آن نگاه غمگين!

..... من قربانی يه تسويه حساب بين رژيم و سازمان مجاهدينم! من و شوهرم رو گروگان گرفتن! منو روزها میبرن اتاق شکنجه، بايستی بغل تخت شکنجه روی زمين بشينم، کنار پاهائی که به تخت بستن! يک بند با کابل به کف پاهای نوجوونای هوادار سازمان می زنن که تازه دستگير شدن و زير بازجوئین! شلاق از جلوی صورت من رد میشه، تا شب که به بند برمی گردم کارم اينه! .....

 

آن نگاه غمگين، به ياد منيره‌ رجوی، قربانی خشونت کور

سال ۱۳۶۳ بود، بعد از پايان بازجوئی به بندی در زندان اوين منتقل شدم، بندی عمومی که از دو راهروی عمود بر هم درست شده بود، در دست چپ راهروی اول سه اتاق و يک حمام و در راهروی عمود بر آن که به چپ می پيچيد دستشوئی و سه اتاق ديگر بود، زندگی در بند عمومی با زندگی در سلول انفرادی تفاوت های زيادی داشت، از جمله برخورداری از هواخوری، باز بودن در اتاق و رفت و آمد آزادانه به ديگر اتاق ها، يکی از مهمترين تفاوت ها آزادی استفاده از دستشوئی بود ولی از آنجا که تعداد توالت های داخل دستشوئی خيلی کم بود بيشتر وقت ها صف درست می شد! من که تازه وارد بودم روحم از اين موضوع خبر نداشت، در اولين ساعت ورود به بند به دستشوئی رفتم، هنوز پا تو نگذاشته يک نفر بلند از راهرو گفت: "بايد مثل بقيه بری تو صف!" آمدم بيرون، تازه فهميدم که چرا يک عده کنار ديوار صف کشيده اند! پرسيدم: "آخری کيه؟"

دختر جوان کوچک اندامی برگشت به من نگاه کرد و همزمان دستش را کمی بالا برد و با لبخندی کمرنگ به من فهماند که اوست، پشت سرش ايستادم، با خنده گفتم: "سلام، فکر کردم تو صف نون وايسادين!" برگشت و باز با همان لبخند به من نگاه کرد، آه از آن چشم ها و آن نگاه غمگين! نگاهش چيزها می گفت که من نمی فهميدم! پرسيدم: "کدوم اتاقی؟" –"اتاق سه" بعد با طنزی پوشيده و ظريف ادامه داد: "پيداس تازه واردی!" منظورش حاليم نشد! "آره، انتقال توده ای ها از کميته شروع شده، کم کم همه رو می آرن!" به اتاق که برگشتم توابی آمد کنارم نشست و درجا گفت: "اگه می خوای بيرون بری بايد مواظب رفتارت باشی! هنوز نيومده میری سراغ سرموضعی ها؟" با تعجب پرسيدم: "يعنی شماها همه توابين؟" گفت: "بعضيا تظاهر می کنن توّابن، کسايی مثل من که راسی، راسی توبه کرده ان زياد نيسن!" –"يعنی تو هم توابی؟" – "خب معلومه!"

و سرش را تکان داد و بلند گفت: "مارو ببين با چه کسايی بايد سر و کله بزنيم!" پرسيدم: "تواب يعنی بريده؟" –"نه باباجون! يعنی به آغوش اسلام برگشته!" بعد بلند بلند خنديد! "يعنی قبلا مسلمون نبودی؟" محکم کوبيد به پاهايش! –"تو ديگه از کدوم جهنم دره اومدی؟! تا حالا تواب نديده ای؟" باز سفارش کرد که رفتارم را بپايم! خنديدم و گفتم: "منظورتو نمی فهمم، يه کم روشن بگو منم حاليم شه!" –"هنوز نيومده به بهانه دستشوئی رفتی با خواهر مسعود حرف زدی؟" با تعجب پرسيدم: "کدوم مسعود؟ رجوی؟" –"آره، اون منيره رجویه!" با خنده و شوخی گفتم: "دست وردار! راسی خواهر مسعود رجوی اينجاس؟ يعنی شماها صف مستراح را هم می پايين؟" سری بالا و پائين برد و گفت: "صف که هيچ چی، تو خود مستراح رو هم می پاييم!" –"اون تو رو هم؟!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از آن روز يک دوستی ساده با منيره رجوی آغاز شد، همديگر را توی صف دستشوئی می ديديم، دوستانه، گرم و بسيار آرام حرف می زد، سنش بيشتر از آن بود که نشان می داد، به همراه شوهرش به هنگام خروج غير قانونی از کشور دستگير شده بود، دوران سختی را می گذراند، گاهی صبح برای بازجوئی صدايش می زدند و می بردند و شب برش می گرداندند، يک روز در صف دستشوئی از او پرسيدم: "اين همه بازجوئی برای چی؟" دوباره آن نگاه دردناک و غمگين را ديدم، رنجی به سنگينی يک کوه در آن بود، تازه متوجه شدم چيزی که آن نگاه را آن قدر شفاف می کرد خيسی چشم هايش بود!

گفت: "من قربانی يه تسويه حساب بين رژيم و سازمان مجاهدينم! من و شوهرم رو گروگان گرفتن! منو روزها میبرن اتاق شکنجه، بايستی بغل تخت شکنجه روی زمين بشينم، کنار پاهائی که به تخت بستن! يک بند با کابل به کف پاهای نوجوونای هوادار سازمان می زنن که تازه دستگير شدن و زير بازجوئین! شلاق از جلوی صورت من رد میشه، تا شب که به بند برمی گردم کارم اينه، خيلی از اون بچه ها کم سن و سالن و هنوز راهنمائی يا دبيرستان رو تمام نکردن! می دونی، بوی خون و گوشت کف اون پاهای زخمی هميشه همراهمه، فرياد بچه هائی که شکنجه میشن تا صبح دست از سرم ورنمی داره، صدای شکستن اونا رو می شنوم، هيچ صدای شکستن يه آدم رو شنيده ای؟" و چشم هايش پر شد و سرش خم! ديگر هيچگاه از او نپرسيدم که کجا بوده است، تنها در صف کنارش می ايستادم، هر بار چشم هايش پر می شد و سرش خم! يک روز مرا جا به جا کردند، نبود که خداحافظی کنم، باز برای بازجوئی رفته بود! گذشت تا پيش از قتل عام ها !

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دوباره به اوين منتقل شدم، شب بود، درِ هم‍ه اتاق ها را بسته بودند، پا که به بند گذاشتيم نگهبان شماره اتاق را گفت و رفت تا برنامه تلويزيون را از دست ندهد! تنها بلند داد زد: "درو پشت سرت ببند!" اين کار مثل شرايط آن روزهای زندان غير عادی بود! نگهبان ها هميشه همراه زندانی می آمدند و خودشان در را پشت سر آنها می بستند، پا به راهروی بند که گذاشتم از زير چشمبند نگاه کردم، کسی نبود! به چپ که پيچيدم چشمبندم را بالا زدم، يک نفر چادری آنجا ايستاده بود، چشمبندش را بالا زد، آن چشم ها ! آنها را شناختم، غمگينتر و مات تر از پيش بودند!

"منيره؟" همديگر را بغل کرديم، پرسيد: "کی اومدی؟" –"همين يک ساعت پيش، تو کجا بوده ‌ای؟" –"از ملاقات با شوهرم میام." سکوت کرد، سکوتش سنگينتر از آن بود که راه به شادی ببرد، دمی چند گذشت تا به حرف آمد: "خداحافظی بود، برای اعدام رفت! آخرين جمله اش اين بود: منيره، ما قربانی يه خشم کوريم، يه تسويه حساب!" او را در آغوش گرفتم، به آرامی در گوشم گفت: "منم اعدام می کنن، میخوان خواهر مسعودو اعدام کنن!" يک دم ساکت شد، گوش خواباند، انگار می خواست صدای چيزی يا کسی را بشنود، دمی ديگر با يک دنيا درد به آرامی گفت: "فکر کنم اعدام شد!" شوهرش را می گفت! اولين بار بود که فرو ريختن اشک هايش را ديدم، اشک امانم نداد، باهم اشک ريختيم، صدای پای نگهبان به گوش رسيد، چشمبندها را زديم و از هم جدا شديم، ديگر او را نديدم، اعدامش کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

منیره رجوی هنگامی که دو کودک خردسال به نام های مریم و مرجان داشت به همراه شوهرش آقای اصغر ناظم در سال ۱۳۶۱ دستگیر شد، شوهرش در سال ۱۳۶۳ اعدام شد، چون منیره برای دو کودکش ناچار شد در برابر دوربین تلویزیون رژیم آخوندی "زنده باد خمینی" بگوید به دو سال زندان محکوم شد! منیره بايد در سال ۶۳ آزاد می شد اما آزاد نشد و ٤ سال پس از به پايان رسیدن زمان زندانش همچنان بلاتکلیف زندانی بود! هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ منیره رجوی را رژیم آخوندی بی هیچ دلیلی و هنگامی که ۳۸ سال داشت به دار آویخت و اعدام کرد! منیره رجوی نه تیرباری به دست گرفته و پنجاه تن را به رگبار بسته بود و نه بمبی ترکانده و صد تن را کشته بود و اعدام ددمنشانه منیره رجوی جز بیدادگری نامی نمی تواند داشته باشد! درباره منیره رجوی نگاه کردن به لینک زیر نیز سودمند است:

http://www.iranglobal.info/node/25012

 

منبع: 
http://news.gooya.com/politics/archives/2014/10/187073.php
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری