود، ناگهان صدای نحسش را که بلند، بلند حرف می زد شنیدم، او مجتبی حلوایی معاون زندان اوین بود! می شنیدم به کسی می گفت: "این را بگیر ببینم، می شناسیش؟ بگیر ببینم، می شناسیش؟" و سپس صدای هیجان زده ای در پاسخ او شنیدم که می گفت: "وای پسرمه! این پسرم است، پسرم هست!" صدائی را که می شنیدم صدای پدر یاشار، منصور نجاتی بود که این چنین با حرارت پسرم، پسرم می گفت! در آن هنگام بود که پی بردم محبوبه را نه برای بازجوئی بلکه برای ملاقات با همسرش صدا کرده اند، خودش در کدام اتاق بود؟ نمی دانم! تا آن لحظه نمی دانستم زندانی که آن طرف نشسته بود پدر یاشار است! دقایقی بعد مرا به دادیاری زندان فراخواندند و سپس به بند بازگردانده شدم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

موقعی که به بند بازگشتم تعدادی از زندانیان کودکان خود را بغل کرده و در راهرو، در آنجا که حمام بند واقع شده بود در انتظار بودند تا بدانند در بازجوئی چه گذشته بود؟ متهمانی که همسرانشان هم زندانی بودند به گردم حلقه زده و با غم و حسرت می پرسیدند: "فریبا، با شوهرش ملاقات داشت محبوبه؟ فریبا، به محبوبه ملاقات دادند؟" و سؤالات متمرکز شده بودند حول ملاقات و دیدار آن دو با یکدیگر! من با شور و اشتیاق تعریف می کردم بابای یاشار می گفت: "پسرم است، پسرمه، پسرم" در همان حال در نگاهشان، در نگاه آنها که حسرت همیشگی دیدار همسرانشان را با خود داشتند و آنها که خرسند به لحظه ای دیدار و در حسرت لبخندی و عشقی از دست رفته بودند می خواندم تا چه اندازه دوست داشتند که در آن روز در جای محبوبه می بودند! از حالات آنها عمیقا متأثر شده بودم ولی همه لبخند بر چهره داشتیم.

از سوئی شادی و هیجان ما و از سوی دیگر گزارشگران (توابان) از عصبانیت در حال ترکیدن بودند! همان هائی که باعث شده بودند برای پاره ای تذکرات به دادیاری بروم! آنها از شنیدن این خبر و خندان بودن من خوشحال نبودند! ساعاتی بعد محبوبه به بند بازگشت و روحیه اش تغییر کرده و همچون گذشته یاشار را به من سپرد، دیری نپائید که گزارش های نادمین بند تأثیر خود را گذاشت و مرا از آنجا به بندی دیگر منتقل کردند، در آخرین لحظه ها در گوش یاشار زمزمه می کردم: "همه زندگی همین است، دل بستن و جدائی!"

بعد از آن روز آیا یاشار کوچولو به ملاقات پدرش رفت و این فرصت را به دست آورد تا وی را در آغوش گیرد؟ آیا تا آن روز به او، همسر و فرزندش ملاقاتی داده بودند؟ نمی دانم! منصور نجاتی پدر یاشار متولد فروردین ۱۳۳۳، شاهین دژ در ۱۶ آبان ماه ۱۳۶٤ در تهران دستگیر شده و در یکی از بیدادگاه های رژیم محکومیت گرفته بود، او در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در ایران که با فتوای خمینی جنایتکار انجام گرفته است در شهریورماه خونین ۱۳۶۷ سر به دار شد و بدون نام و نشان در گورهای جمعی در گلزار خاوران  دفن گردید، یادش گرامی باد.

شب نوشته در بیست و نهمین زادروز کوچکترین زندانی بند، یاشارجان زادروزت خجسته باد! ژانویه ۲۰۱۵ - تصویر ضمیمه، زنده یاد منصور نجاتی

منبع: 
http://www.hafteh.de/?p=85546
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری