کلید بر قفل می چرخد!
14.11.2022 - 07:08

 

بی تاب است درون اطاق میگردد .توان نشستنش نیست .چیزی درون وجودش در خلجان است .حسی که روزهاست اورا در خود می فشارد .احساس تنگی نفس میکند.

روزهاست که خود را محصور شده درون لابیرنت هائی می بیند که ازهر طرف احاطه اش کرده اند.دلش می خواهد دست پسری که دوست دارد بگیرد!آزاد در خیابان ها بچرخد.بی پروا سخن بگوید. به چیز هائی که آزارش می دهند اعتراض کند. می خواهد دیده شود.

نیروئی که نمی داند از کجا آمده مرتب اورا به شکستن قید بند هائی که در گدشته برایش عادی بودند فرا می خواند.

در همین مدت کوتاه رویاهایش تغیر یافته.قبلا چنین نبود .حال از زمین کنده می شود .در آسمان ها پرواز می کند .بتنهائی بی آن که به پشت سر نگاه کند! قادر است داخل دهلیزها ولابیرانت هائی شود که درگدشته جرئت نزدیک شدن به آن ها را نداشت.

دیگر هر ترانه ای برایش جذاب نیست .دنبال ترانه هائی میگردد.که شور درونش را بیدارکند. نمی داند دراین فاصله یک ساله چه اتفاقی درون او افتاده است.

هیچ چیز مثل قدیم نیست.لباس هایش بچه گانه است .میخواهد چیزی بپوشد متفاوت ازلباس هائی که قبلا می پوشید .حس می کند هیچ چیز سر جای خود نیست. عصبی است !معترض است !احساس گرسنگی می کند .اما این گرسنگی جسم نیست .

گرسنگی روح است !ذهن است! ذهنش مانند کسی که مرض جوع گرفته مرتب در حال بلعیدن است .اما سیر نمی شود .رویاهایش بی انتها شده .بهر میزان که رویا می بافد روحش بیشتر طلب می کند.

بیقرار می شود .حلقه دوستانش تغیر کرده وهمبازی های کودکی اش آن ها که مثل او فکر نمی کنند ورویا نمی بافند چنگی بدلش نمیزنند.فکر می کند چرا دیگران متوجه او نیستند .هنوز مانند یک دختربچه به او نگاه می کنند.وحشت می کند وقتی می شنود که می گویند ."دارد قد می کشد خانم میشود."

نه! نه! کسی اورا درک نمی کند .او افسانه ای شخصی ودرونی خودش را دارد .افسانه هائی که حاضر است برای واقعی کردنشان جان دهد.او احتیاج به اکسیژن بیشتری برای نفس کشیدن در این محیط بسته دارد. دیوار های خانه ،مدرسه،کوچه، شهر آزارش می دهند .دیوار هائی که مانند حصاری بلند بدورش کشیده شده اند .بی هویتش می کنند. به گذران روزمره اش عادت می دهند.

نه! نه! او قادر به این روزمرگی دلتنگ کننده نیست.اوباید که این سد رایشکند .تا از رویاهایش دفاع کند .حتی اگر شده چشم در چشم مرگ بدوزد .او باید زندگی خود را نجات دهد .

حراست از زندگیش! از رویاهایش! راهی جز پنجه در پنجه افکندن بازندانبان نمی گذارد.او جویای هویت خویش است.جویای معنی زندگی ،معنای هستی ! که هیچ کدام را نمی شود معنا کرد! مگر آن که اراده کنی آن را از دهان مرگ که حربه سرکوبگران است .بیرون بکشی .حتی اگر دستانت خالی باشد.بهای سنگینی که آزادی از تو طلب میکند.

می چرخد ،می چرخد.از پشت پنجره به تاریکی شب خیره می شود ، به صداهای مبهمی که از دورمی شنود. صداهائی که اورا بخود می خوانند. در دور دست کوچه غوغای مرگ و آزادیست .

یطری آبی ، دستمالی بر میدارد .به چاقوی آشپزخانه خیره می شود. نه سلاح من فریاد است و شهامت ایستادگی .

به آرامی از اطاقش خارج می شود. کلید دررا می چرخاند. مادر در پشت در دیگرایستاده است. تنها کسی که دخترش را درک می کند . می داند نمی تواند بر سر راهش بیاستد .

چه کسی قادر است راه برکسی که در جستجوی رهائی و آزادگیست ببندند؟ دخترک خارج می شود .مادر زیر لب زمزمه می کند .دخترم من قادر بچرخاندن این قفل وخارج شدن نگردیدم برو تا رنج های مرا نکشی!

دخترک زیرلب زمزمه می کند.

"در جاده بمان

شب یرای تو فرا رسیده است.

شاید در سپیده دم

همدیگر را باز یابیم !" نرودا

تمامی شب فریاد کشید. زندگی در آزادی را طلب کرد.کسانی اورا دیدند که در محاصره گزمگان بود. با دستی پرازسنگ.با دستمالی بسته بر دهان. که مرگ شرمزده از مقابلش می گریخت. ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما