زندانی سیاسی مریم اکبری منفرد محکوم به پانزده سال زندان

قاضی با صراحت اعلام کرد: " تو جور خواهر و برادرهایت را می کشی! بچه هایش را بیاورید تا کمی گریه و زاری راه بیندازند و ما ببینیم! " مریم که سه برادر و یک خواهرش در دهه شصت اعدام شده اند از دهم دی ماه هشتاد و هشت تا کنون زندانی است!

 

 

مریم اکبری منفرد زنی است که رژیم ولایت فقیه سه برادر و یک خواهرش را برای هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران اعدام کرده است و خودش نیز برای اتهام آخوندساختۀ محاربه! از سوی شعبه پانزدهم بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی فرمایشی ابوالقاسم صلواتی با داشتن سه فرزند دختر به پانزده سال زندان محکوم شده است! مریم از دهم دی ماه هشتاد و هشت تا کنون زندانی است! مریم در تابستان سال ۱۳۹۰ نامه ای به احمد شهید گزارشگر ویژه سازمان ملل نوشته و در آن به پاره ای از ددمنشی های رژیم آخوندی پرداخته است. همچنین مریم برای دختر خردسالش سارا که در مهرماه ۱۳۹۱ هفت ساله شد و به دبستان رفت نامه ای نوشته است. این نامه ها در زیر آورده می شوند با این یادآوری که آوردن این نامه ها برابر با پذیرش همه سخنانی که مریم در این نامه ها نوشته است نیست. 

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 به آقای احمد شهید گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد ایران

به نام خدا، این جانب مریم اکبری منفرد ۳۵ ساله دارای ۳ فرزند دختر ۱۳ ساله، ۵ ساله و ۴ ساله از تاریخ دهم دی ماه ۱۳۸۸ در زندان هستم. خانواده من یك خانواده مسلمان و شیعه می باشد که از همان سال های اوایل انقلاب به اصطلاح اسلامی با رژیم مخالف بوده و هستند به طوری که سه برادرم و یک خواهرم در دهه خفقان شصت در زندان های رژیم به شهادت رسیدند. شش ساله بودم که برادرم محمدرضا را به شهادت رساندند که سال ۶۰ بود. بعد از آن در سال ۶۳ خبر شهادت برادر دیگرم را به ما دادند. این خبر در شرایطی به پدر و مادرم داده می شد که آنها با هزاران شوق برای دیدار عزیزان به ملاقات می رفتند و به جای ملاقات خبر شهادت این عزیزان را می شنیدند. برادر کوچکم که در ۱۷ سالگی دستگیر شده بود به همراه خواهرم که دختری ۳ ساله داشت جزء قتل عامی های سال ۶۷ بودند و هیچ نشانی از آنها به ما ندادند و حتی اجازه گرفتن مراسم برای این چهار عزیز از دست رفته را نداشتیم!

عدم امنیت ما به حدی بود که نیمه های شب نیروهای رژیم با سلاح گرم به منزل ما می ریختند برای بازرسی و دستگیری برادرانم! بله در این حین بود که مادرم در سن ۴۲ سالگی به دلیل فشارهای روحی از سوی رژیم در سال ۶۸ در اثر حمله مغزی و قلبی درگذشت. پس ای مردم آگاه و سازمان های جهانی حقوق بشر ببینید در کشوری که مسئولین آن دم از آزادی بیان می زنند چگونه انسان ها را می کشند تنها به دلیل آزادیخواهی، فقط به دلیل گفتن حرف حق، تنها به دلیل خواستن ایرانی آزاد و حالا من بدون این که مرتکب جرمی شده باشم در تاریخ دهم دی ماه هشتاد و هشت ساعت سه و نیم بامداد روز پنجشنبه در حالی که همسرم منزل نبود و دخترکانم در خواب شیرین بودند بازداشت شدم! حتی اجازه خداحافظی از عزیزانم را ندادند و مرا نیمه شب بدون اطلاع همسرم به زندان اوین منتقل کردند! این حکومت اسلامی است؟ که زنی را در دل شب بدون اطلاع همسر بازداشت کنند و از منزل خارج کنند؟

پس از اتمام بازجوئی هایم که در فضای مملو از رعب و وحشت بود در تاریخ چهار خرداد هشتاد و نه در بیدادگاه فرمایشی که اثری از بی طرفی و عدالت در آن نبود و با بدترین توهینات از سوی قاضی صلواتی به خانواده ام و خودم مورد بازخواست قرار گرفتم! در نهایت در فضای توهین و تهمت و افترا دادگاه بنده برگزار شد و به اتهام محاربه به ۱۵ سال حبس و تبعید محکوم شدم! قاضی با صراحت اعلام کرد: " تو جور خواهر و برادرهایت را می کشی! بچه هایش را بیاورید تا کمی گریه و زاری راه بیندازند و ما ببینیم! " از جنابعالی تقاضا دارم که پرونده مرا مورد بررسی و بازخوانی قرار دهید تا متوجه شوید چگونه مادری را بدون هیچ جرمی از عزیزترین عزیزانش جدا می کنند؟ حتی اجازه دیدن آنها را در فضائی آرام و در زمانی کافی ندارم! در تاریخ رژیم آخوندی کم نیست این گونه فاصله انداختن و جدا کردن مادر و فرزند از همدیگر، چه بسا در این مورد کتاب ها نوشته شده و نوشته خواهد شد.

آیا محروم شدن مادر از دیدن فرزندان نقض حقوق بشر نیست؟ بله من در جایگاه کسی سخن می گویم و می نویسم که در تمام مراحل زندگی مورد ظلم و ستم رژیم بوده و هستم. به عنوان شخصی که تازیانه های بی صدا و دردناک رژیم را متحمل شده ام و حالا باید در زندان رژیم باشم بدون این که مرتکب جرمی شده باشم و کم نیستند موارد مشابه همچون من، من با زنان بهائی حبس می کشم که جرمشان تنها دین و عقائدشان است! خانم وکیلی که تنها به دلیل دفاع از موکلینش حبس می کشد! دانشجویانی که برای دفاع از حقوق بشر در ایران زندان هستند و موارد دیگر .......... مرا در مهرماه ۸۹ به زندان رجائی شهر تبعید کردند و تا فروردین ماه در زندان رجائی شهر بودم که واقعا نمونه بارز یک تبعیدگاه می باشد، در بدترین شرایط موجود که به هیچ عنوان شرایط یک زندان را ندارد و هیچ حقوق انسانی رعایت نمی شود چه برسد به حقوق زندانی!

در فروردین ماه بود که ما را به یک زندان جدید زنان (شهر ری) منتقل کردند که وحشتناکترین شکل ممکن می باشد. واقعا نام آنجا را باید اردوگاه مرگ نامید زیرا به هیچ عنوان به یک زندان شباهت ندارد بلکه بیشتر به اصطبل و گاوداری شباهت دارد! حدودا دو هفته ای آنجا بودیم که در این مدت دیدنی ها دیدیم و از نزدیک لمس کردم درد قربانیان رژیم را ! اگر زمانی در دنیا دادگاه عدالتی برگزار شود این دختران و زنان قربانی هستند که باید سخن بگویند نه ما، ظلم و ستمی که به این عزیزان وارد شده را هیچ قلمی قادر به نوشتن و هیچ کاغذی قادر به تحمل وزن سنگین زن ستیزی نخواهد بود. در حال حاضر با دیگر عزیزان در اوین در شرایط کاملاً امنیتی هستیم. تلفن نداریم و تنها در هفته ۲۰ دقیقه ملاقات با خانواده را داریم. آیا ۲۰ دقیقه ملاقات برای دیدار با عزیزان کافی است؟ وقتی دختر کوچکم که حالا ۵ ساله شده است در محیط زندان برای ملاقات من می آید و از دوری من گریه می کند با خود می اندیشم که همان رنج هائی که من از کودکی کشیده ام را حال باید کودکانم تحمل کنند! چند نسل باید فدا کنیم؟ چند نسل باید نابود شود تا این ظلم و بیداد خاتمه یابد؟

خواهر و برادر من به علت مخالفت با اصل ولایت فقیه و مواردی از قانون اساسی از اعضای مجاهدین خلق بوده و هستند و از همان ابتدا با انقلاب به اصطلاح اسلامی به مبارزه پرداختند و مورد ظلم و ستم فراوان قرار گرفتند، در حالی که من باید به گفته قاضی صلواتی جور آنها را بکشم! حال از شما مردم آگاه جهان و سازمان جهانی حقوق بشر می پرسم در کدام دادگاه زنی را با سه فرزند به جرم خواهر و برادرش به ۱۵ سال زندان و تبعید محکوم می کنند؟! با توجه به اظهارات این جانب که نمونه بارزی از هزاران خانواده سازمانی که در این سال ها مورد شدیدترین شکنجه های رژیم بوده و عزیزانی را از دست داده اند و برای آزادی باز هم بها می دهند، سازمانی که بیش از ۴۰ سال است با ستم مبارزه می کند و در این راه خون هائی را داده و همچنان پایدار و استوار بانگ آزادی سر می دهد تروریست است؟ شما خود قضاوت کنید.

آقای احمد شهید از شما سپاسگزارم که برای بازدید به ایران تشریف می آورید و از نزدیک شاهد لطف رژیم به مردمش می شوید! اینجا کشور آزادی است که رئیس دولتش احمدی نژاد دم از آزادی و آزادیخواهی و حفظ حقوق بشر می زند! کشور آزادی که حتی نفس کشیدن جرم محسوب می شود! کشور آزادی که پدر و مادر داغداری که عزیزش را کشتند اجازه سوگواری ندارند! این نمونه یک کشور آزاد دموکراتیک است! من کاملا واقفم که با نوشتن این نامه شرایط از این که هست بدتر می شود ولی چاره ای نداشتم برای رساندن صدای خود و دیگر هموطنان دربندم که مورد ظلم و ستم رژیم قرار گرفته اند و انتظار دارم حکم آزادی همه زندانیان سیاسی ( که در واقع سیاسی نیستند! ) را از مسئولین دریافت دارید.

با تشکر، مریم اکبری منفرد – تابستان ۱۳۹۰

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

نامه مریم به دخترش سارا: با تو بودن در این روزها بزرگترین آرزویم است!

از هنگامی که نور خورشید از لا به لای میله ها خود را هویدا می کند تا لحظه سکوت و تاریکی نیمه شب، هنگامی که خنکای باد است یا حُرم آفتاب، تو را با ذره ذره وجودم حس می کنم. شهریور امسال را با حال عجیبی گذراندم. روزهائی که یکی پس از دیگری سپری می شد و به مهر نزدیک می شدیم. ماه مهربانی که خدا بهترین هدیه زندگیم را به من و پدرت داد، ماه تولد تو، آن هدیه زیبا تو بودی سارای نازنینم، پری کوچک خوشبختی. امسال سومین تولدت است که کنارت نیستم تا در آغوشم از همه بدی ها و ناملایمات امانت دهم. هنوز هم طنین زیبای اولین گریه ات در گوشم معنای زندگیست و شیرینی اولین لحظه در آغوش کشیدنت کامم را از این تلخی شوکران گونه به شیرینی با شما بودن بدل می کند و لذت اولین گام هایت را حس می کنم. باور کن آرزوی با تو بودن در این روزها بزرگترین آرزویم است. مثل هر مادری شمع های روی کیک تولد تو را بشمرم و از بزرگ شدن و قد کشیدنت لذت ببرم به خصوص که امسال آغاز فصل تازه ای از زندگی توست، رفتن به کلاس اول.

می خواستم باشم کنارت، هم قدم و همگامت، باور کن می خواستم با تو تا کلاس بیایم تا جشن شکوفه ها و آمدم لحظه لحظه را با تو سپری کردم. من با تو بودم، موقع خرید مدرسه، ثبت نام، کلاس بندی و جشن شکوفه ها کنار تو شکوفه زیبایم بودم. شاید تقدیر من چنین بود که تنهایمان از هم دور باشد و تو نتوانی نهال کوچک وجودت را به من تکیه دهی و طوفان قبل از آن که باید تن ظریفت را آماج قرار دهد. نمی دانم تجربه این هجمه با تو چه خواهد کرد؟ تجربه زندان از اوین به رجائی شهر از آنجا به قرچک و ..... تجربه کابین های شیشه ای که بلند شدن قدت را با میزان دید من اندازه می زنی. روزها و ساعت ها را به عشق و اشتیاق دیدن تو و خواهرانت سپری می کنم و هر بار می خواهم آن قدر شما را بفشارم که در وجودم حل شوید و هیچکس نتواند ما را از هم جدا کند اما بندیان شاید بتوانند جسممان را زندانی کنند اما عشق و احساسمان پشت هیچ حصاری نمی ماند!

سارای من، وجودت به وجودم جان می دهد و لحظه هایم را از مرگ نجات می بخشد. آنچه را که من این روزها می پردازم تاوان عشق به تو و معصومیت تمام کودکان مثل توست. نمی گویم عدالت و آزادی، چون هنوز نمی دانی از چه سخن می گویم اما چند روز دیگر نوشتنش را خواهی آموخت و خواهی پرسید که چیست این؟ این گونه نوشته می شود؟ دختر کوچولوی کلاس اولی من، ما روز بی پایان را در پیش داریم. روزی به همین زودی ها. روزی که هیچ میله ای دستان گرم کودکی را در حسرت نمی گذارد. روزی که هیچ کودکی مجبور نیست با دست های کوچکش کار کند. روزی که دیگر هیچ راهی، هیچ دستی وهیچ قانونی من و تو را جدا نمی کند. سبزترین آرزوها را به سوی تو می فرستم. برای هدیه تولد و برای آغاز مدرسه رفتنت. به زودی در کنارت خواهم بود، بدون این که نگران پایان وقت ملاقات باشی! می بوسمت.

اوین - ۲۷ شهریور ۹۱ - بند زنان – مریم اکبری منفرد

 

 

بخش: 
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری