فرهنگ، هنر و فن‌آوری

آنچه که می خوانید سواد خوابی است که حضرتش چند شب پیش در عالم خواب با من در میان گذاشت. هر کس این سواد را چهل بار سواد بردارد و به چهل باسواد بدهد یا که در گوش چهل بیسواد بخواند همه ی گناهانش بخشیده میشود و چهل روز بعد به سعادت میرسد. سعی شود به دست ملانقطه ایهای اخمو و ادیب و ایرادگیر نیفتد!
آنهـا از سرشت ِ دیگـر بـودنـد
آنـان با گفتـن نـه بـه جـلادان خمینـی
نـاقـوس مـرگ را
برفراز سر خود بـه صـدا درآوردنـد
چـرا که آنهـا، از سرشت ِ دیگـر بـودنـد
چون کـوه البـرز و دمـاونـد، استـوار
و همچـون قلـه ِ الـونـد مقاوم
مـرگ را هم تحقیـر کردنـد
چـرا که آنهـا، از سرشت ِ دیگـر بـودنـد
سفر ترکِ خراب آبادِ بودن
سفر راهِ شدن‌ها را گشودن
سفر از مهلکِ عادت رمیدن
گفت،بله که هستم اتفاقأ خوبش هم هستم چرا که مـن ِ استاد، یک موی محمدبن عبداله را با صدتا کورش، داریـوش، خشایارشاه و .... نمـی دهـم، بروید خدا را شُکـر کنید که یک مویش را گفتـم، اگـر کـار به دو یا سه مـویش می رسید خدا می داند که ....
طبق معمول رفتم سرکار! آقای مدیرهم مثل شیر ژیان پُشت میزکارش نشسته بود و مانندهمیشه هفت و هشت تایـی قلـم و خودکار تو دستاش بود و با آنها بازی می کرد، هشت و نُـه تایی هم تو جیب اش بود. (یکبار از او علت راجویاشدم فرمودند، هرکس وارد دفتر شود و من را بااین همه مـداد، قلـم به بیند بلافاصله به شخصیت ادبـی و هنـری من پی می برد!) درهرحال درودی گفتم و ایشان هم سری تکان دادند و بدون مقدمه و حالتی عصبی گفتند، تو چه خبرنـگاری هستی که بایدمن بهت بگویم با کی مصاحبه کُنی بعدهم عنـوان مصاحبه را بگـویـم.
زن 54‌ساله با چهره‌ای تكیده، شادی كم‌روحی به چشم‌هایش داده بود و دل پردردی داشت، 35‌سالی می‌شد كه تنها مونس و هم‌دمش بچه‌هایی بودند كه سرنوشتی بهتر از او نداشتند. این زن با ادبیات خاصی حرف می‌زند: «19سال بیشتر نداشتم كه با این مرد ازدواج كردم، از وقتی به این خانه آمدم جز بداخلاقی و بی‌اعتنایی ندیدم، باید با همه قطع رابطه می‌كردم، به كتك‌های شوهرم عادت كرده بودم و گریه‌هایم تنها با نوازش بچه‌ها آرام می‌گرفت». وی می‌گوید: «یك روز زن همسایه‌ آتش تنوری برای ما آورد، در را به آرامی باز كردم و...
من زن ایرانی ام جوشیده از شعر و شراب / خم نخواهد شد سرم هرگز به قانون حجاب / پایه ی اسلامتان را ای امام جمعه ها / می کنم با تار مویی من خراب اندر خراب / گور بابای شما بر جد و آباد شما / از جهنم تا بهشت و وحشت و رنج و عذاب
مدیر مسئول روزنامه معروف و جنجالی خیالی مرا که داشتم پشت میز چُرت می زدم صدا کرد وگفت: تو این همه شلوغی ها چرا چیـزی نمی نویسی؟ گفتم خبری نیست که به خواهـم... هنوز جمله ام تمـوم نشده بود چنان فریادی زد که قلم از دستم افتاد. سپس فرمودند این همه خبر...بعد می گویی خبـری نیست!؟ مثلآ این بابا که نمی دانم دکتر است،خبرنـگار، اصلاح طلب، مُفسر، رئیس یا... یکدفه تو صحبتش پریدم گفتم حاج آقا را می گـویی؟ مدیر باحالتی تعجب زده گفت، ای بابا، مگر ایشان حـج هم رفته است؟
باز، پوکه از نخاع ِ نفربر گذشت زیرزمین
بوسه در هوای ضدّهوایی حرام شد
جمهوری ام کروکی ِ کهریزک است و کوچه ای که نقش اول داشت را
کبّاده و کِراک،کشته ست!
گشودم چشم خود را رو به دنیا تیره دیدم کشورم را
چرا کشتن چرا اعدام تا کی شاهده آزردن عشق