فرهنگ و هنر

داشتم با چادر گُل گُلی اشکهایم را پاک می کردم. یادتان نیست! برای تنهایی شما گریه می کردم. پسرم سه ساله بود. چهار دست و پا گاگُله می کرد. به همه لبخند می زد . کسی نبود بغلش بکند. همان گوشه خوابش بُرد
اطلس به تنِ خواب بدوزی
یا صوف در افکار فرازی
حمله ی اهريمنان خانه به غارت سپـرد
كودكِ نازك تن انديشه نزاييده مرد
آنـكه چـنان كُـشت سـخن در دهان
از جَنَم جن وُ پري بود وُ جنونش فشرد
خنـجر جادو زده بر جان درختِ جوان
این شعر را سالها پیش وقتی نوشتم که دوستی خودش را در روح من کشت. جدالی قلمی که یک دوستنمای پیشین، این اواخر، با من به راه انداخت، مرا به یاد این سروده انداخت. سرگیجه گرفته ایم و به راستی هر یک از ما داریم بدل به گورستان کسانی می شویم که اگر نه دوست، دست کم، روزی آشنامان بوده اند. به آنها مهر داشته ایم. نان و نمکی باشان خورده ایم و وقتی در ما خود را می کشند...
کار خوبی کرد کیانوش توکلی که سایت فرهنگ و هنر را بست و یک ستون ادب و هنر در سایت اصلی باز کرد. به عنوان هدیه به این ستون یک شعر برخی دوستان می کنم (یادم آمد که شاعرم)
اگر التفات می کنی بگویم. همین حالا ناقوس سه بار نواخت. همنوایی و همهمه ی عجیبی برخاست و صدای زنی آمد که اُپرا را به شکلِ مرموز و حُزن انگیزی می خواند. بیرون باران بارید و بعد برف ریزه شروع شد. روی آن نیمکت هم کسی نبود. حسِ تسکینی را که می توانستم با فکر نکردن بیابم، صدای باد بر هم می زد. احساسِ تنهایی غریبی داشتم. بغضی در گلو بود ولی گریه نمی آمد. وقتی در تاریکی دراز کشیدم، صدای گریه از جایی می آمد که نمی دانم کجا بود. آن روز سایه به سایه ی ما می آمدی.
من هیچگاه به خیرالاموراوسطها باور نداشته
ام. مثلا هنگامی که کسی چاقو برداشته است تا دیگری را بکشد، خیرالاموراوسطها چه حکم می
کند؟ این که به او توصیه کنیم به جای کشتن، چشمش را درآر؟.........
هر چند نه مرا لایق سلام می
داند و نه در جوابیه
اش نام از من می
برد (این نیز نوع جدیدی از اخوانیات است)، اما، به جای جوابی به قصیدة غرای بی
نهایت بیتی
اش، این قصیده را که دو سه سالی پیش سروده آمده است به او تقدیم می
کنم:
عزیزی به نام نظاره
گر سرزنشم کرد که چرا به پرخاش بر می
آیم و سامان باربد، که امیدوارم روزی به سخن آید و به جای کامنت نویس مقاله
نویس شود، هم سرزنشم کرد که چرا نام مقاله
ام را گذاشته
ام «آن که با مادر خود زنا کند»
این مثنوی تقدیم به هردوشان باد.
ستیزه
جو شده
ام منتقد چه می
گوئی؟
ستزیه
جو شده

ای نک، بهانه می
جوئی؟
به میهنم که ارزان و ابلهانه زدست دادمش!
فروختم!
قیمت چه بود ؟
نمیدانمش هنوز!
خریدارکه بود ؟
آن روضه خوان معتبرشهر!
که تن بهای مادر من را !
نرینه
ددان گوش به فرمان، سربازان گم
نام امام
زمان؛ دکتر زهرای دیگری را با تجاوز کشتند یا به خودکشی واداشتند. و این یکی که نه عکسی گرفته بود نه خبرنگاری کرده بود آخر. هیهات از این همه ذلت.
شيون يک تاريخ
با ياد دکتر زهرا کاظمي
و اکنون دکتر زهرا........ هم