روانکاوی نگاه دکتر میلانی به شاه!

کتاب ششصد صحفه ای دکتر میلانی به نام «نگاهی به شاه» بگفته ی خودش برای بیان «حرف تازه و متفاوتی» است که تا حالا هیچکس نزده است. ازینرو از یکسو کتاب بیان و تشریح اسناد فراوان است که مطمئنا خواندن آن برای خوانندگان خارجی یا ایرانی که آن دوران را ندیده اند و در بطن این دوران و روایات بعدی نزیسته اند، جالبتر هست. بخش دیگر و اصلی کتاب در واقع همان چشم انداز نوین به این اسناد و به پدیده و رخداد «شاه» هست که در واقع اصل مطلب هست و آنجاست که تفاوت میان یک رمان تاریخی ضعیف یا قوی...

 روانکاوی نگاه دکتر میلانی به شاه!

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

 

دکتر میلانی گرامی  برای رونمایی کتابش «نگاهی به شاه» فعلا در اروپا و آلمان هست. کتابی که بنا به «ادعای علمی» دکتر میلانی قرار است «چیزی متفاوت باشد» و «چشم اندازی نو بر شاه را بوجود اورد». چشم اندازی که بزعم ایشان در مصاحبه هایش، تا کنون از طرف هیچ شاه شناس خارجی یا ایرانی دیده نشده است. برای یکایک ما، یعنی کسانی که بهرحال شاه و پایان تراژیک/ کمدی وارش را دیده اند، همراهی کرده اند، یا به تاریخ معاصر کشورشان علاقه مندند، این ادعا چیزی شوق برانگیز و کنجکاوبرانگیز است. زیرا طبیعتا خوشحال می شویم که سرانجام «نقدهایی نوین» در این زمینه رخ بدهد که از حالت تک ساحتی و سیاه/سفیدی بگذرند و هم به ما امکان دیداری نو و نمادین با یک «رخداد و مرحله ی مهم تاریخ معاصر» خویش بدهد و هم به روح شاه این امکان را بدهد که سرانجام در خاک نمادین کشورش به خاک سپرده شود و به تجربه ی مشترک تبدیل شود. زیرا به قول لکان هر انسانی دو بار می میرد،  « یک بار به شکل  مرگ فیزیکی و یک بار به شکل مرگ نمادین.1» و در واقع مرگ دوم مهمتر هست، زیرا تا این مرگ نمادین و یافتن جای خویش در حافظه جمعی و بسان تجربه رخ ندهد، آنگاه این روح مجبور است به سان روح پدر هاملت یا در فیلمهای هالیوودی در قالب فیگور «زامبی و روح نارام» بازگردد و تقاص بگیرد. یا به سان روح کُشته های هولوکاست و یا قتلهای زنجیره ای برگردد و حق خویش را بطلبد. همانطور که فرهنگ یا حافظه ی جمعی بدون این دیدار پارادوکس با «تاریخ و رخدادهایش» محکوم به تکرار خطا یا اجبار به تکرار هست.

 

 اما این چشم انداز تازه ی میلانی چیست؟ من کتاب او را در دست ندارم ولی برای آنچه که موضوع بحث ذیل است، یعنی «چشم انداز و ساختار نمادین بحث میلانی بدور «شاه»، در واقع مصاحبه ها یا گزارشهای از رونمایی کتابش، چون لینکهای  (2) در بخش ادبیات از رونمایی کتاب در کانادا و در برلین،  کافی است. کتاب ششصد صحفه ای دکتر میلانی بگفته ی خودش از یکسو بیان  و تشریح اسناد فراوان است که مطمئنا خواندن آن برای خوانندگان خارجی یا ایرانی که آن دوران را ندیده اند و در بطن این دوران و روایات بعدی نزیسته اند، جالبتر هست. بخش دیگر و اصلی کتاب در واقع همان چشم انداز نوین به این اسناد و به پدیده و رخداد «شاه» هست که در واقع اصل مطلب هست و آنجاست که تفاوت میان یک رمان تاریخی ضعیف یا قوی، میان یک دیدار پارادوکس و نقادانه با «دیگری و رخداد» و یا یک تکرار خطاهای برخوردی گذشته را نشان می دهد. این چشم اندازهای نوین به رخداد و پدیده شاه را بزعم دکتر میلانی و بر اساس نظرات و مصاحبه های او در سه نگاه ذیل می توان بیان کرد:

1/ اول چشم انداز و ساختار کلی نگرش به شاه و اینکه بقول ایشان « « شاه هرگز به عمد کاری به ضرر ایران نکرد.شاه ایران را به غایت دوست داشت، اما بد دوست داشت». و زیر مجموعه های دیگر این منظر، مثل این موضوع که بایستی تغییرات شاه را نیز در نظر گرفت و اینکه شاه در موقعیتهای مختلف، به حالات متفاوت بوده است.

2/ اینکه شاه در واقع زمینه ساز انقلاب اسلامی بود، بدینوسیله که مساجد تاسیس کرد و به نیروهای اسلامی قدرت داد، در حالیکه همه نیروهای دیگر را سرکوب کرد.

3/ اینکه شاه در لحظات تصمیم گیری ضعیف بود و مرتب میل فرار در شرایط سخت داشت. اینکه به قول دکتر میلانی و با استفاده از نقل قولی از داستان «ریچارد دوم» شکسپیر، « شاه مرغدلی بود که چون شیر‌ گاه می‌غرید».

 

حال باید بپرسیم که کدام از این چشم اندازها نو و تازه هست؟ هیچکدام. زیرا این حرفها به اشکال مختلف در این سی و اندی سال گفته شده هست. پس چشم انداز نوین دکتر میلانی به شاه چیست و آن قول بزرگش برای حرفی که هیچکس تاکنون نزده است؟. آنچه در واقع «بشدت توچشم می خورد»،  این است که این  در واقع این یک ادعای شکست خورده هست. آنچه ما با آن روبروییم، بجز بخشهای قوی نقد و اسنادش، این است که در اصل بحثش هیچ حرف تازه ایی و برخورد تازه ایی به شاه و این رخداد وجود ندارد. بلکه در واقع خطاها را تکرار کرده است و از دیدار با رخداد تراژیک/ مضحک شاه در رفته است. اینکه اینجا ما با استفاده از یک داستان شکسپیر باید بگوییم،_ و برای اینکه دکتر میلانی از شکسپیر به زعم خودش خوشش می اید و هر بخش کتابش را با نقل قولی از او و داستان ریچاد دوم مزین کرده است_، که در واقع ما اینجا و در این رونمایی بار دیگر با یک « هیاهوی بسیار بدور هیچ» و برای هیچ روبروییم. دلیل این شکست اما این نیست که دکتر میلانی برای مثال به روانکاوی شاه اشنا نیست و تخصص اش این نیست، بلکه برای این است که  حاضر به دیدار پارادوکس و نقادانه، احساسی/ نقادانه با «دیگری و رخداد شاه» نداده است، خواه این دیدار از منظر تاریخی، روانکاوانه یا غیره باشد. ازینرو او بیشتر «نبش قبر» می کند و داستانهایی گاه جالب گاه تکراری از کارهای شاه و آن دوران تعریف می کند تا اینکه حرف تازه ای بزند. زیرا برای اینکه چشم اندازی نو بیافرینی، بایستی تن به دیدار عمیق با دیگری و با رخداد از منظر تاریخ شناسانه، دیسکورسیو، روانکاوانه یا جامعه شناسانه خویش بدهی. زیرا بزعم لکان و روانکاوی «همان لحظه که می نگری، نگریسته می شوی.». بنابراین وقتی حاضر به تن دادن به دیدار با دیگری و نگریستن و دیالوگ عمیق با دیگری نباشی، بناچار کور می شوی، یا تک ساحتی حرف می زنی، تکرار مکررات می کنی.

 

یعنی برای مثال می بینی که دکتر میلانی به ما می خواهد نشان بدهد که شاه بد نبود اما بد دوست می داشت.  انگار که بقیه حکمرانان، از رضا شاه و حتی همین رهبران کنونی و جمهوری اسلامی به عمد و به خواسته می خواهند به ضرر ایران کار بکند. انگار که کشور را به شیوه ی خودشان دوست ندارند ( و حتی مثل موسوی و کروبی و غیره برایش زندانی نمی شوند)، آنهم تنها کشور ایرانی و اسلامی را. مثل شاه که عاشق ایران بزرگ و هخامنشی جدیدی بود. انگار که دقیقا توجه به ساختار متناقض و بحران زای برخورد شاه با دیگری، چه با روح پدر یا با دولتهای مدرن یا با مردمش و اپوزیسیونش مباحث اصلی و مهمتر نیستند. اینکه نمی توان  ساختارها و اشتیاقات متناقض شاهی را که از یکسو مدرنیزاسیون و آزادی زن می خواست و  از سوی دیگر همزمان زن را کم عقل می پنداشت و منتقد نمی خواست، اینکه می خواست دیکتاتور مدرن باشد، بدون توجه به ساختار  دیگران و مردم و آن دوران، بدون توجه و درک همپیوندیها و اتصالات بر بستر این گفتمانهاو بحرانهای مشترک خوب درک و بررسی کرد . انگار اینکه شاه نیز دچار تئوری توطئه و تناقضات مشابه بود ، مانند حکومت جدید ما و حتی مردم ما و اپوزیسیونش در آنزمان و از جهاتی امروز، تشابهات و مباحثی اساسی تر نیستند و خط قرمز یا ساختارهایی که بایستی به آنها توجه بکند. یا اینکه شاه نیزمی خواست به چشم آبی ها درس اقتصاد بدهد، همانطور که احمدی نژاد می دهد. اینکه شاه نیز احساس می کرد هاله ی نوری دارد مثل احمدی نژاد و بقیه. دکتر خوب تاریخ ما همه ی این مباحث مهم را ول می کند که بدطوری «تو چشم می خورند» و اساسی هستند و فقط پی می برد که شاه ادم بدی نبود اما بد دوست داشت. دوست داشتن بلد نبود. یا در واقع می خواهد بگوید که شاه اشتباهش این بود که در نهایت «یکی به نعل و یکی به میخ» می زد. مدرنیت می خواست اما از طرف دیگر  مساجد را رواج می داد و  بقیه را سرکوب می کرد. اما  نمی بیند که دقیقا نقد او همینگونه است. یعنی «یکی به نعل و یکی به میخ» می زند، بجای آنکه «تن به دیدار پارادوکس با رخداد شاه و پدر» بدهد.

کاشکی لااقل دکتر میلانی که بزعم خودش اینقدر به شکسپیر علاقه مند است و از فیگور « ریچادر دوم» او برای بیان معضلات شاه استفاده می کند، لااقل برای این دیدارش با شاه و روح پدر و تاریخش، تن به «هاملت» شکسپیر می داد. زیرا این کتاب و داستان اصلی برای دیدار با «روح پدر و شاه و رخداد قتل شاه/پدر» هست.  زیرا همانطور که هاملت به ما نشان می دهد، نمی توان با روح پدر دیدار کرد و سرانجام به او امکان ارامش و مرگ نمادین را داد، بدون اینکه با اشتیاقات متناقض خویش و با تمناها و ترسهای خویش  و یک دوران دیدار بکنی. به این خاطر در نمایش هاملت ایرانی، یعنی دکتر میلانی، ما بیشتر با چه روبروییم؟  « با یک کاشکی و نوستالژی جمعی و آخ اگر اینکار را نمی کرد و مساجد نمی ساخت و غیره». اینکه دکتر میلانی به پدر و شاه می گوید « کاشکی مسجد نمی ساختی و می گذاشتی همه حرف بزنند. با تمام خوبیهات در نهایت مقصر و  ناتوان بودی» و نمی بیند که با این نوع برخورد، در نهایت بیشتر نوعی خشم کودک به پدر شکست خورده را لو می دهد تا برخورد با رخداد و  معضل پدر. بدتر از اینکه بناچار نمی بیند که چرا نه با این نوع نگاه و تکرار مکررات، نه روح شاه سرانجام ارامش می یابد و می میرد و نه او و خواننده به درک بهتر و عمیق رخداد و خویش دست می یابد تا حال به راههای بهتر تحولات قوی و ساختاری مدرن دست یابیم.  این همان دروغ بزرگ کتاب و نگرش دکتر میلانی و مکانیسم « فرار» او از دیدار با شاه و خویش و دوران خویش هست و بناچار نقد و قدرتش را کور می کند. مثل همان شاه و پدری که می خواهد نقدش بکند و کوری و شکستش را قابل فهم سازد. انگار حتی میل به مذهب شاه نیز بدون میل به کشف حجاب اجباری پدر و رشد بحران هویت، بدون درک تناقض و ناممکنی ساختار محکوم به شکست « مدرنیزاسیون بدون مدرنیت و روشنگرایی»، بدون درک بحران هویت و ساختاری جمعی و میل بازگشت به خویشتن ناممکن قابل فهم هست. اینکه این تنها موضوع ایران نبود و کل منطقه با آن درگیر بوده و هست، حتی تنها کشوری که تا اندازه ای توانست این مسیر را کم دردسرتر بود، یعنی ترکیه، امروزه مجبور است باز با این گذشته و حال خویش روبرو شود. یا در مصر امروز شاهد همین درگیریها هستیم. زیرا یا من و شما مجبوریم از مسیر دیدار با دیگری و مدرنیت با تمناها و تناقضات خویش و دیگری روبرو شویم و به رنسانس مدرن خویش دست یابیم و یا اینکه گرفتار بحران و کوری و تلاشهای ناممکن چون مدرانیزسیون از نوع پهلوی و یا «جمهوری از نوع اسلامی» بمانیم. یا به جلو برویم  و ساختاری مدرن و متفاوت بوجود بیاوریم، یا مرتب نبش قبر بکنیم و شاهد بازگشت به خویشتنهای نو و جوابهای بحران زای جدید از جنس عربستان مستقل و غیره باشیم.

یعنی مشکل اصلی و محوری نقد میلانی و نقادان قبلی رخداد شاه دقیقا این است که از یک حقیقت اصلی و محوری می خواهند فرار بکنند. از این حقیقت « که در آن شرایط و  بخاطر آن ساختار فرهنگی، سیاسی و فردی سقوط شاه و انقلاب اجتناب ناپذیر بود». همانطور که دقیقا  این ضرورتها و «اجتناب ناپذیری پاسخ به آنها» باعث شده هست که هنوز لنگ در هوا باشیم و نتوانیم کشور با ساختار مدرن دموکراسی و سکولاریسم و متفاوت خویش را داشته باشیم، آنهم پسی از سی و اندی سال. نگاه میلانی نیز جرات نمی کند که با این «حقیقت محوری» شاه، خویش و دیگری و  تاریخش روبرو شود و بنابراین نگاهش و چشم اندازش کور  و کم اثر می شود، به قول هدایت بوفش و حافظه تاریخیش کور می شود. زیرا از دیدن، از رویارویی با دیگری و رخداد، با ساختار بن بست افرین فردی و جمعی و بنابراین با خویش ترس دارد.  زیرا مگر می توان بحران و معضلات شاه، تناقضات شاه چه در برخورد با مدرنیت یا  سنت و یا با مردمش را فهمید، بدون شناخت این دیسکورس و بحران مشترک و بر بستر این بحران و دیدار مشترک با مدرنیت و ثمراتش، از لکنت زبان تا گره حقارت و حالات مختلفش چون امروز سراپا مدرن شدن و فردا میل بازگشت به خویشتنها. اینکه نه شاه می دید که «لخت هست» بلکه دیگران هم نمی دیدند یا جرات نمی کردند بگویند، یا می خواستند حساب این شاه و پدر ضعیف و ناتوان را برسند. انگار که ملت حتی همانزمان نمی دید و نمی دانست که شاه ضعیف هست و از مشکلات در می رود. در حالیکه اکثریت در اواخر رژیم شاه برای رفتن قریب الوقوع شاه روزشماری می کردند یا دستگیر شدنش. به اینخاطر نیز به اعترافش به اینکه حرفتان را شنیدم، خندیدند و تازه مصرتر شدند و بعد هم به بختیار راضی نشدند. ( و تازه اگر او فرار نمی کرد و دستور قتل و حکومت نظامی می داد و قوی چون پدر عمل می کرد، واقعا چه تغییری در تحولات بوجود می امد؟ هیچ چیز. باز هم انقلاب می شد). دکتر میلانی اما چون حاضر به دیدار با  این دیسکورس و بسترها و بحرانهای  اساسی و محوری  نیست ، بناچار مرتب تیرش به خطا می رود و تکرار مکررات می کند.

 

یا هاملت پیشکش، کاشکی  دکتر میلانی لااقل با داستان «مرگ یزدگرد» بیضایی ملاقاتی عمیق می کرد و  بعد این کتاب را می نوشت، تا هم تراژدی مضحک شاهی را بفهمد که «تنهاترین بود» و نه تنها مردمش بلکه حتی باصطلاح دوستان خارجیش نیز به او پشت کردند و راهش ندادند، هم تراژدی مرحله و دورانی را ببیند و نشان بدهد که با شاه کُشی می خواست به قول  داستان مرگ یزدگرد  حال به امید ناجیان سیاه پوش بنشنید. دورانی که چه شاهش و چه مردمش، چه یکایک ما در نهایت به امید یاری پدری و ناجی بزرگ بودند و بودیم. اینکه شاهی بزرگتر و پدری قویتر بیابیم و نگذارد با بحرانمان و ضرورتمان، با تمنا و تناقضاتمان روبرو شویم و ازینرو بایستی اگر مجسمه شاه را پایین می اوردیم، عکس پدر مطلق و شاه بعدی را به ماه ببریم. زیرا چه شاهش و چه مردمش از جمله می خواستند شاه و بزرگ باشند بدون آنکه قبول بکنند که شاه مطلق بودن و بدون بها ناممکن است. اینکه آزاد و مدرن بودن، متفاوت بودن مدرن فردی و ملی  بدون پرداخت بهای آن ناممکن هست.  اما دقیقا موضوع همین است که برای چنین دیداری بایستی با تراژدی مضحک خویش و دیگری و با دنیای اشتیاقات و ترسهای متناقض آسیابان و زن آسیابان بیضایی و خودمان نیز روبرو بشویم، مگرنه. و همین سختترین کار است. به این خاطر است که مرتب از کوه موش زاییده می شود، چه شاه یا انقلاب باشد یا کتابی که به قول میلانی قرار بوده است حرفی را بزند که تا کنون هیچ کتابی درباره ی شاه نزده است. و این حرف چیست؟ یکی به نعل و یکی به میخ زدن میلانی و تکرار همان خطایی که خودش به شاه انتقاد می کند یا تکرار انتقادات گذشته در قالب جدید و با جملات حتی پسامدرنی چون «شاه در واقع شاه های مختلف در شرایط مختلف بود». اما این حرفها اصل موضوع و معضل را برطرف نمی کند، اینکه اینجا نیز «این شاه نقدها لخت هست» و محکوم به شکست و یک نمایش پرطمطراق و در نهایت کم اثر هست. همانطور که دستگاه پرطمطراق شاه نتواست از شکستش خودداری بکند. زیرا او نیز و کل جامعه حاضر به دیدار با حقیقت و معضل و تمنای خویش و بحران هویتشان نبودند. تازه بایستی به این شکست نقادانه ی میلانی با توجه به گذشت  سی و اندی سال نگریست و اینکه واقعا چقدر پسر از پدر جلوتر رفته است.

 کاشکی از جمع دوستانی که به این برنامه می روند، لااقل یکی این سوال را از خویش و دیگران و از آقای میلانی بکند که این «نمایش رونمایی برای کیست؟ برای چه نگاه دیگری و غیر است؟»، شاید آنموقع اصل قضیه آشکار شود. زیرا هر نمایشی برای « لذت و خواست تماشاچیانی و غیر است». موضوع تفاوت دیدار با رخداد و نوع لذت و خوشی است. اینکه آیا این «نمایش ما » برای دیدن خویش و شاه و به خاک سپردن او، دادن جای او با قدرتها و ضعفهایش در تاریخ فردی یا جمعی و بنابراین همزمان دیدن خویش و تناقضاتمان و تناقضات آن دوران است؟  یا اینکه بخواهیم از آن «تعزیه ایی مدرن» درست بکنیم برای «لذت و تمتع نوستالژیک و کاشکی، کاشکی گفتن فردی و جمعی» وگفتن اگرهایی بظاهر عاقلانه اما  بدون ثمر. آیا سرانجام نقادانی چنین سوالاتی از او در این رونماییها می کنند. آیا  کسی می تواند به طنز و برای ایجاد «چشم اندازی دیگر» این سوال را بکند که راستی اقای میلانی فکر می کنی اگر  به فرض محال  آنزمان جای شاه بودی، واقعا با این دانش اکنونت سرنوشت دیگری پیدا می کردی یا زودتر میامدی امریکا؟. چون حتی شما شاه خوب می بودید اما ساختارها و بحرانها چی؟ رقیبان داخل که بیشتر یا در سیاهکل بودند یا در حوزهها و یا حتی به عنوان دوست در پشت سرت در ارتباط با کشورهای بزرگ چی؟ آیا می خواستی اتاتورک دموکرات باشی یا سرانجام مثل مصر کنونی به قدرت ارتش پناه می بردی، یا به مرسی دموکرات اسلامی و متناقض؟  زیرا میلانی در حالیکه در ساکش شاه را می گرداند و رونمایی می کند، نبش قبر می کند، اما از دیدار عمیق، پارادوکس و چندجانبه  با شاه/پدر و بر بستر بحران مدرنیت و ترس و تمنای مشترک و معضلات مشترک حذر می کند.

 زیرا برای این دیدار دقیقا مثل شکسپیر و هاملتش باید بدانی که «پدر بایستی به قتل برسد»، چه توسط عمو یا توسط اشتیاق دوپهلو یا چندپهلوی هاملت. زیرا ابتدا وقتی حاضر باشی با «اجتناب ناپذیر بودن تراژدی و منطق نهفته در این رخدادها» روبرو بشوی و به این «حقیقت جایش را در نقدت و دیدارت بدهی»، آنگاه و ابتدا آنگاه می توانی واقعا «بهتر ببینی» و چشم اندازهای نو از مناظر مختلف روانکاوانه یا تاریخی، جامعه شناسانه، سیاسی و غیره بیافرینی و مرتب بیافرینی. زیرا هم کمبود خودت و هم کمبود دیگری را پذیرفته ای و هم کمبودهای دوران و شرایط را. زیرا می دانی که کار شما نیز روایت حقیقت نهایی و تاریخ واقعی نیست بلکه ایجاد «چشم انداز و منظری» است. زیرا نمی توانی با دیگری روبرو شوی، بدون دیدار با خودت. زیرا دیگری و غیر، همان فرد هست. زیرا برای نمایش تراژدی مضحک شاه بایستی با تراژدی مضحک یک دوران و این سی و چهارسال نیز روبرو شد. با خواستهای درستش و هراسها یا توهمات فردی و جمعیش، یعنی از جمله با تراژدی مضحک سطح و سقف اندیشه ما، اپوزیسیون ما و یا تاریخ شناسی و دیدار با رخدادهای ما. با اینکه چرا ما کوتوله مانده ایم و لنگ در هوا و هنوز تنها و غریبه ایم و همزمان مثل شاه و احمدی نژاد به غربیها درس اقتصاد می خواهیم بدهیم. یا می خواهیم مثل دکتر میلانی گرامی « آنچنان کتابی درباره شاه بنویسم که تا حالا هیچ تاریخ شناس خارجی یا داخلی درباره  شاه ننوشته و حرف اصلی و متفاوت را بزنیم» و آخر این در  می اید.

 

 آیا اما حال یکی پیدا می شود که با سوالات درست در این دیدار با رونماییهای شاه، باعث یک «نمایش در نمایش» بشود. تا دیدار با تمنا و معضل خویش و با جوانب عمیق رخداد شاه و یک دوران ممکن شود، کاری که از جمله هاملت در داستان هاملت با «تئاتر کمدی» معروفش در برابر نگاه عمو می کند؟ نه برای اینکه با این نمایش «تله موشی» برای عمویش درست بکند و فقط عمویش را با جنایتش روبرو بکند، واکنشش را ببیند و مطمئن شود، بلکه به قول لکان در «سمینار ترس.3»، برای اینکه  در واقع با «اشتیاق و تناقض» خویش و معضل و تمنای خویش روبرو شود، با اشتیاقش به پدر و همزمان میل قتلش و تصاحب مادر و قدرتش. با اشتیاق شاه جدید شدن. نمایش در نمایش و دیداری احساسی/نمادین با «خویش» از مسیر دیدار با دیگری که شروع تحول بزرگ هاملت بود. برای اینکه داستان بزرگ هاملت و شکسپیر  با یک تعزیه خوانی و نوستالژی و یا نگاه عاقل اندر سفیه به دیگری و گذشته و دادن پندهایی چون شاه بد نبود اما دوست داشتن بلد نبود، تمام نشود، بلکه به دیدار عمیق و چندجانبه با خویش و دیگری و رخداد تبدیل گردد و تحولی ایجاد شود. حداقل پایان دورانی و شروع دورانی نو از دیدار و تحول و نقد باشد. همانطور که پایان هاملت شروع دوران جدید هست.

ادبیات:

1/ لکان  در چند جا از جمله در سمینار درباره «هاملت» و در مقاله «کانت با ساد» به موضوع «دو مرگ» می‌پردازد.

2/ لینکهایی از مصاحبات و گزارشات رونمایی کتاب «نگاهی به شاه». نقل قولهای در متن عمدتا از این دو گزارش هست. گزارش زمانه اما سه بخشی هست.

http://www.radiozamaneh.com/91452/3#.Ug5q6dJ7IoM

http://m.salamtoronto.ca/?p=17846

3- Lacan: Seminar  Die Angst. S.51

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

تصویر رضا پرچی زاده

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پس از نقدِ جامعِ فخرالدین عظیمی بر کتابِ «شاهِ» عباس میلانی، که در آن به خطاهای تاریخیِ متعددِ میلانی و بغرنجهای روش-شناسیِ وی پرداخته بود؛ این نقدِ روانکاوانه به قلمِ داریوش برادری به نظرم یکی از بهترین نقدهایی است که بر کتابِ مذکور نگاشته شده است. خواندنِ آن را حتما توصیه می کنم.

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری