قهرمانان من! قهرمانان ما !
22.11.2022 - 20:18

 

من این زنان را میشناسم .این دست ها را، این لباس های ساده را، این بلوزهای دست باف را.

می شناسم این مادررا که مصمم ومغموم در گوشه تصویر سنگ بر دست گرفته است.

می شناسم اورا زمانی که صبح کله سحر از خواب بر میخیزد .سماور روشن می کند .سفره ای ساده میگستراند.به آرامی در اطاق می چرخد، از پنجره اطاق به بیرون خیره می شود .

با خود زمزمه می کند."هنوز زود است. بگذار اندکی بخوابند." لحظاتی بعدآرام تکانشان می دهد.

با برخاستن هرکدام از فرزندانش دل درون سینه اش می تپد. مشکلات زندگی با تمام سختی کنار میروند. لبخندی از خوشی بر کناره لب می نشیند." سلام مادر! صبح بخیر."دنیا از آن اوست.

تمامی روز کار می کند.جارو می کشد،سری به غذا می زند .پشت دار قالی کوچکی که برپا کرده می نشیند .گره بر گره می بندد.اندک زمان کوچکی که می یابد سری به همسایه گانش میزند.

"دخترکاک احمد سخت مریض است.باید کاسه ای آش برای او ببرم!"

به اطاق برمیگردد.صندوقچه آهنی را می گشاید .به لباس های دامادی پسرش دست می کشد.به شانه های لباس خیره میشود.لبخندی آرام برکنج لبهایش ظاهر می شود.پسرم پهلوان است.چقدر در عروسیش خواهم رقصید.

کودکی ،نوجوانی وجوانی پسر از برابر دیدگانش می گذرد .

بدو آمدنش از مدرسه، پرت کردن کیف به گوشه ای ."مادر لقمه بگیر!" پسر بی تاب است .

"دایه محله ما با محله پائین مسابقه دارد .دعا کن ببریم ." می خندد ! لقمه بدستش میدهد." پسر شلوغ من."

رفتن زنان برای دیدن مسابقه نو جوان ها در میدان گاهی محله رسم نیست .اما دلش طاقت نمی آورد. دست دختر کوچکش را می گیرد .به محله پائین می رود .کنجی می ایستد بازی پسرش را نگاه می کند.دلهره دارد مبادا زمین بخورد .مسابقه در حال تمام شدن است .نمی خواهد دوستان پسرش اورا آنجا ببینند.پسرش دیگر بزرگ شده. دوست ندارد مادر قدم به قدم دنبالش کند.

از بازی فوتبال نه چیزی می داند .نه دوست دارد .اما هر وقت دوستان پسرش برای دیدن مسابفه در منزلشان جمع می شوند. غرق شادی می گردد.مسابقه ای در تلویزیون نشان دهند .چای ونان می آورد. پای صحبت هایشان می نشیند .

بیشتر بازی کنان را می شناسد .هر کدامشان را که پسرش دوست دارد او هم دوستشان دارد.برایشان دعا می کند.

شهر نا آرام است .یک دخترجوان وزیبای کرد را در تهران نفرات حکومت بجرم دیده شدن موهایش کشته اند. نامش مهسا است."مهسا امینی"

تمامی شهر در جوش و خروش است. مادران گریه می کنند. مردان می خروشند .پسرش طاقت از کف داده مرتب به حکومت دشنام می دهد. با دوستانش نشسته صحبت می کنند."باید اعتراض کرد"

بر مظلومیت دختر جوان اشگ میریزد. در شهر غلغله است.تمانی شهر بپاخاسته اند .او نگران است. چرا که بوی جنگ ،بوی کشت وکشتار را حس می کند . قلبش بشدت مضطرب است .

هر بار که پسرش شب با دوستانش از خانه خارج میشود .قلب او نیز با او میرود.جنگ مغلوبه گشته است .پسرش را کمتر میبیند.

نیرو های دولتی از هر طرف شهر را محاصره کرده اند.تمامی وجودش چشم شده وگوش .به هر چیزی !به هر صدائی با دقت نگاه می کند گوش می دهد.

چند روز دیگر در جهان مسابقه فوتبال است.چه شادی که با گل های ایران به خانه می آمد .چه اندوه از گل خوردنشان.

اما دیگر کسی در بند قهرمانی ایران نیست .مردم بدنبال قهرمانان در کنار خود می گردند.

پسرش می گوید "مادرقهرمان های امروز دختران وپسران جوانی هستند که سینه در برابر سپاه می گشایند.می گویند بزنید! امروز قهرمانی ایستادن در کنار مردم است .سال ها مردم از آن ها حمایت کردند.روی چشمشان نشاندند. حال وقت آن رسیده که آن ها بعنوان قهرمان ملی بروند شهر های خود واز مبارزه مردمشان دفاع کنند. دسته جمعی دست از بازی بکشند.وقتی که این همه کشته روی دست مردم است.مردم عزا دارند چه جای بازی وخوشیست؟"

مادر حال پسر را می فهمد.حال اورا که دوروز قبل خبر کشته شدن دروازه بان جوان جنوبی را شنیده بود و می گریست.

نیروهای مسلح تمامی شهر را به گلوله بسته اند .مردم سنگر بندی می کنند .دیگر کسی به مسابقه جهانی فکر نمی کند. زنان در خانه ها جمع شده در حال تهیه غذا برای جوان هایشان که در خیابان مبارزه می کنند هستند.

او نیز عدائی پخته برای تقسیم به خانه همسایه برده است .اما این کافی نیست .جوان ها در میدان گاهی محله، جائی که روزی فوتبال بازی می کردند. سخت رو در روی سپاه ایستاده اند.

بر میخیزد ! زنان همسایه را صدا می کند .

"جوان هایمان دارند کشته وزخمی می شودند.باید حمابتشان کنیم ."دستها را پراز قلوه سنگ می کنند.پشت سنگر فرزندانش می ایستند.آن هاقهرمانان امروز مردمند!

خود مردمنددر قامت قهرمانان. شکست ناپذیر! حتی زمانی که فرزند از کف می دهند. آن ها مادران این سرزمین باستانیند.با تاریخی باشکوه. با سلاح هایشان که قلوه سنگی است بر دست! با قلب هایشان که مالامال است از عشق.با قامتی همیشه استوار.با اراده ای خلل ناپذیر! همیشه در کنار مردمشان.قهرمانانی برای تمام فصول.

خوب به چهره هایشان بنگرید! کدام نیرو قادر به شکستن آن هاست؟ قهزمانان من!قهرمانان ما! ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما