به یاد برادرم شاهرخ

خاطرات ماهرخ نامداری از روزهای تلخ 67
مادرم بعد از شنیدن خبر اعدام برادرم شاهرخ سر خودش را به در و دیوار می زد و ما همگی شیون و زاری می کردیم، در آن لحظات احساس می کردم آسمان هم با ما گریه می کرد و صدای فریادهای مادرم که هرگز فراموش نمی کنم! از دادسرا زنگ زدند، اون رشیدی آدمکش بود که گفت حق گرفتن مراسم عزاداری را ندارید و .....

 

 

خاطرات ماهرخ نامداری از روزهای تلخ تابستان شصت و هفت

این روزها یادآور خاطرات تلخی‌ است که چهره پلید رژیم آخوندی را از جنایتی که انجام داده برملا می کند و مهر ننگی است بر پیشانی این رژیم جنایتکار! من دو ماه بود که از زندان آزاد شده بودم، شاهرخ (برادرم) در زندان بود و حبس هفت ساله اش را می گذراند، حالا دو هفته بود که زندانیان را ممنوع الملاقات کرده بودند و همه نگران بودیم! گاهی مادرم با خانواده دیگر بچه های زندانی تماس می گرفت شاید خبری باشد و اون ها هم بی‌ اطلاع بودند! روزها و هفته ها می گذشت، آن شب آخر مادرم تا صبح نخوابید و قدم می زد و می گفت صدای گوله ها را می شنوم! من سعی‌ می کردم که آرامش کنم اما می دانستم که اتفاقی‌ افتاده ولی چه طوری می توانستم به مادرم دلداری بدهم؟! مادری که برادرم شاهرخ را به راستی‌ می پرستید و می دانستم که او برای مادرم فرزند خاصی‌ است! هر طور بود شب را گذراندیم و صبح بود که از دادسرای انقلاب اسلامی به ما زنگ زدند که داماد شما به دادسرا بیاید و گفتند دیگر هیچ‌ سؤال نکنید!

شوهرخواهرم به دادسرا رفت، این مدت اوج دوران دلهره و نگرانی با هزاران فکر برای ما بود، مدتی‌ بعد شوهر خواهرم از دادسرا برگشت، نمی خواستم به چهره اش نگاه کنم چون پر از غم و بغض بود! او می خواست که ما متوجه نشویم، با لبخندی تلخ، پر از درد گفت که: "شاهرخ را دیده!" ولی من که خودم زندانی بودم شروع کردم ازش سؤال هائی بپرسم که مطئمن بشوم شاهرخ را دیده است اما علی (شوهرخواهرم) از جواب دادن طفره می رفت! آنجا بود که من با گریه فریاد زدم: "علی‌، علی، بچه ها را کشتند؟ علی‌ بگو، راستش را بگو، دادسرا چه خبر بود؟"

علی‌ گریه کرد، داد زد و گفت: "نمی خواهم باور کنم! تمام بچه ها را کشتند!" و نام می برد: "داریوش یوسفی، منوچهر ذوالفقاری، وحید ولی وند، شاهرخ و خیلی های دیگر از بهترین بچه های مجاهد شهر ما ! " و من دیدم که مادرم بعد از شنیدن این خبر سر خودش را به در و دیوار می زد و ما همگی شیون و زاری می کردیم، در آن لحظات احساس می کردم آسمان هم با ما گریه می کرد و صدای فریادهای مادرم که هرگز فراموش نمی کنم! دوستان آمدند خانه ما و می گفتند که هر گوشه شهر مسجدسلیمان مردم عزادار هستند و شهر در ماتم و عزاست! هر قسمت از شهر ما یادگار یکی‌ از بهترین هائی بودند که اعدام شده بودند!

از دادسرا زنگ زدند، اون رشیدی آدمکش بود که گفت: "حق گرفتن مراسم عزاداری را ندارید و آرام می روید به سر قبر!" خدای من، یادآوری اون خاطرات الان که می نویسم چقدر برایم دردناک است! اما مادر دلیر من، مادر خشمگین از مرگ فرزند قبول نکرد و به همه خبر دادیم و همراه با دیگر خانواده ها به جائی‌ که بچه ها را دفن کرده بودند رفتیم! چهره مادرم یادم نمی رود زمانی که پاسدارها را اونجا دید فریاد زد: "شاهرخ نمی گذارم که دشمنانت اشک من را ببینند!" آن روز به سختی تمام شد، فردا دادسرا خواست که وسائل شاهرخ را به ما تحویل بدهد، در لابلای وسائل شاهرخ یک دفترچه یادداشت بود که شعر می نوشت، عنوان شعر این بود:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا‌ در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

و الان که سالروز آن کشتار است دنیا بداند، رژیم جنایتکار آخوندی بداند که نه فراموش می کنیم و نه می بخشیم! و زبان به زبان، نسل به نسل این جنایت بازگو می شود و از پا نمی نشینیم تا گرفتن انتقام خون همه کسانی‌ که اعدام شدند یا به هر شکلی‌ به دست این جنایتکاران شکنجه شدند، جان دادند و زندانیا‌ن سیاسی که الان در زندان ها هستند، هر روز انگیزه هایمان را تقویت می کنیم و از حق آزادی انسانی‌ دفاع می کنیم که آزادی سر منشأ آن انسانیت است، درود بر همه مبارزین راه آزادی در تمام دنیا، درود بر همه زندانیان سیاسی و درود بر همه کسانی‌ که به راه آزادی جان دادند.  

ماهرخ نامداری –  لس آنجلس – مرداد ۱۳۹۳

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

برای آگاهی بیشتر درباره چگونگی اعدام شاهرخ نامداری نگاه کردن به لینک زیر سودمند است:

http://www.iranglobal.info/node/22274

 



منبع: 
http://iranianpoliticalprisoners.com/archives/3502
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری