شور زندگی
14.06.2022 - 07:33

درتاریک روشن صبحگاهی پنجره اطاقم را بسوی کوه های چمگان باز می کنم.

نسیمی خنک از لابلای درختان خانه همسایه عبور میکند.به شوخ چشمی یک کودک بازی گوش. گوشه پرده توری را بلند می کند در فضامی چرخاند آرام بصورتم می کشد .

می خندم.اطاق درعطری که نمی دانم نسیم از کدام باغ با خود آورده غوطه می خورد .آفتاب با نیزه های طلائی خود آرام ازپشت بلند ترین قله کوه های روبرویم سر می کشد . بالا می آید چادر نقره ای شده آسمان شب را برمی دارد می خندد.

طلای خورشید با نقره ماه در هم می آمیزد.

آسمان صبحگاهی حریری است بافته شده از طلا ونقره! که حال نسیم بر تن کرده درفضا می خرامد.

اشگ از چشم نرگس می ستاند. تن به شبنم های صبحگاهی می کشد. درخت زرد آلوی خانه همسایه راتکانی کوچک می دهد . زرد آلوهای رسیده فرو می افتند با شهدابی ازعسل!

ساعتی بعد "مراد اکه" ژورنالیست پیر شده آنها را در بشقابی خواهد نهاد وبین همسایه ها تقسیم خواهد کرد .سهم من محفوظ است .

خروسی چند خانه آنطرف تر می خواند.

خروس "دد ساشاست "با ده ها همسر که چونان سرداری در بینشان می چرخد ، کاکل تکان میدهد ، گرد وخاک می کند ومستانه می خواند.

سگم "سزار" با پارسی ممتد جوابش می دهد .

گربه ام که چندی است زندگی بر بالکن خانه را در آزادی کامل تجربه می کند. سه بچه اش را زیر شکم گرفته در حال چرت زدن است.سری بلند می کند چشمان سبزش را تنگ می کند خطاب به آفتاب و نسیم می گوید "بگذارید بخوابم! "اما بجه ها بیدار شده اند یکی بعد ازدیگری سراز زیر شکمش بیرون می آورند خمیازه می کشند ودر هم می پیچند .

در وسط کوچه تاک بزرگ وقدیمی مقابل خانه "عبدالملک اکه" با غوره های آویزان شده خود بر داربست آبی رنگ یله داده و تن به خواب صبحگاهی سپرده است. نسیم بدور داربست می چرخد تن بر خوشه ها می کشد . صدای "حسین منزوی" را می شنوم که خطاب به نسیم می گوید:

"هیس ،هیاهو نکن

تا نفس های خاک را بشمارم

درخت، دست هایش را از جیب بیرون می کند

وقت است

همه را بیدار کن

همه را جز تاک ها

که دارند خواب شراب می بینند ."

در انتهای کوچه دختر همسایه در طوسی رنگ رامی گشاید. دختری زیبا با سطلی آب وجاروئی بر دست در قاب روشنائی صبحگاهی ظاهر می شود .

آخ که چه میزان این تصویر ،این بوی نمناک خاک وصدای آرام جارو را دوست دارم!

بوئی، صدائی که مرا به کودکیم به کوچه های رویائی ام می برد . به درهای باز، به قلب های مهربان ساکنان کوچه کودکیم.

هنوز گرمای وجود پر مهرشان را برجان دارم .هنوز با پا های خسته پیرانه سری در آن کوچه می چرخم .بیادشان می آورم !نیرو می گیرم .چرا که رشته های ظزیفی از مهر ،از عشق من را،ما را به کودکیمان ،به جوانی و نو جوانیمان پیوند می دهد .رشته های ظریف اما سخت محکم که روح مارا حراست می کنند. ما را به سرزمینی که نخستین زمزمه لالائی مادرانمان در گوشمان پیچید ،به خاک عزیزی که نخستین پا های کوچک کودکی بر آن استوار کردیم می کشاند .

به زمزمه محبت آمیزمعلمان ،به خوان گسترده حاصل کار پدر و مادر! به شهد وعطر طعام ملی پخته شده در ظرف تاریخی کهن که هنوز بر ذائقه خود داریم .

لذت بازی با همسالان ودوستی بی شائبه سالیان با دوست ! ما محصول این رشته ها ! این " حله های تنیده ز دل بافته از جانینم"که غربت تحمل شده را با رویای بازگشت به آن سرزمین خاطره ها سپری می کنیم .

سرزمنی که هنوز عزیزانمان سهم نان ما را بر کنار سفره خود، هر اندازه هم که کوچک شده باشد می نهند .

ما باز می گردیم"با رنج سالیان و"آواز هایمان که رها شده پیشا پیش"

پنجره را می بندم می نشینم وبر دگمه های کامپیوتر فشار می آورم روزی تازه با شور زندگی آغاز شده است. ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما