رواداری در فرهنگ و ادب ایران بخش دوم

این نوشته نگاهی دارد به رواداری (تساهل، تسامح) در فرهنگ و ادب ایران با تکیه بر آثار مکتوب و تلاشی دارد برای جمع‌بندی و دریافت رهنمود.
رواداری می‌تواند زاویه دید سیاسی، اجتماعی، مذهبی، فلسفی، فرهنگی، قومی و یا اخلاقی داشته باشد و شکیبایی اندیشه، گفتار، رفتار و اعمال دیگران در عرصه‌های نامبرده را شامل شود. بزرگان ایران بیشتر با وسعت مشرب تحسین‌برانگیزی به رواداری مذهبی پرداخته‌اند؛ یعنی تحمل ادیان و مذاهب دیگران و همزیستی صلح‌آمیز با آنها.
 
رواداری
در فرهنگ و ادب ایران
بخش دوم 
احد قربانی دهناری
 گوتنبرگ
١٣٨٧
  
نمایه
 
سانسور:به قدمت فریاد آزادی 177
فروغی بسطامی: رموز عشق با زاهد مگویید 180
یغمای جندقی: ز شیخ شهر، جان بردم به تزویر مسلمانى 180
میرزا ابوالقاسم توحید: داغ ما به دل داغ او به پیشانی 181
زرگراصفهانی: دلم تنگ شد از زهد ریایی 182
شاه جهان بیگم: از بوریان زاهدان، بوی ریا آید به جان 182
شاه سلیمان: با دشمن و دوست فعل نکو نیکوست 183
فقیر شیرازی: همه مست‌اند، از می پندار 183
قائم مقام فراهانی: زاهد چه بلایی تو؟ 183
قاآنی شیرازی: شرمنده از گناه در خور عفو 185
میرزا فرهنگ شیرازی: آگاه به راه پنهانی میخانه 185
میرزا ابوالحسن جلوه: از خامی دیگ است که در جوش و خروش است 185
همای شیرازی: با زاهد افسرده مگویید که خام است 186
محتشم کاشانی: از روی زاهدان نرود گرد تیرهگی 186
روزنامه در ایران: از خودسانسوری تا فحاشی 186
مزین السلطنه: روشنگر خرافه‌ستیز 188
اشرف‌السلطنه: از نخستین روزنامه‌نگاران و عکاسان زن 193
نجم‌السلطنه: زنی مصمم، فعال و پرجرأت 194
خدیجه افضل وزیری: بیسوادی علت اصلی عقب ماندگی زنان 196
عارف قزوینی: سرافعی وسر شیخ بکوبید به سنگ 197
مدهوش تهرانی: زاهد برو تو زهد به کار عوام کن 202
میرزا فتحعلى آخوندزاده: افشاگر بی‌امان خرافات و خودکامگی 203
عبدالرحیم طالبوف: مبارز خستگی ناپذیر علیه خرافات و سنتگرایى 206
بی‌بی مریم بختیاری: ما زن‌های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم 208
حاج زین العابدین مراغهاى: روشنگران و منادیان پیگیر آزادى 209
صدیقه دولت‌آبادی: مبارز پیگیر حقوق و کرامت زنان 212
زینب پاشا: شیر زنی سازمانگر 213
صغیر اصفهانی: به نیکی در جهان بگذار هان افسانۀ خود را 214
قرةالعین: زنی دانشمند و مبارز نستوه 215
میرزا آقاخان كرمانى: یکی از شورانگیزترین مبارزان و نویسندگان عصر بیدارى ایرانیان 218
رجاء اصفهانی: رو به‌در کن از دل خود کینه را 221
آزاد کشمیری: یارب چه چشمه‌ای است محبت 221
مستشارالدوله: همه ترقیات نتیجه یک کلمه: قانون 222
خانم دکتر حسین خان کحّال: زنی روشنفكر، آگاه و روشنگر 225
بی‌بی‌‌ خانم وزیرف: بنیان نخستین مدرسه‌ی دخترانه 226
بی‌بی ‌خانم استرآبادی: پاسخی دندان‌شکن و پیشگامانه به امر و نهی‌های تحقیرآمیز مردان 226
میرزا آقا تبریزى: نقد گویای جامعه و دولت قاجار 230
میرزا حبیب اصفهانى: مترجم سرگذشت حاجی بابا اصفهانی 232
سید جمال واعظ اصفهانى: آرزومند ایران تولیدکننده 235
شیخ احمد مجدالاسلام كرمانى: نگران نفوذ روحانیون بر مردم 238
مهرانگیز دولتشاهی: نخستین زن سفیر ایرانی 238
ابوالقاسم لاهوتى: شرم باشد، که تو در خواب و جهانی بیدار 239
فرخى یزدى: دل نثار استقلال، جان فدای آزادی 240
میرزاده عشقی: گرکفن نیست، بگو چیست پس این روبنده؟ 241
محمد علی جمالزاده: جهل و چشم‌بستگی گروه مردم مانع هر گونه ترقی 245
صادق هدایت: ریشه‌یابی ژرفنگرانه عقب‌ماندگی ایران 245
على دشتى: روایتگر پرشور و هنرمندانه آزادی و خرافه‌پرهیزی و تعصّب‌ستیزی 250
شجاع الدین شفا: نقد روشنگرانه ادیان ابراهیمی 251
شیخ احمد روحى: قربانی روشنگری 251
شمس کسمایی: روشنگر و سنت‌شکن 252
عالمتاج قائم مقامی: قرن‌ها بوده جنس زن مقهور 253
عبدالحسین صنعتی زاده‌: بیزاری از جنگ‌های بیرحمانه 255
نسیم شمال: افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم 255
ملک الشعرا بهار: فغان ز جغد جنگ و مرغوای او 257
ایرج میرزا: فتنه‌ها در سر دین و وطنست 260
علامه دهخدا: یک عمر تلاش و روشنگری 266
جبار باغچه‏بان: بی صلحِ ملل شاد نگردد دل من 270
مجتبی مینوی: مروج چندگرائی مذهبی و آزادی فردی 270
نیما یوشیج: سرچشمههای ذوق بشری وسیع و متفاوت است 271
محمد علی افراشته: ای تاجران اسلحه شرم و حیا كنید 272
مجدالدین میرفخرایی: ستایش از مادر طبیعت 274
عماد خراسانی: گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه یكیست 276
فریدون آدمیت: تاریخ‌نگار توانمند و پرتلاش تحلیلی-انتقادی 277
پروین اعتصامی: خرّم آن دل که خاطری را، سبب تسکین است 280
احمد کسروی: روشنفکری پرسش‌گر، نویسنده سنجشگر، اندیشمند بی‌باک، و تاریخ‌نگار ژرفکاو و تیزبین 284
علی اکبر حکمی‌زاده: یکی از نادر اصلاح‌طلبان مذهبی در تاریخ تشیع 291
محمد حسن شریعت سنگلجی: تلاش در پاکسازی مذهب شیعه 292
قمر بیگم شیدا: مبارز فعال رفع حجاب 294
فاطمه سیاح: فرهیخته‌ای پرشور مدافع حقوق زنان 294
مفتون همدانی: با همـه عالم سـر صلح و صفا داريم ما 296
اقبال لاهوری: هستم اگر میروم، گر نروم نیستم 297
قمرالملوک وزیری: پیشگام آواز در جامعه‌ی آواز-ممنوع 297
غلامحسین صدیقی: آنچه اعراب و مغول‌ها جدا جدا کردند، اینان یکجا خواهند کرد 300
محمدحسین شهریار: همدلی مسلم و گبر و یهود 304
مریم فیروز: فعال پرشور و پیگیر حقوق زنان 305
ژاله اصفهانی: ستاشگر آزادی و دموکراسی 307
سیمین دانشور: هر جنگی هر دو طرف بازنده است 307
شاپور بختیار: من اول انسانم، بعد ايرانيم و بعد مسلمانم 308
ادیب برومند: نیست بادا بجهان، اهرمنِ کینه و جنگ 309
امیری فیروزکوهی: بدکارتر از زاهد خوشنام ندیدم 312
فرخ‌رو پارسا: نخستین بانوی وزیر در ایران 312
امیرحسین آریان پور: دیکتاتورهائی در صف اول مبارزه با دیکتاتوری 315
احمد شاملو: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد 316
سیمین بهبهانی: در کرامت زن و نکوهش جنگ 323
محمد علی اسلامی ندوشن: لزوم مشارکت همه 326
مصطفی رحیمی: جمهوری مطلق نه با پسوند "اسلامی" 327
هوشنگ ابتهاج: زندگی چیست؟ عشق ورزیدن 331
سیاوش کسرایی: ستایشگر زندگی، امید، کوشش و بهروزی انسان 334
آذرنوش صنيع [ابتهاج] 343
شفیعی كدكنی: مروج آثار روادارانه عرفانی 344
احسان طبری: بر این زمین عبث مرو، بیافرین! 345
مهدی اخوان ثالث: مپـرسید از نـام و نـانـش دهید 351
آرامش دوستدار: نقد نیندیشی و دین‌خوئی 352
داریوش آشوری: پرهیز از شیفتگی، نقد عقلانی 354
علی اکبر سعیدی سیرجانی: خدا ناشناسم اگر "این" خداست! 356
تقی مدرّسی: انسان با محبت رشد می کند و با گذشت کامل می گردد. 358
فروغ فرخزاد: آشنا با رنج‌های خواهران خویش 358
غلامحسین ساعدی: درختی که در اوج بالندگی اره شد 360
مهشید امیرشاهی: ادیب و فرهیخته‌ی مبارز آزادی بیان و جدایی دین از سیاست 364
اشرف دهقانی: مبارزی جسور و الهامبخش 365
سعید سلطان پور: با كشورم چه رفته است 366
محمد مختاری: ما نیاز به «تمرین مدارا» داریم. 371
حسن یوسفی اشکوری: خشونت اسلام فقهی و رواداری اسلام عرفانی و کلامی 380
علی میرفطروس: افشاگر پرشور قشریت مذهبی و دیکتاتوری سیاسی 383
رحمان هاتفی: آنجا که تاریخ نویسان متوقف می شوند، شاعران آغاز می کنند 383
اکبر گنجی: جدایی کامل دین از سیاست 384
محمد جعفر پوینده: مبارز پیگیر، سرسخت و اصولی آزادی بی قید و شرط بیان 385
میرزا آقا عسگری: حرمت انسان بی توجه به تعلق فکری 387
ناشناس ها: آتش نتوان کرد به آتش خاموش 390
فرهنگ مردم: بنگر که چه می‌گوید، منگر که، که می‌گوید! 391
برخی نتیجه گیری ها 397
یادآوری ضرور 399
کتابشناسی 400
فارسی 400
انگلیسی 402
پیوندگاهها 403
 
سانسور:به قدمت فریاد آزادی
یکی از بارزترین نمودهای عدم رواداری سانسور است. سانسور همیشه در ایران وجود داشته است. تکفیر، تحریم، افتراء، اتهام، کتاب‌شویان، تحریف نسخه ها و تحریک توده و عوام علیه روشنفکران، نواندیشان و دگراندیشان اشکال رایج سانسور بوده است. در یک نگاه تاریخی تا رواج چاپ و گسترش فراگیر کتاب و روزنامه، تکفیر و تحریم شکل مسلط سانسور بود. پیامد تحریک توده ها علیه اندیشمندان و هنرمندان مهاجرت و خودسانسوری بود. از دوران قاجار تفتیش و بازرسی مطبوعات به طور رسمی و دولتی سازمان یافت.
زردتشیان در ایران باستان هر آنچه را نادرست تشخیص م‌دادند، سرکوب می‌کردند. برخوردهای خشونت بار علیه مزدک و مزدکیان، مانی و مانویان از این دست است.
تازیان از آنجائی که رهبری بی‌سواد داشتند دشمنی بیکران آنها با کتاب غیرقابل قیاس است. هرآنچه رنگ فرهنگ، ادب و هنر داشت طعمه آتش و آب و شمشیر شد. 
سلطان محمود غزنوی، قرن چهارم هجری، پس از فتح سمرقند و بخارا کتابخانه های پربار این دو شهر را به نام اسلام به آتش کشید. لشکریان سلطان مسعود غزنوی در حمله به اصفهان درسال ۴۲۱ هـ. ق. کتابخانه ابوعلی سینا را غارت کردند و کتاب بیست جلدی ابن سینا به نام «الانصاف» را به غارت بردند.
پس از فتح قلعه‌های اسماعیلیه در سال ۶۵۴ هـ. ق. هولاکو خان مغول دستور داد کلیه کتاب‌های اسماعیلیه را به آتش کشیدند.
تحریم نمونه دیگری از سانسور بود. فقها کتاب های صوفیان و فیلسوفان را ضاله می خواندند و آنها را به آب می‌شستند. محمد تقی دانش پژوه بخشی از یک سند را که متعلق به سده یازده در باره شستن کتاب های فلسفی از جمله «شفا»ی ابن سینا، نقل می کند که تکان دهنده است («کتاب شویان، نقل از جنگ قرن یازدهم»، راهنمای کتاب، دوره ۸، ص ۷۲):
... به نقل ثقات منقول است که ابوقرة اسکندری کتابی به خدمت عبدالله مسعود رضی الله آورده و گفت: این کتاب را در شام مطالعه کرده ام و لطایف آن در ممیز من نهال اعجاب نشانده و غرایب نکالش به قبول خاطر متلقی شده. عبدالله گفت: هلاک امم سالف باتباع چنین کتاب ها و ترک الله بود. طشت و آب را طلب کرد و اجزای آن را مضمحل گردانید.... شیخ الاسلام قدس سره ذکر کرده که به امداد توفیق الهی کتاب ابن سینا که به شفا مترجم است و به حقیقت کتاب شقا است ده مجلد به اشارت خلیفه وقت الناصرالذین مغسول گردانیده. شکر الله تعالی سعید.
و از آثار معجزات سیدالمرسلین... آن که در حدود سنه ستین و سبعمائه سلطان سعید مبارزالدین محمد بن مظفر الیزدی در اطراف ممالک که حشر ایالت او بود... کمابیش سه چهار هزار مجلد کتاب فلسفه در عرض یک-دو سال به آب شست. مضمون (لیظهره علی الدین کله) همگان را عیان گردد و (قل جاء الحق زهق الباطل) جهانیان را محقق شود.
از دوران قاجار تا اواخر دوران پهلوی سانسور دولتی و دوران جهموری اسلامی ترکیب تکفیر و سانسور دولتی شکل مسلط سانسور شده است. ناصرالدین شاه قاجار به توصیه صنیع الملک (اعتماد السلطنه) رسما اداره‌ای به نام «اداره سانسور» تاسیس کرد. اعتماد السلطنه در فصل هشتم کتاب «المآثر و الاثار» می نویسد:
اداره سانسور که عبارت از تفتیش کتب وروزنامه های وارده از خارج است. چون بعضی از مطبوعات بعضی از ممالک که مشتمل بر طعن طریقی و یا قدح فریقی وهجاء شخصی و یا هزل فاحش بود به لحاظ مبارک این پادشاه می رسید از انتشار آن ها همواره آثار کراهت بر جبین همایون هویدا بود. تا وقتی که رساله هجو سلاسه شیخ هاشم یرازی مطبوعه بمبئی را به طهران آوردند و نسخه حضور مهر ظهور بردند از مشاهده آن اشعار ناسزاوار در حق آن دانشوران بزرگوار شعله خشم شاهنشاهی زبانه زدن گرفت و در وقت به تحجیر و اعدام تمام آن نسخ فرمان رفت. بنده نگارنده حاضر درگاه بود، معروض نمود كه دولت‌هاى اروبیه [اروپایى] براى سد راه این عیب از ممالك خویش دایره تفتیش ایجاد كرده‌اند و اسم آن سانسور است و چون شرحى از شرایط و شئون آن براند[م] بر خاطر مبارك بسى پسندیده آمد و فرمان رفت تحت نظر این خانه‌زاد در حدود ایران سانسور ایجاد شود و از آن وقت باز راه این عیب بسته است و رشته این تجارت گسسته.
سرانجام در تاریخ پنج‌شنبه دوازدهم رجب ۱۲۸۰ هـ. ق. (۱۲۳۸ هـ. ش) طبق اعلانى كه در روزنامه علمیه دولت علیه ایران به چاپ رسید،‌ صنیع‌الملك رییس و مباشران روزنامه و نقاشخانه و كارخانه دولتى، مراقب و مواظب، تمامى امور چاپخانه‌هاى ممالك معروسه شد. 
عمده سانسور یا ممیزى در زمان ناصرالدین شاه، شامل جلوگیرى از ورود روزنامه‌هایى مى شد كه در خارج از كشور، حكومت او را به باد انتقاد مى گرفتند. در زمان مظفرالدین شاه نیز به دلیل روزافزون شدن جراید ایرانى در خارج از كشور، علنا اعلام شد كه روزنامه هاى داخلى هر مملكت به خصوص روزنامه هاى سیاسى و رسمى آنهایى هستند كه داخل مملكت به طبع و نشر مى رسند و روزنامه هایى كه خارج از كشور منتشر مى شوند، روزنامه هاى مملكتى نبوده و ورود آنها به كشور اكیدا ممنوع است. 
با اعمال سانسور مبارزه با سانسور نیز سازمان یافت. عده‌ای از روشنفکران در انجمنی مخفی به نام «انجمن گلستان»  با هدف کسب آزادی مطبوعات متشکل شدند. مجیرالدوله یکی از اعضای انجمن در خاطرات خود نوشت که همه اعضای انجمن هم نظر بودند که "از لوازم مشروطیت آزادی قلم است و تا آزادی قلم نباشد مشروطیت مستحکم نخواهد بود."
نمونه پیشگام، مبارزه با سانسور در كلام میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل نمودار است كه در اعتراض خود به اداره انطباعات نوشت: «چه فرقى هست بین زمان استبداد و حكومت مشروطه كه نویسنده مجبور است پیش از نشر اثرش، دو جلد از آن را به اداره انطباعات بدهد و اجازه بگیرد؟» (غلامحسین ساعدی، ۱۳۵۷)
نتیجه حمله صور اسرافیل و اعتراض اعضاى «انجمن گلستان» به تصویب قانون مطبوعات در شش فصل و ۵۳ ماده انجامید كه اعلام مى كرد: «انتشار عامه مطبوعات غیر از كتب ضلال و مواد مضره به دین مبین اسلام آزاد و ممیزى در آنها ممنوع است.»
پس از به قدرت رسیدن رضا شاه، علاوه بر شلاق زدن، شكنجه و زندانى بسیارى از نویسندگان و تعطیلى خیل مطبوعات، درج كوچكترین خبر، حتى آگهى هاى خصوصى بدون دخالت و نظارت شهربانى ممنوع اعلام شد. فرخى یزدى شاعر پرآوازه را كه آن زمان مدیر روزنامه طوفان بود، به خاطر شرایط سفت و سخت ممیزى گرفتند، زندانى كردند، لبهایش را به هم دوختند و به شكل غم انگیزى كشتند.
مسیر جدیدى كه در تاریخ ممیزى كتاب در ایران ایجاد شده بود، به سالهاى بعد از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و مبارزات براى ملى كردن صنعت نفت برمی‌گردد. كودتاگران كه بعدها هسته اصلى ساواك را تشكیل دادند، داعیه دار نظارت دایمى بر مطبوعات و انتشارات شدند. همان زمان نیز دایره‌اى تحت عنوان «دایره ممیزى» در وزارت فرهنگ و هنر وقت ایجاد شد كه ممیزى نشریات، اعم از كتاب و مطبوعات را در حیطه وظایف خود داشت اما ممیزى سیاسى كماكان برعهده ساواك (سازمان اطلاعات و امنیت كشور) بود. 
ممیزى كتاب در دوره جمهوری اسلامی ابعاد دیگری یافت. به بهانه جنگ بی سابقه ترین سانسور در کشور اعمال شد. با وجود اینکه كه اصل ۲۴ قانون اساسى مطبوعات و نشریات را در بیان مطلب، به شرطى كه مخل به مبانى اسلام و حقوق عمومى نباشد، آزاد گذاشته ممیزان با سلیقه شخصی و تنگ نظرانه سخت ترین سانسور را اعمال کردند. (ر. ک. رجب زاده، احمد ۱۳۸۰)
ویژگی دیگر سانسور در زمان جهموری اسلامی جهانی شدن آن است. جهموری اسلامی به اختناق در ایران راضی نیست بلکه هنرمندان، نویسندگان و مترجمان سراسر جهان را زیر پوشش چتر اختناق خود دارد. فتوا علیه سلمان رشدی و قتل مترجمان آثارش یک نمونه است.
 
فروغی بسطامی: رموز عشق با زاهد مگویید
میرزا عباس بسطامی  ( ۱۲۷۴ - ۱۲۱۳هـ. ق.)  با تخلص فروغی شاعر دوران قاجار می گوید:
 
شیخ گر شد به ره زهد چنین پندارد
که کسی بی خبر ازحیله وتزویرش نیست
 
رموز عشق با زاهد مگویید         که مردِ بار عیسی هرخری نیست
 
زتقریری که زاهد میکند برعرشه منبر
طلوع صبح محشر شام هجرانست پنداری
 
یغمای جندقی: ز شیخ شهر، جان بردم به تزویر مسلمانى
یغمای جندقی (۱۲٧۶ – ۱۱۹۶ هـ. ق.) میرزا رحیم متخلص به یغما از شعرای غزلسرای سده سیزدهم در عهد محمد شاه قاجار می‌گوید:
دوش درمیکده سرمست وخرابش دیدم
واعظ شهر که در صومعه غوغا میکرد
نه زاهد بهر پاس دین ننوشد، بل ازان ترسد
که گردد آشکارا گاه مستی کفر پنهانش
سرانجام برای حفظ جانش از تكفیر فقها تقیه می‌کند و می‌سراید: 
بهار، ار باده در ساغر نمى‏كردم چه مى‏كردم
ز ساغر گر دماغى تر نمى‏كردم چه مى‏كردم
هوا تر، مى‏به ساغر، من ملول از فكر هوشیارى
اگر اندیشه دیگر نمى‏كردم چه مى‏كردم
عرض دیدم به‏جز مى هرچه زآن بوى نشاط آمد
قناعت گر بدین جوهر نمى‏كردم چه مى‏كردم
چرا گویند در خم خرقه صوفى فرو كردى
به زهد آلوده بودم گر نمى‏كردم چه مى‏كردم
ملامت مى‏كنندم كز چه برگشتى ز مژگانش
هزیمت گر ز یك لشكر نمى‏كردم چه مى‏كردم
مرا چون خاتم سلطانى ملك جنون دادند
اگر ترك كله افسر نمى‏كردم چه مى‏كردم
به اشك ار كیفر گیتى نمى‏دادم چه مى‏دادم
به آه ار چاره اختر نمى‏كردم چه مى‏كردم
ز شیخ شهر، جان بردم به تزویر مسلمانى
مدارا گر به این كافر نمى‏كردم چه مى‏كردم
گشود آنچ از حرم بایست از دیر مغان یغما
رخ امید بر این در نمى‏كردم چه مى‏كردم
 
میرزا ابوالقاسم توحید: داغ ما به دل، داغ او به پیشانی
میرزا ابوالقاسم توحید
همین بس است تفاوت زما و زاهد شهر   که داغ ماست به دل داغ او به پیشانی
تونیز عشق طلب زاهدا که عمر عزیز            دریغ باشد اگر بگذرد به نادانی
 
زرگراصفهانی: دلم تنگ شد از زهد ریایی
زرگراصفهانی
دوشینه دلم تنگ شد از زهد ریایی     امروز زمسجد ره میخانه گرفتم
تسبیح درافکنده و انگور فشردم          سجاده گرو داده و پیمانه گرفتم
 
 
شاه جهان بیگم: از بوریان زاهدان، بوی ریا آید به جان
شاه جهان بیگم (زاده ۱۲۵۴ هـ. ق ) دختر جهانگیرخان حكمران بهوپال است كه پس از مرگ پدرش جانشین او شد و لقب «تاج هندوستان» گرفت، می گوید:
عشق بی پروا
هر دم زحسن یار من، ریزد تجلای دگر
چشمم بود در هر نظر، محو تماشای دگر
هر زرٌه خاک درش، خورشید تابان در برش
از پرتو مهر رخش، دارد تجلای دگر
خوبان دنیا گو همه، خوبند از سر تا به پا
نام خدا آن دلربا دارد، سراپا دگر
از بوریان زاهدان، بوی ریا آید به جان
بهر نماز عاشقان، باشد مصلای دگر
باور مکن قول عدو، ساغر کجا و شیشه کو
ای محتسب این های و هو، دارم ز صهبای دگر
من میروم سوی حرم، دل می کشد سوی صنم
من میروم جای دگر، دل میبرد جای دگر
جانم به تنگ آمد از او، یارب چسان سازم بدو؟
من میزنم رای دگر، او میزند رای دگر
ای شوق بی پروا بیا، تا وارهم از ما سوی
جز درد تو نبود مرا، در دل تمنای دگر
ای مونس غمخوار من، خلقی پی آزار من
بس مهر ایزد یار من، دارم نه پروای دگر
«شاه جهانم» بی گمان، هم تاجور در هندیان
جز یاد داور در جنان، دارم نه سودای دگر
 
شاه سلیمان: با دشمن و دوست فعل نکو نیکوست
با دشمن و دوست فعل نکو نیکوست   بد کی کند آنکه نیکی اش عادت و خوست
با دوست چو بد کنی شود دشمن تو           با دشمن اگر نیک کنی گردد دوست
 
فقیر شیرازی: همه مست‌اند، از می پندار
میرزا حسین علی معروف به میرزا علی متخلص به فقیر که در سال ۱۲۹۶ (هـ. ق.) در اصطهبان فارس به دنیا آمد، می‌گوید:
چشم عبرت گشا که خواهی دید                هر کسی در حساب دفتر خویش
شکوه از دست آسمان تا چند                  آنکه خود نحس کرد اختر خویش
همه مست‌اند، از می پندار لیک                  هر یک به قدر ساغر خویش
سر فرازی مکن، که در گیتی                  پای را بسته بینی از سر خویش
 
قائم مقام فراهانی: زاهد چه بلایی تو؟
میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی ( ۱۲۵۱ – ۱۱۹۳ هـ. ق.) از پیشگامان مبارزه با استعمار نوین در عصر جدید و ساده‌نویسی در فارسی می گوید:
زاهد چه بلایی تو؟ کاین دانه تسبیح          از دست تو سوراخ به سوراخ گریزد
نامه به میرزابزرگ قائم‌مقام از زبان عباس میرزا
خدایا راست گویم فتنه از تست            ولی از ترس نتوانم چخیدن
لب و دندان ترکان ختا را                  بدین خوبی نبایست آفریدن
که از دست لب و دندان ایشان       به‌دندان دست و لب باید گزیدن
می‌فرمایند [عباس‌میرزا نایب‌السلطنه] پلوهای قند و ماش و قدح‌های افشره و آش شماست که حضرات را [آخوندهای تبریز] هار کرده است. اسب عربی بی‌اندازه جو نمی‌خورد و اختهٔ قزاقی اگر ده‌من یکجا بخورد بدمستی نمی‌کند، خلاف یابوهای دودرغه که تا قدری جو زیاد دید و در قوروق بی‌مانع چرید، اول لگد به مهتری که تیمارش می‌کند، می‌زند.
ای گلبن تازه، خار جورت       اول بر پای باغبان رفت
از تاریخی که شیخ‌الاسلام تبریز در فتنه مغول صلاح مسلمین را در استسلام دید تا امروز، چه در عهد جهانشاهی و مظفری، چه سلاطین صفوی، چه نادرشاهی و کریم‌خانی... هرگز علمای تبریز این احترام و عزت و اعتبار و مطاعیت نداشتند، تا در این عهد از دولت ما و عنایت ماست که علم کبریا به اوج سما افراشتند. سزای آن نیکی این بدی است! امروز که ما در برابر سپاه مخالف نشسته‌ایم و مایملک خود را بی محافظ خارجی به اعتماد اهل تبریز گذاشته، در شهر پایتخت ما آشوب و فتنه بکنند و دکان وبازار ببندند و سیدحمزه و باغمیشه بروند... فرمودند اگر حضرات از آش و پلو سیر نشوند بجا، اما شما را چه افتاده است که از زهد ریایی و نَهَم مُلائی سیر نمی‌شوید؟ کتاب جهاد نوشته شد، نبوت خاصه به‌اثبات رسید، قیل و قال مدرسه حالا دیگر بس است یک‌چند هم خدمت معشوق و می کنید! صدیک آن چه با اهل صلاح حرف جهاد زدید اگر با اهل سلاح صرف جهاد شده بود، کافری نمی‌ماند که مجاهدی لازم باشد... تا حال هرچه از این ورق خواندیم و بر این نسق راندیم سود و بهبودی ظاهر نگشت... من‌بعد بساط کهنه برچینید و طرح نو دراندازید. با اهل آن شهر معاشرت کنید و مربوط شوید، دعوت و صحبت نمایید، از جوانان قابل و پیران کامل آنها، چندنفری که به کار خدمت آیند انتخاب کنید و هزاریک آنچه صرف این طایفه [آخوندها] شد، مصروف آنها دارید و ریک این جماعت را دور بیندازید، مثل سایر ممالک محروسه باشد، نه اذیت و اضرار، نه دخالت و اقتدار... عالیجاه میرزا مهدی در حقیقت یکی از امنای دولت و محارم حضرت ما است. دخلی به آن دارودسته ندارد. آب و گل و جان و دل او در هوای ما و رای ما است.
گرچه هم‌طبعند هردو، به بود شادی ز غم
ورچه از چوبند هردو، به بود منبر ز دار
 
قاآنی شیرازی: شرمنده از گناه در خور عفو
میرزا حبیب الله شیرازی (۱۲۷۰ – ۱۲۲۲ هـ. ق.) متخلص به قاآنی نخستین شاعر فارسی است که به زبان فرانسه آشنائی داشت و کتابی از فرانسه ترجمه کرد. 
شه اگر باده کشان را همه بر دار زند       گذر عارف و عامی همه بر دار افتد
 
ای سیم ندانم توبه اقبال که زادی؟            کزمهر تو فرزند کشد کینه مادر
بی یاد تو زاهد نکند روی به محراب     بی مهر تو واعظ ننهد پای به منبر
همواره بین رواداران و تنگ‌نظران درباره گذشت خدا بحث پرشور در جریان داشت و دارد. تنگ‌نظران خدای قهار و با عقوبت‌های وحشتناک دارند و رواداران خدای بخشنده و مهربان دارند. در این بستر بحث است که قاآنی می‌گوید:
شرمنده از آنیم که در روز مکافات      اندر خور عفو تو نکردیم گناهی
 
میرزا فرهنگ شیرازی: آگاه به راه پنهانی میخانه
میرزا ابو القاسم (۱۲۴۲-۱۳۰۹ه‍. ق.) متخلص به فرهنگ فرزند میرزا کوچک است که متخلص به وصال شیرازی می‌ باشد.
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد وشیخ و دو سه رسوای دگر
 
میرزا ابوالحسن جلوه: از خامی دیگ است که در جوش و خروش است
میرزا ابوالحسن طباطبایى زواره‏اى نائینى ( ۱۳۱۴ - ۱۲۳۸ هـ. ق.) متخلص به «جلوه»، فیلسوف و عارف ایرانی دوره ناصرالدین‌شاه قاجار می گوید:
از خامی دیگ است که در جوش و خروش است
چون پخته شد و لذت دم یافت خموش است
 
همای شیرازی: با زاهد افسرده مگویید که خام است
میرزا محمدعلی همای شیرازی که از معاصران رضا قلیخان هدایت بوده است می‌گوید:
زاهد که از حلال شناسد حرام را      او از چه خورد خون دل خاص و عام را
شربت به دست غیر و به دست حبیب زهر     انصاف ده که من بستانم کدام را
ساقی بهای جام ز ما ملک جم گرفت      زآن پیش تر که جم بزند نقش جام را
خام است شیخ صومعه، ساقی بیار جام        لیکن ز آتشی که کند پخته خام را
 
باسوختگان راز غم عشق توان گفت       با زاهد افسرده مگویید که خام است
 
محتشم کاشانی: از روی زاهدان نرود گرد تیره‌گی
محتشم کاشانی (درگذشت ۹۹۶ هـ. ق.) می گوید:
از روی زاهدان نرود گرد تیره‌گی     صدبار اگربه چشمه کوثر وضوکنند
 
روزنامه در ایران: از خودسانسوری تا فحاشی
روزنامه و روزنامه‌نویسی، یكی از عوامل بسیار مهم در آگاهی و بیداری مردم است. واژه "روزنامه" و "روزنامجه" به معنی کاغذ یا دفتری که حساب یا احوال و وقایع هر روز در آن نوشته شود در ایران از قدیم رایج بوده است. ثعالبی در یتیمة الدهر می گوید: « مااخرج من کتاب الروزنامجة للصاحب (ابن عباد) الی ابن العمید مما یتعلق بملح اخبار المهلبی ». در جای دیگر شرحی از کتاب روزنامجه صاحب بن عباد می آورد باین عنوان : «فصل من کتاب الروزنامجة ایضاً» که منظور گزارش و یادداشت روزانه اوست.
فردوسی می گوید:
بدو روزنامه بدژها نهید           یکی نامه گنجور ما را دهید
ناصرخسرو می گوید:
نیک بنگربروزنامه خویش    در مپیمای خار و خس بجراب
 
نخستین روزنامه ایرانی در ۲۵ محرم ۱۲۵۳ قمری به نام «كاغذ اخبار»، كه معادل دقیق اصطلاح فرنگی آن Newspaper  بود، توسط میرزا صالح شیرازی در تهران انتشار یافت. آنگاه امیركبیر نامه دولتی دیگری با عنوان «روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران» و «وقایع اتفاقیه» را پدید آورد و ۱۲۶۷ قمری انتشار داد. سپس علی قلی میرزا اعتضادالسلطنه وزیر علوم ناصرالدین شاه، دو روزنامه دیگر با اعتبار همین وزارتخانه منتشر كرد. یكی از آنها «ورزنامه ملّتی» نام داشت و دیگری «روزنامه علمی» كه به ترتیب در سالهای ۱۲۸۰ و ۱۲۸۳ قمری نخستین شماره هر یك بیرون آمد. از این به بعد در شهرستانها نیز تدریجاً روزنامه‌هایی انتشار یافت. «روزنامه آذربایجان» در تبریز «روزنامه فارس» درشیراز و «روزنامه فرهنگ» در اصفهان. پس از ناصرالدین شاه، محمد حسین فروغی (ذكاء الملك) نشریه «نامه تربیت» را در سال ۱۳۱۴ قمری بنیاد نهاد. در همین سالها مجدالاسلام دو نامه «ندای وطن» و «كشكول» و «ناظم الاسلام» دو روزنامه «نوروز» و «كوكب درّی» را درآوردند. «روزنامه ادب» نیز به كوشش ادیب الممالك فراهانی درمی‌آمد. «خلاصة الحوادث» نیز روزنامه یومیه ایران بود كه از سال ۱۳۱۶ تا ۱۳۲۱ انتشار یافت.
بعد از این كه حكومت مشروطه به دست مظفرالدین شاه امضا شد، میرزا جهانگیرخان شیرازی، روزنامه «صوراسرافیل» را پدید آورد. صور اسرافیل یكی از مهمترین روزنامه‌های آن زمان بود. دهخدا «چرند و پرند» خود را در همین روزنامه می‌نوشت. نیز در همین عهد بود كه یكی از مؤثرترین روزنامه‌های عصر انقلاب یعنی نامه فكاهی و ادبی «نسیم شمال» به مدیریت سید اشرف‌الدین قزوینی در رشت چاپ می‌شد. و به این ترتیب سال به سال بر تعداد روزنامه‌ها و مجلات سیاسی و ادبی افزوده گشت. مجلات «بهار» از «اعتصام الملك» (۱۳۲۸ قمری)، «دانشكده» از «بهار» (۱۳۳۶ قمری)، «ارمغان» از وحید دستگردی (۱۳۳۸ قمری)، «آزادیستان» از تقی رفعت و «نوبهار» از «بهار» یكی پس از دیگری درآمدند. جز اینها از زمان ناصرالدین شاه گروهی از روشنفكران مقیم خارج نیز روزنامه‌هایی منتشر كردند. روزنامه‌هایی كه چون نویسندگان آنها آزادی بیشتری داشتند، در تنویر افكار مردم با تأثیری دو چندان بود، سید جمال‌الدین اسدآبادی و میرزا آقاخان كرمانی در تركیه روزنامه «اختر» را درمی‌آوردند. میرزا ملكم خان ناظم‌الدوله در سال ۱۳۰۷ قمری روزنامه «قانون» را در لندن منتشر كرد. سید جمال‌الدین كاشانی و مؤیدالاسلام در سال ۱۳۱۱ نامه «حبل المتین» را انتشار دادند. میرزا مهدی خان تبریزی روزنامه هفتگی، «حكمت» را در سال ۱۳۱۰ در قاهره چاپ كرد و بالاخره نشریه هفتگی «ثریا» به سال ۱۳۱۶ قمری در قاهره و سپس روزنامه «پژوهش» میرزا علی محمد كاشانی به سال ۱۳۱۸ پخش شد كه هر دو از نشریات بسیار مهم بودند. همچنین پس از مشروطیت نیز روزنامه‌های معروفی همچون «كاوه» (۱۳۳۴)، «ایرانشهر» از حسین كاظم زاده، «فرنگستان» (۱۳۴۲) در برلن و روزنامه «پارس» به مدیریت ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۳۳۹ هجری قمری در استانبول درمی‌آمد.
در ایران هرگز روزنامه و مجله آزاد ومستقلی پا نگرفت. روزنامه ها و مجلاتی که قادر به انتشار در مدتی طولانی تر بودند تحت کنترل دولت و یا احزاب سیاسی و بیانگر آرمان و اهداف آنها بودند. عدم پایگیری روزنامه مستقل و دواممند بر تجربه و سنت روزنامه نگاری تاثیر جدی داشته است. روزنامه نگاری ایران فاقد زبان گفتگو، روشنگری و افشاگری است. این تجربه خود را در روزنامه نگاران و ناقدان از طیف خودسانسوری تا فحاشی فاقد گفتگو نشان می دهد.
 
مزین السلطنه: روشنگر خرافه‌ستیز
مریم عمید ملقب به مزین السلطنه (۱۳۳۷هـ. ق. / ۱۲۹۸هـ. ش.) یکی از نخستین زنان روزنامه نگار ایران است او تحصیلات خود را نزد پدرش یاد گرفت و به دلیل حضورش در خانواده ای تحصیل‌کرده از تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه و جهان آن روزگار آگاه شد و به خواندن زبان فرانسه و آموزش عکاسی مشغول شد.
یک سال بعد از تعطیلی «دانش» اولین نشریه زنان در سال ۱۳۹۲ ه- ش مریم عمید نشریه ای با عنوان شکوفه منتشر کرد که به عنوان اولین نشریه زنان در ایران شناخته شده است.
در روزگاری که زنان از ترس برخوردهای حکومتی، باسواد بودنشان را پنهان می کردند، «مزین السلطنه» اولین نشریه زنانه ایران را راه اندازی کرد. هفته نامه‌ای هشت صفحه‌ای که در داخل و خارج از کشور منتشر می‌شد و اگرچه عمر کوتاهی داشت اما تحول بزرگی در دوران مشروطه به حساب می‌آمد. او پیش قدم تاسیس یک مدرسه دخترانه به نام «مزیّنیّه» نیز بود.
مدرسه دخترانه «مزیّنیّه» که در سال ۱۳۳۰هـ. ق. تاسیس شد برای ترویج و تشویق تحصیل در سطوح مختلف جامعه، در مقابل دو شاگرد که شهریه پرداخت می‌کردند یک شاگرد مجانی نام‌نویسی می‌کرد و با خانواده‌ها قرار می‌گذاشت که تا پایان دوره تحصیل حق بیرون آوردن بچه‌ها را از مدرسه ندارند. این مدرسه دارای دو شعبه بود. یکی دارالعلم بود که علوم مختلف از جمله خواندن و نوشتن فارسی، عربی، فرانسه، تاریخ، جغرافیا و ریاضیات در آن تدریس می‌شد و دختران در آخر سال تحصیلی توسط وزارت معارف امتحان می‌دادند و پس از کسب موفقیت در امتحانات مدرک می‌گرفتند. شعبه دوم دارالصنایع بود و در آن دختران هنر و فنون از جمله خیاطی، قالی‌بافی، جوراب‌بافی و زردوزی... را فرا می‌گرفتند. معلمین این دو مدرسه همه تحصیل‌کرده و ازهنرمندان زمان خود بودند.
مزین السلطنه در کنار مدیریت مدرسه، به فعالیت مطبوعاتی خود که همان انتشار نشریه شکوفه بود ادامه داد، سرآغاز این نشریه با این بیت آغاز می شد:
باد آمد و بوی عنبر آورد       بادام شکوفه بر سر آورد
روی صفحه اول این نشریه نوشته شده بود:
صاحبه امتیاز و مدیر مسئوله مزین السلطنه صبیه مرحوم آقا میرزا سید رضی رئیس الاطبا، روزنامه ایست اخلاقی، ادبی، حفظ الصحه اطفال، خانه داری، بچه داری، مسلک مستقیمش تربیت دوشیزگان و تصفیه اخلاق زنان راجع به مدارس نسوان عجالتا گاهی دو نمره طبع می شود.
 
مطالب شکوفه اعم از خبر، مقاله و کاریکاتورها، همگی برای تشویق به تعلیم وتربیت دختران، مبارزه با خرافه، رمال و فال‌گیری، طب خانگی در مقابل طبیبان تحصیل‌کرده، آموزش های صحیح بهداشتی، آداب معاشرت، فعالیتهای اجتماعی و... بود.
مزین‌السلطنه در کنار مقالاتی که برای آموزش زنان داشت پیامها و آموزه‌هایی نیز برای مردان داشت و همیشه آنها را در احترام گذاشتن به زنانشان تشویق می‌کرد و زن و مرد را در زندگی خوب همراه و درکنار یکدیگر می‌دید.
مریم عمید علاوه بر این فعالیت‌ها از اعضا "انجمن همت خواتین" هم بود. این انجمن در سال ۱۳۲۳ه ق توسط مدیران مدارس دخترانه به ریاست خانم نورالدجی تأسیس و هدف آن مبارزه با اجناس خارجی و منع واردات این محصولات بود.
یکی از تحریم ها منع خرید منسوجات خارجی بود، قرار بر این شد که تمامی مدارس دخترانه اعم از معلمین و دانش‌آموزان همگی از پارچه‌های ایرانی استفاده کنند و هر کس سرپیچی کرد از مدرسه اخراج شود و هیچ مدرسه دیگری نام آن دانش‌آموز را ننویسد. به این ترتیب در عرض یک ماه حدود پنج هزار نفر به این تحریم پیوست.
مزین‌السلطنه در نشریه شکوفه فعالیت ها و سخنرانی های مربوط به این انجمن را انعکاس می‌داد و این نشریه به عنوان سخنگوی انجمن فوق درآمده بود. او در گسترش این تفکر نقش بسزایی داشت.
نشریه شکوفه بیش از هر چیز روی تربیت دوشیزگان و اخلاق زنان و مدارس زنانه تمرکز داشت. اما برای تعیین روش این نشریه باید دوران انتشار آن را به دو قسمت تقسیم کرد، در حالی که شکوفه از آغاز انتشار تا شماره ۱۰ سال دوم بیشتر مقالات خود را به ترویج علوم و فرهنگ در بین زنان، طراز اداره مدرسه، وضع مدارس دخترانه و چگونگی پیشرفت آنان اختصاص داد از شماره ۱۰ تا پایان انتشارش به صورت ارگان انجمن همت خواتین و مدیران مدارس نسوان در آمد و به بسط و تبلیغ نظرهای انجمن پرداخت.
در این زمان همچنان که محتوای مقالات سیاسی تر می شد، مسائلی چون استقراض از دولت های خارجی، امتیازاتی را که بدون شک در مقابل باید به دول تسلیم کرد، استقلال ملی، مبارزه با نفوذ بیگانگان و وظایف زنان را در این باره مطرح کرد و در حالی که بر کوشش زنان در راه اعتلای وطن تاکید می کرد.
آنها را در این راه همپای مردان می دانست. به هر روی در هر دو نیمه، موضوع مدارس نسوان و تحصیل زنان مضمون همیشگی نوشته های شکوفه را به خود اختصاص می داد.
 
بعد از سواد آموزی مبارزه با خرافات رایج و تقبیح آداب و رسوم و عقاید عقب افتاده متداول در میان زنان از دیگر مباحث مهم این نشریه بود. شکوفه همچنین وضعیت زنان در دیگر نقاط دنیا به ویژه در اروپا را مطرح کرد و آن را از اساسی ترین راه های آگاهی یابی زنان در ایران دانست.
به این ترتیب با توجه به این که روزنامه شکوفه بیشتر در مدارس دخترانه دربین مدیران و آموزگاران و دانش آموزان زن انتشار می یافت، اهمیت تاثیر مستقیم آن در بین زنان آن روزگار انکار ناپذیر بوده است.
مزین السلطنه اگرچه زن روشنفکری بود که فعالیت های اجتماعی اش، او را به چهره ای مبارز در دوره مشروطه تبدیل می کرد، با این حال زنی بود که زندگی شخصی اش را با تمام مختصات عرفی زنانه حفظ کرده بود؛ تمام کارهای خانه اش را خودش به تنهایی انجام می داد و در راه توسعه و ادامه انتشار روزنامه که در آن زمان ناشر افکار مترقی زنان به حساب می آمد، از هیچ کوششی دریغ نکرد. حتی به گفته یکی از نزدیکان مریم عمید او یک بار تمام جا استکان های نقره خود را فروخت تا بتواند مخارج چاپ نشریه شکوفه را بپردازد و در اثر عشق و علاقه مفرط در این راه کلیه اموال و دارایی خود را صرف کارهای اجتماعی و فرهنگی کرد.
مریم خانم مزین‌السلطنه عمید در سال ۱۳۳۷ه ق / ۱۲۹۸ه- ش در اوج فعالیت های خود در سفری که به سمنان داشت بر اثر عارضه قلبی درگذشت. اما با مرگ او نه تنها از حضور زنان در عرصه های اجتماعی کم نشد بلکه اقدامات ماندگار او به عنوان یک زن در آن دوران خفقان شروعی شد برای حضور زنان دیگری که از اندرونی ها بیرون آمدند و در عرصه های مختلف خود را چنان نشان دادند که تا به حال نامشان ماندگار مانده است.
 
اشرف‌السلطنه: از نخستین روزنامه‌نگاران و عکاسان زن
عزت ملک‌خانم ملقب به اشرف‌السلطنه یکی از نخستین زن مطبوعاتی تاریخ ایران است. فرید قاسمی‌، در کتاب «تاریخ مطبوعات ایران» می‌گوید: 
اولین زن مطبوعات ایران عزت ملک‌خانم دختر امامقلی میرزای عماد الدوله دولتشاهی است که در سال ۱۲۸۸هـ.ق به عقد محمد حسن خان صنیع الدوله [اعتماد السلطنه‌] درآمد و از سال۱۳۰۶ ملقب به اشرف السلطنه شد. همسر اشرف السلطنه در دوران ۲۵ سال زندگی مشترک با او عهده دار امور مطبوعاتی بود و ۹ نشریه انتشارداد و نامش به عنوان نخستین وزیر انطباعات در تاریخ به ثبت رسید‌، در این مدت اشرف السلطنه صمیمانه با او همکاری کرد و حتی بیشتر آنچه که به عنوان روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه بر جای مانده است ،تقریر اعتماد السلطنه و تحریر اشرف السلطنه است و دور نیست که آثار دیگری نیز تحریر او باشد.
 
نقش اشرف‌السلطنه همچنین در تاریخ عکاسی ایران انکارناپذیر است و او یکی از نخستین عکاس زن ایران هم می‌شناسند. اعتمادالسلطنه همسر او در کتاب خود، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه که شامل وقایع چهل سال زندگی پر ماجرای وی در دربار ناصرالدین شاه است، بارها به عکاسی وی اشاره کرده است. 
 
نجم‌السلطنه: زنی مصمم، فعال و پرجرأت
ملک تاج، ملقب به نجم السلطنه (۱۳۱۱ - ۱۲۳۲ هـ. خ) یکی از دختران فیروز میرزا، پسر عباس میرزای نایب السلطنه بود. سه بار ازدواج کرد و هر سه بار بیوه شد. منصوره اتحادیه در کتاب «زنانی که زیر مقنعه کلاهداری نموده‌اند» می‌نویسد تربیت کودکان خردسال و اداره امور مالی از او زنی مصمم، فعال و پرجرأت ساخت.
نامه‌های به جای مانده از او به برادرش عبدالحسین میرزا فرمانفرما، نخست‌وزیر ایران، بخشی از روابط اجتماعی و سیاسی دربار را آشکار می‌کند. نجم‌السلطنه مسائل و اخبار تهران را زمانی که برادرش به کرمان رفته بود، برای او تشریح می‌کرد. در یکی از نامه‌هایش به عبدالحسین میرزا فرمانفرما درباره قرض از روسیه نوشته است «برادر، مردم چه کار دارند دولت پول دارد یا ندارد، رضای میل آن را می‌کنند، مثل شما‌ها راه نمی‌روند که دو سفر خواست برود به انواع اقسام موقوف کردید...»
منصوره اتحادیه در کتابش می‌نویسد نگاه انتقادی او، در پسرش محمد مصدق هم نفوذ کرده بود. محمد مصدق حاصل ازدواج دوم نجم‌السلطنه بود. هر چند نجم السلطنه مانند بسیاری دیگر از زنان هم دوره‌اش زیر سایه مردان اطرافش بود، اما باوجود زندگی سنتی و بسته، سعی کرد از این قالب خارج شود.
نام نجم السلطنه از راه موقوفه وارد تاریخ اجتماعی معاصر شهر تهران شد. او سال ۱۳۰۷ شمسی تصمیم گرفت در ملکی که از شوهر سوم به او رسیده بود، بیمارستانی تأسیس کند. این بیمارستان، به نام بیمارستان نجمیه، ۱۵ آذر ۱۳۰۸ افتتاح شد. نجم السلطنه بیشتر ثروت خود را وقف ساخت این بیمارستان کرد. بر اساس وقفنامه، نجم السلطنه نظارت بیمارستان نجمیه را پس از مرگش به جای آنکه به رسم معمول به پسرانش بسپارد، به دختر بزرگش واگذار کرد. پسرش محمد مصدق در همین بیمارستان درگذشت.
 
نجم‌السلطنه و فرمانفرما
 
خدیجه افضل وزیری: بی‌سوادی علت اصلی عقب ماندگی زنان
خدیجه افضل (متولد ۱۳۰۸ ق) پنجمین فرزند بی بی خانم استرآبادی یکی از نامدارترین شخصیتهای فیمنیست و آزدایخواه زنان در اواخر دوره قاجار و اوایل پهلوی اول بود از مبارزان و پیشگامان مبارز در زمینه حقوق زنان در آن دوره و نیز موسس دبستان دوشیزگان است.
او علت اصلی عقب ماندگی زنان ایران را همچون مادرش بی‌سوادی می‌دانست .چنانچه در جایی عنوان کرده است: 
ای باغیرتان و ای آنانکه ما بیچارگان را در غدیر ذلت و جاده بطالت گذاردید. چرا نباید زنان ایران تحصیل کنند و شریک غم و الم مملکت باشند و بدانند امروز بر سر این ملکت بینوا چه می آید؟
او در تهران، در کنار مادرش معلم نخستین مدرسه دخترانه ایران به نام «دوشیزگان» بوده است. مدرسه دوشیزگان در سال ۱۲۸۵شمسی (۱۳۲۴ قمری) و همزمان با انقلاب مشروطه در یکی از محلات تهران و در خانه شخصی بی بی خانم برپا شد.
نوشته هایی از افضل، در نشریات شكوفه، عالم نسوان، شفق سرخ و ایران نو منتشر شده است. 
 
عارف قزوینی: سرافعی وسر شیخ بکوبید به سنگ
ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۳۱۲. - ۱۲۵۹  هـ. خ.) از آغاز مشروطیت تمامی توان، قریحه و استعداد نادر و چند جانبه خود را وقف آزادی و مشروطیت کرد. 
سرافعی وسر شیخ بکوبید به سنگ
که درآن زهر ودرین وسوسه واوهام است
از در خانه زاهد گذری؟ واپس رو
که به هر جایی ازآن کوچه نهی پا دام است
 
هر وقت که آشیانه ی خود یاد می كنم           نفرین به خانواده ی صیاد می‌کنم
یا در غم اسارت جان می دهم به باد           یا جان خویش از قفس آزاد می‌کنم
شاد از فغان من دل صیاد و من بدین   دلخوش که یک دلی به جهان شاد می‌کنم
جان می‌کنم چو کوه کن از تیشه‌ی خیال      بد بختی از برای خود ایجاد می‌کنم
شد سرد آتش دل و خشکید آب چشم                ای آه آخر از تو ستمداد می‌کنم
با خرقه ایی که پیر خرابات ننگ داشت     وامش کند به باده، من ارشاد می‌کنم
با زلف یار تا سر و کمرم بود، چه غم؟            بیکار اگر بمانم، افساد می‌کنم
اندر لباس زهد چو ره می زنم به روز     بر ره زنان شب ز چه ایراد می کنم؟
شاید رسد به گوش معارف صدای من     ز آنست عارف، این همه بیداد می‌کنم
رضازاده شفق که با عارف نزدیک بوده و مقدمه مبسوطی نیز بر دیوان او نهاده است می گوید: در دوره انقلاب مشروطه هیچ قلم و هیچ نطقی نتوانست دل مردم را مانند سخنان عارف به لرزه درآورد.
سعید نفیسی که او نیز با عارف معاشر بوده، می گوید: این مرد گویی ماموریت و رسالت آسمانی داشت. هیچ سخنی مانند سخن او در دل ها راه نیافته و این همه بر سر زبان ها نگشته است. روح مردم ایران کاملا در دستش بود...
چنین مردی با چنین نیروی شگفت‌انگیز اجتماعی، می بایست سرنوشتی غیر از آن چه نصیبش شده، می داشت. ولی سرخوردگی های سیاسی و تنگدستی های مالی فرجام بغایت غم انگیزی برای او فراهم آورد. عارف به مرگی نابهنگام در ۵۲ سالگی درگذشت.
سرخوردگی ها روشن است که بزرگ ترین سرخوردگی عارف از آشفته بازار سیاسی دوره مشروطه نصیب او شده است. او که همیشه مژده دوره سعادت را می داد، همیشه ظلم را به گردش آسمان نسبت می داد، حالا می دید که ریشه ظلم ها و بدبختی ها زمینی است.
یوسف مشروطه ز چَه برکشیدیم
آه که چون گرگ خود او را دَریدیم
شفق می گوید: "عارف هنگامی که از سُکران شوری که در سر داشت بیدار شد، تازه دریافت که لیس فی الدار غیرهُ دیار! مقدار بسیار معدودی که حقی و حقیقتی داشتند، نیست و نابود شدند و مابقی که در لباس میش جلوه کرده بودند گرگ هایی شدند و از هر سو روی آوردند."
یاران شدند بدتر از اغیار و گو به دل
کای یارِ غار، صحبت اغیارم آرزوست
 
عارف قزوینی
با پیش آمدن جنگ جهانی اول، جریان های مختلف سیاسی نیز در ایران شکل تازه ای گرفت. ملیون علیه روسیه و بریتانیا برانگیخته شده و جانبدار آلمان و عثمانی شدند. امیدی تازه در دل عارف رویید و به آن ها پیوست و با مهاجران به استانبول رفت و به اتحاد اسلام اندیشید که آن روزها مد شده بود. اما سرخورده شد و بازگشت.
بر سرخوردگی ها همچنان افزوده می شد. در وطن نیز کاسه همان کاسه بود و آش همان آش. در نامه ای برای یکی از دوستان خود نوشت: "به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. تنها جایی که نرفته ام قبرستان است و فعلا در خیال آن هستم!..."
در این میان برپایی دو قیام تازه در دو نقطه ایران، شاعر سرخورده را دلگرم ساخت. قیام شیخ محمد خیابانی در آذربایجان و قیام محمد تقی خان پسیان در خراسان. ولی هر دوی اینان به گفته شفق، نشانه تیر کینه ورزان شدند و به قافله بزرگ شهدای راه آزادی ملحق گردیدند. نتیجه سرکوب این دو قیام و کشتار رهبران آن، عارف را بازهم بیشتر در مغاک ناامیدی فرو برد. او که به خراسان رفته و گویا به چشم خود سر بریده قبله تازه آمال خود را دیده بود این رباعی نومیدانه را سرود:
این سر که نشانه سرپرستی است   آزاد و رها ز قید هستی است
با دیده عبرتش ببینید                کاین عاقبت وطن پرستی است
به نظر می رسد که با نگاه به مجموعه این سرخوردگی های سیاسی، بدبینی ها و انزواجویی های بعدی عارف را می توان توجیه کرد و به قول شفق عجیب نیست که همه شبان و روزان عمر عارف به ناله و ندبه گذشته باشد. این ناله و ندبه تنها از او نبود. از جامعه ای حیران و سرخورده بود.
اگر تنگدستی های طاقت فرسای مالی را بر سرخوردگی های سیاسی- اجتماعی عارف بیفزاییم گمان می کنیم به نتیجه ای فراتر از بدبختی می رسیم.
شاعر و ترانه سرای بزرگ مشروطیت هیچگاه نتوانسته سرپناهی مستقل برای خود فراهم کند. در تهران یکی دو تن از اعیان و اشراف که او را برای گرما بخشیدن به محافل شبانه می خواستند، جایی برای سکنی در اختیار او می گذاشتند.
در همدان نیز که اقامتگاه سال های آخر عمر او بود، همین وضعیت برقرار بود. شهردار همدان او را در خانه خود پناه داده بود. دو سه سال زندگی در همدان را باید دوزخی به شمار آورد. با شدت گرفتن بیماری مالاریا، بر تنگدلی ها و تنگدستی های او افزوده شده بود. در نامه کمتر انتشار یافته ای که عارف برای میرزا ابراهیم خان ناهید، مدیر روزنامه ناهید نوشته، شدت گرفتن بیماری خود را ترسیم کرده است:
"...اغلب بستری افتاده، در تمام این پنج شش ماه سه مرتبه آن هم برای رفتن به حمام و رفع کثافت بیرون رفتم...یک مرتبه هنوز داخل حمام نشده دچار لرز و نوبه شده و با نهایت سختی و بدبختی خود را به پایه کرسی رساندم و چنان افتادم که توان برخاستن نبود. خدا تمام کند. زندگی تمامم کرد!..."
با این همه بخت با عارف یار بود که پزشک معروف همدان، بدیع الحکماء به او عشق می ورزید و نه تنها به سلامتی اش می رسید که به گونه ای که به او برنخورد، نان و آبی نیز برایش فراهم می آورد. خودش گفته است: "بدیع الحکماء ماه هاست روزانه از جیب خود یک چارک گوشت می خرد و به منزل من می فرستد. کلفتم جیران آن را بار می کند، آبش را من و او ترید می کنیم و می خوریم و گوشت و استخوانش را به سگ ها می دهیم!..."
اطرافیان او به او گفته اند تو چرا از هنرت استفاده مادی نکرده ای- و نمی کنی؟ و او پاسخ داده است که "یک کمپانی صفحه پرکنی از مصر نماینده فرستاده بود...تا تمام تصنیف هایی را که خوانده ام ضبط نمایند و در قبالش ۱۰۰ هزار تومان به من بدهند، حاضر نشدم و به آن ها گفتم: شما علی را در تاریکی دیده اید! من یک شاعر و موسیقیدان ملی هستم نه آوازخوان قهوه خانه ها و رستوران ها!..."
از این گفته عارف می توان دریافت که در ذهن او، پر کردن صفحه نیز ارزشی برابر با خواندن در قهوه خانه ها داشته و با استغنای طبع او سازگار نبوده است. حال آن که همزمان با او خوانندگان و موسیقیدانان برجسته دیگری بودند که صدا و نغمه خود را به ضبط می سپردند و این کار را خلاف شان انسانی و هنری خود تلقی نمی کردند.
دیدار با نویسنده بزرگ عارف در همان نامه ای که برای ناهید فرستاده از دیدار خود با محمد علی جمالزاده، در همان حال و هوای تنگدلی و تنگدستی یاد کرده است. جمالزاده اصرار داشته در سفر زمینی به ایران که از کرمانشاه و همدان می گذشته، با عارف نیز دیدار کند.
عارف هم که سال ها اشتیاق زیارت او را داشته به هر زحمت و جان کندنی بوده، صبح به موقع خود را رسانده، منتظر مانده تا او سر و صورت خود را شسته، وارد اتاق یا سالن پذیرایی شده و او را از انتظار زیارت خود بیرون آورند.
ولی نویسنده پس از ورود عارف را در آن وضعیت تکیده بیماری نشناخته و انتظار عارفی را که انتظار نداشت او را به این روزگار سیاه ببیند، می کشیده است. عارف می گوید: "گفتم، آقا جان خود من هم انتظار این که خودم را به این روز ببینم، نداشتم. ولی روزگار از این شیرین کاری ها زیاد دارد." جمالزاده وقتی عارف را شناخته به قدری گریه کرده که همسرش و رفیق اروپایی اش که بعد وارد اطاق شده اند، مات و مبهوت مانده اند.
عارف می گوید: "آن وقت فهمیدم که در این ده پانزده سال چه قدر باید فرق کرده باشم..."
عارضه های دیگرپیوند تنگدلی و تنگدستی به نظر می رسد که عارضه های روانی ویژه ای را نیز برای عارف فراهم آورده باشد. بد خلقی و ترشرویی از یک سو و خیالپردازی های عجیب و غریب از جمله این عارضه هاست.
بدبینی ها و بد خلقی ها طبعا دوستان را از دور او پراکنده و انزوای او را ژرف تر ساخته است. عارف خود می گوید: "آخر این چه بدبختی است که دامنگیر من شده است. فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا هم بد، قوام السلطنه بد، تقی زاده هم بد، نصرت الدوله بد، ملک الشعراء هم بد، مرتجع و آزادیخواه هر دو دشمن من!..."
خیال پروری ها نیز از یک سو او را به خود ستایی کشانیده و از سوی دیگر به وحشت از خویش. در مورد اول: "مادر ایران قرن ها مانند من پسری به وجود نخواهد آورد. زیرا طبیعت چهار پنج چیز تنها به من داده. خیلی به ندرت واقع می شود که یک نفر هم استاد موسیقی باشد، هم خواننده بی نظیر، هم اول آهنگساز یعنی مبتکر در آهنگ، هم شعر ساز و هم گذشته از این ها به قدری علاقمند به وطنش باشد که جان خود را این طور در راه آن تمام کند...!"
مورد دوم: "خیال من قاتل من است. و الا ممکن نبود من به این زودی ها این طور از پا درآمده و از دست بروم...مرا خیال کشت. همان خیالات شوم و ننگینی که نمی توانم به زبان بیاورم. همان خیالاتی که مانع است از این که یک هفته بتوانم با رفیق شفیقی وقت بگذرانم...همان خیالاتی که مرا گوشه نشین کرد..."
نفرت از همه کس و همه چیز دستاورد مشترک همه این عارضه هاست: "با روح نفرتی که از گفتن و خواندن شعر پیدا کرده ام، حتی از خواندن کلیات شیخ و دیوان خواجه و شاهنامه فردوسی هم که این ها برای هر ایرانی به منزله کتب آسمانی است پرهیز می کنم..." با آن که در بستر بیماری افتاده، با وجود مزاج علیل، مردمان ساده کوچه و خیابان را هم مشمول نفرت خود می سازد. همین مردمی که گناه جن و انس را در دوره زندگانی جغد آسای خود، به ریختن چند دانه اشک با ریا پاک می کنند و در آخرین نفس هم منتظرند که یک مرتبه درِ بهشت به روی آن ها باز شده و به مجرد دخول مشغول پریدن و چریدن گردند...!"
عارف در همدان پیش از مرگ با یک ضربه روانی دیگر نیز روبرو شد. ژیان، سگی که مونس و همدم شبانه روزی او بود و گوشت و استخوان آبگوشت او را می خورد، مُرد و به قول سعید نفیسی "شاعر بزرگ از این مصاحبت نیز محروم ماند." ژیان قرار بود که حق دخالت در کار مرده ولی‌نعمت خود را هم به این مردمان حق نشناس ندهد، ولی خود پیش از ولی‌نعمت قالب تهی کرد! گفتنی است که عارف آن چنان به ژیان دلبسته بود که تصنیفی برایش ساخت که به عنوان بیست و هشتمین تصنیف در دیوان او به ثبت رسیده است.
ژیان هاف هافو هاف کن ببینم       برای هاف سینه ای صاف کن ببینم
پس از هاف هاف بخوان هاف با قرائت    اداء از مخرج ناف کن ببینم
نجس شیخ است الحق یا تو این جا؟    قضاوت روی انصاف کن ببینم!
سرانجام زمان رهایی فرا می رسد. بدیع الحکماء در گزارشی که برای محمد رضا هزار دوست نادیده عارف می فرستد از جمله نوشته است:
"در معالجه اش دریغ و غفلتی نشد...اما درمان دردهای او غیر ممکن بود...بیماری، ضعف، ناتوانی، افکار پریشان و آزردگی های مادی و معنوی دست به دست هم داده او را از پای درآورد...چون بعضی از دوستان وعده آمدن و زیارت ایشان را داده بودند و آن مرحوم هم فوق العاده انتظار ایشان را داشت، با تدابیر ممکنه تا دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ از او نگهداری شد...پس از دفن او اثاثیه اش را که متعلق به دوستان بود کسی پس نگرفت. همه را فروختیم. صد تومانی شد به جیران کلفت او دادیم... "
 
مدهوش تهرانی: زاهد برو تو زهد به کار عوام کن
اسماعیل تهرانی (۱۲۸۸ - ۱۲۲۷ هـ. ق.) متخلص به مدهوش می‌گوید:
ما خود فریب زاهد ومفتی نمی خوریم       زاهد برو تو زهد به کار عوام کن
 
میرزا فتحعلى آخوندزاده: افشاگر بی‌امان خرافات و خودکامگی
میرزا فتحعلى آخوندزاده (۱۲۵۷ – ۱۱۹۱ هـ. ش.) روستاى نوخه از محلات شهر شكى از بلاد قفقاز كه هنوز به تسخیر روس در نیامده بود و به دنیا آمد. شكى در سال ۱۲۰۷ با معاهده تركمانچاى رسماً به دست روسها افتاد. به این سبب آخوندزاده نامیده شد زیرا در نزد عموى مادرى خود آخوند على اصغر بزرگ شده و و در جوانى میل داشت كه بمانند عموى مادرش آخوند شود. وى دوران كودكى، نوجوانى و جوانى خود را در ایران و در شهر اردبیل گذراند. یكسال قبل از جنگ دوم ایران و روس همراه مادر و عمویش به شكى رفت، در این زمان آخوندزاده ۱۷ ساله بود. وى به زبانهاى روسى، تركى و فرانسه آشنایى كامل داشت و حتا به عنوان مترجم در ارتش روس كار مى كرد. با این همه از فكر میهنش ایران دمى آسوده نشد و آثارى آفرید كه تا كنون از ارزش و مقام آنها كم نشده و بر همه آثار متاخرین ونویسندگان عصر بیدارى ایرانیان تأثیر گذارده است. وى نمایشنامه هائى به سبك آثار مولیر و گوگول نوشته و در قفقاز بروى صحنه رفته و برخى از آثار وى به روسى و انگلیسى و آلمانى ترجمه شده است. اما مهم ترین اثر او «مكتوبات» نام دارد. 
آخوندزاده علیه استبداد شاهان قاجار و روحانیون مى نوشت و همه نگون بختى هاى «عامه ملت» را در بیسوادى و جهل مذهبى و به قول خودش «فناتیك بودن عامه ملت» مى‌دانست و گناهش را به گردن «الفباى تازى» مى انداخت. او از این كه مورد تكفیر روحانیون قشرى قرار گیرد وحشتى به دل راه نمى داد و نوشت: 
چه لذت از آن زندگانى حاصل است كه انسان شصت یا هفتاد سال چون حیوان در كورى عمر براند و به كورى هم از دنیا برود. باید دست به كارى زد كه نفعى به خلق رساند. هرچه باشد، باشد. هرچه خواهند گفت: بگویند. غایتش این است كه مرا تكفیر كنند، بهل بكنند. باك ندارم.
آخوندزاده نماینده تفكر علمى انتقادى است. پیشرو نمایشنامه‌نویسى در شرق است، مبتكر اصلاح خط و تغییر الفبا در جامعه اسلامى است. منتقد ادبى و در تاریخ نویسى سنت شكن است. پایه گذار اندیشه ناسیونالیسم ایرانى است. او اولین نقاد سیاست و دین اسلام است. آخوندزاده اولین ایرانى است كه تفكر جدائى دین از سیاست را بطور مطلق بیان و انتشار داده است. دشمن دولت استبدادى و هر گونه حكومت فردى است. هواخواه مشروطیت عقلى بر پایه حقوق طبیعى است. وى اندیشمندى است مادى و به اصالت ماده و و عقل معتقد است. در آثارش از آزادى جسمانى و روحانى، مساوات حقوقى، عدالت، رفاه و ثروت، آزادى ملى، آبادى و استقلال وطن، ترقى و تمدن و سلطنت قانون به كرات سخن مى رود. او در «مكتوبات» مى نویسد: 
اى ایران، اكنون زمین تو خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بى خبر و از نعمت آزادى محروم و پادشاه تو [ناصرالدین شاه] دیسپوت، اهل تو فزون از حساب در ممالك عثمانى و روس و افغانستان و هندوستان و تركستان و عربستان و فرنگستان از كثرت ظلم و شدت فقر پراكنده شده در كمال ذلت به فعلگى و نوكرى روزگار مى گذرانند... باید دین از سیاست جدا شود و سلطنت، علما را در اداره [كشور] شریك خود نسازد... علماى روحانیه هرگز به امور مرافعه [قضاوت و دادگسترى] مداخله نكنند... پادشاه حقیقى به كسى اطلاق مى شود كه تابع قانون بوده و در فكر آبادى و آسایش وطن و در فكر تربیت و ترقى ملت باشد... پادشاه اصلا قدرت ندارد كه برخلاف قوانین اقدام كند...
آخوندزاده با روشن بینی و قاطعیت از جدائی مذهب از سیاست، نقد استبداد شرقی و نقد افكار قشرى مذهبى وعرفانی نوشته كه حتی امروزه تازگی دارد و روشن بینی فلسفی – سیاسی خود را حفظ نموده است:
اگر جهنم راست است خالق رحیم و عادل در نظرها یك وجود نامحبوب، یك وجود مكروه و ظالم مشاهده مى شود و اگر دروغ است پس اى واعظان و اى عالمان و اى شارلاتانان! چرا بیچاره عوام را از نعمات پروردگار عالم محروم مى سازید؟ چرا از ترس جهنم او را نمى گذارید كه با سایر ملل ملاقات كرده علوم و صنایع یاد بگیرد؟ دنیا محل اقتباس است. شما به واسطه این پوچى ها نمى گذارید كه بیچاره عوام از نعمات الهى برخوردار شود: نغمه پردازى مكن، حرام است! به نغمات گوش مده، حرام است! نغمات یاد مگیر، حرام است! تیاتر یعنى تماشاخانه مساز، حرام است! به تیاتر مرو، حرام است! رقص مكن، مكروه است! به رقص تماشا مكن، مكروه است! ساز مزن، حرام است! شطرنج مباز، حرام است! تصویر مكش، حرام است!
و چند سطر بعد مى نویسد: 
آیا كدام مسلمان است كه فقط از بیم جهنم مال مردم را وقتى كه به دستش افتد، نخورد و هنگامى كه بچه بى ریش دچارش گردد، دست به او نزند و به دختر و زن مردم در حین فرصت معترض نشود؟... جمیع دزدان و راهزنان و قاتلان از معتقدان به جهنم به ظهور مى رسند...
او نخستین فرد در تاریخ بیدارى ایرانیان است كه از «ناسیوالیسم ایرانى» در قالبى جدید صحبت میكند و با افتخار به تاریخ قبل از اسلام ایران استشهاد مى نماید. در تعریف «میهن دوستى» مینویسد: 
پاتریوت عبارت از آن كسى است كه به جهت وطن پرستى و حب ملت از بذل مال و جان مضایقه نكرده، و به جهت منافع و آزادى وطن و ملت خود ساعى و جفاكش باشد. این حالت و خاصیت همیشه در مردان غیرتمند بروز مى كند.
آخوندزاده چاره درد را در «رولوسیون» مى‌دانست و منظور او از آن، برانداختن حكومت شاهان مستبد قاجار و قدرت روحانیون بود. او در تعریف انقلاب مى نویسد: 
رولوسیون عبارت از آن چنان حالتى است كه مردم از رفتار بى قانون و پادشاه دیسپوت و ظالم به ستوه آمده و به شورش اتفاق كرده او را رفع نموده به جهت آسایش و سعادت خود قانون وضع كنند و پوچ بودن عقاید مذهبیه را فهمیده بر مخالفت با علما برخاسته و براى خود بر حسب تجویز فیلسوفان موافق عقل، آیین تازه برگزینند.
در «مكتوبات» از اتحاد ملت مینویسد كه امروز هم بیش از هر زمان دیگر به آن محتاجیم: 
اى اهل ایران، اگر تو از نشئه آزادیت و حقوق انسانیت خبردار مى بودى، به اینگونه عبودیت (بندگى) و به اینگونه رذالت متحمل نمى گشتى، طالب علم شده... وسایل اتفاق را دریافت مى كردى، تو در عدد و استطاعت به مراتب از دیسپوت زیادترى. براى تو فقط یكدلى و یك جهتى لازم است. اگر این حالت یعنى اتفاق به تو میسر مى شد براى خود فكرى مى كردى و خود را از عقاید پوچ (مذهبى) و ظلم دیسپوت نجات میدادى.
او می‌نویسد «عربهاى برهنه و گرسنه» تمدن ایران را ویران ساختند و «سعادت اهل ایران را این راهزنان بر باد دادند» و عقاید اسلامى را مشتى «خیالات جفنگ و عقاید پوچ» براى ما به ارمغان آوردند. در مكتوبات چون زندیقى بى‌باك مینویسد: 
تازیان سباع خصلت و وحشى طبیعت... آثار پادشاهان فرشته كردار پارسیان را از دنیا نیست و نابود، و قوانین عدالت آیین ایشان را بالمره از روى زمین مفقود، و رسوم ذمیه یعنى دیسپوتى (دیكتاتورى) را و دین خودشان را... در كشور ایران ثابت و برقرار كرده اند. معهذا ما گولان [فریب خوردگان]، این دشمنان نیاكان خودمان را و این دشمنان علم و هنر را بر خودمان اولیا [سرور وبرتر] مى شماریم به آن آرزوى ابلهانه كه خداوند عالم در آخرت به شفاعت این خونخواران به ما جنت خواهد داد و آب سرد خواهد نوشانید. اگر در آخرت آب سرد هست، بهل، این خونخواران خودشان بنوشند كه حسرت كش آن بودند. خداوند عالم درین دنیا خود ایشان را مستحق رحمت خود ندانسته مسكن ایشان را وادى دوزخ صفت و ذات الهب قرار داده، خوراك ایشان را از خنافس و عقارب كرده، یك جرعه آب سرد برایشان روا ندیده... افسوس از این نوع نادانى كه ما داریم.
از مترقى ترین افكار میرزا فتحعلى آزادى زن و الغاى تعدد زوجات و ایجاد مساوات كامل زن و مرد در همه حقوق اجتماعى است. از این نظر نیز پیشرو همه اندیشمندان دنیاى اسلام بشمار میرود. میرزا فتحعلی آخوندزاده چون ملحدى اصلاح ناپذیر مینویسد یك عمر دیندار بودیم چه طرفى بستیم، «یك چند نیز خدمت معشوق و مى كنیم» قرنها «با دین و مذهب و با اعتقاد و ایمان زندگانى كرده ایم... یك چند نیز براى امتحان بى دین و بى مذهب و بى اعتقاد و بى ایمان، با معرفت و فیلسوفیت تعیش بكنیم تا ببینیم كه حالت ما بدتر مى شود یا بهتر. اگر بدتر شد باز رجوع به عقاید سابقه تعذر [مانعى] نخواهد داشت»
آخوندزاده حكام و ملایان زمان خود را مشترك المنافع مى دانست و آثارش سرشار از اندیشه هاى ترقى خواهانه و آزادى خواهانه و انتقاد از استبداد و سنت گرایى است.
 
عبدالرحیم طالبوف: مبارز خستگی ناپذیر علیه خرافات و سنت‌گرایى
عبدالرحیم طالبوف تبریزی (۱۳۲۹ - ۱۲۵۰ هـ. ق.) یکی از بنیانگذاران ساده نویسی در ایران است و مبارز خستگی ناپذیر علیه خرافات و سنت‌گرایى و مروج اندیشه علمی است که در بیداری توده ها نقش ارزنده داشت. طالبوف در جوانى براى كسب معاش به قفقاز رفت و در آنجا با اندیشه های انسانی و انقلابی آشنا شد. طالبوف مسائل و مشكلات جامعه ایران را پیوسته در مهاجرت دنبال می کرد و با دردها و زندگی توده ها آشنا بود. وی در مقدمۀ جلد دوم "سفینه طالبی" می نویسد: "من بنده که سالهاست از وطن دور افتاده ام، دست تقدیر عنان بسوی غربت معطوف داشته است، به اقتضای حب وطن (که خود از ایمان است) پیوسته به یاد آن مشعوف بوده ام."
طالبوف در معنى "آزادى" و حدود آن، از فواید "علم" و "سیویلیزاسیون" [تمدن] مى نوشت. او تاکید داشت، "هر چه مى گوید و مى نویسد اصلاح معایب وطن است". 
طالبوف ملایان را سرسخت ترین مخالفان آزادى و ترقى معرفی می کند. روحانیان نیز خطر روشنگری اورا دریافته و وى را تكفیر به زندقه كردند. كتاب «مسالك المحسنین» او شامل اندیشه هاى فلسفى و نقد اجتماعى اوست و در باره آزادى انسان و جامعه مدنى فراوان نوشته است. طالبوف در این كتاب به آراء و اندیشه هاى استوارت میل توجه ویژه داشت. کسروی نقل می کند که شیخ فضل اله نوری خواندن کتاب «مسالك المحسنین» طالبوف را ممنوع ساخته بود.  در كتاب «احمد» كه به فرزند خیالى خود نوشته است تاثیر كتاب «امیل» اثر ژان ژاك روسو به روشنی قابل لمس است. 
طالبوف در كتاب «مسائل الحیات» در نقد روحانیون نویسد: «اكثر آنان كه در ایران هستند، ملاكند، محتكرند، آشوب را دوست دارند، غوغاى رجاله را مى‌پسندند و صداى نعلین را مى پرستند. از سى تا پنجاه هزار تومان دخل املاك سالانه دارند.»
پیرامون بازاریان و تجار مى نویسد: «تجار فجارند [تبهكارند]، جز ترویج فروش مال اجانب یا انباركردن حبوبات از این طبقه فایده اى به حال ملت نیست».
طالبوف جنگ ستیز و صلح جو است. در «سفینه طالبی» می نویسد:
مگر وطن ما یا وطن دیگران برای این است که عموم سکنه حامل شمشیر و تفنگ و نیزه بشوند، معتاد نشست و برخاست فنون حربیه باشند، در معلم خانه عوض علم و تمدن عادات بهائمی و وحشیگری را تحصیل نمایند. جوانان ملت را که در عین شباب بایست مباشر اعمال نافعه بوده و روز خود را مصروف زراعت و فلاحت و ازدیاد معیشت خود وبستگان خود نموده به تعمیرات تمدن مشغول گردند، در سربازخانه ها چون ماکینۀ [ماشین] بیروح تعلیم آدمکشی بدهند و مبالغی از ثروت ملی صرف نموده نگه دارند که هنگام اقتضا، یعنی برای نیل به مقاصد فاسدۀ شخصی یا جهانگیری بخرابی ممالک و ویرانی آبادیها و قتل ابناء جنس خود مامور کنند.
 
بی‌بی مریم بختیاری: ما زن‌های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم
بی‌بی مریم بختیاری (۱۳۱۶ – ۱۲۵۳ ) از زنان تحصیل‌کرده زمان مشروطه بود که به حمایت از آزادی‌خواهان برخاست و حتی به تهران لشکرکشی کرد. به واسطه زندگی در ایل بختیاری و پدرش که خان ایل بود تیراندازی و سوارکاری می‌دانست. 
می‌گویند او از مشوقان اصلی برادرش علیقلی‌خان سردار اسعد برای فتح تهران بوده است. پیش‌تر در زمان استبداد صغیر، افراد ایل را به مبارزه علیه استعمار تشویق می‌کرده است. 
قبل از فتح تهران٬ همراه سواران مخفیانه وارد پایتخت شد و شبانه روی سقف خانه‌ای که رو به روی مجلس بهارستان بود سنگربندی کرد تا بعد از ورود سردار اسعد بختیاری با قزاق‌ها بجنگند. بعد از این ماجرا در ایل بختیاری به بی‌بی‌مریم، لقب سردار دادند.
او در خاطراتش درباره دلایل اینکه زنان در جامعه عقب مانده‌اند نوشته:
... تمام بدبختی‌های ما از خودمان می‌باشد، زیرا که نه علم داریم و نه حقوق خود را می‌دانیم، اگر ما هم بدانستیم که برای چه خلقت شدیم، البته در اطراف حقوق خود جان فشانی‌ها می‌کردیم. ما حالا فکر می‌کنیم فقط برای رفع شهوت مرد‌ها خلق شده‌ایم یا برای اسارت و کنیزی خلق شده‌ایم. ما می‌توانستیم برای حقوق انسانی خود به تمام ملل عالم تظلم بکنیم و حقوق خود را برقرار بکنیم ... اما ما زن‌های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم...
بی‌بی مریم بختیاری از معدود زنان عصر مشروطه است که خاطرات زندگی خود را نوشته است.
منابع ایل بختیاری نقل کرده‌اند که سردار بی‌بی مریم بختیاری سال ۱۲۸۸ خورشیدی در جنگ آزادسازی اصفهان به همراه خواهرش بی‌بی لیلی فرماندهی یک ستون سواره نظام را به عهده داشته است.
سال ۱۲۹۵ هم که یک افسر آلمانی با سربازانش در کنار عشایر جنوب ایران علیه انگلیسی‌ها مبارزه می‌کرد، سردار مریم بهترین نیروهای خود را برای همراهی با او به تنگستان فرستاد.
گفته می‌شود که در دوران جنگ جهانی اول خانه او در اصفهان پناهگاهی بوده است برای فعالان سیاسی و فرهنگی مانند علی‌اکبر دهخدا٬ ملک‌الشعرا بهار و در مقطعی در سال ۱۲۹۹ پناهگاهی برای محمد مصدق.
 
حاج زین العابدین مراغه‌اى: روشنگران و منادیان پیگیر آزادى
حاج زین العابدین مراغه ای (استانبول ۱۳۲۸ - مراغه ۱۲۵۵ هـ. ق.) از معاصران ناصرالدین شاه قاجار بود. وی در جوانی به مسكو رفت و تابعیت كشور روسیه را پذیرفت و در آنجا به شغل تجارت مشغول شد. ولی سرانجام به خاطر عشق به میهن از تابعیت روسیه خارج گردیده و تبعیت ایران را پذیرفت و سپس به استانبول رفته تا پایان عمر در همانجا ماند. 
حاج زین العابدین مراغه اى یكى از روشنگران و منادیان پیگیر آزادى است. او چند سالى به مكتب رفت و مدتى هم در شهرهاى اردبیل و مراغه به كسب و تجارت مشغول بود. با روزنامه «شمس» استانبول همكارى مى كرد و براى «حبل المتین» نیز مقالاتى مى نوشت. مهم ترین اثر او «سیاحتنامه ابراهیم بیك» در سه جلد است. نام مولف این كتاب تا دوازده سال معلوم نبود و از ترس نامى از نویسنده كتاب برده نشده بود و عده اى كتاب را به خود نسبت مى دادند كه مورد پیگرد و دستگیرى قرار مى گرفتند. در جلد سوم كه پس از پیروزى انقلاب مشروطه منتشر شد، نام نویسنده كتاب معلوم گشت و مردم تازه فهمیدند كه این كتاب ارزشمند اثر یك تاجر ایرانى ساكن استانبول است.
ابراهیم بیك قهرمان داستان، فرزند یكى از تجار بزرگ آذربایجان است كه پنجاه سال دور از وطن در مصر زندگى كرده و پسرى دارد كه در زمان فوت به او وصیت مى كند كه به مسافرت رود تا نیك و بد را دریابد. به هر روى، ابراهیم بیك پس از دیدن شهرهاى زیاد وارد ایران مى شود. او فقر و بدبختى ایرانیان و بى خبرى عمال حكومت را مى بیند و با استادى و مهارت به شرح سیاحت خود مى پردازد.
هنگامى كه ابراهیم بیك به ایران وارد مى شود، از كالسكه پایین مى آید و می‌گوید:
مشتى از آن خاك پاك را برداشتم و بوسیده و بوئیده و بر دیدگان مالیدم... (با دیدگانى نمناك مى گوید) شكر خداى را كه دیدارت به من ارزانى شد و دیده به دیدار توام روشنایى گرفت... اگر دولت ایران دولت بودى، در مملكت خود قانون و نظام و مساوات داشتى، رعیت را به حكام به قیمت حیوان نفروختى. هر آینه ما متحمل تحكم بیگانگان نمى شدیم.
طالبوف در مقدمه جلد دوم همین كتاب خطاب به هم میهنانش مى‌نویسد:
هنگام آن رسیده كه نیكان را نیك و بدان را به نام زشت و با نفرین یاد كنند و پس از این ملت هر نیك و بد را سنجیده و حاصل هر عمل را در صفحه تاریخ ملى به یادگار گذارند... تا حال در وطن عزیز ما این گونه مطالب نگاشته نیامده و كسى از حب وطن دم نزده... هر چه نوشته اند در سوداى عشق و بلبل و گل و پروانه و شمع یا راجع به اظهار فضیلت مولف و مصنف یا مدح ممدوح غیرمستحق بوده... هموطنان ما بدانند كه سوداى عشق مجنون و لیلى و فرهاد و شیرین و محمود و ایاز كه بین ادبا و شعراى ایران معروف و در نامه و چكامه هاى خود جز از آن سخن نمى دانند، عشقى دیگر نیز هست... ادباى ایران كه در قلم و اظهار افكار با هنر هستند، بعد از این حب وطن را نظما و نثرا با كلمات واضحه و عبارات ساده به خاص و عام تفهیم نمایند.
در جمع‌بندی سفرنامه آمده است: 
نتیجـﮥ سیاحت من این است كه در تمام آن مملكت ها كه از ایران دیدم در هیچ بلادی آثار ترقیات، و تمایل به تمدن به نظرم نیامد كه بدان خوشوقت شوم. در زراعت و تجارت بدانچه از نیاكان خودشان دیده اند قناعت دارند و جای بسی تعجب است كه بدان یكی مفتخرند كه شیوﮤ اسلاف هنوز تماماً در میان ما مرعی است. اما از این طرف در تجملات بیهوده و فراهم آوردن اسباب تزیینات خانگی به درجه ای پیش افتاده اند كه ابداً اجدادشان آن وضع را در خواب خودشان هم ندیده بودند. به جای ظروف مسین كه از معمولات و مصنوعات وطن عزیز بود و یك صد سال به رفع احتیاجات یك خانوادﮤ بزرگی به قدر دویست تومان از آن كفایت می نمود و در آخر هم از قیمت آن چیزی نمی كاست امروز به دویست تومان یكپارچه چلچراغ خریده از سقف اطاق های خودشان می آویزند. كه به یك افتادن به جز از یك كلمـﮥ «واه» صاحبش چیزی از آن باقی نمی ماند. واضح است كه از تصور نیاكانشان امثال این چیزها هیچ وقتی نگذشته بود. 
یكی از این انبوه مردم كه علی الاكثر صاحبان املاك هستند هیچ گاهی بدین خیال نیافتاده اند كه از مملكت همسایه یك ماشین خرمن كوبی یا یك داس ماشین دار برای درودن غله، یا اینكه ماشین گندم پاكن كن برای نمونه خریده، بیاورند. در مزارع خودشان به كار وادارند تا محسنّات آنها را به رای العین ملاحظه كنند. در تمامی این مملكت از شهرهای بزرگ گرفته تا قصبات و قریه ها دودكش یك ماشین فابریكی دیده نمی شود كه دودی از آن متصاعد گردد. و از هیچ طرف بانگ سوت و صفیر حركت و ورود راه آهن شنیده نمی شود. در هیچ شهری به نام دوایر دولتی عمارت بلند و باشكوهی نیست. از مكاتب دولتی و مریضخانه در هیچ جا نشانی نمی توان یافت. در هیچ نقطه كمپانی و بانك كه نمونـﮥ ترقی و تمدن است مشهود نیست. كسی را پروای وضع مساجد نیست. مقابر بزرگان پیشین مانند سلاطین صفویه و غیره همه خراب. از زحمات نایب السلطنه عباس میرزای مرحوم و خدمات امیركبیر میرزا تقی خان مغفور كه در راه ملك و ملت كرده و كشیدند سخنی كه دلیل قدردانی اخلاف باشد در میان نیست. نه نیكان را به رحمت یاد می كنند، نه بدان را به بدی نام می برند. 
ترك حقوق و قطع صلـﮥ رحم و بی مروّتی و عدم انصاف و بدخواهی همدیگر شغلشان است. ولی با این وضع چون پنج نفری یك جا گرد آمدند می گویند ای بابا، دنیا پنج روز است، باید فكر آخرت نمود. اما همه دروغ می گویند و فعلاً منكرند. آنچه از خیالشان نمی گذرد همان پرسش روز حساب است. خیرات می كنند اما اطعام اغنیا می كنند نه فقرا. اعمالشان همه از روی ریاست. بی طمع و توقع به احدی سلام نمی دهند. اخلاق مردم چندان فاسد گشته كه اصلاح آن مشكل می آید مگر اینكه محض تسلی خودمان بگوییم «چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند».
 
صدیقه دولت‌آبادی: مبارز پیگیر حقوق و کرامت زنان
صدیقه دولت آبادی (۱۳۴۰ –۱۳۰۰هـ .ق/ ۱۲۶۱ هـ.خ) از فعالان حقوق زنان و پیشگامان روزنامه‌نگاری در ایران بود. در خانواده‌ای تحصیل‌کرده در اصفهان به دنیا آمد. زبان عربی و فارسی را از شیخ محمد رفیع طاری فرا گرفت و درس‌های دیگر را تا سطح دیپلم با معلمان خصوصی ادامه داد. در بیست سالگی با اعتضاد الحکما ازدواج کرد و چند سال بعد از او جدا شد.
صدیقه دولت ۳۵ آبادی ساله بود که در اصفهان دبستان دخترانه «مکتب‌خانه شرعیات» را تاسیس کرد و بعد از آن انجمنی به نام «شرکت خواتین اصفهان» را بنا گذاشت. تقریبا تمام عمر خود را وقف تعلیم و تربیت دختران و ارتقای حقوق اجتماعی آن‌ها کرد.
این آغاز فعالیت‌های خانم دولت‌آبادی برای گسترش تعلیم و تربیت دختران و حقوق اجتماعی زنان بود که کمابیش تمام عمرش را وقف آن کرد. در شرایط چالش برانگیزی، صدیقه دولت آبادی نیز جزء زنانی بود كه برای دستیابی به تغییرات، وارد عمل شد. در عصر و زمانه‌ای كه اكثر مردم، تا آنجا که گروهی از زن‌ها نیز عقیده داشتند كه اگر دختر باسواد شود فاسد می‌شد و در دنیایی كه زن در چهار دیواری خانه و حرمسرا زنده به گور بود، صدیقه دولت آبادی در راه مبارزه با جهل، خرافات و ارتقای فكری و فرهنگی زنان كشور بسیار كوشید. در چنین شرایطی بود كه مدرسه‌ی دخترانه و روزنامه منتشر كرد. چه بَسا در این راه با سختی‌ها، اهانت‌ها، ناسزاها و تهدیدهای بسیاری مواجه شد، چرا كه در آغاز راه دشواری‌های بسیاری در پیش بود و راه بسیار مخاطره آمیز بود. 
صدیقه دولت‌آبادی سال ۱۲۹۷ مجوز اولین نشریه زنان اصفهان را به نام «زبان زنان» را از وزارت معارف گرفت و در آن داستان رقت‌انگیز زندگی زنان ایران را به شكل پاورقی چاپ می‌كرد. چندی بعد به دلیل انتقادهای تند نشریه از قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله٬ زبان زنان توقیف شد. خانم دولت‌آبادی بعد از توقیف٬ انتشار نشریه را در تهران شروع کرد.
او در نشریه‌اش حجاب زنان را نقد می‌کرد. صدیقه دولت‌آبادی هرچند از خانواده‌ای مذهبی بود، اما یک دهه پیش از کشف حجاب اجباری رضاشاه٬ حجاب از سر برداشته بود.
خانم دولت‌آبادی برای درمان از ایران خارج شد٬ در ‌‌نهایت به پاریس رفت و مدرک کار‌شناسی را از دانشگاه سوربن فرانسه گرفت.
زمانی که خارج از ایران بود در دهمین کنگره 'اتحادیه بین المللی حق رأی زنان' شرکت کرد و اواخر سال ۱۳۰۶ به ایران بازگشت. مهرماه ۱۳۰۷ در وزارت معارف بخش تعلیم نسوان به او سپرده شد و سال بعد به مدیریت کل تفتیش مدارس نسوان منصوب شد.
صدیقه دولت آبادی مردادماه ۱۳۴۰ در اثر سرطان در تهران در گذشت. جمعی از فعالان حقوق زنان در ایران به پاس تلاش‌های خانم دولت آبادی برای جنبش زنان٬ سال ۱۳۸۳ جایزه و کتابخانه‌ای به نام صدیقه دولت‌آبادی تاسیس کردند.
 
زینب پاشا: شیر زنی سازمانگر
زینب پاشا (زندگی و مرگ در فاصله سال‌های ۱۲۳۰ تا ۱۳۰۰ هـ. خ.) از جزئیات زندگی زینب پاشا پیش از جنبش تنباکو اطلاعات زیادی در دسترس نیست. گفته می‌شود که در خانواده‌ای روستایی و تهیدست در یکی از محله‌های قدیمی تبریز به دنیا آمد.
نام زینب معروف به دهباشی زینب یا زینب پاشا با شورش نان در تبریز و قیام علیه واگذاری امتیاز فروش تنباکو گره خورده است.
تابستان ۱۲۷۰ زینب پاشا در ناآرامی‌های تبریز نقش مهمی به عهده داشت. در جریان نهضت تنباکو بعد از بسته شدن بازار تبریز٬ مأموران با ارعاب و فشار دوباره دکان‌ها را باز می‌کنند. گفته می‌شود زینب پاشا که عادت داشت دو گوشه چادر را به کمر ببندند همراه عده‌ای دیگر از زنان با چوب و چماق وارد بازار می‌شوند و دکان‌ها را می‌بندند.
نوشین احمدی خراسانی در مقاله‌ای در نشریه بایا از زینب پاشا روایت کرده است که روزی در جمع تبریزی‌ها که از شرایط ناراضی بودند حاضر می‌شود و خطاب به جمع می‌گوید: «اگر شما مردان جراُت ندارید جزای ستم پیشگان را کف دستشان بگذارید، اگر می‌ترسید که دست دزدان وغارتگران را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنید، چادر ما زنان را سرتان کنید و در کنج خانه بنشینید و دم از مردی و مردانگی نزنید، ما جای شما با ستمکاران می‌جنگیم.»
اواخر دوره ناصرالدین‌شاه هم‌زمان با شورش نان در تهران و اعتراض زنان به ناصرالدین شاه٬ شماری از زنان تبریز هم به سرکردگی زینب پاشا اعتراض خیابانی کردند. در منابع مختلف گفته شده که در جریان درگیری‌ها چند زن کشته شدند. زینب پاشا علاوه بر ساماندهی اعتراض خیابانی به انبارهای غله از جمله انبار والی آذربایجان حمله کرد. او گندم و آرد انبار‌ها را بین گرسنگان توزیع می‌کرد.
در هر دو ماجرای نهضت تنباکو و شورش نان در زمان ناصرالدین شاه زنان زیادی نقش آفرین و فرمانده اعتراض‌ها بودند، از جمله انیس‌الدوله در دربار ناصرالدین‌شاه و زنی دیگر به نام 'رستمه' در زنجان. اما هنوز هم در تبریز وقتی می‌خواهند زنی با اقتدار را مثال بزنند می‌گوید «مثل دهباشی زینب یا زینب پاشا.»
 
 
تندیس و عکس زینب‌پاشا در موزه مشروطه تبریز
 
صغیر اصفهانی: به نیکی در جهان بگذار هان افسانۀ خود را
محمد حسین صغیر اصفهانی ( ۱۳۹۰ - ۱۳۱۲ هـ. ق ) می‌گوید:
ای که از عیب کسان پرده دری در خود بین
آن چه عیب است که باشد بتر از پرده دری
 
به چنگ آرم شبی گر طرۀ جانانۀ خود را
بپرسم مو به مو حال دل دیوانۀ خود را
اسیر دانه‌ی خال لب یارم من ای زاهد
مکن دام دل من سبحه صد دانه‌ی خود را
کسان بندند سد در راه سیل از بیم ویرانی
خلاف من که وقف سیل کردم خانۀ خود را
مکافات ار نخواهی بر میفکن خانمان از کس
که دارد دوست، هر مرغ ضعیفی لانۀ خود را
چو خواهی رفتن و بگذاشتن افسانه‌ای از خود
به نیکی در جهان بگذار هان افسانۀ خود را
 
قرةالعین: زنی دانشمند و مبارز نستوه
فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی مشهور به طاهره و قرةالعین (۱۲۳۱ اعدام – زاده ۱۱۹۳ یا ۱۱۹۶ هـ. خ.)٬ شاعر و عالم مذهبی، اولین زنی است که به جرم مفسد فی‌الارض در ایران اعدام شده است.
طاهره در یک خانواده شیعه در قزوین به دنیا آمد. پدرش از روحانیان مشهور قزوین بود. همراه خواهرش در کودکی مقدمات علوم، فقه، اصول، کلام و ادبیات عرب را از پدر آموخت؛ در حالی که در ایران نه تنها زنان که اکثریت جامعه مردان هم بی‌سواد بودند.
او با عموزاده خود ازدواج کرد که پسر یکی از مجتهدان مشهور مکتب اصولی بود. در آن ایام که بین علمای شیخیه و اصولی اختلاف و رقابت زیادی وجود داشت، طاهره قره‌العین جذب شیخیه شد. تا جایی که برای دیدار با سید کاظم رشتی، بالا‌ترین مقام مکتب شیخیه آن زمان به کربلا رفت. لقب قره‌العین صفتی است که سید رشتی به طاهره داد.
بعد از مرگ کاظم رشتی، قره‌العین از پشت پرده به طلاب او درس می‌داد. گرایش او به شیخیه سبب خشم پدر و عمویش شد که از بزرگان مکتب اصولیون بودند.
او در ‌‌نهایت بر اساس روایت‌ها به مذهب باب گروید و جز حروف حی یعنی نخستین ۱۸ نفری شد که به علی محمد باب ایمان آوردند. در راه بازگشت از عراق به ایران در شهرهای مختلف برای مذهب باب، تبلیغ می‌کرد.
مرداد ماه ۱۲۲۷ شمسی در محلی به نام بدشت واقع در چند کیلومتری شاهرود، گردهمایی چند روزه‌ سران مذهب باب برگزار شد. روایت شده که آنجا طاهره قره‌العین هنگام سخنرانی از پشت پرده بیرون می‌آید و روبنده را کنار می‌زند. این کار باعث غوغایی در میان پیروان باب می‌شود.
بعد از واقعه بدشت به دنبال تعقیب مأموران حکومت ناصرالدین شاه٬ مدتی مخفیانه زندگی کرد تا اینکه در ‌‌نهایت به اتهام کشتن محمدتقی برغانی، عموی روحانی خود دستگیر شد. حکومت می‌گفت سوء قصد به جان محمدتقی برغانی به دستور و تحریک طاهره صورت گرفته است.
طاهره که همسرش او را طلاق داده و از بچه‌هایش جدا مانده بود٬ حدود سه سال در خانه‌ای در تهران زندانی ماند. تا اینکه بعد از سوء قصد چند پیرو باب به جان ناصرالدین شاه و وزیرش، میرزا آقا خان نوری، و صدور فرمان قتل بابی‌ها٬ طاهره را در باغ ایلخانی تهران (محل کنونی بانک ملی) مخفیانه، خفه یا اعدام کردند. هنگام مرگ بین ۳۵ تا ۳۸ سال داشت.
قرةالعین زنی بود صاحب قلم، شاعر و سخنران که به ادبیات و فقه و اصول کلام و تفسیر آشنایی داشت. آلوسی، مفتی بغداد در ترجمه حال او گوید: " من در این زن فضل و کمالی دیدم که در بسیاری از مردان ندیده ام. او دارای عقل و استکانت و حیا و صیانت بسیار بود. "
آثار نظم و نثر قرةالعین را از میان بردند. آنچه از نوشته های پراکنده او از قبیل مناجاتها و نامه ها، به خط خودش یا استنساخ دیگران، بر جای مانده غالباً به عربی و قسمتی با عبارات مرموز و اصطلاحات مخصوص نوشته شده است. ابیاتی از قرةالعین:
تو و تخت و تاج سکندری              من و راه و رسم قلندری
اگرآن خوشست تو درخوری          و گراین بدست، مرا سزا
 
در ره عشقت ای صنم، شیفته بلا منم
چــند مـغـایـرت کـنـی؟ بـا غمـت آشنـا منم
پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته‌ای
از همه خلق رسته‌ای، از همگان جدا منم
شیر تویی، شکر تویی، شاخه تویی، ثمر تویی 
شمس تویی، قمر تویی، ذره منم، هبا منم
نخل تویی، رطب تویی، لعبت نوش لب تویی
خـواجــه بــا ادب تویی، بنده بی حــیــا منم
کعبه تویی، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی
دلـــبــر محــتــرم تویی، عــاشــق بینوا منم
شاهد شوخ دلبرا گفت به سوی ما بــــیــا
رسته ز کــبــر و از ریــا، مــظــهــر کبریا منم
طــاهــره خــاک پای تو، مست می لقای تو
مـنــتـظـر عطــای تــو، مــعـــتــرف خطا منم
 
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را، نكته به نكته مو به مو
ساقی باقی از وفا، باده بده سبو سبو
مطرب خوش‌نوای را، تازه به تازه گو بگو
در پی دیدن رخت، همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو
می‌رود از فراق تو، خون دل از دو دیده‌ام
دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو
مهر تو را دل حزین، بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
در دل خویش طاهره گشت و ندید جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
 
 
طرحی بر اساس چهره طاهره قرةالعین
 
میرزا آقاخان كرمانى: یکی از شورانگیزترین مبارزان و نویسندگان عصر بیدارى ایرانیان
میرزا آقاخان كرمانى (۱۳۱۴ - ۱۲۷۰ هـ. ق.) یکی از شورانگیزترین مبارزان و نویسندگان عصر بیدارى ایرانیان است. میرزا آقاخان در كرمان به دنیا آمد و در مدارس طلاب دینى آنجا تحصیل کرد. در دوران تحصیل با شیخ احمد روحى آشنا شد. میرزا آقاخان كرمانى از كرمان به اصفهان و سپس به تهران كوچید و سرانجام به استانبول رفت. در آنجا با آثار طالبوف و آخوندزاده آشنا شد و با زین العابدین مراغه اى نیز مکاتبه داشت. میرزا آقاخان در استانبول آثار فراوانى نوشت كه برخى از آنها عبارتند از: «هشت بهشت» (با شیخ احمد روحى )، «هفتاد و دو ملت»، «انشاء الله و ماشاء الله»، «نامه باستان» و «آیینه سكندرى»، «سه مكتوب» و «صد خطابه». میرزا آقاخان كرمانى را در ۱۷ ژوییه،۱۸۹۶، در باغ شمال تبریز همراه با شیخ احمد روحى و خبیرالملك سر بریدند.
میرزا آقاخان در رساله «انشاء الله و ماشاء الله» با طنزى عالمانه و دل انگیز مى نویسد:
علماى ما جغرافیاى آسمان را وجب به وجب مى دانند و جمیع كوچه ها و خانه هاى شهر جابلسا و جابلقا را نقشه برداشته اند اما از جغرافیاى زمینى هیچ خبر ندارند. حتا شهر و دهات خودشان را مطلع نیستند و تاریخ جان به جان و اسامى ملائكه سماوات و ارضین و هر چه در آتى واقع خواهد شد همه را خوب مى دانند اما از تاریخ ملت خودشان یا ملل دیگر اصلا به گوششان چیزى نرسیده و نمى دانند. علت ترقى و تنزل امم دنیا در هر زمان چه بوده است؟ سبحان الله من جهل الجهلاء.
در كتاب «سه مكتوب» كه نامه هاى یك شاهزاده خیالى به نام كمال الدوله به یك شاهزاده خیالى دیگر به نام جلال الدوله است، می نویسد:
«كجایند شجاعان امت و مسلمانان با همت كه نخست درخت ظلم و شجره خبیثه ستم را كه میان ملت اسلام ریشه دار گردیده و تمام مسلمانان را سایه انداخته و خانه برانداز شده، از بیخ و بن بركنند و شجره طیبه عدالت... پایدار و برقرار سازند... هیهات، هیهات كه این آرزو از اسلام با این مسلمانان بى غیرت، فكر و خیال، بلكه غیرممكن و محال است...»
«به درجه اى طبایع و اخلاق و خو و خون و عادت... ایرانیان را این كیش و آیین خلط عربى فاسد كرده كه دیگر هیچ امید به بهبودى نمانده... اى جلال الدوله، به جان تو اگر یك جلد كتاب بحارالانوار را در هر ملتى انتشار بدهند و در دماغهاى آنان این خرافات را استوار و ریشه دار دارند دیگر امید نجات از براى آن ملت مشكل و دشوار است...»
«هرگاه بخواهم كیفیات دین و آیین مسلمانان این عصر را با عصر حضرت رسالت مرتبت موازنت كنم ابدا مشابهت ندارد و به كلى اسلام از صورت اصلى و قیافه زیباى اولیه خویش به هیكل مهیب و شكل عجیب و غریب برگشته است كه اسباب حیرت عقول و نفرت طبایع و وحشت نفوس و كراهت جبلت و فطرت هر كس شده. به عینه مانند دختر چهارده ساله كه حسن و جمال و زیبایى و كمال و ثروت و دلربایى بى عدیل و بى نظیر بوده ولى حال به سن هشتاد سالگى رسیده و روى چون گل و یاسمین، بدل به مشتى كرچ [چروك عمیق] و چین شده و آن قد سروآسا چون كمان دو تا و فقرات پشتش از هم خزیده، مانند سنگپشت خمیده، آن لطافت و حسن و رشادت و جمال و كیاست به كثافت و حماقت و زشتى و خرافت و سستى و كسالت تبدیل یافته و آن جذبه جلال و عنج و دلال و كمال مال به نفرت و گدایى و ذلت و بینوایى منتقل شده است... و امت اسلام... امروز ارذل و اذل [پست و خوارتر از] تمام امم و ملل و مذاهب و مخل عالم است»
در «کتاب اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی» اثر فریدون آدمیت اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی در پیدایش دین آمده است:
ریشه ی معتقدات دینی« ترس و بیم » بود نسبت به مظاهر طبیعی و ندانستن چگونگی آنها.این خود طبیعی است که «جهل و نادانی در طبیعت مولد و موسس و موید و مقوی ترس و هراس است، و آدمی به هرچه نادانتر است ترسش از آن بیشتر». پس توجه انسان در مرحله ی نخستین به امور طبیعی مانند ابر و باد و روشنایی و تاریکی معطوف گردید و آنها را «معبود قهار» خود گمان می کرد، و هر تغییری که در آنها رخ می داد آنرا نتیجه ی اراده ی خدایان طبیعت می انگاشت. مثلا همین که آفتاب و ستارگان درخشیدن می گرفتند گمان می برد که خدایان نسبت به وی بر سر لطف و مهربانی آمده اند. پس در برابر آنها اظهار سرور و ادای شکر معبود می نمود. و آنگاه که شب فرا می رسید یا ابر رخساره ی خورشید را مستور می داشت تصور می کرد که خدایان خشمگین شده اند. پس دست به جانب آسمان دراز کرده به زاری می پرداخت.
خوف انسانی از مظاهر وحشت زای طبیعی نخست تصور « دیو» را در ذهن او بوجود آورد و هر سختی و بدبختی را اثر بی مهری آن دانست. پس به نیایش و پرستش دیو پرداخت و در برابر آن عجز و لابه می کرد. همین جا بود که برای جلب محبت و استرحام دیوان، تصور عبادت پیدا شد ـ معتکف شدن در مغازه ها و نخوردن غذا و ننوشیدن آب از جمله عبادات شد. بعدها قربانی کردن نیز معمول گردید. اثر آن عبادات در تمام دوره های بعد به جای مانده چنانکه هم اکنون هنگام گرفتن آفتاب هندوان غسل می کنند، مسلمانان نماز می گزارند، و آفتاب پرستان ساز می نوازند.رفته رفته کسانی ریاضت و عبادت را پیشه ی خود ساختند و مردم در تسکین بیم و هراس خویش به آنان روی آوردند. نیازها کردند و برای رفع آفت ها از عابدان چاره جویی جستند. پس آن گروه را بس محترم پنداشتند. کتاب های مقدس هندوان، و الواح قدیم یونانیان و آئین بت پرستان اروپا و دساتیر و اساطیر پیشینیان همه گواه بر این است که ریشه ی معتقدات همه ی اقوام بر همین شالوده ریخته شده بود. اعتقاد به بندت بزرگ، و برهمای هندوان، و کهبد و موبد ایرانیان، و ژوپیتر و هرکول یونانیان در اصل یکی است. و نقطه ی مشترک جملگی اعتقاد «به خدایی بود که ریشه او از ترس ها و هول و هراس ها که از اشیاء مرعوب و مهول و موحش حاصل بود ».
میرزا آقاخان كرمانى در انتقاد به ناصرالدین شاه اشعار زیر را سروده است:
به كار رعیت نپرداخت هیچ         پرستید گه گربه، گاهى «ملیچ»
درین مدت سال پنجاه باز         كه بر تخت مى‌زیست با عز و ناز
همه جان مردم از او شد غمى         به هر شعبه از ملك آمد كمى
خزینه تهى گشت و ملت گدا              ز بیداد او دست ها بر خدا
همه ملك ایران از او شد به باد          به خاك آمد آن افسر كیقباد
 
بترس از جهان جوى ایران خداى                كه بعد از تو خیزند مردم به پاى
بنالند از دست جور و ستم                                     بگویند با ناله زیر و بم
كه ایزد همى تا جهان آفرید                          كسى زین نشان شهریارى ندید
كه جز كشتن و بستن و درد و رنج               گرفتن هم از كهتران مال و گنج
ندانست و آزرم كس را نداشت                همى این بر آن، آن برین برگماشت
 
رجاء اصفهانی: رو به‌در کن از دل خود کینه را
میرزا علی خلیلیان ( ۱۴۱۱ – ۱۳۱۷ هـ. ق.) مشهور به رجاء اصفهانی می‌گوید:
بهر خوب و زشت این خلق جهان            هست این آیینه سنگ امتحان
رو به‌در کن از دل خود کینه را         مشکن ای جان بی سبب آیینه را
 
آزاد کشمیری: یارب چه چشمه‌ای است محبت
محمد علی آزاد کشمیری (درگذشت ۱۳۰۹ هـ.ق.) نویسنده کتاب زندگی‌نامه «نجوم السماء فی ترجمه العلماء» می‌گوید:
یارب چه چشمه‌ای است محبت که من از آن
یک قطره نوش کردم و دریا گریستم
 
مستشارالدوله: همه ترقیات نتیجه یک کلمه: قانون
میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی ( ۱۳۱۳ -         هـ. ق.)، از پیشروان و آزادیخواهان دوره ناصرالدین شاه و از همفکران میرزا حسین خان سپهسالار و میرزا ملکم خان ناظم الدوله، است. 
مستشارالدوله در تاریخ نشر اندیشه آزادی در ایران مقام ارجمندی دارد. او اصول افکار سیاسی خود را در رساله «یک کلمه»، که به سال ۱۲۷۸ هـ.ق در پاریس نوشته، بیان کرده است. صاحب تاریخ بیداری ایرانیان در این باره می گوید که وی در مأموریت پاریس انتظام و آبادی و ثروت ملی و فرهنگ و هنر اروپا را دید و بر شور و حرارات قلبی او نسبت به ایران افزوده شد و چون سبب ترقیات فرانسه و تنزلات ایران را از ملکم پرسید، ملکم چنین جواب داد که بنیان و اصول نظم فرانسه یک کلمه است و همه ترقیات نتیجه همان یک کلمه و آن یک کلمه، که جمیع انتظامات و ترقیات فرانسه در آن مندرج است، کتاب قانون است. همین مطالب بود که وی در رساله «یک کلمه» عنوان و معنی حقوق اساسی و فرد و معانی حکومت ملی را برای هموطنان خود تشریح کرد و شاید او اول کسی است در ایران که اراده ملت را منشاء قدرت دانسته و از تفکیک قدرت دولت از نفوذهای روحانی و برابری اتباع مسلم و غیرمسلم از نظر حقوق اساسی سخن رانده و حتی پیش از ملکم گفته که شاه و گدا در برابر قانون مساوی هستند.
رساله یک کلمه یکی از اولین آثار آزادیخواهان ایران به شمار می رود و در تحریک احساسات و بیدار کردن مردم در آن زمان نفوذ فوق العاده داشته است و در سال ۱۳۲۳ هـ.ق. که انجمن مخفی تشکیل گردید، این کتاب راهنمای سیاسی آن انجمن بود.
این رساله اقتباس از اصول قانون اساسی فرانسه است و مؤلف خواسته آن اصول را با مبانی دین اسلام تطبیق دهد و برای رسیدن به این منظور به آیات و اخبار و احادیث و گفته های علمای بزرگ اسلامی استشهاد کرده است.
چند سطر از نامه مستشارالدوله، که در سال ۱۳۰۶ هـ.ق به مظفرالدین میرزا ولیعهد نوشته است، از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می‌کنیم: 
ممالک وسیعه ایران، که وطن اصلی و خانه واقعی شاهنشاه اسلام است، به عقیده کافه سیاسیون در محفل خوف و خطر است. زیرا ترقیات شدیدالسرعه همسایگان و افعال و اعمال خودسرانه و بی باکانه درباریان قوای چندین هزارساله دولت ایران را به طوری از هم متلاشی و دچار ضعف و ناتوانی صعب نموده که علاج آن از قوه و قدرت متوطنین این مرز و بوم به کلی خارج است. ولی عقیده حکما و سیاسیون جمهور ملل متمدن بر این است که رفع خطرات و چاره اشکالات ایران را به همین دو کلمه می توان اصلاح کرد که باید از اعمال گذشته چشم پوشید و شروع به تأسیس قوانین تازه نمود. از این راه می توان احترام و اعتبار سابقه دولت و ملت قدیم ایران را در انظار اقوام خارجه و ملل متمدنه و همسایگان مجددا جلب کرد و این مطلب در نظر خردمندان مستقیم الادراک چنان واضح و آشکار است که محتاج به دلیل و برهان نیست. محتمل است بدین وسیله آثار و اسبابی که نیکبختی مملکت را امنیت تواند داد، به دست آید که بعدها مأمورین دوایر دولتی، از عالی و دانی و بزرگ و کوچک، در اعمال و افعالی که درخور درجه مأموریت ایشان است، خود را به انقیاد و اطاعت مواد احکام قانونیه مکلف بدانند و مساوات حقوقیه به عموم اهالی و زیردستان، از هر صنف و طایفه، داده شود و برای حصول صلاح حال آنها هرگونه تدبیری که لازم است به کار برند والا با این حال اشتباه وزرا و درباریان دولت، از حیز امکان و قدرت انسان به طور یقین خارج است که بتوان عظمت و اقتدار سلطنت قدیمه ایران را در این دور زمان مجددا به وسایل نیاکان خود در خارجه و داخله مملکت نگاهداری و حفظ نمود.
به خاکپای اقدست قسم، که ما ایرانیان را توتیای چشم است، آنان که عرض و جسارت می نمایند که اداره وزارتخانه های حالیه ابدا عیب و نقص ندارد و محتاج به تغییرات نیست، حرفی است بی مغز، زلالی است تلخ و قولی است نامسموع.
این ناقص فهمان از طفولیت تا امروز به چپاول نمودن اهالی بیچاره ایران معتاد شده اند و به همین طورها شرف و مکنت ملت را گرفته به خرقه خز و رشمه طلا داده اند و به این حرفها که علما خیرخواه دولت و پادشاه است و ولایت نظم و رعیت آسوده و نوکر دعاگو و قشون حاضر، خود را مادام العمر از مسئولیت دولت خارج می دانند...
در افواه منتشر است دولت ایران در خیال نظم و ترتیب دوایر دولتی است. عقلا می گویند بدون توضیع قوانین این حرکت مذبوح است. سیاسیون و حکمای عصر به آواز بلند فریاد می زنند: چون اهالی ایران از امیر و فقیر قانون را تقلید به اروپائیان می دانند و رشته تغییر و تبدیل مأمورین دولت از زمان قدیم در ید اقتدار شخص اول دولت است و اقدامات دولتیان در اصلاح حال اهالی و زیردستان بدون قانون با ترقیات محیرالعقول این زمانه مطابقت نداشته و ندارد... چون قانون را مضر به حال خود می دانند، تا جان در تن دارند اقدام به این امر نخواهند کرد. در این صورت باید با همسایگان در یک درجه کم سلوک و رفتار نمود، زیرا این دایگان مهربانتر از مادر و این گرگان مرغابی صفت و این خیراندیشان خانمان برانداز تا دولت مقننه نشود، چشم از منافع خود نپوشیده و برای جنبش موشی گربه های چند می رقصانند و به جهت تشویق در امر سیاست و تجارت به یکدیگر بازیهای رنگارنگ به روی کار می آورند، ولو آنکه به قدر مکنت انگلیسیها در خزانه دولت لیره موجود باشد و به قدر صنعتگران فرانسویها ارباب صنایع در کارخانجات و به قدر اهالی چین قشون آزموده و حاضر رکاب و به قدر دول آمریکا سفاین زرهپوش... پس به عهده مأمورین سیاسی و ملکی است همیشه بر وفق مقتضای عصر و احتیاج زمان رفتار نموده هفته ای یک روز به مفاد آیه کریمه و شاورهم فی الامر به اتفاق یکدیگر از روی حقیقت در تصفیه امور دولت و ملت شور نمایند. زیرا از بدیهیات است احکام خداوندی در هر دین واضح و آشکار است و حق آفتابی است علی السویه عالم را روشن و نورانی می کند و پوشیدن آن در میان هیچ ملت ممکن نیست و پیر غلام شاید به قدر کفایت از احکام قرآن مجید و احادیث نبوی اطلاع داشته باشد و شریعت مطهره اسلام ابدا منافی قوانین عادلانه نیست و خیالاتم هنوز جمع است و آن قدر شعور دارم که قباحت خیانت را نسبت به وجود مقدس پادشاه و ولینعمت زاده خود و دین و مذهب خود و وطن و ابناء وطن خود درک نمایم و بفهمم، خصوصا در این حال که از این جهان به جهان دیگر باید بروم و در دیوان عدل آفریننده کاینات خواهم ایستاد. پس به قوت قلب به خداوند صاحب عظمت و جبروت قسم یاد می کنم و خاطر مقدس بندگان اقدس امجد اسعد والا، روحنافداه، را از پیشامد امور روزگار مطلع می نمایم که با این ترقیات فوق العاده اروپائیان چندی نخواهد گذشت موقع حال اهالی ایران مقتضی آن خواهد شد که لابد و لاعلاج، دولت ایران، در سختترین روزگار، در عداد دول کنستی توسیون برمی آید و به اقتضای ملک و مملکت و مناسبت وضع و طبایع، مواد قانون را مجری می نماید و توجه معتنابه حاصل می کند. این ممالک وسیعه و اهالی و ملل متبوعه را در اجرای قانون به یک اسم و به یک چشم در تحت بیرق وطنپرستی می آورد و احکام عادلانه حریت افکار و مساوات حقوقیه را جاری نموده دیگر گوش به سخنهای واهی نمی دهد، چون پیشامد کار از آینده خبر می دهد. لهذا به شخص حضرت اعظم والا، روحنافداه، واجب و متحتم است که قلب مبارک شاهنشاه اسلام را به عرایض صادقانه از اشتباهات مزورانه درباریان آگاه نمایند که جد و جهد ایشان برای منافع دوروزه خودشان است، نه از برای قوام سلطنت دولت ایران. این فقره از واضحات است که بعدها هیچیک از اقوام و ملل مسلم و غیر مسلم بدون قانون زندگی نمی توانند بکنند و هرگاه خودشان اقدام به نشر قانون ننمایند، به طوری که در ماده صربستان و غیرها دیگران دولت عثمانی را؛ با آن قدرتی که داشت، مجبور کردند، ما را نیز آسوده نخواهند گذاشت و مجبور خواهند کرد.
و باز قسم به ذات پاک احدیت یاد می کنم که وضع قانون هرگز منافی مذهب حقه اسلام نیست و خلل و نقصی به دین و اسلامیان نمی رساند، بلکه به واسطه اجرای قانون، اسلام و اسلامیان به فواید غیرمترقبه نایل می شوند و از دستبرد اجانب خلاص و آسوده شده در انظار اهل عالم به عظمت و بزرگی زندگی می نمایند.
در زنگی‌نامه های او آمده است: «هنگامی که اورا زنجیر کرده، به قزوین تبعید و زندانی کردند، کتاب «یک کلمه» را آنقدر بر سرش کوفتند که بر اثر عوارض آن، چشمانش آب آورد.» (مهدی بامداد. تاریخ رجال ایران)
 
خانم دکتر حسین خان کحّال: زنی روشنفكر، آگاه و روشنگر
اولین نشریۀ زنان در ایران را خانم دكتر حسین خان كحّال با نام «دانش» (۱۲۸۹ ش) منتشر كرد که نخستین نشریه منادی "بیداری توده نسوان" در ایران محسوب می‌شود. گوئل كهن در تاریخ سانسور در مطبوعات ایران می‌نویسد: «روزنامه «دانش» به دست زنی روشنفكر و آگاه به دانش نوین، و در جهت تنویر افكار و شناخت حقوق و آزادی‌های زنان ایران، بنیان گذارده شد. خانم دكتر كحّال، به عنوان نخستین زن روزنامه‌نگار ایران، تحول تازه‌ای در سیر ژورنالیسم كشور پدید آورد.»
 
بی‌بی‌‌ خانم وزیرف: بنیان نخستین مدرسه‌ی دخترانه
بی‌بی‌‌خانم وزیرف، همسر موسی‌خان میرپنج، كه زاده قفقاز و دانش‌آموخته آن سامان بود، در اوایل صفر ۱۳۲۵ ق ( ۱۲۸۶ ش) نخستین مدرسه‌ی دخترانه ایرانی به نام «دبستان دوشیزگان» را در تهران بنیاد نهاد اما میزان مخالفت‌ها با این مدرسه به حدی رسید كه بی‌بی‌خانم ناچار از تعطیل كردن آن شد.
 
بی‌بی ‌خانم استرآبادی: پاسخی دندان‌شکن و پیشگامانه به امر و نهی‌های تحقیرآمیز مردان
بی‌بی فاطمه استرآبادی معروف به بی‌بی‌خانم استرآبادی (۱۳۰۰ - ۱۲۳۶ هـ.خ.)، نویسنده و طنزنویس از نخستین زنانی بود که در عصر مشروطه با امضای زنانه بی‌بی در نشریه‌های مشروطه مانند حبل‌المتین و تمدن مقاله می‌نوشت.
بی‌بی‌خانم استرآبادی رسالۀ سنت‌شكن را «معایب ‌الرجال» را در پاسخ به رساله «تأدیب ‌النسوان» نوشت. نویسندۀ «تأدیب ‌النسوان» كوشیده بود آرزوهای جدید برای تغییرات اجتماعی و تحول در روابط زن و مرد را رد کند؛ و به روش های مختلف زنان را از شركت در فعالیت‌های اجتماعی نهی كند.
«تادیب النسوان» در سال ۱۳۰۴ قمری، در تهران منتشر شد به قلم نویسنده‌ای نا‌شناس که همانگونه که از نامش پیدا بود، ادعای تعلیم و تربیب زنان را داشت. از محتوای کتاب برمی‌آمد که نویسنده، همچون بسیاری از مردان هم‌عصر خود، از سرکشی و نافرمانی روزافزون زنان طبقه مرفه شهرنشین نگران و ناراحت است و به این وسیله خواسته تا هم ناراحتی خود را ابراز نماید و هم –شاید- گامی اصلاحی در جهت تربیت آنان بردارد.
آن زمان، بیش از هفتاد سال از نخستین تماس‌های جدی ایرانیان با غرب و اروپا می‌گذشت، یعنی زمانی که در پی شکستهای متوالی ایران از روسیه تزاری، نه فقط پای مستشاران و آموزگاران فرانسوی و انگلیسی و اتریشی و بلژیکی به ایران گشوده شد، بلکه با فرستادن چهار محصل ایرانی به اروپا (توسط عباس‌میرزا شاهزادهٔ خوشنام ایرانی در سال ۱۲۳۰ قمری) باب ارسال دانشجو به اروپا نیز باز شد. همچنین ده‌ها سال بود که از تاسیس مدرسه دارالفنون و انتشار روزنامه در ایران می‌گذشت.
اکنون در حرم ناصرالدین‌شاه و اندرونی بعضی بزرگان، زنان نه فقط با سواد که حتی آشنا با زبان‌های اروپایی پیدا می‌شدند و زمزمهٔ آزادی‌خواهی در میان نخبگان شنیده می‌شد. از خلال معدود خاطرات رجال سیاسی، سیاحان، دیپلمات‌ها و بعضا بانوان ایرانی (نظیر تاج‌السلطنه دختر ناصرالدین‌شاه) برمی‌آید که در‌‌ همان دوران، یعنی دهه‌های منتهی به انقلاب مشروطه، زنان ایرانی –دست کم در سطح اعیان و اشراف- برای خود جمع‌های خصوصی و جلساتی داشتند که در آن‌ها زمزمهٔ احقاق حقوق زنان (هرچند در سطحی بسیار نازل نسبت به مردان و نیز نسبت به مطالبات امروزی زنان) جریان داشت.
در چنان روزگاری نوشته شدن اثری چون «تادیب النسوان» که بیش از هر چیز از نگرانی مردان برای به خطر افتادن جایگاه مطلقا فرادستشان نشان داشت، جای تعجب نیست؛ اما آنچه در جواب این اثر نوشته شد بهت‌برانگیز است. بی‌بی‌ بی‌بی‌ خانم استرآبادی با زبانی گزنده، رک و طنزآمیز، پاسخ کوبنده‌ای به هرکس که با چنان امر و نهی‌های تحقیرآمیزی در صدد تادیب زنان ایرانی برآید داده بود.
بی‌بی‌خانم كتاب خود را در پنج فصل در مذمت آداب و اخلاق مردان با زبانی گزنده و پرطنز نوشت. با بی ‌پروائی و با به‌كارگیری واژگان جاری در محافل مردانه، توصیف دقیقی از مشغولیات و مشغله‌های مردان به‌دست داد. او ضمن توصیف وضعیت زنان، به عوامل سد كننده پیشرفت آنان می‌پردازد: "ما زنان از كار و كسب معرفت دور مانده‌ایم و ممنوع از تمام مراودات و تحصیل و محسنات و ادب و تربیت گشته‌ایم... كارمان فقط با صدمات و زحمات خانه‌داری و بچه‌گذاری می‌گذرد." (بی‌بی ‌خانم استرآبادی، ۱۳۷۲) آدمیت و ناطق این كتاب را "بحث و انتقاد زنی هوشمند در سنت تربیت زن و خانواده" می‌دانند. (فریدون آدمیت و هما ناطق. ۱۳۵۶)
در بخش دوم معایب الرجال آمده است: "زخم زبان بد‌تر از زخم سنان است. حق است این سخن، حق نشاید نهفت. آنچه زخم زبان کند با مرد٬ هیچ شمشیر جان ستان نکند. اما از روی انصاف در هیچ عهد و زمانی و در هیچ زمین و مکانی به کسی مثلاً شده است که گفته باشد قربانت بگردم، او در جواب بگوید زهرمار؟ تا مرد خود صد مرتبه زخم زبان به زن چندان نزند و زن را ملجاء نکند، زن یک مرتبه جواب زشت ندهد. جواب هر جفنگی یک جفنگ است، کلوخ انداز را پاداش سنگ است!'' 
خانم استرآبادی اولین مدرسه دخترانه تهران را با نام مدرسه دوشیزگان در سال ۱۲۸۵ شمسی هم‌زمان با انقلاب مشروطه تأسیس کرد. این مدرسه در خانه شخصی بی‌بی‌خانم برپا شد. با کودتا علیه مشروطه و به دنبال فضای بسته سیاسی٬ برخی از افراد که مخالف تحصیل زنان بودند٬ مدرسه را مرکز فساد خواندند و به آن حمله کردند.
از خاطرات افضل وزیری دختر بی‌بی‌خانم نقل شده است که یکی از روحانیان در حرم شاهزاده عبدالعظیم بر سر منبر گفته بود "بر این مملکت باید گریست که در آن دبستان دوشیزگان باز شده است." در ادامه فشار‌ها برای بسته شدن مدرسه دوشیزگان٬ خانم استرآبادی نزد وزیر معارف می‌رود. وزیر معارف به او می‌گوید نام مدرسه را از دوشیزگان تغییر بدهد و فقط به دختران ۴ تا ۶ ساله آموزش بدهد. به ناچار بی‌بی خانم برای باز نگه داشتن مدرسه این شرط‌ها را اجرا می‌کند.او در تمام عمر به دنبال تربیت٬ آموزش و تعلیم حقوق زنان ایران بود. 
این شیوه از‌‌ همان مقدمه و حتی در توضیح انتخاب این نام برای کتاب هم به‌چشم می‌خورد: «الحاصل این کمینه خود را قابل تادیب کردن رجال ندانسته لهذا جواب کتاب تادیب‌النسوان را گفته و معایبشان عیان شود. شاید دست از تادیب کردن نسوان بردارند و در پی تادیب و تربیت خود برآیند.» 
"معایب الرجال نه فقط یک اثر فمینیستی قوی در دورانی است که در ایران حقوق زنان بحثی نو و بعضا جزو تابو‌ها بود و نه فقط یک اثر طنزآمیز و آیرونیک بسیار قوی در ادبیات دوران گذار (از کلاسیک به مدرن) ایران است، که از بُعد سیاسی نیز قابل توجه است"
تادیب النسوان که به قلمی نا‌شناس (احتمالا از شاهزاده‌ای قجری) نوشته و از فصولی چون «در سلوک و رفتار زن، در حفظ زبان، در گله کردن، در قهر کردن، در راه رفتن و حرکات در مجلس، آداب غذاخوردن و لباس پوشیدن...» تشکیل شده بود پاسخی یافت با کتابی که از معرفی کامل نویسنده شروع می‌شد، با شرح طریقهٔ زن‌داری مردان و اِشکال بر تک‌تک فصول کتاب تادیب‌النسوان ادامه می‌یافت، به توصیف دقیق مجالس شراب‌خواری و قمار و «چرس و بنگ و واپور» و شرح گفتگوی اجامره و الواط می‌رسید و سرانجام با داستان تلخ زندگی زناشویی نویسنده پایان می‌یافت.
خود کتاب از چند جهت بسیار قابل توجه و ستایش برانگیز است. اول آنکه در دوران ناصرالدین شاه در جهت احقاق حقوق زنان (جنبشی که بعد‌ها نام جنبش فیمینیستی بر خود گرفت) نوشته شد، موضوعی که تا ده‌ها سال بعد و حتی پس از دوران مشروطه مسکوت و حتی برای آزادی‌خواهان هم حساسیت‌برانگیز بود.
دیگر آنکه در آن، زبان کوچه و بازار بکار رفته بود که در آن دوران نادر بود و تا حدودی ناپسندیده برای یک متن ادبی. این امر تا آنجا بود که هرچند رکیک‌نویسی و هزالی در ادبیات ایران قدمتی دیرینه داشت، اما حتی امثال عبید و سعدی و سوزنی نیز که هزلیات رکیک آن‌ها در ادبیات فارسی ماندگار شده، زبان مردم کوچه و بازار را در این قبیل آثار خود بکار نمی‌بردند، چه رسد به آنکه زنی با اسم و رسم معلوم، صحنه‌هایی بعضا خلاف عفت عمومی را با ادبیاتی کوچه بازاری به تحریر درآورد:
«یکی گوید به کمربند حر، به قبر علی وقتی من حسن‌بند و پابند خاور سیبیلوی جنده بودم و در خاطرخواهی چنان بودم که در تمام شهر‌ها شهرت و آوازه بلند کرده بودم که همه مشتیان شهر و رفقای همسر شنیده و فهمیده بودند. آنچه پیدا می‌کردم از پی دل شیدا خرج آن لوند پابهوا می‌نمودم. آخر آن بیغیرت ما را ول کرد رفیق عباس داش علی شد. دیگری گوید برادر ریشت را در خون و سبیلت را در کون که من از تو بیشتر خرج کرده‌ام و صدمه خورده‌ام و لذتی نبرده‌ام. مدت شش ماه پسر جعفر لختی را می‌خواستم و جرات گفتگو را نداشتم تا بهزار زحمت و مرارت با هم جور کردیم مدتی بخور رنگ می‌کردیم تا شبی در بغل هم تنگ خوابیدیم...» 
معایب الرجال نه فقط یک اثر فمینیستی قوی در دورانی است که در ایران - بلکه در بسیاری از کشورهای صنعتی نیز- حقوق زنان بحثی نو و بعضا جزو تابو‌ها بود و نه فقط یک اثر طنزآمیز و آیرونیک بسیار قوی در ادبیات دوران گذار (از کلاسیک به مدرن) ایران است، که از بُعد سیاسی نیز قابل توجه است. اثری‌ست که به وضوح گفتمان دستوری، تادیبی و حتی اخلاقی از بالا به پایین، یعنی اساس یک نظام استبدادی را به چالش و استهزا می‌کشاند.
 
نسخهٔ خطی کتاب معایب‌الرجال در سایت دانشگاه هاروارد از طریق کلیک این لینک قابل دسترسی است.
 
میرزا آقا تبریزى: نقد گویای جامعه و دولت قاجار
از زندگى میرزا آقا تبریزى نمایشنامه نویس اطلاع چندانى در دست نیست جز اینكه زمان حیات او مصادف بوده است با حكومت پادشاهى قاجاریه در ایران. او در نامه اى به میرزا فتحعلى آخوند زاده در باره خود چنین نوشته است: 
بنده اسمم میرزا آقا و از اهالى تبریز هستم از طفولیت به آموختن زبان خصوصا زبان فرانسه و روسى شوق بسیار داشتم تا اینكه بالاخره زبان فرانسه را به قدرى كه در نوشتن و ترجمه و تكلم رفع احتیاج شود آموختم، از زبان روسى نیزبه قدرى بهره دارم كه بتوانم مكالمه اى ساده داشته باشم، بعد از خدمات چندین ساله درمعلم خانه ایران و ماموریت در بغداد و اسلامبول قریب هفت سال است كه به اذن اولیاى دولت در سفارت فرانسه مقیم تهران منشى اول هستم. 
میرزا آقا تبریزى پس از مطالعه كتاب «تمثیلات» آخوندزاده نخست تصمیم داشت مجموعه تمثیلات را به زبان فارسى ترجمه نماید اما منصرف و مصمم شد تا براساس تجربیات خود و به سبك و سیاق كمدى هاى آخوندزاده نمایشنامه بنویسد كه در عین انگیزه‌یابى و تاثیرپذیری شكل و محتواى جداگانه اى داشته است. 
از میرزا آقا تبریزى پنج نمایشنامه بلند به جاى مانده است كه همه منتشر شده اند. از جمله آثار نمایشى میرزا آقا تبریزى مى توان به نمایشنامه هاى سرگذشت اشرف خان حاكم عربستان درایام توقف او در تهران كه درسال ۱۲۳۲به پایتخت احضار مى شود و حساب سه ساله ولایت را پرداخت مى كند و بعد از زحمات زیادى دوباره خلعت پوشیده و به بغداد باز مى گردد را مى توان نام برد.
طریقه حكومت زمان خان حاكم بروجردى، سرگذشت ایام كربلا رفتن شاه قلى میرزا و سرگذشت ایام توقف چند روزه در كرمانشاهان نزد شاه مراد میرزا حاكم آنجاو حكایت عاشق شدن آقاهاشم خلخالى به سارا خاتون نام دختر حاجى پیرقلى و سرگذشت آن ایام ونمایشنامه،حكایت حاجى احمد مشهوربه حاجى مرشد كیمیاگر از جمله دیگر آثار نمایشى تبریزى است. 
میرزا آقا در نمایشنامه حكایت اشرف خان حاكم عربستان وضعیت نابسامان دربار دوره قاجار را عیان مى سازد، اشرف خان براى رسیدن به هدف خود از شاه و صدراعظم گرفته تا فراشان و قاپوچى ها همه و همه رشوه مى دهد تا درآخرحكم حكومت را گرفته و مى گریزد. 
نویسنده دراین اثر نمایشى به نوعى از وضع هیات حاكمه زمان خود انتقاد و شكوه مى كند. وى درنمایشنامه حكومت زمان خان به گونه اى دیگر به فساد فراگیر حكومت قاجار مى پردازد. میرزا آقا در اثر دیگرش به نام حكایت شاه قلى میرزا كه بیشتر قالبى شبیه قصه دارد به روایت داستان فردى به نام شاه قلى میرزا مى پردازد كه همراه چاكران و نوكران خود راهى زیارت كربلا مى شود.
آثار میرزا آقا تبریزى از این جهت كه به عنوان آغازگر نمایشنامه نویسى درایران محسوب مى شود داراى ارزش و اعتبار بسیارى است منتقدین او را خالق كمدى هاى سیاه از روزگار تیره و وهم آلود زمان خود مى دانند. وى درآثارش چندان توجهى به اصول نمایشنامه نویسى ندارد اما تمام تلاش خود را معطوف داشته است تا آثارى خلق كند كه بیشتر به نمایشنامه نزدیك باشند تا هر اثر ادبى دیگرى. میرزا آقا تبریزى نویسنده اى انتقادگر، مصلح و ادیبى اجتماعى است كه در آثارش به نقد روابط غلط اجتماعى زمان خود مى پردازد.
 
میرزا حبیب اصفهانى: مترجم سرگذشت حاجی بابا اصفهانی
میرزا حبیب اصفهانی سال ۱۳۱۵ هـ.ق در قریه بن چهارمحال از توابع اصفهان به دنیا آمد. در اصفهان و تهران تحصیل كرد و سپس راهی بغداد شد و مدت چهار سال در آنجا به فراگیری ادبیات و فقه و اصول مشغول بود. وی دستی توانا در سرودن شعر بویژه در هزل و هجا داشت. به همین خاطر در سال ۱۲۸۳ بابت هجویهای كه علیه سپهسالار محمدخان صدراعظم سروده بود، مورد تعقیب قرار گرفت و به دولت عثمانی - تركیه كنونی - پناه برد و در آنجا به دلیل تسلط به زبان عربی و تركی و فرانسوی در مدرسه ایرانیان به تدریس پرداخت. آنچه كه از شواهد و قراین بر میآید، نخستین ترجمه های كه از میرزا حبیب اصفهانی یافت شده «مردم گریز» نمایشنامهای از مولیر است كه مترجم آن را به صورت نظم درآورده است و كتاب دیگرش «دستور سخن» است. 
میرزا حبیب اولین كسی بود كه برای زبان فارسی دستور زبان نوشت و «دبستان پارسی» اثر دیگر او برای آموزش زبان فارسی برای غیرفارسی زبانان در تركیه تألیف شده است. از دیگر آثار میرزا حبیب كتاب «تذكره خط و خطاطان» است كه به زبان تركی عثمانی تألیف شده كه در استانبول به چاپ رسیده بود. این كتاب به منظور آگاهی از تاریخ خطوط اسلامی بویژه خط نستعلیق از بهترین منابع محسوب میشود. 
اما مهمترین اثری كه نام میرزا حبیب اصفهانی را تبدیل به نامی جاودانه كرده، ترجمه «سرگذشت حاجی بابا اصفهانی» اثر جیمز موریه فرانسوی است. این كتاب همچنان توسط ناشران مختلف در ایران چاپ و منتشر می‌شود. میرزا حبیب كتاب «سرگذشت حاجی بابا اصفهانی» را با نثری شیرین و گیرا و پر از طنز و مثل و اشعار هزل آمیز ترجمه و مكتوب كرده. تا اینكه مجتبی مینوی در سفری به تركیه عكس آثار خطی و چاپ نشده میرزا حبیب اصفهانی را، در كتابخانه دانشگاه استانبول به دست آورد كه ترجمه «سرگذشت حاجی بابا اصفهانی» هم جزو آنها بود. نثر وی از نظر اسلوب زبان و طرز كار از شاهكارهای مسلم زبان فارسی در قرن سیزدهم هجری به حساب میآید. رمان «ژیل بلاس» اثر لوساژ فرانسوی نیز از دیگر ترجمه های میرزا حبیب اصفهانی بود كه در اواسط دهه هفتاد به اهتمام. توسط انتشارات مازیار چاپ و منتشر شد. «دیوان اطعمه مولانا ابواسحاق حلاج شیرازی»، «دیوان البسه مولانا نظامالدین محمود قاری یزدی»، «منتخبات كلیات عبید زاكانی»، «برگ سبز» و «رهبر فارسی» از آثار منتشر شده اوست. «مجموعه اشعار» و «حكایات و امثال» و «لغات متفرقه» نیز از آثار منتشر نشده اوست. میرزا حبیب قبل از سن شصت سالگی در تركیه در گذشت.
نمونه ای از کتاب «سرگذشت حاجی بابا اصفهانی»:
حکیم گفت بنا به سفارش ملک الشعرا که از هوش و تدبیر و کار دانی و راز داری تو برایم گفته، تو را به خدمت می پذیرم. اگر آن طور که انتظار دارم از عهده خدمت برایی، ترقی میکنی. آنگاه  حکیم گفت  این روزها یک نفر ایلچی از فرنگستان  آمده  که حکیمی همراه  اوست  که مریض ها  را به طرز خاصی معالجه می کند و حبی به  معتمد الدوله داده  که او را درمان کرده و  در مزاج او  طوفان به پا کرده است و او  به فکر تجدید فراش افتاده است. شهرت این حکیم کار ما را تحت تا ثیر قرار داده. می خواهم  هر چه زود تر  قاپش را بدزدی  و ببینی هنرش از کجا آب می خورد. می خواهم آن حب را بدست بیاورم. تو هم باید خودت را به نا خوشی  بزنی  و نزد حکیم  بروی  و آن  حب  را  برای  من بیاوری، تا من آن را به شاه بدهم. من هراسان شدم و گفتم من هیچ چیز از او نمی دانم. میرزا حکیم گفت رفتار فرنگی ها با رفتار ما  ضد و نقیض است. بجای اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را می تراشند و موی سر را ول می کنند، روی چوب و تخته مینشینند
ولی ما روی زمین می نشینیم، با کارد چنگال غذا می خورند  ولی ما با دست می خوریم،آن ها همیشه متحرکند  ولی ما همیشه ساکنیم، لباس تنگ می پوشند ما لباس گشاد، نماز نمی کنند ولی ما روزی ۵  وقت نماز می کنیم، در نزد آنها با زن است در نزد ما اختیار با مرد است، زنها یشان یک وری روی اسب می نشینند  ولی  زنان ما  راست سوار میشوند، ایستاد ه قضای حاجت میکنند ما نشسته، شراب را حلال می دانند و کم می خورند ولی ما حرام می دانیم و زیاد می خوریم ، ولی آنچه مسلم است این است که فرنگی ها نجس ترین و کثیف ترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال میدانند و همه جور حیوانی می خورند  حتی خوک، سگ پشت و قورباغه.  مرده را با دست تشریح می کنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بجا آورند. نه غسل جنابت سرشان می شود، نه تیمم بدل از غسل. اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باخته ای، گفتن تو همان  و بردن فرنگی همان. خلاصه پس از این سخنان مرا با نزاکت  تمام از اتاق بیرون انداخت و من به این کار تازه هم خندیدم، هم گریستم.
.....
ملا نادان گفت مدتی بود، دنبال آدمی مثل تو می گشتم. آدمی می خواهم که  مال مرا  مانند مال خودش بداند و در پی حرص و طمع نباشد. اجتهاد من نزد همه ساری و جاری است. شاربین خمر  را حد می زنم  و زانیان محسنه را رجم می کنم. از قلیان و انفیه متنفرم و بازی نرد و گنجفه و شطرنج  و سایر ملاهب و ملاهی را منکر می دانم، زیرا مشتغل  اوقات  عبادت است. هر چند این همه شدت در تقدس به  مذاق من گوارا نمی آمد اما باز از تصدیق ظاهری دریغ نداشتم. ملا گفت  که متاسفانه کار بچه بازی و غلام بارگی و بی ریش  نگه داشتن چنان انتشار یافته، که کم مانده نام زن گرفتن از صفحه روزگار سترده شود. مردم همه به پشت بی ریشان افتاده‌اند و از جنس گیس دراز گریزانند. زنان به خانه مانده اند و می ترشند و می پوسند. پادشاه، خود عده متنابهی  از  اناث را به حرم خود  برده، اما در این باب، به ملا باشی  شکایت کرده که تدبیری کند. ملا باشی  مرد خیلی حماری است و از وظایف اسلام بقدر یک  فرنگی هم  خبر ندارد، تا چه رسد به قلع و قمع  زیان و فساد. من خودم  اجتهادی کردم بی ضرر که منافع شرع و عرف  در یکجا جمع شود. می دانی که در مذهب  شیعه، متعه یا نکاح  موقت جایز است. ملا باشی  چنند خانه کوچک اطراف شهر خرید  و همه را صیغه خانه کرد . جمعی از زنان یائسه و غیر یائسه را در آنجا نشانید تا  هر مردی که بخواهد  از ایشان تمتع جوید، بتواند. ملا باشی  هم از طرفین حق تمتعی دریافت میکند. این مرد از این راه دارای گنج شایان شده و هجوم عام بدرجه ای رسیده که ۱۰ تا ۱۲ آخوند از صبح تا شام مشغول صیغه خواندن هستند. هر چند راه این شریعه را دست اجتهاد من گشاد و فکر من بود  اما  ملا باشی  هیچ بهره ای بمن نمی دهد. از این رو می خواهم  زمام حل و عقد این  کارخانه  ابداع  را شخصا  بدست گیرم. اندیشیدم که چنین آدمی چگونه عماد الا سلام  شده است.  ملا نادان گفت  سه نفر زن را تدارک کرده ام در همین همسایگی  در خانه  کوچکی نشانده ام.  ترا می خواهم  که برای آنها  مشتری  بیاوری. در کاروانسرا به تاجران و زائران و مسافران بگویی ، اگر زن  بخواهی ، خوبش را دارم، هم خوشگل، هم ارزان، هم بی ترس. به فراخور هر کس مزد خودت را هم می گیری. فقط قیمت را از زنان ملا باشی گرانتر نکن که باعث کسادی می شود. من امیدوار  بودم  مخدومی  تارک  دنیا  و طالب عقبی  پیدا کنم  ولی دیدم دارم خادم مخدومی می شوم که  در طریق حرص و جاه و حب مال دنیا از هیچ بدنامی ننگ ندارد و ننگ نام و ناموس بر شرع می گذارد. ولی ناچار دنده به قضا و تن به رضا دادم و صیغه‌ی قبلت را جاری ساختم.
 
سید جمال واعظ اصفهانى: آرزومند ایران تولیدکننده
سیدجمال واعظ اصفهانى در ۱۲۷۹ هـ.ق ‎/ ۱۲۴۱ هـ. ش با حاج میرزا نصرالله خان بهشتى، ملك المتكلمین، حاج فاتح الملك، شیخ احمد مسجد الاسلام كرمانى. میرزا سیدعلى نقى خان صاحب منصب نظام، میرزا احمد علم و حاج سیدعلى جناب زاده اصفهانى بودند در زمینه مسایل سیاسى اجتماعى همفكرى بود و گروه «انجمن ترقى» را تشكیل دادند و اعتقاد داشتند نخستین قدم در مبارزه با استبداد حكومت و محرومیت آگاهى بخشیدن به مردم است. لذا تصمیم گرفتند در منابر و مساجد به جاى سخنان سنتى و تكرارى، درباره حقوق اجتماعى مردم و وضعیت جامعه سخن بگویند. 
او نسبت به زندگى مردم و محرومیت هاى آنان حساسیت بسیارى نشان مى داد، كما این كه در یكى از سخنرانى هایش مى گوید: "اى مردم بیشتر واعظان شما را از اندیشه زندگى باز مى دارند و در برخى موارد مبالغه مى كنند و تن به قضا و قدر سپردن را پیشنهاد مى كنند و نتیجه اش این است كه شما تن به قضا و قدر بسپارید و موهبت هاى خدا را نشناسید و همیشه گرفتار یأس و حرمان باشید تا جایى كه براى تهیه ساده ترین مایحتاج زندگى مانند پوشاك و كفش و كلاه و دیگر وسایل حتى سوزن و نخ، چشم به بیگانگان داشته باشید." 
به دلیل انتقادهایى كه از همان روزهاى اول بر روش هاى تبلیغى روحانیون داشت، عده اى با وى از در مخالفت درآمدند و حتى به او تهمت بى بارگى زدند تا جایى كه نتوانست در محرم و صفر به منبر برود. به همین دلیل در سال ۱۳۱۷ هـ.ق به شیراز رفت و در محرم و صفر ۱۳۱۸ با همان بلاغت كلام و شیوایى گفتار، در منابر شیراز پیرامون لزوم حمایت از صنایع داخلى موعظه كرد و در همان جا رساله «لباس التقوى» را نوشت. بسیارى از علماى بزرگ توصیه اى فتوا مانند مبنى بر لزوم حمایت از صنایه داخلى بر كتاب نوشتند. او در این كتاب با بیانى ساده و روان بر لزوم استفاده از پارچه هاى بافت وطن تاكید كرد. در قسمتى از كتاب آورده است: «راست است چشمى كه چراغ برق دیده است نمى تواند قناعت به پیه سوز نماید ولى اگر پیه سوز از خودمان باشد و آن چراغ برق عاریه، البته پیه سوز اولى است. امیدواریم اگر چندى قناعت ورزیدیم و صبر كردیم عنقریب خودمان احداث انواع كارخانجات و صنایع خواهیم نمود...
پوشیده نیست كه اساس ترقى ملت و ثروت دولت بر سه چیز است: اول زراعت، دوم صناعت، سوم تجارت...
امروز غالب خرابى هاى ما به واسطه نبودن شمن دوفر است، اگر شمن دوفر (=راه آهن) مى داشتیم خیلى اصلاحات در كارمان مى شد و هرگز اهالى ایران گرفتار چنین گرانى و قحطى نمى شدند و مایحتاج شان به این درجه گران نبود...
در ایران ما یك دسته بزرگ از مردم هستند كه شغل و هنرشان بیكارى است یا مى گویند ما ملاكیم و احتیاج نداریم یا مى گویند ما مواجب و مقررى و تیول و مستمرى از دیوان داریم، یا مى گویند ما آقازاده، بزرگ زاده و خانزاده ایم و شأن ما نیست كار بكنیم. كسب كردن و صنعت منافى با شؤونات ماست، این بیچاره غافل است از این كه شرف آدمى به هنر است نه به سیم و زر...» شهید راه آزادى سیدجمال اصفهانى، توس،،۱۳۵۷
در سال ۱۳۱۸ قمرى زمانى كه در اصفهان اقامت داشت، با همفكرى حاج فاتح الملك و میرزا نصرالله خان بهشتى (ملك المتكلمین) و شیخ احمد كرمانى (مجدالاسلام) «رویاى صادقه» را نوشت. این كتاب بسیار كم حجم بود اما بسیارى از عملكردهاى ظل السلطان و آقا نجفى را به انتقاد گرفته بود.
رویاى صادقه اولین بار در سن پطرزبورگ (لنینگراد) در ۵۰ صفحه چاپ شد و هشتاد نسخه آن در تهران منتشر گردید.
مشخصه ویژه رویاى صادقه در سبك ارایه مطالب بود. نویسنده انتقادات اجتماعى و سیاسى را در قالب داستان مطرح مى كرد. نویسنده خود را در صحراى محشر تصور كرده و افرادى را كه نسبت به آنها انتقاد داشته در جایگاه شخصیت هاى مختلف داستان قرار داده و در پیشگاه خداوند آن افراد را مورد بازخواست قرار داده و بدون پرده پوشى تمام بى عدالتى ها و خودكامگى هاى آنان را با ذكر جزییات حوادثى كه خود در جریان بود، به تصویر كشید. ظل السلطان و آقانجفى دو شخصیت اصلى این داستان بودند. 
او روزى به تجار و كتابفروشان خطاب كرد كه: «شما كه سوگوارى مفصلى برپا كرده اید، چرا هنوز قرآن را روى كاغذ فرنگیان مى نویسید؟ چرا كارخانه كاغذسازى نمى آورید؟» 
مجدالاسلام كرمانى مدیر روزنامه نداى وطن تصمیم گرفت، سخنرانى هاى او را چاپ كند. پس روزنامه الجمال را به كمك میرزاحسین خان اصفهانى چاپ كرد كه در آن شرح خطبه هاى سیدجمال در تكایا نوشته مى شد. نخستین شماره الجمال روز دوشنبه ۲۶ محرك ۱۳۲۵ چاپ شد. در این روزنامه مباحثى مطرح مى شد كه شاید به جرات بتوان گفت اولین بار بود كه در منابر به گوش مردم مى خورد و سپس براى عموم منتشر گردید. او در منبر ۱۵ محرم ۱۳۲۵ چهار چیز را اساس آبادانى و رفاه و مدنیت عنوان كرد. ۱- مساوات ۲- امنیت ۳- حریت ۴- امتیاز فصلى
در جاى دیگر از علم و یادگیرى آن و به صورت عملى در آن علم سخن مى گوید و آن را مایه پیشرفت و ترقى مى دانست. یكى دیگر از مباحث جدید وجالبى كه سیدجمال در نطق ها و خطبه هایش استفاده مى كرد، اشاره به رمان و قصه است. او در جایى مى گوید: یكى از كارهاى خداوند مثل زدن است یعنى یك مطلب دشوار را بخواهند بگویند، مثال مى زند، مثلا مى خواهند بگویند این دنیا فانى است، آن را تشبیه مى كند به خانه عنكبوت. و ان اوهن البیوت لبیت العنكبوت۸ حكما هم تالیفاتى دارند، كه به طریق حكمت نوشته شده و مطالب معقوله را به لباس قصه درآورده اند كه همه كس مى تواند آن را بخواند. سپس اشاره مى كند هندیان سه چیز دارند كه مخصوص خودشان است. ۱- شطرنج ۲- هندسه ۳- كتاب هاى رومان؛ یعنى كتبى كه مطالب را به لباس قصه درآورده اند كه هم بچه ها و هم زنها و همه مى توانند بخوانند. او سپس اشاره مى كند كه اروپاییان نیز این كار را به كمال رسانده اند.۹ سیدجمال خود نیز در بیان مفاهیمى كه مطرح مى كرد، از قصه ها و مثال ها استفاده زیادى مى برد. یكى از این ها قصه كدخدا نوروز و ملاصفرعلى بود، كه به نحوى شرایط و اوضاع آن روز را به تصویر مى كشید و از ظلم خان ها و زمین داران تا نفوذ بیش از حد خرافات و روابط نامناسب بین حاكم و خادم سخن ها مى گفت. وى علاوه بر این داستان هاى مرد زاهد یهودى، پشه ها و حضرت سلیمان را بدین شیوه براى مردم بازگو مى كرد. سیدجمال از ترقیات و پیشرفت زندگى ها بسیار سخن مى گفت. كشتى بخار، تلفن، پیشرفت در علم طب و تدوین قوانین از جمله مواردى بودند كه نشانه ترقى غربى ها بود و سید به آنها اشاره داشت. او به مردم پیشنهاد مى كرد با كار و تلاش بیشتر سعى كنند به آن مدارج برسند. اما تقلید و ظاهرسازى را همواره نفى مى كرد. سیدجمال معتقد بود تهیه اسباب ساخته شده از غرب هنر نیست بلكه تلاش براى ساختن آن مهم و مورد توجه است
 
شیخ احمد مجدالاسلام كرمانى: نگران نفوذ روحانیون بر مردم
مجد الاسلام (۱۳۴۲ - ۱۲۸۸هـ. ق) روزنامه نگار سیاستمدار، نویسنده، شاعر که در سال ۱۳۲۳ به دلیل حمایت از علماى متحصن در شاه عبدالعظیم به اتفاق ۲ نفر از همفكران خود به كلات تبعید شد و پس از آزادى به نگارش روزنامه هاى «محاكمات»، «كشكول»، «نداى وطن» و «الجمال» همت گماشت. اقدام هاى او در بیدارى مردم و صدور فرمان مشروطیت موجب حبس او در باغ شاه از سوى محمدعلى میرزا شد. 
پیش از پیروزى مشروطه، انجمن سرّى باغ سلیمان خان میكده، كه روشنفكرانى مانند دولت آبادى، مساوات، مجدالاسلام كرمانى و… عضو آن بودند، از این كه دین در بین مردم جایگاه دارد و عالمان بر روح و روان مردم اثر گذارند، نگرانى خود را ابراز مى كردند. 
 
مهرانگیز دولتشاهی: نخستین زن سفیر ایرانی
مهرانگیز دولتشاهی (۱۳۸۷ - ۱۲۹۶ هـ.خ.) اولین زن ایرانی بود که به عنوان سفیر ایران در کشوری دیگر منصوب شد. او سال ۱۲۹۶ خورشیدی در خانواده‌ای تحصیل‌کرده به دنیا آمد. مادرش از اقوام صادق هدایت بود و پدرش از مشاوران رضاشاه. برای تحصیل به آلمان رفت و با دکترای علوم اجتماعی به ایران بازگشت.
سال ۱۳۲۵ در سازمان خدمات اجتماعی و انجمن حمایت از زندانیان مشغول به کار شد و در همین ایام 'جمعیت راه نو' را تاسیس کرد. این گروه اولین نمایشگاه بین المللی 'فعالیت زن' را با شرکت ۳۰ کشور آسیایی و اروپایی در ایران برگزار کرد. سه دوره به عنوان نماینده کرمانشاه در مجلس شورای ملی حضور داشت. در دوران نمایندگی از طراحان 'قانون حمایت خانواده' بود که حق طلاق را برای زنان به رسمیت می‌شناخت. و همچنین داشتن همسر دوم را مشروط به اجازه همسر اول می‌کرد.
مهرانگیز دولتشاهی بخش عمده‌ای از عمر خود را صرف بهبود زندگی زنان ایرانی کرد. از جمله فعالیت‌هایش تلاش برای آموختن سواد به زنان جنوب شهر تهران بود.
خانم دولتشاهی سال ۱۳۵۴ به عنوان اولین سفیر زن، عازم سفارت ایران در دانمارک شد و تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی به این ماموریت ادامه داد. در دوره ماموریت خانم دولتشاهی در دانمارک بسیاری از رسانه‌های اروپایی به آن واکنش مثبت نشان می‌دادند. خانم دولتشاهی پس از انقلاب راهی پاریس شد و تا کلیک هنگام مرگ در این شهر اقامت داشت. کتاب «جامعه، دولت و جنبش زنان ایران» یکی از آخرین نوشته‌های خانم دولتشاهی است.
 
مهرانگیز دولتشاهی
 
 
ابوالقاسم لاهوتى: شرم باشد، که تو در خواب و جهانی بیدار
ابوالقاسم لاهوتی (۱۳۳۶ – ۱۲۶۴ هـ. خ.) شاعر، سخنور، روزنامه نگار، مترجم، فعال انقلابى و نمایشنامه‌نویس نخستین شاعر كارگرى ایران، و پایه‌گذار شعر آزاد (سپید) و انقلابى در ایران است. بخشى از شعر بلند «ایران من». لاهوتی یکی از پیگیرترین مبارز اعاده حقوق زنان است.
به دختر ایران
من، از امروز، زحسن تو بریدم سروکار        گو، به دیوانگی ام خلق نمایند اقرار
ای مه ملک عجم، ای صنم عالم شرق       هوش گردآور و بر گفتۀ من دل بگمار!
تا کنون، پیش تو، چون بنده، بدرگاه خدا      لابه‌ها کردم و بر خاک بسودم رخسار
لیکن امروز، مجدان و رسمانه ترا                    آشکارا سخنی چند بگویم هشدار
بعد از این، از خط و خالت نهراسد دل من     زآنکه با حسن تو کارم نبود دیگر بار
تا کی، از زلف تو، زنجیر نهم بر گردن؟     تا کی، از مژۀ تو، تیر زنم بر دل زار؟
تا بکی، بی لب لعل تو، دلم گردد خون؟        چند، بی مار سر زلف تو، باشم بیمار؟
بسر انگشت تو، تا چند زنم تهمت قتل؟         یا به مژگان تو تا چند دهم نسبت خار؟
چند گویم که رخت، ماه بود در خوبی؟         چند گویم که قدت، سرو بود در رفتار؟
ماه روئی تو و لازم نبود برگفتن                    سرو قدی تو و حاجت نبود با اظهار
مدح تو، بیشتر از هر که توانم گویم             لیک، اینها همه حرفست و ندارد مقدار
زاین چه حاصل که ز مژگان تو خنجر سازند    یا به ابروی تو گویند هلالیست نزار؟
من زیبائی بی‌علم، خریدار نیم                  حسن مفروش دگر با من و کردار بیار!
عاشقان خط و خال تو، بد آموزانند                 دیگر این طایفه را راه مده بر دربار!
اندر این دور تمدن، صنما، لایق نیست           دلبری چون تو، ز آرایش دانش بکنار
ننگ باشد، که تو در پرده خلقی آزاد        شرم باشد، که تو در خواب و جهانی بیدار
حیف نبود قمری مثل تو، محروم از نور؟   عیب نبود شجری چون تو، تهیدست از بار؟
ترک چادر کن و مکتب برو و درس بخوان          شاخۀ جهل، ندارد ثمری جز ادبار
دانش آموز و از احوال جهان آگه شو          و این نقاب سیه، از روی مبارک بردار!
علم اگر نیست، زحیوان چه بود فرق بشر؟    بوی اگر نیست، تفاوت چه کند گل از خار؟
خرد آموز و پی تربیت ملت خویش                جد و جهدی بنما، چون دگران، مادر وار
تو گذاری به دهان همه کس، اول حرف              همه کس، از تو سخن میشنود اول بار
پس، از اول، تو به گوش همه، این نکته بگو         که نترسند ز کوشش، نگریزند از کار
پسر و دختر خود را، شرف کار، آموز                 تا بدانند، بود مفتخوری، ذلت و عار
سخن از دانش و آزادی زحمت می‌گوی                تا که فرزند تو، با این سخنان آید بار
بیقین، گر تو چنین مادر خوبی باشی                   مس اقبال وطن، از تو شود زر عیار
 
 
فرخى یزدى: دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
میرزا محمد فرخی یزدی (۱۳۱۸ - ۱۲۶۷ هـ. خ.) ستایشگر پاکباز آزادی و عدالت همان گونه که در اشعارش نیز گفت "جان فدای آزادی" کرد. فرخی در زندان استبداد رضاخانی با آمپول هوای پزشك مجاز «مختاری» كشته شود. حاكم یزد ضیغم الدوله بختیاری وقتی شعر اعتراض و اندرز فرخی را شنید، دستور داد دهانش را بدوزند و به زندانش بیندازند.
آزادی
آن زمان كه بنهادم،سر به پای آزادی    دست خود ز جان شستم، از برای آزادی
تا مگر به دست آرم، دامن وصالش را       می دوم به پای سر، در قفای آزادی
در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است   ناخدای استبداد، با خدای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز               حمله می‌کند دائم بر بنای آزادی
دامن محبت را، گر كنی ز خون رنگین      می توان تو را گفتن، پیشوای آزادی
«فرخی» ز جان و دل، می‌كند در این محفل   دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
قسم به عزت و قدر و مقام آزادى               كه روح بخش جهانست نام آزادى
 
میرزاده عشقی: گرکفن نیست، بگو چیست پس این روبنده؟
محمد رضا میرزاده عشقی (۱۳۰۳ - ۱۲۷۲ هـ. خ.). شاعر دوران مشروطیت، روزنامه‌نگار و نویسنده و مدیر نشریه قرن بیستم بود. عشقی قطعه «کفن سیاه» و مسمط « ایدآل مرد دهقان» را در دفاع از مظلومیت زنان وتجسم روزگار سیاه آنان نوشت.
از «کفن سیاه»:
تو سزد بر دگران بدهی درس
سخن آزاد بگو، هیچ مترس!
شرم چه؟ مرد یکی بنده و زن یک بنده
زن چه کرده است که از مرد شود شرمنده؟
چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟
گرکفن نیست، بگو چیست پس این روبنده؟
مرده باد آنکه، زنان، زنده به گور افکنده!
بجز از مذهب هر کس باشد
سخن اینجای، دگر بس باشد
با من ار یک دو سه گوینده، هم آواز شود
کم کم این زمزمه، در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه‌ها، روی زنان باز شود
زن کند جامۀ شرم آر و سرافراز شود
لذت زندگی از جامعه احراز شود
ورنه تا زن به کفن سر برد:
نیمی از ملت ایران مرده!!
 
خاكم به سر، ز غصه به سر، خاك اگر كنم
خاك وطن كه رفت، چه خاكی به سر كنم؟
من آن نیم كه یكسره تدبیر مملكت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر كنم
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاك
وین كاسه خون به بستر راحت هدر كنم
ملک الشعراء بهار در ستایش میرزاده عشقی می‌گوید:
عشقی یک پارچه قریحه بود، عشقی در شاعری به قدری توانا بود که اگر داس بیرحم باغبان، آن نونهال فضایل را درو نکرده بود، یادگارهای زیادی از گلهای ادب و شکوفه های باطراوت طبع و قریحه ی شاعرانه اش برای ملت ایران بلکه برای دنیا باقی می گذاشت. همان اندازه از آثار ادبی که از عمر کوتاه و سراسر محنت  عشقی باقی مانده است برای نشانه ی بزرگواری و علو طبع او کافیست.
احتیاج
هر گناهی، کادمی عمداً به عالم می کند
احتیاج است آن که اسبابش فراهم می کند
ور نه، کی عمداً گناه اولاد آدم می کند؟
یا که از بهر خطا خود را مصمم می کند!
احتیاج است: آن که زو طبع بشر رم می کند
شادی یک ساله را یک روزه ماتم می کند!
احتیاج است: آن که قدر آدمی کم می کند!
در بر نامرد، پشت مرد را خم می کند!
ای که شیران را کنی روبه مزاج
احتیاج ای احتیاج!
از اداره رانده: مرد بخت برگردیده ئی!
سقف خانه از فشار برف و گِل خوابیده ئی!
زن در آن، از هول جان خود، جنین زائیده ئی!
نعش ده ساله پسر، در دست سرما دیده ئی!
از پدر دور و زنان ناخورده ام بشنیده ئی!
رفت دزدی خانه ی یک مملکت دزدیده ئی
شد ز راه بام بالا، با تن لرزیده ئی
اوفتاد از بام، و شد نعش ز هم پاشیده ئی!
کیست جز تو، قاتل این لاعلاج؟
احتیاج ای احتیاج!
بی بضاعت دختری، علامه ی عهد جدید
داشت بر وصل جوان سرو بالائی اُمید
لیک چون بیچاره، زر در کیسه اش بُد ناپدید
عاقبت هیزم فروش پیر سر تا پا پلید
کز زغال کنده دایم دم زدی، وز چوب بید
از میان دکّه، کیسه کیسه، زر کشید
مادرش را دید و دختر را به زور زر خرید
احتیاج آمیخت با موی سیه، ریش سپید
از تو شد این نامناسب ازدواج!
احتیاج ای احتیاج!
مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگ
هیچ نافهمیده و ناموخته غیر از جفنگ
روی تختی با زنی زیبای در قصری قشنگ
آرمیده چون که دارد سکه، سنگ زرد رنگ
من جوان شاعر معروف از چین تا فرنگ
دائماً باید میان کوچه های پست تنگ!
صبح بردارم قدم تا شام بردارم شلنگ
چون ندارم سنگ سکه، نیست باد این سکه سنگ!
مرده باد آن کس که داد آن را رواج!
احتیاج ای احتیاج!
میرزاده عشقی در وصف مجلس چهارم می نویسد:
این مجلس چارم بخدا ننگ بشر بود                دیدی چه خبر بود؟
هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود         دیدی چه خبر بود؟
این مجلس چارم خودمانیم، ثمر داشت؟         و الله که ضرر داشت
صد شکر که عمرش چو زمانه بگذر بود          دیدی چه خبر بود؟
دیگر نکند هو نزند جفته مدرس                         در سالن مجلس
بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود                دیدی چه خبر بود؟
هر دفعه که این قحبه رئیس الوزرا شد              دیدی که چه ها شد
ایندوره چه گویم که مضارش چقدر بود               دیدی چه خبر بود؟
از بنده به آقا که الحق که نه مردی                    زینکار که کردی
ریدی بسر هر چه که عمامه بسر بود               دیدی چه خبر بود؟
من دشمن دین نیستم اینگونه نبینم                        من حامی دینم
دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود              دیدی چه خبر بود؟
تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد                خواهان وطن شد
گویم ز چه عمامه بسر در پی شر شد            دیدی چه خبر شد؟
عمامه بسر هر که که بنهاد دو کون است      یک کونش که کون است
آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود                    دیدی چه خبر بود؟
آن مردکه خر که وکیل است به تهران                  اینگونه و اینسان
یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود             دیدی چه خبر بود ؟
شد مصرف پر چانگی شیخ محلات                  مجلس همه اوقات
خیلی دگر این شیخ پدر سوخته لجن بود           دیدی چه خبر بود؟
میخواست خودش را برساند به وزارت                 با زور وکالت
افسوس که عمامه برایش سر خر بود               دیدی چه خبر بود؟
این مردک خولی پز بد ریخت امین نیست      اینست و جز این نیست
آنکس که رخش همچو سریر بز گر بود            دیدی چه خبر بود؟
میگفت که بر کرسی مجلس چو نشینم                      آسوده نگیرم
راحت نیم ای کاش که این کرسی دگر بود         دیدی چه خبر بود؟
از بسکه شد آبستن و زائید فراوان                      قاطر شده ارزان
گوئی کمر شیخ سراسر ز فنر بود                   دیدی چه خبر بود؟
کسرای عدالتگر اگر زنده بد این عصر       اینسان نبد این این قصر
گفتم که به اعصار گذشته چه مگر بود؟            دیدی چه خبر بود؟
گفتند که بود است عدالتگه ساسان                       آنروز که ایران
سرتابسرش مملکت علم و هنر بود                  دیدی چه خبر بود؟
من در غم این کز چه عدالتگه کشور                     شد دزدگه آخر
زین نکته غم اندر دل من بیحد و مر بود           دیدی چه خبر بود؟
تا اینکه در این دوره بدیدم وکلا را                    در مجلس شورا
دیدم دگر اینباره از آن باره بتر بود                 دیدی چه خبر بود؟
این مجلس شورا نبد و بود کلوبی                      یک مجمع خوبی
از هر که شب از گردنه بردار و ببر بود         دیدی چه خبر بود ؟
هرگز یکی از این وکلا زنده نبودی                        پاینده نبودی
این جامعه زنده نما زنده اگر بود                    دیدی چه خبر بود؟
تنها نه همین کاخ سزاوار خرابیست              این حرف حسابیست
ایکاش که سرتاسر قم زیر و زبر بود             دیدی چه خبر بود ؟
ای قم تو چه خاکی که چه ناپاک نهادی                 تو شهر فسادی
از شر تو یک مملکتی پر ز شرر بود              دیدی چه خبر بود؟
این طبع تو "عشقی" بخدائی خداوند.                    از کوه دماوند
محکمتر و معظم تر و آتشکده تر بود             دیدی چه خبر بود؟
 
محمد علی جمالزاده: جهل و چشم‌بستگی گروه مردم مانع هر گونه ترقی
محمدعلی جمال‌زاده ( ۱۳۷۶ - ۱۲۷۴ هـ. خ.) نویسنده و مترجم معاصر، پدر داستان کوتاه و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی  در دیباچۀ «یکی بود یکی نبود» می نویسد: 
در ایران ما، بدبختانه عموماً پا از شیوۀ پیشینیان برون نهادن را مایۀ تخریب ادبیات دانسته و عموماً همان جوهر استبداد سیاسی ایرانی که مشهور جهان است، در بارۀ ادبیات نیز دیده می شود. به این معنی که شخص نویسنده وقتی قلم در دست می گیرد، نظرش تنها متوجه گروه فضلا و ادباست و اصلا التفاتی به سایرین ندارد و حتی اشخاص بسیاری را نیز که سواد خواندن و نوشتن دارند و نوشته های ساده و بی تکلف را بخوبی می توتنند بخوانند و بفهمند، هیچ در مدّ نظر نمی گیرد و خلاصه آنکه پیرامون «دموکراسی ادبی» نمی گردد. جای شک نیست که این مسئله مخصوصاً برای مملکتی چون ایران، که جهل و چشم‌بستگی گروه مردم مانع هر گونه ترقی است، بسیار مایۀ تأسف است.
 
صادق هدایت: ریشه‌یابی ژرفنگرانه عقب‌ماندگی ایران
صادق هدایت ( ۱۳۳۰ - ۱۲۸۱ هـ. خ.)  نویسنده، مترجم، و پژوهشگر بزرگ، در بسیاری از آثارش به عامل عقب‌ماندگی ایران پرداخته است. حمله تازیان به ایران، سلطنت، تعصب‌های مذهبی و اعتقادات خرافی نمونه‌های موضوع های آثارش بود:
بریده ای از: «افسانه آفرینش» (خیمه شب بازی در سه پرده):
صور تها:
خالق اف
جبراییل پاشا
میکاییل افندی
ملا عزراییل
اسرافیل بیگ
مسیو شیطان
بابا آدم
ننه حوا
حوری ها، غلمان ها، فیل، شتر مرغ
 
پرده اول
مجلس باشکوهی پیداست که میان آن تخت جواهرنگاری گذاشته شده، روی آن خالق اف به شکل پیرمرد لهیده با ریش بلند و موهای سفید، لباس گشاد جواهر دوزی پوشیده، عینک کلفت به چشم زده و به متکای جواهرنگاری یله داده است. یک نفر غلام سیاه بالای سر او چتر نگه داشته. پهلوی او دختر سفیدپوستی باد بزن در دست دارد و خالق اف را باد می زند.
دو طرف تخت، چهار پیشخدمت مقرب خالق اف، دست راست: جبراییل پاشا و میکاییل افندی. طرف چپ: ملا عزراییل و اسرافیل بیگ. به شکل سربازهای رومی سپر، زره، کلا هخود، چکمه تا سر زانو، شمشیرهای بلند به کمر دارند و بال های آ نها به پشتشان خوابیده. فقط ملا عزراییل صورتش مثل کاسه سر مرده است. لباس سیاه به دوش انداخته و عوض شمشیر هم داس بلندی در دست دارد.
همه آ نها به حالت نظام ایستاده اند. پشت سر آنها دسته ای حوری با چارقدهای قالبی وسمه کشیده مجلس را تماشا می کنند و غلمان ها با نگاه خریداری آنها را برانداز می کنند. کنار اتاق مسیو شیطان با قد بلند، کلاه بوقی، شنل سرخ به دوش انداخته و قدّاره به کمرش بسته است، ریش بزی به زیر چانه دارد و با ابروهای بالاجسته به مجلس نگاه می کند.
میان مجلس دسته ای حور و پری با لبا سهای نازک، سرنا و دنبک و دایره میزنند و می خوانند:
...دل هوس لاله و صحرا ندارد، ندارد
میلی به گلگشت و تماشا، ندارد، ندارد...
یکی از پریان با شلیته، آن میان، قر کمر می آید. ساز که تمام می شود کج کج جلو خالق اف رفته زنگ خود را با غمزه جلو او نگه میدارد. خالق اف هم دست کرده از کمر شالش پولی در می آورد و در زنگ او میاندازد. مطربها و رامشگران که می خواهند دوباره بنوازند خالق اف یک مرتبه دست را بلند کرده امر به خاموشی می کند و خودش نیم تنه بلند می شود.
مهیار
خالق اف (تکه کاغذی از بغل خود در آورده می خواند). همانا به درستی که چنین است و جز این نیست که می خواهم شما را به مطلبی آگاه سازم. (آب دهان خود را فرو می دهد.) می دانید که با وجود پیری و ناتوانی چند روز است که دست به کار شده ام. روز اول روشنایی، بعد آسمان ها، آب ها، سنگ ها، کلوخ ها و غیره را درست کردم... (قدری تأمل می کند). اینک می خواهم یک یادگار پاینده ای از خود بگذارم و قدرت نمایی بکنم. از این رو مشیت و اراده من بر آن قرار گرفت تا روی این زمینی که در منظومه شمسی و در خانواده خورشید است، یک دسته جانور بیافرینم و پادشاهی «آدم» نام به صورت خودم درست کرده بر آن ها بگمارم، تا بر همه موجودات فرمانروایی داشته باشد. (به به و آفرین آفرین حضار) نه تنها پادشاهی روی زمین را داشته باشد بلکه می خواهم همه ملایکه، جن ها و پریان و حوران و غلمانان بر وی تعظیم کرده، سر فرود بیاورند و...
مسیو شیطان (حرف خالق اف را بریده می آید به میدان): پس من چکاره هستم؟ پس من کی هستم؟ پچ پچ حضار
خالق اف (رنگ شاه توت شده): با من یه یه یکی به دو می کنی؟ فضولی نکن. خفه شو.
مسیو شیطان (با لبخند): دکیسه! من هرگز به آدم کرنش نمی کنم. من از آتشم او از گل.
خالق اف (به جبراییل پاشا): این مردکه را بیانداز بیرون.
مسیو شیطان (دهن کجی می کند): حالا که این طور شد من هم بابا آدم را گول می زنم، حالا می بینی...!
هیاهوی حضار
جبراییل پاشا یخه شیطان را کشیده با پس گردنی او را از اتاق بیرون می اندازد و صدای ونگ مسیو شیطان از بیرون بلند می شود.
 
بریده ای از «البعثة الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه»:
امروز صبح از صدای نعره ناهنجاری از خواب پریدم. دیدم که همسفرهای اتاق ما به حالت وحشتزده آقای سنّت الاقطاب را نگاه می کنند که شیشه پنجره ترن را پایین کشیده با پیرهن و زیرشلواری دست زیر چانه اش زده به جنگل نگاه می کند و با صدای نخراشیده ای ابوعطا می خواند. مرا که دید خندید و گفت: «صدای من به ازین بود، سر زنم هوو آوردم اونم از لجش سَمّ به خوردم داد و صدایم گرفت، خدا بیامرزدش! پارسال عمرش را به شما داد».
من گفتم: «از شما قبیح نیست که با این ریش و سبیل روبروی کفار آواز می خوانید؟»
-«این موهای سرم را می بینید؟ از زور فکر و خیالات است، باد نَزلِه آنها را سفید کرده».
بالاخره به هزار زبان به او حالی کردم تا لباسش را پوشید، چون یک ساعت دیگر وارد شهر برلین می شدیم. سنت الاقطاب از من خواهش کرد که به محض ورود به برلین او را ببرم بازار تا یک موش خرمایی برای دخترش سکینه سوغات بفرستند. بعد رفتیم به سراغ آقای سکان الشریعه که در سه اتاق دورتر با یخه باز، سینه پشم آلود و سر تراشیده سیگار عبدالله می کشید و دودش را با تفنن به صورت پیرزن جهود لهستانی فوت می کرد. سکان الشریعه با عِلمِ اشاره با آن زن حرف می زد و هر دو آنها می خندیدند. به قدری سرش گرم بود که متوجه ما نشد. ما هم مزاحم آنها نشدیم به سراغ آقایان تاج و عندلیب رفتیم، چون دیشب آقای تاج اظهار کسالت می کرد. در این وقت ترن به سرعت هر  چه تمامتر از میان جنگل می گذشت. از راهرو لغزنده آن گذشتیم. آقای تاج و عندلیب درِ اتاقچه خودشان را بسته بودند تا نفس کفار در آنجا نفوذ نکند. چون این اتاقچه را به قیمت گزاف برای رؤسای بعثة الاسلامی خلوت کرده بودند تا با کفار تماس نداشته باشند. وارد که شدیم آقای عندلیب با چشمهای خُمارِ تریاک پارچه سفیدی دور کله اش ببسته بود انا انزلنا می خواند و به دور خودش فوت می کرد و هر تکانی که ترن می خورد می خواست روح از بدنش مفارقت بکند. می ترسید مبادا کفار فهمیده باشند که چند نفر مسلمان در ترن هستند و از بدجنسی قطار را بشکنند و یا بیراهه ببرند برای اینکه مسلمانان را تلف بکنند. من را که دید گُل از گُلش شکفت و گفت: «قربانتان! دستم به دامنتان، ما در ولایت غریب هستیم. مبادا کفار به ما سَمّ بخورانند؟ تمام شب را من سوره عنکبوت و آیة الکرسی خواندم تا از شرّ کفار محفوظ باشیم».
آقای تاج همینطور که با زیرشلواری و شب کلاه مشغول فوت کردن در سماور حلبی بود که در آن گُل گاوزبان می جوشید از ما پرسید: «آقای سکان الشریعه کجاست؟»
سنّت گفت: «یک ضعیفه کافره را دارد به دین حنیف اسلام تبلیغ می کند».
تاج: «آفرین به شیر پاکی که خورده! خوب چقدر مانده که برسیم؟»
سنّت: «نیم ساعت دیگر ما در شهر برلین خواهیم بود. باید چمدانها را دم دست بگذاریم و رختهایمان را بپوشیم. اینجا دیگر فرنگستون است».
عندلیب الاسلام: «شهر برلین گفتید؟ من اسم این شهر را در کتاب «المهالک و المخاوف» دیده ام. مصنف آن کتاب از متبحرترین بوده است، شرحی داده و خوب به خاطر دارم که می گوید: اسم اصلی آن «البراللین» بوده است، یعنی زمین لمین زیرا که لینَت می آورد. چون کسره بر یاء ثقیل بوده اعلال شد. الف و لام را هم از اللین برداشتند تا اختصار شده باشد. پس الف و لام «البر» را هم حذف کردند زیرا که اسم علم بود، بَرلیّن شد و از کثرت استعمال بِرلین گردید. حتماً اهالی آنجا عرب هستند و مسلما بوده اند و شکم روش در آنجا شیوع دارد».
تاج: «فی الواقع زبان عربی یکپارچه منطق است. به عقیده ضعیف به محض ورود به برلین باید یک نفر را مسلمان بکنیم و به همه بلاد اسلامی از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا، جزیره وقواق، زنگبار و حبشه و سودان و همه ممالک اسلامی تلگراف بزنیم».
عندلیب: «اگر خودمان به سلامت رسیدیم!»
تاج: «بر پدرشان لعنت! حالا که خودمانیم، آیا الاغ بهتر است یا این نمی دانم چه اسمی رویش بگذارم؟ ازش آب و آتش می ریزد، سوت می زند، صدا می دهد، دود می کند و آدم را سیصد بار می کُشد تا به مقصد برساند. این همان حِمارِ دجّال است. مرحوم ابوی از سامره تا خانقین را با یک الاغ مردنی رفت، اگرچه شش مرتبه لختش کردند اما به سلامت رسید. ما اینجا به جان خودمان اطمینان نداریم».
عندلیب: «آیا صندوقهای لولهنگ و نعلین را در جای محفوظ گذاشته اند که در مجاورت رطوبتِ کفار نباشد؟»
 
على دشتى: روایتگر پرشور و هنرمندانه آزادی و خرافه‌پرهیزی و تعصّب‌ستیزی
علی دشتی ( ۱۳۶۰ - ۱۲۷۴ هـ. خ. ) یکی از بزرگان عرصه هنر، اندیشه، سیاست و تحقیق دوران معاصر کشورمان بوده، و آثار گرانبها و ارزشمند فراوانی در راه مبارزه برای آزادی و خرافه‌پرهیزی و تعصّب‌ستیزی برجای گذاشته است. 
او در کتابهائی چون «نقشی از حافظ»، «قلمرو سعدی»، و «سیری در دیوان عاشقانه ترین غزلیات ادب فارسی، شمس»، «بیست و سه سال»، شاعرى دیرآشنا [خاقانى‏]، دمى با خیام، كاخ ابداع [درتحلیل اندیشه حافظ]، «نگاهى به صائب» [همراه با بحثى درباره سبك هندى واظهارنظرهایى در خصوص بیدل‏]، «پرده پندار» [نوشته‏اى انتقادى بر جنبه‏هایى ازتذكرةالاولیاى عطار و آراى صوفیان‏]، «عقلا برخلاف عقل» [درباره غزالى و نقد دیدگاههاى مخالفان مشرب عقلى‏]، «در دیار صوفیان» ‏[ در تحلیل و نقد ادبیات ‏صوفیانه و ادامه بحث‏هاى پرده پندار]، «تصویرى از ناصرخسرو» با دلایل قطعی و مستحکم خرافات و تعصب را زیر سؤال می برد و روشنگری می کند.
او جمله زیر از «روسو» آذین نوشته های خود کرده است:
«آزادی در هرحال و هر وضع، ملک حقیقی انسان است، کافیست شخص خود را بنده ندانسته و اسیر افکار و عقاید دیگران نشود».
او به سخت جانی و دیرپائی خرافات و تعصب آگاه است و تاکید می‌کند:
«... نه، من نه در خود چنین شکیب را سراغ دارم و نه آن همّت را که با امواج کوه پیکر و مقاومت ناپذیر خرافات به ستیزه برخیزم... راست و صریح تر گویم،... تحت تأثیر عقیده، خِرَد و ادراک آدمی از کار می اُفتد. چنانکه می دانیم، عقایدی از طفولیت به شخص تلقین شده و زمینه اندیشه های او قرار می گیرد و آنوقت می خواهد همة حقایق را به آن معتقدات تلقینی که هیچ مصدر عقلائی ندارند منطبق سازد...».
 
شجاع الدین شفا: نقد روشنگرانه ادیان ابراهیمی
شجاع الدین شفا (۱۳۸۹ - ۱۲۹۷ هـ. خ.) مترجم و مؤ لف فرهیخته و دانشور آثار ارزنده و روشنگر است. وی نویسندهٔ کتابهای «تولدی دیگر» (دربارهٔ تاریخ جمهوری اسلامی و بخصوص تاریخ اسلام از صدر آن تا امروز)، «پس از ۱۴۰۰ سال» (درباره مهدی، امام زمان شیعیان وپیدایش او از آغاز تا امروز)، «ازکلینی تا خمینی» (دربارهٔ شیعه سیاسی)،«انسان خدا را آفرید»، «جنایات و مکافات» و «حقوق بشر، قانون بیضه و بمب اتمی» است.
نقد ژرف و مستند او از دین اسلام و دیگر ادیان توحیدی (سه دین یهود، مسیحیت و اسلام) و برگردان آثار بزرگ کلاسیک ادبیات غرب (از آن میان «کمدی الهی» دانته،«بهشت گمشده» میلتون، «دیوان شرقی» گوته، «نغمه‌های شاعرانه» لامارتین)، و پژوهش‌های در رد قرآن و خدا و مبنی بر آفریده ذهن بشر بودن آنها، از آثار ماندگار و تاثیربخش فرهنگ و ادب ایران است.
 
شیخ احمد روحى: قربانی روشنگری
شیخ احمد روحی در ۱۲۷۲ هجری قمری در کرمان زاده شد. او پسر دوم شیخ‌العلما ملا محمدجعفر پیشنماز کرمانی بود. عربی و فقه و اصول و حدیث را نزد پدر آموخت و مدتی در کرمان امام جماعت بود. در ۱۳۰۲ با میرزا آقاخان کرمانی به اصفهان و تهران و رشت رفت و به استانبول مهاجرت کرد. در آنجا او و میرزا آقاخان با دختران میرزا یحیی نوری معروف به صبح ازل از بزرگان بابی ازدواج کردند.
آشنائی او و میرزا آقاخان با سیدجمال‌الدین اسدآبادی آنان را به فعالیت سیاسی و اجتماعی کشاند و با میرزا حسن‌خان خبیرالملک در ترویج افکار آزادی‌خواهی در آثار خود کوشیدند. نامه هایی که یاران سید جمال الدین، همچون میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی، برای شیخ هادی نجم آبادی در ایران می فرستادند، گاه از چنان حساسیتی برخوردار بود که در صورت کشف، کشته شدن نامه رسان را در پی داشت. با شکایت ایران مقامات عثمانی آنان را به طرابوزان تبعید کردند. پس از کشته شدن ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی که از مریدان سیدجمال‌الدین بود، به درخواست صدراعظم ایران هر سه را به مقامات ایرانی تحویل دادند. در تبریز با حضور محمدعلی میرزا ولیعهد سرشان را بریدند (۶ صفر ۱۳۱۴) و پوست سرشان را با کاه پرکردند و به تهران فرستادند. ازآثارمهم او کتاب هشت بهشت می‌باشد.
در «خاطرات احتشام السلطنه» آمده است:"شیخ احمد روحى با میرزا آقا خان كرمانی و خبیرالملك را در سال ۱۳۱۴ شب هنگام و در حالی كه محمدعلی میرزای ولیعهد در كنار میرغضب، لاله به دست گرفته بود، در باغ شمال تبریز، زیر درخت نسترن، در راه شكوه و آزادی ایران سر بریدند."
 
شمس کسمایی: روشنگر و سنت‌شکن
شمس کسمایی (۱۳۴۰ - ۱۲۶۲ هـ. خ.) زنی روشنفکر و آزادیخواه و مستقل بود. زبان روسی، ترکی و فارسی می‌دانست. کسمائی در سال ۱۲۹۷ هـ. خ. پس از سال ها دوری از کشور و تحصیل و کار از روسیه به ایران بازگشت. وی هنگامی که همراه خانواده وارد تبریز گشت چادر بر سر نداشت و شاید نخستین زن ایرانی بود که آزادانه در کوچه و بازار تبریز ظاهر شد و به خاطر همین جسارت و آزادگی مورد لعن و نفرین بخشی از قشریون و ملاهای متعصب قرار گرفت. در ۱۲۹۹ خورشیدی در زمان حکومت نه ماهه‌ی شیخ محمد خیابانی یکی از دست اندرکاران اصلی مجله‌ی فرهنگی و سیاسی "آذایستان" گشت و در آن مجله با فمینا (نام مستعار تقی رفعت، سردبیر مجله) و با فمینیست (نام مستعاررفیع خان امین) در باره ی حقوق زن و برابری و آزادی مناظرات و مناقشات متعدد داشت.
از شمس کسمایی در شهریور ماه ۱۲۹۹ش در مجله آزادیستان قطعه شعری با پاره هایی فارغ از قید تساوی و قافیه بندی معمول پیشینیان منتشر شد که جزو نخستین نمونه های تجدد در شعر فارسی، سالها قبل ازنیما، به شمار می آید. 
اشرف مخلوق
من اگر اشرف مخلوق زنوع بشرم        پس چرا همچو بهایم به ستم باربرم
آرمم گر به حقیقت ز چه بیچاره شدم      پیش انظار اجانب خجل و بی هنرم
فرق مابین من و حضرت انسان این است      اوست بینا و شناوا، همه من کور و کرم
وطنم روی زمین است نه در جوف قمر  زیر پایم همه زر، عجز به همسایه برم
در جهان ملت ایران به اصالت مشهور    به همین نقطه بود فکر و امید و نظرم
 
 
عالمتاج قائم مقامی: قرن‌ها بوده جنس زن مقهور
عالمتاج قائم مقامی – ژاله (۱۳۲۵ – ۱۲۶۲ هـ. خ.) یکی از پیش‌کسوتان آزادی و برابری زنان است. در جسارت فکر و اندیشه پیش‌کسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است. 
تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش
از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کن
داستانی تازه می‌خواند تو را حوای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست
زانچه در آیینه بیند دیده بینای من 
 
ژاله ازدواج ناخواسته را با تن فروشی برابر می‌بیند و م‌ گوید:
ای ذخیره کامرانی‌های مرد               چند باید برده آسا زیستن؟
تن‌فروشی باشد این یا ازدواج؟   جان سپاری باشد این یا زیستن؟
و یا باز در جای دیگر می‌گوید:
مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر است
مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است
آن که زن را بی‌رضای او به زور و زر خرید
هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است
 
پیام به ناآمدگان
ای به دنیای ما نیامدگان                       گر نمی آمدید خوش تر بود
خاصه آن را که در کتاب ازل                 سرنوشتی به نام مادر بود
کاش این دسته در مشیمه‌ی مام               مانده بودندی ار میسر بود
تا که خالی شدی ز شر بشر        این زمین کش نه شور و نه شر بود
تو نمی آمدی در این شک نیست       اختیارت به دست خویش ار بود
بسته شد نطفه بی اراده ی تو                   که مشیت بر آن مقرر بود
نه به دلخواه در رحم رفتی          که در آن ره پدرت رهبر بود
نه برون آمدی از آن به مراد             کت برون آمدن مقدر بود
کاش بالای فکر سرکش من            با تقاضای عصر همبر بود
یا که مغزی چنان که هست مرا        در سر مرد نفس پرور بود
یا در این سر به جای مغز فهیم       مغز خر بود، مغز استر بود
ور مجسم نمی شدی باری                      آرزوی دلم میسر بود
هله ای در جهان نیامدگان                هستی ما زمرگ بدتر بود
رنج ما را گر نوشتندی                     مثنوی را هزار دفتر بود
مرگ در کام ما ز تلخی عمر        دلنشین تر ز شهد و شکر بود
کار ما بود در کف دو خدا     کان یکی اکبر این یکی اصغر بود
آن خدا بر فلک که یزدان است   این خدا بر زمین که شوهر بود
 
روزگار شما نیامدگان                          بامید خدای خوش تر باد
خانه‌ی عیش ما سیه دل بود                   کاخ عمر شما منور باد
شاخ آمالتان همیشه بهار                          نخل امیدتان برآور باد
بر شما دختران آینده                       زندگی جمله نور و شکر باد
از سرشک غم و نشاط شراب       چشمتان خشک و کامتان تر باد
اختران را اگر اثر باشد                 روزتان خوش ز سیر اختر باد
آسمان را دگر شود رفتار                      زندگی را نظام دیگر باد
زن برون آید از اسارت مرد                   ور فراتر نشد برابر باد
من نگویم که همچو ما آن مرد        خار در پای و خاک بر سر باد
قرن‌ها بوده جنس زن مقهور             قرن ها جنس زن مظفر باد
عالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش هر آنچه که باقیمانده است توسط ایشان در سال ۱۳۴۵ به چاپ رسیده است.
 
عبدالحسین صنعتی زاده‌: بیزاری از جنگ‌های بیرحمانه
عبدالحسین صنعتی زاده (۱۳۵۲ – ۱۲۷۴ هـ. خ.)، «پدر رمان‌های تاریخی ایران» در آغاز قرن بیستم، كه دورانی پراضطراب و توفانی بود، كارش را آغاز كرد. نخستین رمان این نویسنده - «دام‌گستران» - تنها تابلویی از انحطاط اخلاقی و سیاسی دولت ساسانی نیست؛ بلكه می‌خواهد مخاطرات شبیه به آن زمان را كه در ایران زمان انقراض سلسله‌ی قاجار نیز، به نمایش بگذارد. دیگر آثار داستانی صنعتی‌زاده شامل رمان‌های «مانی نقاش»، «مجمع دیوانگان»،«رستم در قرن بیست و دوّم»، «سیاه پوشان»،«عالم ابدی»، «نادر، فاتح‌ دهلی»، «سلحشور» و «فتانه یا فرشتۀ صلح» است.
در رمان تاریخی «سلحشور» که داستان قیام اردشیر پسر پاپک بر پادشاهان اشکانی است، از تشکیل سلسلۀ اشکانی و تمایل شدید این دودمان به جنگ شرحی مفصل می دهد و پرده های تاریک و سیاهی از وضع مردم ایران، به ویژه فقر و بدبختی و زبونی روستائیان در پیش چشم خوانندگان قرار می دهد.
او در رمان اجتماعی «فتانه یا فرشتۀ صلح» افکار و احساسات صلح‌جویانه و بیزاری از جنگ‌های بیرحمانه خود را بیان می کند.
 
نسیم شمال: افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم
اشرف الدین گیلانی موسوم به نسیم شمال (۱۳۵۲ - ۱۲۸۷ هـ. ق.) در روزنامه خود و در قالب شعر و طنز همواره استبداد و ظلم را مورد حمله قرار می داد و سخنان منظوم و موزون او بسیار مورد توجه مردم بود. در سال‌۱۳۴۵ هـ. ق. به جرم دیوانگی وی را به تیمارستان كه در واقع زندان او بود منتقل كردند واو پس از چند سال كه به حال بیماری و فقر و تنگدستی زنده بود. اشرف الدین در اشعار خود بارها ظلم و استبداد محمد علی شاه ودولتهای پس از وی را به باد حمله و انتقاد گرفت و همواره حامی و پشتیبان آزادی وآزادگی بود. اشعار او به زبان مردم كوچه و بازار و فاقد انسجام لازم ادبی بود ولی ویژگی‌عمده شعر نسیم شمال گذشته از سادگی و صمیمیت زبانی، مضمون و محتوای آن بود كه‌در سالهای بیداری از عمق وجود مردم مایه می‌گرفت و نظر خاص و عام را به خود جلب‌می كرد. 
برخى اندیشمندان با نگاهى به تاریخ صدساله و تحولات سیاسى ایران به این نتیجه رسیده اند كه ایراد اساسى در فرهنگ و رفتار مردم است و تا در این زمینه تغییرى صورت نگیرد، تغییرات سیاسى بی نتیجه خواهد ماند. اشرف الدین صد سال پیش شعر زیر را در توصیف روحیات مردم ایران سروده كه نقدى است به رفتار ما ایرانیان:
مــا مـلت ایران هــمـه باهوش و زرنگـیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم
ما باك نداریم ز دشنام و ملامت      ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد، سر وافور سلامت      از نام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم      لاغر ز فراق وكلا همچو هلالیم‎
یك روز همه قنبر و یك روز بلالیم          شب فكر شرابیم، سحر طالب بنگیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم
یك روز به میخانه و یك روز به مسجد‎        هم طالب خرما و همى طالب سنجد‎
هم عاشق زیتون و همى عاشق كنجد‎     با علم و ترقى همه چون شیشه و سنگیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
اسباب ترقى همه گردید مهیا‎                       پرواز نمودند جوانان به ثریا‎
گردید روان كشتى علم از تلك دریا‎     ما غرق به دریاى جهالت چو نهنگیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان!‎   بهر چه گذشتند ز اسلام و ز ایمان!‎
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن           ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
مردم همه گویا شده مال و خموشیم‎          چون قاطر سركش لگدانداز چموشیم‎
تا گربه پدیدار شود ما همه موشیم‎     باطن همه چون موش به ظاهر چو پلنگیم‎
 افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان‎          داریم جمیعاً هوس حورى و غلمان‎
نه گبر و نه ترسا، نه یهود و نه مسلمان‎     نه رومى رومیم و نه هم زنگى زنگى
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
من در طلب دوست به هر كوچه دویدم‎    از مرشد و آخوند دو صد طعنه شنیدم‎ 
اندر همه طهران دو نفر دوست ندیدم‎      بر جان هم افتاده شب و روز به جنگیم
افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگیم!
 
ملک الشعرا بهار: فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
ملک الشعرا بهار ( ۱۳۳۰ – ۱۲۶۵ هـ. ش. ) که حکومت قاجار، انقلاب مشروطیت و حکومت رضا شاه را تجربه کرد، از تنگ نظری و تعصب سیاسی و مذهبی در ایران رنج می برد. دکتر عبدالحسین زرین کوب در «از گذشته ادبی ایران» می نویسد: "محمد تقی بهار معتقد بود که در محدودۀ سنت ها نباید توقف کرد، اما تندتر از زمان هم نباید حرکت کرد." قطعه زیر بخشی از رنجنامه اوست:
آن چه در دورۀ ناصری         مرد و زن کشته شد سرسری
آن به عنوان "لامذهبی"              این به عنوان "بابیگری"
آن به عنوان "جمهوریت"          این به عنوان "دانشوری"
شد ز نو تازه در عهد ما             آن جنایات و کین گستری
نام مردم نهد " بلشویک"              این زمان دشمن مفتری
بلکه زان دوره بگذشت هم              شد عیان دورۀ بربری
آخر نام هرکس که بود                 "ک"، کافی بود داوری
بلشویک است و یار لنین               خصم سرمایه و قلدری
بایدش بی محابا بکشت                از ره "امنیت پروری"!
آن نفاقی که بُد پیش ازین                   پیشه مردم کشوری
حیدری دشمن نعمتی                     نعمتی دشمن حیدری
این زمان تازه شد آن نفاق          اندر ایران ز بد گوهری
دولتی دشمن ملتی                    کشوری دشمن لشکری
در شداید هویدا شود                     گوهر مردم گوهری
روز سختی نمایان شود             شیر مردی و کُند آوری
ای شکم گرسنه غم مدار           از ضعیفی و از لاغری
شیر نر چون گرسنه شود           بیشتر می کند صفدری
وی زبردست بیدادگر چند         از این جور و استمگری
جنبش مردم گرسنه است             غرش کوس اسکندری
کینه تیغی است زنگار گون         فقر سازد ورا جوهری
ظلمش آرد برون از نیام             اینت باد فـره و داوری
جهنم
ترسم من از جهنم و آتش فشان او             وان مالک عذاب و عمود گران او
آن اژدهای او که دمش هست صد ذراع         وان آدمی که رفته میان دهان او
وآن کرکسی که هست تنش همچو کوه قاف      بر شاخۀ درخت جحیم آشیان او
آن رود آتشین که در او بگذرد سعیر           وآن مار هشت پا و نهنگ کلان او
وان کاسه شراب حمیمی که هرکه خورد           از ناف مشتعل شود تا زبان او
آن گرز آتشین که فرود آید از هوا       بر مغز شخص عاصی و بر استخوان او
آن چاه ویل در طبقه هفتمین که هست               تابوت دشمنان علی در میان او
جان می دهد خدا به گنه کار هر دمی              تا هر دمی از او بستانند جان او
جز چند تن ز ما علما جمله کاینات                    هستند غرق لجه آتش فشان او
جز شیعه هر که هست به عالم خدا پرست    در دوزخ است روز قیامت مکان او
وز شیعه نیز هر که فکل بست و شیک شد     سوزد به نار هیکل چون پرنیان او
وان کس که شد وکیل و زمشروطه حرف زد  دوزخ بود به روز جزا پارلمان او
وان کس که روزنامه نویس است چیز فهم     آتش فتد به دفتر و کلک و بنان او
وان عالمی که کرد به مشروطه خدمتی        سوزد به حشر جان و تن ناتوان او
وان تاجری که رد مظالم به ما نداد              مسکن کند به قعر سقر کاروان او
مشکل به جز من و تو به روز جزا         کسی زان گود آتشین بجهد مادیان او
تنها برای ما و تو یزدان درست کرد              خلد برین و آن چمن بی کران او
موقوفه بهشت برین را به نام ما               بنموده وقف واقف جنت مکان او
آن خانه های خلوت و غلمان و حور عین       وان قابهای پر ز پلو زعفران او
القصه کار دنیا و عقبی به کام ماست           بدبخت آنکه خوب نشد امتحان او
فردا من و جناب تو و جوی انگبین         وان کوثری که جفت زنم در میان او
باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار            زیرا به حق ما و تو بد شد گمان او
در سال ۱۲۹۱ خورشیدی قشریون وعوام الناس نوشته‌ها و اشعار تجددخواهانه بهار را به باد انتقاد می گرفتند و به او تهمت های تند و جاهلانه می زدند. مستزاد « داد از دست عوام» را بهار در پاسخ به این مسائل منتشر کرد.
داد از دست عوام
از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام        داد از دست عوام
کار اسلام ز غوغای عوام است تمام            داد از دست عوام
دل من خون شد در آرزوی فهم درست     ای جگر نوبت تست
جان به لب آمد و نشنید کسم جان کلام          داد از دست عوام
غم دل با که بگویم که دلم خون نکند             غمم افزون نکند
سر فرو برد به چاه و غم دل گفت، امام         داد از دست عوام
در نبوت نگرفتند ره نوح نبی                   داد از این بی ادبی
در خدایی بنمودند به گوساله سلام               داد از دست عوام
به هوای نفسی جمله نمایند عقود                 آه از این قوم عنود
به طنین مگسی جمله نمایند قیام                   داد از دست عوام
عاقل آن به که همه عمر نیارد به زبان                     نام این بی ادبان
که در این قوم نه عقل است و نه ننگ است و نه نام    داد از دست عوام
نه بر این قوم نماید نفس عیسی کار                           نه مقالات بهار
نه نسیم سحری بگذرد از سنگ رخام                     داد از دست عوام
پیش جهال ز دانش مسرائید سخن                          پند گیرید ز من
که حرام است، حرام است، حرام است، حرام        داد از دست عوام
مخالفت با جنگ یکی از عمده ترین ارکان رواداری است. زیرا مخالفت بدون استثنا با جنگ و ایمان ژرف به اینکه هیچ جنگ عادلانه‌ای وجود ندارد، باور به این حقیقت است: اختلافات، مناقشات و تضادهای بین انسا‌ن‌ها از طریق گفتگو و مذاکره قابل حل است. ملک الشعرا در این قصیده جنگ را این گونه احساس می کند، و ایمان راسخ خود را به صلح و دوستی و برادری ملت‌های جهان فریاد می‌کند:
جغد جنگ بهار
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او                      که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد                            گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من                               کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعب تر؟                که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر                     وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس          که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد                        به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان                     به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پاره‌ی شکر                          فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد                   به حلق ها گره شود هوای او
در آن زمان که نای حرب در دمد                   زمانه بی نوا شود ز نای او
به گوش ها خروش تندر اوفتد                ز بانگ توپ و غرش و هُرای او
جهان شود چو آسیا و دم به دم                به خون تازه گردد آسیای او
به رزمگه «خدای جنگ» بگذرد          چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد       نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهان خوران گنج بر، به جنگ بر            مسلط‌ند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر                 سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره      جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر          ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود               رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی          نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی        مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر           مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را               که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی               عطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟            شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟            فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟                حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد              بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی!                      که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را                جدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شکفته شد، چو من               مدیح صلح گفتم و ثنای او
بر این چکامه آفرین کند کسی                که پارسی شناسد و بهای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان            "فغان از این غراب بین و وای او"
 
ایرج میرزا: فتنه‌ها در سر دین و وطنست
ایرج میرزا (۱۳۰۴ – ۱۲۴۸ هـ. خ.) با زبانهای فرانسه، عربی و ترکی و روسی آشنایی داشت و زندگی مردم اروپا را از نزدیک دیده بود. او مردی آزادفکر، متجدد، ترقی خواه و شجاع بود. با صراحت تمام سنت های خرافی و اوضاع سیاسی و اجتماعی را به نقد می کشد و زاهدان ریایی و فقیهان دروغین را افشا می کند. ایرج میرزا به درستی دو عرصه عمده قشریت و ملی گرائی افراطی را به نقد می کشد:
فتنه‌ها در سر دین و وطنست               این دو لفظ است که اصل فتنست
صحبت دین و وطن یعنی چه؟                   دین تو موطن من یعنی چه؟
همه عالم همه کس را وطن است        همه جا موطن هر مرد و زن است
چیست در کلّه تو این دو خیال؟                  که کند خون مرا بر تو حلال
دو برخورد افراطی در رابطه با حجاب دیده می شود: یک شیوه حجاب اجباری که محتسبان در سراسر تاریخ ایران و جمهوری اسلامی در دوران جدید آن را نمایندگی می کند. شیوه دیگر کشف حجاب اجباری که رضا شاه و دولت ترکیه آن را نمایندگی می کنند. هردو شیوه از خودمختاری انسان در انتخاب زندگی خصوصی بسیار دورند. حجاب و تلاش برای اقناع بانوان به کشف حجاب مکرر در شعر ایرج میرزا آمده است. چند نمونه در اینجا معرفی می شود:
انتقاد از حجاب
نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند               نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند
فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست      چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند
چو نیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او    رود به باطن و تفسیر ناصواب کند
از و دلیل نباید سؤال کرد که گرگ          به هر دلیل که شد بره را مجاب کند
کس این معما پرسید و من ندانستم        هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند
به غیر از ملت ایران کدام جانور است        که جفت خود را نادیده انتخاب کند؟
کجاست همت یک هیأتی ز پردگیان          که مردوار ز رخ پرده را جواب کند
نقاب بر رخ زن سد باب معرفت است      کجاست دست حقیقت که فتح باب کند
بلی نقاب بود کاین گروه مفتی را             به نصف مردم ما مالک الرقاب کند
به زهد گربه شبیه ست زهد حضرت شیخ    نه بلکه گر به تشبه به آن جناب کند
اگر ز آب کمی دست گربه تر گردد          بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند
به احتیاط ز خود دست تر بگیرد دور         چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند
کسی که غافل ازین جنس بود پندارد       که آب پنجه‌ی هر گربه را عذاب کند
ولی چو چشم حریصش فتد به ماهی حوض  ز سینه تا دم خود را درون آب کند
ز من مترس که خانم ترا خطاب کنم         ازو بترس که همشیره‌ات خطاب کند
به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت        بگو بتازد و آن خانه را خراب کند
زنان مکه همه بی نقاب می گردند           اگر چه طالب آن جهد بی حساب کند
به دست کس نرسد قرص ماه در دل آب         بهل که شیخ دغا عوعو کلاب کند
به اعتدال ازین پرده مان رهایی نیست           مگر مساعدتی دست انقلاب کند
ز هم بدرد این ابرهای تیره ی شب              وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب
تصویر زن
در سردر کاروانسرایی                   تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را                     از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا خلق                       روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد                    تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق           می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک              یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را             با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی ازین خطر جست            رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی            چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را                     پاچین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را                      مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر                      در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد                مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا               یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر        انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق              طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم                      از رونق ملک ناامیدند
چادر
بیا گویم برایت داستانی                                    كه تا تاثیر چادر بدانی
در ایامی كه صاف و ساده بودم                     دم كرباس در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش و فش               مرا عرق النسا آمد به جنبش
ز زیر پیچه دیدم غبغبش را                    كمی از چانه قدری از لبش را
چنان کز گوشۀ ابر سیه فام                   كند یك قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و كردم سلامی                      كه دارم با تو از جایی پیامی
پری‌رو زین سخن قدری دو دل زیست     كه پیغام آور و پیغام ده كیست؟
بدو گفتم كه اندر شارع عام                 مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست                   برای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالان خانه                     به رقص آر از شعف بنیان خانه
پری‌وش رفت تا گوید چه و چون           منش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم                         بفرمایید را تكرار كردم
به دستاویز آن پیغام واهی                 به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بود           اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم       گرفته روی خود را سخت محكم
شگفت افسانه‌ای آغاز كردم                     در صحبت برویش باز كردم
گهی از زن سخن كردم، گه از مرد   گهی كان زن به مرد خود چه‌ها كرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین                  گهی از بی‌وفایی‌های شیرین
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم          ولی مطلب از اول بود معلوم
مرا دل در هوای جُستن كام                       پری‌رو در خیال شرح پیغام
به نرمی گفتمش كای یار دمساز              بیا این پیچه را از رخ بر انداز
چرا باید تو روی از من بپوشی            مگر من گربه میباشم تو موشی؟
من و تو هر دو انسانیم آخر                      به خلقت هر دو یكسانیم آخر
بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین              تو هم مثل منی ای جان شیرین
ترا كان روی زیبا آفریدند                               برای دیده‌ی ما آفریدند
به باغ جان ریاحینند نسوان                    به جای ورد و نسرینند نسوان
چه كم گردد ز لطف عارض گل               كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل
كجا شیرینی از شكر شود دور               پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بیش و كم شود از پرتو شمع        كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع
اگر پروانه‌ای بر گل نشیند                           گل از پروانه آسیبی نبیند
پری‌رو زین سخن بی‌حد برآشفت      زجا برجست و با تندی به من گفت
كه من صورت به نا محرم كنم باز؟           برو این حرفها را دور انداز
چه لوطی ها در این شهرند، واه واه                   خدایا دور كن، الله الله
به من گوید كه چادر وا كن از سر              چه پررویست این، الله اكبر
جهنم شو، مگر من جنده باشم                  كه پیش غیر بی روبنده باشم
از این بازی همین بود آرزویت           كه روی من ببینی؟ تف به رویت
الهی من نبینم خیر شوهر                        اگر رو وا كنم بر غیر شوهر
برو گم شو عجب بی چشم و رویی     چه رو داری كه با من همچو گویی
برادر شوهر من آروز داشت                كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت
من از زن های تهرانی نباشم                       از آنهایی كه میدانی نباشم
برو این دام بر مرغ دگر نه                 نصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلندست آشیانه                         قناعت كن به تخم مرغ خانه
كنی گر قطعه قطعه بندم از بند                نیفتد روی من بیرون ز روبند
چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟     به سختی مثل رویت سنگ پا نیست
چه می گویی مگر دیوانه هستی؟          گمان دارم عرق خوردی و مستی
عجب گیر خری افتادم امروز                   به چنگ الپری افتادم امروز
عجب برگشته اوضاع زمانه                           نمانده از مسلمانی نشانه
نمیدانی نظر بازی گناه است                زما تا قبر چهار انگشت راه است
تو می گویی قیامت هم شلوغ است؟           تمام حرف ملاها دروغ است؟
تمام مجتهدها حرف مفتند؟                      همه بی‌غیرت و گردن كلفتند؟
برو یك روز بنشین پای منبر                        مسائل بشنو از ملای منبر
شب اول كه ماتحتت در آید                         به بالینت نكیر و منكر آید
چنان كوبد به مغزت توی مرقد            كه می رینی به سنگ روی مرقد
غرض آنقدر گفت از دین و ایمان            كه از گه خوردنم گشتم پشیمان
چو این دیدم لب از گفتار بستم                    نشاندم باز و پهلویش نشستم
گشودم لب به عرض بیگناهی                   نمودم از خطاها عذرخواهی
مكرر گفتمش با مد و تشدید                كه گه خوردم غلط كردم، ببخشید
دوظرف آجیل آوردم ز تالار              خوراندم یك دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم كردم                      سرش را رفته رفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلا نبردم                        ولی آهسته بازویش فشردم
یقینم بود كز رفتار اینبار                        بغرد همچو شیر ماده در غار
جهد بر روی و منكوبم نماید                    به زیر خویش كس كوبم نماید
بگیرد سفت و پیچد خایه‌ام را                        لب بام آورد همسایه‌ام را
سرو كارم دگر با لنگ كفش است        تنم از لنگ كفش اینك بنفش است
ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار                تحاشی می‌كند اما نه بسیار
تغیر می‌كند اما به گرمی                          تشدد می‌كند لیكن به نرمی
از آن جوش و تغییرها كه دیدم        به "عاقل باش" و "آدم شو" رسیدم
شد آن دشنام‌های سخت و سنگین             مبدل به: "جوان آرام بنشین"
چودیدم خیر، بند لیفه سست است       به دل گفتم كه كار ما درست است
گشادم دست برآن یار زیبا                     چو ملا بر پلو، مؤمن به حلوا
چو گل افكندمش بر روی قالی                     دویدم زی اسافل از اعالی
چنان از حول گشتم دستپاچه                 كه دستم رفت از پاچین به پاچه
از او جفتك زدن از من تپیدن                از او پر گفتن از من كم شنیدن
دو دست او همه بر پیچه‌اش بود            دو دست بنده در ماهیچه‌اش بود
بدو گفتم تو صورت را نكو گیر       كه من صورت دهم كار خود از زیر
به زحمت جوف لنگش جا نمودم               در رحمت بروی خود گشودم
كسی چون غنچه دیدم نوشكفته                  گلی چون نرگس اما نیم خفته
برونش لیموی خوش بوی شیراز               درون خرمای شهدآلود اهواز
كسی بشاش تر ز روی مومن                   منزه تر ز خلق و خوی مومن
كسی هرگز ندیده روی نوره                        دهن پر آب كن مانند غوره
كسی بر عكس كس های دگر تنگ          كه با كیرم ز تنگی می‌كند جنگ
به ضرب زور بر وی بند كردم                   جماعی چون نبات قند كردم
سرش چون رفت، خانم نیز وا داد         تمامش را چو دل در سینه جا داد
بلی كیرست و چیز خوش خوراكست  ز عشق اوست كاین كس سینه چاكست
ولی چون عصمت اندر چهره‌اش بود            از اول تا به آخر چهره نگشود
دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم               كه چیزی ناید از مستوریش كم
چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه            حرامت باد گفت و زد به كوچه
 
حجاب زن كه نادان شد چنین است              زن مستورۀ محجوبه این است
به كس دادن همانا وقع نگذاشت              كه با روگیری الفت بیشتر داشت
بلی شرم و حیا در چشم باشد                     چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموس                       زند بی‌پرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بی‌پرده باشد                 همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند                  به تهذیب خصال خود بكوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت          رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد               به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند                 ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته "كولژ" دیده "فاكولته"                 اگر آید به پیش تو "دكولته"
چو در وی عفت و آزرم بینی              تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است              خیال بد در او كردن خیال است
برو ای مرد فكر زندگی كن             نه ای خر، ترك این خر بندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات              بجنب از جا فی التاخیر آفات
گرفتم من كه این دنیا بهشت است         بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست   جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟                  كه توی بقچه و چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی                            چرا ماند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در كوچه آیی          تو خانم جان نه، بادمجان مایی
بدان خوبی در این چادر كریهی          به هر چیزی بجز انسان شبیهی
كجا فرمود پیغمبر به قرآن                     كه باید زن شود غول بیابان
كدامست آن حدیث و آن خبر كو           كه باید زن كند خود را چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشی              نه بر مردان كنی زینت فروشی
چنین كز پای تا سر در حریری              زنی آتش به جان، آتش نگیری
به پا پوتین و در سر چادر فاق                   نمایی طاقت بی‌طاقتان طاق
بیندازی گل و گلزار بیرون                 ز كیف و دستكش دلها كنی خون
شود محشر كه خانم رو گرفته                    تعالی الله از آن رو كو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن كن             نه زینت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود یقین است         كه ضد نص قرآن مبین است
به عصمت نیست مربوط این طریقه            چه ربطی گوز دارد با شقیقه؟
مگر نه در دهات و بین ایلات                    همه رو باز باشند آن جمیلات
چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟        رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهر‌ها چادر نشینند                          ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مرد است         در این محنت سرا، سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پیشه با مرد                در اینجا مرد باید جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ    نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سیر تكامل                       شود از پرده بیرون تا شود گل
تو هم دستی بزن این پرده بردار                    كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور می‌كن                در و دیوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سینۀ باز                 كه هم عصمت درو جمعست هم ناز
ایرج به درستی عشق بیکران خود را به مردم و دنیا در قطعه ای برای سنگ مزار خود در تاریخ ثبت کرد:
ای نکویان که در این دنیایید یااز این بعد به دنیا آیید
این که خفته است در این خاک منم ایرجم، ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا یک جهان عشق نهان است اینجا
عاشقی بوده به دنیا فن من مدفن عشق بود مدفن من
آنچه ار مال جهان هستی بود حرف عیش و طرب مستی بود
هر که را روی خوش وخوی نکوست مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم که در ایام حیات بی شما صرف نکردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود شوق دیدار شما در من بود
بعد چون رخت زدنیا بستم باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز به خاکم ماواست چشم من باز به دنبال شماست
بنشینید بر این خاک دمی بگذارید بر خاکم قدمی
گاهی اوقات از من به سخن یاد کنید در دل خاک دلم شاد کنید
 
علامه دهخدا: یک عمر تلاش و روشنگری
علامه علی اکبر دهخدا (۱۳۳۴ - ۱۲۵۷ هـ. خ.) پایه گذار ساده نویسی در ایران است. هرچند تحولات سیاسی و اجتماعی ایران غالبا تهیجی است و کمتر شخصیت ها و احزاب سیاسی حوصله کار دراز مدت و پیگیر در ارتقاء سطح آگاهی اجتماعی و سیاسی توده ها را دارند. شاید اکثر سیاستمداران از تلقین و تحریک پذیری، تقلید و اطاعت کورکورانه، زود باوری توده ها خوشحالند. اما، دهخدا استثنا است. یک عمر روشنگری او گواه است. اینک یكى از اشعار دهخدا در تشویق مردم به آزادیخواهى:
اى مردم آزاده! كجائید كجائید؟                    آزادى افسرد، بیائید بیائید!
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید           مقصود از آزاده شمائید شمائید
چون گرد شود قوتتان طود عظیمید        گسترد چو بال و پرتان فر همائید
بى شبهه شما روشنى چشم جهانید     در چشمه خورشید شما نور و ضیائید
با چاره گرى و خرد خویش به هر درد    بر مشرق رنجور دوائید و شفائید
در توده اى از مردم یك تن ز شمایان       اندر خرد و فطنت انگشت نمائید
مردید شما یكسره از تخمه مردان   نه میم و رى و دال سه حرفى ز هجائید
بسیار مفاخر پدرانتان و شمار است         كوشید كه یك لخت بر آنها بفزائید
تاریخ ایران به نظر می رسد بیش از تاریخ ملل دیگر تکرار می شود. آنچه زبانحال پدران ما بود می تواند بدون دستکاری و تغییر امروزه بکار گرفته شود. دهخدا شعر "یاد آر ز شمع مرده یاد آر" را در یادبود میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صور اسرافیل سروده است: 
ای مرغ سحر، چو این شب تار      بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز تحفه روح بخش اسحار        رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار              محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار             واهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند           آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند      در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده، یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم                ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم                   آفاق نگارخانهٔ چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم   تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم         ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی فسرده، یاد آر
ای همره تیه پور عمران           بگذشت چو این سنین معدود
وان شاهد نغز بزم عرفان          بنمود چو وعد خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان       هر صبح شمیم عنبر و عود
زان كو به گناه قوم نادان        در حسرت روی ارض موعود
بربادیه جان سپرده، یادآر
چون گشت زنو زمانه آباد                 ای کودك دوره طلایی
وز طاعت بندگان خود شاد            بگرفت ز سر خدا،خدایی
نه رسم ارم،نه اسم شداد                 گل بست زبان ژاژخایی
زان كس كه ز نوك تیغ جلاد            ماخوذ بجرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده، یادآر
 
مشروطه خالی
آخر، یک شب تنگ آمدم. گفتم:«ننه!» گفت:«هان». گفتم: «آخر مردم دیگر هم زن و شو هرند؛ چرا هیچ کدام مثل تو و بابام شب و روز به جان هم نمی افتند؟» گفت: «مرده شور کمال و معرفتت را ببرد با این حرف زدنت که هیچ وقت به پدر ذلیل شده ات نگفتی از این جا پاشو، آن جا نشین». گفتم: «خوب، حالا جواب حرف مرا بده». گفت: «هیچی، ستاره مان از اوّل مطابق نیامد». گفتم: «چرا ستاره تان مطابق نیامد؟» گفت: «محض این که بابات مرا به زور برد.» گفتم: ننه! به زور هم زن و شوهری می شه؟ گفت: «آره، وقتی که پدرم مرد، من نامزد پسر عموم بودم. پدرم دارایی اش بد نبود؛ الا ّمن هم وارث نداشت. شریک الملکش می خواست مرا بی حق کند؛ من فرستادم پی همین مرد که وکیل مدافعه بود که بیاد با شریک الملک بابام برود مرافعه. نمی دانم ذلیل شده چه طور از من وکالت نامه گرفت که بعد از یک هفته چسبید که من تو را برای خودم عقد کرده ام. هر چه من خودم را زدم، گریه کردم، به آسمان رفتم، زمین آمدم، گفت: «الّا و للّه که تو زن منی». چی بگویم مادر، بعد از یک سال عرض و عرض کشی مرا به این آتش انداخت.الهی از آتش جهنّم خلاصی نداشته باشد! الهی پیش پیغمبر روش سیاه بشود! الهی همیشه نان سواره باشد و او پیاده! الهی که آن چشمهای مثل ارزق شامی [یکی از سرداران لشکر عمربن سعد در واقعه ی کربلا، نماد خباثت] اش را میر غضب در آرد!» این ها را گفت و شروع کرد زار زار گریه کردن. من هم راستی راستی از آن شب دلم به حال ننه م سوخت. برای این که دختر عموی من هم نامزد من بود؛ برای این که من هم ملتفت بودم که جدا کردن نامزد از نامزد چه ظلم عظیمی است.از آن شب دیگر دلم با بابام صاف نشد. از آن شب دیگر هر وقت چشم به چشم بابام افتاد ترسیدم؛ برای این که دیدم راستی راستی به قول ننه م گفتنی، چشماش مثل ارزق شامی است. نه تنها آن وقت از چشم های بابام ترسیدم، بعدها هم از چشم های هر چه وکیل بود، ترسیدم؛ بعدها از اسم هر چه وکیل هم بود ترسیدم، بله ترسیدم، امّا حالا مقصودم این جا نبود، آن ها که مردند و رفتند به دنیای حق، ما ماندیم در این دنیای ناحق. خدا از سر تقصیر همه شان بگذرد. مقصودم این جا بود که اگر هیچ کس نداند، تو یک نفر می دانی که من از قدیم از همه مشروطه تر بودم  من از روز اوّل به سفارت رفتم؛ به شاه عبدالعظیم رفتم؛ پای پیاده همراه آقایان به قم رفتم. برای این که من از روز اوّل فهمیده بودم که مشروطه یعنی رفع ظلم؛ مشروطه یعنی آسایش رعیت؛ مشروطه یعنی آبادی مملکت. من این ها را فهمیده بودم. امّا از همان روزی که دست خط از شاه [مظفر الدّین شاه] گرفتند و دیدم که مردم می گویند که حالا دیگر باید وکیل تعیین کرد، یک دفعه انگار یک کاسه آب داغ ریختند به سر من. یک دفعه سی و سه بندم به تکان افتاد. یک دفعه چشمم سیاسی رفت. یک دفعه سرم چرخ زد. گفتم: « بابا نکنید؛ جانم نکنید؛ به دست خودتان برای خودتان مدّعی نتراشید.» گفتند: «به! از جاین [ژاپن] گرفته تا پُتل پُرت [پطرزبورگ] همه ی مملکت ها وکیل دارند.» گفتم: «بابا واللّه من مرده شما زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید؛ مگر همان مشروطه خالی چه طور است؟» گفتند: « برو پی کارت؛ سواد نداری حرف نزن. مشروطه هم بی وکیل می شه؟» دیدم راست می گویند. گفتم:«بابا ! پس حالا که تعیین می کنید محض رضای خدا چشمانتان را وا کنید که به چاله نیفتید. وکیل خوب انتخاب کنید.» گفتند:«خیلی خوب.» بله، گفتند: خیلی خوب. چشم هاشان را وا کردند. درست هم دقّت کردند. امّا در چه؟ در عظم بطن، کلفتی گردن، زیادی اسب و کالسکه. بی چاره ها خیال می کردند که گویا این وکلا را می خواهند به پلوخوری بفرستند. باری حالا بعد از دو سال، تازه سر حرف من افتاده اند. حالا تازه می فهمند که روی صندلی های هئیت رئیسه را پهنای شکم مفاخر الدّوله و... پر می کند و چهارتا وکیل حسابی هم که داریم، بی چاره ها از ناچاری، چارچنگول روی قالی «روما تیسم» می گیرند. حالا تازه می فهمند که شان مقنّن [قانون گذار] از آن بالاتر است که به قانون عمل کند... این ها را مردم تازه می فهمند. امّا من از قدیم می فهمیدم؛ برای این که من گریه های مادرم را دیده بودم؛ برای این که من می دانستم اسم وکیل حالا حالا خاصیت خودش را در ایران خواهد بخشید؛ برای این که من چشم های مثل ازرق شامی بابام هنوز یادم بود. (به نقل از «مقالات دهخدا» به کوشش محمد دبیر سیاقی)
 
جبار باغچه‏بان: بی صلحِ ملل شاد نگردد دل من
جبار باغچه‏بان (١٣۴۵- ١٢٦٤ هـ. خ.) که در دوران جوانی مخفیانه در منازل به دختران درس می داد در تمام عمر خود را صرف بالا بردن آگاهی زنان و آموزش کودکان کر و لال کرد صلح را این گونه می ستاید: 
بی‏جا نشدم عاشق و دیوانه صلح لیلی نرسد به پای افسانه صلح 
ماهی است به عاشقان مساوی مهرش عشاق خوش اند در حرم‌خانه صلح 
 
ای مهر به روی تابناک تو قسم ای غنچه به این سینه چاک تو قسم 
بی صلحِ ملل شاد نگردد دل من ای بلبل من به عشق پاک تو قسم 
 
مجتبی مینوی: مروج چندگرائی مذهبی و آزادی فردی
مجتبی مینوی ( ۱۳۵۵ - ١٢٨٢ هـ. خ.) ادیب، مورخ و نویسنده نامدار در کتاب «آزادی و آزاد فکری» استدلالی قانع‌کننده در باب چندگرائی (pluralism) مذهبی و آزادی فردی دارد:
زیرا اگر کسی تصدیق کند که دین دیگری بهتر از دین خود اوست و حاضر نباشد که دین خود را ترک کرده، آن دین دیگر را بپذیرد باید به عقل او خندید. پس از کدام صنم پرست و کنفوسیوسی و بودایی و زردشتی و برهمن و هندو و یهودی و عیسوی توقع می توان داشت که اقرار کند که  ای مسلمانان، من لاف عقل می زنم و معتقد هم هستم که دین شما از همه ی ادیان بهتر است و با وجود این تابع آن نیستم ! بنابراین چرا باید کسی را برای خاطر عقیده ی دینیش که جزیی از اوست کشت یا آزار کرد؟
هر گاه بنا، بر این باشد که کفش مرا بر خلاف میل من، دیگری برای من، انتخاب کند و آن را به زور به پای من بکند، زندگی بر من، تلخ خواهد شد. وای به وقتی که هم کفش و کلاه و لباس مرا، دیگری برای من، انتخاب کند، هم طرز راه رفتن و نشستن و برخاستن مرا، دیگری مقرّر بکند، هم آنچه را باید بخوانم و بنویسم و بگویم و بشنوم، دیگری به من، دستور دهد، از گرفتن ناخنم گرفته تا مناجات با خدایم، همه چیزم در اختیار دیگران باشد و اجازه‌ی آن را نداشته باشم که رای و فکر و عقل خود را حتّی در امور مربوط به جسم و جان خودم نیز به کار بیندازم!، چنین زندگی؛ ولو در بهشت باشد، بدتر از جهنّم است......
 
نیما یوشیج: سرچشمه‌های ذوق بشری وسیع و متفاوت است
علی نوری (اسفندیاری) مشهور به «نیما یوشیج» (۱۳۳۸ - ۱۲۷۶ هـ. خ.) با قبول و تکیه بر وسعت و تفاوت سرچشمه‌های ذوق بشری پایه‌ای محکم برای رواداری فرهنگی بنا می‌گذارد:
عزیزم! شاعر بودن، خواستن در توانستن و توانستن در خواستن است. این هر دو خاصیت را باید زندگی او به او داده باشد. به عبارت دیگر می گویم بتواند بخواهد و بخواهد كه بتواند. اولی با خود اوست و دومی كه خواستن توانایی خود اوست و باید به خود تلقین كند هزار مرتبه بیانگیزد هوش خود را و ذوق خود را، هنگامی كه در آثار دیگران نظر دارد. اگر این نباشد در پوست خود فرو رفته خودی بسیار خطرناك در او وجود پیدا می كند كه در راه كمال و هنر خود كور می ماند. هیچكس را چنانكه هست نمی شناسند. مقصود من این نیست كه خوبی را بشناسد بلكه خوب و بد، هر سلیقه و ذوق مخالف خود را باید بتواند تمیز دهد و لطف كار هر كس را در سبكی كه دارد بفهمد. حرفهایی كه می زنند (بیخود گفته اند، آنها قدیمی شده، اینها كهنه شده است در این اشعار چیزی یافت نمی شود) هر كدام به جا و بیجا است. بجا است زیرا كه با طبیعت او وفق نمی دهد و نابجا برای این كه باید معتقد باشد كه طبایع دیگر نیز هست و او از آنها به وجود آمده. هیچ بد و خوبی نیست كه در ساختمان او دست نداشته است. شما فرض كنید اگر دیوان فرخی و عنصری را می خوانید كه سراسر لفظ است و از حیث صنعت نسبت به نظامی خیلی ابتدایی است، هر كدام از اینها زیبایی خود را دارا هستند و نمی شود انكار كرد. در صورتی كه شما به این درك برسید چه بسا كه بهره می یابید. و تغییر نظر چه بسا كه می دهید از ممرّی كه خیال نمی كردید و كوچكتر مددی برای شما چه بسا كه ممكن است بزرگتر راهی را بگشاید و در قدرت خالقـﮥ شما تأثیر داشته باشد. من دیوان جمال الدین را زیاد می خوانم و خاقانی را دوست دارم، و هیچ وقت نمی سنجم كه به اندازﮤ دیوان حافظ مملوّ از معانی هست یا نه. همین طور اگر همـﮥ شاهنامه را بخوانم استادی نظامی را در نظر نمی آورم. و اگر تغزلات ساده (مملوّ از عاشقی های عادی) سعدی را می خوانم فكر نمی كنم عشق حافظ چقدر شاعرانه است و او زمینـﮥ چگونه نظامی است كه فهمیده می شود ولی به زبان نمی آید. زیرا وقت هست كه شما در صنعت نگاه می كنید و بهای هر چیز علیحده است. هر چیز را باید در حد خود بتوانید بشناسید. من به قدری می توانم خود را فرود بیاورم كه از یك ترانـﮥ روستایی همانقدر كیف ببرم كه یك نفر روستایی با ذوق و احساسات سادﮤ خود كیف می برد.
از اینجا است كه خواهید دید سرچشمه‌های ذوق بشری چقدر وسیع و متفاوت است و چه مملو از اسرار خود و چقدر بزرگ ترها مدیون كوچك ترها هستند و این شخصیت های اینقدر تعریفی و سربلند با چه شخصیت های آنقدر گمنام و ناچیز سر و كار دارند. 
 
محمد علی افراشته: ای تاجران اسلحه شرم و حیا كنید
محمد علی افراشته (۱۳۳۸ – ۱۲۸۷ هـ. خ.) طنز نگار بزرگ ایران که اشعار ساده و بی تکلف مورد توجه بسیاری قرار گرفت. در سال ۱۳۳۴ مجبور به ترک وطن شد و در سال ۱۳۳۸ در صوفیه پایتخت بلغارستان در گذشت. برخی از طنزهایش حتی امروز هم فعلیت دارد. بجای کره تو بخوان عراق، افغانستان، سوریه، سومالی و . . . .
حیا كنید
ای تاجران اسلحه شرم و حیا كنید   شرمی ز روی مادر و هم بچه ها كنید
ای یانكیان جنگ طلب، بندۀ دلار             تا چند كشور كره را توتیا كنید
تاكی به سازمان ملل بازی و فریب           وحشی ترین معاملۀ ناروا كنید
تاكی به آشیانۀ این ملت غیور    بمب ناپالم و میكروب و طاعون رها كنید
تاكی زخون ناحق این مردم رشید     در كنج خویش جاری جوی طلا كنید
تاكی اسیرهای شرافت شعار را                   در آزمایش اتمی مبتلا كنید
ای تاجران اسلحه، امپریالیست پست      ای دشمن تمدن، شرم از خدا كنید
مانا، به سعی مردم زحمتكش جهان    پرتو فكن شود همه جا صلح جاودان
 
تخته کن افراشته مغازه را                      این ادا اطوارهای تازه را
تازگی شاعر شدستی نم نمک            چیزکی می سازی اما کم نمک
از تو بعد از بیست سال آزگار             بیش از اینها داشتیمان انتظار
کارخانه چی از اشعارت ملول         تاجر از این بمب پر دارت ملول
در تمام کارخانه کارگر                 خستگی را می کند با شعرت در
بدتر از سیل ملخ؛ اشعار تو                 هست عزرائیل ما؛ گفتار تو
تخم غوغای غریبی کاشتی               جای یک سانت آشتی نگذاشتی
می روم پیش وزیر داخله                  می نمایم سخت از دستت گله
می فرستد گوشه زندان ترا                        می کند تبعید آبادان ترا
ایکه غزلقورت بادت حنجره                 ای الهی پرت شی از پنجره
بی سرو بی پا کجا، اعیان کجا؟          برزگر لختی کجا و خان کجا؟
کارگر از بی غذائی مرد؟ مرد           برزگر از بی دوائی مرد؟ مرد
بانک ملی برده سر بر کهکشان          سنگر ماهاست، نه زحمتکشان
کم اگر هستیم اما محکمیم                        دزد اگر هستیم اما با همیم
حیف، آنجوری که بایستی نشد    حضرت "سرحقله" هو شد خود بخود
 
قبله عالم سلامت باد، مطلب شد تمام
شد حسین ابن علی با خاندانش قتل عام
کشته شد در کربلا عباس و عون و جعفرش
تشنه لب بر خاک و خون افتاد حتی اصغرش
تا نماند در جهان از آل پیغمبر نشان
عصر عاشورا، زدیم آتش به چادرهایشان
ای یزید آسوده خاطر باش، دادیم انتشار
در میان مردمان از اهل هر شهر و دیار
کاین جماعت خارجی بودند یکسر مرد و زن
منکر اسلام "یاغی" "ماجراجو" بی وطن
حکم قتل آل پیغمبر، به امضای شریح
کار را بسیار آسان کرد فتوای شریح
کرد هر کس بر علیه پادشاه دین قیام
واجب القتل است و باید کشت او را، والسلام
کس نفمهید این جماعت زاده پیغمبرند
مردم کشور گمان کردند این ها کافرند
بسکه تبلیغات با پول و طلای بی حساب
شد، که افکار عمومی شد بنفع آن جناب
در زمانه پادشاه دین کسی غیر از تو نیست
این که طبق امر تو شد کشته مردی اجنبی است
گر کسی شد با خبر از کار و از کردار ما 
خواست بردارد به عالم پرده از اسرارما
چند تن مامور دنبال سرش بگذاشتیم
با هزاران حیله او را از میان برداشتیم
در سر راه تو دیگر نیست مانع، ای یزید
بعد از این نبود کسی حق را مدافع، ای یزید
برق آسا، یافت کار دشمنانت خاتمه
از دم شمشیر بگذشتند نسل فاطمه
پایه تخت تو محکم شد ز آسیب زمان
پرچم اقبال تو بگذشت از هفت آسمان
چون نماند از نسل پیغمبر نشانی بر زمین
پادشاه کشور اسلام هستی بعد از این
ما براه دولت تو جان فشانی کرده ایم
دشمنانت را همه نابود و فانی کرده ایم
در ازای این فداکار و این خدمت به ما
مرحمت کن مال و جاه و منصب و خلعت به ما
تا که در راه تو افزونتر فداکاری کنیم
بر زمین خون هزاران بیگنه جاری کنیم
 
مجدالدین میرفخرایی: ستایش از مادر طبیعت
مجدالدین میرفخرایی ( ۱۳۵۱ - ۱۲۸۷ هـ. خ.) معروف به گلچین گیلانی که تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش، رشت، و متوسطه را در تهران به پایان رسانید و در رشتهٔ فلسفه و علوم تربیتی موفق به اخذ لیسانس شد. سپس به انگلستان رفت و در رشتهٔ طب به دریافت درجهٔ دکترا نایل گردید. میرفخرایی بعد از فراغت از تحصیل در لندن ماندگار شد. جزو نخستین گروه از شعرای سرایندۀ شعر نو ایران می باشد. میرفخرایی در سال ۱۳۱۲ برای تحصیل پزشکی به انگستان رفت 
خانۀ تار
منشا الهام این شعر، یکی از خانه های
ویران شده در جنگ جهانی دوم است
از خانۀ تار و نیمه ویران                     آواز جگرخراش برخاست
رفتم به درون آن شتابان              فریاد زدم: «کسی در اینجاست؟»
دادم به زمین و آسمان گوش                    ایوان و اتاق و پله و بام
خاموش، چو گورِ تیره، خاموش              آرام، چو چشمِ مرده آرام
از پنجره دیدم آسمان را                            پوشیده زابر پاره پاره
همراه یکی دو تا ستاره                           مه می شد ناپدید و پیدا
رومیزی، فرش، پاره پاره                 آجر، گچ، گِل، به هر کناره
چون بومِ سیاهِ چشم بسته                        ساعت با شیشۀ شکسته
این دست بریده روی دیوار                می زد پیوسته زنگِ هستی
وقت کر، با دراز دستی                    لالش کرد و فکندش از کار
بالش ها زیزِ پایۀ تخت                       رخساره سیاه کرده از دود
این مردۀ مومیایی سخت                       نام دیرینه اش دُشک بود
رفتم، بشتاب، روی ایوان          فریاد زدم دوباره: «- این کیست؟»
یک میز، سه صندلی، سه فنجان:      اینجا، یک خانواده می زیست
یک گربه سیاه و ترس انگیز          لاغر، نازک، چو چوب کبریت
دُم چون نخ، گرد پایۀ میز             با پنجه و روی و موی عفریت.
چشمش: دو ستاره در بُن چاه                     پایش: موهای ایستاده
گویی، می گفت، در دلش: « آه!        بیگانه!... کجاست خانواده؟»
ای جنگل
ای جنگل بزرگ من! این برگهای زرد من،
بازیچه های بال و پر بادهای سرد،
فردا شوند یکسره در برف ناپدید 
زیبایی گشاده رخ رازهای تو،
خوشرنگی نهفته آوازهای تو،
خسبند زیر چادر یخ بسته سفید
در شاخه های لخت تو زنگوله های تیز
گردند بر سر کفن برف اشک ریز؛
افتند گاه گاه، چو تیر از کمان مرگ
آهو بسان کودک بی مادر و پدر،
تنها گرسنه، کمرو  گمراه، در بدر
در برف سم و پوزه گذارد برای برگ
این ابرها که روی تو هستند در گذار 
مانند کوه و دره و دریای بالدار 
با گنج‌های زرین از کان آفتاب 
فردا شوند یکسره چون کیسه سیاه، 
ریزند- همچو مستان در برد و باختگاه- 
در دستهای لاغر تو سیمهای ناب 
یک روز برفهای تو گردند زیر و رو 
یخها شوند آبله رخسار و زشت رو 
از میخهای چکمه مرد تفنگدار 
آهوی بیگناه شود زخمدار و لنگ، 
با خون خود نویسد در برف سیمرنگ: 
بدرود، جنگل من، خوش باش در بهار
 
عماد خراسانی: گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه یكیست
عمادالدین حسن برقعی معروف به عماد خراسانی (۱۳۸۲ – ۱۳۰۰ هـ. خ.) یکی از مشهورترین غزل سرایان معاصر است، که بسیاری از غزل‌های او در حافظهٔ دوستداران شعر کلاسیک معاصر نقش بسته و بسیاری از شعرهایش در زمان حیاتش مثل سایر شده است. غزل های عماد بیشتر عاشقانه است. عشق راستین و پیگیر به انساندوستی و راواداری تکامل می یابد:
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یكیست
حرم و دیر یكی، سبحه و پیمانه یكی است
اینهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظریست
گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه یكیست
هر كسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نكو می‌نگرم، حاصل افسانه یكیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یكی، دانه یكیست
ره هركس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یكیست
گر زمن پرسی از آن لطف كه من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یكیست
هیچ غم نیست كه نسبت به جنونم دادند
بهر این یك دو نفس، عاقل و فرزانه یكیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یكیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق «عماد»
بی‌وفایی و وفاداری جانانه یكیست
 
فریدون آدمیت: تاریخ‌نگار توانمند و پرتلاش تحلیلی-انتقادی
فریدون آدمیت (۱۳۸۷ - ۱۲۹۹ هـ. خ.)، تاریخ‌نگار تحلیلی-انتقادی، نویسندهٔ آثار ارزشمند دربارهٔ مشروطیت، روشنفکران مشروطه، آزادی و مردم‌سالاری، از زمان انقلاب در سال ۱۳۵۷ تا زمان مرگ خانه نشین بود. حقوق بازنشستگی فریدون آدمیت از وزارت امور خارجه ایران، در آغاز انقلاب و به نقلی، در پی امضای نامه ای اعتراضی نسبت به سیاست های جمهوری اسلامی، قطع شد. فریدون آدمیت بخش اعظم عمر خود را صرف تحقیق در باره تاریخ اندیشه مشروطه و معرفی اندیشمندان آن دوران کرد.
در آغاز دهه پنجاه، پس از اعتراض به سیاست شاه ایران در قبال بحرین و پذیرش استقلال آن، با نوشته نامه سه کلمه ای «تقاضای بازنشستگی دارم» به کار دولتی خاتمه داد و به طور شبانه روزی مشغول تحقیق و تالیف در باره تاریخ مشروطه ایران شد.
یکی از ویژگی های آثار فریدون آدمیت، دسترسی او به منابع خطی و بسیار مهم زمان مشروطه است که بخشی از آن در کتابخانه شخصی پدر او وجود داشته و بخشی را هم خود تهیه کرده است.
موضوع نوشته های او دورۀ دگرگونی های بزرگ تاریخ ایران، اندیشۀ ترقی، و اندیشه ورزانی بود که نوگرایی ایران وامدار کوشش آنهاست.از این رو تاریخ فکر را در خلال تک نگاری هایی درباره روشنگران و سیاستگرانی دنبال می کرد که به سیاست ملی توجه داشتند.
از میان روشنگران به میرزا فتحعلی آخوند زاده، میرزا ملکم خان، میرزا آقاخان کرمانی و طالبوف تبریزی پرداخت و از بین سیاستمردان به قائم مقام و میرزا تقی خان امیرکبیرو میرزا حسین خان سپهسالار و میرزا یوسف خان مستشارالدوله. كه هر دو گروه تمام تلاش خود را در تجدد و نوگرایی ایران به کار گرفتند.
به میرزا فتحعلی آخوند زاده مى پرداخت چون "اندیشه ساز فلسفه ناسیونالیسم" بود و ناسیونالیسم هسته اصلی تجددی قرار گرفت که ایران را به لونی دیگر می خواست.
به میرزا آقاخان کرمانی چون "بزرگترین اندیشه گر ناسیونالیسم" بود، و "منادی اخذ دانش و بنیادهای مدنی اروپایی، نقاد استعمارگری، هاتف مذهب انسان دوستی، نماینده نحله اجتماعی و متفکر انقلابی پیش از مشروطی."
به میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا حسین سپهسالار و دیگر سیاستگران می پرداخت چون معتقد بود کار مورخ به نگارش وقایع پایان نمی گیرد، "ایدئولوژی ها چون به مرحلۀ عمل برسند معمولا بلکه همیشه از اصول اولیه خود انحراف می پذیرند و تغییر بستر می دهند. در این امر دو عامل اصلی موثرند: یکی انفعال اجتماع در برخورد با آنها و دیگر هوس های آدمی." و در شخصیت هایی که او بدانها می پرداخت هوس های آدمی جای چندانی نداشت.
 
نامه دکتر آدمیت به وزیر امور خارجه تاریخ: ۵ شهریورماه ۱۳۴۷
جناب آقای وزیر امور خارجه
تعقیب مذاکرات روز شنبه دوم شهریورماه و پیشنهادِ جناب‌عالی مبنی بر این که علتِ معذور بودنِ خود را از قبولِ نمایندگیِ دولت در کمیسیونِ «تعریفِ تجاوزِ» مللِ متحد کتباً اعلام دارم، اینک مطلب را هرچه کوتاه‌تر و فشرده‌تر باطلاع می‌رسانم:ـ چند سالِ پیش که مسآله تعریفِ تجاوز در مللِ متحد مورد گفتگو و مطالعه بود، این‌جانب و دکتر «آلفارو» که حالا قاضیِ «دیوانِ بین‌المللیِ دادگستری» است فرمولِ مشترکی درخصوصِ تعریفِ تجاوز عرضه داشتیم که در گزارشِ کمیسیونِ مجمعِ عمومیِ مللِ متحد منتشر گشته‌است. در انطباقِ عملیِ این فرمول نسبت به ماجرایِ ویتنام و جنگِ عرب و اسراییل - دولتِ آمریکا و اسراییل متجاوز شناخته می‌شوند و ضمانتِ اجراهایِ مندرج در منشورِ مللِ متحد شاملِ حالِ هردو می‌گردد. هرگاه در کمیسیونِ اخیر نماینده دیگری از طرفِ دولتِ شاهنشاهی شرکت می‌جست خود را مقید به فرمولِ پیشنهادیِ گذشته اینجانب نمی‌دانست و به همین ماخذ بیاناتِ نماینده سابقِ ایران برای ایشان کاملاً الزام‌آور نبود. اساساً می‌توانست موضوع را به نحو دیگری برداشت کند که آن دشواری پیش نیاید. ـ اما هرآیینه اینجانب در آن کمیسیون شرکت می‌نمودم ناگزیر به دفاعِ همان فرمولِ سابقِ خود برمی خاستم و به هر قطعنامه‌ای که احیاناً بر آن پایه مطرح می‌گردید رایِ موافق می‌دادم. به عبارتِ دیگر آمریکا و اسراییل را متجاوز می‌شناختم و از نکوهشِ کارنامه اعمالِ آنان باز نمی‌ایستادم. و هرگاه امروز آن کمیسیون برپا می‌گشت همان رویه را در مورد تعرض شوروی نسبت به چکسلواکی اتخاذ می‌نمودم. زیرا حکومتِ قانون تبعیض بردار نیست و آمریکا و روسیه و اسراییل هیچ‌کدام در تعدی دستِ کمی از دیگری ندارد و هرسه متجاوزند و سیاستِ هر سه دولت در خورِ تقبیح و محکوم کردن. هر شیوه دیگری در کمیسیونِ مزبور پیش می‌گرفتم بر اعتبار و حیثیتِ این‌جانب به عنوانِ نماینده سابق چیزی نمی‌افزود. برعکس مرا به بی‌اعتقادی در گفتار و نااستواری در عقیده منسوب می‌کردند. بی‌گمان تصدیق می‌فرمایید که این تغییرِ روش از طرفِ شخصِ واحد و معینی در دستگاه‌هایِ بین‌المللی پسندیده نیست. ـ دیگر این که این‌جانب ناسلامتی یکی از داورهایِ «دیوانِ دائمی داوری» هستم و مجمعِ عمومی مللِ متحد نیز آن را اِبرام کرده‌است. شایسته داورِ بین‌الملل نیست که روزی خودش قاعده و فرمولی را عرضه بدارد و روزِ دیگر که پایِ انطباقِ عملیِ آن به میان کشیده می‌شود از آن روی برتابد و زیرِ پا نهد. راستش این‌که این‌جور کارها با آیینِ زندگیِ نگارنده سازگار نیست گرچه سنت متبوع و مذهب مختار باشد. هر کدام از آن دو سبب که عرض شد کافی بود که مرا از آن ماموریت معاف گردانیده باشد. این‌گونه امور همه وقت و همه‌جا و در هر نظامِ مدنی پیش می‌آید و قابلِ تفاهم شمرده می‌شود. حقیقت این که وزارتخانه متبوع به حق می‌بایستی خرسند گشته باشد که از قبولِ آن مآموریت خود را معذور دانستم. این نکته نیز ناگفته نماند که مسئولیتِ امر مطلقاً و منحصراً به عهده خودِ این‌جانب است. و هر اداره و شخصِ دیگری از هرگونه مسئولیتی یک‌سره آزاد و مبراست زیرا همکارانِ محترم حسن نیت را به کمال رسانیده‌اند، و از ایشان تشکرِ قلبی دارم. بیش از این تصدیع نمی‌دهم. ـ
امضا فریدون آدمیت
 
پروین اعتصامی: خرّم آن دل که خاطری را، سبب تسکین است
پروین اعتصامی  (۱۳۲۰– ۱۲۸۵ هـ. خ) که به فارسی، عربی و انگلیسی تسلط داشت. انسانگرایی ژرف و همدلی صادقانه با رنجبران در اشعار او موج می زند طوری که در ضمن پاسداری از حرمت انسان به یک رواداری لطیف دست می‌یابد:
ای رنجبر
تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر! 
 ریختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!
زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد 
 چیست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!
از حقوق پای‌مال خویشتن کن پرسشی 
 چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!
جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بریز 
 وندر آن خون دست و پایی کن خضاب، ای رنجبر!
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن 
 تا شود چهر حقیقت بی‌حجاب، ای رنجبر!
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد 
 که دهد عرض فقیران را جواب؟ ای رنجبر!
آن‌که خود را پاک می‌داند ز هر آلود‌گی 
 می‌کند مردارخواری چون غراب، ای رنجبر!
گرکه اطفال تو بی شام‌اند شب‌ها باک نیست 
 خواجه تیهو می‌کند هرشب کباب، ای رنجبر!
گر چراغ‌ات را نبخشیده ست گردون روشنی 
 غم مخور، می‌تابد امشب ماه‌تاب، ای رنجبر!
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان 
 تو چه خواهی فهم کردن از کتاب؟ ای رنجبر!
مردم آنان‌ اند کز حکم و سیاست آگه‌ اند 
 کارگر کارش غم است و اضطراب، ای رنجبر!
هرکه پوشد جامه‌ی نیکو، بزرگ و لایق است 
 رو! تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر!
جامه‌ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک 
 از تو می‌بایست کردن اجتناب، ای رنجبر!
هرچه بنویسند حکام اندرین محضر، رواست 
 کس نخواهد خواستن زایشان حساب، ای رنجبر!
 
مست و هشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت 
 مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زآن سبب افتان و خیزان مى روی 
 گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت، مى باید تو را تا خانه قاضی برم 
 گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیك است والی را سرای، آنجا شویم 
 گفت: والی از كجا در خانه خّمار نیست
گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب 
 گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان 
 گفت: كار شرع، ‌كار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، ‌جامه‌ات بیرون كنم 
 گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی كز سر درافتادت كلاه 
 گفت: در سر عقل باید، بى كلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زآن چنین بى خود شدی 
 گفت: ای بیهوده گو، حرف كم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را 
 گفت: هشیاری بیار، اینجا كسی هشیار نیست
 
نهــــــــــال آرزو
ای نهـــــــــال آرزو، خـــــوش ‌زی کـــــه بار  آورده‌ای 
غنچــــــه بی‌باد صبا، گــــــل بی ‌بهــــــــار آورده‌ای
باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمی ‌ست 
زین همــــایون میوه، کز هــــــــر شاخسار  آورده‌ای
شـــاخ و برگت نیکنـــامی، بیخ و بارت سعی و علم 
این هنـــــــر‌ها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار  آورده‌ای
خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغانی از تـــــو بــرد 
برگ دولت، زاد هستی تــــــــوش کــــــــار آورده‌ای
***
غنچه‌‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است 
همتی ای خواهـــران، تا فــــرصت کوشـیـدن است
پستی نسوان ایــــران، جمـــــله از بی‌دانشی‌ست 
مــــــرد یا زن، بــرتـــــــری و رتبت از  دانستن است
زین چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست 
شاهـــــراه سعی اقلیـــــم سعادت، روشن است
بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن 
تا نگوید کس پســر هوشیار‌ و دختـــــر کودن است
***
زن ز تحصیل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوری 
بــــرنکرد از  ما کسی زین خوابِ بیـــــــداری سری
از چــــه نسوان از حقوق خویشتن بی‌ بهـــــــره‌اند 
نام این قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــری
دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است 
طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادری
با چنین درمــــــاندگی، از مـــــاه و پروین بگـــذریم 
گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــری
 
زن در ایران
زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود 
پیشه‌اش جز تیره ‌روزی و پریشــــــانی نبود
زندگی و ‌‌‌‌‌‌مــرگش اندر کنج عزلت‌ می‌گذشت 
زن چه بود آن روزها، گــــرزان که زندانی نبود
کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد 
کس چو زن، در معبــــد سالوس قــربانی نبود
در عدالتخانـــه‌ی انصاف، زن شاهـــد نداشت 
در دبستان فضیــــلت، زن دبستـــــــانی  نبود
دادخواهیهــــای زن می‌مانــد عمری بی‌جواب 
آشکارا بـــــــود این بیـــــداد، پنهـــــــانی نبود
بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک 
 در  نهـــادِ جمله گـــرگی  بود، چــوپانی نبود
از بــــــرای زن به  میــــــدا ن فــــراخِ زنــــدگی 
 سرنوشت و قسمتی، جز تنگ میــدانی نبود
نـــــور دانش را زچشم زن نهـــان می‌داشتند 
 این نـــدانستن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود
زن کجــا بافنــده می‌شــد بی‌نخ و دوک هنــر 
 خــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود
میـــوه‌های دکّـــه‌ی دانش فراوان بــــود، لیک 
 بهـــــر زن هــــرگز نصیبی زین فـــــراوانی نبود
در قفس می‌آرمید و   در  قفس  می‌داد  جان 
 در گلستان، نام از این مـــــرغ گلستانی نبود
بهـــــر زن،  تقلیـــد تیه فتنه و  چــــاه بلاست 
 زیرک  آن  زن کاو  رهش این راه ظلمانی نبود
آب و  رنـــگ از علم می‌بایست شــــرط برتری 
 بـــــــــا زمـــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود
جلوه‌ی‌صد‌‌‌پرنیان،‌ چون‌یک قبای‌ساده نیست 
 عزت از شایستگی بود، از هوســــــرانی نبود
ارزش پوشنده، کفش و‌ جامـــــه را‌  ارزنده کرد 
 قــــدر و پستی، با گـــرانی و بـــــه ارزانی نبود
ســــادگی و پاکی و  پرهیز، یک یک گــــوهرند 
 گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کانی نبود
از  زر  و  زیور چه سود آنجا که نادان است زن 
 زیـــــور و  زر، پــــرده‌پـــــوشِ عیب نادانی نبود
عیب‌ها را  جامه‌ی پرهیز پوشانده‌ست و  بس 
 جامـــــه‌ی عجب و هـــوا، بهتر  ز عریانی نبود
زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک 
 پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
زن چو گنجور است ‌و عفت، گنج و حرص ‌و ‌آز،دزد 
 وای اگـــــــر آگـــــه از  آیین نگهبـــــــــــانی نبود
اهـــرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمــــان 
 زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود
پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج 
 تـــــوشه‌ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عفاف 
 چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار 
 ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
شه ‌نمی ‌شد گر‌در این گمگشته کشتی‌ناخدای 
 ســــاحلی پیـــــدا از  این دریــای طوفانی نبود
بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید 
 مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود
پروین در بیتی از شعری که برای سنگ مزار خود سروده بود، وصیت به مدارا می کند:
خرّم آن دل که در این محنت گاه                    خاطری را، سبب تسکین است
 
احمد کسروی: روشنفکری پرسش‌گر، نویسنده سنجش‌گر، اندیشمند بی‌باک، و تاریخ‌نگار ژرفکاو و تیزبین
دین، شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن به آیین خرد است. دین آن است که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی را که خدا به‌ایشان داده، چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندان‌هایی به بی‌نوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دهی ویرانه نماند و زمینی بی‌بهره نباشد. (شیعی‌گری)
احمد کسروی (۱۳۲۴ - ۱۲۶۹ هـ. خ.) روشنفکری پرسش‌گر، نویسنده سنجش‌گر، اندیشمند بی‌باک، و تاریخ‌نگار ژرفکاو و تیزبین تلاش می‌کرد تا با نقد سنت، ادبیات و عرفان ایران، راه را برای تقویت و آمادگی ایران و کشورهای شرقی، ترفیع جایگاه انسان و کسب دستاوردهای تکنولوژی نوین مهیا سازد. کند و کاش در علل عقب‌ماندگی ایران و کشورهای شرقی نظر بسیاری را جلب کرد. کسروی یکی از پر تلاش‌ترین آنهاست. زنده یاد کسروی با نقد اندیشه های تسلیم طلبانه و واپسگرایانه یکی از شجاع‌ترین عاشقان سرافرازی ایران است. گرایش عمومی در ریشه یابی عقب‌ماندگی ایران عمده کردن عوامل بیرونی است. اما، کسروی اهمیت عوامل داخلی را کمرنگ نمی‌کند:
ما نیک آگاهیم که حیدر عمواوغلی‌ها و علی مسیوها و شریف‌زاده ها و میرزا جهانگیرها که به آن جنبش برخاسته بودند، ازحال گرفتاری‌های ایران در میان همسایگان نیرومند و آزمند، ناآگاه نمی‌بودند و در راه استقلال و آزادی این کشور به هرگونه جانفشانی آماده می‌بودند. آنان در یک جا اشتباه می‌کردند. ازگرفتاری‌ها و آلودگی‌های توده‌ها ناآگاه می‌بودند و می‌پنداشتند اگر ریشه استبداد کنده شود و قانون اساسی به‌کار افتد، توده مردم به راه پیشرفت می‌افتند، در حالی‌که درد اصلی، جهل و ناآگاهی مردم بود.
سرنوشت ایران در دست شماست. سرنوشت ایران آن خواهد بود که شما بخواهید و در راهش بکوشید و به انجام برسانید. به پیشانی کسی چیزی نوشته نشده سرنوشت یا بخت نتیجه کارها و کوشش‌های هر کس است.
کسروی "مردم نادان ایران" را بخاطر فکر نکردن و ندانستن قدر مردانی بزرگ سرزنش می‌کرد. انتقادهای تند او از مردم ایران بیشتر بر "عدم تمایل آنها به قبول مسئولیت" متمرکز بود. اعتقاد او به ضرورت آموزش توده‌ها عاملی اساسی در دیدگاه او بود. او اصرار داشت که حکومت قانون تنها زمانی محقق خواهد شد که "توده ها معنای آن را درک کنند و به آن متعهد باشند". در هنگام کناره گیری رضا شاه از سلطنت، او چنین نوشت: "قانون و پارلمان به مدت بیست سال در خواب بوده اند، و در نتیجه ما عزت نفسمان را از دست داده ایم و از انسانیت خود دور افتاده‌ایم".
زنده یاد کسروی بخاطر بی‌پرده‌گویی و نپذیرفتن توصیه‌ها آزارها دید و از عقب‌ماندگی ایران رنج می‌برد. در یک سخنرانی در سال ۱۳۲۳ که به‌نام کتاب «چرا از عدلیه بیرون آمدم؟» نیز چاپ شد، می‌گوید:
جای بسیار خشنودی است که در این کشوری که رشوه‌خواری و نادرستی از در و دیوارش می‌بارد من، که در عدلیّه در کانون رشوه‌خواری می‌بوده‌ام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در این کشوری که چاپلوسی و پستی گریبان‌گیر خرد و بزرگ می‌باشد من، با همه‌ی آمیزش با چاپلوسان و پست‌نهادان، آلوده‌ی خوی آنان نگردیده‌ام.
کسروی بیزاری از جنگ را در «ورجاوند بنیاد» اینگونه فریاد می‌کند:
آدمیان بهر چه می نبردند؟ مگر در روی زمین همگی را جا نیست؟ مگر به همگی خوراک و پوشاک نمی رسد؟ چرا به جای آن دست هم نگیرند؟ چرا با یکدیگر دلسوزی و نیکخواهی ننمایند؟ آن سگان و گرگان اند که باید با نبرد زیند. آدمیان را نبرد نه شایاست...
آرمان زندگی خرسندی است و خرسندی هر کس جز در خرسندی همگان نتواند بود. گرانمایه ترین چیزی که خدا به آدمیان داده است خرد است. خرد داور راست و کج و شناسندۀ نیک و بد می باشد. باید زندگی به آیین خرد باشد. 
کسروی یکی از پیشگامان روشنفکری آزاد اندیش راستین و پرسش‌گری بنیادهای فکری و فرهنگی جامعه سنتی و مذهبی ایران است، و پرسش‌های اساسی و بی‌پروای کسروی بخش مهمی از فرآیند روشنفکری در ایران و کشورهای اسلامی را تشکیل می‌دهد. ویژگی بنیادین روشنفکری کسروی که باید روشنی‌بخش راهمان باشد، تنها پژوهش‌های ژرف اجتماعی و تاریخی او نیست، والاتر از آن روراستی روشنفکری و آزاداندیشی ناب اوست. منش آزاداندیش کسروی در نترسی، دلیری و بی‌باکی‌ پرسش‌گرانه و روشنگرانه‌اش در بیان دیدگاه‌ها و باورهایش، در سراسر آثارش موج می‌زند.
بنیادهای خردورزانه کسروی به عنوان روشنفکر اجتماعی پرسش‌گر و سنجش‌گر او را از غرق‌شدن در گرداب روزمرگی و جزم‌های انگارگانی (ideologic) پاسداری می‌کرد. در دنیای کسروی ارزش‌های اخلاقی تنها در گفتار و پندار فشرده نمی‌شود. او این ارزش‌ها را در کردار و زندگی اجتماعی خود نیز ‌به‌کار می‌گرفت. این کردار نیک کسروی را در برخورد بی‌پرده با چاپلوسی و دروغ گویی می‌توان دید که مقاله‌ای تحت عنوان «در پیرامون مشروطه» (۱۳۱۶) می‌نویسد:
روزی گفتگو از چاپلوسی ها و گزاف گویی ها و دروغ نویسی های یک تاریخ نگار زمان قاجار می داشتم، شنوندگان همگی چنین پاسخ دادند: بیچاره مجبور بوده. اگر آنها را نمی نوشت از دربار بیرونش می کردند. دیدم اینان همگی بر آنند که در راه روزی طلبیدن به هر پستی و زشتی توان برخاست و آنگاه چاپلوسی از یک توانا و دروغ نویسی در تاریخ را چنان گناه بزرگی نمی شمارند. بلکه خود ایشان هر کدام به این پستی ها آلوده اند، بلکه آنها را یک گونه زیرکی و هنرمندی می شمارند. (کاروند کسروی به کوشش یحیی ذکاء، ۱۳۵۲، ص ۱۶۷).
از دیدگاه کسروی کار روشنفکری، کوشش خستگی ناپذیر و پژوهش فروتنانه است و با خام‌اندیشی و وسوسه‌های حقیرانه چون فضل‌فروشی و خودنمایی مرز گذرناپذیر دارد. کسروی کار روشنفکری را با دغدغه شفافیت ذهن و زبان و شجاعت انتقادی اندیشیدن یکی می‌داند و از نظر او وظیفه اخلاقی روشنفکر گفتن حقیقت درباره امور جاری و کنونی است. خردورزی و روشنگری ابزار اصلاح جامعه و راه برون‌رفت از عقب‌ماندگی، درماندگی و فساد است.
کسروی، پژوهش سنجش‌گرانه درباره تاریخ و فرهنگ را به عنوان شیوه‌ای برای دستیابی به فضیلت اخلاقی می‌دانست که توده‌ها را برای دردست گرفتن سرنوشت خویش یاری ‌می‌کند. او خردورزی سنجشگرانه را زمینه‌ای برای گذار انسان به دوره بلوغ فکری و به دست گرفتن سرنوشت خویش می‌داند و بر این باور است که تاریک‌اندیشی و پست‌شمردن انسان با دفاع از آزادی و آموزش اخلاق مدنی ناسازگار است:
گاهی انسان‌هایی می‌گویند: مردم شایسته آزادی نیستند و باید آنان را به زور راه برد. از اینان باید پرسید: مگر نه اینکه از مردمید؟ چه شده که شما شایسته آزادی باشید و دیگران نباشند؟ چه شده که شما فرمان رانید و دیگران فرمانبر؟ مگر شاهان خودکام و ستمگر جز این بهانه ها می آوردند؟ آدمیان آزاد آفریده شده اند و نه کسی را سزاست که بر دیگران فرمان راند. با هیچ دستاویزی به فرمانروایی و چیرگی کسی یا کسانی خرسندی نتوان نمود. (ورجاوند بنیاد، ۱۳۲۲).
کسروی برخوردی سنجش‌گرانه و بنیادین با خودکامگی دارد، تنها به بررسی رفتار و گفتار و پیامد کارکرد خودکامگان بسنده نمی‌کند بلکه، به سنجش ذهنیت و کارکرد توده‌ها و توان آنان در جهت ساماندهی جامعه خود هم می‌پردازد. به همین جهت، نقد کسروی از دین خرافی و قدرت مطلقه همراه است با تأکید پرتوان او بر تولید و ترویج اخلاق روشنفکری که از طریق اندیشیدن در تاریخ ایران و کاوش و پژوهش در زبان و ادب و فرهنگ ایرانی، ایرانیان را از کژ اندیشی ها و واژگون نگری ها نجات دهد. او بیش از هر چیز در پی انگیزش و روامندسازی خردگرایی سنجش‌گر در جامعه است. وی در مقاله‌ای تحت عنوان «امروز چاره چیست؟» بر این موضوع تأکید می‌کند که حکومت مشروطه بهترین نوع از حکومت است ولی مشروطه تنها بدون قانون و مجلس نیست. مشروطه به یک معنی عالیتر دیگری است. مشروطه معنایش آنست که یک توده می‌خواهد خودش کارهای خود را اداره کند. می‌خواهد کسی به او فرمان نراند.
کسروی بر این باور است که اگر ایرانیان با اندیشه‌های دنیاگریز و سیاست‌های فاسد، سخن‌سنجانه برخورد کنند، شایستگی و سزاواری اداره امور کشور خود را دارند:
سر رشته‌داران [حکومتگران] باید از میان توده ، از مردان نیکخواه و کاردان که خواهان کوشش در راه توده می‌باشند، گزینش شوند و این گزیدگان به هم بپیوندند و سکالادی [شورایی] پدید آورند و سکالش‌گاهی [مجلس] برپا گردانند و در کارهای توده و کشور با هم گفت و گو و سکالش [شور و مشورت] کنند، آنچه به سود توده است، بگزیرند [تصمیم بگیرند] و قانون‌هایی که نیاز است بگذارند و آنچه می‌گزیرند به کرادی [دولت و سازمان‌های اجرایی] که از مردان آزموده و دانا و نیکخواه گزیده‌اند، بسپارند که آنان به کار بندند… (ورجاوند بنیاد، ص ۸۷).
کسروی در آثارش چون «تاریخ مشروطه» و «شیعی‌گری» به سنجش ژرف اعتقادات و باورهای عامه و ساختارهای فرهنگی جامعه برای افشای آنها و در آرزوی برانگیختن خردورزی و اندیشیدن می‌پردازد. کسروی در این کتاب‌ها دین و ایمان به خداوند را از بنیاد رد نمی‌کند بلکه، تنها به نقد مذهب شیعه دست می‌زند:
این ها نه تنها دین نیست، خود بی‌دینی است. راستی را دین برای آن است که مردمان چنین بی‌خرد و نافهم نگردند که زندگی خود را رها کنند و به داستان‌های هزار و سیصد سال پیش پردازند و در میان مردگان کشاکش اندازند... دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن به آیین خرد است. دین آن است که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا به ایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی با هم آسوده زیند و خاندان‌هایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دهی ویرانه نماند و زمینی بی بهره نباشد. (شیعی‌گری)
پس از سقوط رضاشاه، به جای آن که آزادی‌های دموکراتیک و مردم تقویت شود، قدرت روحانیون روز به روز گسترش می یافت. مرجعیت شیعه مذبوحانه در رؤیای باز پس گرفتن اقتدار پیشین و بازگشت شریعت به حکومت بود. در این بستر بود که "شیعی‌گری" منتشر شد:
یکی از پیامدهای پایان دوران رضاشاه و باز شدن جامعه، آزادتر شدن کوشش هواداران افزایش جایگاه شریعت در زندگی اجتماعی و سیاسی و ساختارهای قضایی و آموزشی کشور بود.... یکی از نخستین زمینه‌های پرخاش شریعت‌مداران، برای کنار نهادن قانون کشف حجاب و باز گرداندن "چادر عفت" بر سر زنان مسلمان بود.
در تابستان سال ۱۳۲۲ آیت‌الله قمی که در واکنش به کشف حجاب نام‌آور شده بود، در میان پیشواز شادمانه‌ دولت و مدیران شهرستان‌ها از عراق به ایران سفر کرد و از مشهد به سهیلی، نخست وزیر آن زمان، تلگرافی فرستاد و خواهان "لغو کشف حجاب، انحلال مدارس مختلط، برپایی نماز جماعت، تعلیم قرآن و درس‌های دینی در مدارس، آزادی حوزه‌های علمیه" شد.
کسروی در شیعی‌گری، کیش شیعه را در سه بعد تاریخی، نظری و عملی به سنجش می‌گیرد. او بسیاری از بنیادهای تاریخی شیعه را بر ساخته‌هایی می‌شمارد که در طول سده‌ها جعل شده و به صورت ارکان این کیش در آمده است. در عرصۀ اصول عقاید، به باورهایی مانند غیبت "امام زمان" یا به گفته او "امام ناپیدا"، تقیه، زکات، توبه، زیارت و شفاعت و غیره می‌تازد، آنها را خرافه و مایۀ گرمی بازار "دین‌فروشان" می‌شمارد. در زمینه راه و روش عملی نیز کسروی رفتار مراجع و روحانیون را در جهت گسترش واپس‌گرایی و خشک‌اندیشی و جلوگیری از پیشرفت و بهروزی جامعه ارزیابی می‌کند.
کسروی از شش سالگی برای یادگیری قرآن به مکتب‌خانه فرستاده شد و تسلط او به متون قرآنی و تفسیر قران بخشی از آموزش‌های طلبگی او بود. کسروی حافظ کل قرآن شده بود و بر عربی تسلط کامل داشت. او نبوغ خاصی در آموختن دیگر زبان‌ها داشت و انگلیسی، فرانسه و روسی را نیز یاد گرفت. برخلاف بسیاری از سنجش‌گران روشنفکر و گیتیانه (secular) اسلام و شیعه، که اطلاعات کمی از این مذهب داشتند، کسروی طلبه‌ای وارد به اسلام و ژرفای عقب‌ماندگی مذهب تشیع و رذالت‌های روحانیت شیعه بود. زمانی که او از گذشته اش برید و با انتقاد از تشیع، این مذهب را بزرگترین مانع ترقی اجتماعی در ایران دانست، آگاهی و دانش کسروی، او را به دشمنی هراسناک برای روحانیت شیعه و ارکان تفکر شیعی تبدیل کرد. 
کسروی، که حقوقدانی برجسته بود، زمانی طولانی کارمند وزارت دادگستری ایران بود و در مواقعی که شغل دولتی را کنار می گذاشت، به کار وکالت می پرداخت. او ، با وجود مخالفت سرسخت روحانیان، برای استقرار یک دستگاه قضایی سکولار مبارزه می‌کرد.
کسروی ۱۶ ساله بود که انقلاب مشروطه آغاز شد و او هم به انقلاب مشروطه پیوست. شرکت او در این جنبش او را برای نوشتن اثر ماندگارش درباره تاریخ انقلاب، آنهم از منظر یک ناظر و در عین حال شرکت کننده، آماده کرد. کسروی بعد از اطلاع از دشمنی گروهی از روحانیان با نهضت مشروطه، لباس روحانیت را کنار گذاشت. کسری، با اینکه به هیچ روی دین‌ستیز نبود، بر این باور بود که روحانیان شیعه فایده‌ای برای جامعه ندارند: «ایشان مردان بی‌دانشی هستند که از جهان و کارهای آن به اندازه‌ی کودک ده‌ساله آگاهی نمی‌دارند و چون مغزهایشان انباشته از فقه و حدیث و از بافندگی دور و دراز و اصول فلسفه است، جایی برای دانش یا اگاهی باز نمی‌باشد. در جهان این همه تکان‌ها پیدا شده، دانش‌ها پدیدآمده، دیگرگونی‌ها رخ داده؛ آنان یا ندانسته‌اند و یا نفهمیده‌اند و یا فهمیده پروایی ننموده‌اند. در این زمان می‌زیند و جهان را جز با دیده‌ی هزار و سیصد سال پیش نمی‌بینند.» (شیعی‌گری، ص. ۲۲۶)
برپایی جمهوری اسلامی، پیامد مرگبار و ویرانگر آن، درستی اندیشه‌ها و نقدهای او را نشان داد. او تاکید می‌کرد که روحانیان شیعه به دنبال کسب قدرت هستند و هر نوع قدرت دیگر را غصبی می‌دانند و آینده نگرانه‌ هشدار می‌داد که تشیع را برای حوزه سیاست خطرناک است.
ترور رذیلانه زنده‌یاد احمد کسروی در اوج شکوفائی و بالندگی نظری او، به‌دست طلبه تنگ‌نظر، نواب صفوی، که از حمایت همه‌جانبه خمینی برخوردار بود، برای خاموش کردن روشنفکران روشنگر و سنجشگری خرافات تشیع بود و تا حدوی موفق شد. این ترور که تا امروز نهد تنها در ایران در سراسر جهان ادامه دارد، از یک سو یک خودسانسوری نازا را در جامعه روشنفکری ایران و کشورهای اسلامی حاکم کرد و از سوی دیگر روند سنجش سنت و مذهب در ایران را نیمه‌تمام گذاشت. قتل کسروی، قتل جریان نقد تاریخی مذهب و روحانیت در آن دوره است. رسول جعفریان، روحانی، پژوهشگر تاریخ تشیع و یکی تاریخنگاران رسمی جمهوری اسلامی در تایید تاثیر قتل کسروی نوشته است: «قتل کسروی، آب پاکی بود که روی دست این قبیل افراد ریخته شد و تقریباً بیشتر آنان از ترس گرفتار شدن در پنجه‌ی قهر فدائیان اسلام، از نگارش این قبیل مقالات خودداری کردند.»
 
علی اکبر حکمی‌زاده: یکی از نادر اصلاح‌طلبان مذهبی در تاریخ تشیع
علی اکبر حکمی‌زاده یکی از نادر اصلاح‌طلبان مذهبی در تاریخ تشیع است. او که در قم بدنیا آمد با انتشار نشریه‌ای بنام همایون در زمستان ۱۳۱۳ به روشنگری بنیادین دست زد. در مقالاتی روشنگر و سنت‌ستیز مذهب شیعه و اعتقادات خرافی آن را به چالش کشید. در مقالاتی روشنگر به بهداشت عمومی، سرگرمی‌های سالم و غیره پرداخت.
حکمی‌زاده در کتاب «اسرار هزارساله‌« که در ۱۳۲۲ در پیوست شماره ۱۲ هفته‌نامه پرچم منتشر شد، در خطاب به پیشوایان شیعه، به نقد بنیادین و بی‌نظیر باورهای شیعه دست زد. او می‌گوید: «این چیزها که شما دین نام نهاده‌اید ۹۵ درصدش گمراهی است و برای اثباتش هم حاضرم.» او، از جمله، واگذاری اختیارات خدا به امامان را شرک می‌خواند و امامزاده‌ها را بتخانه، امامزاده پرستی را بت‌پرستی و استخاره را گرفتاری بزرگ می‌نامد و به سختی به عزاداری و عوامفریبی روحانیون می‌تازد. و نتیجه می‌گیرد: «هر که ادعای کار خدائی ... کند دروغگو و بدتر از آن کلاه‌بردار و راهزن است.»
در نقد مردرندی سیاسی روحانیون شیعه می‌گوید (حکمی‌زاده، ۱۳۲۲):
یک تن یا یک توده وقتی می‌تواند به جائی برسد که راهش روشن و مقصدش معین باشد ولی مردمی که از طرف قانون می‌گذارند و از طرف دیگر می‌گویند این قانونها بدعت است کسانیکه از یکطرف می‌گویند مال دولت و بانک حرام است و از طرف دیگر برای گرفتن همان مال بر سر و شانه هم بالا می‌روند توده که از یکطرف می‌گویند قانون‌گذاری [فتوا] تنها حق مجتهد است و از طرف دیگر می‌گویند رای دادن به کسانی که با بودن مجتهد قانون می‌گذارند [واجب است] چنین توده بجائی نخواهد رسید، تا راه ما همین است وضع ما هم چنین است.
حکمی‌زاده ده‌ها پیش از برآمدن روحانیان بر قدرت، خطر حرکت خزنده آنها را به روشنی می‌بیند و می‌گوید بر ادعای «فقیه در زمان غیبت جانشین امام است» اشکال‌های فقهی و عملی بیشماری وارد است. هیچ دلیلی برای چنین حکومتی وجود ندارد. در صورت عملی شدن چنین حکومتی دیگر جائی برای «قانون و مجلس و دولت» نمی‌ماند و باید فاتحه‌ی کشور و زندگی را خواند.
اثر بخشی، استواری و اهمیت نظرات انتقادی حکمی‌زاده‌ و کسروی که از قلب حوزه علمیه برآمده بودند و بر تاریخ و سنت شیعه چیرگی ژرف داشتند، بر روحانیان سنتی سخت گران آمد. خمینی کتاب «کشف الاسرار» را در نقد «اسرار هزارساله» نوشت و در آن با دشنام و خشم به حکمی‌زاده و کسروی و آرای آنها تاخت و از روحانیت و گریه‌ی مومنان دفاع کرد. 
 
محمد حسن شریعت سنگلجی: تلاش در پاکسازی مذهب شیعه
محمدحسن شریعت سنگلجی (۱۳۲۲ - ۱۲۷۱ ش) یکی از نادر روحانیان شیعه است که تلاش در اصلاحگری و نواندیشی دینی کرد و او را با لوتر و کالون مقایسه می‌کنند. تلاش او با تهمت بدعت‌گذاری و کج‌اندیشی از سوی روحانیت شیعه در نطفه خفه و کوشش او بجائی نرسید.
شریعت سنگلجی در کتاب‌های «توحید عبادت»، «محو الموهوم»، «اسلام و رجعت» و «کلید فهم قرآن» کوشش کرد با تفسیری تازه از اسلام، اندیشه‌های قرون وسطائی، خشن و خرافاتی مذهب شیعه را تلطیف و با دوران جدید دمساز کند. او خوانش جدیدی از مفاهیم شیعی مانند "رجعت"، "پیدایش دجال"، "قیام به سیف" «غیبت»، «معاد جسمانی»، «معراج»، «شفاعت» و «معجزه ارائه کرد تا به گمان خود اسلام را به پاکی ایام نخستین باز گرداند. او در مقدمه کتاب «کلید فهم قرآن» می‌نویسد:
 
مطالعه قرآن مرا متنبه وآگاه نمود که باید در کتاب خدا و دستور آسمانی تدبر کرد زیرا که فهم دین و عمل به شریعت سیدالمرسلین، موکول است بر تدبر در آیات قرآنی، و قرآن، کتابی است فلسفی و اجتماعی و اخلاقی و حقوقی و نباید به صرف خواندن ظاهر آن قناعت کرد. پس از تدبر در قرآن، به حول وقوه الهی زنجیر تقالید را پاره کرده، پرده تعصبات و موهومات را دریدم و بار گران خرافات را از دوش برانداختم.
وجهت دیگر دشمنی اقران و ابناء زمان [با من] این بود که خداوند متعال مرا هدایت بشناختن دین فرمود, دیدم در دین خرافاتی پیدا شده‌است و بقرآن اباطیل و موهوماتی نسبت می‌دهند و در جامعه ما بجای دین اسلام از ادیان باطله و خرافات امم خالیه اصولی واحکامی جای گزین شده‌است که امتیاز میان اسلام و خرافات داده نمی‌شود, هزار گونه شرک وبت پرستی باسم دین توحید رونق پیدا کرده و هزار قسم بدعت و خرافت بنام سنت پیغمبر رایج شده‌است و اگر مسلمین بهمین طریق پیش بروند و امتیاز میان حقیقت و مجاز داده نشود هیچ عاقل و درس خوانده‌ای در دین نمی‌ماند.
شریعت سنگلجی بحث در کتاب توحید عبادت بسیاری باورهای رایج شیعی را مصداق های شرک در میان مسلمانان برمی شمارد:
سبحان الله! زحمات پیغمبر و ائمة دین چه شد؟ تعلمیات سیدالمرسلین کجا رفت؟ خون  ها ریخته شد تا توحید حقیقی برقرار گردید! چرا مسلمانان توجهی به حفظ آن توحید ندارند؟ چرا کتاب خدا و سیرة رسول را نمی  خوانند؟ همان شرکی که قرآن و سنت نهی کرده، در میان بسیاری از مسلمانان به  طور بارزتری منتشر است: قبرپرستی، سنگ  پرستی، درخت پرستی، مرشدپرستی، تبرّک به سنگ قدمگاه، سقاخانه  ها و هزاران چیزها از این قبیل....
تلاشی مشابه با درجه متفاوتی از پیگیری و نقد ریشه‌ای از مذهب شیعه در افکار سید اسدالله خرقانی، شیخ هادی نجم آبادی، سید جمال الدین افغانی (اسدآبادی)، فرید تنکابنی و روحی کرمانی دیده می‌شود.
 
قمر بیگم شیدا: مبارز فعال رفع حجاب
قمر بیگم شیدا مبارز فعال رفع حجاب بود.
 
فاطمه سیاح: فرهیخته‌ای پرشور مدافع حقوق زنان
دکتر فاطمه رضازاده محلاتی معروف به فاطمه سیاح (۱۳۲۶ - ۱۲۸۱ هـ. خ.) یکی از فعالان پرشور حقوق زنان بود. او به زبان های انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی و ایتالیائی مسلط بود و از ادبیات این زبان ها اطلاعات ژرف داشت و در راه اعتلای زندگی زنان ایران به کار می گرفت.
فاطمه سیاح در شهر مسکو متولد شد. تحصیلات متوسطه و عالی خود را در مسکو گذراند و از دانشکده ادبیات دانشگاه مسکو در ادبیات اروپایی به گرفتن درجه دکترا نائل شد. او در سن ۳۲ سالگی به ایران آمد. او زبان فارسی را خوب نمی‌دانست و مطالب خود را به زبان روسی می‌نوشت و دیگران به فارسی ترجمه می‌کردند. 
فاطمه سیاح به محض ورود به ایران، فعالیت‏های سیاسی ـ اجتماعی خود را آغاز كرد. در مصاحبه‏ای با مجله «عالم زنان» در سال ۱۳۲۳ گفته است: از اولین سال ورود به ایران با یك عده از زنان روشنفكر به اقداماتی برای آزادی و نهضت بانوان دست زده‏ام و هنگامی كه وزارت فرهنگ... «كانون بانوان» را تشكیل داد، جزو هیئت مدیره این انجمن شده‏ام. در همان سال، پس از برداشته شدن حجاب در ایران از طرف دولت ایران به سمت عضویت هیئت نمایندگی ایران در هفدهمین دوره جامعه ملل، تعیین و به ژنو رهسپار شدم.
به‏طور خلاصه و فهرست‏وار می‏توان فعالیت‏های سیاسی ـ اجتماعی ایشان را چنین برشمرد:
۱ ـ در سال ۱۳۱۳ هـ.ش به ایران آمد.
۲ ـ در همان سال در كنگره هزاره فردوسی شركت كرد.
3 ـ در سال ۱۳۱۴ هـ.ش در وزارت فرهنگ استخدام شده، معاون اداره تعلیمات نسوان گردید.
۴ ـ در همان سال به عضویت هیئت مدیره «كانون بانوان ایران» انتخاب شد.
۵ ـ در سال ۱۳۱۵ هـ.ش در دانشسرای عالی به تدریس زبان‏های خارجی پرداخت و در همان سال از طرف وزارت امور خارجه به ژنو رفت و در هفدهمین دوره جامعه ملل شركت كرد.
۶ ـ در سال ۱۳۱۷ هـ.ش به مقام دانشیاری ارتقا یافت. كرسی درس ایشان عبارت بود از: سنجش ادبیات و ادبیات روسی
۷ ـ در سال ۱۳۲۲ هـ.ش كه حزب زنان ایران تشكیل یافت، به عضویت دبیرخانه و منشی انجمن برگزیده شد. در همین ایام به عضویت انستیتوی ایران و انگلیس و به عضویت هئیت مدیره «انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» درآمد.
۸ ـ در سال ۱۳۲۳ ش از طرف حزب زنان ایران به اتفاق «بانو هاجر تربیت» به تركیه رفت و مدت یك ماه و نیم سفر او به طول انجامید. این سفر برای آشنائی با روشها و دستاورد ترکیه در برداشتن حجاب بود.
۹ ـ در سال ۱۳۲۴ هـ.ش به اتفاق «صفیه فیروز» به نمایندگی از طرف شورای زنان ایران به فرانسه رفت و در «كنگره زن و صلح» در پاریس شركت نمود.
۱۰ ـ در سال ۱۳۲۵ هـ.ش به ریاست هیئت مدیره «انجمن معاونت عمومی زنان» شهر تهران، به عضویت «جمعیت شیر و خورشید سرخ بانوان ایران»، كمیته مركزی «سازمان زنان ایران» و نخستین كنگره «نویسندگان ایران» انتخاب گردید.
۱۱ ـ در سال ۱۳۲۶ هـ.ش، آخرین سخنرانی خود را به زبان فرانسه در تالار سخنرانی انجمن روابط فرهنگی ایران و فرانسه درباره تأثیر و نفوذ داستایوسكی   در ادبیات فرانسه ایراد كرد.
فاطمه سیاح تلاش جدی در جهت معرفی ادبیات و هنر غرب، دستاوردهای زنان در ترکیه و غرب، بدون سانسور و خودسانسوری رایج کرده است. و همین خشم جزمگرایان برانگیخت. برای نمونه در باره مادام دوستال (Madame de Staël) می‏گوید: «افكار او، تمام مراحل تربیت بشری را حیات بخشیده و وجود او نیز بهترین نمونه است بر ضد عقیده دسته‏ای كه طبیعت زنان را از مردان پست‏تر شمرده و معتقدند كه زن در ترقی و پیشرفت تمدن، استعداد مشاركت با مرد را ندارد.» 
 
مفتون همدانی: با همـه عالم سـر صلح و صفا داريم ما
مفتون همدانی (کبریایی) از شعرای قرن چهاردهم (۱۳۳۰ – ۱۲۶۸ هـ. ش) محک دقیقی برای برخورد با دیگران به دست می‌دهد و م گوید:
آنچه بخواهی به خویشتن بر دگران خواه
وانچه پسندی به خویش با دگری کن
قطع دور باطل خشونت و انتقام آرزوی قلبی توده‌هاست. از اینرو، بیتی از مفتون همدانی ضرب المثل است:
ای دل مشنو، شکسته گشته است درست
یا سخت شود همچو جوان پیری سست
بایست گذشت داشت در هر کاری
خون را که به خون دگر نمی باید شست
مزار مفتون همداني بيرون مقبره‌ی بابا طاهر، و شعري زيبائی از خودش بر روي سنگ مزارش نوشته شده است:
تاجـر عشقـيم وكـالاي وفــا داريم ما
الصلا اي خلق عـالم كيميا داريم ما
خاطــر مـا تا كه از رنگ كدورت پاك شد
با همـه عالم ســــر صلح و صفا داريم ما
تا كه درد مــا به درمـان لب جـــانان رسد
چون مسيحا بهر هـر دردي ، دوا داريم ما
نيست مـــا را غم ز طـــوفان بلا مـانند نوح
تا به كشــتي ، ناخدائي چون شما داريم ما
درهمه كون ومكان ازهرچه هست و هركه هست
اي به قربان سرت ، تنها تو را داريم ما
مي پسندم آنچه بر ما، مي پســـندد لطف دوست
خيــمه در صحراي تسلـيم و رضا داريم ما
تا بصد فرسـنگ از نفس و هـوا دوريم دور
آنچه ميخواهــند ، جــز كذب و ريا داريم ما
نيست مفتون شكـوه اي ما را ز يار خويشـتن
آنچه او بر مـا روا دارد ،روا داريم ما
 
اقبال لاهوری: هستم اگر میروم، گر نروم نیستم
اقبال لاهوری (۱۳۱۶ - ۱۲۵۰ هـ. خ.) شاعر و متفکر در سراسر زندگی سعی در روشن کردن افکار عموم داشته و سعی داشت تا شرق به کار، آفرینش و سازندگی جلب شود. در اشعار عرفانی خود تکیه بر تلاش و مبارزه دارد و دانش، فن‌آوری و خردورزی را می ستاید.
شرق، حق را دید و عالم را ندید               غرب در عالم خزید، از حق رمید
چشم بر حق باز کردن بندگی است         خویش را بی پرده دیدن زندگی است
 
ز من گو صوفیان با صفا را       خدا جویان معنی آشنا را
غلام همت آن خود پرستم      که با نور خودی بیند خدا را
 
ساحل افتاده گفت، گرچه بسی زیستم          هیچ نه معلوم شد، آه که من چیستم
موج زخود رفته‌ای، تیز خرامید و گفت          هستم اگر میروم، گر نروم نیستم
 
میارا بزم بر ساحل که آنجا                نوای زندگانی نرم‌خیز است
به دریا غلت و با موجش درآویز       حیات جاودان اندر ستیز است
 
نه افغانی و نه ترك و تتارم                 چمن زادیم و از یك شاخساریم
تمیز رنگ و بو بر ما حرام است             كه ما پرورده‌ی یك نوبهاریم
 
قمرالملوک وزیری: پیشگام آواز در جامعه‌ی آواز-ممنوع
قمرالملوک وزیری با اسم اصلی قمرخانم سید حسین‌خان (۱۳۳٨ - ۱۲۸۴ هـ.خ.) نخستین خواننده زنی بود بدون حجاب در ایران کنسرت اجرا کرد. قمر با این کار دیوار ترس را از پیش پای زنان برداشت و راه را برای گام نهادن آنان بر صحنه اجتماعی، سیاسی و هنری هموار کرد.
قمر در آستانه ۲۰ سالگی در سال ۱۳۰۳، نخستین کنسرت خود را در تالار گراند هتل، در خیابان لاله زار تهران برگزار کرد. کنسرتی سرنوشت ساز نه تنها برای او، که برای جامعه زنان هنرمند ایران. این کنسرت را می توان- و باید- یک حادثه بزرگ تاریخی به حساب آورد. هر چند موسیقی مردانه آن دوران با دشواری و دشمنی جدی از سوی خشک‌اندیشان روبرو بود، اما با ورد قمرالملوک وزیری این فضا دگرگون شد. 
قمر پس از شیدا و عارف وارد میدان موسیقی نوین ایران شد ولی بی تردید نقشی دشوارتر و دلیرانه‌تر از آن دو ایفا کرده است؛ زیرا اگر مردی که به موسیقی می‌پرداخت گرفتار طعن و لعن روحانیون و جزمگرایان می شد ولی مجازات زنی که به موسیقی می‌پرداخت و آواز می‌خواند سنگسار بود.
زن برده در پرده بود، پرده ای به ضخامت تاریخ اسلام در ایران و نفرت بی‌حساب روحانیون ریاکار از مو، رو و صدای زن. قمر در نخستین کنسرت خود که در آن بی حجاب ظاهر شده بود، سر و کارش به نظمیه افتاد. خودش می‌گوید در زمانه‌ای بدون حجاب کنسرت داد که "هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می‌شد." این ماجرا اگر چه برای او خوشایند نبود، ولی بهرحال سر و صدایی کرد که در نهایت به سود موسیقی و جامعه زنان بود. قمر خود دربارۀً نخستین کنسرتش می گوید : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد. رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ دوره‌ی آرامش فرا رسیده بود مردم هم کم کم به موسیقی علاقه نشان می دادند. به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراندهتل حاضر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت. یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان، می‌بایست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بی حجاب در صحنه ظاهر شود. تصمیم گرفتم با وجود مخالفت ها این کار را بکنم و پـیه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمایش فرا رسید و بدون حجاب ظاهر شدم و هیچ حادثه ای هم رخ نداد، و حتی مورد استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد گاه و بیگاه بی حجاب در نمایش ها شرکت می جستم و حدس می زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوین بود ... " . 
خود در این باره گفته است:
«پس از خاتمۀ کنسرت ترس مرموزی بر من مستولی شد. حدود چندهزار نفر در خیابان لاله زار جمع شده بودند. در بازگشت بیم آن داشتم که عده ای قصد جان مرا داشته باشند چون اخباری از این قبیل به من رسیده بود و بیشتر مرا به توهم می‌انداخت. سرانجام با مراقبت مأموران انتظامی از بین مردم که برخی قیافه‌های عصبی و ناراحت هم بین آنها دیده می‌شد گذشتم و قضیه به خیر و خوشی گذشت.»
او در این کنسرت برای نخستین بار تصنیف «مرغ سحر» از سروده‌های ملک الشعرا بهار را در دستگاه ماهوربه همراه غزلی از ایرج میرزا خواند:
فقیهِ شهر به رفعِ حجاب مایل نیست،
چراکه هرچه کند حیله، در حجاب کند
نقاب بر رخِ زن سد باب معرفت است،
کجاست دستِ حقیقت که فتحِ باب کند.
او در برداشتن حجاب از پشتیبانی دوستان شاعر خود ایرج و عشقی و عارف برخوردار بود و نخستین زنی بود که بعد از قرةالعین بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شاید بتوان اولین فمینیست ایرانی نامید. او می‌گفت:
مرمرا هیچ گنه نیست به جز آن که زنم
زین گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
روز بعد کلانتری از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد. قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود. 
بعدها در سال ۱۳۰۶ که انتخاب نام خانوادگی برای صدور شناسنامه ضروری شد، او نام خانوادگی «وزیری زاده» را برای خود برگزید تا حرمتی نهاده باشد به کلنل علینقی وزیری، موسس مدرسۀ عالی موسیقی که قمر برایش احترام ویژه‌ای قائل بود.
گشایش رادیو ایران در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.
ساسان سپنتا در کتاب « چشم انداز موسیقی ایران» از زنان خوانندۀ پیش از قمر تعدادی را نام می‌برد از جمله: سلطان خانم و سکینه خانم ( از شاگردان آقاعلی اکبر)، زینت شاگرد محمدصادق خان، زیور سلطان خواهر سماع حضور، زری و تعدادی دیگر. اینان پیشگامان خوانندگی زنان در ایران بوده اند که با وجود تمام ممانعت ها، تحقیرها و توهین‌های جامعه‌ای که خواندن زنان را برنمی‌تافت و از آنان به لفظ تحقیرآمیز «مطرب» یاد می‌کرد، زمینه را برای بروز و حضور استعدادهای زنان فراهم کردند.
قمرالملوک وزیری در سالهای آخر عمرش قدرت تکلم را از دست داده بود و در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شمیران، در فقر و تنگدستی مطلق در اوج تنهایی و به دور از هیاهوی دوست و دشمن، به سکته مغزی چشم از جهان فرو بست. وی در گورستان ظهیرالدوله بین امام‌زاده قاسم و تجریش شمیران به خاک سپرده شده است. 
 
قمرالملوک وزیری
 
غلامحسین صدیقی: آنچه اعراب و مغول‌ها جدا جدا کردند، اینان یکجا خواهند کرد
غلامحسین صدیقی نوری (۱۲ آذر ۱۲۸۴ تهران - ۹ اردیبهشت ۱۳۷۰ تهران) استاد دانشگاه تهران و وزیر پست، تلگراف و تلفن (در دولت اول) و وزیر کشور (در دولت دوم) محمد مصدق بود. دکتر صدیقی از آورندگان دانش جامعه‌شناسی به ایران و از موسسان مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی (وابسته به دانشگاه تهران) بود. وی همچنین سال‌ها عضو هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران بود.
دکتر صدیقی در اسفند ۱۳۱۶ درجه دکتری را از دانشگاه پاریس دریافت کرد. رساله او تحت عنوان «جنبش‌های دینی در قرون دوم و سوم هجری» با درجه ممتاز پذیرفته شد. وی در فروردین ۱۳۱۷ به ایران بازگشت و بلافاصله به سمت دانشیار در دانشگاه تهران مشغول کار شد.
دکتر صدیقی در فروردین ۱۳۲۲ به رتبه استادی ارتقا یافت و در بهمن ۱۳۲۳ به مدیریت کل دبیرخانه دانشگاه تهران منصوب شد. او در مهرماه ۱۳۲۴ به عضویت هیات نمایندگی ایران در کنفرانس تاسیس سازمان تربیتی و علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) انتخاب شد و به لندن رفت. در اسفند ۱۳۲۵ نیز از سوی دانشگاه تهران برای شرکت در کنفرانس ملت‌های آسیایی به هند اعزام شد و ریاست هیات نمایندگی ایران را عهده‌دار بود. در آبان ۱۳۲۷ نیز به ریاست هیات نمایندگی ایران در سومین کنفرانس عمومی یونسکو در بیروت منصوب شد.
مهمترین خدمت علمی و فرهنگی دکتر صدیقی تأسیس موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی در دانشگاه تهران در ۱۳۲۷ بود که در ۱۳۵۱ به دانشکده علوم اجتماعی تبدیل شد. دکتر صدیقی پس از آزادی از زندان به پیشنهاد و حمایت منوچهر اقبال رییس دانشگاه تهران و حمایت و اصرار احسان نراقی مسوولیت تاسیس موسسه مطالعات اجتماعی را پذیرفت.
 
او از بنیانگذاران کنگرهٔ هزاره ابو علی سینا بود و هنگامی که کنگره در اردیبهشت ۱۳۳۳ در همدان تشکیل شد در زندان لشکر ۲ زرهی تهران به سر می‌برد. لویی ماسینیون ایران‌شناس نامدار فرانسوی از محمدرضا پهلوی اجازه گرفت تا با دکتر صدیقی در زندان ملاقات کند.
او بزرگترین کاستی این ملت را چنین ترسیم کرد:
«بزرگترین عیب ما بی‌انصافی است. بی‌انصافی دردآوری دربارهٔ دیگران» و در جای دیگری نوشت:«جامعه‌ای شایستهٔ بقاست که در آن انسان ارجمند و عزیز و گرامی باشد.»
وی در بحبوحه انقلاب در مورد وضعیت آینده ایران چنین گفته بود:
«روزی خواهد آمد که شما در عرصه بین‌المللی از آوردن نام ایران و ایرانی خجل و شرمسار باشید»
گفته شد غلامحسین صدیقی برای احراز پست نخست وزیری طی ملاقاتی با شاه، با وی گفت و گو کرد. علی میرفطروس گفته است‌:
«تنها شخصیت ممتاز و برجسته جبهه ملی، دكتر غلامحسین صدیقی بود كه در طول این سال‌ها به فعالیت‌های فرهنگی و تحقیقاتی مشغول بود. او با تأسیس دانشكده علوم اجتماعی و تربیت دانشجویان بسیار، نقش بسیار مهمی در رواج جامعه‌شناسی و تحقیقات اجتماعی در ایران داشت».
وی در ادامه گفت:‌ «در بحران سال ۵۷، صدیقی ـ علی‌رغم مخالفت ۲۵ ساله‌اش با شاه ـ با او ملاقات كرد و مسوولیت نخست وزیری شاه را پذیرفت با این شرط كه «شاه از ایران خارج نشود» در شبی كه بسیاری از رهبران و مسوولان جبهه ملی برای شنیدن توضیحات دكتر صدیقی در خانه‌اش جمع شده بودند، عموماً با تصمیم صدیقی برای ملاقات با شاه و پذیرفتن نخست وزیری مخالفت كردند».
میرفطروس ادامه داد: «اما صدیقی ضمن تأكید بر ضرورت این ملاقات و آینده سیاهی كه با استقرار حكومت خمینی در انتظار ایران است، با صدایی لرزان گفت: «روزی خواهد آمد كه شما در مرزهای بین‌المللی از آوردن نام ایران و ایرانی خجل و شرمسار باشید». از سوی دیگر سخنگوی جبهه ملی اعلام کرد بین کریم سنجابی و دولت نظامی ملاقات‌هایی انجام شده است».
درس «اجتماعیات در ادبیات فارسی» بخشی از جامعه‌شناسی تاریخی ایران است که شخص دکتر غلامحسین صدیقی هم بنیانگذار و هم سال‌های طولانی استاد مدرس آن در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود. روش استاد در تدریس و اداره کلاس کلاسیک و شبیه به محضر استادانی بود که شاگردانش می‌باید از او می‌آموختند و فقط اجازه سئوال و ارائه مقاله یا تحقیق داشتند که البته مورد پسند دانشجویان دوره‌های سالهای ۱۳۵۰ به بعد نبود. آنان از استاد جامعه‌شناسی انتظار ارائه راه‌حل‌های درمان مشکلات اقتصادی – اجتماعی جامعه ایران را طلب می‌کردند و در جستجوی استادان انقلابی‌تری بودند که یک نسل جوان‌تر از استاد بودند و ضمن تحمل محرومیت و فشارها، خطابه‌های آتشینی ایراد می‌کردند که نوید یک انقلاب اجتماعی را می‌داد. معروف‌ترین آنها «دکتر علی شریعتی» در طیف چپ اسلامی و «استاد دکتر امیر‌حسین آریانپور» در طیف چپ کلاسیک بودند.
در کلاس درس «اجتماعیات در ادبیات فارسی» از هر دو گروه دانشجویان فوق‌الذکر حضور داشتند، بهار ۱۳۵۷ بود، بیش از ۵۰ نفر از دانشجویان سالهای سوم و چهارم رشته‌ جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران که امروزه محل آن به موزه دانشگاه تهران تبدیل شده و در گذشته قسمتی از «باغ نگارستان» فتحعلی‌شاه قاجار بود، در یکی از کلاسهای بزرگ منتظر ورود استاد بودند. استاد معمولا سر ساعت با دفتر حضور و غیاب وارد کلاس می‌شدند. دانشجویان می‌بایست قبل از ایشان در کلاس حضور می‌داشتند و هنگام ورود استاد مثل شاگرد مدرسه‌ها به احترام استاد برمی‌خواستند تا استاد اجازه نشستن بفرمایند.
نگارنده به مناسبت‌های دیگری از جمله اخذ راهنماییها و سپس غیبت از کلاس درس دیگری بعلت دستگیری و زندانی شدن، از سالهای قبل با استاد آشنایی داشتم و بین ما علاقه استاد و شاگردی بر قرار بود و لذا در همین کلاس درس «اجتماعیات در ادبیات فارسی» من به انتخاب استاد می‌بایست در هر جلسه اسامی دانشجویان را قرائت می‌کردم تا امر حضور و غیاب به پایان برسد و سپس استاد وارد مبحث درس آن جلسه می‌شدند و معمولاً از روی رساله یا جزوه‌ای که قبلاً تدارک دیده بود، موضوع بحث کلاس را پی می‌گرفتند.
در یکی از جلسات درس بعد از مقدمات حضور و غیاب و طرح مبحث درس، یکی از دانشجویان که گویا این روزها مقامی در سفارت ایران در پاریس دارد، – و آن روزها در بین دانشجویان روشنفکر، شخص عقب افتاده‌ای تلقی می‌شد- از ته کلاس با صدای بلند گفت؛ «استاد این روزها در کشور انقلابی آغاز شده است، شما چرا مثل دکتر شریعتی از انقلاب سخن نمی‌گوئید و فقط به جزوه‌های خودتان چسبیده‌اید؟» استاد که انتظار چنین رفتاری را نداشت همچنانکه گوش می‌داد، آرایش دیگری گرفت و خطابه درس را رها کرد و گفت؛ «آقای مهدوی می‌توانید بگوئید آقای شریعتی و آن انقلابی که شما می‌گوئید چه می‌گویند و چه می‌خواهند؟»
آقای مهدوی گفت: «استاد آنها همه همراه مردم و رهبران روحانی به دنبال انقلاب هستند و آزادی و عدالت می‌خواهند».
استاد گفت: آقای مهدوی از درون هیچ انقلابی آزادی و عدالت بیرون نیامده است، انقلاب‌ها شبیه جنگ‌های داخلی می‌مانند که اگر گروهی به گروهی دیگر پیروز شوند، آن گروه شکست خورده را سرکوب خواهند کرد و سپس هر کس که منتقد یا مخالفشان باشد، آنان را نیز سرکوب خواهند کرد تا از بین بروند زیرا که همراه انقلاب نه عدالتی پدید می‌آید و نیز امکان ظهور آزادی، بخصوص آنکه رهبران آن انقلاب اگر آقایان روحانیون باشند و سپاه آن انقلاب مردم مسلمان ایران، آنگاه بدترین انقلاب جهان روی خواهد داد.
و سپس با حالت پرسشی به آقای مهدوی نگاه کرد و گفت: «آقای مهدوی می‌دانی اگر این آقایانی که شما از آنها نام می‌برید یعنی روحانیون به حکومت برسند چه خواهند کرد؟ من می‌گویم “آنچه اعراب و مغول‌ها جدا جدا کردند، اینان یکجا خواهند کرد” و همه را حتی آقای دکتر شریعتی را که من شخصاً بدلیل ضعف علمی توصیه کردم بجای دانشگاه تهران در دانشگاه مشهد استخدامش کنند را نیز از تیغ خواهند گذراند، اینها را من از روی تجارب تاریخی ایران و جهان می‌گویم و حتی خواهم کوشید که از وقوع چنین حادثه‌ای پیشگیری شود.»
 
محمدحسین شهریار: همدلی مسلم و گبر و یهود
محمدحسین بهجت تبریزی (۱۳۶۷ - ۱۲۸۵) متخلص به شهریار ستایشگر محبت است و در آرزومند آن:
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد     ای پرستو که پیام آور فروردینی
 
شهریارا! اگر آیین محبت باشد     چه حیاتی و چه دنیای بهشت‌آیینی
شهریار روحانیت شیعه را بدون امتحان پس دادن با برقراری جمهوری اسلامی به خوبی می شناسد و آنها را دردمندانه توصیف می کند. به خوبی می داند که ورای در طبل جنگ دمیدن رهبران مذهبی و سیاسی و بسیج گمراه کننده آنها، توده‌ها با هر مرامی همدل هستند.:
زاهدان کز هر سلاحی فتنه و شر میکنند
از عبا هنگامه، وز عمامه محشر می‌کنند
یک سخن کز دل برآید بر لب این قوم نیست
گر چه از بانگ اذان گوش فلک کر می‌کنند
در دل مردم هراس کیفر اندازندگان
خود چرا کمتر هراس از روز کیفر می‌کنند؟
ساقیان کوثرند، اما شب از دست خمار
پای خم هم می خزند و می به ساغر می‌کنند
در کمین اهل ایمان، با کمند کید و کین
پشت هر سنگی که می‌یابند سنگر می‌کنند
آنچه دین در قرنها کافر مسلمان کرده بود
این حریفان جمله را یک‌روزه کافر می‌کنند
چون حقایق مسخ شد، دین جز یکی افسانه نیست
کوردل آنان که این افسانه باور می‌کنند
وای از این بدخبره عطاران، که از خبط دماغ
پشگ را نایب مناب مشک و عنبر می‌کنند
در خرابات آی، کاینجا مسلم و گبر و یهود
جمله از یک جرعه، دل با هم برابر می‌کنند
 
مریم فیروز: فعال پرشور و پیگیر حقوق زنان
مریم فیروز (۱۳۸۶-۱۲۹۲ هـ.ش) یکی از چهره‌های شاخص سیاسی ایران در دوران پهلوی دوم، از مخالفان رژیم سلطنتی و عضو حزب توده، مؤسس سازمان زنان حزب توده و از فعالان حقوق زنان در ایران بود. او یکی از زنانی بود که پس از سقوط حکومت رضا شاه پهلوی و گشایش فصل تازه‌ای در تاریخ ایران، به مبارزه سیاسی روی آورد و به حزب توده ایران پیوست. او پس از مهاجرت از ایران به طور غیابی به اعدام محکوم شد، او در سال‌های مهاجرت، در اتحاد شوروی و آلمان شرقی زندگی کرد. 
پس از پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷، مریم فیروز در اوایل سال ۱۳۵۸ به ایران برگشت. در دوران فعالیت مجاز و علنی حزب توده در ایران، مریم فیروز به عنوان دبیر "تشکیلات دموکراتیک زنان ایران" و سردبیر مجله "جهان زنان" فعالیت می ‌کرد. به دنبال انتقاد نسبتاً تند حزب توده از سیاست جمهوری اسلامی در ادامه جنگ با عراق، این حزب در آخر سال ۱۳۶۱ زیر سرکوب شدید حزب، مریم فیروز دستگیر شد.
نورالدین کیانوری در نامه شکوائیه ‌ای که به تاریخ شانزدهم بهمن ۱۳۶۸ به آیت الله خامنه ‌ای رهبر جمهوری اسلامی نوشته است، چنین می‌گوید: "صبحدم روز هفدهم بهمن ماه ۱۳۶۱ ساعت سه و نیم یا چهار پس از نیمه شب گروهی از پاسداران با باز کردن در خانه به اتاق خواب ما در منزل دخترمان ریختند و دستور دادند که من فوراً لباس بپوشم، این آقایان تنها حکم بازداشت مرا در دست داشتند اما نه تنها مرا بلکه همسرم را هم بدون داشتن حکم، بازداشت کردند، به آن هم بسنده نکرده، دخترمان را هم که در کارهای سیاسی ما نه سر پیاز بود و نه ته پیاز، او را هم بدون حکم، بازداشت کردند، تصور نفرمایید که به این هم بسنده کردند، نه! فرزند یازده ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت کردند و همه ما را به بازداشتگاه ۳۰۰۰ یعنی کمیته مشترک دوران شاه که من در آنجا، مدتها پیش از کودتای ۲۸ مرداد، بازداشت و محاکمه و زندانی شده بودم، بردند". 
دکتر کیانوری پس از شرح شکنجه‌ هایی که در زندانهای جمهوری اسلامی رواج داشته، درباره همسر خود خانم فیروز چنین می‌نویسد: "همسرم مریم را آن قدر شلاق زدند که هنوز پس از هفت سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد می‌ کند، البته این تنها شکنجه "قانونی" بود که به انواع توهین و با رکیک‌ترین ناسزاگوییها تکمیل می ‌شد (فاحشه، رئیس فاحشه ‌ها و ... ) آن قدر سیلی و توسری به او زده ‌اند که گوش چپ او شنوایی اش را از دست داده است، یادآور می ‌شوم که او در آن زمان پیرزنی هفتاد ساله بود". 
کیانوری و همسرش مریم فیروز هرگز با حکم رسمی و به طور کامل آزاد نشدند، بلکه از حوالی سال ۱۳۶۹ به خانه‌ ای در تهران منتقل شدند و زیر نظر قرار گرفتند. 
مریم فیروز بویژه پس از مرگ شوهرش نورالدین کیانوری، با بیماری و ناتوانی شدید روبرو بود، او در سالهای اخیر حافظه خود را از دست داده بود. از مریم فیروز غیر از کتاب "چهره‌های درخشان" و کتاب خاطراتش، مقالات فراوان ترجمه و تألیف باقی مانده که تقریباً تمام آنها به شرایط "ناگوار" زنان در ایران و بویژه مبارزات زنان زحمتکش ایرانی اختصاص دارد. 
مریم فیروز در سن هفتاد سالگی دستگیر و تحت شکنجه‌های جسمی و روحی شدید قرار گرفت همه دوران ۹ ‌ساله زندانش را در سلول انفرادی و در سخت‌ترین شرایط گذراند. او از این بابت در دنیا بی‌نظیر است. او در ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ در تهران در گذشت و بدون برگزاری هیچ مراسمی در گورستان بهشت زهرا در جنوب تهران به خاک سپرده شده است.
 
مریم فیروز
 
ژاله اصفهانی: ستاشگر آزادی و دموکراسی
ژاله اصفهانی - سلطانی (۱۳۸۶ - ۱۳۰۰ هـ. خ.) که در سال ۱۳۲۵ از ایران مهاجرت کرد ستاشگر آزادی و دموکراسی است. ژاله در شعرهایی که از دردهای انسان سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و بلکه نغمه های امید ساز می کند و برای بهسازی جهان نیرو به دست و پا می دمد.
انسان در سراسر تاریخ از ملی گرائی افراطی زخم خورد. اینک احساسات ژاله اصفهانی از این مرزها و ستیز برای این مرزها:
نه برکه، نه رود
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
   که خسته شدم از کرانه های سنگواره
               و از مرزهای مسدود.
 
سیمین دانشور: هر جنگی هر دو طرف بازنده است
سیمین دانشور ( متولد۱۳۰۰ هـ. خ.) در رمان مشهور «سووشون» ماجرای سالهای جنگ جهانی دوم را توصیف می کند. او احساسات و رنج مردم ایران به ویژه زنی روشنفکر و آگاه را روایت می کند. این روایت در مقاطع دیگر تاریخ‌مان بی‌کم و کاست صادق است:
عمه آهی کشید و گفت: «من می خواستم برای آن شهید، عزاداری کنند، امّا نمی خواستم کار به زد و خورد و خونریزی بکشد. به قول حاج آقای مرحوم در هر جنگی هر دو طرف بازنده است.»
.... 
شبانه جنازه را از سر چاه منبع، از میان گونیهای پر برف بر داشتند و در صندوق عقب ماشین خان کاکا گذاشتند. عمه و زری و خسرو و هرمز و خان کاکا در ماشین نشستند و به قصد طواف، از جلو مزار سید حاجی غریب رد شدند. خانم فاطمه گریه می کرد و می گفت «فدای غریبی ات بشوم.» امّا زری اشک نداشت. ندانست مقصود عمه، غریبی امامزاده است یا غریبی یوسف. می اندیشید: «کاش من هم اشک داشتم و جای امنی گیر می آوردم و برای همۀ غریبها و غربت زده های دنیا گریه می کردم. بای همۀ آنها که به تیر ناحق کشته شده اند و شبانه دزدکی به خاک سپرده می شوند.»
 
شاپور بختیار: من اول انسانم، بعد ايرانيم و بعد مسلمانم
شاپور بختیار (۱۳۷۰-۱۲۹۳) سیاست‌مدار، دبیرکل حزب ایران، عضو جبهه ملی ایران، از بنیان‌گذاران نهضت مقاومت ملی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و آخرین نخست‌وزیر ایران، پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بود. دولت بختیار با آمدن خمینی به ایران و بی‌طرفی ارتش، در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ سقوط کرد.
شاپور بختیار تحصیلات دورهٔ ابتدایی را در شهرکرد گذارند و تحصیلات متوسطه را ابتدا در اصفهان و سپس در بیروت به پایان رساند. او مدرک دیپلم خود را از مدرسه فرانسوی بیروت دریافت کرد. آشنایی او با دنیای سیاست و نظریات سوسیال دموکراتها و علاقه به فرهنگ و ادبیات فرانسه خصوصاً شعر از همان دبیرستان فرانسوی شروع شد و تا آخر با او ماند. بختیار قصد داشت بلافاصله بعد از اتمام دبیرستان به پاریس برود اما در ۱۳۱۳ اعدام پدر و ۴ تن از خویشاوندانش به جرم شورش مسلحانه، در جهت سرکوب ایلات توسط رضاشاه چاره‌ای جز بازگشت به ایران برای او باقی نگذاشت.
وی در ۱۳۱۵ به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن ثبت‌نام کرد. در ۱۳۱۸ با مدرک کارشناسی از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. بختیار در جنگ داخلی اسپانیا (از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹) در صف طرفداران جمهوری‌خواه و مخالفان ژنرال فرانکو شرکت کرد. با شروع جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه تحصیلاتش با وقفه‌ای ۲ ساله روبه‌رو شد. شاپور وارد نهضت مقاومت ملی فرانسه شد و به عنوان یکی از سربازان فرانسه (ارتش سربازان خارجی مقیم فرانسه) در گردان اورلئان در راه آزادی این کشور جنگید. در ۱۳۲۴ دکترای خود را در حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه سوربن دریافت کرد. او دو مدرک کارشناسی در زمینه‌های فلسفه و اقتصاد عمومی، نیز دارد. شاپور بختیار سیاست‌مداری شعردوست و شعرشناس بود و به حافظ انس و شیفتگی خاصی داشت. او به زبان فرانسوی و انگلیسی تسلط داشت و علاوه بر آن با زبان‌های آلمانی و عربی آشنایی داشت. او با بسیاری از نویسندگان و سیاست‌مداران برجستهٔ غرب و فرانسه آشنایی و مراوده داشت.
بختيار سياستمداری دموکرات بود و باوری تزلزل ناپذير به جدايی دين از دولت – يا دنیاگرائی (Secularism) - داشت. او به مناسبات ميان اين دو نهاد ژرف انديشيده بود و به نيکی از پيامدهای خسران‌آور امتزاج اين دو نهاد آگاهی داشت. او رساله دکتری خود را به موضوع «جدايی نهاد دين از نهاد قدرت سياسی در جوامع بدوی» اختصاص داده بود.
بعد از انقلاب، بختیار ۶ ماه در ایران مخفیانه زندگی کرد و در تیر ۱۳۵۸ به فرانسه رفت. او در قالب نهضت مقاومت ملی ایران به فعالیت علیه جمهوری اسلامی ایران پرداخت. در دوران مبارزاتش در خارج از کشور، اولین سوءقصد ناموفق به جانش در تابستان ۱۳۵۹ رقم خورد. برنامهٔ ترور او توسط گروهی به رهبری انیس نقاش صورت گرفت. دومین ترور ۱۱ سال پس از آن، منجر به قتل بختیار در سن ۷۷ سالگی در پاریس شد.
بختيار به روشنی و دورانديشی مردم ايران را از «ديکتاتوری نعلين» بر حذر داشت و آن را به مراتب بدتر از ديکتاتوری فرسوده چکمه پيشگويی می‌کرد. پرهیز بختیار در هیاهوی انقلاب و خیال‌پرستی انقلابیون گم شد.
بختيار پايبندی به کرامت انسان را در برنامه‌ی دولت خود تصریح کرد. در بخش سياست خارجی، تعهد «بی قيد و شرط» از اعلاميه جهانی حقوق بشر را گنجانده بود: «سياست دولت ايران پشتيبانی بدون قيد و شرط از اصول منشور ملل متحد و اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق های مربوط ميباشد و در راه اجرای اين هدف در حفظ و حمايت از حقوق بشر و کمک به تحقق خواسته های مشروع مللی که در راه رهایی از قيد هرگونه استعمار يا آثار آن تلاش می کنند اهتمام خواهد نمود.» 
بختیار، کمتر از يک سال پس از انقلاب، در سخنرانی هايد پارک لندن در شهريور ۱۳۵۸ گفت: «من اول انسانم، بعد ايرانيم و بعد مسلمانم». سخنانی که با فضای سياسی و اجتماعی آنروز ايران سازگاری نداشت و اکثریت قریب به اتفاق مردم و دست اندر کاران سیاست در ایران، ژرفای آن را درک نمی کردند.
 
ادیب برومند: نیست بادا بجهان، اهرمنِ کینه و جنگ
عبدالعلی ادیب (متولد ۱۳۰۳ هـ. خ.) آرزوی انسانگرای نابودی جنگ را در سینه دارد. تا رسیدن به روزی که این باور عمومی بشریت تبدیل شود که در هر جنگی هر دو طرف جنگ بازنده اند نیروی انسانی، ذخائر فراوان و دست رنج های بیکرانی طعمه حریق خواهد شد. همواره عوام فریبانی چرب زبان با سوء استفاده ازسطح نازل آگاهی سیاسی و اجتماعی (هم در عرصه ملی و هم در عرصه بین الملی) به جنگ جنبه تقدس می دهند. اینک تصویر ادیب برومند از جنگ:
نیست بادا بجهان، اهرمنِ کینه و جنگ
 زانکه هست از بدِ او نکبت و ناکامی و ننگ!
ننگ و ناکامی و ناداری، چون سیلِ بلا 
 زاده ی جنگ بود، لعنِ ابد باد به جنگ!
ننگِ اعصار و قرونست، مشو حامی وی 
 که بود حامی وی، بی خبر از دانش و هنگ!
جنگت را اهرمنِ مرگ، رود پیشاپیش 
 رزم را صف شکنِ قهر، بود پیشاهنگ!
حاصلش چیشت بجز خلق ز کین باخته جان؟ 
 زاده اش کیست بجز دیو به خون یاخته چنگ؟
خاستگاهش چه بود غیر دد آسائی و حقد؟ 
 راستایش چه بود غیر بد اندیشی و رنگ؟
چه کنی گوش ببانگش، که بود گرگ آوای 
 چه زنی دست به سازش، که بود جغد آهنگ
کرده در خاکِ عدم، نعشِ کسان جای بجای 
 شسته از آبِ فنا، نقشِ بقا رنگ به رنگ!
سختی و قحطی و ویرانی و وارون بختی 
 شد بهم تافته و ز پایگهِ جنگ آونگ!
مرگ و بیماری و مجروحی و آسیمه سری 
 سر برون آرد ازین حفره ی هول آور و تنگ!
گر سوی «جبهه» بری ره چو نگارنده خبر 
 لحظه ئی بیش در آنجا نکنی تابِ درنگ!
لرزه ها افکندت بر تن و، در مغز، دوار 
 بانگِ خمپاره و دود و دمه ی توپ و تفنگ!
زندگان بینی، در سنگرِ خود رویاروی
کشتگان یابی، در پهلوی هم تنگاتنگ!
ای بسا گشته نگون، پیکر چون سرو سَهی 
 وی بسا غرقه به خون، قامتِ چون تیرِ خدنگ!
ای بسا تیرِ عدو، دست ز تن کرده جدا 
 وی بسا پای کسان، سخت فرو خورده فشنگ!
ای بسا تازه جوان، در پسِ سنگر به هراس 
 نامه ی نامزدش در کف و جان بر سرِ سنگ!
ای بسا پای که برخورده به «مین» و ندرجای 
 ز انفجارش به هوا بر شده، چون قلماسنگ!
در زمین نعره ی «خمپاره زنِ» گردون تاب 
 افکند و لوله در بارگهِ «هفت اورنگ»
فردی افتاده به خاک، این که بود؟ یک سرباز 
 مردی اندردم مرگ، این که بود؟ یک سرهنگ!
خیل سرباز، چو گِرد آید یکسو، ناگاه 
 بر سرش بمب فرو ریزد غرّنده «کلنگ»
هست طیاره ی بمب افکن، بر اوج سپهر 
 چون به دریای خروشنده، غضبناک نهنگ!
تانکها حامل توپ و همه پوینده به راه 
 تشنه ی خون کسان همچو غریونده پلنگ!
گّه و ناگّه شود از جای به جائی پرتاب 
 آلت ناریه در شکلِ انار و نارنگ!
نه همین عرصه ی جنگست، چنین زشت آئین 
 شهرها نیز، نیند ایمن ازین شوم آهنگ!
«موشک» از سکّوی پرتاب روان گشته چو برق 
 هدف صاعقه اش، دورتر از صد فرسنگ!
بتر از زلزله بس خانه فرو کوبد سخت 
 بر سرِ مرد و زنِ آمده از جنگ به تنگ!
خلقی از وحشتِ موشک، همه شب تا دمِ صبح 
 دم به دم پیک اجل را از هوا، گوش بزنگ!
همه را دلهره در تن، ز نهیب و ز هراس 
 همه را ولوله در جان، زعریو و زغّرنگ!
جمعی آواره و معلول و پریشان و اسیر 
 خلقی از جامِ فنا، یکسره نوشیده شرنگ!
اینهمه مایه ی ننگست که لعنت بر وی 
 اینهمه زاده ی جنگست که نفرین برجنگ!
صلح، خیر است که ذکرش رود از سوی خدای 
 جنگ شرّ است که فعلش بود از دیوِ دَبَنگ!
غرض از جنگ درینجا نه دفاعِ وطن است 
 کان بود سخت نکو، در بر هر با فرهنگ!
جنگِ نستوده بود، جنگ تجاوز به حدود 
 که ذمیم است و کُمیتش به رهِ نازِش لنگ!
دفع بدخواه وطن را همه گه باش دلیر 
 تا «چو رستم» بدر آری پدر از «پورپشنگ»
لیک با جنگ تجاوز طلبان یار مباش 
 که بود مایه ی نفرین چه به «روم» و چه به «زنگ»
 
امیری فیروزکوهی: بدکارتر از زاهد خوشنام ندیدم
کریم امیری فیروزکوهی شاعر و ادیب (۱۳۶۳ - ۱۲۸۸ هـ. خ.) می گوید: 
زاهد به ذکر دایم خود خواهد از خدای
شر از برای مردم وخیر از برای خود
آنروز که از روی ریا پرده برافتاد
بدکارتر از زاهد خوشنام ندیدم
 
فرخ‌رو پارسا: نخستین بانوی وزیر در ایران
فرخ‌رو پارسا (۱۳۵۹ - ۱۳۰۱) در خانواده‌ای فرهنگی در شهر قم به دنیا آمد. مادر وی فخرآفاق پارسا از فعالان حقوق زنان و مدیر مجله «جهان زنان» بوده و پدرش فرخ‌دین پارسا کارمند وزارت بازرگانی و مدیر مجله‌های «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران» و «عصر جدید» بود.وی از آن رو در شهر قم زاده شد که مادرش به دلیل نشر مقاله‌ای با عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» در تبعید به سر می‌برد. این مقاله اعتراضات گسترده‌ای را در بین روحانیون آن دوران برانگیخت و موجب تبعید مادر وی گشت. 
فرخ‌رو پارسا تحصیلات ابتدایی خویش رادر تهران سپری و برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه به دانشسرای مقدماتی رفت. وی توانست دوره متوسطه را با کسب رتبه اول به پایان رسانده و به دانشسرای عالی و بعد به دانشگاه تهران راه یافت. وی تحصیلات دانشگاهی خویش را در رشته پزشکی ادامه داد و با اخذ درجه دکترااز دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل گردد.
پس از اخذ مدرک لیسانس از دانشسرای عالی به تدریس در دبیرستان‌های تهران پرداخت. او پس از پایان تحصیلات دانشگاهی تا مقطع دکترا، علیرغم اینکه در رشته پزشکی دانش‌آموخته شده بود کار طبابت را رها کرد و ترجیح داد که به کار فرهنگی بپردازد؛ بدین ترتیب او در وزارت فرهنگ آن دوران مشغول به کار شد.وی در سال ۱۳۳۳ به همراه تنی چند از همکارانش «انجمن بانوان فرهنگی» را برای دبیرستان‌های دخترانه آن دوران تأسیس نمود و در سال ۱۳۳۵ به عنوان یکی از اعضای هیات رئیسه «شورای همکاری جمعیت‌های بانوان ایرانی» انتخاب شد.
فرخ‌رو پارسا همچنین نخستین مدیر کل زن در ایران بود. در سال ۱۳۳۹ با آغاز به کار دانشگاه ملی ایران، وی عهده‌دار سِمَت مدیر کلی دبیرخانه دانشگاه ملی ایران شد.او در سال ۱۹۶۸ به عنوان وزیر آموزش و پرورش ایران انتخاب شد و در این وزارت نقش مهمی در توسعه آموزش دختران داشت.
عباس میلانی٬ در کتاب «ایرانیان نامدار» (Eminent Persians: The Men and Women Who Made Modern Iran, 1941 - 1979) نوشته است او نه تنها بعد از انقلاب اعدام شد بلکه قبل از انقلاب هم هدف حمله مخالفانی بود که به دنبال ترور شخصیت او بودند. به گفته آقای میلانی٬ بار‌ها به او درباره فساد مالی٬ فساد جنسی و اخلاقی و مقام‌پرستی تهمت زدند و این شایعه را رواج دادند که بهایی شده است.
خانم پارسا بعد از انقلاب از ایران خارج نشد. بعد از آن‌که مأموران برای دستگیری به خانه‌اش رفتند و او خانه نبود٬ دوره کوتاه زندگی نیمه مخفیانه او در خانه اقوام و دوستان آغاز شد. بر اساس گفته‌های فرخ‌رو پارسا در دادگاه، محمدجواد باهنر، نخست‌وزیر بعد از انقلاب از مشاوران او در تهیه کتاب‌های درسی وزارت فرهنگ بودند. او پیش از بازداشت از محمدجواد باهنر که از معتمدان سران انقلاب بود درخواست کمک کرد. در خاطراتش نوشته که آقای باهنر به او گفته بهتر است از کشور خارج شود. در تدارک خروج قاچاقی از ایران بود که مأموران دستگیرش کردند.
محاکمه او ۹ جلسه طول کشید و در ‌‌نهایت به جرم افساد فی‌الارض٬ همکاری با ساواک برای بازداشت فرهنگیان و غارت بیت‌المال به اعدام محکوم شد. وی با اتهاماتی چون: «حیف و میل اموال بیت المال و ایجاد فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک و اخراج فرهنگیان انقلابی از وزارت فرهنگ ایران و غیره…» در دادگاه انقلاب اسلامی شعبه تهران به ریاست صادق خلخالی محاکمه شد و به عنوان «مفسد فی الارض» به اعدام محکوم شد.
در محاکمه، حق وکیل و تجدید نظر نداشته است. او حتی در وصیت‌نامه بس کوتاه خود حقوق زنان را فراموش نکرد و نوشت: «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی می‌گذارد و امیدوارم آتیه برای زنان بهتر از این باشد».
ژرفای کینه رژیم جمهوری اسلامی از زنان مستقل، مبارز و خودساخته کرانی ندارد. خمینی و خلخالی به گمان خود، برای کوچک‌شماری و خوارداشت دکتر فرخ‌رو پارسا، معلم و پزشک، نخستین زن مدیر کل، نخستین زن وکیل مجلس شورای ملی، نخستین بانوی معاون وزیر و نخستین زن وزیر و مبارز راه آزادی و تساوی حقوق و اعتلای زندگی زنان، او را همراه یک روسپی و یک قاچاقچی اعدام کردند. 
 
 
فرخ‌رو پارسا در دادگاه انقلاب
 
امیرحسین آریان پور: دیکتاتورهائی در صف اول مبارزه با دیکتاتوری
دكتر امیرحسین آریان پور ( ۱۳۰۳ – ۱۳۸۱ هـ. خ.)، متفکر، نویسنده، مترجم و استاد دانشگاه، قبل از بهمن ۵۷ ضمن مصاحبه‌ای (آبان ماه ۱٣۵۷ در برایتون انگلستان) درباره‌ی عدم تحمل و مدارا هشدارهای به‌جایی داده بود. او درباره‌ی ریشه‌ها و دلایل عدم همکاری گروه‌های سیاسی می‌گوید: 
از دیکتاتوری دیرینه، دیکتاتوری چندان و چنان در تارو پود زندگی فردی و جمعی ما راه یافته است که متاسفانه عموم ما حتا بسیاری از ما که در صف اول، با دیکتاتوری می‌جنگیم، خود دیکتاتوروار و از پس مقولاتی که دیکتاتوری به ما تحمیل کرده است، به فرد و جامعه و جهان می‌نگریم. می‌دانیم که شالوده‌ی زندگی انسانی، همکاری است و انعکاس ذهنی همکاری، محبت است. بنابراین محبت، ذات زندگی انسانی است. دیکتاتوری چون بر ظلم قائم است، محبت را می‌کشد و انسانیت را می‌زداید. ظلم، هم ظالم و هم مظلوم را فاسد می‌کند. ظالم با ظلم کردن، و مظلوم با پذیرفتن ظلم، از انسانیت عاری می‌شود. ظالم برای ضبط دست رنج دیگران، دست به دزدی و کشتار می‌رند و خود را با آزمندی و فریب‌کاری می‌آلاید و خود بین و متکبر و غافل می‌شود، و مظلوم برای حفظ خود در برابر ظالم، با چاپلوسی و دورویی و حیله‌گری، به ناراستی می‌گراید و واخورده و زبون و دون همت می‌شود. ظالم و مظلوم، هیچ یک از شخصیت سالم نصیبی نمی‌برند. شخصیت هر دو آلوده و بیمار است، انسانیت هر دو شکست براشته است. در این صورت، منطقا باید انتظار داشت که در جامعه‌ی دیکتاتور زده‌ی ما گروه‌های سیاسی به یک‌دیگر اعتماد نکنند، جزم‌اندیش و سخت‌گیر باشند، از بلند نظری و آزادمنشی و مدارا برمند، نابخردانه به خود غره شوند، تک‌روی کنند و شکست‌های ناروا خورند.
شعر زیر از آریان پور، گویا روحیه امیدوار او به آینده روشن است:
روزما فرداست، فردا روشن است       
شام تیره صبح را آبستن است

روشنی زاید ز بطن تیرگی                    
زاده بر زاینده یابد چیرگی

ما همه در راه صبح روشنیم               
در دل تاریخ آن سو می‌رویم

سیر ما سازنده‌ی تاریخ ماست           
سیر تاریخی کجا از ما جداست

پس اگر با شوق و آگاهی رویم            
راه تاریخی‌ی خود کوته کنیم

آفتاب زندگی پاینده باد                          
چشم ما بر طلعت آینده باد
 
احمد شاملو: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو (۱۳۷۹- ۱۳۰۴ هـ. خ.(، شاعر، نویسنده، مترجم، روزنامه‌نگار، محقق و ادیب، ستایشگر توانمند شکوه و کرامت انسان، سرود خوان مقاومت و مرثیه‌سرای شکست انسان به معنی وسیع آن است. او شاعری است که همواره در صف انسان علیه تنگ نظری، قشریت، تبعیض، تضعیق و پیگرد می رزمد. او قطب نمائی دقیق در دست دارد: کرامت انسان. از اینرو در رزم مادام عمر و طولانی خود هرگز به بیراهه نمی غلطد. 
زمانی که اعدام، تعزیر، تکفیر، سنگسار، پیگرد و تفتیش عقاید در تمام سطوح جامعه جاری است، آیا توصیف تاریخنگار هر چند دقیق و صادقانه باشد رنج بزرگ دروت انسان را بیان می کند؟ شاملو با آینده‌نگرى در شعر «در این بن بست» هشدار داد و شرایط سیاه سیاسی-مذهبی زمانه ما و احساسات انسان تحت فشار اختناق را چنین تصویر می كند:
در این بن بست
 دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
      روزگار غریبی ‌ست، نازنین
و عشق را
کنار تیرکِ راهـبند
تازیانه می‌زنند.
      عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن‌بستِ کج‌ و پیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ سرود و شعر
         فروزان می‌دارند.
 
به اندیشیدن خطر مکن.
      روزگار غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
      نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
 
آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساطوری خون‌آلود
            روزگار غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
      روزگار غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
              خدا را در پستوی خانه نهان باید.
            ٣١ تیر ۵٨
 
در شعر‌هاى شاملو، «امید» و «عشق» جایگاه خاصى دارد:
 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را...
روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا اگر روزی
که دیگر
نباشم...
 
هرگز از مرگ نهراسیده‌ام،
اگر چه دستانش‏ از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس‏ من بارى همه از مردن در سرزمینى است
كه مزد گور كن، 
از آزادى آدمى
افزون باشد.
)          آیدا در آینه(
شاملو در دورانی که همه روشنگری و فریادهای هشداردهنده در در هیاهوی انقلاب و تقیه و توریه دمکراسی‌خواهی خمینی گم می‌شد، پیشگویانه جنایات در راه جمهوری اسلامی را پیش بینی کرد و در سرمقاله «کتاب جمعه» هشدار داد:
شاملو - کتاب جمعه - مرداد ۱۳۵۸
اول دفتر
روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم‌اکنون نهاد تیره‌ی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه‌ی خود را بر زمینه‌ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت، و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می‌جوید. 
این چنین دورانی به‌ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتکِ سنگین خویش درهم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی‌گمان سخت کمرشکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق‌زده هر اندیشه‌ی آزادی را دشمن می‌دارند و کامگاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیرممکن می‌شمارند. پس نخستین هدفِ نظامی که هم‌اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به‌آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همه‌ی متفکران و آزاداندیشان جامعه است. 
اکنون ما در آستانه‌ی توفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله‌کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به‌دخمه‌های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی‌امان بگذرد. اما رسالت تاریخی روشن‌فکران، پناه امن جستن را تجویز نمی‌کند. هر فریادی آگاه‌کننده است، پس از حنجره‌های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد. 
سپاه کفن‌پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به‌میدان آمده‌اند. بگذار لطمه‌ای که بر اینان وارد می‌آید نشانه‌ای هشداردهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق‌های ساکن این محدوده‌ی جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است. 
اگر بنیادی‌ترین ویژگی روشنفکر، پرسشگری است و از این راه برانگیختن خردورزی، شاملو روشنفکری راستین است. او با تن‌آسائی اندیشه و خوگیری با سنت، مرزی گذرناپذیر دارد. به نظر می‌رسد جامعه روشنفکری ایران هنوز به این ویژگی بنیادین روشنفکر ایمان ندارد. به جای وارد شدن در یک گفتگوی ریشه‌یاب و سازنده با شاملو، با او با خشم و ناسزاگوئی برخورد کرد. نمونه‌هائی از این به پرسش کشیدن ها را اینجا می‌آورم:
در باره فردوسی:
«اگر فردوسی اشتباه‌ کرده‌ یا ریگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌،حتی طبقه‌ى‌ تحصیل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقیقت‌ ما نیز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذیرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ یا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاریخی‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزیز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقیقت‌ چه‌قدر آسیب‌پذیر است‌. این‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشید چه‌ حرام‌زادگانی‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند». 
سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا
 
در باره انوشیروان:
«انوشیروان عادل این‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانیان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ریشه‌ى‌ مزدکیان‌ را براندازد». 
سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا
 
در باره انقلاب اسلامی ایران:
«انگل‌ها به جهل و تعصب توده دامن می‌زنند. فاشیسمی جانشین فاشیسمی دیگر می‌شود که قالبش یکی است، شکلش یکی است، عملکردش یکی است. چماق و تپانچه‌اش یکی است. چماق و تپانچه و زندانش همان است فقط بهانه‌هایش فرق می‌کند. هر بار حرکتی در جامعه صورت گرفته که ظاهرش تغییراتی بنیادی را نوید داده ولی در نهایت امر حاصلی جز این به بار نیامده است که جلادی به جای جلادی و جاهلی به کرسی جاهلی بنشیند یا سفاکی تازه جانشین سفاکی پیشین شود. هر فردی که حس کند از آن «امیدواری سفیهانه به بهانه‌ی تغییرات بنیادی» کلاه بوقی گشادی برای سرش ساخته بوده‌اند می‌تواند به حافظهٔ مشترک توده‌ها رجوع کند و برای بیان نهایت سرخوردگی خود این کنایه را بیرون بکشد». 
مصاحبه‌ی با مسعود بهنود سردبیر مجله‌ی «تهران مصور» - اردیبهشت ۱۳۵۸
 
در باره مردم:
«من‌ نمى‌گویم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ یا مقصر، ولی تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی اجتماعی‌اش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌ای نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر ـ و این‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پیشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فریفته.‌» 
سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا
 
در باره حافظ:
«به‌راستی کیست این قلندر یک‌لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطهٔ ریاکاران زهدفروش، در نهاربازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادان ِ آدمی‌خوار ِ مغروری چون امیرمبارزالدین و پسرش شاه‌شجاع بنیان حکومت آن‌چنانی خود را بر حدزدن و خم‌شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، یک‌تنه وعدهٔ رستاخیز را انکار می‌کند، خدا را عاشق و شیطان را عقل می‌خواند.» 
«کیست این آشنای ِ ناشناس‌مانده که چنین رو در رو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می‌کند؟» 
مقدمه دیوان حافظ
 
در باره لزوم آموختن دائمی شاعر:
«زبان‌شناسی یک علم است و علم را جز از طریق پرداختن مستقیم به آن نمی‌شود آموخت، اما شاعری امری شهودی است و چون آموختنی نیست، در چارچوب‌های عبوس علم، احساس نفس‌تنگی می‌کند. با این‌همه سر و کار شاعر با زبان است که ناگزیر باید آموخت و اگر شاعر از آموختن آن بگریزد، امر شاعریش مختل می‌شود و در آن به توفیق دست پیدا نمی‌کند.» 
یک‌هفته با احمد شاملو در اتریش، مهدی اخوان لنگرودی - انشارات مروارید ۱۳۷۳
 
«ما کاری با مسیحیت مسخره‌ای که پاپ‌ها و کشیش‌ها و واتیکان سرهم بسته‌اند، نداریم اما در تحلیل فلسفی اسطوره‌ای مسیح به این استنباط بسیار بسیار زیبا می‌رسیم که انسان و خدا به‌خاطر یک‌دیگر درد می‌کشند، تحمل شکنجه می‌کنند و سرانجام برای خاطر یک‌دیگر فدا می‌شوند.» 
سخنرانی در دانشگاه برکلی، کالیفرنیا/ ۱۳۶۹ شمسی
 
در باره رسالت شعر:
«من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.» 
هدف شعر تغییر بنیادی جهان است/ احمد شاملو
 
«حرف مزخرف خریدار ندارد. پس تو كه پوزه‌بند به دهان من می‌زنی از درستی اندیشه من، از نفوذ اندیشه من می‌ترسی.»
«هر گوشه دنیا، هر رژیم حاكمی چیزی را ممنوع الانتشار به قلم داده من به خودم حق می‌دهم كه فكر كنم در كار آن رژیم كلكی هست و می‌خواهد چیزی را از من پنهان كند.»
«من همیشه فریادم این بوده است که چرا ما باید منطق و درک و شعور خودمان را معطل بگذاریم و بابایی را به مثابه وجدان‌مان مسئول خوب و بد و خطا و صواب عقایدمان کنیم، تا جایی که هر چه را از دهان او در آمد را وحی منزل بشماریم. این را من بدترین نوع تحقیر «شعور انسان» تلقی می‌کنم.»
«دنیایی كه انسان ناگزیر باشد برای اثبات ناچیزترین حقوق خویش، برابر مرگ سرود بخواند، دنیای بسیار زشتی‌ست، دنیای وارونه‌ای‌ست با مفاهیم وارونه.»
«با مشاهده‌ی یک «در»، بلافاصله لزوم «دیوارها» احساس می‌شود. آیا با مشاهده‌ی یک دیوار هم، به همان اندازه لزوم یک «در» را احساس می‌كنیم؟»
«تنها فقط فریب و دروغ است كه از اتباع خود ایمان مطلق می‌طلبد و به آنها تلقین می‌کند كه اگر شک آورید رویتان سیاه می‌شود.»
 
سیمین بهبهانی: در کرامت زن و نکوهش جنگ
سیمین بهبهانی ( متولد ۱۳۰۶ هـ. ش.) که از ۱۳۵۰ به کشف و ابداع اوزان تازه در غزل فارسی پرداخته است و پس از انقلاب اشعار او اجازه چاپ نداشت، نگران سرنوشت بشر است:
برای انسان این قرن
برای انسان این قرن                  چه آرزو می توان کرد
که در نخستین فراگشت         خراب و خون ارمغان کرد
ببین که در مغز پوکش            چه فتنه یی شعله انگیخت
ببین که در دست شومش            چه کوهی آتشفشان کرد
ببین که با خون و وحشت         عجین به چرک و عفونت
به هر کلان شهر عالم                چگونه سیلی روان کرد
تنوره ی آتشینش                   شراره ها بر زمین ریخت
خراش در عرش افکند               خروش در آسمان کرد
گرسنه ی نیمه جان را             گلوله ها در شکم ریخت
گروه لب تشنگان را                  گدازه ها در دهان کرد
نه ساقی و جام عدلی                      نه غیرتی با گدایی
یکی ستم از جهان برد               یکی ستم بر جهان کرد
هجوم رایانه ها را                          به فال فرخ نگیرم
که در پساپشت هر یک                  نحوستی آشیان کرد
به فتح نیروی ذرات                      چگونه خرسند باشم
بسا که معموره ها را                   خرابه و خاکدان کرد
خدای من! این چه قرنی ست       که بخش دیباچه اش را
به خون و زرداب زد مهر      به ننگ و نفرت نشان کرد
به عرصه ی جنگ و وحشت         فکنده سجاده بر خون
برای انسان این قرن                چه آرزو می توان کرد؟
 
درس تاریخ
دخترم تاریخ را تکرارکن              قصه ساسانیان را بازگفت
تا بخاطر بسپرد آن قصه را     چون به پایان آمد، از آغازگفت
 
بر زبانش همچو طوطی میگذشت    آنچه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیربابکان                       قصه نوشیروان و داد او
 
قصه یی از آن شکوه و فر و کام     کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش         مهر و مه در چشم دشمن تیره شد
 
تا بدانجا کز گذشت روزگار             داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد            خوشه های زرنشان بر باد رفت
 
اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست      بر کلامش لرزه اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یاس را               دیده اش از دیده من می گریخت
 
گفت: دیدی با زبان پاک ما             کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش: فردوسی پاکیزه رای          دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟
 
گفت: دیدی پتک شوم روزگار           بارگاه تاجداران راشکست؟
گفتم: اما اشک خاقانی چولعل          تاج شد بر تارک ایوان نشست
 
گفت: دیدی دست خصم تیره رای           جلوه را از نامه تنسرگرفت؟
گفتم: اما دفتر ما زیب ورنگ               از هزاران تنسر دیگرگرفت
 
گفت: از پرویز، جز افسانه ای           نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش با سعدی شیرین سخن             رو به سوی بوستان با دوستان
 
گفت: از چنگ نکیسا نغمه یی         از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟
گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها         سر دهد در گوش پندارت سروش
 
گفت: دیدی زیر تیغ دشمنان              رونق فرش بهارستان نماند؟
گفتمش: اما ز جامی یادکن            کز سخن گل در بهارستان فشاند
 
گفت: در بنیان استغنای ما            آتشی فرهنگ سوزانگیختند
گفتم: اما سالها بگذشت وباز           دست در دامان ما آویختند
 
لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد         زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان، ماهی اگر تابنده شد              آفتابش بو علی سینای ماست
 
زیستن در خون ما آمیزه بود            نیستی را روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت، از خاکسترش             ققنسی پر شور آمد پدید
 
جسم ما کوه است، کوهی استوار         کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست، دریایی عظیم       هیچ دریا را ز طوفان باک نیست
 
آنهمه سیلابهای خانه کن                        سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی زنام           پیش ما نام آوران گمنام شد
 
جنگ فاجعه ای است که پیامد مخرب مادی، اجتماعی و روانی آن را کرانی نیست. آزادگان همواره در صف مردم مستقیم با اعتراض به جنگ و تلاش برای توقف آن و یا غیر مستقیم با نشان عمق فاجعه جنگ و پیامد مخرب آن از جنگ افروزی سیاستمداران عوامفریب اتنقاد کردند. این شعر هیچگونه تعبیر و تفسیر نمی خواهد، تنها در خور اندیشیدن است:
 
مردی که یک پا ندارد
شلوارتا خورده دارد مردی که یک پا ندارد 
 خشم است و آتش نگاهش، یعنی: تماشا ندارد
رخساره می تابم از او به چشمم نشسته 
 بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد
بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این 
 - خود گرچه رنج است بودن "بادا مبادا" ندارد –
با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم 
 تا چون او که پایی چالاک پیما ندارد؟
تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر 
 با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد
لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه یی شد 
 این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد
بر چهره ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است 
 یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او 
 پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد
رو می کنم سوی او باز تا گفت و گویی کنم ساز 
 رفته ست و خالی ست جایش مردی که یک پا ندارد
اردیبهشت ۶۸
 
زنان ایران علیرغم اینکه تشکلی نداشتند اعتراضاتی را علیه تدوین قانون اساسی سازمان دادند. شعر زیر را سیمین بهبهانی در تجمع معترضانه زنان نسبت به قانون اساسی در تهران خواند:
لاف ز برتری کم زن!
لاف ز برتری کم زن، سنگ برابرت هستیم 
 تیر به ما چه می باری، نیمه دیگرت هستیم
تخم بی روانت را در تن خویش جان دادیم 
 حرمت ما نگه می‌دار خالق و مادرت هستیم
عزت و امن و آسایش، می طلبی زما؟ 
 آری از دل خود اگر پرسی، همسر و دلبرت هستیم
حق طلبان و همراهیم، زنده و شاد و سرپاییم 
 گام بزن بیا با ما، ما همه یاورت هستیم
حق حیات کاملتر، گرچه به کام شیر اندر 
 مطلب ماست باور کن، تشنه باورت هستیم
 
محمد علی اسلامی ندوشن: لزوم مشارکت همه
محمد علی اسلامی ندوشن (متولد ۱۳۰۴ ) در مقدّمة‌ كتاب‌ «ذكر مناقب‌ حقوق‌ بشر در جهان‌ سوم» می نویسد:
بشر امروز كه‌ نسبت‌ به‌ سرنوشت‌ خود آگاهی‌ و بیداری‌ به‌ هم‌ زده‌ است‌، نمی‌تواند مدّت‌ درازی‌ با اندیشه‌های‌ پراكنده‌، امیدهای‌ واهی‌ و «شبه‌ دموكراسی‌» زندگی‌ كند. نگران‌ آیندة‌ خود است‌ و میل‌ دارد كه‌ در مسیر اطمینان‌بخشی‌ بیفتد. این‌ مسیر هرچه‌ باشد باید از طریق‌ رأی‌ آزاد مردم‌ تعیین‌ گردد؛ یعنی‌ این‌ احساس‌ به‌ آنان‌ بدهد كه‌ در تعیین‌ مشی‌ و امر اداره‌ كشور مشاركت‌ آنها منظور شده‌ است‌.
آشكارا می‌بینیم‌ كه‌ همة‌ تجربه‌های‌ دیگر كه‌ مبتنی‌ بر حكومت‌ كردن‌ «عدّه‌ معدود» بوده‌ است‌، با ناكامی‌ مواجّه‌ گردیده‌ است‌، زیرا این‌ عدّه‌ معدود پس‌ از چندی‌ كارشان‌ به‌ فساد انجامیده‌ و برای‌ حفظ‌ موقع‌ خود و پوشانیدن‌ این‌ فساد ناگزیر بوده‌اند كه‌ با آمیخته‌ای‌ از «زور و فریب‌» به‌ فرمان‌ راندن‌ بپردازند، و برای‌ لوت‌ كردن‌ گناهی‌ به‌ گناهی‌ دیگر دست‌ بزنند. اینان‌ سال‌ به‌ سال‌ بر مقدار «زور و فریب» افزوده‌اند تا سرانجام‌ تاب‌ تحمّل‌ مردم‌ به‌ پایان‌ برسد و كار به‌ انفجار بكشد 
نمی‌توان‌ باور كرد كه‌ با توجّه‌ به‌ طبیعت‌ و ذات‌ انسان‌ هیچ‌ پیشرفت‌ اصیل‌ بتواند بدون‌ وجود آزادی‌ - یا تصوّر آزادی‌ - صورت‌پذیر باشد.
در کتاب «گفته ها و نا گفته ها» می نویسد: "اگر انقلابی صورت گرفته است – که گرفته – باید بهترین افراد ایران، صرف نظر از آن که تا چه اندازه متظاهر به ظواهر دین باشند، صرف نظر از ان که تا چه اندازه مورد لطف روحانیت باشند، در کار مملکت مشارکت پیدا کنند."
 
مصطفی رحیمی: جمهوری مطلق نه با پسوند "اسلامی"
مصطفی رحیمی (۱۳۸۱ ـ ۱۳۰۵) استاد دانشگاه، نویسنده و مترجم با ترجمه‌هایی از سارتر، دوبوار، کامو، برشت و دیگران در شناسایی مکاتب فلسفی و هنری و ادبیات غرب در ایران کوشید و با تآلیفات متعددی به ویژه به جایگاه و نقش روشنفکر در اجتماع پرداخت. پس از دانشکده حقوق دانشکاه تهران در دانشگاه سوربن دوره دکتری خود را گذراند. در بازگشت به تهران وارد دادگستری شد. در سال‌های دهه ۴۰ به ترجمه پرداخت، و مدتی در دانشگاه تهران ادبیات غرب را تدریس کرد.
در روزهای اواخر دیماه ۱۳۵۷، روزنامهٔ آیندگان در شماره‌ دهم دیماه، نامه‌ای را با امضای دکتر مصطفی رحیمی، خطاب به سید روح‌الله خمینی، مبنی بر دلایل شخص‌اش در مخالفت با مدل حکومتی «جمهوری اسلامی»، که حتی در آن زمان هنوز حتی صحبتی از ولایت فقیه نبود، منتشر کرد. عنوان نامه بود: «چرا با جمهوری اسلامی مخالفم.» این نامه سرگشاده هشدارآمیز خطاب به خمینی یک روز پیش از خروج شاه از ایران و کمتر از دو هفته مانده به بازگشت خمینی از حومه پاریس به تهران نوشته و در آن خطاب به خمینی، روشن‌بینانه نسبت به شکل گیری یک «جمهوری استبدادی» در ایران هشدار داده است.
رحیمی در ابتدا چهار مورد از نظریات آیت الله خمینی را برشمرده و تاکید کرده که به عنوان یک شیعه و شیعه‌زاده با تمام آن موارد موافق است. این موارد مخالفت با استبداد (مخالفت با حکومت پهلوی)، مخالفت با امپریالیسم آمریکا و هر دولت امپریالیستی، مخالفت با سیاست شوروی، چین و هر دولت کمونیستی، مخالفت با دولت "صهیونیستی" اسرائیل و موافقت با حقانیت مبارزه مردم فلسطین است.
به گفته آقای رحیمی، موقعیت آیت خمینی در آن زمان در وضعی بود که "هیچکس دیگر نمی‌توانست هم سخنگوی ملت زجر کشیده ایران در برابر رژیم سراسر فساد کنونی باشد و هم صدای خود را در برابر دولت‌های بزرگ ستمکار" بلند کند اما در عین حال می‌نویسد که موضوع نوشتن نامه برشمردن "نکته‌هایی ست که تا آنجا که من می‌دانم تاکنون کسی از داخل کشور آشکارا به شما ننوشته است."
مصطفی رحیمی در این نامه می نویسد که "راه رهایی بشر تلفیق دو اندیشه دموکراسی و سوسیالیسم است که گرچه از غرب آمده‌ اما همه فرهنگ‌ها در تکوین آن نقش داشته‌اند و تلفیق این دو کار آسانی نیست و بر عهده همه ملت‌هاست."
به اعتقاد او چیزی که دموکراسی را از پا انداخته سرمایه‌داری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد کشانده، قدرت عجین شده با کمونیسم است.
رحیمی شخصا به گونه‌ای حکومت سوسیال دموکرات گرایش داشت اما آنچه باعث اهمیت نامه او می شد هشدار و واهمه او از تبدیل حکومت دین‌سالار (theocracy) در حال تاسیس و ورود به نظام انقلابی وادی "خودکامگی" بود.
مصطفی رحیمی در این نامه به آیت‌لله خمینی پیشنهاد کرده است که "اعلام جمهوری مطلق کنید، یعنی به جای حکومت عده ای از مردم [یعنی صنفی از آنها مانند صنف روحانیت]، حکومت و حاکمیت جمهور آنان را بپذیرید، [در این صورت] نه تنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد کرده‌اید، بلکه در قرن مادی‌گرای ما (نه به معنای فلسفی بلکه به معنای نفی معنویت) به روحانیت و معنویت بعد عظیمی بخشیده‌اید."
به نظر او در یک جمهوری جز این،‌ "تعصب جای تفکر را می‌گیرد" و به جای تقویت و رشد استعدادهای نهفته مردم، تقویت و قدرتمند شدن رهبران یک صنف که روحانیون باشد، صورت می‌گیرد، امری که آنان را به اعتقاد رحیمی "زبون و خطرپذیر" می‌کند.
رحیمی در ادامه می‌نویسد به نظر او، جمهوری اسلامی یعنی اینکه حاکمیت متعلق با روحانیون باشد که این برخلاف چیزی است که در انقلاب مشروطیت به دست آمد، تا آن که به خواست مشروطه خواهان "قوای مملکت ناشی از ملت باشد."
اشاره مصطفی رحیمی به این اصل نگاه او به حقوق اساسی را نیز نشان می دهد و در ادامه می نویسد که "بدین گونه قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاکمیت ملی به بحث ولایت شاه و ولایت فقیه پایان داده است . . . دموکراسی به معنای حکومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید کند به اساس دموکراسی (جمهوری) گزند رسانده است . . . بنابراین، جمهوری باید مطلق باشد."
نکته دیگری که رحیمی در این نامه خطاب به آیت الله خمینی هشدار می دهد این است که "مقام سیاسی، و قدرت فی‌نفسه و بالضروره فسادآور است مگر آن که جنبه اعتراض داشته باشد."
رحیمی تاکید می‌کند منظورش از فساد در قدرت به دلیل ورود افراد ناباب به آن نیست بلکه "سخن بر سر سیاستمداران با حسن نیت و دلسوز مردمی است که با حسن نیت تمام و مردم دوستی تمام قدرت سیاسی را در دست خود یا طرفداران خود می گیرند و صرف وجود همین قدرت – نبودن مخالف – لزوم به کرسی نشاندن ضوابط و قواعد معین و تعیین شده از پیش، کارشان را به تباهی می کشاند."
نویسنده نامه به آیت الله خمینی می‌گوید روحانیت نباید خود را به اغراض قدرت سیاسی که سکولار است آلوده کند تا "همیشه به عنوان یک قدرت معنویِ اعتراضی در کنار مردم باشد."
مصطفی رحیمی خطاب به آیت الله خمینی این احتمال را هم مطرح کرده که شاید برخی روحانیون نمی‌خواهند زمام امور را در دست بگیرند اما می خواهند در"وضع قوانین و اجرای عدالت" نظارت کنند تا مطابق با موازین اسلام باشد.
در مقطع تشکیل دولت موقت به نخست وزیری مهدی بازرگان،‌ گفته می‌شد در کنار هر نیروی متخصص یک "نیروی متعهد" نیز باشد.
در ماه های اول انقلاب بهمن ۵۷ در برخی وزاتخانه‌ها یک روحانی به عنوان معاون وزیر ایفای نقش می‌کرد. حال یا واقعا نقش ناظر بودند یا بنا به نظری می‌خواستند کار اجرایی بیاموزند اما مصطفی رحیمی موضوع را این چنین با بنیانگذار جمهوری اسلامی در میان می گذارد:
می پرسم این نظارتها به چه صورتی خواهد بود.اگر نظارت بیرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستری باشد (مانند نظارت نویسندگان در کشورهای دمکراسی در کار دولت، البته با اعمال نظر روحانی) این کار به بهترین صورت خود در جمهوری مطلق میسر است پس چنین کسانی منطقا باید حاکمیت بی قید و شرط ملت را بپذیرند و در راه تحقق آن بکوشند و پس از آن که حکومت ملی مستقر شد، طبیعی ترین امور نظارت معنوی کسانی است که خود در ایجاد آن بزرگترین سهم را داشته اند. باید به مردم اعتماد کرد. و اگر منظور از نظارت داشتن، حق وتو در قوهء قانون گذاری یا اعمال اختصاصی قضاوت است این امر با موازین جمهوری مغایرت آشکار دارد.
مصطفی رحیمی خطاب به آیت الله خمینی می نویسد که انقلاب بدون جدل و گفت‌وگو ممکن است پیروز شود اما محال است که بدون آن قوام و ادامه یابد.
به عقیده او از آنجا که در ایران اختلاف اندیشه میان گروه‌ها و جمعیت‌های مبارز وجود دارد با توجه به سابقه استبداد و مسدود بودن فضای آزاد گفت‌و‌گو، امکان در پیله خود ‌رفتن این گرو‌ه‌ها بسیار است که می تواند منجر به دشمنی ‌شود.
تنها ایجاد فضای آزاد بلاشرط برای گفت‌وگو می‌تواند ترغیب به هم‌دلی کند. بنابراین تشکیل جبهه مشترک بین همه گروه‌ها که رحیمی از آن با عبارت "ساختن بنایی با چند ستون و هرچه ستونها پابرجاتر. بنای اصلی استوارتر" یاد می کند.
آقای رحیمی در پایان نامه خود با لحنی صادقانه و همراه با خوش‌بینی نسبت به رهبر آینده ایران می‌نویسد: "اگر هسته های امید بخش آزادگی و آزاد فکری در گفته های شما نمی بود، هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمی نوشتم. هراس من از کسانی است که تا دیروز می‌گفتند بیائید با کمک مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترک به حرکت درآوریم فردا هر گروهی در بیان عقاید خود آزاد خواهد بود و امروز، به جای این که به حرف من و امثال من گوش کنند در فکر دوخت لباس وکالت و وزارت اند."
مصطفی رحیمی بعدها در آستانه برگزاری رفراندوم قانون اساسی ایران کتاب اصول حکومت جمهوری را منتشر کرد که درباره اساس جمهوری به معنای مطلق آن بود. آقای رحیمی سه سال بعد از نگارش نامه اش خطاب به آیت الله خمینی در روزنامه آیندگان، به علت نوشتن متنی به اسم «عصرانه حکومت قانون» در سال ۱۳۶۰ بیش از سه ماه بازداشت شد.
او تا زمان مرگش در نهم مرداد ۱۳۸۱ مورد غضب حکومت ایران قرار داشت.
 
هوشنگ ابتهاج: زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
هوشنگ ابتهاج (متولد ۱۳۰۶ ) از سرودن شعر های عاشقانه آغاز کرد و سپس به شعر اجتماعی روی آورد.
سماع سوختن
عشق شادی ست، عشق آزادی ست          عشق آغاز آدمی زادی ست
عشق آتش به سینه داشتن است               دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزاینده ست                زایش كهكشان زاینده ست
تپش نبض باغ در دانه ست                در شب پیله رقص پروانه ست
جنبشی در نهفت پرده ی جان                      در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن                  زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق می ورزد           دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی زاده را چراغی گیر                        روشنایی پرست شعله پذیر
خویشتن سوزی انجمن فروز                  شب نشینی هم آشیانه ی روز
آتش این چراغ سحر آمیز                           عشق آتش نشین آتش خیز
آدمی بی زلال این آتش                  مشت خاكی ست پر كدورت و غش
تنگ و تاری اسیر آب و گل است    صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدی و گر نیكی                          تو شبی، بی چراغ تاریكی
آتشی در تو می زند خورشید                   كنده ات باز شعله ای نكشید؟
چون درخت آمدی، زغال مرو                میوه ای، پخته باش، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون                  می زند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوه ی این دار                 میوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد                  مایه ی سوختن در آن باشد
سوختن در خوای نور شدن                     سبك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود                                بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمان آهنگ                             دم سرد كه كرد او را سنگ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست           نور در جسم خویش زندانی ست
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است           فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد                              آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ             به جهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار               خنده ای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب                  می تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چیست؟ خنده ی هستی                 خنده ای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است      رقص مستانه اش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیده ست                       تا درین آبگینه گردیده ست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید                     جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند                     چند سار است بر درخت بلند؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند                 آسمان پر شود چو پر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی                        خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است     جفت جویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر             از چه دریا شدی درنگ آور؟
ذره انباشی چو توده ی دود                          ورنه هر ذره آفتابی بود
تخته بند تنی، چه جای شكیب؟                بدر آی از سراچه ی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشت                آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیده ست                شیرهی آفتاب نوشیده ست
آن كه از گل و گلاب می گیرد                     شیره ی آفتاب می گیرد
جان خورشید بسته در شیشه ست         شیشه از نازكی در اندیشه ست
پری جان اوست بوی گلاب                    می پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پیك باغ خورشیدند                       كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود، آوردند                   هم به خورشید باز می گردند
برگ، چندان كه نور می گیرد               باز پس می دهد چو می میرد
وامدار است شاخ آتش جو                       وام خورشید می گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است         در خیالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم یاران است                چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند                 تا سپیده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار           نقش خورشید می برد در كار
گل جواب سلام خورشیدست              دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه              سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست      پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفته ست                  یال خورشید را بر آشفته ست
دل خورشید نیز مایل اوست             زان كه این دانه پاره ی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است                با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت می داند                            رقم سرنوشته می خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است        سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان                 بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند                        سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی، شب گور                   در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت                        كه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ                    آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند           رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت                   آه از آن رفتگان بی برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم                       بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد                          در دل هیمه بوی دود آمد
كنده ی پر آتش اندیشم                                    آرزومند آتش خویشم
 
سیاوش کسرایی: ستایشگر زندگی، امید، کوشش و بهروزی انسان
سیاوش کسرایی (۱۳۷۵ – ۱۳۰۶ هـ. خ.) که پس از کودتای ۲۸ مرداد ممنوع القلم شده بود در اشعار عاشقانه، اجتماعی و حماسی خود همواره ستایشگر زندگی، امید، کوشش و بهروزی انسان است. آرش کمانگیر او که درسال ۱۳۳۷ سروده شد، سالها زمزمه جوانان رزمنده ایران بود.
آرش کمانگیر
به سردار امید، خسرو روزبه
برف می بارد؛
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
 دره ها دلتنگ؛ 
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتۀ دمسرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، روبروی من... 
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز 
در کنار شعله آتش 
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاین جاست
     آسمان باز
     آفتاب زر 
           باغهای گل
   دشت های بی در و پیکر.
سر بُرون آوردن گل از درون برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمۀ مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
     عشق ورزیدن
          غم انسان نشستن
   پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن.
کار کردن، کار کردن
     آرمیدن
     چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن
     جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن.
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن 
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن 
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن 
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن 
 گاه گاهی 
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته 
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن 
 بی تکان گهواره رنگین کمان را 
 در کنار بان ددین
یا شب برفی 
 پیش آتش ها نشستن 
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن 
آری آری زندگی زیباست 
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست 
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست 
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست 
پیر مرد آرام و با لبخند 
کنده ای در کوره افسرده جان افکند 
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد 
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد 
زندگی را شعله باید برفروزنده 
شعله ها را هیمه سوزنده 
 جنگلی هستی تو ای انسان 
جنگل ای روییده آزاده 
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن 
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید 
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش 
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان 
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز 
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز 
کودکانم داستان ما ز آرش بود 
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود 
روزگاری بود 
 روزگار تلخ و تاری بود 
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره 
دشمنان بر جان ما چیره 
شهر سیلی خورده هذیان داشت 
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت 
زندگی سرد و سیه چون سنگ 
 روز بدنامی 
 روزگار ننگ 
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان 
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان 
 فصل ها فصل زمستان شد 
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد 
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ 
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ 
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک 
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان 
 برجهای شهر 
همچو باروهای دل بشکسته و ویران 
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو 
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت 
هیچ دل مهری نمی ورزید 
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد 
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید 
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار 
گر مرو آزادگان دربند 
روسپی نامردان در کار 
انجمن ها کرد دشمن 
رایزن ها گرد هم آورد دشمن 
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند 
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند 
نازک اندیشانشان بی شرم 
که مباداشان دگر روزبهی در چشم 
 یافتند آخر فسونی را که می جستند 
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد 
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد 
 آخرین فرمان آخرین تحقیر 
مرز را پرواز تیری می دهد سامان 
گر به نزدیکی فرود اید 
خانه هامان تنگ 
 آرزومان کور 
 ور بپرد دور 
تا کجا؟ تا چند؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید 
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید 
برف روی برف می بارید 
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز 
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز 
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح 
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز 
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور 
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن 
 مادران غمگین کنار در 
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته 
 خلق چون بحری بر آشفته 
 به جوش آمد 
 خروشان شد 
 به موج افتاد 
برش بگرفت وم ردی چون صدف 
 از سینه بیرون داد 
 منم آرش 
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن 
منم آرش سپاهی مردی آزاده 
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 
اینک آماده 
مجوییدم نسب 
 فرزند رنج و کار 
گریزان چون شهاب از شب 
چو صبح آماده دیدار 
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش 
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش 
 شما را باده و جامه 
گوارا و مبارک باد 
 دلم را در میان دست می گیرم 
 و می افشارمش در چنگ 
 دل این جام پر از کین پر از خون را 
 دل این بی تاب خشم آهنگ 
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم 
 که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم 
 که جام کینه از سنگ است 
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است 
 در این پیکار 
 در این کار 
 دل خلقی است در مشتم 
امید مردمی خاموش هم پشتم 
کمان کهکشان در دست 
 کمانداری کمانگیرم 
شهاب تیزرو تیرم 
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم 
 مرا نیر است آتش پر 
 مرا باد است فرمانبر 
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست 
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست 
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز 
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز 
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد 
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد 
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود 
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود 
به صبح راستین سوگند 
 بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد 
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند 
 زمین می داند این را آسمان ها نیز 
که تن بی عیب و جان پک است 
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ 
 نقابی سهمگین بر چهره می اید 
 به هر گام هراس افکن 
مرا با دیده خونبار می پاید 
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد 
 به راهم می نشیند راه می بندد 
به رویم سرد می خندد 
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را 
 و بازش باز میگیرد 
دلم از مرگ بیزار است 
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است 
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است 
 همان بایسته آزادگی این است 
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند 
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند 
 پیش می ایم 
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد 
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد 
 برآ ای آفتاب ای توشه امید 
 برآ ای خوشه خورشید 
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب 
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب 
چو پا در کام مرگی تند خو دارم 
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم 
 به موج روشنایی شست و شو خواهم 
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم 
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید 
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید 
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید 
غرور و سربلندی هم شما را باد 
امدیم را برافرازید 
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید 
 غرورم را نگه دارید 
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید 
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید 
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام 
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن 
مادران غمگین کنار در 
مردها در راه 
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه 
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد 
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت 
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز 
راه وا کردند 
 کودکان از بامها او را صدا کردند 
مادران او را دعا کردند 
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت 
همره او قدرت عشق و وفا کردند 
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت 
 وز پی او 
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد 
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز 
خنده بر لب غرقه در رویا 
کودکان با دیدگان خسته وپی جو 
در شگفت از پهلوانی ها 
شعله های کوره در پرواز 
 باد غوغا 
شامگاهان 
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر 
 باز گردیدند 
 بی نشان از پیکر آرش 
با کمان و ترکشی بی تیر 
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش 
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش 
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز 
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند 
 و آنجا را از آن پس 
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پکشان سر زد 
ماهتاب 
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش 
 در دل هر کوی و هر برزن 
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت 
سالها بگذشت 
 سالها و باز 
در تمام پهنه البرز 
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید 
وندرون دره های برف آلودی که می دانید 
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند 
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند 
 و نیاز خویش می خواهند 
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ 
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه 
می دهد امید 
 می نماید راه 
 در برون کلبه می بارد 
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ 
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ 
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند 
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان 
 شعله بالا می رود پر سوز
شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۳۷
 
آذرنوش صنيع [ابتهاج] 
دکتر آذر ابتهاج در بابل بدنیا آمد. او یکی از نخستین زنان استاد، یکی از اعضای هیئت مدیره بانک ایرانیان و نخستین زن بانکدار و در مقام بالای اقتصادی در ایران بود. نامش در فهرست ۵۲ نفری صاحبان سرمايه و صنايع بزرگ از شورای انقلاب اعلام شد که اموالشان مصادره شد. آذر ابتهاج موسس و سردبیر «مجله دندان پزشکی» بود.
 
شفیعی كدكنی: مروج آثار روادارانه عرفانی
شفیعی كدكنی (م. سرشك) (متولد ۱۳۱۸) محقق، شاعر و نویسنده بزرگ در شناساندن آثار روادارانه عرفانی نقش ارزنده دارد.  میراث عرفانی ایران (سه جلدی): دفتر روشنایی ۱ - ( در شرح سخنان و افکار بایزید بسطامی) ۲ - نوشته بر دریا ( در بیان میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی) ۳ - چشیدن طعم وقت ( در شرح عرفان و افکار ابوسعید ابوالخیر) یکی از آن ده‌ها پژوهش ژرف اوست.
آوای بیداری
درین شبها
كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد
درین شبها
كه هر آئینه با تصویر بیگانه است
درین شبها
كه پنهان میكند هر چشمه ای سر و سرودش را
درین شبهای ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها كه میخوانی
توئی تنها كه می بینی
توئی تنها كه می بینی
هزاران كشتی كالای این آسوده بندر را
بسوی آبهای دور، چون سیلاب در غرش
توئی تنها كه میخوانی
رثای قتل عام و خون پامال تباران شهیدان را
توئی تنها كه میفهمی
زبان رمز و آواز چگور ناامیدان را
بر آن شاخ بلند، ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی كه اینك در جوانه های سرد باغ در خوابند
بمان تا دشتهای روشن آئینه ها، گلهای حوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری كه می گرید
بباغ مزدك و زردشت
تو عصیانی ترین خشمی كه میجوشد
ز جام و ساغر خیام 
 
درین شبها
كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد
و پنهان میكند هر چشمه ای سر و سرودش را
درین شبهای ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها كه میخوانی
 
احسان طبری: بر این زمین عبث مرو، بیافرین!
احسان طبری (۱۳۶۸ – ۱۲۹۵ هـ.خ.) سیاستمدار، فیلسوف، نویسنده، شاعر و منتقد، تلاش پیگیری در معرفی فرهنگ پیشرو و اندیشه انسانگرا در ایران داشته است. او سعی فراوان کرد بخش پیشرو فرهنگ و ادب کلاسیک ایران زنده کند. آثار متعدد پژوهشی او مانند مقاله زیر دلیل این مدعاست:
هنر پیمان سپرده، فرهنگ پویا
از زمان شادروان احمد کسروی، مورخ و مبارز شهید تا زمان خسرو گلسرخی شاعر و نقد نویس و مجاهد شهید، کسانی از روشنفکران مترقی که خواستند برای تحول بنیادی جامعه و حرکت سریع آن به جلو، چاره اندیشی، راهیابی و راهگشائی کنند، مسئله ی فرهنگ کلاسیک ایران و نقش هنر و بویژه شعر را مطرح کرده اند.
کسروی در یک سلسله از آثار خود مانند "فرهنگ است یا نیرنگ"، "حافظ چه می گوید"، "در پیرامون ادبیات" و غیره ادعانامه ی شدیدی علیه ادبیات کلاسیک ما و فرهنگ کلاسیک ما و فرهنگیان معاصر دولتخواه که می کوشیدند و می کوشند این فرهنگ را افزار مقاصد ارتجاعی قرار دهند، صادر کرده است. در آثار برخی از مبارزان امروزی و از آن جمله مبارز شهید خسرو گلسرخی انتقاد از "فرهنگ مومیائی" و خواست آنکه "فرهنگی پویا" جانشین آن شود، انتقاد از شعر کلاسیک تا حد نفی آن و ستایش شیوه های نوپردازانه در شعر، طنین نیرومند و آشکاری دارد.
در این برداشت ها مسلماً هسته ی تعقلی مهمی است که نمی توان و نباید نادیده گرفت: جامعه ی ایران تشنه ی یک دگرگونی بنیادی است و در عصر دو انقلاب: یعنی انقلاب اجتماعی در مناسبات تولید و انقلاب علمی و فنی در نیروهای مولده، نمی تواند در آن چارچوبی که جامعه طی قرنها ی دراز در آن منجمد شده بود، باقی ماند. جامعه باید به سوی افق های نو، میزان ها و ارزش های نو، نهادها و مؤسسات نو جهش کند.
فرهنگ ادبی کلاسیک ما و دیگر رشته های هنر و به ویژه موسیقی کلاسیک ما در شرایط نظامات سنتی فئودالی-پدرشاهی، در شرایط چیرگی یک بند "دسپوتبسم شرقی" یعنی استبداد خونین شاهان ایران، در شرایط هجوم و سلطه ی بیگانگان رنگارنگ، در شرایط رکود طولانی نیروهای مولده، در شرایط فقر و تیره روزی همه گیر، زندگی کرده و تکامل یافته و لذا جراحات عمیقی از دردهای سرکوفته، آه ها و اشکهای بی امید، تسلیم های تملق آمیز، هرزگی های انحطاط آمیز، پستی ها و فرومایگی هائی ( که به قول عبید زاکانی به صورت "مذهب مختار" یعنی روش مقبول و مرسوم در آمده بود) با خود دارد. موسیقی آوازی (مقامات) و ترانه ای ما غالباً ناله و شکوه ایست بی روزنه و بی درمان که به ناچار تجهیز نمی کند، بلکه روح را میکشد و به قول معروف "شخص را به یاد بدهکاری هایش می اندازد". این ادبیات و این موسیقی بطور عمده نمی توانند افزارهای نیرومند انگیزش و بسیج به رزم خواندن، به پیروزی راندن باشند و حال آنکه به چنین افزار معنوی نیاز سوزانی داریم.
ولی از این هسته ی معقول گذشته، در احتجاجات شادروان کسروی یک سلسله استنتاجات و غلوهای نارواست. از آن جمله است نفی کامل ارزش هنری ادبیات کلاسیک ایران به ویژه ارثیه ی گرانبهای شعری آن و از آن جمله شعر عارفانه مولوی و حافظ. اتفاقاً نکته اینجاست که آثار ادبی نثر و نظم، به ویژه نظم کلاسیک ما با آن چنان مهارت و قدرت هنری و در آن چنان ذروه خلاقیت بدیعی ایجاد شده که دارای قدرت تأثیر بی پایان است و لذا در ارزش عالی هنری آن ادنی تردیدی روا نیست. و نیز شعر عارفانه در ایران یكی از وسائل مهم مقاومت معنوی است. جای این بحث در اینجا نیست.
نیز خطا است اگر تصور كنیم ادبیات كلاسیك ما تماماً دیگر " فرهنگ مومیائی" است و نمیتواند به عنوان عنصر زنده و زندگی بخش مورد استفاده قرار گیرد. لذا باید از آن دربست صرف نظر كرد. اگر مشتی ادیبان سرسپرده ی رژیم و امپریالیسم كه خود را پاسداران و متولیان این ادبیات جلوه گر میسازند آنرا به افزار دكانداری و گمراه سازی بدل كرده اند، دلیل نیست كه فرهنگ ادبی ما در واقع دربست دارای سرشت ارتجاعی است. در فرهنگ ادبی شعر و نثر ما عناصر زیا، ماندگار، رزم آفرین، جان بخش، واقعاً انسانی، كه در عین حال در اوج هنری بودن است نه فقط كم نیست، بلكه فراوان است. اگر كسی از این دیدگاه، وارد بارگاه شعر و ادب فارسی بشود، در نزد استادان سخن مانند رودكی، فردوسی، ناصر خسرو، مولوی، نظامی، سعدی، حافظ، ابن یمین، جامی، صائب و دهها تن دیگر، مروارید های درخشانی خواهد یافت كه دارای تابش جاویدانند.
لذا وظیفه ی ما بزرگداشت فرهنگ ادبی ایران و توضیح و تفسیر تاریخی و منطقی آن و استفاده ی بجا از آن و جدا كردن عناصر زیا و پویای این فرهنگ از عناصر مرده و منحط است و نه برخورد یك جهتهِ نفی و تأیید، نفرین و آفرین.
در همین زمینه باید گفت كه قرار دادن ادبیات و شعر معاصر ما بمثابه ی پارسنگی در برابر ادبیات و شعر كلاسیك ما نیز نادرست است. در ادبیات و شعر معاصر نیز ما با بسیاری گرایشها، اشكال، مضامین و شیوه های سراپا مضر، انحطاطی، شكل پرستانه و غیر دموكراتیك روبرو هستیم. بندشكنی در شعر فارسی كه بویژه بوسیله ی نیما یوشیخ آغاز شد اقدامی بود ضرور و به گسترش ادبی كمك رسانده است ولی نه هر بندشكنی، نه هر نوآوری به خاطر نوآوری میتواند چیزی ماندگار در تاریخ ادب ایران بیافریند. به آثار نوپردازانه باید از جهت شكل ومضمون برخوردی سختگیرانه و جدی تری داشت.
در میان شكل و مضمون، عمده مضمون است. از جهت مضمون ادبیات باید احساس مسئولیت و تعهد كند و به یاری انسان و جامعه بشتابد و مددكار اكثریت مولد و زحمتكش جامعه و دشمن پیگیر طغلیان و غارتگران اجتماعی باشد و آدمی را با صفات مثبت بپرورد و در او نور ایمان و امید برافروزد و آتش رزم و طلب را شعله ور كند. روح هنرمند مانند شطّی كه به دریا می ریزد باید از خود تهی گردد تا آنكه دریای جامعه را غنی تر كند. تردیدی نیست كه اجراء این وظیفه ی خطیر و مقدس باید به شكل هنری با شیوه های هنری، یعنی از طریق توسل به تعابیر هنری، با چهره ها و صحنه پردازیها ی واقع گرایانه انجام گیرد و نه به شكل مقاله منظوم یا موعظه گری و شعاردهی روزنامه نگارانه و صدور احكام جامد.
درباره اینكه شعر و ادب نباید افزار یك درون كاوی، یك تفتن، یك تسكین خود برای شاعر باشد، بلكه باید به یاری مردم بشتابد. ادیبان و هنرشناسان سخنان ارجمندی گفته اند: ماكسیم گوركی بدرستی می گوید كه " شاعر نباید للـه و دایه ی روح خود باشد. بلكه بكوشد تا به پژواك جهان مبدل گردد".  هگل می گوید: "هر اثر هنری گفتگوئی است مابین هنرمند و آنكس كه آنسوتر ایستاده است". در قابوسنامه ی خود ما نیز این اندیشه آمده است، آنجا كه می گوید: "شعر از بهر دیگران گویند، نه از بهر خویش".
برخی تصور می كنند كه اگر هنرمند قبول مسئولیت و تهعد كند، ناچار خواهد شد واقعیت را به شكل معینی كه با تعهد او سازگار است منعكس كند نه بدان شكلی كه در واقع هست. این سخن زمانی صحیح است كه تعهد هنرمند در جهت خلاف واقع، در جهت خلاف حركت تاریخ باشد. اگر این تعهد از خود واقعیت برخیزد و در جهت تكامل تاریخی قرار داشته باشد، موجب دگرسازی و مسخ حقیقت و واقعیت نمی شود. لذا كوچكترین تضادی مابین تعهد نویسنده و واقع گرائی نیست.
باری، محتوی است كه در هنر اصل قضیه است. ولی برای بیان این محتوی، هنرمند میتواند و باید اسلوبها و اشكال مختلف و ژانرهای گوناگون هنری را بكار بندد. این دیگر منوط به قریحه، ذوق، سلیقه، سبك، دید و ویژگیهای كار هنری هنرمند است كه به هنر خود چه شكلی عطا كند ولی این شكل ضرورتاً باید بلیغ و دموكراتیك باشد و نه به صورت طلسماتی برای "خواص" و نمادهای اسرارآمیز  نا دریافتنی روشنفكرانه.
این استدلال كه گویا پیچیدگیهای سمبولیك خوبست زیرا خواننده و شنونده را به فكر فرو میبرد و لذا تجهیز میكند، سطحی است. آری اثر هنری باید خواننده و شنونده را به فكر فرو برد. به اندیشیدن وا دارد ولی نه از راه دشوارپردازی بلكه از طریق ژرف گوئی. در عین حال ما، بویژه در دوران كنونی كه رژیم استبدادی مانع بیان آزاد است. استفاده ی صحیح و هنری از افزار نمادها و سمبولهای هنری را سودمند میشمریم و با كسانی كه آنرا نوعی ترسوئی و گریختن در پرده ی استعارات و احتراز از آشكاره گوئی میشمرند موافق نیستیم. ما نباید میدان تعبیر هنری را تنگ كنیم. چنین عملی سكتاریسم در هنر است. 
بر پایه ی این دو اصل در مورد شكل و مضمون فرهنگ نوآورانه ی ادبی و شعری ما باید مورد بررسی نقادانه قرار گیرد تا از صورت درون كاویهای رنجبار، بحث های تجریدی، حدیث نفس و شكوه گری های انفرادی، چهره پردازی ها و صحنه سازی های مینیاتوری و انتزاعی درآید و در آن جریان خود زندگی، نبض کوبنده ی حوادثی كه در اطراف ماست احساس شود. چنانكه آثار نثر و نظم فراوانی بوجود آمده است كه این توقعات را بر آورده میكند.
اگر بخواهیم سخن خود را خلاصه كنیم آنست كه نه نفی فرهنگ گذشته، بلكه بهره برداری درست و علمی و انقلابی از آن، نه مقابله ی فرهنگ گذشته و نو با یكدیگر، بلكه دیدن پیوند ارگانیك تاریخی میان عناصر این دو فرهنگ، نه ستایش دربست و بلاشرط نوپردازی، بلكه سیر شعر و نثر معاصر به سوی محتوی مثبت و شكل بلیغ، راه درست كار و حل صحیح مسئله است. هرگاه فرهنگ ادبی معاصر ما از ارثیه ی غنی گذشته ی خود و از چشمه های فیاض فرهنگ جهانی و زمینه ی سرشار فرهنگ فولكلوریك بهره گیرد و مسئولیت و رسالت تاریخی خود را از نظر دور ندارد، خواهد توانست به خلق آثاری درخشانتر از آنچه كه تا كنون توانسته است، موفق شود. 
بی اعتنائی به فرهنگ كلاسیك ما، بی خبری از فرهنگ پر تنوع جهان، بی بهرگی از فولكلور غنی ایران، بی توجهی به هدف های یك هنر پویا در عصر طوفانی ما، نمیتواند موجب سترونی هنر و سقوط آن در شكل گرائی انحطاطی و مضامین پوچ نشود.
 
شادی، غرور و اعتماد به نفس ناشی از آفرینش را کرانی نیست. مردمی که می آفرینند، تولید می کنند، و می کارند، به زانو در نمی آیند، به ستوه در نمی آیند و درمانده نمی شوند. اینک دعوت احسان طبری به خلاقیت:
زمین
زمین كه گورگاه و زادگاه زندگان
سرشت گاه بودنی است
چو اژدهای جادویی
ز ژرفنای خود بر آورد بساط نغز خرمی
سپس به كام دركشد،
هر آن چه در بساط هِشته بُد
به باد مرگ می دهد،
هر آن چه را كه كِشته بُد
به سوی اوست، بازگشت برگ ها و غنچه ها
به سوی اوست، بازگشت چشم ها و دست ها
از او بُوَد به رشته ها گسست ها
به معبد شگرف اوست، آخرین نشست ها
مشو ظنین، كه این زمینِ نا امین
چو رهزنی به جاده های زندگی كند كمین
كه تا تنی نهان كند، به متنِ سردِ خود كنون
كه بر زمین روی روان
جوان كن از فروغ زندگی
كنون كه بر زمین چمی
دمی،
نمی ز اشك خود،
به خاك وی نثار كن
بر این زمین پیر
گورگاه و زادگاه خود، گذار كن
از او بخواه همتی
كه تا بر آن رونده ای
نپیچی از سبیل مردمی دمی
چو مرگ بی امان رسد،
ز راه چون درندگان
چنان روی به گور خود
كه از برش نرویدا
گیاه لعنتی ز تو، به زیر پای زندگان.
زمین ز گنج نغز خود،
تو را نثار داده است
شگُفتِگی و خرمی به هر بهار داده است
ز موج نیلگونِ بحر
صید كن نصیب خود
به چرخ لاجوردِ دهر
پر بكش به طیب خود
ز جادوی گیاه ها،
به دست كن طبیب خود.
نه گورگاه
كارگاه آدمی است، این زمین
همو برادر تو،
مادر تو،
یاور تو است
سرای آشنای گرم مهر پرور تو است؛
بر این زمین عبث مرو
بیافرین 
بیافرین 
 
مهدی اخوان ثالث: مپـرسید از نـام و نـانـش دهید
مهدی اخوان ثالث (۱۳۶۹ - ۱۳۰۷ هـ. خ) آئینه دار تاریخ معاصر ایران است. اخوان چندین با به اتهام سیاسی به زندان افتاد. در سال ۱۳۶۰ جمهوری اسلامی او را از تمام مشاغل دولتی بدون حقوق بازنشسته کرد.
گاه یک اثر هنری چنان روح زمانه را در خود منعکس می کند که گویا تصویری است از احساسات هزاران انسان رنج کشیده. زمانی که هزاران خانواده به خاطر پاکسازی عقیدتی جمهوری اسلامی نانشان بریده می شود، زنده یاد مهدى اخوان ثالث در منظومه اى بنام "آئین مردان حق" اندیشه ابوالحسن خرقانی را در شکلی نو در جامعه فریاد می کند. یادآوری تاریخ است یا زبان حال امروز؟
داستان از این قرار است: روزى مرد گرسنه ای به خانقاه بلحسن پناه جست. مریدان چون وى را دیگر پرست یافتند، به خوارى از خانقاهش بیرون راندند. بلحسن چون ا ین ماجرا بشنید، فرمود تا این جمله را برسردر خانقاه نوشتند: "نانش بدهید و نامش نپرسید كه هركس حق را بجان ارزد، بلحسن را به نان ارزد." اخوان این اندیشه انسانی را چنین بازگو می کند:
مگر بلحسن  پیر  و  شیر  مهان            که خرقان از او شهره شد در جهان
همان شاه درویش بخشنده ذات              سعه‌ی  صدر،  او را کهین  صفات
دلش مهد خورشیدها ونجوم                       کز آن پرتوی گشته نور العلوم
چه پیری که بر شیر گشتی سوار          به دستش چو  تازانه ای  گرزه مار
بـفـرمـود  بـر  سـر  در  خـانــقاه            نــگارند  این نقش خورشید  و ماه
هر آنکس که آید بر این در فرود         بـه   اکـرام  و  بـا  آفـریـن  و  درود
به هر دین و ایمان امانش دهید                مپـرسید از نــام  و  نـانـش  دهید
که هر کس که حق را بیرزد بجان           یـقیـن  بـلحسن  را  بیرزد به  نان
**************
چنین  است  آیین  مردان حق                  که  بر  دین  حقند و  ایمان  حق
بدانند یزدان  که  او  جــان دهد                همو نان ، نه با شرط ایمان دهد
همه خلق روزی‌خوران حقند                   به جان  و به  نان  میهمان حقند
کریمی که مخلوق را جان بداد               چـگونه  ورا  خان  بی نان  نهاد؟
گر آبی بَری یاکه نانی بُری                  ز  یزدان  تهی بل ز شیطان  پُری
 
آرامش دوستدار: نقد نیندیشی و دین‌خوئی
آرامش دوستدار در سال ۱۳۱۰ خورشیدی در تهران زاده شد. در سال ۱۳۳۶ برای تحصیل فلسفه به آلمان رفت و بعدها از دانشگاه بن دکترای فلسفه گرفت. موضوع رساله‌ی دکترای او، «متافیزیک اخلاق در فلسفه‌ی اراده‌ی معطوف به قدرت نزد نیچه» بود. آرامش دوستدار پس از پایان تحصیلات به ایران بازگشت و از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۸ استاد فلسفه‌ی دانشگاه تهران بود. وی پس از بسته‌شدن دانشگاه‌ها، بار دیگر به آلمان بازگشت و اکنون در شهر کلن زندگی می‌کند.
آرامش دوستدار در سه کتاب "ملاحظات فلسفی در دین و علم (بینش دینی و دید علمی)"، "درخشش های تیره" و "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" گفتمانی انتقادی و پرسشگر دارد. مضمون اصلی نوشته های دوستدار بررسی همه جانبۀ «دین خویی» فرهنگ ایرانی و خصلت «نـیندیـش» بودن آن قشری که تولید فرهنگ خواص را عهده دار بوده، از جمله، و به طور بارز، روشنفکری پسامشروطۀ به اصطلاح سکولار است.
او فرهنگ ایران را از گذشته تا به امروز "فرهنگی دین خو" می داند. دینی که "امکان پرسیدن را از آدم ها می گیرد و از آن ها بنده هایی می سازد تا با توسل به مرجع دینی، به پاسخ دست یابند."
او در نوشته هایش نشان می دهد در فرهنگ دینی ایران "هیچوقت کشمکش فکری وجود نداشته" و اگر هم بوده "یا در زمینه فقه یا شرح فلسفه اشراق و یا درگیری هایی بوده که بین شعرا پیش می آمده است". او این فرهنگ را "ایستا" لقب می دهد.
دوستدار در معرفی آثار خود مى‌ نویسد: 
من كوشیده‌ام اولا توضیح بدهم كه منظور من از اعتقاد چیست و چگونه برابر اعتقاد اندیشیدن یا تفكر قرار می گیرد و نه بی اعتقادى. سپس پرداخته‌ام به اینكه ما از دوران پیشین، یعنى از زمان هخامنشیان و زردشت، عملا از دو ناحیه تحت سلطه دین بودیم: هم از طریق حكومت هخامنشیان و هم از طریق تصورات زردشتی. سپس من نمونه‌هایى را در اسلام نشان داده‌ام كه بر اساس این نمونه‌ها، فكر می كنم موفق شده‌ام نشان دهم كه همه آدمهاى مهم ما به صورتى در وابستگى اندیشیده‌اند، البته در اینجا ”اندیشیدن“ را باید در گیومه گذاشت. یعنى مواردى كه من آنجا آورده و نشان داده‌ام، موارد مهمى هستند در تاریخ ما، از جمله ابن سیناست، از جمله در خارج از تاریخ ما اما در تاریخ جهان اسلام ابن خلدون است و ابوریحان بیرونى است. بخصوص در مورد این آخرى، یعنى ابوریحان بیرونى، كه پژوهشگرى نسبتا مستقل بوده است، می بینیم كه نشان می دهد كه چگونه در پنجه دین گرفتار است و بنابراین نمی تواند آن گونه كه می بایست تكان بخورد. البته دو مورد نیز نشان داده‌ام، كه این دو مورد در فرهنگ ما استثنا بوده اند: یكى عبدالله روزبه ابن مقفع است و دیگرى رازى است. این دو مورد را نشان داده‌ام كه در تاریخ فرهنگ ما از طریق این دو نمونه اندیشیدن صورت گرفته است، با وجود سلطه دائمى و چیره‌ناپذیر دین در مملكت ما. اما هر دو نمونه‌، یعنى ابن مقفع و رازى، طبعا كارى از پیش نتوانستند ببرند، براى اینكه زیر چرخ دنده‌هاى فكر دینى از بین رفتند. در پایان كتاب فصل نسبتا مشروحى هست كه اختصاص داده شده به فردوسى، سبب آن هم این است كه فردوسى به عنوان ایرانى‌ترین شاعر ما در سال چهارصد پس از ظهور اسلام آنچه را با رویداد اسلام بر ما گذشته بوده و همچنین ادامه خواهد داشت، دیده است. یعنى فردوسى در هزار سال پیش پیش‌بینى كرده و دیده كه این فرهنگ از كجا شروع شده و به كجا منتهى خواهد شد، یعنى به وضع رقت انگیز كنونى، اگر اینجا بخواهم بگویم. بنابراین بقیه را هم باید به تفصیل خواند و خیال نمی كنم بیش از این ممكن باشد كه من باز توضیح بدهم.
 
داریوش آشوری: پرهیز از شیفتگی، نقد عقلانی
داریوش آشوری (متولد ۱۳۱۷ ) نویسنده و مترجم معاصر در مجموعه مقاله‌های «ما و مدرنیّت» به تحلیل بحران فرهنگی جامعهٔ ایران در روبرو شدن با مدرنیّت می‌پردازد. 
روشنفکران ایران عمدتاً با شیفتگی با آرمان ها و اعتقادات سیاسی برخورد کرده و می کنند. از اینرو در تحلیل تحولات و شخصیت ها کمتر بی طرف و منصف هستند. برخی روشنفکران سعی کردن با یکسان جلوه دادن جنبش گسترده دموکراسی، آزادیخواهی، حقوق بشر و فردگرائی مردم در غرب را با جهانخواری و تجاوز گری دولت های غربی، خاک در چشم مردم بپاشند. مهدی بازرگان، جلال آل احمد، علی شریعتی، ابوالحسن بنی صدر، و عبدالکریم سروش (در اوایل فعالیت خود) چنین عمل کردند و جامعه ایران که با مبارزه مردم سنگرهای مهمی چون آموزش و پرورش و دادگستری را از چنگ روحانیت نجات داد را به شدت تضعیف کردند و جاده صاف کن نابودی تمام دستاوردهای سکولار به دست جمهوری اسلامی به رهبری آیت اله خمینی شدند. آنها به عنوان اسب تروای فاشیسم اسلامی در جنبش روشنفکری ایران با کوبیدن دموکراسی غربی و عدالت اجتماعی شرقی به خمینی مشروعیت بخشیدند. آنها با قیافه‌ای متفکرنما و انقلای نما و با نفی همه دستاوردهای مدرن مبارزات مردم ایران و جهان و با نفی مکانیکی گذشته ایران، تلاشی مذبوحانه و شوربختانه موق را در جهت اسلام واپسگرا اسلام  و لباس امروزین پوشیدن به ایده های ارتجاعی اسلام نمودند و بخشی از جوانان را آماده پذیرش نظرات ارتجاعی خمینی کردند.
آشوری در مقاله‌ی «هشیاری تاریخی - نگرشی در "غرب زدگی" و مبانی نظری آن» ( ۱۳۴۶ ) نخستین بار غرب‌زدگی را به شیوه‌ی عقلانی و علمی در تاریخِ اندیشه‌ی روشنفکرانه‌ی ایران نقدِ می کند. 
او در دو مقاله های چرا «رواداری»؟ کند‌-‌و-‌کاو در معنای یک ترم و برابرنهاده‌ی آن (۱۳۸۵) و یک نکته‌ی تِرم‌شناختی: دنباله‌ی «چرا رواداری»(۱۳۸۵) به ریشه شناسی روادری می پردازد:
چرا «رواداری»؟
کند‌-‌و-‌کاو در معنای یک ترم و برابرنهاده‌ی آن
واژه‌ی tolérance در فرانسه و دو معادلِ آن در انگلیسی،tolerance  و toleration، از ترم‌هایی هستند که امروز برای ما روشنفکرانِ ایرانی برجستگی خاصّی یافته اند. زیرا، گذشته از برخورد با آن‌ها در ترجمه‌ی متن‌های فلسفه‌ی سیاسی مدرن، این ترم‌ در رابطه با خوشه‌ای از مفهوم‌های پیوسته به یکدیگر، همچون آزادی‌های سیاسی و مدنی، جامعه‌ی مدنی، و سکولاریسم، یکی از مفهوم‌های اساسی برای مدرنگری ساختارِ قدرت در ایرانِ کنونی ست. از این‌رو، در فلسفه‌ی سیاست به یک برابرنهاده‌ی دقیق و سنجیده برای آن نیاز داریم. در ترجمه‌ی آن به فارسی برابرنهاده‌های گوناگونی به کار می‌رود: از تسامح، تساهل، مدارا، و بردباری گرفته تا تحمّل. امّا این برابرنهاده‌ها معنای اصلی این واژه را تا قرنِ شانزدهم می‌رسانند، که هنوز هم در جای خود درست است و به کار می‌رود، امّا از یک چرخشِ اساسی معنایی در آن غافل است؛ چرخشی که با آن این مفهوم از معنای اصلی خود فاصله می‌گیرد و با یک معنای تازه پای به میدانِ ترم‌های سیاسی‌ـ حقوقی مدرن می‌گذارد. برای درکِ این نکته می‌باید به تاریخِ این واژه و این چرخش توجّه کرد.
«رواداری» یک مشتقّ‌ِ قدیمی ست از مصدرِ رواداشتن که من آن را برای این معنای مدرنِ تولرانس پیشنهاد کرده ام و به کار برده ام و کسانی نیز از نویسندگان و مترجمانِ فلسفی آن را پذیرفته اند و به کار می‌برند. امّا این گزینش هنوز نیازمندِ توجیهِ نظری ست. این را هم بگویم که من نخستین بار در فرهنگِ انگلیسی‌ـ‌ فارسی سلیمانِ حییم به این برابرنهاده برخورده ام و می‌باید از ذوق و زباندانی آن فرهنگ‌نویسِ توانا این جا یاد کنم. باری، من این برابرنهاده را در معنای دقیقِ حقوقی‌ـ‌سیاسی تولرانس از آن جهت رساتر و دقیق‌تر از دیگر برابرنهاده‌ها می‌دانم که تولرانس در این کاربرد رفته‌ـ‌رفته از زمینه‌ی اصلی معنایی خود، که همان مدارا یا بردباری و شکیبایی باشد، فاصله گرفته و از قلمروِ معنای واکنشِ روانی منفی نسبت به چیزی، در یک گذارِ دو قرنه‌ی تاریخی، به قلمروِ معنای ارزشی کنشِ مثبتِ حقوقی‌ـ‌سیاسی درآمده است. تولرانس، در آن معنای اصلی شکیبایی در برابرِ چیزی تحمیلی و ناخوشایند را می‌رساند. این واژه در فیزیک و پزشکی نیز کاربرد دارد، به معنای میزانِ مقاومتِ یک سازه در برابرِ فشار یا میزانِ مقاومتِ بدن در برابرِ زهر یا یک اندامِ پیوندی.
ریشه‌ی این کلمه در زبان‌های اروپایی مصدرِ tolerare در زبانِ لاتینی ست، به معنای کشیدن، تاب آوردن، تحمّل کردنِ درد یا بار، که دو مصدرِ tolérer و to tolerate، به ترتیب، در فرانسه و انگلیسی از آن برآمده است که در اصل همان معنا را داشته است. پیشینه‌ی کاربردِ آن در زبانِ فرانسه از پایانِ سده‌ی چهاردهمِ میلادی ست. از سده‌ی پانزدهم معنای آن رفته‌ـ‌رفته اجتماعی می شود و معنای شکیبایی در برابرِ چیزهای ناخوشایند از نظرِ رفتاری و اخلاقی و اعتقادی به خود می‌گیرد. در سده‌ی هفدهم، با رشدِ عقل‌باوری، این معنا میدانِ بیشتری پیدا می‌کند و مشتقّ‌ِ tolérance در فرانسه از آن ساخته می‌شود که به انگلیسی نیز راه می‌یابد. در انگلیسی، پیش از آن، از نیمه‌ی سده‌ی شانزدهم، مشتقّ‌ِ toleration نیز از این ریشه ساخته می‌شود که بارِ معنای مدرنِ تولرانس بیشتر بر دوشِ آن است. 
 
علی اکبر سعیدی سیرجانی: خدا ناشناسم اگر "این" خداست!
علی اکبر سعیدی سیرجانی (۱۳۷۳ – ۱۳۱۰ هـ. خ.)، ادیب، پژوهشگر و نویسنده پرکار و جسور که سال ۱۳۷۳ به قتل رسید، فضائی باز برای تنفس آرزو می کرد:
خدانشناس
خـبـر دارى اى شیخ دانا که من                  خدا ناشناسم خدا ناشنــــــا س
نه سربسته گویم دراین ره سخن                  نه ازچوبِ تکفیردارم هراس
زدم چون قـدم ازعـدم در وجو د                خدایـت بـرم اعتبارى نداشــت
خـــداى تو ننگیـن وآلوده بــــود                 پرستیدنـش افـتخارى نداشـــت
خــدائى بدیـنـسان اســـیـرنـیــا ز           که برطاعت چون توئى بسته چشم
خــدائى که بـهـر دو رکعت نماز           گرآید به رحم وگرآید به خشــــــــم
خــدائى که جـزدرزبـان عـــرب            بــه دیـگـر زبـانـى نـفـهـمـد کــلام
خــدائى که نـاگـه شود درغضب             بسوزد به کین خرمن خاص وعام
خــدائى چنان خودسر وبـلهـوس                 که قهرش کـنـد بـیـگـناهان تباه
بـه پـاداش خـشنودى یک مگـس                 زدوزخ رهاند تنــــــــى پرگناه
خــدائى کـه بـا شـهـپـر جـبرئیل                  کند شهــرى آباد را زیر و رو
خــدائى کـه درکـام دریـاى نـیـل                   برد لشکر بى کرانــــــى فرو
خــدائى کـه بى مزد مـدح و ثـنـا                  نگردد به کار کســى چاره ساز
خدا نیسـت بـیـچاره، ورنه چـرا                   به مدح وثناى تو دارد نیــــــاز
خداى توگه رام و گه سرکش است            چو دیوى که اش باید افسون کـنند
دل او به "دلال بازى" خوش است           وگرنه "شفاعتگران" چون کننــد؟
خـداى تـوبا وصـف غلمان وحـور             دل بـنـده گـان را به دســت آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور            به زیر نگین هرچه هـسـت آورد
خـداى تو مانند خان مغول                         "بتهدید چون برکشد تیغ حکم"
زتهدیـد آن کـارفـرماى کـل                         "بمانند کرٌ و بیان صم و بکم"
چو دریاى قهرش درآید به موج                       ندانـد گـنه کاره از بـى گناه
به دوزخ درون افـکند فوج فوج                       مسلمان وکافر، سپید وسیاه
خــداى تــو انــدرحـصـار ریــا                      نهان گشته کزکس نبیند گزند
کسى دم زند گر به چون و چرا                     به تکفیر گـردد چـماقش بـلند
خــداى تـو با خـیـل کـرٌ و بیان                  به عرش اندرون بزمکى ساخته
چوشاهى که ازکار خلق جهان                  بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه
نهان گشته درخلوتى تو به تو                      بـه درگاه او جز ترا راه نیست
توئـى مـحرم او که ازکار او                      کسى در جهان جزتوآگاه نیست
تو زاهد بدینسان خـدائى بـناز                    که مخلوق طبع کج اندیش تست
اسیر نیاز است و پابـست آ ز                    خدائى چنین لایق ریش تســــت!
نه پنهان نه سربسته گویم سخن                 خدا نیست این جانور، اژدهاست
مرنج ازمن اى شیخ دانا که من                 خدا ناشناسم اگر "این" خداست!
 
تقی مدرّسی: انسان با محبت رشد می کند و با گذشت کامل می گردد.
تقی مدرّسی (۱۳۷۵ – ۱۳۱۱ هـ. خ.) که در مدت چهل سال دوری از میهن تنها دو بار به ایران آمد  دررمان «یَکُـلیا و تنهائی او» از زبان شائول در برابر اَمَـصـیا پادشاه اسرائیل می گوید:
.... باید فهمید که مردم از زندگی خودشان مانند قلعه‌یی دفاع می کنند. در اینگونه مواقع خشن و بیرحم می‌شوند. عواطفشان لطافت و رقت ندارد. به سوی آسمان فقط به خاطر کمک نگاه می کنند. امّا با وجود این بیچاره و ترحم انگیزند. آری مولای من، مردم روی زمین کور و زمخت می باشند، اما تو باید به خاطر داشته باشی که جهالت ترحم انگیز است. اگر چه مردمان جاهل کینه می ورزند، اما همانطور که اسبهای مجروح دل انسان را به سبب بی زبانیشان به درد می آورند و انسان از لگدهای وحشیانۀ حیوان خشمناک نمی گردد و به زخمش مرهم می گذارد، نادانی را باید با محبت رام کرد. انسان با محبت رشد می کند و با گذشت کامل می گردد.
 
فروغ فرخزاد: آشنا با رنج‌های خواهران خویش
فروغ فرخزاد (۱۳۴۵ - ۱۳۱۳)، شاعر و فیلمساز یکی تاثیرگذارترین زنان در ادبیات و نگاه زنان در ایران است. او اشعارش در کتاب‌های «اسیر»٬ «دیوار» و «عصیان» با بی‌تابی و خشم از محدودیت و اسارت زنان می‌گوید و تلاش خود را برای رهایی زنان می‌سراید.
از فروغ فرخزاد نقل شده که سال ۱۳۳۲ در نامه‌ای گفته است "من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی‌عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است."
شهریور ۱۳۳۷ با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز پیشرو آشنا و در شرکت او به نام گلستان فیلم مشغول کار شد. این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر داد. او پاییز ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را از زندگی جذامیان آسایشگاه تبریز ساخت. فیلمی که شهرت او را به خارج از مرزهای ایران برد.
یک سال بعد مجموعه شعر تازه او به نام «تولدی دیگر» منتشر شد. مهدی اخوان ثالث شاعر هم‌دوره فروغ فرخزاد درباره این کتاب گفته است "من معتقدم تولدی دیگر نه تنها برای فروغ تولد تازه‌ای بود٬ بلکه مولود همایون شعر زنده و پیشرو امروز ما و تولد تازه برای شعر پارسی است."
فروغ با این کتاب و مجموعه بعدی‌اش به نام ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد٬ نامش را در فهرست بزرگ‌ترین شاعران معاصر ایران ثبت کرد. هرچند آنقدر زنده نماند که تأثیر صداقت و جسارت نگاهش را در نسل‌های بعد ببیند. ۳۲ سال بیشتر نداشت که در تصادفی در تهران کشته شد.
فروغ از ازدواج، رنج جانکاه و محرومیت زنان، از ریاکاری و دروغ مسلط می نالد. در جامعه ای که حتی روشنفکرانش هم "زن آزاد " را هرزه تلقی می کنند او همه جا با تصویر خود به مثابه زن خطا کار روبروست. 
در شعرهایش، جا به جا، عشق ورزی و گناهکاری به هم گره می خورد. حدیث عشق و گناه بالاخره فروغ را که از پرسش باز نمی ایستد به رودروئی با خدا می کشاند. در شعرهای مجموعه "عصیان"، فروغ همچون بنده ای عاصی، خدا را به پرسش می کشد. به جای مقدمه کتاب، آیاتی از تورات و قرآن نقل شده و شعرهائی از خیام سرآغاز هر بخش منظومه است. حرف بنده عصیانگر اینست که اگرخدا جهان و انسان را اینگونه آفریده که هست و بر همه اجزای آن اختیارتام دارد، پس تقصیر گناه آدمی بر دوش اوست.
با گزینش آزادی خلاق در جامعه ای استبداد زده، فروغ، با ذهنیتی جستجوگر، چشمانی باز و زبانی صادق، به راهی سخت گام می نهد. چرا که تابعیت از سنتها احساس امنیت عرضه می کند، حال آنکه جستجوی آزادی، با ضرورت عهده دار شدن هر انتخاب، فرد را با اضطراب و ناامنی درگیر می کند. 
مجموعه شعرهای "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد" بیانگر این چالش شادی آفرین و در همان حال رنجبار هستند. عشق همچنان موضوع مرکزی شعرهاست اما مقوله گناه از آنها رخت بر می بندد. کلمات گناه و گناهکاری در شعرهای معدودی به زبان می آید و این بار نه برای بیان حس گناه شاعر، بلکه برای ترسیم وحشتی که جان آدمی را ناتوان می کند.
فروغ از جامعه خفقان زده بیمار و انسان از خود بیگانه ای می گوید که ناتوان از درافکندن طرحی برای تحقق خویش، سر سپرده قدرتهای مسلط است: خدائی قاهر که بنده را به اطاعت فرامی خواند واز مجازات می ترساند، سنتهائی که تکرار را به جای اندیشیدن می نشانند و مادیاتی که معنا را از زندگی حذف می کنند. 
 
فروغ فرخزاد
 
غلامحسین ساعدی: درختی که در اوج بالندگی اره شد
غُلامحُسین ساعِدی با اسم مستعار گوهرمراد ( ۱۳۶۴ - ۱۳۱۴ هـ. ش)، در سال ۱۳۴۱ از تبریز به تهران رفت. این سفر سرآغاز آشنایی او با بخشی از روشنفکران و هنرمندان همدوره‌اش بود. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روان‌پزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت.
ساعدی در سال ۱۳۴۶ یکی از پایه گذاران اصلی کانون نویسندگان ایران بود. در سال ۱۳۵۳ با همکاری نویسندگان صاحب‌نام آن زمان، مجله الفبا را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک‌نگاری شهرک‌های نوبنیاد، توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.
پس از آزادی از زندان سه داستان گور و گهواره، فیلمنامه عافیت‌گاه و داستان کلاته‌نان را نوشت و در سال ۱۳۵۷ به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد. او در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت.
پس از انقلاب اسلامی، ساعدی به تبعید ناخواسته تن داد و در اواخر سال ۱۳۶۰ راهی پاریس شد. خود او در این مورد می نویسد:
در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را می بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل كشور. حتی اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفی می كنم.
ابتدا با تهديدهای تلفنی شروع شده بود. در روزهای اول انقلاب ايران بيشتر از داستان نويسی و نمايشنامه نويسی كه كار اصلی من است، مجبور بودم كه برای سه روزنامه معتبر و عمده كشور هر روز مقاله بنويسم.
يك هفته نامه هم به نام آزادی مسئوليت عمده اش با من بود. در تك تك مقاله ها، من رو در رو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابود كردن روزنامه ها، بعد از نشر هر مقاله، تلفن های تهديدآميزی می شد تا آنجا كه مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيروانی زندگی نيمه مخفی داشته باشم. 
بيشتر اعضای اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من می آمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفی داشتيم. و باز ماموران رژيم در به در دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به نفع اوست كه خودش را معرفی كند، و به برادرم كه جراح است مدام تلفن می كردند و از من می پرسيدند. يكی از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به اتاق زير شيروانی من ريختند ولی زن همسايه قبلا من را خبر كرد و من از راه پشت بام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهای يك استوديوی فيلمسازی قايم شدم و صبح روز بعد چند نفری از دوستانم آمدند و موهای سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيیر قيافه و لباس به مخفیگاهی رفتم. مدتی با عده ای زندگی جمعی داشتم ولی مدام جا عوض می كردم. حدود ٦-٧ ماه مخفیگاه بودم و يكی از آنها خياطخانه زنانه متروكی بود كه چندين ماه در آنجا بودم. و هميشه در تاريك مطلق زندگی می كردم، چراغ روشن نمی كردم، پرده های همه كشيده شده بود. 
همدم من چرخ های بزرگ خياطی و مانكن های گچی بود. اغلب در تاريكی می نوشتم. بيش از هزار صفحه داستان های كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد می كردند كه جای مرا پيدا كنند و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوی ويزای فرانسه را گرفتم و به پاريس آمدم.
و الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانه يكی از دوستانم به سر می برم. احساس می كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعی نمی بينم. تمام ساختمان های پاريس را عين دكور تئاتر می بينم. خيال می كنم كه داخل كارت پستال زندگی می كنم. از دو چيز می ترسم: يكی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن. سعی می كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم و در فاصله چند ساعت خواب، مدام كابوسهای رنگی می بينم. مدام به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايی، نام كوچه پس كوچه های شهرهای ايران را با صدای بلند تكرار می كنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را به طور كامل از دست داده ام. نه جلوی مغازه ای می ايستم، نه خريد می كنم؛ پشت و رو شده ام. 
در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را می بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل كشور. حتی اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفی می كنم. از روی لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يك مكانيسم دفاعی می دانم. حالت آدمی كه بی قرار است و هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه هاست. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگی كردن برای من بدتر از سال هايی بود كه در سلول انفرادی زندان به سر می بردم...". (الفبا، ش ۷، ۱۳۶۵)
ساعدی در جمع روزنامه نگاران انگلیس سخنرانئی در باره سانسور در ایران ایراد کرد که خواندنی است. این سخنرانی از سوی ایندکس آن سنسرشیپ (Index on Censorship ) برگزار شد و در کیهان ۱۳۵۷ در شماره های ۱۰۶۲۵، ۱۰۶۲۸، ۱۰۶۳۱ و ۱۰۶۳۳ نیز منتشر شد. در این مجموعه مقالات، تاریخ سانسور از سانسور رسمی در ایران، یعنی از هنگام تأسیس اداره سانسور توسط اعتماد السلطنه، تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دنبال می شود. در چهار شماره مقاله مذکور به موارد زیر پرداخته است:
اولین بیانیه، سانسور در مطبوعات، انتشار شبنامه در مقابل روزنامه ها، تصویب قانون مطبوعات در مجلس، تاسیس اداره انطباعات، محدود شدن مطبوعات توسط محمدعلی شاه، سانسور در دوران رضاشاه، قربانیان سانسور مانند فرخی یزدی، سانسور بین سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، نقش قوام السلطنه در سانسور مطبوعات، اصلاح قانون مطبوعات و مطالب دیگر. ( (Javadi, ۱۹۸۴ 
ساعدی طی سال های ۶۱ تا ۶۴ در پاریس اقدام به انتشار مجله الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت. او اما زندگی در تبعید را تاب نیاورد و در روز دوم آذرماه ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت . احمد شاملو در باره ساعدی می‌گوید:
آن‌چه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیم جانی بیش نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقا زندگی‌ نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. وقتی درختی را در حال بالندگی اره می‌کنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده‌اید، بلکه خیلی ساده او را کشته‌اید. ساعدی مسائل را درک می‌کرد و می‌کوشید عکس‌العمل نشان بدهد. اما دیگر نمی‌توانست. او را اره کرده بودند.
 
مهشید امیرشاهی: ادیب و فرهیخته‌ی مبارز آزادی بیان و جدایی دین از سیاست
مهشید امیرشاهی ( - ۱۳۱۶) نویسنده، طنزپرداز، مترجم و روزنامه نگار، در انگلستان در رشتهٔ فیزیک تحصیل کرد. پس از بازگشت به ایران در ابتدا به تدریس فیزیک و ریاضی پرداخت. در اوقات فراغت به ترجمهٔ آثار ادبی مشغول بود. سپس در مؤسسه انتشارات فرانکلین به عنوان ویراستار کتابهای ادبی و علمی مشغول به کار شد. سپس در برنامهٔ انتشار کتابهای کودکان، کتابهای متعددی برای کودکان و نوجوانان ترجمه کرده است. 
مهشید امیرشاهی در داخل و خارج کشور با نشریاتی چون فرهنگ و زندگی، رودکی، قیام ایران و نهضت، Les Temps Modernes فرانسه زبان و Newsday انگلیسی زبان، همکاری داشته است. فعالیت‌های رادیویی اش هم در ایران انجام شده و هم در خارج از ایران. 
مهشید امیرشاهی در جریان انقلاب اسلامی به صراحت علیه اسلامگرایان موضع گرفت و مقالهٔ کسی نیست از بختیار حمایت کند به قلم او در شمارهٔ ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ روزنامهٔ آیندگان منتشر شد. وی تنها کسی از میان روشنفکران ایران بود که از دولت شاپور بختیار پشتیبانی کرد. در آن مقاله آمده است:
من تا امروز به هیچ روزنامه و نشریه‌ای مطلبی نداده‌ام که حال و هوای سیاسی داشته باشد. شاید به این دلیل که تا امروز در مملکتم به سیاستمداری چون شاپور بختیار برنخورده بودم که بدانم سیاست الزاماً مغایر شرافت، صمیمیت و وطن پرستی نیست. من تمام این صفات، شرافت، صمیمیت، وطن پرستی، را در آقای شاپور بختیار سراغ کرده‌ام. به علاوه به سرافرازی و آزادگی او مؤمنم. من ایمان دارم که اگر امروز او را از صحنهٔ سیاست مملکتمان برانیم خطایی کرده‌ایم جبران ناپذیر و نابخشودنی. من معتقدم که این مرد عزیز این مرد عمل دارد فدای هیجان و غلیان عده‌ای و فرصت طلبی‌های عده‌ای دیگر می‌شود و اگر فدا شود اسف انگیزترین شهید حوادث اخیر خواهد بود. من صدایم را به پشتیبانی از آقای شاپور بختیار با سربلندی هر چه تمامتر بلند می‌کنم، حتی اگر این صدا در فضا تنها بماند. من از تنها ماندن هرگز هراسی به دل راه نداده‌ام. ولی این بار می‌ترسم نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر آیندهٔ این ملک و سرنوشت همهٔ آنها که دوستشان دارم.
مهشید امیرشاهی مدتی پس از پیروزی اسلامگرایان راه تبعید و مبارزه را برگزید و ساکن فرانسه شد. وی در عین فعالیت مدام سیاسی به کار ادبی نیز ادامه داد. فعالیت سیاسی مهشید امیرشاهی در تبعید بر دفاع از آزادی بیان و جدایی دین از سیاست متمرکز بوده است. او در سال ۱۹۹۲ پیشگام انتشار بیانیهٔ هنرمندان و روشنفکران ایرانی در دفاع از سلمان رشدی شد که به اعلامیهٔ پنجاه نفره شهرت یافت و انعکاس جهانی قابل توجهی پیدا کرد و واکنشهای بسیار شدیدی را نیز از جانب جمهوری اسلامی در پی داشت. مهشید امیرشاهی عضو بنیانگذار کمیتهٔ دفاع از سلمان رشدی در فرانسه بود که جمع بزرگی از روشنفکران این کشور را در خود گرد آورده بود و تحت ریاست کلود لوفور اداره می‌گشت. او در دفاع از تسلیمه نسرین نویسندهٔ بنگلادشی مورد تعرض اسلامگرایان نیز بسیار فعال بود و در کمیتهٔ فرانسوی که برای دفاع از وی تشکیل شده بود، عضویت داشت.
 
اشرف دهقانی: مبارزی جسور و الهامبخش
اشرف دهقانی (متولد ۱۳۲۸) که در نوجوانی از اعضای گروه احمدزاده بود که در اتحاد با گروه جنگل، در سال ۱۳۵۰ چریک های فدایی خلق را به وجود آوردند. در سال ۱۳۴۹ (قبل از سیاهکل) وقتی گروه احمدزاده به مبارزه مسلحانه روی آورد، او اولین دختری بود که در شکل گیری تیم های چریکی شرکت کرد و در سازمان چریک های فدایی خلق ایران شاخه تبریز پیوست، مبارزه می‌کرد. 
اشرف دهقانی در اردیبهشت ۱۳۵۰ دستگیر شد و به ده سال زندان محکوم شد. اما توانست بعد از ۲سال در فروردین ۱۳۵۲ از زندان قصر فرار کند. در آن روز زندانیان سیاسی توانسته بودند بخاطر نوروز و سال نو (از اول تا پنجم فروردین)، با بستگان خود در یک اتاق معمولی ملاقات کنند ( در حالت عادی دیدار از پشت شیشه و میله های آهنی است) اشرف و ناهید (دوست و همبند اشرف) از مادرشان خواستند هربار که به ملاقاتشان می‌آیند یک چادر نماز اضافی هم بیاورند. در یکی از ملاقات ها اشرف توانست در فرصت مناسبی چادر اضافی را سر کند و همراه ملاقاتی ها از زندان خارج شود. ناهید موفق نشد فرار کند اما اشرف از زندان خارج شده بود و رفقایش فوراً او را از محل دور کردند و با ماشین فرار کردند. 
پس از فرار از زندان، وی شرحی از شکنجه ها و مقاومت های خود و بعضی دیگر از اعضای اولیه چریک های فدایی خلق را در زندان های رژیم شاه، در کتاب «حماسه مقاومت» به تحریر درآورد که در همان سال از طرف سازمان چریک های فدایی خلق منتشر شد. او بعدها با نوشتن کتاب دیگری به نام «بدرهای ماندگار» که در آن به نقل خاطرات و مسایلی در ارتباط با چریک های فدایی خلق در دهه ۵۰ پرداخته، چگونگی فرار خود از زندان قصر را تشریح کرد.
اشرف دهقانی مبارزه خود در سازمان چریک های فدایی خلق را تا سرنگونی رژیم شاه (۱۳۵۷) ادامه داد. در این سال با غالب شدن نظراتی در آن سازمان که از نظر وی انحرافی بودند، به مخالفت با آن نظرات برخاست. پس از قیام بهمن (۱۳۵۷) نیز وی برخوردهای عملی آن سازمان را با رژیم جانشین شاه، سازشکارانه دانسته و صف خود را کاملا از آن سازمان جدا کرد و به همراه تعدادی از همفکرانش تشکل "چریک های فدایی خلق ایران" را شکل داد. تشکل جدید چریک های فدایی خلق ایران، رژیم جمهوری اسلامی را از همان آغاز، هم ماهیت با رژیم شاه ارزیابی کرد و ضمن مخالفت با خلع سلاح مردم بر ضرورت "سازماندهی مسلح توده ها" از طرف نیروهای کمونیست و آزادیخواه جهت تداوم انقلاب تاکید کرد. از آن زمان تا به امروز اشرف دهقانی همچنان مبارزه برای تحقق اهدافش را در تشکل چریک های فدایی خلق ایران دنبال کرده است.
زندگی و مبارزه اشرف دهقانی، الهامبخش زنان فراوانی در مبارزات آزادیخواهانه ایران بوده است.
 
سعید سلطان پور: با كشورم چه رفته است
سعید سلطان پور (١۳۶۰ – ۱۳۱۹ هـ. خ.) شاعر، نویسنده و کارگردان تئاتر، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر که پس از انقلاب اسلامی ایران به دلیل فعالیت‌های سیاسی، توسط جمهوری اسلامی زندانی و اعدام شد.
در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۴۰ همراه با هزاران آموزگار و فرهنگی دیگر در تظاهرات اعتراضی شرکت کرد. با یاری انقلابیونی چون صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، حسن ضیاظریفی، بیژن جزنی و یارانشان و با پیوستن دانشجویان و دانش‌آموزان و کارگران این جنبش سراسری شد. با تأسیس هنرکدهٔ آناهیتا به آن پیوست و از سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴ هم‌گام با آموزش، به فعالیت هنری پرداخت. او در اجرای نمایش‌نامهٔ سه خواهر اثر آنتون چخوف همکاری کرد و هم‌زمان با شرکت سازنده در تئاتر، از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ دورهٔ دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران را به پایان رسانید، در سال ۱۳۴۷ جنگ شعر صدای میرا را که در خلال سال‌های ۴۷–۱۳۴۰ سروده بود و ۵۸ شعر داشت، در دویست صفحه چاپ کرد. نخستین شعر سیاسی سلطان‌پور مربوط به قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ است. در این شعر او سرنگونی شاه و شور و خیزش آن‌روز را می‌سراید. در سال‌های دانشجویی نمایشنامه‌های مرگ در برابر از وسلین هنچوف و ایستگاه نوشته خویش را به نمایش گذاشت. هم‌زمان با چاپ صدای میرا در سال ۱۳۴۷ کتاب ممنوع‌الانتشار گردید.
در سال ۱۳۴۸ در پی یک سال تلاش شبانه‌روزی، کاری از هنریک ایبسن به نام دشمن مردم را به نمایش در آورد. در شب یازدهم نمایش، ساواک به تئاتر هجوم آورد و سالن را تعطیل کرد. در سال ۱۳۴۷ از سوی ساواک پروندهٔ او به نام «هنرمندی خطرناک» نشاندار شد.
سال ۱۳۴۹ در بحبوحهٔ جنبش مسلحانه در جنگلهای سیاهکل بر ضد نظام حاکم، سعید نمایشنامه آموزگاران از محسن یلفانی را بر صحنه برد. ساواک به سالن هجوم برد و کارگردان و نویسنده و بازیگران، هم‌زمان دستگیر و به شکنجه‌گاه برده شدند.
در اسفند ۱۳۴۹، دادگاه نظامی شاه از سوی سعید به محاکمه کشیده می‌شود و حکومت ناچار می‌شود او را تا مدتی آزاد کند. او همان زمان کتاب نوعی از هنر، نوعی از اندیشه را پنهانی چاپ می‌کند.
در سال ۱۳۵۱ به جرم پخش دوباره کتاب ممنوعهٔ نوعی از هنر، نوعی از اندیشه بازداشت می‌شود و در «بند سه هزار» کنونی و چندی نیز در زندان قزل‌قلعه می‌ماند. پس از چهل و پنج روز آزاد می‌شود و پس از آزادی بی‌درنگ در پی برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ سالهٔ حکومت شاهنشاهی نمایشنامهٔ چهره‌های سیمون ماشار نوشتهٔ برتولت برشت را به صحنه برد.
آوازهای بند دومین شعر سعید، در سال ۱۳۵۱ پنهانی دست به دست می‌گشت. سعید از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۳ به زندان کشیده می‌شود و سرانجام در سال ۱۳۵۳ به جرم انتشار آوازهای بند که در سلول‌های کمیته و اوین سروده بود و به جرم داشتن افکار مارکسیستی و سوسیالیستی و به اتهام پیوند با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در اوین و بند پهلوی زندانی می‌شود.
تا که در بند یکی بندم هست                     با تو ای سوخته پیوندم هست
گر چه در تب تند شکنجه می‌سوزم   ز خون ریخته خورشیدها می‌افروزم
سعید سلطان‌پور ۲۲ تیر ۱۳۵۶ از زندان آزاد شد. کانون نویسندگان ایران با انتشار بیانیه‌ای چهل نفره، برای دومین بار گشایش یافت. نشست بنیانگذاران دومین دوره، هم‌زمان با آزادی سعید از زندان بود. او مستقیما از زندان به کانون رفت و گفت: من دیشب از زندان آزاد شده‌ام و امروز آمده‌ام تا در دفاع از آزادی بیان، اندیشه و اجتماعات، به کانون نویسندگان بپیوندم. و بیانیه ۹۸ نفره کانون را امضا می‌کند.
پس از سرنگونی رژیم پهلوی به نمایندگی از سوی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در سال ۱۳۵۸ در انتخابات مجلس، کاندیدا شد و از این تریبون در گردهمایی چند صد هزار نفره در میدان آزادی در تهران برای جبهه انقلاب و علیه حکومت سخن گفت.
سعید در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ و در شب عروسی‌اش به وسیلهٔ پاسداران دستگیر می‌شود و پس از ۶۶ روز شکنجه در سحرگاه اول تیر به جوخهٔ اعدام سپرده و تیر باران شد.
سعید زخمی از اوضاع کشور در سال های قبل از انقلاب دارد که هنوز تازه است:
با كشورم چه رفته است
با كشورم چه رفته است
كه زندان‎ها
از شبنم و شقایق سرشارند
و بازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان سوگوار
در سوگ لاله‎ های سوخته
می‎بارند
با كشورم چه رفته است
با كشورم چه رفته است كه گل‎ ها هنوز سوگوارند.
با شور گرد باد
آنك
منم كه تفته ‎تر از گرد بادها
در خارزار بادیه می‎ چرخم
تا آتش نهفته به خاكستر
آشفته ‎تر ز نعره‎ ی خورشیدهای «تیر»
از قلب خاك‎ های فراموش سرگشد
تا از قنات حنجره ‎ها
فوج خشم و خون
روزی غروب سوخته‎ ی مرگ، پر كشد:
این نعره من است
این نعره من است كه روی فلات می ‎پیچد
و خاك‎های سكوت شانزده ساله را می ‎آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‎های عمان می‎ كوبد
این نعره‎ی من است كه می ‎روید
خاكستر زمان را
از خشم روزگار
بعد از تو، ای......
ای آخرین ستاره ‎ی اعدامی
ای «خسرو» بزرگ
كه برق ولرزه در اركان خسروان بودی
من هیچ نیستم
غیر از مسلسلی كه در زمینه‎ ی یك انقلاب می‎ گذرد
و خالی و برهنه و خونالود
در خون توده ‎های جوان می غلتند
تا مثل خار سهمناك و درشتی
- روئیده بر گریوه‎ های گل سرخ -
آینده را 
بماند
در چشم روزگار
یادآور شهادت شوریدگان خشم
بر ارتش مهاجم این تازی
این تزار
ای خشم ماندكار ای خشم
خورشید انفجار ای خشم
تا جوخه‎های مخفی اعدام
در جامعه ‎های رسمی
آنك
آنك هزار لاشخوار ای خشم
مثل هوار باره‎ ی یال افشان
خون شهیه بسته است بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم چون گذاره آتشفشان ببار
روی شب شكسته‎ ی استعمار
اما دریغ و درد كه جبریل‎ ها «او»
با شهپر سپید
از هر طرف فرود می ‎آیند
و قلب عاشقان جوان را
با چشم و چنگ و دندان می ‎خایند
و پنجه‎های وحشت پنهان را
با خون این قبیله می‎ آلایند
با اینهمه شجاع
با اینهمه شهید
كشورم چه رفته است كه از كوچه ‎های آتش و خون
با آتش تفنگ
با آتش قیام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام نمی ‎آیند 
چشم صبور مردان دیری ست
در پرده‎های اشك نشسته ست
دیری ست قلب عشق
در گوشه ‎های بند شكسته ست
چندان ز گوشه‎ های قفس خواندیم
كز پاره‎ های زخم، گلو بسته ست
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب
با كشورم چه رفته است 
 
محمد مختاری: ما نیاز به «تمرین مدارا» داریم.
محمد مختاری (۱۳۷۷ - ۱۳۲۱ هـ. خ) شاعر، نویسنده، مترجم و منتقد که در ماجرای موسوم به "قتل‌های زنجیره‌ای" به قتل رسید. محمد مختاری در کتاب «تمرین مدارا» تاکید می کند که آزادی، عدالت و دموکراسی فقط یک واقعیت حقوقی، اقتصادی و سیاسی نیستند، بلکه پیش از همۀ اینها فرایند و زایندۀ فرهنگ خاص خودشانند. او در کتاب «چشم مرکب» می نویسد: "انقلاب ذات ما را عریان کرد." و درکتاب های «تمرین مدارا»، «انسان در شعر معاصر» و «چشم مرکب» این "ذات" یعنی فرهنگ استبدادی، فرهنگ "شبان رمگی" یا «فرهنگ بی چرا» را ژرف، نکته سنج و بدیع بررسی و نقد می کند. 
مختاری در آثارش نشان می دهد در فرهنگ ما نیاز به «تمرین مدارا» داریم. چرا که ما تاب تحمل مخالف خود را نداریم. اگر کسی با ما مخالفت می کند، به جای بررسی و نقد نظراتش، خود او را نقد و نفی می کنیم. مدارا در فرهنگ ما نهادینه نشده است. نتیجه اینکه به جای درک حضور دیگری و مدارا که پایه و بنیاد فرهنگ دموکراتیک هستند، با حذف دیگری یا ستیزه با دیگری مواجه هستیم.
مختاری استدلال می کند فرهنگ ما «بی چرا» است. ما عادت به پرسیدن یا پرسیده شدن و به طور کل شک داشتن به خودمان را نداریم. در عرصۀ سیاسی حق پرسیدن از مردم ما همیشه صلب شده است. زیرا شاه یا رهبر گویا دارای توانایی فرابشری بوده اند، جواب همۀ سوالات را می دانسته اند و برای حفظ قدرتشان مانع دخالت جامعه در امر حکومت و تعیین سرنوشت خود می شده اند. حتی در خانواده نیز پدر، شوهر یا به هرحال بزرگتری بوده است که به قول کانت نقش قیم (Vormund) دیگر اعضای خانواده را بازی می کرده و به جای آن ها می اندیشیده و طبعاً تصمیم می گرفته است. در چنین فرهنگی است که حتی حق بنیادین هر انسان برای فکر کردن، تشخیص دادن و انتخاب آزادانۀ او نفی می شده است و متأسفانه همچنان نفی می شود. در این فرهنگ انسان ها برابر نیستند، بلکه یکی به دلایلی بر دیگری برتری دارد. رابطه آن ها رابطه ای نابرابر و تبعیض آمیز است. این جور روابط به رابطۀ ارباب و بنده می ماند. یکی حرف می زند و دیگری گوش می دهد. یکی فرمان می دهد و دیگری اطاعت می کند. فرهنگ "شبان رمگی" نیز در برخورد ما با انسان های دیگر نمایان می شود. "قیم گرایی" و "پدرسالاری" عناصر اصلی چنین فرهنگی هستند. میل به سلطه بر دیگری اساس و بنیاد "ساختار استبدادی ذهن" است. ستم فرهنگی بر زنان، اقلیت های ملی و مذهبی نیز فرایند همین ساختار استبدادی ذهن است که نمی خواهد دیگری که با او متفاوت است و منافع متفاوتی دارد را به رسمیت بشناسد. انگار انسان ها نقش رمه را بازی می کنند و شاه و رهبر و قیم نیز نقش شبان را دارند و رمه را به راه درست هدایت می کنند. 
مختاری در کتاب «تمرین مدارا» برای آسان تر کردن بازخوانی فرهنگ مجموعه ای از ضرب المثل های ما یا نمونه هایی از ادبیات کهن ما را جمع آوری کرده که بخشی از آن ها فرهنگ پدرسالاری، مردسالاری، بیگانه ستیزی و یا انفعال در فرهنگ ما را نمایان می سازند. 
در مقالۀ «بازخوانی فرهنگ» مختاری می نویسد که فرهنگ یک پدیده  تاریخی است که از پیشنیان به ما به ارث می رسد. فرهنگ از ناخودآگاه جامعه برمی آید و هم در آن ریشه می دواند. فرهنگ همیشه متغیر است و در دوران مختلف تاریخی با تغییرات اجتماعی دگرگون می شود. این تغییرات همیشه به معنای پیشرفت فرهنگی نبوده و در مواردی حتی کاملاَ برعکس هم بوده است. 
ما نمی توانیم بدون مدارا و درک حضور دیگری به آزادی، دموکراسی و عدالت برسیم. مدارا یا به زبان غربی "تلرانس (tolerance)" در برابر فرهنگ استبدادی قرار می گیرد. و با آن درمی افتد. و این درافتادن یا مقابلۀ  فرهنگی باید از درون خودمان و در خانۀ خودمان شروع بشود. به همین دلیل مبارزۀ فرهنگی برای آزادی و برابری شاید بسیار طولانی تر و سخت تر از گونه های دیگر مبارزه باشد. 
محمد مختاری در مقالۀ « بازخوانی فرهنگ»  ضمن تاکید بر اینکه "بازخوانی فرهنگ یکی از ضرورت‌های دوران ما است" می‌گوید:
بازخوانی فرهنگ از دوره‌ی انقلاب ضرورت اساسی و همه جانبه یافت. زیرا انقلاب به هر حال ذات ما را عریان کرد. ما را واداشت به دیدن و دریافتن این که چه بوده‌ایم و نمی دانسته‌ایم. با انقلاب شروع کرده‌ایم به داوری درباره‌ی بازدارندگی خویش، و فاصله گرفتن... به هر حال با انقلاب دریافته‌ایم که با یک نظام دیرینه‌ی تاریخی – فرهنگی رو به روییم که عین ساخت ذهنی و معرفتی و نظام درونی ما است. درون و بیرون ما عرصه‌ی یک حضور فرهنگی است. این هر دو مثل یک متن واحدند که تجزیه ناپذیرند... چه بسا در بیرون می‌کوشیده‌ایم با فرهنگی دیگر رابطه گیریم، اما در درون، باز بر همان اساس قدیم، یا روش‌ها و گرایش‌های همساز با اساس قدیم، عمل کرده‌ایم. چه بسا مبارزان سیاسی و منتقدان تفکر و اخلاق و معنویت، شاعران و نویسندگان و اندیشمندان که به رغم تضاد با وجوه بازدارنده کهن، و نفی نظری آن ها، خود در عمل باز صدای همان وجوه بازدارنده می شده اند و می شوند... بازخوانی فرهنگ هم چنان که تمرین انتقاد است، تمرین مدارا نیز هست. گسترش ذهنیت انتقادی و افزایش تحمل در برابر اندیشه ها و عقاید دیگران، دو روی یک سکه اند. هر دو نیز کارکرد جامعه مدنی اند که چشم انداز امروزی شان نهادی شدن حقوق و آزادی های دموکراتیک است. 
اگر انتقاد از " دیگری" مستلزم مدارا با " دیگری" است، نقد "خویش" مبتنی بر تأمل در "خویش" است. درک نارسایی ها و دشواری ها، عارضه ها و بازدارندگی های فرهنگی مـا، مــداراییِ دردناک می طلبد. به این اعتبار بازخوانی فرهنگ، گفت و شنیدی با سُنت خویش است یعنی گفت و شنید یکی از اجزای این فرهنگ با اجزای دیگر آن است. گفت و شنید با خویش، روی دیگر گفت و شنید با دیگری است. این دو، هم در گرو نهادینه شدن مدارایند، و هم زمینه و عملی برای این نهادینه شدن اند. گفت و شنید یک رابطه است. و دو سوی رابطه، در نقد نظر، مکمل و تصحیح کنندة همند. زیرا برقرار ماندن رابطه، در گرو تفاهم در تفاوت، و مدارا در اختلاف ها است از این رو اساس گفت و شنید بر امکان درک حضور دیگری استوار است، درک حضور دیگری نیز مبتنی بر درک و پذیرش حق و شأنِ برابر اندیشگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... برای دیگری است.
مختاری نشان می دهد که مدارا با تمکین تفاوت دارد. مدارا درک و به رسمیت شناختن حضور دیگری است. اما تمکین نوعی همکاری با دیگری است. مدارا که بنیاد فرهنگ دموکراسی است، بر این حقیقت استوار است که انسان ها اساساً با یکدیگر متفاوت هستند و این تفاوت باید به رسمیت شناخته بشود. از سوی دیگر اما دولت های تمامیت گرا این تفاوت ها را به رسمیت نمی شناسند و از این طریق منافی تکثر و تفاوت انسان ها هستند.
مدارا یک مفهوم منفعل و یک طرفه نیست، بلکه فرایندی از تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی در همه چیز شک می کند و خدا، پیغمبر و شاه و رهبر را به باد پرسش می گیرد. تفکر انتقادی بنیاد تجددگرایی (مدرنیته) است. نگاه انتقادی یک آموزۀ مدرن است و مدارا فرایند چنین آموزه ای است. کسی که به خرد انتقادی معتقد است، باید تحمل شنیدن حرف مخالفش را هم داشته باشد.
با شعر او در می یابیم او نه فقط با برهان و استدلال با فرهنگ استبدادی به مبارزه برخاست، بلکه این فضا و فرهنگ را با تمامی وجود خود حس می کند:
جست و جو
دستی به نیمه ی تن خود می کشم
چشم هایم را می مالم
اندامم را به دشواری به یاد می آورم
خَنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد:‏
‏ - نامم چه بود؟
‏ این جا کجاست؟
 
دستی به دور گردن خود می لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می خواسته است له کند
‏ له کرده است؟
در کپه ی زباله به دنبال تکه ای آیینه می گردم
چشمم به روی دیواری زنگار بسته می ماند‏
خطی سیاه و محو نگاهم را می خواند:‏
‏ «آغاز کوچه های تنها
‏ و مدخل خیابان های دشوار
‏ تُف کرده است دنیا در این گوشه ی خراب
‏ و شیب فاضلاب های هستی انگار این جا
‏ پایان گرفته است.»‏
باد عبور سال هایی کز این جا گذشته است اندامم را می برد
و سایه ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.‏
سنگینی پیاده رو از رفتن بازم می دارد
می ایستم کنار ساختمانی که نا تمام ویران شده است
خاکستر از ستون های سیمانی
افشانده می شود بر اشیای کپک زده‏
از زیر سقف سوراخی گاهی سایه ای بیرون می خزد
خم می شود به سوی گودالی
که در کَفَش وول می خورند سایه های نمور گوش ماهی ها
دستی به سوی سایه ی دیگر دراز می شود‏
و محو می گردد
در سایه ی بلند جرثقیلی زنگ زده
و حلقه ی طنابی درست روی سرم ایستاده است.‏
در انقباظ ناگهانی
‏ دردی کشیده می گذرد از تشنج خون
انگار چشم هایم
آن جا به روی سیم خاردار پرتاب شده است
 
نیمی از این تن ‏
‏ اکنون آشناست.‏
نیم دگر ‏
‏ آن سایه ی شکست است که دوران انحلالش
‏ پایان گرفته است.‏
تنها نیاز تاریکی را به خاطر می آورم
مثل پوستی هنوز بر استخوان کشیده شده ست و
چهره اش در نیمی از چهره ی زمین
‏ گم گشته است
تا آدمی تنزل یابد به ناگزیرترین شکل خویش و ‏
‏ نیم سایه ی گرسنگی تنش را چون کسوف دایم بپوشاند
‏ و هر زمان که چشمانش فروافتد
‏ بر نیمِ آفتابی ذهنش
‏ چشم بندی بر تلالو خونش ببندند
‏ سرنگونش آویزند
‏ در چاه های شقاوت:‏
‏ حس کبود غار که تنهامان نگذاشته است از سایه ای
‏ به سایه و چاهی به چاه و ‏
‏ ریشه های ظلمت را گره زده ست به گیسوانمان
‏-«گیسوی کیست این که به زنگار می زند؟
و زسیم خاردار
آویخته است؟»‏
‏ گام ها از پی هم می رسند
‏ تخت کبود و قوس درد که تودر تو فرود می آید پرشتاب و ‏
‏ کلاف عصب را برش می زند
‏ در کف پا و ‏
‏ زیر چشم بند فرو می رود.‏
‏ خون و لعاب دندان های هم را حس می کنیم از کهنه پاره ای
‏ خشکیده
‏ که راه های صدا را نوبت به نوبت در دهان هر یکمان بسته 
است و جیغ ها بر می گردد
تا سرازیر شود به درون
آماس می کند روح و تاول بزرگ می ترکد در خون و ادرار
از نیمسایه ای که فرو افتاده است بر خاک
دستی سپید ساق عفن را
می برد و می اندازد و در سطل زباله
گنجشک های سرگردان
دیگر درنگ نمی کنند
بر سیم ها که رمز شقاوت را می برند
و عابران – که اکنون کم کم می بینمشان – می آیند و می روند‏
نه هیچ یک نگاهی می اندازد
نه هیچ یک دماغش را می گیرد
و تکه ای از آفتاب انگار کافی ست تا از هم بپاشند
هم ذاتی عفونت و وحشت که سایه ای یگانه پیدا می کنند
تابوت ها که راه گورستان را ‏
تنها
می پیمایند
و این خیابان دراز که غیبتش را تشییع می کند
 
‏-«آن نیمه ام کجاست؟
تا من چقدر گورستان باقی است؟»‏
گودال ها چه زود پر شد
از ما که از طناب ها و آمبولانس ها یکدیگر را پایین
می آوردیم
حتی صدای گریه ی هیچ کس را انگار نشنیدم
تا آمدی و ایستادی روزی بر سینه ی بیابانی‏
و از تشنج خونت آوایی برخاست
که یک روز در تنم
پیچیده بود و تاول را
ترکانده بود
آن شب که شهر را از تابوت بیرون کشیدند
گودال دسته جمعی ما را ستاره ها نشان کردند
از زیر دب اکبر یک شب پایین آمدند و رد پایشان
بر خاک ماند.‏
تا خانه ها نشانی مان را پیدا کردند،
به راه افتادند
آمدند
تا رویایشان را پیدا کنند
و بولدوزرها، تانک ها، از برابر سر رسیدند.‏
 
آن گاه آمدی و ایستادی و از تشنج خونت
خاک از صدای گمشده ی خویش
آگاه شد
 
دیدم که استخوان هایم
از گوشت تنت گویاتر شده است ‏
و ناله ای که بر می آمد از درونشان
پنهان ترین زوایای سنگ را به سنگ می شناساند.‏
دیدم به روی خاک می لغزد دست هایت
و شکل می گیرد اندامم
خط ها بروز می کند و سایه ها به هم می گرایند.‏
 
گیسویت از کدام جهت پیچید در گیسوانم
دیدار خاک هیچ پریشانش نکرد
انگار ریشه ای که مددگیرد از ریشه ای
دیدم که بید مجنون می روید می روید
و ریشه در تنم آویخته است.‏
‏-«پس عشق بود؟
گسترده بود نقشه ی میدان مرگ
و عشق بود؟»‏
 
این واژه را چگونه به خاطر آوردم؟
باید کسی دوباره آن را بر زبان آورده باشد
که اکنون پژواکش را می شنوم.‏
وقتی که آیه های غیبت هر روز در محله ای خوانده می شد
یک روز کودکی که پای طناب ایستاده بود
و گوش ماهی بزرگی را به گوش چسبانده بود
ناگاه سر بر آورد و بی تحاشی چیزی گفت و گریخت.‏
و من هنوز ایستاده بودم
بین تمام جمعیت
پژواک گام هایش را می شنیدم
می شنوم
غوغای استخوان هایش را می شنیدم
می شنوم
انگار آن صدف را بر گوشم نهاده ام‏
می لرزد از طنینش لب هایم
سنگینی زمین گویی در انگشتانم مانده باشد.‏
 
نزدیک می شود آن نیمه ی گریخته
گیسوی موج برداشته
بر شانه ی خیابان های تباه
 
هر دم هزار چهره ی مرگ از برابرت برود
و آن که چهره ها را آراسته است
دیدار هم زمان شان را هرگز احساس نکرده باشد‏
آن گاه عشق مهیا شود
تا چهره های غایب را تصدیق کند!‏
 
این غیبت از حضور من اکنون واقعی تر است
قانون این خیابان
ساده ست
از گوشه های پرت دنیا نیز هر کس می تواند به این زوال بگرود
 
عشق از کنار این میدان ها چگونه گذشته است؟
وز خاکروبه های روان در جوی های تاریک کدام گوش ماهی را می توان برداشت
که لحن ما را هنوز به یادمان آورد؟
بر می دارم
از روی خاک ساعتی مچی را
که روی صفحه ی چرکش هنوز لکه ای سرخ می زند‏
و هر دوعقربه اش
افتاده است
حتی شماره هاش نیز پاک شده است
 
برمی دارم
می برم
می آویزم
از گیسوی سپیدی که تاب می خورد
بر سیم خاردار
حس می کنم که انگشتانم به رنگ پستان هایی در آمده است
که بوی شیر از آن ‏
همواره می دمید
و قطره های سپید
پیوسته بر کسوف پوستش می چکید.‏
 
این ساعت از کدام جهت گشته است؟
معمای هراس فروخورده است
آن سرخی و طراوت لب شور را که از انگشتانت می تراوید.‏
انگشت های شیری
و حلقه های سرخ نامزدی
از تار گیسوانی مهتابی آویختند
از ماه تا زمین موجی شد از صدف های ارغوان
که حلقه حلقه گذر می کردند
تا زاد روز تنهایی را چراغان کنند
داسی فرود آمده بود و صدای خاک را می درود
آن کس که صبح از خانه در می آمد
رویای مردگان را با خود می برد‏
آن کس که شب به خانه در می آمد
رویای مردگان را باز می گرداند
و سرخی از لبان تو شیر از انگشتان من به یغما می رفت
تا هر دو
خاموش شوند
پیراهن سپید عروسان تاریک گردد
و گیسوی جنین به سپیدی گراید...‏
‏-«آغاز کوچه های تنها
و مدخل خیابان های رسوا...»‏
شعری که می وزد از دیوار نوشته
آن نیمه ی دگر را سراغ می دهد
 
الهام شاعران نفسم را باز می شناساند
بی جانهاده عشق نشان هایش را
تا واژه واژه ردش را بگیرم و تمام دلم را بازجویم 
در شهری
که در محاصره ی خویش مرگ را یاری کرده است. ‏
 
حسن یوسفی اشکوری: خشونت اسلام فقهی و رواداری اسلام عرفانی و کلامی 
حسن یوسفی اشکوری ( متولد ۱۳۲۸ هـ. خ.) در یک سخنرانی  تحت عنوان «مدارا در فرهنگ ایران و اسلام» در پاریس (تابستان ۱۳۸۵) می‌گوید:
مدارا، رواداری و تساهل یا همان تلورانس محصول دنیای جدید است و عمدتا از فرهنگ غربی به سایر فرهنگها و زبانها انتقال و ترجمه شده است.اصل این موضوع بحث خیلی تازه ای نیست اما در جامعه ایران خشونت زیاد و گسترده است و دامنه آن هم روز بروز بیشتر می شود. خشونت در جامعه ما یک مصیبت و بلیه بزرگ است که خودش بلایای دیگری را بوجود آورده است. از سوی دیگر برخورد جهان اسلام و جهان غرب نیز بر اهمیت طرح مجدد و بررسی همه جانبه این موضوع افزوده است. این برخورد پس از یازده سپتامبر جدی تر شده است زیرا تقابل خشونت آمیز میان بنیادگراهای اسلامی و بنیادگراهای سکولار روندی را ایجاد کرده که مدارا را ضعیف و خشونت‌مداری را گسترش می دهد. همچنین در تجربه شخصی خود من زیست رواداری دارای اهمیت بیشتری پیدا کرده است. ازوقتی به زندان رفتم و خشونت عریان و غیر عریان را بصورت حسی دریافتم اهمیت موضوع نفی خشونت و ترویج رواداری بیشتر برایم جلوه نمود. آقای اشکوری افزود : مدارا و خشونت دو روی یک سکه هستند و در طول تاریخ سه هزار ساله، ما هم دوره خشونتمداری و هم دوره رواداری را شاهد بوده ایم. فرهنگ خشونت، فرهنگ حذف است و فرهنگ مدارا مساوی است با تحمل دیگران و نفی حذف. خشونت عبارت است از تحمیل چیزی به کسی و البته آنهم مراتب و انواعی دارد و برخی آنرا به حذف دگر اندیش معنا کرده اند. فرهنگ حذف و خشونت در جای جای پیشینه تاریخی ما وجود داشته است.در ریشه یابی مقوله خشونت باید بگوئیم هر چیزی که غیریت ساز است بستر خشونت طلبی را نیز ایجاد می کند. یکی از عوامل غیریت ساز که به قهر و خشم و کینه و نفرت دامن می زند نژادپرست است. در همین اروپا نازیسم و فاشیسم که مولود نژادپرستی بودند فجایع بزرگی را بوجود آوردند. 
زبان، مالکیت، ناسیونالیسم و منافع اقتصادی دیگر عوامل غیریت ساز هستند که به موجب آنها انسانها دست به خشونت می زنند.
عامل مذهب یکی از مهمترین عوامل غیریت ساز است که موجب جنگها و خشونتهای گسترده ای در طول تاریخ میان انسانها شده است زیرا دین با عواطف و احساسات انسان سرو کار دارد و انسان را درچارچوبی قرار می دهد که عقل و وجدان او تحت تأثیر قرار می گیرد و به سمتی سوق داده می شود که دست به خشونت می برد.هر دینی ذاتا انحصارطلب است و می گوید من حق مطلق هستم. در میان سه دین ابراهیمی حداقل این تلقی وجود دارد که ما حقیم و سایر ادیان باطل هستند.پیروان هر دین پیروان سایر ادیان را سرپیچی کنندگان از دین حق می دانند و وظیفه خود می دانند که با ایشان که پیروان دین باطل به جنگ بپردازند.
در طول تاریخ سه هزار ساله از آغاز دوره مادها تا آغاز دوره ساسانی ها ما شاهد رواداری بوده ایم. البته در همین دوره از زمانیکه کورش وارد بابل می شود و آنجا را فتح می کند و بعد جانشینان او همچون کمبوجیه و خشایار شاه و دیگران همواره هرجائی راکه فتح کردند بر کتیبه های آن با افتخار نوشتند که ما به فرمان آهورامزدا اینکار را کردیم، به فرمان اهورا مزدا آتن را آتش زدیم، به فرمان اهورا مزدا داریوش اول آن کشتارهای عظیم را براه انداخت تا امنیت را در سرتاسر امپراطوری اش گسترش دهد اما با همه این حرفها در این دوره پادشان یک امتیاز داشته اند و آن این بود که هیچ دینی را دین رسمی کشور و امپراطوری قرار ندادند. برخی از این پادشاهان زرتشتی بودند و برخی از ایشان معلوم نبوده است که دارای چه آئینی بوده اند اما این امتیاز را داشته اند که دین رسمی را در اعلام ننموده بودند تا موجب غیریت و سرکوب غیر مؤمنان به آن دین رسمی نشود.همین عامل باعث شد که در این دوره دویست، سیصد ساله دگر اندیشی مجاز شمرده شد و دگر اندیشان مورد آذار و اذیت قرار نگیرند. اما از دوره ساسانی ها به بعد دین و حکومت چنان به هم آمیخته شد که دین ایدئولوژی رسمی حکومت شد. در این دوره چهارصد ساله آئین زرتشت ایدئولوژی رسمی حکومت شد و دین زرتشت از میان توده های مردم به حاکمان انتقال پیدا می کند.از این دوره به بعد دگر اندیشی مخل یکپارچگی حکومت و امپراطوری تلقی می شد و مسیحیان و غیر مؤمنان به دین زرتشت موجب آذار و اذیت قرار می گرفتند. در این دوره دین عامل غیریت ساز عمیقی شد که توجیه گر سرکوب و حذف دگر اندیشان گردید.
از این منظرفراز و نشیبهای زیادی در ادوار مختلف تاریخ کشورمان داشته ایم تا به دوره صفویه می رسیم که ایدئولوژی رسمی ایران مذهب شیعه می شود و همانطور که ساسانی ها در رقابت و دشمنی با بیزانس مؤمنان به دین مسیح را دشمن و نفوذی می شمردند و دین عاملی بود برای تشدید خصومت بین دو امپراطوری آن زمان، صفویه نیز در پی کشمکش با امپراطوری عثمانی به مذهب شیعه متوسل می شود. عثمانی ها در سرزمین خودشان به شیعه کشی دست می زنند از این سو پادشاهان صفوی نیز با شیعه شدن و ادعای جانشینی امام زمان، متقابلا سنی کشی براه می انداختند. 
ما باید از تاریخ درس بگیریم و به مدارا روی بیاوریم و از خشونت و حذف دست بر داریم. وی افزود: البته اسلام فقهی ما سراسر خشونت است اما اسلام عرفانی و تا حدودی اسلام کلامی می تواند مروج فرهنگ رواداری در میان مردم ما باشد اما در ادبیات ما ایرانیان مدارا و پرهیز از خشونت به وفور دیده می شود.
 
علی میرفطروس: افشاگر پرشور قشریت مذهبی و دیکتاتوری سیاسی
علی میرفطروس (متولد ١٣٢٩) پژوهشگر و شاعر پرکار در آثار خود قشریت مذهبی و دیکتاتوری سیاسی را افشا می کند. از جمله آثار او:
جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان، اسلام شناسى، حلاّج، آخرین شعر، ملاحظاتی در تاریخ ایران، عمادالدین نسیمی ، شاعر و متفکّر حروفی، برخى منظره ها و مناظره هاى فكرى در ایران امروز، تاریخ در ادبیات، دکتر محمّد مصدّق: آسیب شناسی یک شکست 
 
رحمان هاتفی: آنجا که تاریخ نویسان متوقف می شوند، شاعران آغاز می کنند
رحمان هاتفی، نام مستعار و قلمی حیدر مهرگان ( ۱۳۶۲ - ۱۳۲۰) روزنامه‌نگار خوش‌قلم و فعال سیاسی، سردبیر روزنامهٔ کیهان در آستانهٔ انقلاب بهمن ۱۳۵۷، در اردیبهشت ۱۳۶۲ دستگیر و در ۱۹ تیر ۱۳۶۲ در زندان توحید به زیر شکنجه کشته شد.
هاتفی در باره ارزش تاریخی آثار هنری می‌نویسد:
شاعران بزرگ در عین حال برترین مورخان زمانه‌اند. آنجا که تاریخ نویسان متوقف می شوند، شاعران آغاز می کنند. تاریخ، روایت انسان در درون طبیعت است، شعر اما سیر و سلوک تاریخ در درون انسان است. چنین است دیالکتیک شعر و تاریخ که از دو نقطه مقابل راه می افتند و در وجود انسان یکدیگر را ملاقات می کنند.
چه مورخی بهتر از حافظ تا از روح دوران خود عصاره ساخت و زندگی را آنچنان عمیق و آکنده از ظرافت حفر کرد؟ حافظ هم چهره انسان مجرد و هم چهره های پر شمار انسان مشخص زمانه خود را با بلاغت نیرومندی تصویر کرد. از یک سو در وجود «شاه محتسب» و «صوفیان ریاکار» و «زاهدان عبوس خم شکن» که «لاف صلاح» می زدند، «ناراستی کار» و «غدر اهل روزگار» را روی دایره ریخت و در روشنائی تلخ «آتشی که در خرقه سالوس» افکند، بطالت و عبث محیط بی رحم خود را ثبت کرد، و از دیگر سو در هیأت قلندری «آزاد از هر چه رنگ تعلق پذیرد» و بهانه «خراباتی گری» علیه تعصب و خرافه و افسانه پرستی، به شورش و شبیخون رندانه ای دست زد و صورتی آرمانی بر فراز همه این صورتک ها، از «انسان حداکثر» دوره خود نشان داد. او در «طامات» و «شطیحاتی» که تلقیات قشری آن را کفرآمیز و وعاظ السلاطین و «ریزه خواران» «درشت مدعا» غرقه در ارتدادی خون آلود می یافتند، جنگ بی پروای تن به تن با «مدعیان» و «نامحرمان» را به سطح فلسفی و تجریدی خیره کننده ای تعالی داد، که نه فقط روز، که روزگار را شخم زد. 
معجون جادویی حافظ با این خواص، در قطب دیگر سوداها، عشق ها، تمنیات و آرزو های خاکستر شده انسان فرزنه ای که در خانه خویش بیگانه است، زوال تاریخ موریانه خورده ای را که در حال تخمیر و انحطاط باطنی بود و انسان اسیر در این تاریخ و لهیده در زیر آوار آن را تعبیر کرد. بدین سان شعر جغرافیای انسان عصر شد و طول و عرض جان و نهان این انسان را در مرمر خود حجاری کرد.
چنین شعری در رنگین کمانی از حس و لفظ و تجربه قوام یافته، در وجود سعدی «نماینده کامل یک شهر فئودالی ایران» در سده های میانه را معرفی می کند و در طرح ساده و عامیانه «موش و گربه»ی عبید زاکانی خود نمایی مذهبی و ماهیت قدرت های ضد مردمی را به مسخره می گیرد و با کشاندن هزل تا سطح «ذم اجتماعی زورمندان» جدی ترین واقعیت های جامعه را برهنه می کند.
 
اکبر گنجی: جدایی کامل دین از سیاست
اکبر گنجی ( متولد ۱۳۳۸) از مخالفین ادامه جنگ ایران و عراق بعد از فتح خرمشهر بود. دادستانی سپاه این مخالفت را تمرّد در شرایط جنگی دانست و برای او خواستار حکم اعدام شد. اما با وساطت آیت الله منتظری و آیت الله یوسف صانعی این موضوع منتفی شد. 
گنجی پرونده قتلهای زنجیره ای را در کتاب های «تاریکخانه اشباح» و «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» بررسی کرد. وی پس از شرکت در «کنفرانس برلین» در بازگشت به ایران در فرودگاه مهرآباد تهران در اردیبهشت ۱۳۷۹ دستگیر شد و پس از تحمل ۶ سال زندان و پایان محکومیت خود، در اسفند ۱۳۸۴ با شرایط جسمانی بسیار ضعیف از زندان آزاد شد.
او در جزوه «مانیفست جمهوری‌خواهی» به جدایی کامل دین از سیاست پرداخت. در مجموعه مقالات «قرآن محمدی» دلایل بسیاری را برای این مدعا که "قرآن یک کلام بشریست" ارائه می کند و بر نبودن دلیل عقلی بر کلام خدا بودن قرآن تاکید می‌کند. برای این مقالات آیت الله مکارم شیرازی  او را مرتد و ناپاک اعلام کرد. گنجی در بخش دیگری از این مقالات مدعی می شود که امام داوزدهم شیعیان (امام زمان) وجود خارجی نداشته است: "دوازدهمین امام شیعیان (حضرت مهدی ) وجود خارجی ندارد، امام غایب، برساختهٔ نزاع‌های خانوادگی بر سر ارث و میراث است."
نمونه ای از آثار گنجی:
تلقی فاشیستی از دین و حکومت، برای تمام فصول، تاریکخانه اشباح، عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری، اصلاح گری معمارانه، کیمیای آزادی، مانیفست جمهوری خواهی ۳ - ۱ ، ملاحظاتی پیرامون سرکوب زنان، جمهوری اسلامی: نظام سلطانی یا فاشیستی؟، دولت احمدی و مجلس سلطانی، بیرحمی و عظمت‌طلبی شبه فاوستی سلطان، به کام سلطان، به زیان دموکراسی، صدای سلطان و صدای آزادی، روشنفکری فقیهانه، حق بهایی بودن و بهایی صاحب حق بودن، هم‌جنس‌گرایی: اقلیتی ناحق؟ و فاقد حقوق!؟، گزارههای غلط و غیر عقلانی در اسلام، مجموعه مقالات قرآن محمدی 
 
محمد جعفر پوینده: مبارز پی‌گیر، سرسخت و اصولی آزادی بی قید و شرط بیان
محمد جعفر پوینده (۱۳۷۷ - ۱۳۳۳ هـ. خ) مترجم، نویسنده و عضو فعال‌ کانون نویسندگان ایران که در ۱۸ آذر ۱۳۷۷ در خیابان ایران شهر ربوده شد و چند روز بعد جسد خفه شده اش را در روستای بادامک شهریار یافتند. 
کسانی که به شکل بنیادی و سازمانمند و پیگیر در راه دشوار و توانمندی طلب استقرار یک جامعه پویا و روادار کار می کنند، بسیار نیستند. یکی از پویندگان هدفمند این راه زنده یاد پوینده بود. به نظر می رسد که در تفکر و تفحص ژرف خود عرصه های مختلف عقب ماندگی را در جامعه ما شناسائی کرده و یک کار بنیادی سازندگی را برنامه ریزی کرده بود.
نخستین عرصه مسایل زنان بود. اوبا ترجمه و نگارش کتاب و مقاله در باره زنان با ایده های تبعیض آلود جنسی و جلوه های آن در خانه، مدرسه و جامعه به مبارزه بر خاست. ترجمۀ آثاری چون «پیکار باتبعیض جنسی» از آندره میشل، «زنان از نگاه مردان» از بنوات گری، و «اگر فرزند دختر دارید» از النا جانینی بلوتی نمونه های تلاش در این عرصه است.
دومین قلمرو فعالیت پوینده مبارزه علیه نقض حقوق بشر وتشریح مبانی حقوق بشر بود. ترجمه اعلامیه حقوق بشر و شرکت در مناظره و میزگرد آدینه پیرامون این موضوع، استدلال های کوبنده وشجاعانه او را در افشاگری از نظام سیاسی حاکم نشان می دهد. پوینده با صدای رسا ودر عین حال مستدل می گوید: "فلسفه تدوین اعلامیه حقوق بشر بر مبنای حقوق طبیعی تدوین شده.... وآمیزه ای است از فلسفه حقوق طبیعی وتاریخی. قانون اساسی ما بر مبنای فلسفه ی حق الهی ودینی تدوین شده وبه نظر من به جز بعضی موارد استثنائی که آن به حقوق اجتماعی بر می گردد، در بقیه موارد از بنیاد آشتی ناپذیر است با اعلامیه حقوق بشر، در ماده ۱۹ قانون اساسی از عقیده ومذهب صحبتی نشده است، ودر اعلامیه حقوق بشرگفته شده داشتن مذهب ویا نداشتن مذهب حق هر کسی است. در قانون اساسی ما نه فقط حقوق مساوی مذهب نیامده بلکه عقیده هم نیامده یعنی حقوق مساوی شامل همه انسان ها نمی شود ودر بسیاری از موارد پشت این شعار نوعی تبیعض آشکارخوابیده است".ترجمه «پرسش وپاسخ در باره حقوق بشر» از لیا لوین و «اعلامیه حقوق بشر وتاریخچه آن» از گلن جانسون نمونه تلاش در عرصه است.
سومین حوزه فعالیت پوینده به ترجمه آثاری برمی گردد که به نحوی از انحاء روایت جدیدی از چپ معرفی می کند که با قرائت جزم آلود و دگماتیک آن تفاوتی آشکار دارد. در عرصه از ترجمه شده پوینده کتاب تاریخ وآگاهی طبقاتی درخشش بی نظیری دارد. پوینده با ترجمه این کتاب خدمت ارزنده و گران بهایی برای صیقل دادن به اندیشه چپ از خود به جای گذاشته است. 
وبالاخره باید از نقش سازمان گرانه او در احیای کانون نویسندگان ایران یاد کرد. به حق او را باید از بنیان گذاران دوره سوم فعالیت کانون نویسندگان به شمار آورد. او در تدوین، انتشار و دفاع از متن نامه سرگشاده ۱۳۴ نویسنده ایرانی، تحت عنوان "ما نویسنده‌ایم " ( ۲۳ مهر ماه ۱۳۷۳) نقشی چشم گیر داشت 
امابیش از همه به گونه‌ای پی‌گیر، سرسختانه و اصولی از آزادی بی قید و شرط بیان دفاع کرد او درجایی گفته است: "بدا به حال حکومتی که ملتش با اختناق و سانسور از انحراف وفساد محفوظ بماند".
 
میرزا آقا عسگری: حرمت انسان بی توجه به تعلق فکری
ﻣﻴﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎ ﻋﺴگرﻯ، ﻣﺎﻧﻰ (۱۳۳۰ هـ. خ.) از حرمت انسان می‌گوید بی توجه به تعلق فکری برگرفته از دیوان دو جلدی اشعار مانی: «خوشه ای از کهکشان»
 
من مفسد فی‌الارض‌ام
مفسد فی‌الارض‌ام
زیرا
خانه‌ام را بدون هیولاها دوست ‌می‌دارم!
 
در گذرگاه اشتر مست
که سرزمینم را بیابان ‌می‌کند
   دشنه ‌می‌کارم.
 
عاشقم
تغزل و غزل حافظ را
با شراب اسپانیا در معاشقه ‌می‌گنجانم
و به جای بسم‌الله ‌می‌گویم : بسم‌الانسان!
 
من مفسدفی‌الارض‌ام
چرا که صدای این قناری شکسته دهان را
از گلوی میهنم که ‌می‌شنوم
پرنده‌ها را از تیررس جانوران  دور‌می‌کنم.
 
نیای بزرگوارم فردوسی است
که زیر آسمان شکسته‌‌ی حماسه
داربست و ستون‌های پارسی ‌می‌زد.
 
حتا کودک هم که بودم
مفسدفی‌الارضی بیش نبودم
چرا که
فواره‌های رنگی را
از فواره‌های خون دوستتر ‌می‌داشتم.
و از مردگان و مقابر «متبرک» ‌می‌ترسیدم.
و آواز مستان نیمشب را
از   مویه‌‌ی سیاه  واعظان خوشتر ‌می‌داشتم.
 
‌‌بی‌گمان
مفسد فی‌الارض زاده شدم
زیرا
شیر مادرم را
از آب کوثر و
پستان فرشتگان دروغین دوستتر ‌می‌داشتم
ساقی میکده را هم
از ساقی کوثر دوستتر ‌می‌دارم.
 
حتا پیر هم که شوم
مفسدفی‌الارض خواهم ماند
- زیبا و ایرانی -
و سرانجام
گورستان کافران را
بر همجواری با مقابر«قدیسان» برتری خواهم داد.
 
به راستی که مفسدفی‌الارض‌ام
چرا که در برابر چکه‌ئی شبنم زانو ‌می‌زنم
امّا در برابر دایناسورهای بیابانی، سر خم  ‌‌نمی‌کنم.
 
به جای سنگ سیاه،
پیکر روان و روان ِ پیکر دلبندم را ‌می‌ستایم
و چهره‌‌ی شکفته‌‌ی وی را
بر حوریان بهشتی برتر‌می‌نشانم.
 
چهارینه ‌های حضرت خیام
آیه‌ های محبوب من ‌‌اند.
کتاب آسمانی من کهکشان است و
کتاب زمینی‌ام موسیقی‌.
به جای سینه زدن، ‌می‌رقصم‌.
 
مرجع تقلید من، حافظ شیراز است و
خود، مرجع تقلید ِ تَن کامگان (*) جهانم!
شاعر اشعار اروتیکی‌ام.
رافضی‌ام، بابکی‌ام، ملحدم
قرمطی‌ام، مانوی‌ام، سرخوشم.
مفسدفی‌الارض‌ام!
 
حتا عاشق هم که نبودم
مفسدفی‌الارض بودم
چه رسد به هم اکنون
که با کهکشان، رایزنی دارم
تا هماغوشی‌ام با زمین را
  با همگان درمیان بگذارد!
 
ایرانی‌ام، این‌جهانی‌ام و عاشقم.
اکنون شما بگوئید
من، چیستم
اگر که مفسد فی الارض نیستم؟!
 
(*) تن کامگان: معاشقه کنندگان 
 
ناشناس ها: آتش نتوان کرد به آتش خاموش
سرایندگان اندیشه های والای زیرین برایم ناشناس است. (از خوانندگانی که سرایندگان این اشعار را می شناسند سپاسگزار خواهم شد اگر به من کمک کنند تا در ویرایش آینده با نام افریندگان آنها تکمیل شود.): 
 
جهانی را توانی از محبت یار خود سازی
محبت کن که دشمن از محبت یار می گردد
 
در کوی وفا دو کعبه دارد منزل           یک کعبۀ صورت است و یک کعبه دل
تا توانی عمارت دل ها کن                           بهتر ز هزار کعبه باشد یک دل
 
متاع کفر ودین بی مشتری نیست                گروهی آن، گروهی این پسندند
 
از خشم چو با کس در افتاد به خروش       خواهی که شود نرم درشتی مفروش
با خشم ز خشم دیگری نتوان کاست              کاتش نتوان کرد به آتش خاموش
 
 
 
فرهنگ مردم: بنگر که چه می‌گوید، منگر که، که می‌گوید!
دود هر حرکت قشری در جامعه به چشم توده ها می رود. در نهایت توده های سازنده جامعه هستند که فرزندان آزاده آنها به خاک و خون می غلطد و مزارع، باغ و ساختمان هائی که با عرق جبین با سالها کار و تلاش ساخته اند طعمه آتش می شود. توده های سازنده اگر با اندیشه های تنگ نظرانه قشریت مسموم نشده باشد، آزاده، گشاده دست و انسان دوست هستد و این خصایل در فرهنگ توده‌ها (فولکلور)، انعکاس دارد:
آب دریادر مذاق ماهی دریا خوش است.
آبکش به کفگیر می گوید ته سوراخدار.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است    با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آزادی آبادی است.
آزادی، با ارزش تر از طلا است.
آزادی در بی نیازی است.
آنجا که نمک خوری نمکدان مشکن.
آنچه به خود نمی پسندی به دیگران مپسند
آنکس که به عیب خلق پرداخته است        زانست که عیب خویش نشناخته است.
آنکه باد بکارد طوفان درو می کند.
آواز هر کس به گوش خودش خوش نوا است.
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک.
از محبت نار نوری می شود وز محبت دیو حوری می شود
از مکافات عمل غافل مشو     گندم از گندم بروید جو زجو
از هر دستی بدهی پس می گیری.
اسب را می توان به زور تا دم نهر برد، اما نمی توان به زور به آن آب نوشاند.
اگر بر آب روی خسی باشی، و اگر به هوا پری مگسی باشی، دل بدست آر تا کسی باشی.
اگر بر دیده مجنون نشینی          به غیر خوبی از مجنون نبینی
اگر خواهی قدر تو بجا باشد، قدر مردم نیکو شناس.
اگر خواهی بی دوست و بی یارنباشی، کینه دار مباش.
اندک شمار دوست تو را هست هزار       ور دشمن تو یکی است بسیار شمار
انسان جایزالخطاست.
با هر دست که دادی پس می گیری.
با دوست چو بد کنی شود دشمن تو      با دشمن اگر نیک کنی گردد دوست
با زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می کشند.
بار کج به منزل نمی رسد.
بر خلق جهان حکم چنان کن که اگر      آن بر تو کند کسی تو راضی باشی
برای یک دستمال قیصریه را آتش نمی زنند.
بررسولان پیام باشد و بس.
بزرگش نخوانند اهل خرد          که نام بزرگان به زشتی برد.
بنگر که چه می‌گوید، منگر که، که می‌گوید!
بوزینه، به چشم مادرش غزال است.
بهشت آنجاست که آزاری نباشد         کسی را با کسی کاری نباشد
پرده کس را مدر تا پرده ات ماند بجای.
پلنگ اززدن کینه ور تر شود.
تا توانی دلی به دست آور      دل شکستن هنر نمی باشد
تا صلح توان کرد، در جنگ مکوب.
تازی را به زور به شکار نتوان برد.
تازی را که به زور به شکار بردند مردار می آورد.
تبسم زبان جهانی است، همه آن را می فهمند.
ترا توی قبر او نمی گذارند
تنها به قاضی رفته خوشحال برمی گرده!
تو نیکی می کن در دجله انداز        که ایزد در بیابانت دهد باز
جنگ، نیرنگ است.
چاه‌کن همیشه ته چاهه.
چاه مکن بهر کسی، اول خودت، دوم کسی.
چراغی که به منزل رواست، به مسجد حرام است.
چو بد کردی مشو ایمن ز آفات  که لازم شد طبیعت را مکافات
چون رشته گسست می توان بست     اما گرهیش در میان است
چه مکن که خود افتی بد مکن که بد افتی
خار را در چشم دیگران می‌بیند و تیر را در چشم خودش نمی‌بیند.
خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی.
خون را به آب شویند، خون را به خون نشویند.
داد آبادانی بود و بیداد ویرانی.
داد از خویشتن بده تا داورت بکار نیاید.
در عفو لذتی است که در انتقام نیست.
سقراط می گوید: "گذشت نشانه بزرگی و انتقام نشانگر حقارت و کوچکی انسان است." این گفته با تجربه مردم ما هماهنگ است که در عفو لذت یافته اند.
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد
دست بر دامن هر کس که زدم رسوا بود
کوه با آن عظمت آن طرفش دریا بود
دل بدست آور که حج اکبر است.
دور کن بدی و کینه را از سینه دیگری، با کندن آن از سینه خودت.
دیگران کاشتند ما خوردیم     ما بکاریم دیگران بخورند
رطب خورده منع رطب چون کند؟
زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می آورد.
زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است!
شراب خوردن پنهان به از عبادت فاش.
شود جهان لب پر خنده ای اگر مردم    کنند دست یکی در گره گشائی
صلاح مملکت خویش، خسروان دانند.
صوت هر کس به گوش خودش خوش نوا بود.
ظالم پای دیوار خودشو می‌کنه.
عبادت بجز خدمت خلق نیست       به تسبیح و سجاده و دلق نیست
علف به دهان بزی باید شیرین بیاد.
عیب خود را کسی نمی بیند.
عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو.
عیسی به دین خود، موسی به دین خود.
غربال را جلوی کولی گرفت و گفت: منو چطور می‌بینی؟ گفت: همانطور که تو من را می‌بینی.
کافر همه را به کیش خویش پندارد.
کسی را در قبر دیگری نمی‌گذارند.
کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است           جواب است ای برادر این نه جنگ است
کور خود، بینای مردم.
گر به منصب برسی مست نگردی، مردی.
گر حکم شود که مست گیرند                      در شهر هر آنچه هست گیرند
گرگ درنده ندرد در بیابان گرگ را
گر همی دعوی کنی بر مردمی مردم مدر
گره کز دست بگشاید، چرا آزار دندان را؟
گره نباش، گره- گشا باش.
گندم از گندم بروید جو ز جو (از مکافات عمل غافل نشو...) مولوی
گنه راعفو شوید جامه را آب.
لالائی میدونی چرا خوابت نمیبره.
لقمان حکیم پسر را اندرز می داد: ای پسر جماعتی برآنند که آتش بدی را با بدی فرونشانند و دفع فاسد جز به افسد ندانند. آنان مردمانی هرزه پیمای و ژاژخای هستند که جز دعوی ندارند. دو آتش را با هم آمیختن، دو چندان شعله برانگیختن است، آتش را از آب خاموشی است و بدی را ازخوبی فراموشی.
لیلی را از دریچه چشم مجنون باید دید.
محبت، محبت می آورد.
مکوب در کسی را تا مکوبند درت.
ملا شدن چه اسان، آدم شدن چه مشکل.
موسی به دین خود، عیسی به دین خود.
در قران نیز آمده: لَكُمْ دِینُكُمْ وَلِی دِینِ (كافرون /۶) دین شما برای خودتان و دین من برای خودم 
موسی جان به خدا بگو صبر کن
روزی موسی برای مناجات به کوه طور می رفت، مردی جلویش را گرفت و گفت: یا موسی وقتی با خدا راز و نیاز می کنی، از او بخواه تا به من گاوی بدهد تا کمکی به خانواده من شود. موسی قبول کرد و گفت با خدا در میان می گذارم. روز بعد مرد جلو موسی را گرفت و جویای نتیجه کا شد. موسی گفت خدا قبول کرد و گفت یک گاو به تو و یک گاو به همسایه تو می دهد. روز سوم مرد باز جلو موسی راگرفت گفت: موسی جان به خدا بگو صبر کن، الان جا و علوفه ندارم و گاو نمیخواهم.
مهربانی، مهربانی آورد.
می بخور منبر بسوزان، آتش اند خرقه زن      ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن (همای اصفهانی)
مردم شکوه انسان پاس می دارند. اصولا همه تلاش اندیشمندان و پیامبران برای اعاده شکوه انسان بوده است. متولیان مذاهب و مسالک این شکوه را از یاد برده به تظاهر به ظواهر ادیان و مسالک ارجعیت دادند، ولی مردم کرامت انسان را. از اینرو، بیت همای اصفهانی مثل ساحره است.
نقش از گلیم می رود از دل نمی رود.
نه نماز شبگیر کن، نه آب توی شیر کن.
هر شهر به نهری 
هر بزی را به پای خود آویزند.
هر جا که نمک خوری نمکدون نشکن.
هر چه بخود نپسندی به دیگران نپسند.
هر چه کاری در بهاران تیرماهان بدروی.
هر چه کنی به خود کنی           گر همه خوب و بد کنی
هر کسی از صدای خودش خوشش می آید.
هرکه تنها به قاضی رفت راضی برمی‌گردد.
هرکه نقش خویشتن بیند در آب           برزگر باران و گازُر آفتاب
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.
همای بر سر مرغان از آن شرف دارد    که استخوان خورد و جانور نیازارد
همسایه نزدیک، بهتر از برادر دور.
هزار دوست کم است، یک دشمن بسیار.
همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز اززمادر زاییده نشده اند.
هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه.
هیچکس را به گور دیگری نمی گذارند.
یا علی، غرقش کن، من هم به جهنم.
یک کشتی دچار توفان شد. اهل کشتی سُنی بوددند، دست به دامن خلیفه شده بودند و برای نجات کشتی یا عُمر یا عمر می کردند. یک شیعه در آن میان بود. سخت برآشفت، نعره زد: "یا علی، غرقش کن، من هم رویش!"
یک دست بی صداست.
یک سوزن به خود بزن یک درفش به دیگران.
یه ‌جا میل و مناره را نمی‌بینه یه جا ذره رو در هوا می‌شماره.
 
 
برخی نتیجه گیری ها
بدون استثناء، تمام جوامعی که رنگ آرامش، آسایش، رفاه، پیشرفت علمی و فنی و کرامت انسان را، چه در تاریخ چه در زمان ما، دیده اند، یک تسامح و رواداری مذهبی، سیاسی و فرهنگی بر آن حاکم بوده است. 
رواداری، تسامح و سعه صدر در جامعه ایران هرگز تمرین نشده است از اینرو مردم با شیوه گفت و شنود و سازندگی ناآشنا هستند و بیشتر آماده سازمان یافتن در حرکات تخریبی، بدون برآورد پیامد سیاسی اجتماعی آن و منافع خود هستند تا متحد شدن در یک جبهه رزمنده یا سازنده. اینجاست که ستایش توده ها به صفات قهرمان و از جان گذشته، کاری از پیش نمی برد. یک کار دراز مدت و پیگیر و خستگی ناپذیر جهت رسوب تساهل در توده ها لازم است. این میدان بزرگ کار و آوردگاه کلان استی که توده ها رواداری را لمس کنند  و به بار درونی آنها بدل شود: رواداری در جامعه بلااستثناء به نفع همه اعضای جامعه است.
تاریخ نشان می دهد آسایش، رفاه و پیشرفت تنها در جوامعی عملی شد که سعه صدر، تحمل دگراندیش و کار و تولید پیگیر در آن صورت گرفت. جوامع تنگ نظر جز فرار اندیشمندان و فقر نصیبی نداشتند.
در کشورهای عقب مانده روشنفکران و بخشی از مردم در گفتار واداری، سعه صدر و تساهل را می ستایند ولی در عمل تنگ نظر و متعصب هستند.
هرچند ما شاهد اندیشه های تابناک تساهل و مدارا در افکار این یا آن بزرگان تاریخ ما هستیم، ولی هرگز این اندیشه ها از محدوه اندیشمندان و بزرگان به توده ها سرایت نکرده و به نیروی مادی در جامعه ما بدل نشده است. علت آن یکی جدائی و دوری اندیشمندان و توده هاست و دیگری سوء استفاده قشریون از اعتقادات توده در جهت منافع خود می تواند باشد. ازاینرو قدرت دگراندیش-ستیز و تخریبی مردم ما راحت تر بسیج پذیز است تا توان مدارا و سازندگی آنها. 
در جوامعی که رواداری، تسامح و تساهل جاری است دو پدیده برجسته است: باورمندان به مذهب آزادانه بدون هیچ ترس و اجبار ویا چشمداشت مادی به نیایش خود خود می پردازند. سیاست مداران باورمند به مذهب در چارچوب جوامع مدارا همدوش دیگران بدون اعمال تضعیق به دیگران در ساختمان جامعه شرکت دارند. 
تنها راه آزمون شده اجتناب از خشونت سیاسی و مذهبی و باز کردن راه برای شکوفائی همه جانبه انسان و نیل به کرامت انسانی رواداری است. هر جا رواداری جاری شد شکوفائی جوانه زد و برعکس هرجا تعصب و قشریگری چنگال های خود را بر گلوی آزادی فشرد فقر، جهل و فساد دامنگیر جامعه و مردم شد. در بسیاری از جوامع رواداری ریشه دوانده است زیرا مردم با تجربه و گاه با بهای بسیار سنگین در یافتند انسان ها متفاوتند و رواداری و همزیستی صلح آمیز به سود همه است. 
رواداری، حیثیت و کرامت انسان و حقوق بشر در جامعه ما محلی از اعراب ندارد. برای نیل به یک جامعه روادار راهی دراز و کاری کلان پیش رو داریم. چاره ای جز آن نداریم که با همه امکانات بذر حیثیت و کرامت انسان را در جامعه بکاریم. این بذر را با تاکید مدام بر ارزش انسان گسترش و تعین ببخشیم و به چشم اندازهای گسترده تر و ژرف تر ببخشیم. با یک کار مدام، پیگیر و خستگی ناپذیر این بذر از میان سرما و برف زمستانی جوانه خواهد زد. اندیشه های آزادیبخش و جویای کرامت انسان وقتی با مانع روبرو شوند، آهسته اما استوار راه خود را به سوی فردای روشن می گشایند. به قول نظامی گنجوی:
پریرو تاب مستوری ندارد             در ار بندی سر از روزن در آرد
همانگونه که نمی شود در خشکی شنا یاد گرفت، بدون تمرین مدارا جامعه روادار نمی شود. هرچند برخی عرصه ها نهادهای رسمی و دولتی باید اقدام کنند و امکانات مادی می طلبد اما ما همگان می توانیم سهمی شایسته در تمرین مدارا و بهبود روابط را جامعه ایفا کنیم. 
برخورد روامدارانه در خانه، مدرسه، محل کار و محله و.... مجوز دولتی و یا سرمایه کلان نمی خواهد. این گره با دست گرم تو و چهره گشاده تو باز می شود. بیدرنگ می توانی دست بکارشوی. 
 
 
 
یادآوری ضرور
نگارنده این بررسی را در شرایطی نگاشته است که به بسیاری از منابع ادبی و تاریخی دسترسی نداشته است. امیدوارم خوانندگان بر نویسنده در بهبود این نوشته منت نهاده و با فرستادن نمونه‌های گویای رواداری در تاریخ، ادب و فرهنگ ایران کمکی به پایگیری رواداری در جامعه ما نمایند؛ به ویژه کسانی که در در این نوشته معرفی نشدند.
برگزیدن نمونه‌های رواداری از ادبیات داستانی ایران کاری است سترگ و مستلزم کار پژوهشی گسترده. نمونه‌هائی را در این نوشته آوردم در چاپ آتی اثر تکمیل‌تر خواهم کرد. در این زمینه هر گونه راهنمائی و پیشنهاد را با تشکر می‌پذیرم.
این اثر بدون کمک بی‌دریغ خانواده، بستگان و دوستانم که با فرستادن کتاب از ایران و نقد بهبود بخش نوشته قبل از انتشار، مسلمن این غنا و کیفیت را نداشت. تهیه برخی از کتاب های وقت و انرژی زیادی طلب کرد و دوستان نوشته را با دقت بی نظیر و موشکافانه بررسی کردند. همه کسانی که با اهدا کتاب و نقد اثر مرا یاری کردند را در شکل گیری اثر سهیم می‌دانم و صمیمانه سپاسگزارم.
هنگام نگارش این اثر از کتابخانه غنی «پاتوق کتاب اندیشه» (http://andishegbg.blogspot.com) در گوتنبرگ (به مدیریت امیر جواهری) و کتابخانه‌های ارزشمند اینترنی «کتاب فارسی» (http://www.ketabfarsi.com/index.htm) و «کتابخانه تبرستان» (http://www.tabarestan.info/ketabxane.html) بسیار استفاده نمودم. از این طریق از زحمات امیر جواهری در جمع آوری این مجموعه غنی و بی‌نظیر کتاب های فارسی در گوتنبرگ و تلاش تحسین‌برانگیز دست‌اندرکاران کتابخانه اون لاین «کتاب فارسی» و «کتابخانه تبرستان» صمیمانه سپاسگزارم و توفیق بیشتر این فرهیختگان را در اشاعه فرهنگ و ادب ایران آرزو می‌کنم. 
به زودی چاپ دوم این اثر با ویرایش جدید منتشر خواهد شد که یافته‌های اخیر من و نظرات خوانندگان را منعکس خواهد کرد و نارسائی در ارجاع منابع را برطرف خواهد کرد. نظرات انتقادی، اصلاحی و تکمیلی شما، بهترین روش بهبود و تکامل این اثر است. لطفن نظرات خود را از من دریغ نفرمائید. با نگارنده می توانید از طریق پست الکترونیکی زیر مکاتبه کنید:
 
کتابشناسی
فارسی
آجودانی، ماشاءالله. ۱۳۸۲. مشروطۀ ایرانی. تهران: نشر اختران 
آدمیت، فریدون. ١٣٤٩. اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده. تهران: انتشارات خوارزمی 
فریدون آدمیت و هما ناطق. ۱۳۵۶. افكار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشرشده دوران قاجار. تهران: انتشارات آگاه.
آرین پور، یحیی. ۱۳۷۲ از صـبا تا نیما. دو جلد. تهران: انتشارات زوّار.
ابن اسحاق و ابن هشام. ۱۳۶۴. سیرة النبویه. تهران: انتشارات اسلامیه.
اخوان ثالث، مهدى. ۱۳۶۹. ترا اى كهن بوم و بر دوست دارم. تهران: انتشارات مروارید.
اقبال لاهوری، محمد. ۱۳۵۴. سیر فلسفه در ایران. ترجمه امیرحسین آریانپور. نشر سوم. تهران: انتشارات بامداد 
ابوالفرج اصفهانی. ١٣٦٨. الاغانی، ترجمه، تلخیص و شرح از محمد حسین مشایخ فریدنی. تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی. جلد اول: ١٣٦٨ و جلد دوم: ١٣٧٤.
برتلس، یوگنی ادواردویچ. ۱۳۸۲. تصوف و ادبیات تصوف. ترجمه سیروس ایزدی. تهران: امیر کبیر
بیهقی، ابوالفضل. ۱۳۳۲. تاریخ بیهقی. تصحیح و حواشی سعید نفیسی. تهران: دانشگاه تهران.
بی‌بی ‌خانم استرآبادی. ۱۳۷۲. معایب ‌الرجال. ویراستار افسانه نجم ‌آبادی. سوئد: نشر باران. 
پطروشفسکی، ایلیا پاولویچ. ۱۳۵۳. اسلام در ایران. ترجمه کریم کشاورز. تهران: انتشارات پیام
پیرنیا، منصوره. ۱۳۷۴. سالار زنان ایران. واشنگتن: مهرایران
تفضلی، دکتر احمد. ۱۳۷۶. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام. به کوشش ژاله آموزگار. تهران: انتشارات سخن.
جامی، عبدالرحمان. ۱۳۴۱. دیوان كامل جامی. به اهتمام هاشم رضی. تهران: پیروز
جانسون، گلن. ۱۳۷۷. اعلامیه جهانی حقوق بشر و تاریخچه آن. ترجمه محمد جعفر پوینده. تهران: نشر نی.
جمال الدین ابوروح لطف الله ابن ابی سعید بن ابی سعد. ۵۴۱ هـ. ق. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر. مقدمه، تصحیح و تعلیقات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی. تهران:اگاه، ۱۳۷۷
جلالی مقدم، مسعود.۱۳۸۵. تاریخچه ادیان و مذاهب در ایران. تهران:امیر کبیر، کتابهای جیبی.
حاج‌بوشهری، محمدتقی (؟؟؟؟). از کاشف الاسرار تا اسرار هزار ساله. 
حجازى، بنفشه. ۱۳۸۲. تذکره اندرونی (شرح احوال و شعر شاعران زن در عصر قاجار تا پهلوی اول). تهران: قصیده سرا (شابك :  ۹۶۴-۷۶۷۵-۷۶-۳)
دوستدار، آرامش. ۱۳۸۳. امتناع تفكر در فرهنگ دینی. پاریس: خاوران
دهخدا، علی اکبر. لغت نامه. تهران: دانشگاه تهران.
رجائی، احمدعلی. ۱۳۷۳. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی
رجب زاده، احمد. ۱۳۸۰. ممیزی کتاب. پژوهشی در ۱۴۰۰ سند ممیزی در سال ۱۳۷۵. تهران: انتشارات کویر.
رنجبر، احمد.  ۱۳۷۲.  اجتماعیات در ادبیات. تهران: انتشارات اساطیر.
ریاض، محمد. ۱۳۷۰ احوال و آثار و اشعار میر سید علی همدانی (۷۱۴ – ۷۸۶). لاهور: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان.
روح الامینی، محمود. ۱۳۷۷. نمود های فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی. تهران: انتشارات آگاه
زرین کوب، عبدالحسین. ۱۳۴۴. ارزش میراث صوفیه. تهران: امیر کبیر
ستاری، جلال. ۱۳۷۲. مدخلی بر رمزشناسی عرفانی. تهران: نشر مرکز 
ستاری، جلال. ۱۳۷۴. عشق صوفیانه. تهران: نشر مرکز 
سلیم، غلامرضا. ۱۳۷۴. تعاون در متون ادبیات فارسی، شامل قطعات برگزیده نثر مربوط به تعاون. تهران: انتشارات دانشگاه تهران. 
صفا، ذبیح الله. ۱۳۵۳. مقدمه یی بر تصوف تا قرن هفتم هجری. تهران: امیرکبیر
طبری، احسان. ۱۳۴۸. بررسیهائی در باره برخی از جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران. انتشارات حزب توده ایران.
غنی، دكتر قاسم. ۱۳۳۰. تاریخ تصوف در اسلام و تطورات و تحولات مختلفه آن از صدر اسلام تا عصر حافظ. تهران: مروی.
فروزانفر، بدیع‌الزمان‌. ۱۳۵۳. شرح‌ احوال‌ و نقد و تحلیل‌ آثار شیخ‌ فریدالدین‌ محمد عطار نیشابوری‌. تهران: انجمن آثار ملى‏.
فلاح، غلام فاروق.۱۳۷۴. موج اجتماعی سبك هندی بررسی برخی از اندیشه های اجتماعی در شعر مكتب هندی. مشهد: انتشارات ترانه. 
کرمانی، ناظم الاسلام. ۱۳۶۱. تاریخ بیداری ایرانیان. به اهتمام علی اکبر سعیدی سیرجانی. تهران: انتشارات آگاه.
لاک، جان. ۱۳۷۷. نامه ای در باب تساهل. ترجمه کریم شیرزاد گلشاهی، تهران: نشر نی.
محجوب، محمد جعفر. ۱۳۸۱. تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار ایرج میرزا. فرانکفورت آلمان: نشر البرز
محرابی، معین الدین. ۱۳۷۳. مهستی گنجه ای بزرگترین شاعره رباعی سرا. سوئد: نشر باران.
مختاری، محمد. ۱۳۷۷. تمرین مدارا (بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ و...). تهران: ویراستار.
مراغه اى، حاجى زین العابدین. ۱۳۸۴. سیاحتنامه ابراهیم بیگ. به کوشش : م.ع سپانلو. تهران: انتشارات آگاه (شابك: ۹۶۴-۳۲۹-۱۰۳-۰)
مشکور، محمد جواد. ۱۳۶۸. فرهنگ فرق اسلامی. مشهد: بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى
مهستی، گنجوی. ۱۳۳۶. دیوان مهستی گنجوی. باهتمام شهاب طاهری. تهران: کتابخانۀ طهوری
مینوی، مجتبی و مهدی محقق. ۱۳۵۷. دیوان حکیم ناصرخسرو قبادیانی. تهران: دانشگاه تهران.
نصر، سید حسین. ۱۳۷۱. سه حکیم مسلمان. ترجمه احمد آرام. تهران: انتشارات شركت‏سهامى كتابهاى جیبى ‏با همكارى مؤسسه انتشارات امیركبیر.
نیکفر، محمد رضا. ۱۳۷۸. خشونت، حقوق بشر، جامعه مدنی. تهران: طرح نو.
همائی، جلال الدین. (۱۳۷۶). مولوی‌نامه: مولوی چه می‌گوید؟. تهران: نشر هما.
همائی، جلال الدین. ۱۳۴۲. غزالی‌نامه. تهران. 
 
انگلیسی
 
Al-Ghazali، Abu Hamid. The Faith and Practice of Al-Ghazali (translation by W. Montgomery Watt). London: George Allen and Unwin، 1953.
Averroes (Ibn Rušd) ~1180. Tahafut al-Tahafut. (The Incoherence of the Incoherence), transl. by. S. van den Bergh, London: Luzac & Co, 1045. 
Dabashi Hamid. (2012). The World of Persian Literary Humanism. USA: Harvard University Press
Javadi، Hassan. "Iran under the Party of God" (Translation of an article by Gh. Saedi) Index on Censorship, Vol. 13، No. 1، February 1984, London. Reprinted as "Deculturization and Censorship in Iran" in Fiction International، San Diego State University Press، Vol. 15, No. 1, 1984.
Seyyed Hossein Nasr. 2007. Science and Civilization in Islam; Islamic Science, An Illustrated Study. Kazi Publications.
Seyyed Hossein Nasr. 2007. The Islamic Science, Intellectuel Tradition in Persia. Kazi Publications.
Seyyed Hossein Nasr. 1996. The Islamic Intellectual Tradition in Persia. Edited by Mehdi Amin Razavi. Richmond, Surrey: Curzon Press.
 
پیوندگاه‌ها
 
آشوری، داریوش. چرا «رواداری»؟
احمد کسروی
شصت و ششمین سالمرگ احمد کسروی
اسلامی ندوشن، دکتر محمد علی
بنیاد فرهنگ ایران
بنیاد فرهنگی دکتر فریبرز بقایی
تارنمای کتاب فارسی
دفتر هدایت
رفیع صافی، عبدالسمیع
سعیدی سیرجانی، علی اکبر
سکولاریسم برای ایران
شجاع‌الدین شفا
شورای گسترش زبان فارسی
فرهنگسرا
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
کتابخانه دموکراسی و حقوق بشر در ایران
لغت نامه دهخدا و فرهنگ معین
مركز اسناد و مدارك میراث فرهنگی كشور
مشیری، فریدون
مکتب عرفان
میرفطروس، علی
نوشتارهای فلسفی
  
 
Toleration in Persian Culture and Literature
Part 2 (2)
 
 
 
Ahad Ghorbani
 
 
 
Gothenburg, Sweden
Maaz Publisher
2008
 
  
در باره نویسنده:
احد قربانی دهناری، سال ۱۳۳۵ در روستای دهنار واقع در ۱۵ کیلومتری شرق شهرستان دماوند به دنیا آمد. تحصیلات دبستانی و دبیرستانی را در شاهی (قائم‌شهر) گذراند. در دانشکده فنی دانشگاه تهران و دانشگاه تکنولوژی چالمرز مهندسی برق و در دانشگاه گوتنبرگ انگلیسی خواند. با سیستم عامل سولاریس و لینوکس و پایگاه داده‌های اوراکل کار می‌کند. به ادبیات، فرهنگ مردم، دموکراسی و رواداری دلبستگی ژرف دارد. در وقت آزاد به این چهار عرصه دلخواهش می پردازد. آثارش را در وبگاه زیرین می‌توانید بخوانید و با پست الکترونیکی با او مکاتبه کنید:
 
 
 
 
 
 
I, the copyright holder of this work, release this work into the public domain. This applies worldwide. In some countries this may not be legally possible; if so: I grant anyone the right to use this work for any purpose, without any conditions, unless such conditions are required by law.
 
شمارگان: به تعداد درخواست  (Print on demand  = POD )
جهت حمایت ازمحیط زیست و مصرف کمتر کاغذ، این کتاب تنها با درخواست مشتری چاپ و صحافی می شود. 
نسخه پی.دی.اف کتاب را می توانید از وبگاه نویسنده 
( http://ahad-ghorbani.com )  دانلود کنید.
نسخه چاپی کتاب را می توانید در کتابفروشی اونلاین مزراع 
( http://www.mezerah.com )  سفارش دهید.
 
نشانی‌ها:
 
برگرفته از: 
http://ahad-ghorbani.com/

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری