چشم آبی
06.06.2022 - 23:55

دریافت کتاب چشم آبی با فرمت پی دی اف

 

بشدت عرق می ریخت و جایی که او چادر را با دندانهایش گرفته بود، از عرق و آب دهانش خیس شده بود. با دیدن آن زن، حس کردم که همۀ بدنم خیس عرق شد و سیل عرق بیشتری از پیشانی ام به طرف پایین سرازیر شد. فکر کردم که " راستی ممکنه که این گرمای لعنتی همین الان همۀ ما رو که اون لحظه توی اون خیابون بودیم بیهوش کنه؟” ایکاش پرنده ای می شدم و بالهایم را محکم به هم می زدم  تا بدنم را در آن گرمای کشنده، خنک کند. تابستان سال 67 گرمای وحشتناکی داشت....

 

اگر چه روزهای آن تابستان لعنتی غیر قابل تحمل بود، اما بجایش شبها هوا بشدت دلپذیر بود و ما همه روی پشت بام می خوابیدیم. هوای شهر خیلی آلوده و کثیف بود. روزها، لایه ضخیمی از دودِ سیاه، مثل پتویی روی شهر را می پوشاند و نفس گیر می شد. آنشب روی تشکی دراز کشیده و به ستاره هایی که هراز گاهی در آسمان، از پشت دود سیاه سرک می کشیدند، نگاه می کردم. اما فکرم، پیش آن دختر و چشمهای آبی اش بود. مثل این بود که یک دست بزرگ در آسمان، دودهای سیاه را بطرف ستاره ها هل می داد و آنها را ناپدید می کرد. به میوه فروش فکر میکردم. مطمئنا او دست های بزرگی داشت....

 

بابک فرار کرد. تابستان آن سال، گرمای وحشتناکی داشت. با تمام قوا میدوید. ترس تمام وجودش را گرفته و دیگر نیرویی برایش باقی نمانده بود. کلافه شده بود و میخواست فریاد بزند که " من نبودم. بخدا کارمن نبود" باید به دنبال جایی می گشت تا خو را پنهان کند. در چند قدمی اش، درِ یک خانه نیمه باز بود. بابک خودش را به داخل خانه پرت کرد. در این خانه دختری با چشم های آبی را می بیند و صد دل عاشقش میشود. به او دروغ میگوید. می گوید پاسدارها در تعقیبش بودند. بابک بارها و بارها به دیدن چشم آبی می رود، تا آن فاجعه دردناک خود را نمایان میکند. 

 

 

چشم آبی

م. پویا

ادبیات کودکان و نوجوانان

نگارش 1992 ـ دانمارک

نشر اینترنتی 2022 ـ ایران گلوبال

طرح جلد: Ebbe Meyer  

ویراستار: سیاوش 

m.pooya.niloufar@gmail.com         

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما