سهم انار"من" انار "ما" در این روزهای سخت وطن!
01.11.2022 - 05:08

چند سال قبل از نهاده شدن سه انار پشت در خانه ام نوشتم .روز گذشته پیرزن با همان چشم های مهربانش  در خانه ام رامیزند.
 " همسایه ما امسال توان کندن انارهای خانه را نداریم.بیاسهم خودت را بکن همسایه های دیگرهم گفتم بیایند سهم خودشان را ببرند."
تعارف می کنم داخل شود. عذر میخواهد بر میگردد. از پله ها سرازیر می شود.به آرامی بطرف خانه شان میرود .چهره زیبائی که زمان در حال محوکردن آن است. 
تمامی ذهنم متوجه ایران است .سخت غمگین برای کشته شدن جوانها .انباشته از خشم ونفرت نسبت به حکومتی که بیرحمانه کشتار می کند.حوصله رفتن وکندن انار ندارم.
 از پنجره طبقه بالا به حیاط خانه شان می نگرم. به انار های غمگین آویزان شده بر درخت . به سقف اطاقی که پیرمرد وپیر زن در تنهائی خود نشسته اند.اما هنوز به همسایه های خود می اندیشند.
این زیبائی زندگی است .ما برای همین زیبائی،  برای همین مهر ودوستی تلاش می کنیم.
آیا شعاز زن ،زندگی، آزادی " معنائی جز این دارد؟
زندگی که امروز زیباترین دختران وپسران سرزمینم برای رسیدن به آن در میان اشگ وخون آنرا را فریاد می زنند.
زندگی انسانی در فضائی خالی از نفرت وسیاهی. فضائی که عشق جای کینه بگیرد.از عطر دوست داشتن، ازمهربه انسان به طبیعت وآزادی لبریز شود.همسایه در خانه ات را بگوبد وبگوید "همسایه بیا سهم انارت را ببر!"  ساعتی بعد پشت در خانه شان ایستاده ام با سبدی در دست.  
سه انار درشت در پشت در خانه ام !
در کوچه بن بستی که من زندگی می کنم .آخرین خانه انتهائی روبروبی خانه ام خانه نسبتا بزرگی است که زن وشوهری پیر در آن زندگی می کنند .
حضورشان در کوچه احساس نمی شود .مانند سایه ای آرام وبی صدا!
پیرمرد هر روز با کیسه ای دردست به بازارچه نزدیک خانه می رود نانی تازه می گیرد به همان آرامی که رفته است بر میگردد .
روزی سه بار این کار را انجام می دهد. آخرین رفتن بعد از ظهر است. زمانی که بر می گردد آفتاب نیز همراه او خسته از راهی که پیموده به نشستنگاه خود بر می گردد.هر دو خسته اند ! 
پیرمرد چند گیلاسی ودکا بالا انداخته تلو تلو خوران اما به آرامی از سربالائی کوچه مشرف بر کوچه ما بالا می آید. تنها به سلام وعلیکی کوتاه با همسایه ها بسنده می کند. در آهنی خانه را باز بسته می نماید و در سکوت و سایه روشن شامگاهی مانند یک سایه محو می گردد.
زنش بسیار ریز نقش است با ملاحتی شرقی یادگار مانده از زیبائی سال های جوانی با غمی تلخ نشسته بر چهره.
حضوری به مراتب کمتر از مرد دارد. شاید روزها اورا نبینم .شاید در هفته یکی دو بار تنها برای نهادن کیسه آشغال از خانه خارج میشود و تا انتهای کوچه میرود و برمی گردد .
با وجود تلخی اندوه نشسته بر چهره اما آرامش وملاحتش به گونه ای است که احساس می کنم از پس دیوار های خانه اش نیز به کوچه آرامش می بخشد. به آرامی سخن می گوید همراه لبخندی دلنشین بر کنج لب. اندکی زمانی کوتاه با زنان کوچه خوش وبش میکند و به خانه باز می گردد.
یک روز از دیگر همسایه پرسیدم چرا "مرات اکه "وهمسرش این گونه گوشه می گیرند ؟
سری به تاسف تکان داد وگفت ."او روزی یکی از طنز نویسان شناخته شده ازبکستان بود.همه نوشته هایش را دوست داشتند.اما ده سال قبل سر همین چهار راهی پائین تراز این کوچه ماشینی تنها پسر اورا که بیست وپنج سال داشت به ستون بتونی برق کوبید و کشت .
از آن پس او دیگر ننوشت و از کار کناره گرفت. متوجه نشدید که آن ها هیچوقت از وردی کوچه عبور نمی کنند .همیشه از همین سرازیری انتهای کوچه به کوچه بغلی می روند!
به در خواست انجمن محله اداره برق آن ستون بتونی را عوض کرد جایش را از سر چهار راهی اندکی پائین تر برد.
اما این دو هرگز از آن جا عبور نمی کنند.
ما غم واندوه این دو را می دانیم .این که چرا دیگر با همسایه ها مانند سابق رفت آمد نمی کنندو حوصله هیچ کس را ندارند را درک می کنیم و احترامشان را داریم ."
چند روزی بود که هر بار در ب خانه را می گشودم سه انار درشت گل بهی رنگ بر پشت در می دیدم .
این تنها شامل خانه من نبود .این انار ها مقابل هر پنج در کوچه بن بست ما نهاده می شدند.
برایم معمائی شده بود!
از"عبدالملک" دیگر همسایه سر کوچه پرسیدم "نمی دانید چه کسی این انار ها را مقابل در خانه ها می گذارد ؟"همراه لبخندی آرام سری تکان داد وگفت "این جا ازبکستان است همسایه قدر وقیمت همسایه خود را می داند .میوه درون خانه بخشی هم باید نصیب همسایه شود ! بگذار ندانید کدام همسایه این کار را می کند ." ودیگر چیزی نگفت .
این پاسخ برای ذهن کنجکاو من کافی نبود!
می دانستم که صبح زودکسی این انار ها را پشت در می گذارد.
صبح بسیار زود از خواب برمی خیزم صندلی راحتی را پشت پنجره مشرف بر کوچه می نهم .آرام وبی صدا کوچه را زیر نظرمی گیرم. هنوز هوا تاریک وروشن است که در آهنی انتهای کوچه که درست زیر پنجره خانه من قرار دارد به آرامی گشوده می شود. پیر زن وپیرمرد همان گونه که همیشه آرام حرکت می کنند به آرامی از دروازه خانه بیرون می آیند.
مرد زنبیلی نسبتا بزرگ بر دست دارد لبا لب از انار.
نخست سراغ در خانه من می آیند زن چند انار از سبد خارج می کند روی پله های خانه می نهد. به آرامی در طول کوچه حرکت می کنند. اندکی بعد می بینمشان که با زنبیل خالی شانه به شانه هم بر می گردند .هنوز آفتاب سر نزده است و زنان همسایه جارو به دست برای آب و جارو کردن کوچه از خانه بیرون نیامده اند.
کوچه سرشار از عطری کهن وتاریخیست .سرشاراز عشق و محبت با انار های درشت نهاده شده بر پشت درها.
"این جا ازبکستان است همسایه قدر وقیمت همسایه خود را می داند. "
بلند می شوم از بالابه حیاط روبه رو خیره می گردم. به درختان انار، به انار های آویزان شده بر شاخه هاکه حالا زیر نخستین اشعه طلائی خورشید مانند قلبی بزرگ میدرخشند! من طپش هر تک تک دانه داخل آن را حس می کنم. ضربانی که به موسیقی بدل می شوند و درفضا منتشر می گردند.
موسیقی جادوئی که از خانه همسایه عاشق بر می خیزد.
بیاد گفته ای به گمانم از نظامی می افتم ."درخت انار درخت همیشه عاشقی است که میوه خونینش را تا جائی که می تواند بر شاخه خود نگاه می دارد .بر زمینش نمی اندازد.حتی اگر بر شاخه اش خشگ شود "
پایئن می آیم در خانه را باز می کنم .
سه انار درشت نهاده شده بر پشت در را بر میدارم .
ضربان قلبم با ضربان درون هزاران دانه سرخ رنگ درهم می آمیزد زندگی جاری می شود. ابوالفضل محققی

 

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما