شکنجه، اعترافگیریهای ساختگی و استبداد دینی
شیوع تفکر متحجرگرایانه که در دولت نهم به اوج رسیده، به خود حق میدهد که با تقلب، خیانت در آرای مردم، خودمحوری و آنارشیسم دولتی، به سرکوب شدید مخالفین پرداخته و به دستگری و شکنجه افرادی بپردازد که تمامی عمر و جوانی خود را برای به ثمرنشاندن نظام جمهوری اسلامی، صرف کرده و برای آن شهدای فراوانی را تقدیم ایران زمین کردهاند. شکنجه، اعترافگیریهای ساختگی و استبداد دینی
شنبه بیستم تیر 1388
وقایع اخیر آنچنان با سرعت یکی پس از دیگری اتفاق میافتند که قلم برای ثبت آنها به سرگیجه میافتد. اصلاً تصمیم نداشتم که در مورد بازداشت مجاهدین اخیر که تعدادشان از هزار تجاوز کرده و "اعتراف گیری ساختگی" از تعدادی از آنها که برخلاف شرع مقدس اسلام، قانون اساسی ج.ا.ا و اعلامیه جهانی حقوق بشر است، مطلبی بنویسم؛ اما سخنان اخیر رییس شورای نگهبان در نماز جمعه مبنی بر اعتراف گیری از بازداشت شدگان، مرا واداشت که قلب کاغذ را با چنین حقایق و سطور نگران کنندهای سیاه کرده و نگرانی عمیق خود را نسبت به وضعیت فعالان سیاسی- فرهنگی و اجتماعی که دربرگیرنده جوانان بسیاری از این مرز و بوم است، ابراز نمایم.
در مقالات متعددی نسبت به استفاده ابزاری از واژة دموكراسي در ایران توسط رهبران نظام هشدار دادهام که ادعا ميكنند، اصیل ترین نظام دموكراسي در عالم گيتي را در اختيار دارند؛ اما وقایع پس از انتخابات نشان دادند که، اینها فقط شعارهای توخالی برای فریب و تحمیق مردم برای به کرسی نشاندن تفکر متحجرگرایانهای هستند که میخواهند با استفاده از خون شهدای این کشور و انتقام از آرمانهای اصیل انقلاب، با استفاده از هر ابزاری ازجمله، دروغ، عوامفریبی و حتی اعمال سرکوب و شکنجه، نظامی دیکتاتوری به نام دین و عدالت در ایران استوار سازند.
شیوع تفکر متحجرگرایانه که در دولت نهم به اوج رسیده، به خود حق میدهد که با تقلب، خیانت در آرای مردم، خودمحوری و آنارشیسم دولتی، به سرکوب شدید مخالفین پرداخته و به دستگری و شکنجه افرادی بپردازد که تمامی عمر و جوانی خود را برای به ثمرنشاندن نظام "جمهوری اسلامی"، صرف کرده و برای آن شهدای فراوانی را تقدیم ایران زمین کردهاند.
معترضین به تقلب در انتخابات، نه جیره خوار بیگانگان هستند و نه خواهان براندازی نظام؛ برعکس، اکثریت ملت ایرانند که میخواهند ریشه اختناق، بردگی، دروغ و عوامفریبی در نظام را بخشکانند و اجازه ندهند که گروه معلومالحالی که از ابتدا با جمهوری اسلامی مخالف بودند، با شعار عوامفریبانه حکومت اسلامی، ریشه این نظام را که با خون شهدای بسیاری آبیاری شده، بخشکانند. یعنی، مبارزه با گروه متحجری که حاضرند برای رسیدن به مقصود، بدتر از رژیم گذشته، جوانان ملت را در معابر و خیابانها به خاک و خون بکشند و اندیشمندانشان را دستگیر، شکنجه و وادار به اعترافهای ساختگی کنند.
متحجرانی که با ارتکاب کودتایی دهشتناک علیه آرمانهای ملت، آزادیخواهان را متهم به براندازی کرده و وابسته به بیگانگان نشان میدهند و با تکبر و نخوتی که تمامی دیکتاتورهای عالم از خود نشان میدهند، از تریبون نماز جمعه، یعنی مکانی که باید "امامی عادل و پرهیزگار" اقامه نماز کند، از موضع عدالت و پرهیزگاری خارج شده و دستور دهند که مخالفین را "بیرحمانه" سرکوب کنند و دیگری، با همان تکبر و نخوت سرشار از ترس و دنائت، خبر از اعتراف گیری بازداشت شدگان را بدهد. راستی بر رهبران نظام چه گذشته که اینگونه از مردم فاصله گرفته و با غرور و سنگدلی، حکمرانی میکنند؟ آیا از تاریخ درس نیاموختهاند که هیچ دیکتاتوری حتی با ابزار خفقان، سرکوب، شکنجه و اعترافهای ساختگی هرگز دوام نیاورده و سرانجام توسط مردم، مفتضحانه به زیر کشیده شدهاند؟
ملت ایران از خود میپرسد که، چرا میخواهند به زور، کسی را بر کشور تحمیل کنند که نه تنها بیشترین خسارتهای مادی و اقتصادی را بر بدنه نحیف جامعه وارد کرده که بیشتر از خسارتهای جنگ با عراق بوده، و همچنین ضربات مهلکی را بر حوزههای اجتماعی، علمی، معنوی، فرهنگی و سیاسی زده و آبروی ایران و ایرانی را نزد جهانیان برده است، بلکه از همه مهمتر، بخش کثیری از ملت ایران او را نمیخواهند و تحمل ندارند که چهارسال دیگر به سبب رفتار و عملکردهای نامتعارفش، نزد جهانیان تحقیر شده و از قافله رشد و توسعه اقتصادی- اجتماعی عقب بمانند.
فهم ناقص متحجرین از نظام مردمسالاری و گرایش شدید آنها به نظام دیکتاتوری آنهم بدترین نوع آن، یعنی دیکتاتوری دینی، سبب شده که هیچگاه نتوانند از چنبرة نظامهای "خودمحور" خلاص شده و در تلاشاند که با استفادة ابزاري از دین، عدالت و مردمسالاری و با روشی پوپولیستی و قدسی کردن مقولات سیاسی که در عین بیگانه بودن، گوشنواز نیز هستند، به تحمیق ملّت پرداخته و به اهداف ایدئولوژیکی خود که همانا استبداد ديني است، برسند.
مصادیق فراوانی را به عنوان دلیل میتوانستم اینجا بیاورم، اما استفتایی که از نظریه پرداز متحجر این تفکر شده و او سابقه مخالفت با برپایی جمهوریت نظام و حتی مماشات با رژیم پهلوی را داشته است، میتواند روشنترین دلیلی باشد برای مقابله این جریان متحجر با خرد و عقل جمعی در تعیین سرنوشت ملی که او و طرفدارانش از علنی کردنش هم هیچ ابایی ندارند:
"س: آیا ولایت فقیه مستقیماً توسط مردم انتخاب میشود؟ ج: بدلیل اینکه عقل مردم قاصر از پی بردن به فقیه افقه، اعدل، اعلم و اتقی میباشد، ولی فقیه بصورت غیرمستقیم و از طریق مجتهدین تاییدشده از طرف شورای نگهبان انتخاب میشود و لذا بصورت انتخاب غیرمستقیم مردم میباشد. البته اینها همه ظواهر امراست والا انتخاب مستقیماً توسط خداوند تبارک و تعالی انجام میشود و اوست که دلهای مجتهدین مجلس خبرگان را بسوی ولی فقیه میگرداند.
س: آیا ولایت فقیه محدودیت زمانی دارد (مثلا چهار یا پنج سال) یا مادام العمر است؟ ج: بدلیل اینکه ولی فقیه نایب امام معصوم و منتخب و منصوب از طرف خداوند تبارک و تعالی است، نامحدود و مادامالعمر است.
س: آیا ولی فقیه در مقابل سایرین پاسخگوست؟ ج: خیر، ایشان فقط در مقابل خداوند تبارک و تعالی پاسخگوست و درمقابل سایر افراد غیر پاسخگوست.
س: آیا ولی فقیه برای مردم عادی نقد شدنی است؟ ج: خیر، همانگونه که عنوان شد، عقل مردم عادی قاصر از ورود به این مسائل است و اساساً مردم عادی حق ورود به سیاست را به این معنا ندارند.
س: آیا ولی فقیه از طرف سایر فقها نقد شدنی است؟ ج: خیر، سایر فقها حق دخالت در حکومت را از حیث اینکه فقیه هستند ندارند و از این لحاظ فرقی با مردم عادی ندارند، لذا موضع سایر فقها و حتی مراجع نیز اطاعت است و ولی فقیه برای فقها نیزمثل سایر مردم غیر قابل نقد است.
س: آیا اعضا مجلس خبرگان رهبری یا رئیس آن میتوانند از رهبری سئوال نمایند؟ ج: مجلس خبرگان رهبری مجرای تجلی و ظهور مقام عظمای ولایت است ولی در ادامه کار، هرگونه نظارت به هر صورت باطل است و حتی نوشتن نامه به ایشان حرمت شکنی محسوب میشود چون همانگونه که گفته شد از ایشان نباید در مورد اعمالشان سئوال کرد. نمونه این حرمت شکنی نامه اخیر اقای رفسنجانی (رئیس مجلس خبرگان رهبری) به مقام معظم رهبری بود، که شاهد بی پاسخ گذاشتن نامه از طرف مقام ولایت بوده ایم که خود بهترین جواب است.
س: اختیارات مقام عظمای ولایت محدود است یا نامحدود؟ ج: مقام عظمای ولایت دارای اختیارات نامحدود است و میتوانند درزمانی که لازم میبینند حتی واجبات شرعی مثل حج را نیزبرای مدت محدود تعطیل کنند تا چه رسد به تصمیمات جزئیتر از قبیل عزل و نصب مقامات و.....
س: آیا اختیارات مقام عظمای ولایت به مکان خاصی ( مثلا یک کشور خاص) محدود میشود؟ ج: خیر، اختیارات مقام عظمای ولایت هیچ قید مکانی ندارد و ایشان ولی امر مسلمین جهان هستند.
س: آیا قانون اساسی قیدی برای اختیارات مقام ولایت محسوب میشود؟ توضیح اینکه دریافتیم که اختیارات مقام عظمای ولایت در قید مکان و زمان خاص نیست، حال در خصوص قوانین وضع شده از طرف بشر (مثل قانون اساسی) چطور؟ ج: خیر، آنچه در قانون اساسی در رابطه با اختیارات مقام عظمای ولایت امده صرفا نمونه و کف اختیارات است و نه سقف آن و همانگونه که از عنوان ولایت مطلقه مشخص است، این ولایت مطلقه بوده و در هیچ قید قانونی نمیگنجد والا مطلقه نبود.
س: با توجه به دستور و تاکید قران کریم مبنی بر مشورت، ایا شورای فقها میتواند گزینه دیگری باشد؟ ج: خیر، ولایت در ادامه رسالت و امامت بوده و در هر زمان مجرای فیض و عنایت الهی واحد است و لذا شورای فقها باطل است.
س: موضع ما در مقابل اوامر ایشان چه باید باشد؟ ج: چون ایشان نایب امام زمان (عج) میباشند، موضع مردم عادی ما در قبال ولایت مطلقه، باید اطاعت مطلقه باشد و تفکر و سئوال در مورد عملکرد ایشان از وساوس شیطان است که باید به خداوند متعال پناه برد."
واقعاً چه نقدی را بر جملات فوق میتوان آورد جز اینکه پرسیده شود: آیا چنین تفکری سرانجام به دیکتاتوری نمیانجامد و برای تحقق چنین آرمانی، طرفداران این نظریه، ریختن خون مخالفین را مباح ندانسته و برای سرکوب اعتراضات، به شکنجه و اعترافگیریهای ساختگی مبادرت نمیورزند؟ همانطور که بسیاری از دیکتاتورها در تاریخ بشریت، از تعابیر مشابهی استفاده کرده و جنایتهای بیشماری را در حق ملتهای خود مرتکب میشدند؛ هرچند که خطر آنها از دیکتاتورهای دینی کمتر بود چراکه به نام دین و مذهب، مرتکب جنایت نمیشدند!
آیا خارج از سفسطههای نظری، در قرن ماهواره و اینترنت، جوان تحصیلکرده و نواندیشی پیدا میشود که خریدار چنین حرفهای متحجرانهای باشد و اصلاً آیا این تعابیر سخیف و ارتجاعی از دین، باعث خروج خیل کثیری از جوانان و اندیشمندان از آیین الهی نمیشود؟
مطالعات تاریخی نشان میدهند که، بسیاری از رهبران سیاسی در جهان که به دنبال برقراری استبداد دینی بودهاند، برای رسیدن به مقصود، ابتدا از ابزار پوپولیسم استفاده کرده و پس از مدتی که ناکارآمدی و برندگی چنین ابزاری برایشان مسجل میشود، به سرکوب و شکنجه و اعتراف گیری رو میآورند.
برای مثال، یکی از دلائل "رنسانس" در کشورهای اروپای غربی، "استبداد دینی" و اغراق عدهای از مسیحیان دربارة برخی از زعمای امور مملکت و البته برداشت متحجرانه از مسیحیت و آیین کلیسا بود. کار به آنجا رسید که معترضین در واکنش به متحجران دینی، با نفی دین، منکر تمامی افکار پدران خود شدند.
مطالعة تاریخ "قرون وسطی" در اروپا نشان میدهد که چگونه عدهای توانستند امور بسیاری را ((قدسی)) جلوهگر كرده و خود را رابط آن امور در بین مردم و ذات احدیت نشان دهند. حتی علم نیز دستخوش چنین ترفندی شد و هرکس خلاف "اسکولاستیک" کلیسا بیانی را اظهار میكرد، موجب خشم و غضب واقع میشد و بایستی استغفار كرده یا سوزانده شود.
بهواقع، "هولوکاست" از همین دوران در اروپا و توسط طرفداران قدسی کردن امور دنیائی مربوط به خود، گسترش یافت. اروپائیان در قرون وسطی در چارچوب تنگ و محدود "استبداد دینی" و ((قدسی کردن امور دنیوی مربوط به قدرتنشینان)) محصور بودند و به گفتة یکی از اندیشمندان، فلسفه و علم نیز دربان دربِ چنین تفکری بودند. از طرفی دیگر، تصویری که از خدا و مذهب در این دوران به مردم بویژه جوانان ارایه میشد، چهرهای بسیار زشت و کریه داشت و هر بینندهای را میتوانست از خود براند و نسبت به خدا و مذهب بدبین كند. چنانکه امروز شاهد چنین وضعیتی در ایران هستیم.
شیوع خرافات به نام دین و ترویج اوهام که از اصل دین فاصلة بسیار زیادی داشت در کنار یکسو نگری مذهب و جزمیت دینی، بسیاری را از خدا و مذهب بیزار ميكرد. این عده بهرهبری متحجران کلیسا، آنچه خود میگفتند قبول داشتند و غیر از آنرا باطل و کفر میپنداشتند. آنها کلیة علوم و تعلیمات را در انحصار خود قرار داده بودند و همة آحاد مردم را وادار به اطاعت از آن میکردند. در حقیقت، کسانیکه با تمامی توان، امور دنیوی متعلق بهخود را نزد مردم «قدسی» جلوه میدادند، به نوعی از دگماتیسم و آنارشیسم دینی رسیده بودند و آنچنان بر روی نظریات خود پافشاری میکردند که گوئی حقیقت مطلق، تنها در اختیار آنها قرار دارد.
جزمگرائی که این عدة در اقلیت، پیشة خود ساخته بودند، آنچنان محیطی در جامعه ایجاد کرده بود که حتی تنفس در آن مشکل بهنظر میرسید. هر کسی پیرو نظریات آنها نبود، رافضی قلمداد میشد و دستگاه انگیزاسیون (تفتیش عقاید) میتوانست به چنین بهانهای جان و مال عدة بسیاری را بگیرد. روایتهای بسیاری را تاریخ نقل کرده است که مشتی از خروار بهقرار زیرند:
قتل و عام رافضیان توسط هانری ششم، امپراطور آلمان در سال 1194؛ سوزاندن مخالفین از طرف اوتوی چهارم در سال 1210 و لوئی هشتم سلطان فرانسه در سال 1226 و فلورانس در سال 1227 و میلان در سال 1228 و وضع قوانین مشابهی توسط فردریک دوم در خلال سنوات 1229- 39 که به موجب آن، کسانیکه به جرم بدعت در دین و انکار استبداد دینی و قدسی بودن لوازم صاحبان دین و قدرت محکوم میشدند، باید در آتش سوزانده شده، اموالشان توسط حکومت ضبط و وارثین آنها از حق ارث محروم شوند و اطفالشان نیز حق تصدی مشاغل اجتماعی و حکومتی را نداشتند، مگر آنکه سایر "ملاحده" را لو دهند. روبر دومینیکان در سال 1229 در یک روز، حکم سوزانیدن 180 نفر از اندیشمندان را صادر كرد و از سال 1480 تا 1808 تعداد 40712 تن از متفکران و روشنفکران سوزانیده شدند و قریب 387944 تن از روشنفکران و دگراندیشان آن زمان، به مجازاتهای سنگین محکوم شدند. محکومین با وسائل مختلف مورد شکنجه و آزار قرار میگرفتند تا وادار به اعتراف و توبه شوند، درغیراینصورت، سوزانیده میشدند.
تمامی این اعمال برای آن بود که اندیشمندان را وادار به تسلیم در مقابل عقاید خود كنند، امّا تاریخ بهروشنی نشان میدهد که چگونه اندیشمندان اروپائی در مقابل "استبداد دینی" قد علم کردند و پایههای رنسانس را قوام بخشیدند. هیچ کدام از اعترافهای ساختگی هم نتوانستند، استبداد دینی را نجات دهند و سرانجام، دیکتاتورها به زباله دان تاریخ پرتاب شدند و مردم توانستند مقدمات نظام مردم سالارانه را فراهم سازند.
خلاصهای از تاریخ اروپا را به این دلیل بیان كردم که بگویم مردم هیچ جامعهای، حتي جوامعي كه مجبور به تحمل سياستهای کنترلی هستند، بويژه جامعه ایرانی که از فرهنگی غنی و سرشار از علم و معنویت برخوردار است، هیچگاه در طول تاریخ، زیربار ((استبداد دینی)) نخواهد رفت و رفتار ((مقدس مابانة)) تعدادی را که میخواهند یا بر عقاید ایدئولوژیکی خود اصرار ورزند یا دو روز بیشتر بر اریکة قدرت برانند و بمانند؛ تحمل نخواهد كرد، حتی اگر شکنجه شوند و مجبور به اعترافهای ساختگی شوند.
به ترکیب بازداشت شدگان و اعترافهای ساختگی اخیر بنگرید تا مشابهات فراوان دوره قرون وسطی در غرب با آنچه امروز جامعه ایران شاهد آنست، آشکار شوند. امروز اندیشمندان و مبارزانی مورد شکنجه، بازجویی، توبه و اعتراف قرار میگیرند که هدفی جز برقراری امنیت، آزادی و استقلال برای جامعه نداشته و مخالف عوامفریبی، دروغ و سلطه هستند. به عبارت دیگر، تلاش و مبارزه برای تحقق همان اهدافی که نام آزادیخواهان بسیاری را در قلب تارخ حک کرد.
سخن کوتاه؛ اگر در کوتاه مدت چنین اعترافهای ساختگی بتواند برای طرفداران متحجران دلگرم کننده باشد، اما تجربه تاریخی نشان داده که برخلاف اعتقاد نظریه پردازان نگرش متحجرانه استبداد دینی، عقل مردم هیچگاه قاصر نبوده، بلکه دیکتاتورها هستند که از نقصان عقل برخوردارند چراکه عقل و قدرت مردم را نادیده میگیرند. این نکته مهم را رهبران واقعی دینی در ایران باید بدانند و با مردم فاصله نگیرند وگرنه ممکن است، رنسانسی دیگر، اما اینبار در مشرق زمین و در یکی از کشورهای اسلامی ظهور كند که پیآمدهای منفی آن، غیرقابل پیشبینی و اجتناب خواهد بود.
دکتر صادق طباطبایی نقل می کند: "در یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9ساله بودم، گروهی از طلبههای جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیتالله بروجردی دیدار کنند. جنب و جوشی که در شهر کوچک قم آن روز به وجود آمده بود، خیلی زود متوجه منزل پدربزرگم آیتالله صدرالدین صدر شد. حوالی عصر بودکه موج جمعیت که بسیار برآشفته بودند، به منزل پدربزرگم آمدند. تا آنجا که در خاطرم مانده است آیتالله صدرالدین صدر در منزل نبودند، ولی خیلی زود باخبر شدند و به منزل آمدند. هنگام ورود ایشان، طلبهای جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایراد میکرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعد از دیدار با آیت الله صدر آن جمعیت برآشفته با وساطت آیتالله صدر به منزل آیتالله حاج سید محمد تقی خوانساری که در نزدیکی منزل ما بود رفتند. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیتالله بروجردی را داشتند که ظاهراً ایشان آنها را نپذیرفته بودند. از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیتالله بروجردی، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهراً پدر همین آیتالله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای بروجردی سوال کرده و میپرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب میگویند: این آقایان میخواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری که ظاهراً مرحوم آیتالله کبیر، از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است میپرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیتالله بروجردی در جواب میگویند، اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم میافتد، با این اسلحه میشود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم میاندازید. با این اسلحه نمیتوان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته میشود."
منبع: دکتر صادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (1) - نشر عروج (وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام)- تهران - 1387 - صفحه 27
************************
دکتر رحیمی بروجردی در خانوادهاي متوسط و معمولي در شهر تهران متولد و پس از اخذ ديپلم رياضي از دبيرستان اديب در سال 1974 ميلادي راهي آمريكا براي ادامة تحصيلات شد. پس از اخذ مدارك ليسانس و فوق ليسانس از دانشگاه ايالتي كاليفرنيا (ساكرامنتو)، در سال 1988 ميلادي به اخذ دكتري تخصصي در اقتصاد بين الملل از دانشگاه ايالتي كانزاس در آمريكا نایل آمد.
وی در سال 1367 هجري شمسي به ايران مراجعت كرده و بهعنوان عضو هيآت علمي، در دانشگاه تهران مشغول به تدريس و پژوهش شد.
در شرايط كنوني، تمام اوقاتش را به مطالعه و پژوهش اختصاص داده و به تعليم و تربيت جوانان اين مرز و بوم اهتمام دارد.
از جواني در كوران مسايل سياسي كشور بود و ضمن فعاليت هاي گسترده سياسي-مذهبي قبل از انقلاب درخارج از كشور، سهمی را در مبارزات ملت ايران به عهده گرفت. وی به دانشجویانش مدام گوشزد می کند که همه باید در فکر ایرانی آزاد و مستقل باشند و خود درحال حاضر نيز به جز خدمت به ايران و ايراني و تلاش در ساختن ايراني آزاد، مستقل و مقتدر، به موضوع ديگري نمي انديشد.
علاقه فراواني به نويسندگي و سرودن قطعات ادبي دارد و بخش قابل توجهي از اوقاتش را به آن اختصاص مي دهد.
تا كنون بيش از 25 جلد كتاب تأليف و تصنيف كرده و ده ها مقاله علمي در مجلات علمي داخلي و خارجي به چاپ رسانده است.
بيوگرافي و بخشي از فعاليت هاي علمي ایشان در سايت دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران به نشاني زير قابل مشاهده است:
http://dbfm.ut.ac.ir/faculty/cv/fullcv?professorId=14618 |