“تونل زمان " شیر چپق کش ومراسم عاشورا 
06.08.2022 - 05:57

 

تمام روزهای محرم آخوند ها ونوحه خوان ها در سرتا سر تکیه ها ومساجد شهر زنجان  مانند دیگر شهر های کشور  می چرخیدند و اوهام خود را انتشار می دادند.هرمسجد پیشنماز ، مکبر ،روضه خوان ، دسته عزادارن و علم های خود را داشت. با علم کش های مخصوص به خود که اکثرا لات ها , دو اسمی های زنجان وآدم های کم بضاعت که هرگز امکان دیده شدن و عرض اندام در جامعه را نداشتند در این علم کشی ها خودی نشان می دادند و زیر بارعلم می رفتند . به ندرت یک نفر از آدم های مطرح صاحب نام وتحصل کرده را زیر این علم ها می شد دید !
معروف ترین علم کش شهر مردی کوتاه قد بنام حافظ بود کارگر اداره برق. کارش بالا رفتن از تیر های چوبی برق ووصل کردن سیم های پاره شده بود.همیشه کمر بندی بسیار کلفت و پهن چرمی بکمر می بست و جفتی چنگگ آهنی که برای بالا رفتن از تیر ها استفاده می کردرا بر شانه های پهنش آویزان می نمود. علم مخصوص خود رادر مسجد دروازه ارک داشت. روز عاشور این علم سنگین را می کشید وشب تاسوعا یک پایه چوبی که بر روی آن متجاوز از بیست عدد چراغ توری بسته شده را حمل می کرد.
دسته سینه زنان زنجیر زنان که عمدتا از روستائیان اطراف ، پادوهای بازاریان، میدان دارها ، مسگر ها ،چاقو سازان ، صاحبان حرفه های پائین از نظر اجتماعی ،عمله ها ،حمال ها ، تعدادی ازجوان های مذهبی انجمن های عزا داری پای ثابت این زنجیر زنان بودند . کمتر کارمندان دولتی را در این صفوف می دیدی . به خصوص بعد از سال های پنجاه .

قمه زنان با کفن های سفید برخی با سرهای تراشیده،برخی فرق باز کرده از وسط سر باقمه های آخته وخونین پا بر زمین می کوبیدند ،چرخ می زدند ، حسین حسین می گفتند، شور حسینی می گرفتند قمه بر فرق سر می کوبیدند . من از لابه لای جنگل عظیم پاهای تماشاگران که به تماشا می ایستادند، براین رژه ترسناک نگاه می کردم واشگ می ریختم .اشگی از ترس یا احساس نمی دانم ؟

برایم ذوالجناح با آن تن پوش خونی وده ها نیزه شکسته بر روی آن بسیار درد آور ورقت انگیز بود. به خصوص که آن اسب بیچاره را که مال گاریچی محل بود وذغال می کشید را می شناختم ودلم می سوخت که مبادا بمیرد. از سردسته های غول پیکر که پر آوازه ترین لات های زنجان بودند می ترسیدم .

این دسته جات از هر کجا که راه می افتادند باید دسته های دیگر سر راهشان قرار نمی گرفتند که کار به زد وخورد نکشد! نهایت تمام راه ها به خانه محمود خان ذوالفقاری بزرگترین ارباب منطقه زنجان ختم می شد.
درست بیاد ندارم دسته عزاداری دروازه ارک بود یا دروازه رشت ! که یک گاری با خری از پای افتاده ورنجور داشت که روز عاشورا کف گاری را پر کاه می کردند ویکی از حمالان قدیمی شهر لباس شیر می پوشید روی کاه ها می نشست ودر تمام مسیر کاه به سر وروی خود می پاشید. این همان شیری بود که گویا برای کمک به امام حسین از افریقا خود را به کربلا رسانده بود وامام رخصت نداده بود که درکنار او به جنگد. شیری که بعداز کشته شدن امام حسین بر بالای جنازه او نشسته و کاه بر سر وروی خود می ریخت.

اما این شیر بیچاره ما هم تریاکی بود وهم به شدت چپوقی .گاه کم می آورد خسته می شدبه محض این که دسته جائی توقف می کرد تا نفسی تازه کند ! او هم چپق بلند خود را از زیر لباس شیر بیرون می کشید، خسته به دیواره گاری تکیه می داد پا های خود را دراز می نمود و شروع به کشیدن چپق می کرد. پک های عمیق به چپوق می زد ودود آن را مانند دودکش کارخانه کبریت زنجان بیرون می داد. صحنه تعجب آور وخنده داری که هرگز فراموش نکرده ام.مردم میان گریه شروع به خندیدن می کردند شیری که داشت چپق می کشید.

هر از گاهی که فرصتی دست می داد یک استکان چای یا شربت از خانه ای به شیر بیچاره می دادند تا لبی تر کند وخستگی از تن بیرون سازد ولعنت یزید گوید. دسته اگر از مقابل خرابه ای عبور می کرد شیر خسته با سرعت جستی می زد داخل خرابه می شد تا جواب چائیش را پس دهد. شیر در حال پریدن ورفتن به خرابه وبازگشتن به گاری که گاه سگهای خرابه دنبالش می گذاشتند دیدنی بود. او در حالی که بالا تنه اش شیر بود و پائین شلواری تا نیمه بالا کشیده در حال گریز از دست سگها خنده دار ترین بخش این کارنوال را تشگیل میداد.

جزو نخستین نقاشی ها که سال ها بعد کشیدم تصویر این شیر چپق کش بود.

وقتی برای اولین بار فیلم کارتونی دیدم که در آن شیر ها، پلنگ ها با هم صحبت می کردند وبه صندلی لم داده وپیپ می کشیدند. یاد شیر خودمان افتادم و تعجبی نکردم. فهمیدم که دنیای جادوئی کارتون وفانتزی های آن چندان تفاوتی با این افسانه های مذهبی وشیر چپق کش ندارد. تصویری که هنوز بعد شصت سال واندی همان طور زنده وشفاف از مقابل چشمانم عبور می کند.

ده روز محرم بزرگترین سرگرمی بچه های شلوغ محله که بزرگتر بودند وعمدتا هم از خانواده های زحمتکش ،رفتن به مسجد وشلوغی کردن بود. قاطی کردن کفش ها، بی ادبی "باد در کردن" در حین روضه خوانی ، ذردیدن قند وشکلک در آوردن برای ملا بود.
مرد بلند قد وخشنی که کار مسجد را رتق وفتق می کرد تمام مدت کار این بچه ها را زیر نظر می گرفت، شناسائی می کرد تا شب شام غریبان برسد. شب شام غریبان وقتی دسته اسرای کربلا را به طرف شام حرکت می دادند او دست این بچه ها را با طناب می بست و آن ها جلوی صف حرکت می داد . خود سوار بر اسب با ترکه ای بر دست به پشت وبازوی بچه ها می زد و" میگفت پدر سوخته ها ، قند می دزدیدد ؟ تف تو کفش مردم می کنید ؟ وسط روضه باد شکم ول می دهید؟" می زد بچه ها میان خنده وگریه اشگ می ریختند و مردم بر سر وسینه خود می زدند .

تصویری از یک شهر مذهبی خفته دراعماق وخرافات! که هنوز بعد نیم قرن افتخارش به راه اندازی بزرگترین دسته عزاداری روز عاشورا در ایران است. که اینبار دسته ها به جای گردیدن دور حوض خانه محمود خان ذوالفقاری ونواله گرفتن از او! دور حوض پر وپیمان حکومت ودولت اسلامی می چرخند نواله می گیرند ،قابلمه های خود را از غذای نذری پر می کنند شاد وکیفور می خوانند "اویون آباد اولسون کربلا !"به زنجان شهر شور حسینی خوش آمدید." عنوان ورودی شهر. ابوالفضل محققی  

بخشی از کتاب شهر گمشده   شهر من زنجان منتشر شده توسط انتشارات فروغ

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

آرش

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما

دیدگاه‌ها

نظرات رسیده

Iraj Javadi

ابوافضل جان من شش سالگی رفتم دبستان. قبل از اون یک سال هم رفتم کودکستان و اینها در تهران بود. بنابراین خاطره ای که میگم باید مربوط به چهارسالگی و یا کمتر باشه. بادمه من تا سالها از قمه زدن و قمه زن میترسیدم. برای اینکه یک سالی تو زنجان مامان ما رو برد تماسای عزاداری در زنجان و من منظره کسانیکه قمه زده بودن و خون روی سر و صورتشون ریخته بود دیدم و شدیدا ترسیدم و همانطور که اشاره کردم تا سالها از اسم قمه زن و قمه زدن میترسیدم.

این هم یک شاهد بر صدق گفتار تو.

ش., 06.08.2022 - 07:26 پیوند ثابت
نظرات رسیده

Sadeg Shhbaz

در سراب حسینه یتیم عامل داشتیم که روز عاشورا «شیر شبهی» اجرامی کردند این پوست شیر را شخصی بنام آمل غفور پوشیده ومراسم را با ورود به صحنه در مقابل مسجد اهرلواجرا میکرد صبح زود روز عاشورا پوست شیر را در حسینیه پوشیده راهی محله اهرلو میشود در محله میر مجید نامی داشتیم که سگ های بزرگ «نژاد سرابی که خیلی بزرگ هستند» داشته نگو که سگها از پشت بام ایشان را در لباس شیر می ببینند زنجیر پاره کرده حمله می کنند بیچاره با هزار مکافات با کمک مردم از پوست شیر در می آید لباس هایش پاره شده بود صاحب سگ خودش را می رساند وسگ ها را می برد یکبار هم من خودم رفته بودم دیدن تعزیه شیر یک وقت وسط تعزیه گفتند شیر آتش گرفته دود از ماتحت شیردبیرون می زد نگو که عامل غفور که سیگاری قهاری بوده حوصله اش سر میرود شروع به کشیدن سیگار می کند دود از تنها سوراخ شیر که ماتحت شیر بوده بیرون می زند مردم آب می‌آورند خاموشش کنند که یارو داد می زند آب نریزید دارم سیگار می کشم

ش., 06.08.2022 - 07:25 پیوند ثابت