یادی از یاران قربانی حمید نوری و همدستانش
14.07.2022 - 22:10

یادی از یاران قربانی حمید نوری و همدستانش

امروز پنجشنبه ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۲- ۲۳ تیر ۱۴۰۱، دادگاه استکهلم پس از ۹۲ جلسه محاکمه حمید نوری او را به جرم “جنایت علیه بشریت” و “قتل عمد” به حبس ابد یعنی بالاترین میزان محکومیت در سوئد محکوم کرد.

یادی می‌کنم، از دوستان دوران جوانی من که به دست حمید نوری و همدستانش اعدام شدند: خیام، مجتبی، خسرو و ابوتراب

احد قربانی دهناری

 

خیام قربانپور تبریزی

روزنامه‌ها، رادیوها و تلویزیون‌ها، هیچ خبر شادی آوری نمی‌دهند. خبرها تنها از اعدام و دربدری یاران دوستان نیست، خبرها از نابودی اقتصاد، فرهنگ و طبیعت ایران نیز است. خبر از گسترش روزافزون فساد در تمام لایه‌ها و تار و پود جامعه ایران است.

دیگر توان شنیدن این خبرها را ندارم. هشیاری مدام و خطر دستگیری دائمی، اعصابم را فرسوده کرده است. برخورد با یکی از این گشت‌های بی شمار خیابان‌های تهران مساوی با دستگیری است. مدارک شناسائی که ناشیانه جعل شده، گمان نمی‌کنم بتواند مرا نجات دهد.

ولی باز هر روز تمام روزنامه‌ها را می‌خرم و تمام خبرهای ریز و درشت را مرور می کنم.

دستگیری‌ها، به ویژه دستگیری‌های عمدتن سرِ قرار مرا به تشکیلات بسیار مظنون کرد. من همه‌ی ارتباط‌های تشکیلاتی را قطع کردم. در شیر مرد نارمک خانه‌ای دارم که فقط دو نفر از دوستانم آدرسسش را دارند. حتی خانواده من، پدر، مادر، برادر و خواهرانم، از محل سکونتم در تهران خبر ندارند. چندی پیش دوستی را اتفاقی در خیابان دیدم. گفت یک خانه تیمی بچه‌های خط سه در نظام آباد لو رفت و خیام قربانپور و چند نفر از دوستانش دستگیر شدند.

خیام با لبخند دائمی اش پیش چشمم مجسم می شود. لبخندی که به نظر می رسد تازه یک خبر خوش و تفکربرانگیز را شنیده باشد، به انسان القا می کرد.

در اتاق افست دانشکده فنی با خیام کتاب را جا به جا می کنیم. تازه با ناشر قرارداد بستیم تا مقاومت مصالح و ترمودینامیک شمیز را با قیمت ارزان برای ما چاپ کند. برآوردی از تعداد کتاب‌های مورد نیاز برای دانشکده خودمان، پلی تکنیک، دانشگاه تبریز و سایر دانشکده‌های فنی کرده بودیم. از نتیجه و کفیت کار راضی بودیم.

خیام کنار من در کتابخانه دانشجوئی ما که همسایه کتابخانه دانشجوئی بچه های مجاهدین است دارد کتاب «در باره مفهوم انجیل ها» را می خواند.

کنار من دور آمفی تئاتر دانشکده سر را میان دستانش پنهان کرده و روبه دیوار چمپاتمه زده و گزارش زندگی در حلبی آباد را می خواند.

کنار من در اتاق رئیس دانشکده، دکتر امیرمنصور میری ایستاده به حضور گارد در دانشکده فنی اعتراض می کند.

روبروی من در کافه تریای دانشکده نشسته و صبحانه می خوریم. با دقت کره و پنیر روی نان می‌کشد. من برایش یکی از بیاتیلر محبوبم را می خوانم. تعجب می کند می‌گوید تو مازندرانی ترکی از کجا یاد گرفتی. از شاهی برایش تعریف می کنم از اینکه بیش از یک سوم جمعیت شهر آذربایجانی هستند و بسیاری از همکلاسان و دوستان من آذری هستند. ازتالار، سیاهرود و جنگل‌هایش، از کارخانه‌های نساجی، گونی بافی و کنسروش، از راه آهنش، از شالیزارهایش، از باغ‌های مرکباتش. از دبیرستان رازی، از دبیرهایم، از همشاگردهایم.

خیام از تبریز تعریف می کند. از کارخانه‌های کبریت سازی، تراکتورسازی و ماشین‌سازیش، از بازارها امیر و مظفریه و تیمچه هایش، از ربع رشیدی، ارگ علیشاه، از ائل گلی، مسجد کبود، از برج يانقين و خلعت پوشان، از پل‌های سنگی، آجی چای و قاری، از دبیرستان فردوسی، از دبیرهایش و همشاگردهایش.

پناهگاه تخت فریدون را می سازیم. بعد یک حمل سیمان نفسگیر از رینه تا تخت فریدون، دور هم نشستیم و «نازلی یارم» کوراوغلو را می خوانیم.

در استخر شنای امجدیه خیام کنار من ایستاده به دقت دستورالعمل آموزشی شنای محمد حسن را گوش می کند.

خیام پای سنگ مریم ایستاده و حمایت‌های بچه‌های سال یک را که برای اولین بار به سنگ‌نوردی آمدند، کنترل می‌کند. همچون پرستاری صبور طناب‌ها، گره‌ها، کاربین‌ها را یکی یکی بررسی می‌کند.

در برنامه زرد کوه، اگر اشتباه نکنم خیام سرقدم و مجتبی سرپرست گروه است و گزارش برنامه را من می نویسم. با خیام کنار چشمه روی چمن، کشتی می گیرم. هیچکدام نمی خواهیم پیش دختران همنورد، پشتمان به زمین بیاید. در همان گارد و سرشاخ شدن می بینم گشتی گیر نیست. می خواهم مساوی و بی نتیجه کشتی را تمام کنم. ولی خیام رضایت نمی‌دهد. عرق از هفت بندش بیرون می زند و سبیل تازه دمیده زیبای مایل به خرمائی‌اش خیس عرق می‌شود.

خیام در بیمارستان سینا کارآموزی می‌کند تا کمک‌های اولیه و پانسمان و بخیه‌زدن یاد بگیرد. به معتادان و دیگر نیازمندان می‌رسد.

این سالها، سال وحدت و همگامی چپ هاست. در دانشکده فنی دو جریان عمده هستند: چپ‌ها و مجاهدین. عده انگشت شماری طرفدار شریعتی هستند و نامی از خمینی شنیده نمی شود.

در روزنامه کیهان سه شنبه ۱۰ آذر ماه ۱۳۶۰ متن اطلاعیه‌ای در رابطه با اعدام، مشخصات و جرائم خیام و ۲۹ نفر دیگر یارانش، از سوی روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز در اختیار خبرگزاری پارس قرار گرفت و به چاپ رسید. در تاریخ ۱۳ آذر ماه ۱۳۶۰ دادستانی در اطلاعیه توضیحی، با انتشار اسامی و اتهامات پنج تن از اعدام شدگان، این اطلاعیه را اصلاح کرد.

خیام در سال ۱۳۳۵ در شهر تبریز در خانواده ای متوسط به دنیا آمد. نام پدرش محبوب بود. ا و در سال ۱۳۵۳ در دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته    قبول شد.

خیام در بازداشتگاه اوین تهران زندانی بود و بازجویی او اسدالله لاجوردی بود. از اتهامات عنوان شده علیه خیام در اولین اطلاعیه "هوادار فعال گروهک کمونیستی پیکار، عضو تیم تشکیلاتی و رابطه نامشروع با یک دختر به صورت ازدواج تشکیلاتی" و در اطلاعیه توضیحی "هوادار فعال گروهک کمونیستی پیکار، عضو تیم تشکیلاتی و یکی از مسئولین شرق تهران در قسمت دانش آموزی" اعلام گردید. به حکم دادگاه انقلاب اسلامی مرکز و "طبق حکم شرعی" خیام، از جمله "محاربین، مفسدین و باغیان بر حکومت جمهوری اسلامی ایران" شناخته و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره در روز یکشنبه ۸ آذر ماه ۱۳۶۰ در تهران، به مورد اجرا گذارده شده و او تیرباران شد.

این روزها سه پدیده سخت ذهنم را به خود مشغول کرده بود.

یک عده عقب‌مانده‌ترین قشر جامعه، هزاران نفر از شریف‌ترین و نجیب‌ترین فرزندان ایران را اعدام می کنند.

دستگیری ها و لو رفتن‌های گروه‌های خط سه همزمان با انشعاب‌های گوناگون صورت می گیرد.

اکثر بچه ها سر قرار دستگیر می شوند.

آیا این پدیده ها به هم مربوطند؟

اما، خیام هنگام اعدام فقط ۲۵ سال داشت. در آغاز شکوفائی و بالندگی. یادش گرامی!

خ

دبیرستان فردوسی تبریز سال ۱۳۵۱، کلاس یازده ریاضی به همراه دبیر فیزیک آقای فائقی
نشسته از راست: نبئی، نعیمی، گریگوریانس، محسنی، ملکی
ایستاده از راست: حسین قربانپور، منصوری، خیام قربانپور، مقیدالسلام، عبابافی، اصفهانی، مظفری، آقای فائقی، مرتاض، یوسفی، مرتضوی، مقدم نیا، یاوری، کلماتی، غزنوی، کاظمی، یزدانیان
(از آلبوم عکس های حمید رضا مظفری)

 

 

مهدی مشکبار بخشایشی

در دانشکده فنی با جوانانی آشنا شدم بسیار دانش‌دوست، باهوش،  مهربان، سراسر شور و شوق، عشق به زندگی و زیبائی و نهایت ناسازنمایی

[1]

بغایت فداکار و از خودگذشته. آشنا شدن و دوست شدن با این نیک‌نهاد‌ترین جوانان ایران و به قتل رسیدن آنها دست پلید‌ترین انسان‌ها داغی است که تمام زندگی با من و دوستان من است.

مهدی (مجتبی) مشکبار بخشایشی در قصبه بخشایش زادگاه مادر پروین اعتصامى، شاعر نامدار، در ۶۵ کیلومتری شرق تبریز بدنیا آمد. مهدی دبیرستان فردوسی تبریز درس خواند و سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده فنی شد و من سال ۱۳۵۴. او مکانیک می‌خواند و من برق، با هم همکلاس نبودیم ولی، با کار در اتاق افست، کتابخانه‌ دانشجوئی و اتاق کوه دانشکده با هم آشنا و دوست شدیم.

در اتاق افست بیشتر اوقات اداره اتاق را از هم تحویل می‌گرفتیم. با همکاری کتاب‌های درسی گران‌قیمت انگلیسی را ارزان چاپ می‌کردیم و جزوه‌ها و پایان‌نامه‌های دانشجویان بسیار ارزان صحافی می‌کردیم. روحیه‌ی فداکاری و کار بدون چشمداشت برای تشهیل زندگی دانشجویی بی‌نظیر بود. هر چه فکر می‌کنم نمی‌توان چگونه پرورش یافتن این جان‌های شیفته‌ی مردم را درک کنم.

در دانشکده فنی دو کتابخانه‌ دانشجوئی وجود داشت. یکی کتابخانه دانشجویان چپ بو و دیگری از آن مذهبی‌ها. همه‌ها کتاب‌ها، کتاب‌های چاپی قانونی بود. برخی کتاب‌هایی که اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند. اکثر دانشجویان فنی، بسیار کتابخوان‌ بودند. بسیاری اوقات اداره کتابخانه را از هم تحویل می‌گرفتیم.

باید تاکید کنم ما هرچند بسیار کتا می‌خواندیم ولی دو نقص بنیادی داشتیم. از اندیشیدن مستقل و پژوهش پرسشگر بسیار دور بودیم و خواندن برای چالش کشیدن باورهای ما نبود بلکه گزین‌کردن حقایق برای تایید دگم‌های خودمان.

مجتبی مسئول برنامه دقیق و ماهری بود. مدیریت خوب برنامه کوه کار ساده‌ای نبود. هر چند گزارش برنامه‌های پیشین و گزارش انقاد برنامه‌های انجام شده کمک بزرگی بود ولی باز تنظیم جزئیات برنامه در تمام مسیر از حمل و نقل تا مکان استراحت و خواب و آب و غذا کار ساده‌ای نبود. یک مسوئل برنامه خوب، بی‌شک رهبر و مدیر ماهری بود. از اطکیان حاصل کردن به اینکه همه گِتر و آناراک و ضدِباد و روکشِ دستکش و کیسه خوابِ مناسب دارند. از کنترل کفشِ کوهِ ساختِ تبریز، و کوله‌های سویسی و چربیِ خوک برای ضد آب کردن کفش کوه ساخت تبریز، از خرما و ودکا برای گرم کردن کسانی که دست و پای آنها یخ می‌زد، کار ساده‌ای نبود. علاوه برای همه‌ی اینها ایمنی فنی برنامه و ایمنی سیاسی برنامه به‌خاطر حساسیت بی‌دلیلی که رژیم به کوهنوردی دانشجویان داشت، مسئولیتِ مسئول برنامه کوهنوردی را سنگین‌تر می‌کرد.

با مجتبی برنامه‌های کوهنوردی مختلفی بودم ولی خاطرات دماوند، زردکوه، علم کوه و الوند-غار علی صدر واضح‌تر است.

یادم می‌آید مجتبی با چه عشقی نقشه‌های کوه را تهیه می‌کرد و دغتر شعرها و سرودهای کوه را تکمیل می‌کرد، به ویژه با ترانه‌های آذربایجانی.

مجتبی با دوست و همکلاس من ثمره ازدواج کرد. ثمره همکلاس من بود. از آن دختران باهوشی که در رقابت‌های میلیونی در بهترین رشته دانشگاهی را از آن خود می‌کنند.

ا

عروسی مجتبی و ثمره سال ۱۳۵۹

مجتبی بر فراز بسیاری از قله‌های پاک و سربه فلک کشیده ایران سرود خواند:

کوهنورد مُحکَم باش

پیروز و پایَندِه باش

چون قُلِه ها سَرسَخت و

 مُحکَم بر حَوادِث باش .....

رژیم استحکام و سرسختی او را برنتافت و زبونانه او را در بند کشید و در اعدام‌های فاجعه ملی، تابستان ۱۳۶۷، او را اعدام کرد.

یاد مهربان، عزیز و نازنین مجتبی، جاودانه باد.

 

 

میخواهم سیر گریه کنم

به یاد خسرو لطفی

خ

 

داستان کوتاه

مادر خسرو روی ایوان، جای همیشگیاش مینشیند. همانجائی که رفت و آمد خیابان دیده میشود، همانجائی که از دوران کودکی پسرش می نشست و غروب او را صدا میزد: بازی بس است بیا خونه دیگر شب شد. همانجائی که آفتاب طشتی مسین سرخ رنگی میشود و پشت درختان پرتقال، نارنگی، توت، انجیر و انار حیاط فرو میرود.

همانجائی که هر روز منتظر میماند تا خسرو از دبستان برگردد. شلوار گلآلودش را که همیشه زانویش سوراخ بود و هر وصلهای که میزد هم سوراخ میشد، را عوض کند و به او غذا بدهد و مشق و تکلیف درس فردایش را باهم مرور کنند.

همانجائی که منتظر میماند تا خسرو از تمرین فوتبال برگردد و لباس عرق آلودش را بشوید. آه چقدر بوی عطر عرق نازنینش را دوست داشت.

همانجائی که منتظر مانده بود تا خسرو از سلمانی که اولین بار ریشش را اصلاح کرده بود به خانه برگردد و برایش اسفند دود کند و به او یک خودنویس پارکر هدیه دهد.

همانجائی که منتظر میماند تا خسرو غروبهای پنجشنبه از شهر بیاید و از شهر، دانشگاه و دوستانش برایشان تعریف کند.

همانجائی که منتظر میماند تا خسرو با پروین بیایند و برایشان غذای محلی «ورگ زن» و «نازخاتون»

[2]

را که خیلی دوست داشتند درست کند و بعد بنشینند و «کاهو پیچ و سرکه و دلال» بخورند و از هر دری سخن بگویند.

همانجائی که منتظر میماند تا خسرو شبها از تظاهرات، جلسهها و قرارها برگردد و پیشانیش را ببوسد و طپش قلبش آرام بگیرد و به رختخواب برود.

* * * * *

مادر خسرو نمیداند که خسرو را کجا دفن کردند. خیلی دلش میخواست بداند خسرو را کجا دفن کردند تا سیر بر آرامگاهش گریه کند و با او درد و دل کند. بر آرامگاهش «نواجش»

[3]

بخواند و یک درخت نارنج بکارد تا هر بهار آرامگاهش سفید و شکوفهباران شود.

می خواهد به او بگوید چقدر دنیا پس از او برایش تنگ شدهاست.

می خواهد به او بگوید که من سهلانگار نبودم. باغ مرکبات کنار «جاده نظامی» را که تو زیر درختتوت مینشستی و کتاب میخواندی و مینوشتی و بهار نارنج جمع میکردی تا مربای بهار نارنج درست کنم را فروختیم. شالیزار پشت آببندان را که دوست داشتی ساعتها بر مرز آن بنشینی و شالی سر کشیده را که در نسیم آخر بهار می رقصد، نگاه کنی را فروختیم. پولش را که یک کیسه گونی شد، به آیت اله جواد آملی دادیم تا مجازات تو را تخفیف دهند. یادم نرود که بگویم آیت اله به من و پدرت، والدین محارب وقت ملاقات نداد، پول را با وساطت حاجی دائی و توسط شیخ قنبرزاده برایش فرستادیم.

می خواهد به او بگوید که من بیوفا نبودم ،همه جا برای پیداکردن آرامگاهت گشتم و به هرکس که فکر میکردم نشانی از تو دارد مراجعه کردم: به بیت رهبری، به مجلس، به اوین، به دادگاه انقلاب، به بهشت زهرا، به خاوران

می خواهد به او بگوید که بعد از تو دیگر پدرت از ته دل نخندید و دیگر خنده مثل پیشین در چشمانش موج نزد.

می خواهد به او بگوید که بعد از تو دیگر خواهرت دست و دلش به «لگن و چکه و سما»

[4]

نمی رود تا جشن عروسیها را مثل پیشین روی سر خودش بگیرد.

می خواهد به او بگوید که خسرو جان! نازنین! من دلم برای تو خیلی تنگ است و من هنوز روی ایوان چشم بهراهم.

* * * * *

 

 

شکارگر خنده

به ياد ابوتراب باقرزاده

ما آن شقايقيم که با داغ زاده‌ايم.

(بيتی از حافظ که ابوتراب در وصيت نامه اش آورد

و بر دستمال عينک خود که بعد از اعدامش به

خانواده دادند،  نيز گلدوزی کرده بود.)

ا

سرشار از عشق بودی و قلب بزرگ ترا کرانی نبود

زين رو هم‌زنجيری با تو سبک‌تر می نمود.

 

لبان نازکت هماره لبريز خنده بود

زين رو حبس‌کشيدن با تو طمعی از رهائی داشت.

 

در روزمره ترين تکرار يکنوای بند، خنده را شکار می‌کردی

زينرو روزهای بلند زندان را با تو شتابی دگر بود.

 

از ديوار بيزار بودی

ارزش زندگی و رهائی را نيک می‌دانستی

زينرو با بهای نازل پوزش و توبه

سه دهه زندان و اعدام را سودا نکردی.

 

در آتش نفرت از خودکامگی،

دريای محبت مردم، آبديده شدی

شکستن تو ناممکن بود

زينرو دشمن با خون تو زبونی خويش را امضاء کرد.

 

دگرگونه مردا!

همراه با اسطوره‌ی آرش، مزدک، مانی

بابک و حلاج

در شب‌های يلدا

نرمی آبگونت در برابر ياران

سختی پولادينت در برابر دژخيم

برای فرزندانم قصه می کنم:

لبان را پرخنده می خواستی

باغان را پرگل

درختان را پربار

خاک را سرشار

آب را زلال

انسان را، پرشکوه و آزاده.

 

لبخند مخملين ترا با شاليزاران «چره»

[5]

می سرايم.

خورشيد زخم پيشانی بلند ترا

ـ که پاسداران تلويزيون و توبه و ندامت -

از مردم پنهان کردند

بر توت-بن «شاهکلا»

[6]

می آويزم

شقايق سينه گرم ترا که بر ديوار سيمانين اوين روئيد

آذين داغ لاله‌های لار

[7]

می کنم.

تير ۱۳۷۵

ژوئيه ۱۹۹۶

دوبلين

 


[1]

paradoxical

[2]

ورگ زن و نازخاتون: نام غذاهای محلی مازندرانی

[3]

 نواجش: سوگسرودهای فیالبداهه مادران و خواهران

[4]

 لگن و چکه و سما: ضرب گرفتن روی طشت و رقصیدن سنتی مازندرانی

[5]  چره، چهره :(chare): روستای زادگاه ابوتراب باقرزاده در جنوب بابل

[6]  شاهکلا: محله ای در بابل که ابوتراب همیشه از تازه واردين زندان سراغ توت-بن قديمی آنجا را می گرفت.

[7]  لار: چمنزاران دامنه شمال دماوند

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

احد قربانی دهناری

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما